تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فراموشی (فصل هفتم)


همان لحضه در اسانسور باز شد و دختری با چشمانی که کم مانده بود از حدقه در بیاید به بردیا نگریست... بردیا به سرعت از پانی فاصله گرفت و گفت:سلام رها
رها نگاه مشکوکانه ای به او کرد و گفت:سلام خوبی
و نگاهش را به پانی که تقریبا سرخ شده بود دوخت...بردیا نگاه او را دنبال کرد و گفت:پانی دختر خالم
رها لبخندی زد و دستش را سمت پانی دراز کرد:خوشوقتم
پانی هم دست او را فشرد و با گفتن منم همینطور از اسانسور خارج شد...سرش را پایین انداخته بود از تصور فکری که رها راجبش میکرد شرمنده بود و مدام لبش را گاز میگرفت
رها-من پایین کار داشتم شما بفرمایید
و سوار اسانسور شد و رفت...پانی نگاه پر از حرص خشمش را به بردیا دوخت چشمانش به قدری خشمگین بود که بردیا ترجیح داد سکوت کند...جلوی دری ایستادند بردیا نگاهی به پانی کرد و گفت:من معذرت میخوام بخدا اصلا قصد بدی نداشتم...رها غافلگیرم کرد وگرنه من میخواستم فقط باهات شوخی کنم
پانی همچنان با اخم های گره خورده سرش را پایین انداخته بود از تصور فکر رها تمام بدنش داغ میشد...
بردیا-فعلا اخمات رو باز کن بعدا راجبش حرف میزنیم
پانی نفس عمیقی کشید و سعی کرد ارام باشد و صورتش عادی جلوه کند...بردیا زنگ را فشرد ، پسری که کمی به بردیا شباهت داشت در را باز کرد:به به بردیا خان خوش اومدی
و بعد نگاهش سمت پانی چرخید...لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت:شما باید پانی خانوم باشید...بفرمایید داخل
و در را تا انتها باز کرد پانی و بردیا وارد شدند خزان و فرشاد شوهرش برای احوالپرسی جلو امدند
بعد از تعارفات معمول نشستند...
خزان- شیلا هزار ماشالله پانی جون خیلی خوشگله
شیلا لبخندی زد و گفت:اره قربونش برم یه تیکه ماهه
پانی کمی سرخ شد...خشنود با شیطنت گفت:پانی جان اونطوری که من فکر میکردم شما الان باید میگفتین خودم میدونم
و همراه بردیا خندیدند، پانی خیلی سعی کرد ساکت باشد اما از پس این مسئولیت بزرگ بر نیامد:علم ثابت کرده پیر پسرها فکرشون درست کار نمیکنه
ایندفعه همه حتی خسرو و فرشاد هم که گوشه ای شطرنج بازی میکردند زدند زیر خنده...
خزان همانطور که میخندید گفت:دیدی خشنود حالا پانی که تازه چند روزه تورو دیده هم متوجه ترشیدگی تو شد
در باز شد و رها همراه پسری وارد شدند...پسر با همه احوالپرسی کرد...
خزان به پانی اشاره کرد و رو به پسر گفت:ایشون پانی جون خواهرزاده ی شیلاست
و رو به پانی گفت:ایشونم داماد گلم سپهر
لبخند روی لبهای پانی ماسید، اسم پسر جرقه ی تیزی در ذهنش زد...با خود تکرار کرد:سپهر سپهر سپهر
با احوالپرسی کوتاهی سر جایش نشست...
اسم سپهر را بارها شنیده بود اما کجا یادش نمیامد فقط میدانست نزدیک است...خیلی نزدیک
بردیا او را زیر نظر داشت متوجه ی گرفتگی او شد...برخاست و کنار او نشست:پانی حالت خوبه؟
پانی مانند ادم گنگی نگاهش کرد:هان... چی؟
بردیا-کجایی تو میگم حالت خوبه؟
پانی به خود امد،رها انها را زیر نظر گرفته بود...پانی اهسته اما با تحکم گفت:کی به تو گفت بیای کنار من بشینی؟
بردیا متعجب نگاهش کرد:مگه چیه کنارت بشینم
پانی-تو اسانسور به اندازه کافی تابلوم کردی
بردیا بازدمش را با حرص بیرون داد و برخاست کنار خشنود نشست...
رها-پانی جان شما چرا مانتو و شالتون رو در نیاوردید
خزان-ای وای اصلا یادم رفته بود پاشو عزیزم با رها برین اتاقش لباست رو عوض کن
رها برخاست و پانی هم همراهش حرکت کرد...
مانتو و شالش را به رها داد و موهایش را دورش رها کرد...
رها-دوستش داری؟
پانی به طرفش برگشت و ابروهایش را بالا داد:کیو؟
رها کوتاه و مختصر گفت:بردیا
پانی لبخندی زد و گفت:دوستش دارم اما مثل یه پسر خاله، فکر میکنم شما برداشت اشتباه کردین...من رابطه صمیمی با بردیا دارم اما در حد همون فامیل
رها-اما فکر کنم بردیا دوستت داشته باشه
پانی-نه اینطور نیست مطمئنم بردیا هم همین حس من رو داره
رها-اما بردیا هیچوقت با دخترا اینقدر صمیمی نیست
پانی ماند چی بگوید، شانه ای بالا انداخت و گفت:نمیدونم چی بگم
رها لبخندی زد و همراه پانی از اتاق خارج شد...بحث سر ازدواج خشنود داغ بود، شیلا و خزان دختر معرفی میکردند و شروع به تعریف از محاسن و زیباییشان میکردند و خشنود هم همانطور که از بشقاب بردیا و رامین میوه برمیداشت و میخورد سرش را به نشان تایید حرف انها تکان میداد اما واضح بود گوش نمیدهد،تا چشمش به پانی افتادگفت:دختر خدا بگم چکارت کنه که باز اینارو انداختی به جونه من
پانی خندید و گفت:منم دوستای زیادی دارم میخوای معرفی کنم
خشنود-اوه نه خیلی ممنون زن به چه دردم میخوره فقط مزاحم زندگیم میشه
پانی نگاهی به ظرف میوه ی بردیا و رامین انداخت که انها پوست میکندند و خشنود نوش جان میکرد...
پانی-کمترین کاری که میکرد واستون میوه پوست میگرفت تا به اون دوتا هم مجال خوردن بدید
خشنود به ان دو که به شوخی خصمانه نگاهش میکردند خندید،ان دو هم ظرفهایشان را از جلوی خشنود برداشتند...خشنود بیخیال دست به سینه نشست و گفت:گل گفتی زن فقط به درد همین کارا میخوره
با این حرفش مرد ها خندیدند...
پانی- من حالا دلیل مجرد بودن شمارو میفهمم با این طرز فکرتون کسی به شما زن نمیده شما هم برای حفظ غرورتون ترجیح میدین بگین که خودتون زن نمیخواین این برمیگرده به همون ضرب المثلی که میگه گربه دستش به گوشت نمیرسه میگه پیف پیف
خشنود هم همراه بقیه خندید و گفت:تو چرا برای هر حرفی یه جواب تو استین داری
رها بی اختیار گفت: دایی خشنود میخوای زن بگیری به درد تو همین پانی میخوره که حریف زبونته
همه ساکت شدند...پانی کمی سرخ شد بردیا از حرص لبش را گاز گرفت...رها که تازه متوجه حرفش شده بود گفت:منظورم اینه که...اینه که...من برم ببینم غذا حاضره
و به طرف اشپزخانه رفت...خشنود هم خودش را زد به کوچه علی چپ:اجی مردیم از گرسنگی ها
خزان با گفتن الان میز رو میچینم سمت اشپزخانه رفت شیلا هم برای کمک همراهش رفت...پانی بین رفتن و ماندن مردد بود که رامین گفت:شما درس میخونید پانی خانوم؟
و این بهونه ای شد تا پانی و رامین مشغول صحبت شوند،سپهر هم به حرفای انها گوش میداد...
خشنود نگاهی به اخمای درهم بردیا کرد و گفت:توکه رها رو میشناسی نسنجیده حرف میزنه اما منظوری نداره
بردیا به عمویش نگاه کرد،یعنی دستش رو شده بود...خودش را زد به ان راه: اره خب مهم نیست
خشنود با شیطنت گفت:اگه مهم نیست اخمات رو باز کن منکه هیچوقت عشق برادرزادمو نمیدزدم
بردیا متعجب به او نگاه کرد:چی میگی عمو داری اشتباه میکنی
خشنود چشمکی زد و گفت: خودتو رنگ کن
بعد نگاهش را به پانی که شش دنگ حواسش به حرفای رامین بود دوخت و گفت:اما عجب سلیقه ای داری،من فکر میکردم توهم مثل من از ازدواج فراری میشی اما انگار نه
بردیا کمی خجالت کشید:عمو بس کن داری اشتباه میکنی
اما انقدر این جمله را شُل گفت که خودش هم فهمید اشتباه نمیکند...
خزان همه را برای صرف ناهار فراخواند...
بعد ناهار خزان میوه اورد...رها کنار پانی نشست سعی داشت سر صحبت را باز کند...
رها- شما عید اینجایید؟
پانی-بله احتمالا خانوادم میان
رها-چه خوب پس حتما واسه عروسیم هستین
پانی- عروستون کیه؟
رها-نهم عید
پانی-اگه بودم حتما میام...امیدوارم خوشبخت بشید
رها-ممنون عزیزم ایشالله قسمت خودت
پانی-واسه منکه زوده
رها-من و تو که همسنیم...اما خب من درسم رو ادامه ندادم و ازدواج کردم...البته حق با توئه تو درست رو بخون منم با اصرار سپهر بود که تصمیم به ازدواج گرفتیم
همان لحضه سپهر صدایش کرد و رها با یک ببخشید او را تنها گذاشت...پانی باز به اسم سپهر فکر کرد اسمی که در نظرش خیلی اشنا بود اما هیچ چهره ای جایگزینش نداشت...
یکساعت بعد بردیا برخاست و خطاب به پانی گفت:پانی جان پاشو اماده شو بریم استدیو
پانی که هنوز از او دلگیر بود گفت:تو برو من نمیام
بردیا باز نفسش را با حرص بیرون داد و به مادرش نگاه کرد...شیلا نگاه او را دریافت و گفت:پانی جان پاشو عزیزم رها هم میخواد با سپهر بره خرید حوصلت سر میره
رها-اگه دوست داشته باشه میتونه با ما بیاد
پانی-نه ممنون راستش باید یکم درس بخونم
بردیا کنار پانی نشست و اهسته گفت:پاشو برو اماده شو نمیبینی رامین داره با نگاهش قورتت میده اونوقت فکر میکنی من میذارم اینجا بمونی؟
پانی یاد حرف رها افتاد که گفته بود به نظر میاد بردیا دوستت داره...خواست حرص او را دربیارد...
پانی- اولا نیاز به اجازه تو ندارم...دوما به نظر من رامین پسر متشخصیه
صورت بردیا از عصبانیت منقبض شد...از جا برخاست پانی لبخند پیروزمندانه ای زد که با حرف بردیا لبخندش ماسید... بردیا بلند طوری که همه بشنوند گفت:پس پانی جان من تو ماشین منتظرتم زود اماده شو و بیا
میخواست پانی را تو عمل انجام شده قرار دهد موفق هم شد، پانی صلاح نمیدید جلوی جمع لجبازی کند و بچه بودنش را به رخ بکشد...برخاست و برای اماده شدن به اتاق رها رفت
در ماشین را بست صدای صدای وحشتناک کشیده شدن لاستیک بر روی اسفالت نشان از حرکت تند ماشین بود...نگاهی به بردیا کرد پیش خود اعتراف کرد وقتی اخمالو و اعصبانیست جذاب تر است اما باز با بیتفاوتی سمت خیابان چرخید...متوجه شد بردیا حرصش را سر گاز ماشین پپیاده میکند...اول بیتفاوت بود اما سرعت ماشین رفته رفته بالا میرفت... زیر لب گفت:ارومتر بردیا
بردیا اهمیتی نداد حتی نیم نگاهی هم به او نکرد...
پانی-چرا اینطوری رانندگی میکنی؟
وقتی دید بردیا حتی جوابش را هم نمیدهد ترجیح داد چشمانش را ببندد و به سرعت ماشین بی اهمیت باشد اما با چشمان بسته هم سرعت را حس میکرد...
پانی-بردیا بهتر نیست مشکلت رو با حرف زدن حل کنی نه سرعت زیاد؟
بردیا از گوشه چشم نگاهی به او انداخت و سرعت ماشین را کم کرد...در همان حال صدایش اهسته اما محکم و جدی بلند شد: وقتی بهت میگم پانی پاشو اماده شو بریم حق نداری واسه من ناز کنی
چشمان پانی گرد شد...چطور بردیا جرعت میکرد بهش دستور بده مگه اصلا چکارشه؟
با حالت حق به جانبی برگشت تا جواب دندان شکنی به بردیا بدهد اما فریاد بردیا او را به سکوتی اجباری دعوت کرد:فهمیدی؟
طوری فریاد زد که پانی بدون هیچ اراده و فکری زمزمه کرد:اره
هردو ساکت بودند پانی نیمدانست واقعا چطور به بردیا اجازه داده با او اینطور صحبت کند اما جرعت اعتراض هم نداشت، شاید ترجیح میداد بعد از ارام شدنش درس حسابی به او بدهد...ایندفعه صدای بردیا ملایمتر بلند شد:من نمیگم رامین پسر بدیه برعکس خیلی هم دوستش دارم اما از نگاهاش به تو خوشم نمیاد، متوجه ای؟
پانی در سکوت چشم به بیرون دوخته بود بردیا نگاهی به او کرد و گفت:انگار نشنیدی نه؟
پانی باز هم سکوت کرد...
بردیا-خانوم با شما حرف میزنم شنیدی راجعبه رامین چی گفتم؟
پانی با صدایی که شک داشت بردیا بشنود گفت:من هنوزم میگم رامین پسر متشخصیه
انگار واقعا از حرص دادن بردیا لذت میبرد...
بردیا مشتش را به فرمان کوبید و چیزی نگفت...پانی در دلش به او میخندیدجرعتی به خود داد و گفت:اون از حرکتت تو اسانسور که جلو رها تابلوم کردی اینم از حالا که انگار چکاره ی من هستی که سرم داد میزنی
بردیا ماشین را گوشه ای نگه داشت و به طرف پانی چرخید...پانی بیتوجه به او از پنجره به بیرون خیره شد...اما شدت عصبانیت او را درک میکرد...
بردیا با تحکم و خشم گفت:گفتم حرکت تو اسانسور عمدی نبود...مگه من خبر داشتم رها پشت در اسانسور وایساده تا در باز شه و ببینه من و تو در چه حالتی وایسادیم، بعدشم تا وقتی ایرانی من و خانوادم همه کارتیم سرت داد میکشم لازم باشه دستم روت بلند میکنم...فهمیدی یا نه؟
پانی با چشمان گرد شده از تعجب برگشت و به او نگریست توقع حرف اخریش رو نداشت...بردیا که او را در شوک حرفهایش دید فریاد بلندتری کشید:فهمیدی یا نه؟
پانی کمی از جا پرید که باعث خنده ی بردیا شد اما خود را کنترل کرد...
پانی به تکان دادن سرش اکتفا کرد...بردیا لبخنده پیروزمندانه ای زد و ماشین را به حرکت در اورد...جلوی استدیو ماشین را نگه داشت و پیاده شدند...بردیا طبق معمول بازویش را جلو اورد تا پانی دستش را دور ان حلقه کند اما پانی وانمود کرد متوجه نشده و به طرف استدیو رفت..بردیا دنبالش دوید و بازویش را از پشت گرفت...پانی ایستاد اما برنگشت، بردیا با یک گام روبروی او قرار گرفت:لج نکن...من بابت رفتارم معذرت میخوام اما توهم مقصر بودی
پانی یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:من کار اشتباهی نکردم
بردیا کلافه دستی به موهایش کشید...
بردیا-خیله خوب باشه حق با توئه بریم داخل
دوباره بازویش را جلو اورد...پانی لحظه ای با تردید نگاهش کردو بعد دستش را دور بازوی او حلقه کرد و باهم وارد شدند...به علت دیر رسیدن بردیا سریع کار را شروع کردند...در این قسمت بردیا زیاد نقشی نداشت و بیشتر جنبه ی اجتماعی نمایش مطرح بود پانی ترجیح داد کمی درسش را مطالعه کند...کتابش را دراورد، انقدر قرق مطالعه شد که نفهمید بردیا انتراک داد و همه همون اطرافش پخش و پلا شدند...صدای نگین او را به خود اورد:زبان میخونید؟ شما طوری تو کتاب غرق شدین که من فکر کردم فیزیک مطالعه میکنید...زبان خیلی اسونه منکه فولم
پانی سر بلند کرد و او را روبرویش دید لبخند جذابی زد و گفت:اگه فول باشید متوجه میشید که من زبان نمیخونم
وکتاب را بالا اورد و جلدش که عکس مغز انسان بود رو نشون داد...دوست داشت این دختر خودخواه که همیشه تحقیر امیز حرف میزد را ضایع کند...
نگین پوزخندی زد و گفت:این چه کتابی جز زبانه که مطالبش به انگلیسی نوشته شده
پانی باز هم از ان لبخندی که تا End طرف مقابل را میسوزاند زد و گفت:مطمئنن کتابهای فرانسه رو به زبان ایرانی چاپ نمیکنن
شلیک خنده ی بچه ها منفجر شد و این خنده و ضایع شدن بیشتر نگین را عصبی کرد...با لحنی که حرص و تحقیر در ان موج میزد گفت:شما چند سالته خانوم کوچولو؟
پانی با ارامش اما تحقیر امیز جواب داد: عید که بیاد میرم تو شش سال
صدای خنده های ریز بچه ها حرص نگین را در اورد چشم غره ای به بچه ها رفت...ترانه ار روی پله های سِن بلند شد و گفت:الهی نازی پس خیلی کوچولوئی
پانی با لحن بچگانه اما پر شیطنت گفت:اره مامانی
ترانه یک تای ابرویش را بالا داد و با پوزخندی گفت:به قیافه من میخوره که مامانت باشم؟
پانی-نه خب بیشتر میخوره مامان بزرگم باشی
بچه ها که از این کل کل ها لذت برده بودند بلند بعضی هم یواشکی میخندیدند...
نگین با لحن پر عشوه ای رو به بردیا گفت:دختر خالتون خیلی بانمک تشریف دارن
بردیا-البته واسه همینه که من دوستش دارم
صدای هـــــــــووو ی پسرا بلند شد نگین و ترانه طوری خصمانه به پانی نگاه کردند که پانی شک نداشت که اگر کسی انجا نبود حتما کُشته میشد...
هومن لیوان چای را به پانی داد و گفت:بفرمایید داغه میچسبه
پانی چای را گرفت و با لبخند گفت:ممنون لطف کردین
هومن کمی سرش را خم کرد و گفت:خواهش میکنم وظیفس
نگین سوژه ی جدید پیدا کرد و با تمسخر گفت: اخی چه شاعرانه
ترانه در ادامه با همان لحن گفت:نه...چه عاشقانه
هومن سرخ شد...بردیا با صدای بلندی که خشمش قابل کنترل نبود گفت:دهنتون رو میبندین یا خودم ببندم؟
ترانه و نگین هردو خشکشان زد...
پانی برخاست : بیخیال بردیا
بردیا عصبی دست پانی را عقب کشید:بشین
حرکتش یکدفه ای بود و باعث شد چای روی دستش بریزد و با صدای خفه ای بگوید:اخ سوختم
بردیا به طرفش برگشت غافلگیر شده بود...یکی از دخترها جلو امد و گفت:دستت رو بده به من
دست پانی را گرفت استین مانتویش را بالا داد و با دستمال کمی خیسی ان را پاک کرد و رو به یکی از پسرها گفت:صادق کیف من رو بیار
سپس سمت بردیا که با اضطراب به دسته پانی نگاه میکرد گفت:نگران نباشید چایش زیاد داغ نبود
دوباره به پانی نگریست:میسوزه عزیزم؟
پانی لبش را گاز گرفت و گفت:یکم...

صادق کیف را به دختر داد او هم پمادی از کیف در اورد و گفت:پماد سوختگیه...سوختگی عمیق نیست اما کار از محکم کاری عیب نمیکنه
و ارام پماد را روی دست پانی زد...دستش میسوخت اما خجالت میکشید اه و ناله کند...
دختر- بذار یکم در همین حالت باشه سوزشش از بین میره
پانی لبخندی به چهره ی مهربان او زد و گفت:ممنونم
بردیا-مرسی مهشید خانوم جبران میکنیم
مهشید خندید و گفت:جفتتون تو عروسیم حسابی برقصین تا جبران شه
مهشید رفت که دستهایش را بشورد...
بردیا-خوبی؟
پانی لبخندی د و گفت:عالی
بردیا هم متقابلا لبخندی زد و برخاست با صدای رسایی گفت:اونایی که تو این صحنه هستن بیان بالا
عده ای دختر و پسر روی صحنه در جای مخصوصشان قرار گرفتند و شروع به تمرین کردند...مهشید کنار پانی نشست و گفت:سوزشش کمتر شد؟
پانی- بله به لطف شما
مهشید لبخندی زد و گفت:از همون دیروز که دیدمت خیلی ازت خوشم اومد اما وقتی روی این دوتا گند دماغ(با چشم اشاره ای به ترانه و نگین کرد) رو کم کردی دیگه شیفته ات شدم
هردو باهم خندیدند...
مهشید- تنها اومدی ایران؟
پانی-بله خانوادم هم عید میان
مهشید- وقتی با اقا بردیا دیدمت فکر کردم نامزدشی گفتم عجب سلیقه ای داره این پسر اما وقتی گفت دختر خالشی بهش حق دادم با وجود تو هیچ دختری رو تحویل نگیره
پانی-شما لطف دارید
مهشید-من و صادق هم باهم نامزدیم هفته ی دیگه عروسیمونه....میاید دیگه ایشالله
پانی-اگه شد حتما
مهشید با سرخوشی گفت:میشه چرا نشه در ضمن از الان بگم این دوتا گند دماغ هم دعوتن ها حسابی حالشون رو بگیر
دویاره با هم خندیدند...
صادق کنار مهشید نشست:بگین ماهم بخندیم
مهشید-هیچی عزیزم داشتم پانی جون رو برای عروسیمون دعوت میکردم
صادق-خوشحال میشیم تشریف بیارید
صدای موبایل مهشید باعث شد پانی به لبخندی اکتفا کند...بعد از جواب دادن مهشید اخماش تو هم رفت...
صادق-کی بود عزیزم؟
مهشید با حرص گفت:خواهرت
صادق- چی گفت که تو انقدر ناراحت شدی؟
مهشید-گفت فردا صبح کار داره نمیتونه باهام بیاد ارایشگاه
صادق- ای بابا، تنها نمیتونی بری؟
مهشید چشم غره ای به او رفت و گفت:میدونی که تنها ارایشگاه نمیرم
و اخماش رو در هم کرد و گفت:فردا باید موهامو رنگ کنم که تا عروسی خوب رنگش جا بیوفته
پانی که تا انلحضه شنونده بود گفت:اگه دوست داشته باشی من میتونم همراهت بیام
مهشید و صادق همزمان به پانی نگاه کردند...
مهشید با شوق گفت:واقعا...یعنی میتونی؟
پانی- چرا که نه من اینجا تموم وقتم ازاده
مهشید-چه عالی...ازت ممنونم پانی جون
صادق- واقعا ممنون
پانی با لبخندی جذاب گفت:نیار به تشکر نیست
صادق-پس من از بردیا ادرس میگیرم صبح با مهشید میایم دنبالتون
پانی- باشه چه ساعتی؟
مهشید-ساعت یازده
بعد از کمی صحبت در همان مورد بردیا هم امد:پانی جان کار تموم شد میتونیم بریم
مهشید-اقا بردیا با اجازتون قرار شد صبح پانی با من بیاد ارایشگاه، اشکالی که نداره؟
بردیا نگاهی کوتاه به پانی کرد و گفت:نه چه اشکالی، خودم میرسونمتون
صادق-نه بردیا جان ادرس بده میام دنبال پانی خانوم
بردیا- منکه میدونم سرت خیلی شلوغه کار خاصی که از من بر نمیاد پس بذار همین کار رو انجام بدم هم میبرمشون هم میرم دنبالشون تو به کارای عقب موندت رسیدگی کن
صادق-نمیدونم چطور تشکر کنم
بردیا ضربه ی ارومی به کمر او زد و گفت:نیاز به تشکر نیست فقط ادرس مهشید خانوم رو بده
بعد از گرفتن ادرس برای یازده صبح فردا قرار گذاشتن و از هم خداحافظی کردند...پانی همراه بردیا و هومن از استدیو خارج شد...
بردیا-اخ کُتم رو جا گذاشتم همینجا وایستید من الان میام
و دوباره وارد استدیو شد...هومن و پانی راجعبه نگین و ترانه حرف میزدند و میخندیدند که صدای دختری توجه شان را جلب کرد:به به هومن خان خوش میگذره حسابی؟
خنده از لبان هومن محو شد با مِن مِن گفت:اِ...سـ...سلام رزیتا...تو اینجا...
رزیتا پوزخندی زد و گفت:اومده بودم غافلگیرت کنم اما تو غافلگیرم کردی
و نگاه تحقیر امیز حواله ی پانی کرد...
ابروهای پانی بالا رفت ، هومن با صدای اهسته ای گفت:اشتباه میکنی بذار بعد برات توضیح میدم
رزیتا- نیازی به توضیح نیست با چشمای خودم دیدم چطور باهم میگین و میخندین
پانی مودبانه گفت:شما اشتباه متوجه شدین خانوم
رزیتا با لحن تندی گفت:من از شما نظر نخواستم
هومن- درست صحبت کن رزیتا
رزیتا ابروهای نازش را بالا داد و گفت:اوه چه بخاطر خانوم از کوره در میری...خوش بحالش که خاطر خواهی مثل تو داره
و رو به پانی با لحن مسخره ای گفت:واقعا تبریک میگم
پانی با اخم نگاهش کرد...هومن که حالا واقعا عصبی شده بود گفت:رزیتا یک لحظه به حرف من گوش بده، ایشون دختر خاله...
رزیتا با حرص حرفش را قطع کرد:اخـــی اره باور کردم دختر خالته
هومن از خشم چشمانش را به هم فشرد...بردیا امد و در حالی که کُتش را صاف میکرد گفت:بریم
و نگاهی به چهره ی اخمو ی پانی و صورت عصبی هومن انداخت: چیزی شده؟
هومن-واقعا شرمنده بردی حان...ایشون دوست دخترم رزیتاس راجبش گفته بودم که
و به رزیتا اشاره کرد...
بردیا-خوشوقتم خانوم
و رو به هومن گفت:حالا چرا شرمنده ای مگه شرمندگی داره؟
هومن سرش را پایین انداخت و گفت:اخه رزی منو با پانی خانوم دید فکر کرد...
اخم های بردیا در هم رفت:انگار امروز همه میخوان گیر بدن به پانی
به رزیتا نگاهی انداخت و گفت:نخیر خانوم ایشون دختر خاله ی من هستند...درضمن هرجا دوتا دختر و پسر کنار هم وایستادن دلیل نمیشه بینشون چیز خاصی باشه
رزیتا سرش را پایین انداخت و لبش را گاز گرفت:معذرت میخوام
بردیا با همان اخم رو به هومن و پانی گفت:بریم
هومن- نه بردی جان شما برین من جای دیگه میرم
بردیا-باشه...بریم پانی
پانی از هومن خداحافظی کرد و سوار ماشین شد...
بردیا-امروز همه چیز به ضرر تو بود
پانی ریز خندید و گفت:حالا تو چرا حرص میخوری مگه به ضرر تو بوده؟
بردیا نگاهی به چشمان شیطون پانی انداخت و خندید...
پانی که انگار تازه چیزی یادش امده گفت:راستی بردیا
بردیا نگاهی بهش انداخت...
پانی-تو گذشته ی من فردی به اسم سپهر بوده؟
بردیا چند لحظه سکوت کرد...اهسته گفت:نمیدونم چطور؟
پانی-امروز که خزان جون دامادشو معرفی کرد حس کردم اسمش خیلی برام اشناست انگار که بارها شنیدم
بردیا نگاهی به او انداخت و با تردید گفت:نمیدونم شاید این اسم رو دوست داشتی یا دوستی به این اسم داشتی
پانی شانه ای بالا انداخت و تا رسیدن به منزل سکوت کرد...
به محض رسیدن شیلا گفت:زود لباستون رو عوض کنید که مر
برچسب ها: رمان فراموشی - رمانکده گلها 27 , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 139- رمان در پی تنهایی , کتابخانه رمان , رمان پنجمین فصل سال | رهایش* کاربر انجمن - نودهشتیا , دنیای رمان - رمان بشنو صداى عشق را , میهن رمان , رمان عشقت همه زندگیم شده**قسمت بیست و چهارم - لحظه های خوش من و تو ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/24 تاریخ
کد :53961

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا