تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فراموشی (فصل هشتم)


بردیا- بچه ها دنبال ماشین عروس هم بریم؟
هومن با بیتفاوتی گفت: واس منکه فرقی نداره
پانی- من خسته شدم اما اگه شما دوست دارید بریم
بردیا-منم حالش رو ندارم...پاشین بریم از عروس دوماد خدافظی کنیم
هرسه سمت مهشید و صادق رفتن و بعد از دادن پاکتی که مبلغی به عنوان هدیه بود خداحافظی کردند...هنوز چند قدم نرفته بودند که صدایی وادار به ایستادنشان کرد: پانته آ جان
هرسه ایستادن...بردیا زیر لب گفت:لعنتی
هومن نفسش را با حرص بیرون داد...پانی هم زیر لب چندتا فحش به زبان فرانسوی داد نا زیاد احساس شرمندگی نکند...
شاهین- تشریف میبرید؟
بردیا جا پانی جواب داد:اینطور به نظر میاد
شاهین نیم نگاهی به بردیا انداخت و رو به پانی گفت: اگه اشکالی نداره شما رو جایی ملاقات کنم
بردیا اخمی کرد و گفت:به چه منظور؟
شاهین با لبخند کجی به بردیا نگاه کرد و گفت:دوست دارم بیشتر باهاشون اشنا شم فکر نمیکنم اشکالی داشته باشه
بردیا- البته که داره
شاهین-فکر میکنم پانته آ جان خودش زبون داشته باشه
بردیا خصمانه نگاهش کرد و گفت:سکوتش بخاطر تایید حرفای منه
شاهین نگاهی به پانی انداخت و گفت: نظرتون چیه؟
پانی- همونی که پسر خالم گفت
بردیا لبخند زد...
شاهین- تقصییر منه که تو موقعیت مناسبی این درخواست رو مطرح نکردم
بردیا-مثلا فکر میکنی اگه بدون حضور من این درخواست رو میکردی پانی قبول میکرد؟
پانی بازوی بردیا را گرفت و گفت:بسه دیگه بریم بردیا
بردیا-نه صبر کن بذار جوابم رو بده
پانی عصبانی شد و گفت:من میرم خواستی بیا
و حرکت کرد...هومن هم دنبالش روان شد...
بردیا- پانی رو اشتباه گرفتی شاهین خان
و با پوزخندی از او دور شد...هومن را به خانه اش رساندن...
بردیا- امشب چطور بود؟
پانی-مزخرف
بردیا ابروهایش را بالا داد و گفت:چرا؟
پانی- خیلی باهام بد برخورد کردی...اونم جلوی هومن
بردیا-تقصیر خودت بود
پانی پوزخندی زد و گفت: اره تقصیر خودم بود...حتما یه حرکتی انجام دادم که تو فکر میکنی همه کاره ی منی و هرکاری میخوای میکنی
به طور غیر مستقیم به حرکتی که هنگام رقص تانگو انجام داده اشاره کرد...بردیا هم فهمید اما راجبش حرفی نزد...
بردیا-چند روز دیگه مامانت اینا میان تا اون موقع تحمل کن
پانی نیم نگاهی بهش انداخت و پوزخند زد.
همه در فرودگاه منتظر امدن مسافران فرانسه بودند...پانی حجاب گرفته بود تا در خانه با رنگ موهایش مادرش را سوپرایز کند...خانواده ی خزان هم انجا بودند...یکدفعه صدای جیغ زنی توجه شان را جلب کرد...فریاد زد:شوهرم...شوهرم داره میمیره کمک
دقایقی بعد با برانکارد امدند و او را بردند...زن همچنان گریه میکرد...بردیا و رامین جلو رفتند...پانی کنار رها ایستاده بود و به جمعیت نگاه میکرد که سر و کله ی مسافران پیدا شد...پانی با شوق تک تک شان را بغل کرد و بوسید... از حجاب او شوکه شده بودند.
همه لوازمشان را در اتاق مخصوص به خود گذاشته بودند و در سالن دور هم نشسته بودند...
پانی روسری اش را برداشت و موهایش را دورش رها کرد و به الن رفت...پوریا اولین کسی بود که متوجه حضورش شد:پانی این توئی !؟
نگاها سمت پانی کشیده شد شهلا شروع کرد به قربون صدقه رفتن انا هم با جیغ و داد میگفت که چه خوشگل شدی...
بعد از صرف ناهار بزرگترها برای استراحت به اتاقشان رفتند اما جوانها در سالن ماندند...
انا زیر گوش پانی گفت:این عموی بردیا چه خوشتیپه نه؟
پانی-مگه تا حالا ندیده بودیش؟

انا- سه سال پیش دیده بودمش خیلی عوض شده
پانی چشمکی زد و گفت:چشمت رو گرفته؟
چشمان انا گرد شد:نـــه
پوریا-پانی با این تغییر چهرت خیلی شگفت زدمون کردی...واقعا خوشگل شدی
خشنود قبل از پانی جواب داد: خودش میدونه
و همراه پانی و بردیا خندید...وقتی نگاه متعجب بقیه را دیدند خشنود جریان خودم میدونم رو برای بقیه هم تعریف کرد...
پویا-این خواهر ما کوه اعتماد به نفسه
پانی-باز تو به من حسودیت شد
پویا-منکه از تو خوشگلترم
پانی- این جُک سال بود؟
خشنود- من نمیدونم دخترا به چیشون مینازن اخه بدون ارایش اصلا نمیشه نگاشون کرد
پانی- خانوما ارایش میکنن چون میدونن چشم مرد تکامل یافته تر از عقل اوست
و همراه انا و رها خندیدند...
خشنود-منکه دختر با ارایشم به دلم نمیشینه
رها- واسه همینه که عذب موندی دیگه دایی جون
خشنود-تو یک ثانیه فکر کن من زن بگیرم
پانی دستانش را بالا برد و گفت:خدا جون توروخدا این رو عاشق کن تا من ذلیل شدنش رو ببینم
خشنود هم متقابلا دستش را بالا برد و گفت:خدا جون این پانی رو هم عاشق کن تا من ببینم جرعت میکنه جلو شوهرشم زبون درازی کنه
پانی- یک درصد فکر کن من عاشق شم
بردیا که بهش بر خورده بود گفت:کدوم پسری عاشقه تو میشه اخه
پانی مستقیم به چشمان او خیره شد و گفت:یه پسر احمق و نفهم
درواقع منظورش خود بردیا بود...با این حرف خشنود طوری قهقهه زد که همه متعجب نگاهش کردند...بردیا به عمویش چشم غره رفت...
ارمان بحث را عوض کرد:کی میریم شمال؟
رامین-فردا شب شام منزل ما هستید همونجا برنامه ریزی میکنن
خشنود رو به پوریا گفت:جریان کارخونه چی شد؟
پوریا- هنوز اونا ok ندادن
بردیا-جریان چیه؟
خشنود-خسرو با اقا امید و اقا شهرام صحبت کرده که اگه بشه نمایندگی فرانسه رو جمع کنن و تو همین ایران کارخونه رو گسترش بدیم...تو فرانسه سود انچنانی نداره...اگه اون شریک فرانسوی سهمش رو بفروشه همه چی حله
پانی ابروهایش را بالا داد و گفت:مگه بابا و دایی شهرام با شما و عمو خسرو شریکن؟
خشنود-خسته نباشی یعنی نمیدونستی؟
پانی-نه!
بردیا- یعنی خاله و دایی اینا میان ایران؟
پوریا-اگه کارخونه به فروش بره و کار دانشگاه پانی و پویا درست بشه اره
خشنود-خب مگه چند ترم رفتن نمیتونن انصراف بدن و تو ایران ادامه بدن؟
پوریا- پانی میتونه چون دوترم خونده اما پویا نه حیفه فقط دوترمش مونده
خشنود دیگر چیزی نپرسید...پانی رو به پوریا گفت:چخبر از انریک؟
پوریا-رفت انگلیس
انا با لودگی گفت:ولی کثافت چه خوشگل بود...پانی حیف بودا
بردیا اخم کرد...
ارمان-حیف پانیه نه اون عقرب
چشمان انا گرد شد:چرا عقرب؟
ارمان-نمیدونم همین فقط تو ذهنم بود
بردیا-به انا نگاه کن قورباغه هم تو ذهنت میمونه
جیغ انا به هوا رفت:باز تو شروع کردی بردیا؟
و رو به رها گفت:من شبیه قورباغه ام؟
رها با تعجب نگاهش کرد...
خشنود-کدوم ادم نفهمی به تو گفته قورباغه
انا لب برچید:بردیا میگه
خشنود با اخمی ساختگی به بردیا نگریست و گفت:خیلی بیفکری بردیا...واقعا که نفهمی اخه حیفه قورباغه نیست
شلیک خنده به هوا رفت...
انا-واقعا ممنونم از طرفداریتون
خشنود سرش را پایین انداخت:شوخی بود به دل نگیرید
پانی با صدایی که در ان خنده موج میزد گفت:نمردیم و شرمندگی شما رو هم دیدیم
سپهر و انتونی بین جمعیت چشم میچرخاندن...سپهر سر از پا نمیشناخت پدر مادرش و سپند را بعد از ماها میدی دلش پر میزد برای یه هموطن یه همزبون...یه همخون...
انتونی- خدای من سپهر، اون پسر چقدر شبیه توئه
سپهر رد نگاهش را دنبال کرد و با دیدن سپند به طرفش تقریبا دوید...حسابی در اغوش تک تکشان خودش را خالی کرد...
خانم پرند با گریه گفت:الهی قربونت برم مادر چه لاغر شدی
سپند-کجاش لاغر شده مادر من همون بُشکه ای که بوده هست
انتونی جلو امد و با همان نیمچه ایرانی که بلد بود احولپرسی کرد...خانواده ی پرند اللخصوص سپند حسابی با او گرم گرفتند...
همه سوار ماشین شدند...
سپهر- پروازتون چطور بود اذیت که نشدید؟
اقای پرند-خوب بود
سپهر-تاخیر داشت پروازتون؟
سپند-تاخیر که نه اما نزدیک بود از پروازمون جا بمونیم
سپهر-چرا ؟ دیر رسیدین فرودگاه؟
سپند- نه بابایکساعت قبل پرواز فرودگاه بودیم...اما همون لحظه یه مَرده تو فرودگاه قلبش گرفت و با کلی دم و دستگاه و برانکادر بردنش...خانومشم اون وسط داشت گریه میکرد و واسه شوهری که هنوز نمرده مرثیه میخوند، این مادر دلسوز ما هم رفت نشست پیشه مادره به دلداری دادن... اها راستی یه پسره اونجا بود بهم نگاه کرد گفت:چهره ی شما چقدر اشناس منم یه نگاه بهش کردم دیدم بله چهره ی اونم اشناس یکی از هنرمندای تلوزیون و تئاتر بود...یکم دقیق نگام کرد بعد گفت:اها یادم اومد توی پاریس رود سن همون روزی که دعوا شده بود ما با شما و دوستتون اشنا شدیم...گفتم شما من رو با برادرم اشتباه گرفتین و توضیح دادم شبیه همیم، اخرم که انگار منتظر مهموناشون بودن و اونا رسیده بودن رفت
سپهر- اره یه چیزایی یادم میاد
اقای پرند-سپند تو این همه حرف زدی که در نهایت بگی ما داشتیم از پرواز جا میموندیم؟
سپند-نه دیگه نشد...من باید جزئیات رو با سپهر درمیون بذارم
خانوم پرند-خب پسرم چکار میکنی با درسا؟
سپهر-خدارو شکر خوب پیش میره
خانم پرند-بعدش میای ایران؟
سپهر-نمیدونم مامان فعلا نمیتونم راجعبه این موضوع تصمیم بگیرم
خانم پرند- چرا مادر؟ فکر مارو نمیکنی که انقدر دلتنگیم؟
سپهر سکوت کرد...حرفی نداشت بزند...
خانم پرند-سپهر جان پسرم تو داری اینجا وقت هدر میدی
سپهر فرمان را فشرد و لبش را از ناراحتی گاز گرفت...چطور مادرش میتوانست این حرف را بزند...
سپند مداخله کرد:مادر من اجازه بده یه نفسی تازه کنیم بعد حرف از برگشتن بزن
خانم پرند سکوت کرد اما واضح بود دوباره حرف را پیش میکشد...
بعد از رسیدن همه قید استراحت را زدن و دوره هم نشستند البته انتونی انها را تنها گذاشت تا راحت باشن...
خانم پرند-سپهر این خونه خیلی سوت و کوره چطور تنها طاقت میاری؟
سپهر- خوبیه ما ادما اینه که به شرایط موجود عادت میکنیم
غمی در نگاه خانم پرند نشست و در لحنش پیدا شد:پس چرا به رفتن طلا عادت نکردی؟
نگاه سپهر پر از غم شد...پر از حسرت...پر از دلتنگی...
سپهر-طلای من برمیگرده
خانم پرند-این امید واهی تا کی؟
سپهر-این امید واهی نیست مامان
خانم پرند-عاقل باش سپهر همه اطمینان دارن که طلا مر...مرده
رنگ سپهر کمی پرید تحمل این حرفها را نداشت اما سکوت کرد تا مادرش را ناراحت نکند...
خانم پرند-سپند بهت گفت که یکماه پیش سالگرد فوت حاج صادق رو همراهه...همراهه طلا باهم گرفتن؟
سپهر اخم کرد یه اخم غلیظ و عمیق و همزمان دردی در سینه اش پیچید...برای طلایش سالگرد گرفته بودن در حالی که او اینجا دنبالش میگشت...نامردی...
خانم پرند-سپهر گوش میدی به حرفم؟ خانوادش کنار عکس طلا ربان مشکی زدن...میفهمی این یعنی چی؟
سپهر با صدایی که درد و عذاب در ان موج میزد با ضعیف ترین نوع صدا گفت:مامان خواهش میکنم...
خانم پرند به گریه افتاد:چی رو خواهش میکنی، جیگرم برای پسرم کباب شده...ببین کجایی سپهر، تو یه کشور غریب بین ادمایی که زبون تورو نمیفهمن توی خونه ای که با تموم دلبازیش دلگیره تو تنها تو غربت گیر کردی به خاطر چی سپهر؟ به دنبال طلایی که نمیدونی کجاست؟ اصلا هست یا نیست؟ تو این خراب شده هست؟ یکسال گذشت سپهر فکر ما رو هم کن منم مادرم دلم تنگه واسه بچم...اخه تا کی فربونت برم تا کی؟
و هق هق گریه اش بلند شد...سپهر برخاست و لیوان ابی برای مادرش اورد...حرفی بای گفتن نداشت، انها حق داشتن اما باید درکش میکردن...
با صدایی که از انتها ترین قسمت گلوش خارج میشد گفت:حالا بذارید درسم تموم شه، چشم بعدش میام ایران
خانم پرند بینی اش را بالا کشید و گفت:تو که لیسانس داری...شغل پر درامدی هم داری دیگه نیازی به این درس نداری
سپند که تا ان لحظه سعی کرده بود ساکت باشد مداخله کرد و گفت:مادر من چرا نیومده داری این بدبخت رو عذاب میدی؟چکار کنه دلش اینجا گیره، قلبش بهش میگه طلا اینجاست پس بمون...عقلش بهش میگه بشین عین بچه ادم درست رو بخون حالا شما با احساس و منطق مادرانت میگی همه اینا رو ول کن بیا ایران ور دل من بشین...اخه بیاد ایران شب و روز غصه بخوره تو میتونی اروم باشی؟ بیاد ایران فکر و ذکرش اینجا باشه تو میتونی اروم باشی...به شما بگه باشه طلا مرده، این قلبش که قبول نمیکنه، داره اینجا درس میخونه زندگی میکنه بیاد ایران که چی؟ حالا من چه گلی به سرتون زدم که این بیاد بزنه...مادری قربونت برم این منطقش با من و تو فرق میکنه این عاشقه طلاشه هنوزم هست درکش کن
خانم پرند-مگه من طلا رو دوست نداشتم؟ بخدا دلم کبابه که تو جوانی پر پر شد...بخدا طلا رو مثل دختر نداشتم دوست داشتم ارزوم بود که عروسم شه
سپهر طاقت نیاورد در حالی که از حرص مشتش را میفشرد گفت:مامان برای طلا از فعل گذشته استفاده نکنید...چون اون زنده اس
خانم پرند یکدفعه فریاد زد:پس کجاست؟ چرا نمیاد؟اخه چقدر فراموشی هان چقدر؟
سپهر سرش را بین دستانش گرفت...با بغض دردناکی گفت:ده سال...صد سال نمیدونم اما من تا با چشمای خودم نبینم باور نمیکنم...میخواین بیام ایران؟ باشه یکسال و نیم دیگه درسه لعنتیم تموم میشه میام ایران اما دیگه از من نخواین که باور کنم طلا مرده چون اون زنده اس (فریاد زد )میفهمین زنده اس
برخاست و بدون حرف دیگری به اتاقش رفت...نمیرفت بغضش میشکست ، عکس طلا را گرفت و نگاهش کرد...به چشماش به لبخندش به حس پاک صورتش به نگاه پر از ارامشش...زمزمه کرد: کجایی طلا خسته شدم چرا تو ذهنت انقدر تاریکم که دیده نمیشم چرا انقدر تلخ و راحت به فراموشی سپرده شدم...چرا سهمم از قلبت شده یه گوشه ی تاریک...نترس نازنینم من منتظرت میمونم...تا ابد اره تا ابد...
سپند غر غر کنان گغت:همین رو میخواستی؟ اخه میذاشتی دوروز بگذره بعد ناراحتش کنی، همین روزی که بابت دیدن ما انقدر خوشحال بود باید میزدی تو ذوقش بعد تازه به این هم میگی مهر مادری؟
خانم پرند- شما من رو درک نمیکنید
اقای پرند مداخله کرد:دیگه بحث رو تموم کنید...تا پایان سفر دیگه راجعبه موضوع بحثی نشنوم
برخاست: میرم استراحت کنم
رفت و دقایقی بعد خانم پرند هم به دنبالش رفت...
سپند برخاست اهی کشید و سمت اتاق سپهر رفت...سپهر روی تخت به خواب رفته بود در حالی که قابی در اغوشش بود...جلو رفت قاب را اهسته از اغوشش بیرون کشید همانطور که حدس میزد عکس طلا بود...نگاهی عمیق به عکس انداخت و با خود اندیشید: چه روزهای تلخی گذشت مقصر من بودم...
بدتر از همه ی اینا داغون شدن سپهر...دستی به موهای او کشید، چقدر دوستش داشت...حتی از پدر مادرش هم بیشتر، چطور تونسته بود عاشق طلایی بشه که سهم برادرش بود...چطور حماقت کرد و همه چیز رو به طلا گفت...
سپهر چشمان خواب الودش را باز کرد ، سپند را انجا دید :چیه سپند؟
سپند لبخندی زد و گفت:اومدم بگم خیلی دوستت دارم
چشمان خوابالود سپهر درشت شد...
سپند خندید و گفت:حالا کپه ی مرگت رو بذار
قاب را روی میز قرار داد و از اتاق خارج شد...سپهر چند لحضه ای جای خالی اش نگریست...واقعا وجودش بزرگترین نعمت برای او بود...سپهند فقط چهار دقیقه از او کوچتر بود، برای لحضه ای از اینکه سپند با اوست دلش لبریز از خوشحالی شد

مسافرین اماده ی حرکت سمت شمال بودند...طبق برنامه ریزی قرار شد شهلا و امید با خزان و فرشاد ، شهرام و سارینا با شیلا و خسرو، پسرا با ماشین بردیا و دخترا هم با ماشین خشنود حرکت منند...پانی لوازمش را به خشنود داد تا داخل ماشین جاسازی کند...
بردیا-اخجون چند ساعتی از دست وراجی های این سه تا دختر راحتیم
پانی شکلکی برایش در اورد... صدای زنگ اس ام اس بردیا در امد بردیا گوشی را در اورد و به شماره ی ناشناس نگاه کرد بعد از اطمینان از اینکه شماره رو نمیشناسه اس ام اس را باز کرد:سلام بردیا خان...خوش میگذره؟ واسن یه پیغام یا بهتره بگم یه هشدار دارم
چند لحظه ای متعجب به اس ام اس نگاه کرد و چندباری ان را خواند وقتی چیزی دستگیرش نشد جواب داد: شما؟
بعد از دقایقی که فکرش مشغول بود جواب رسید:مهم نیست من کی هستم مهم اینه که میخوام بهت هشدار بدم مراقب پانی جونت باشی،انگار خیلی دوستش داری و نمیتونی از دست بدیش
رنگ از روی بردیا پرید این کی بود که همچین شوخی مسخره ای میکرد...سریع با شماره ی مورد نظر تماس گرفت اما خاموش بود...زیر لب گفت:تو کی هستی لعنتی
یه نگاه به پانی انداخت که فارغ از دنیای اطرافش با انا و رها میخندید...چرا این هشدار را بهش دادند کسی که از عشق او به پانی اگاه نبود...سرش رو به انفجار بود...باید هرطور شده پانی را به ماشین خودش میاورد تا مراقبش باشد...اما ظرفیت ماشینش تکمیل بود تنها راهش کمک خواستن از خشنود بود هرچند اغرار نکرده بود اما خشنود از عشق عمیق او به پانی اگاه بود...
بردیا-عمو خشنود یه لحضه بیا
خشنود صندوق عقب ماشین را بست و به دخترها گفت سوار بشن و خودش سمت بردیا رفت:جانم؟
بردیا کمی مِن مِن کرد نمیدانست چطور بگوید...
خشنود- بردیا چی شده چرا نگرانی؟
بردیا سرش را پایین انداخت و گفت:میشه یه کاری کنید پانی تو ماشین من بشینه؟
خشنود ابروهایش ا بالا داد و بعد قهقهه ای سر داد... بردیا لبش را گاز گرفت و به خشنود نزدیکتر شد: عمو اروم
خشنود-یعنی چند ساعت طاقت دوریشو نداری؟
بردیا-بحث این حرفا نیست
خشنود-پس چی؟
بردیا-نپرس عمو...میتونی کاری کنی؟
خشنود-نه چکار میتونم بکنم؟ هم ماشین تو تکمیله هم دخترا میخوان پیشه هم باشن
بردیا-عمو خواهش میکنم یه کاریش کن
خشنود کمی نگران شد:بردیا چیزی شده؟
بردیا ترجیح داد واقعیت را بگوید ...اس ام اس مورد نظر را به خشنود نشان داد...او هم مثل بردیا متعجب و نگران شد...
خشنود-این کار کی میتونه باشه؟
بردیا- نمیدونم...کنترل پانی هم سخته ترجیح میدم کنارش باشم
خشنود کمی فکر کرد و گفت:خب پس ماشینت رو بده دست رامین تو با ماشین ما بیا
بردیا سری تکان داد و گفت:فکر خوبیه
دخترا با دیدن بردیا که در ماشین خشنود نشست شروع به اذیت کردن...
پانی-اِ... سوسکه سیاه طاقت دوری مارو نداره
انا- توکه میگفتی از دست وراجی ما خلاص شدی
رها-کی بود میگفت جمع دخترا جمع مسخره و تیتیش مامانیاست
بردیا نگران تر از ان بود که جوابشان را بدهد، دخترا هم متوجه شدند و نگاه پرسشگرشان را به هم دیگه دوختند...
ماشین ها حرکت کردند به درخاست رها ،خشنود ضبط را روشن کرد و صدایش را بالا برد...دقایقی بعد هر چهار ماشین پشت چراغ قرمز ایستادند...دوباره ان شماره ی کذایی پیام داد: پانی جونت خیلی قشنگ میخنده ها نکنه یه وقت خنده هاش تموم شه
گوشی از دستش رها شد سرش را بین دستانش گرفت، صدای خنده ی پانی را میشنید...خشنود نگران به صفحه ی گوشی نگاه کرد با خواندن پیام اطراف را کاوید ماشین های زیادی بودند نمیتونست تشخیص بده کدام یک پیام فرستاده...دوباره پیام اومد بردیا و خشنود باهم سمت گوشی پریدند:بردیا جون این تیشرت مشکی خیلی بهت میاد...امیدوارم مشکی پوشه عشقت نشی
بردیا از ماشین پیاده شد و ماشین های اطراف را از نظر گذراند...
خسرو شیشه را پایین داد:چیه بردیا چی میخوای؟ چراغ سبز شد
بردیا چیزی نگفت و درون ماشین نشست...
خشنود سرش را به او نزدیک کرد و گفت:تو دشمنی داری؟
بردیا-نه من با کسی مشکلی ندارم اخه
خشنود-نکنه این یه شوخیه مسخره باشه؟
بردیا-خدا کنه شوخی باشه
خشنود نگاهی به او کرد و گفت:چته پسر چرا خودتو باختی؟ مگه شهر هرته که الکی الکی بلایی سرش بیارن جفتمون تو مسافرت شش دونگ حواسمون بهش هست نگران نباش
دقیقا لحضه ای که از تهران خارج شدند پیامی امد:سفر خوشی داشته باشید...از این سفر لذت ببر
بردیا جواب داد:مشکلت با منه؟
ناشناس-اره تو باید تاوان پس بدی
بردیا- تاوان چی رو؟
ناشناس- شاید یه روز فهمیدی
بردیا-با پانی چکار داری حق نداری بهش اسیب برسونی...اصلا چرا اون؟
ناشناس-کی بهتر از اون ( شکلک خنده)
بردیا-لعنتی تو کی هستی؟
ناشناس-یه ادم که میخواد انتقامش رو از تو بگیره و تو باید تاوان پس بدی و پانی قربانیه منه...بای تا بعد گوشیمو به موقع روشن میکنم
بردیا نگاهی به خشنود کرد هردو نگران بودند...
رها-شما دوتا چرا انقدر ساکتین؟
بردیا-چیزی نیست من سرم درد میکنه
پانی-قرص بدم
بردیا برگشت و به پانی نگاه کرد...اگر بلایی سرش میامد...
بردیا-نه ممنون
رها-دایی تو چرا ساکتی؟
خشنود از اینه نگاهی به انها کرد و گفت:مگه شمت مجاله صحبت به ما هم میدید؟
پانی- شما به اس ام اس بازیتون برسید
و سه نفری ریز خندیدند...بردیا بی حرف سرش را به صندلی تکیه داد و مناظر بیرون را نگریست فکرش مشغول بود...این که بود که میخواست ازش اتقام بگیره؟ بردیا کوچک ترین ازاری به کسی نرسانده بود...
همه غرق در سکوت فقط به صدای خواننده گوش میدادند.

خورشید غروب کرده بود پسرها تو ساحل اتشی برپا کرده و دور ان نشستند بعد از دقایقی دخترها هم به انها پیوستند...
پانی-من عاشق دریام خییلی زیباست
پوریا-درسته، دریا عظمتی داره که ادم رو مبهوت خودش میکنه
رها-اما دریای شب خیلی وهم انگیزه
رامین-اون دیگه جذبه ی دریاست
خشنود-خوش بحال دریا که انقدر ازش تعریف میکنید
پانی با شیطنت گفت:دوست داری از شما هم تعریف کنیم؟
خشنود-بدم نمیاد
پانی-میترسم دماغم دراز شه وگرنه تعریف میکردم
همه خندیدند...
رها-جای سپهر خالی من برم بهش یه زنگ بزنم
و برخاست و از جمع دور شد...
انا-خیلی دوست دارم برای زندگی بیام ایران
ارمان-فرهنگ ها متفاوته سخت میشه این دو فرهنگ باهم کنار بیان
خشنود-اما شما هم از طرف پدرتون ایرانی هستید...درسته مادرتون فرانسوی هستش اما بخاطر پدرتون خیلی به ایران و ایرانی بودن نزدیکین
پانی-اما من با اینکه به گفته ی مامی از هشت سالگی فرانسه بودم با این حال فکر میکنم خیلی به فرهنگ ایران نزدیکم
بردیا-خب تو بیشتر ایران اومدی تا انا
رامین-پانی نظرت راجعبه زندگی توی ایران چیه؟
پانی- من که خیلی دوست دارم
رامین-پس چرا موندگار نمیشی؟
پانی-تنها که نمیتونم اگه مامی اینا تصمیم بگیرن بیان ایران منم میام
رامین لبخند معنی داری زد و گفت:حالا شاید خدا خواست و موندگار شدی
پانی به لبخندی اکتفا کرد اما بردیا از عصبانیت دوست داشت رامین را خفه کند...
رها با گیتاری در دستش برگشت...
انا-واااو رها نگفته بودی که گیتار میزنی
رها-منکه نمیزنم اما رامین وبردیا میزنن اوردم که دور هم خوش بگذرونیم
همه هورا کشیدند و از بردیا و رامین خواستند که بزنند، بردیا که سر باز کرد و گفت حوصله اش را ندارد...رامین قبول کرد...گیتار را به دست گرفت نگاهی به پانی کرد و شروع به نواختن و خواندن کرد:
منکه باورم نمیشه ، تو نباشی ،عشق نباشه ، گل نباشه


پشت پنجره نباشی ،دلم از ، دلم از ، دلم از دلت جد
برچسب ها: رمان فراموشی - رمانکده گلها 27 , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 139- رمان در پی تنهایی , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , رمانسرای بهارانه , کتابخانه رمان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/24 تاریخ
کد :53962

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا