تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فراموشی (فصل دهم)


چشمان مضطرب سمتش برگشت...بردیا عصبی و نگران بود، میترسید پانی بعد از اینکه فهمید او پسر خاله اش نیست دیگر او را نخواهد...اگر این واقعیت باعث میشد پانی را از دست بدهد چی؟...شهلا از نگرانی کمی تپش قلب گرفته بود...
پویا و پوریا از اینکه باری سنگین از رو دوششان برداشته میشدتا حدودی خوشحال بودن...
امید-امشب میخوام در این جمع بین افرادی که مثل یک خانواده هستیم موضوعی رو مطرح کنم
و رو به پانی ادامه داد:و از تو دختر گلم میخوام منطقی به موضوع نگاه کنی...قول میدی؟
پانی متعجب نگاهش کرد و اهسته گفت:قول میدم
امید نگاهی به شهلا که رنگ پریده به نظر میرسید انداخت و ادامه داد:پانی شاید باور نکنی اگه بگم تو برای من و شهلا عزیز تر از پسرامون هستی...شهلا عاشقه این بود که خدا بهش یه دختر بده، اما نداد...یعنی تا سه سال پیش نداد...
سکوت کرد...
شهلا در برابر چشمان گرد شده ی پانی ادامه داد:سه سال پیش تو همراه پویا و پوریا به منزل ما اومدی...از گذشتت چیزی به خاطر نداشتی حتی زبان فرانسه رو بلد نبود مثل یه ادم مسخ شده بودی هیچ مدرک و نشونی همراهت نبود...هیچ چیزی تورو به گذشته ی مبهمت وصل نمیکرد، هیچی عزیزم هیچی...
بغضش شکست و نتونست ادامه بده...نگاهی به چشمان پانی انداخت حلقه اشکش برق میزد...
پوریا ادامه داد :اون شب من و پویا برای یه سری از کارها به پاریس رفتیم به اصرار عمه ساره شام رو پیشش موندیم دیر وقت بود که تصمیم گرفتیم برگردیم گرونوبل، چند خیابان نگذشته بودیم که متوجه شدیم چندتا اوباش دارن دختری رو اذیت میکنن...سریع ماشین رو کنار زدیم و رفتیم طرفشون و با اون اوباش ها درگیر شدیم تا اینکه پا به فرار گذاشتن...هرچی از دختره که تو باشی سوال میپرسیدیم که کیه و اونجا چکار میکنه فقط گنگ و متوحش نگامون میکردتا اینکه به گریه افتادی و با زبونی که برای ما اشنا بود گفتی من زبون شما رو نمیفهمم و ما تازه فهمیدیم تو ایرانی هستی هموطن ما...تو مرام ما نبود تورو تو اون موقعیت تنها بذاریم...ازت خواستیم با ما بیای و تو خیابون های اطراف چرخی بزنیم که اگه جایی برات اشنا بود به ما بگی اما تو هیچ جایی رو نمیشناختی...تصمیم گرفتیم به گرونوبل ببریمت و با همفکری مامی و بابا کاری واست کنیم، اما تو هیچ نشونی نداشتی که به ما کمک کنه مخصوصا که زبان فرانسه هم بلد نبودی و ما متوجه شدیم فرانسه زندگی نمیکنی...کاملا گیج شده بودیم... هیچ کاری از دستمون بر نمیومد...
مامی هم که عاشق دختر بود گفت ازت مثل دخترش نگهداری میکنه و تو با شناسنامه ی قلابی شدی فرزند خانواده ی رایان...اون روز تو خودت هم اگاه بودی که به عنوان دختر خونده ی خانواده ای اما روز بعد و روزهای بعد که تو تب میسوختی به گفته ی دکتر ضمیرگاه اولیت رو از دست دادی...مامان هم از خداش بود و از طرفی هم اینکه مدام با گذشته ی مبهمت زندگی کنی اینکه خانوادت کی هستن و گذشتت چی بوده خیلی عذاب اور تر از دروغی که ما گفتیم بود...نمیخوام کارمون رو توجیح کنم اما ما هممون تورو مثل یه عضو واقعیه خانواده میدونستیم ، خیلی خوب تونستی جای خودتو تو قلب ما باز کنی...
صورت پانی خیس از اشک بود...چیزایی که شنیده بود خارج از تصورش بود...باورش خیلی سخت بود اینکه بفهمد دختر انها نیست ، نسبتی با انها ندارد اما خیلی بهشان نزدیک است...
شهلا با صدای مرتعش شده اش بر اثر گریه گفت:پانی من تورو از بچه هام بیشتر دوست دارم...اصلا این چیه که من میگم تو بچه ی خودمی...شاید خودخواهی باشه اما گاهی ارزو داشتم هیچوقت گذشتت رو به یاد نیاری...من نمیتونم از دست بدمت پانی
سکوت پانی شکست: پس...پس
رو به بردیا کرد و با صدای لرزانش گفت:پس اون موضوعی که تو گفتی چی بود؟ خوان منتل شکسته عشقی، مرگ اون
فریاد زد:اونا چی بودن؟
بردیا سرش را پایین انداخت...چیزی برای گفتن نداشت...
پانی دویاره فریاد زد:جوابه منو بده
بردیا با چشمانی که یه عالمه غم داشن فقط نگاهش کرد...
پویا-مجبور بودیم پانی...همه ی دروغایی که گفتیم بخاطر این بود که نارحتت نکنیم، ما دوستت داریم پانی
امید-خواستیم درس بخونی که بعد ها به خودمون نگیم که در حقت کوتاهی کردیم، شهلا با غمت گریه میکرد با شادی هات میخندید
پانی نگاهی به شهلا که گریه میکرد انداخت خیلی سخت بود که بفهمد او مادرش نیست...
پانی برخاست بردیا هم سریع برخاست و گفت: کجا؟
پانی-میرم قدم بزنم
بردیا-همرات میام
پانی-میخوام تنها باشم
بردیا-مزاحمت نمیشم فقط کنارتم
پانی-گفتم میخوام تنها باشم
امید به بردیا اشاره کرد که اصرار نکند...
بردیا سرجایش نشست اما نگرانی در تک تک اجزای صورتش موج میزد...
پانی لباس پوشید و سمت در رفت که شهلا گفت:پانی همیشه دخترم میمونی حتی اگه گذشتت رو بیاد بیاری...درسته؟
قطره اشکی از چشمان پانی فرو ریخت بی انصافی بود اگر شهلا را ازار میداد...زمزمه وار گفت:درسته
و از منزل خارج شد نیاز داشت فکر کند...در سکوت خیابان ها قدم زد و فکر کرد...
شهلا با اینکه مادرش نبود اما از یک مادر بیشتر هوایش را داشت و برایش دلسوزی میکرد...
امید همیشه مثل یک پدر حمایتش میکرد کمترین ابراز محبتش "دختر گلم " بود...
پویا و پوریا با اینکه برادران واقعی اش نبودند نگاه و محبتشان همیشه پاک و برادرانه بود...
شیلا با اینکه خاله اش نبود اما بهتر از یک اشنا و یه فامیل از او مهمان نوازی کرد...
بردیا نامزدش کسی که مثل یه پسر خاله دوستش داشت و قرار بود تا چند ماهه دیگه نام شوهرش را یدک بکشد ایا برایش فرقی میکرد که پسر خاله ی واقعی اش نیست؟ نه فرقی نمیکرد اما دروغش چی؟ با ان هم کنار میامد، محبتی که در این سه سال از انها دیده بود جای هیچ حرفی را نمیگذاشت...
و اما خانواده ی واقعی اش... چه خانواده ای دختر بیست ساله اش را با ان وضع در غربت رها میکند ، بدون هیچ نام و نشانی یعنی چه گذشته ای داشت...باید از خانواده ی سابقش متنفر میبود؟ یا انها تقصیری نداشتند...
تمام این فکر ها مثل خوره به مغزش هجوم اوردند تا اینکه صدای ترمز ماشینی جلوی پایش او را از افکارش بیرون راند...با گیجی به وَن مشکی جلویش نگاه کرد هنوز راهش را کج نکرده بود که در ماشین باز شد و یکی پانی را به سرعت داخل ماشین کشید و حرکت کرد...تا پانی خواست جیغ بزند دستمالی جلوی دهانش گرفت و بیهوش شد.

بردیا طول و عرض خانه را طی میکرد...یکساعت و نیم از رفتن پانی گذشته بود، برای هزارمین بار موبایل پانی تماس گرفت:دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد
بردیا زیر لب غرید:لعنتی
خشنود سمتش رفت و گفت:چته پسر میاد دیگه
بردیا-چرا گوشیش رو خاموش کرده
خشنود-حتما میخواسته کسی مزاحمش نشه...یه نگاه به اطرافیانت بنداز همه نگران شدن بس که تو رژه رفتی
حق با او بود همه سرشان را جایی بند کرده بودند تا نگرانی را پنهان کنند اما جو نگرانی را فریاد میزد ،این از سکوت غیر عادیشان معلوم بود...
زنگ پیام بردیا بلند شد...نگاهی به شماره انداخت با صدای متوحش شده اش گفت:ناشناسس
میترسید از باز کردن پیام اما باز کرد :بالاخره به هدفم رسیدم یکساعت دیگه منتظر تماسم باش پانی پیشه منه
بردیا طوری فریاد زد " نه " که همه بهش نگاه کردند...
خشنود گوشی را گرفت و با خواندن پیام اه از نهادش بلند شد...
خسرو- چی شده به ما هم بگین
بردیا به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست...
خشنود روی مبل نشست نگاهی به صورت رنگ پریده ی بردیا انداخت وقتش بود توضیح دهد اما حال بردیا خراب تر از ان بود که بتواند حرف بزند بنابر این خودش توضیح داد:یکی...یکی با بردیا دشمنی داره نزدیک به دوساله بردیا رو تهدید میکنه که ازش انتقام میگیره
خسرو با نگرانی گفت:کی؟
خشنود-ما هم نمیدونیم
شیلا نگاهی به بردیا انداخت و گفت:حالا چی شده؟
خشنود اول نگاهی به جمع که نگاهش میکردند انداخت و بعد سمت بردیا نگریست و اهسته گفت:ظاهرا موفق شده انتقامش رو بگیره
شیلا-خدا مرگم چکار کرده؟
خشنود با صدایی که انگار از ته چاه در میامد گفت:پانی رو...دزدیده
شهلا جیغ وحشتناکی کشید و از حال رفت...پوریا و امید به طرف او دویدند...
همه اشفته بودند سارینا و شهرام همراه خسرو سریع شهلا را به بیمارستان بردند...
امید بخاطر تماس ان ناشناس مجبور بود بماند...
یکساعت به کندی سپری شد بردیا چشم از موبایلش بر نمیداشت، اینکه پانی الان در چه وضعیتیست داغونش میکرد...
تلفن منزل به صدا در امد ، پوریا جواب داد: بله؟
صدای زنی شنیده شد:گوشی رو بده به بردیا
پوریا-شما؟
ناشناس-رباینده ی پانی جون
و خنده ی وحشتناکی کرد...
پوریا فریاد زد:یه مو از سرش کم شه زندت نمیذارم
ناشناس همچنان میخندید...
بردیا تلفن را از پوریا قاپید و همزمان پویا تلفن را روی پخش زد...
بردیا با صدای بلندی گفت:تو کی هستی لعنتی؟
ناشناس-به به بردیا خان حال شما چطوره؟
بردیا توقع شنیدن صدای دخترونه رو نداشت اما تعجبش را پنهان کرد و گفت:پانی کجاست؟
ناشناس-غصه نخور پیشه منه باهاش کار دارم
و جنون امیز خندید...
بردیا-تو کی هستی؟
ناشناس-نشناختی؟
بردیا با حرص غرید:نه
ناشناس بعد از سکوتی طولانی گفت:نگین...نگین صیادی
اه از نهاد بردیا بلند شد ناخوداگاه روی صندلی افتاد و نالید:تو... چرا اینکارو کردی؟
نگین پوزخند صدا داری زد و گفت:من خیلی دوستت داشتم انا توئه لعنتی هیچ توجه ای به من نمیکردی...تموم حواست پی دختر خالت بود...یادته چطور تحقیرم کردی
فریاد زد:یادته لعنتی؟
بردیا با التماس گفت:خواهش میکنم کاریش نداشته باش
نگین باز قهقهه ی جنون امیزی زد و گفت: بگو دوستم داری...بگو عاشقمی
بردیا با خشم فریاد زد:لعنت به تو
صدای خنده ی نگین بلند تر شد: به این صدا گوش کن
بعد از لحظه ای صدای داد و فریاد پانی بلند شد طوری که انگار درد میکشید...
بردیا فریاد زد:چکار میکنی عوضی...اذیتش نکن
صدای فریادهای پانی باعث شد قطره اشکی از چشمای بردیا بچکد...
نگین-باشه اذیتش نمیکنم پس بهم بگو دوستم داری
بردیا نگاهی گذرا به جمع انداخت و از سر استیعصال گفت:دوستت دارم
نگین قهقهه ای زد و گفت:بگو عاشقمی
بردیا لبش را گاز گرفت و اهسته گفت:عاشقتم
نگین-بگو بازم بگو هرچی بیشتر بگی پانی هم ارامشش بیشتر میشه
بردیا از سر اجبار گفت:من دوستت دارم با پانی کاری نداشته باش
خنده ی نگین جنون امیز بود و کاملا معلوم بود حالت عادی ندارد...
نگین-بگو بردیا بهم بگو عاشقمی بگو بیشتر از پانی دوستم داری
بردیا از درون داشت اتش میگرفت اما به ناچار گفت:اره اره من عاشقتم...نگین بذار بیام اونجا باهم حررف بزنیم خواهش میکنم
نگین لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت:از کجا بدونم تنها میای؟
بردیا که دید او نرم شده گفت:قسم میخورم تنها بیام
نگین کمی مکث کرد و گفت:باشه یه ادرسی بهت میدم برو اونجا تا چند نفری رو بفرستم دنبالت...یادت باشه دست از پا خطا کنی جنازه ی پانی رو تحویلت میدم
بردیا-باشه باشه ادرس بده
نگین- تو اس ام اس میگم
و قطع کرد...
بردیا سرش را بین دستانش گرفته بود...
پوریا با حرص قدم میزد...
امید-چکار کنیم
بردیا- خبر دادن به پلیس ریسکه...این ادم روانیه هر کاری از دستش بر میاد
گوشی اش را برداشت و شماره ی هومن را گرفت...
هومن-جانم؟
بردیا-هومن ادرس خونه نگین صیادی رو داری؟
هومن متعجب گفت:نه ندارم واس چی میخوای؟
بردیا-میتونی پیدا کنی؟
هومن-اره کارگردان داره
بردیا-گوش کن ببین چی میگم هومن، سریع ادرس رو پیدا میکنی میای اینجا یعنی خونه پوریا اینا....میدونی که کجاست؟
هومن-اره خب؟
بردیا-میاین با عمو خشنود و پوریا میرین در خونه ی نگین
هومن-چی شده بردیا به منم بگو
بردیا-تو بیا پوریا برات تعریف میکنه فقط عجله کن جونه پانی در خطره
هومن-باشه
بعد از قطع تماس پیام نگین هم که شامل ادرس بود رسید...
بردیا برخاست و رو به پوریا گفت:با هومن برین جلو خونه ی نگین صیادی جریان رو بهشون بگین شماره ای که نگین باهاش به من پیام میداد رو هم بدین...عمو امید شما هم با پلیس برید اونجا فقط توروخدا خیلی مراقب باشید
و به سرعت از منزل خارج شد و به سمت ادرس مورد نظر حرکت کرد...تمام فکرش هول و حوش پانی بود که الان زیر شکنجه ی یک زن روانی بود ، کمتر از بیست دقیقه به مقصد رسید...
یک وَن مشکی انجا بود دو مرد قوی هیکل او را سوار کردند و دستانش را بستند...
تقریبا از شهر خارج شده بودند و راننده تمام هواسش بود که کسی تعقیبشان نکند...
جلوی یک منزل ویلایی ایستادند...خانه خالی از لوازم بود بردیا وقتی وارد شد برای لحظه ای مبهوت در جا ایستاد، چه بلایی سر پانی اورده بودند...سر و صورتش پر از خون بود...
باصدای بلندی گفت:پانی
خواست جلو برود اما توسط ان مردها نگه داشته شد او را روی صندلی نشاندن و دستاش رو بستن...
پانی هم دستاش از پشت بسته شده بود اما رو زمین افتاده بود...سرش را بلند کرد و با دیدن بردیا اهسته نالید:بردیا...
بردیا-عزیزم اروم باش
نگین وارد شد و با دیدن بردیا لبخند گشادی زد: به به حال شما چطوره؟
بردیا خصمانه نگاهش کرد و گفت:عوضی
نگین قهقهه ای زد و گفت:چقدر منتظر این روز بودم...عید دو سال پیش یکی رو مامور کردم تا لحظه به لحظه تعقیبتون کنه تا واسه ازار دادنت امار کامل داشته باشم، با رفتن پانی فکر کردم همه چیز تمومه اما هفته ی پیش تو استدیو از هومن شنیدم که داشت باهات حرف میزد و گفت پانی برگشته و بدتر از اون اینکه تو و پانی نامزد کردین منم پانی رو دزدیدم تا( با حرص) عذابش بدم
بردیا-چرا پانی؟ اونکه تقصیری نداره من عاشقش شدم
نگین سمتش رفت و با عشوه گفت:چرا عاشق من تشدی؟
صورتش را با فاصله ی چند سانت به صورت بردیا نزدیک کرد و گفت:چی داشت که من نداشتم؟
بردیا از خشم چشمانش را بست...نگین به لب های بردیا خیره شد و در یک حرکت قبل از انکه بردیا چشمانش را باز کند لبانش را بوسید...
بردیا چشمانش گرد شد صورتش را با خشم عقب کشید و فریاد زد:چکار میکنی اشغال
نگیت عصبی شد و گفت:بازم تحقیرم کردی نشونت میدم
و به پسری اشاره کرد...پسر سمت پانی رفت و با مشت لگد به او حمله کرد...ناله های دردناک پانی بلند شد...
بردیا به التماس افتاد:نگین هرچی تو بگی...بهش بگو نزنش خواهش میکنم
نگین دوباره صورتش را نزدیک برد و گفت:اگه میخوای پانی جونت شکنجه نشه منو ببوس
بردیا تموم نفرتش را در چشمانش جمع کرد اما قبل از انکه جواب دندان شکنی بدهد صدای فریاد پر درد پانی بلند شد...
چاره ای نداشت در یک حرکت سریع و با چندش لبهای نگین را بوسید
نگین سرشار از خوشحالی دستور داد دیگه پانی رو نزنن
بدن نیمه جان پانی روی زمین افتاده بود و چشمانش گاهی بی رمق بسته میشد...
یکساعت به اندازه ی یکسال گذشت اما خبری از پوریا و هومن نشد...پانی با بیحالی به دیوار تکیه داده بود و بردیا گاها مجبور میشد برای اینکه پانی را شکنجه ندهند گاهی که نگین میامد طرفش او را ببوسد...مدام اطاف بردیا میپلکید و حرف های عاشقانه میزد و گاهی بردیا را مجبور میکرد که بگوید عاشقش است
پانی از دیدن حرکات نگین و بوسه هاشون داشت حالش بد میشد...میدانست بردیا اجبارا او را تحمل میکند و حرفی نمیزند اما بردیا از خجالت نمیتونست حتی به پانی نگاه کند...
نگین رو به پانی گفت:یادت میاد بلبل زبونی هات رو
پانی خیره نگاهش کرد و چیزی نگفت...
نگین جلوتر رفت و گفت:میبینی جفتتون رو به زانو در اوردم
چنگی به موهای پانی زد:چه حسی داری خانوم خوشگله
بردیا نالید:اذیتش نکن مگه اون چقدر جون داره
بردیا نالید:اذیتش نکن مگه اون چقدر جون داره
نگین عصبی به بردیا نگاه کرد و گفت:هنوزم ازش طرفداری میکنی؟
بردیا به خود امد...حرفی بر خلاف میل نگین میزد پانی را شکنجه میدادند...با تته پته گفت:نه...نه منظورم اسنه که یعنی چطور بگم...خب اخه اگه بلایی سرش بیاد تو مقصر میشی...نمیخوام اتفاقی برات بیوفته
نگین لبخندی دندان نما زد و پانی را رها کرد...سمت بردیا رفت...بردیا زیر لب غرید:لعنت به تو اشغال
درست لحظه ای که نگین خم شده بود تا لب های بردیا را ببوسد در باز شد...مر مُسنی وارد شد و با دیدن نگین فریاد زد: نگین اینجا چخبره؟
نگین مبهوت به پدرش نگریست.
هومن و پوریا و خشنود به منزل قصر مانند پرد نگین رفتند و به طور خلاصه شرح ماجرا دادند و پدر نگین اطمینان داد انها به منزلی که بخ تازگی برای نگین خردند رفتند و در رها گفته بود که نگین از کودکی مشکل اعصاب و روان داشته و همیشه در برابر چیز هایی که میخواسته و به دست نمیاورده واکنش تند و بدی نشون میداده ،پوریا هم ادرس را به پدرش داد تا همراه پلیس بیایند.
پانی در بیمارستان بستری شد...
شهلا بخاطر حمله ی قلبی مجدد زودتر از موعد تعیین شده به اتاق عمل رفت، همه پشت در اتاق رژه میرفتند...پانی یک دستش بسته و به گردنش اویزان بود ، صورتش ضخمی و کبود بود اما با اتین حال پشت در اتاق عمل ذکر میگفت...شهلا بخاطر او به این حال و روز افتاده بود ارزو کرد کاش مادر واقعی اش بود، اما خوب که فکر میکرد میدید زیاد براش فرقی نمیکنه او به هرحال مادرش بود ،امید پدرش بود...بردیا در هر شرایطی نامزدش بود، از روزی که نگین با بیشرمی بردیا را بوسیده بود بردیا نگاهش عوض شده بود نگاهی توأم با شرمندگی عذر خواهی و بخشش ، پانی دوست داشت به او بگوید ازش دلگیر نیست اما بردیا راجعبه ان روز حرفی نمیزد...
ساعات کشنده ای را پشت در اتاق عمل سپری کردند تا اینکه دکتر بیرون امد...با دیدن لبخند رضایت بخش دکتر همه نفس راحتی کشیدند.
پانی همراه جسیکا و الیزا و مارگاری در رستوران نشسته بود ان روز را باهم ناهار میخوردند تا خداحافظی اخرشان را کنند...
بردیا همراه امید به فرانسه امده بود تا پانی که حالا درسش تمام شده بود را به ایران ببرند...
جسیکا با صدایی که بر اثر گریه مرتعش شده بود گفت:پانی واقعا دلمون تنگ میشه واست،این مدتی که با ما بودی خیلی چیزای خوبی ازت یاد گرفتیم
پانی دست او را با ملایمت فشرد: توروخدا گریه نکن منکه فراموشتون نمیکنم، شما هم که هم شماره تماس هم ایمیلمو دارین
مارگاری- دلم برای شیطنت هات تنگ میشه
الیزا-واسه نصیحتای جالبت
پانی هم اشکش در امد و همپای انها اشک ریخت....در اخر با یک وداع تلخ و کلی گریه از انها جدا شد...
ان سه دختر غربی با تمام تفاوت هایشان بهترین دوستانش بودند و قشنگ ترین خاطراتش را با انها سهیم شده بود...
وقتی به هتل رسید امیدو بردیا از دیدن چشمان متورمش نگران شدند...
بردیا-چی شده عزیزم؟
پانی-هیچی فقط با دوستام خداحافظی کزدم
امید بی لبخن گفت:فدای دختر گلم که انقدر احساساتیه
بردیا-عزیزم برو یه دوش بگیر حالت جا بیاد
پانی-باشه
امید-امشب با عمه ساره ت و فرح اینا شام میریم بیرون، ازشون خواستم دیگه نیان فرودگاه چون ساعت پرواز دیر وقته
پانی-کار خوبی کردید
و به طرف اتاق رفت...
انها چند روزی بود که خانه را تحویل داده و در هتل اقامت داشتند ، بردیا هم پشتش به اتاق رفت...
بردیا-خانومی؟
پانی نگاهش کرد و گفت:جانم؟
بردیا-نبینم دلگیریت رو
پانی اهی کشید و گفت:دلم برای اینجا تنگ میشه نزدیک به چهار سال از عمرم رو اینجا گذروندم
----------------------------------------
بردیا- بقیه اش رو هم پیش من میگذرونی قول میدم بهت خوش بگذره
پانی لبخندی زد و گفت:در اونکه شکی نیست
بردیا-پس نارحت نباش
پانی-یه چیزی فکرمو مشغول کرده
بردیا-چی گلم؟
پانی-اینکه خانواده ی گذشتم اینجا باشن
بردیا او را در اغوش گرفت و در حالی که بازویش را میمالید گف:عزیزم قول میدم هر وقت گذشتت رو به یاد اوردی تا اون سر دنیام باهات بیام تا برسی به خانواده ی واقعی ت
پانی-خانواده ی واقعی من کنارم هستن خانواده ای که تو شرایط سخت تنهام نذاشتن
بردیا موهای او را نوازش کرد و اجازه داد بغضش را روی شانه ی خود بشکند.
شب دوباره همان وداع انجام شد...شری و پانی با بغض حرف میزدند...شروین مدام سر به سرش میگذاشت ، فرح و مهرداد از او میخواستند فراموششان نکند...ساره و بهرام هم قول دادند به ایران سفری داشته باشند...
و دست تقدیر طلایی را که روزی به حالت مرگ به فرانسه فرستاد حالا در قالب پانی به ایران برگرداند.
***
چند ماهی از برگشتن پانی گذشته بود با بردیا سخت مشغول تدارک مراسم عروسیشان بودند، انشب همه منزل خزان دعوت بودند و خزان با اب و تاب از خانواده ی عروس اینده اش تعریف میکرد، رامین ساکت بود و با لبخندی روی لب به مادرش نگاه میکرد...
خزان-ماشالله خانواده ی خوب و با شخصیتی هستن دختر نازی هم دارن اسمش فرنازه پدرش یه گلخونه ی بزرگ داره خلاصه که اماده باشین پنجشنبه ی همین هفته باید بریم بله بران
شهلا خنده ای کرد و گفت:خزان چقدر واسه مادر شوهر شدن ذوق داری
خزان هم خندید و گفت:حالا بذار عروس دار بشی درکم میکنی، اتفاقا فرناز یه خواهر بزرگ داره اسمش فرشته اس...یک دختر خانوم تحصیلکرده حالا بذار پوریا ببینتش شاید خوشش اومد
شهلا-خدا از دهنت بشنوه
پویا-حالا اگه پویا خوشش نیومد من میگیرمش
پانی- اخه کی به تو زن میده
پویا-فقط کافیه اشاره کنم دخترا واسم غش و ضعف میکنن
پانی-چقدر اونا بد سلیقه ان
با خنده و شوخی شب را به خوشی گذراندند...
قرار بود ماه اینده پانی و بردیا برای خرید لباس عروس به فرانسه بروند و بعد از اون مراسم عروسی رو راه بندازند...
پانی نمیتونست بگه عاشق بردیاس اما حس میکرد میتونه دوستش داشته باشه و کنارش خوشبخت باشه.
پانی پیراهن ماکسی بلندی به رنگ دودی براق پوشید موهایش را بابلیس کشیده و بالای سرش با گیره جمع کرده بود...مشغول ارایش کردن بود که بردیا به دنبالش امد...
پانی غر غر کنان گفت:اخه چرا انقدر زود منکه اماده نیستم
شهلا-دخترم زشته دیر بریم همه منتظر ما هستن
پانی- منکه نمیتونم با این قیافه بیام
بردیا مداخه کرد: خاله شما برید من و پانی دیرتر میایم
شهلا-اخه خزان میگفت مراسم خونه عمه ی فرنازه شما که ادرس اونجا رو بلد نیستین
بردیا-زنگ میزنم از رامین ادرس میگیرم نگران نباشید
شهلا پذیرف و گفت:فقط دیر نیاید ها زشته
پانی و بردیا همزمان گفتند:چـــشم
بعد از نیم ساعت کار پانی تمام شد بردیا با رامین تماس گرفت و ادرس خواست رامین ادرس را داد و تاکید کرد دیر نکنند...یکساعت بعد به مقصد مورد نظر رسیدند.
سپهر بعد از انکه نشانی از طلا پیدا کرد با امید بیشتری شروع به گشتن در پاریس کرد اما گشتن همانا و پیدا نشدن نشانی از طلا همانا اما دیگر دلیلی داشت تا نا امید نشود و ان این بود که طلا زنده اس...
چندین ماه از ان موضوع میگذشت، خ
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمانکده گلها 27 - رمان وام ازدواج , رمان کژال - رمانکده گلها 27 , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمانسرای بهارانه , کتابخانه رمان , ديباچه | نگاهی به رمان آفریقایی اثر لوکلزیو , رمان با تو من خوشبختم - سرای رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/24 تاریخ
کد :53964

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا