تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فراموشی (فصل ششم)


پرستاری وارد شد و همانطور که امپولی در سِرُم بردیا و پانی تزریق میکرد گفت: وقته استراحت بیمارهاست...لطفا بفرمائید
همه یکی یکی خداحافظی کردند و بیرون رفتند...به درخواست امید برایشان اتاق خصوصی گرفته بودند...
بردیا-پانی از دست من نارحتی؟
پانی سکوت کرد...
بردیا-منظوری نداشتم ببخشید
پانی-مهم نیست
بردیا- پانی؟
پانی-هوم؟
بردیا- میشه یه سوال بپرسم؟
پانی-بپرس
بردیا- چرا انریک انقدر ازت کینه داشت؟ باور نمیکنم فقط بخاطر غلط کردم و التماس باشه
پانی نفس عمیقی کشید و گفت: انریک توی دانشگاه خاطرخواه زیاد داره...تقریبا همه ی دخترا حاضرن براش جون بدن، اونم این موضوع رو میدونست و تا جایی که متونست ازشون سوءاستفاده میکرد تا اینکه به من پیشنهاد داد منم جواب رد دادم و با حرفام تحقیرش کردم یه جورایی بهش فهموندم که از نظر من اون هیچی نیست گفتم حتی قیافت که همه ی دخترا رو کشته به نظرم خیلی چندشه اونم توقع نداشت از یه دختر همچین جوابی بشنوه از اون لحظه به بعد جنگ ما شروع شد و بعد ازیه مدت هم اتش بس شد،اون رفتارش عوض شد و به عنوان یه دوست پاشو تو زندگی من باز کرد...انریک برام فقط حکم دوست رو داشت نمیدونستم همه ی اینا نقشه اس
بردیا با دقت به حرفای پانی گوش میداد بعد از سکوتش گفت:بیشتر تو انتخاب دوستات دقت کن
امپولی که تزریق کرده بودند تاثیرش را گذاشت و هردو با ارامش به خواب رفتند...
بردیا اشکال مبهمی میدید تو یه اتاق تاریک مثل همون گاراژ دستو پاهاش بسته بود انریک را میدید که دارد وحشیانه پانی را میزند...صدای التماس ها و ناله های پانی را میشنید...بردیا تقلا میکرد سمتش برود اما نمیتوانست فریاد پانی دور تر و دورتر میشد:بردیا کمک....کمک اشک استیصال از چشمان بردیا روان شد و نالید:ولش کن...لعنتی دست از سرش بردار
پانی در حالی که بردیا را تکان میداد گفت:بردیا...بردیا پاشو داری خواب میبینی
بردیا سریع چشمانش را باز کرد مردمک چشمانش دو دو میزد...پانی را دید که بالا سرش ایستاده، بی اراده پانی را سمت خود کشید و بغلش کرد:تو حالت خوبه...اره خوبی عزیزم، نمیذارم بهت صدمه بزنه...نمیذارم
پانی متعجب به حرفای بردیا گوش میکرد...با به اغوش کشیدن عجله ایه بردیا پهلو و قفسه سینه اش تیر میکشید در حالی که دستش را روی پهلویش میگذاشت خود را از اغوش بردیا بیرون کشید و گفت:بردیا تو خواب دیدی نگران نباش...هیچ خطری منو تهدید نمیکنه
بردیا تازه به خودش امد از حرکتش خیلی شرمنده بود...نگاه خجالت زده اش را از چهره ی پر خنده ی پانی گرفت و گفت:یه لیوان اب به من بده
پانی اهسته و لنگان سمت یخچال رفت...بردیا تازه متوجه شد سِرُم هایشان را قطع کردن...
پانی لیوان اب را به او داد و با شیطنت گفت:حالا چه خوابی دیدی؟
و خندید...خنده اش پر از تمسخر و شیطنت داشت و همین حرص بردیا را در اورد...
بردیا-خواب نبود...وقتی تو توی خوابم باشی اون دیگه کابوسه
پانی- تو با همه ی کابوسات انقدر ملایم برخورد میکنی؟
بردیا اخم غلیضی کرد و به تندی گفت: دست از سرم بردار حال ندارم
پانی خنده اش را کنترل کرد سمت تختش رفت و نشست...زیر لب گفت:اَه چرا نیومدن مرخصمون کنن
بردیا به طرفش برگشت و گفت: خسته شدی؟
پانی نگاه عاقل اندرصفیهی(نمیدونم درست نوشتمش یا نه) به او کرد و گفت:اینم سواله؟ خب معلومه هم اتاقی با ادمی مثل تو خسته کنندس
بردیا با حرصی که در صدایش مشهود بود گفت:حیف که درد دارم وگرنه حالیت میکردم
پانی خندید و گفت:درد داری یا بهونه؟
بردیا - به وقتش حسابتو میرسم
همین لحظه در باز شد...امید و پوریا وارد شدند تا انها را برای ترخیص اماده کنند.



پانی روی کاناپه دراز کشیده بود و بردیا که حاله بهتری داشت روی مبل لَم داده بود...شهلا به کمک ریتا لوازم پذیرائی را روی میز میچیدند که صدای زنگ بلند شد، پوریا و امید برای راهنمایی مهمانان به طرف در رفتند...
ادوار سلیس وهمسرش وارد شدند و سبد گلی که راننده ان را حمل میکرد تقدیم کردند...بعد از احوالپرسی های معمول ریتا شروع به پذیرائی کرد...با اینکه دل خوشی از انریک نداشتند اما هنگام برخود با ادوار نهایت ادب را رعایت میکردند و این بیشتر سلیس ها را شرمنده میکرد...
ادوار-من واقعا با کاری که انریک کرده شرمنده ی شما هستم،فرزندان من ارام و مودبن اما انریک از همون بچگی شرور و نادان بود و همیشه باعث دردسر ما میشد، تقصیر خودمون بود که بخاطر تک پسر بودنش خیلی لوس بارش اوردیم و وقتی مشکل یا دردسری به وجود میاورد حمایتش میکردیم اما با این کار اخریش من شخصا اعلام کردم که حمایتش نمیکنم هر مقدار که لازم هست توی زندان بمونه
نیمی از قهوه اش را خورد تا سکوت لحظه ای خودنمایی کند...
سپس سمت امید نگاهی کرد و گفت:دیروز که به دیدن انریک رفتم ظاهر امر نشون میداد که اصلا شرمنده و ناراحت نیست حتی وقتی گفتم حاضر نیستم مبلغی برای ازادیش خرج کنم هر چند شوکه شد اما باز هم ابراز ندامت نکرد و این موضوع من رو نگران کرده
پوریا- منظورتون چیه؟
ادوار گلویش را با تک سرفه ای صاف کرد گفت:من فکر میکنم...راستش نمیدونم چطور بگم...فکر میکنم انریک با دستگیر شدنش نسبت به دختر شما کینه به دل گرفته
پوریا اخمی به پیشانی نشاند و گفت:واضح تر صحبت کنید
ادوار نگاهی به او کرد و گفت:من نمیخواستم تحت هیچ شرایطی از شما بخوام که رضایت بدین حتی قصد داشتم که اگه شما خواستین رضایت بدین منصرفتون کنم تا بلکه زندان اونو سر عقل بیاره...اما با این اوضاعی که من دیدم نگرانم که نکنه بعد از ازادی هم دوباره به فکر انتقام بیوفته
شهلا- یعنی شما نمیتونین امنیت دخترم رو در برابر پسرتون تضمین کنین؟
ادوار لبخندی زد و گفت:البته، من برای همین اینجا هستم...البته به کمک خودتون
امید- چه کمکی؟
ادوار-من تصمیم دارم انریک رو بفرستم انگلیس حدود سه هفته برام وقت میبره که کارای انتقال خودش و دانشگاهش رو انجام بدم اگه شما هم راضی باشید بعد از سه هفته که کارای انتقال انجام شد انریک ازاد بشه اون رو از اینجا و همینطور از دختر شما دور میکنم
بردیا ابرویی بالا انداخت و گفت: حالا اگه بعد از رضایت ،پسرتون قبول نکرد بره چی؟
ادوار- انریک در برابر پول کاملا خلع صلاحه من تموم امکانات رفاهی اون رو در انگلیس فراهم میکنم این براش کافیه
لحظه ای سکوت حاکم شد...نگاها بین هم رد و بدل شد... در اخر امید گفت:ما باید بیشتر فکر کنیم
ادوار- حق با شماست، فقط بدونید من اینکار رو برای راحتی پسرم نمیکنم برای امنیت دختر شما انجام میدم چون کار دیگه ای ازم بر نمیاد
امید- متشکرم
چند روزی از این موضوع گذشته بود پانی و بردیابهتر شده بودند...
امید و پوریا وارد شدند، شهلا در حالی که غذای مقوی در دست داشت سعی داشت پانی را مجاب کند که از ان بخورد...
پانی- نمیخورم مامی این خیلی بدمزس نمیخورم
شهلا-فقط چندتا قاشق
پانی-نه نه نمیخورم
و به بردیا نگاه کرد که همان غذا را با لذت میخورد:تو چطوری این غذای بد مزه رو میخوری
بردیا-اخه من مثل تو لوس و تیتیش مامانی نیستم
پانی شکلکی برای او در اورد و باز شهلا اصرار کرد...پانی عصبی گفت:ول کن مامی نمیخورم
پوریا که حالا لباسش را عوض کرده و روی مبل نشسته بود گفت:بگیر بخور دیگه بچه پررو
پانی چشمانش را درشت کرد و گفت:مگه زوره نمیخوام
پوریا-اگه یه چیزی بهت بدم که خیلی خوشحالت کنه قول میدی بخوری؟
پانی کنجکاوانه نگاهش کرد و گفت:اگه واقعا خوشحالم کنه اره
پوریا پاکتی از جیبش در اورد و به او داد، پانی پاکت را باز کرد نگاهی به ان کرد و فریاد شوقش به هوا رفت:اخجـــــــون پنج روز دیگه پرواز داریم
بردیا خندید و گفت:حالا غذات رو بخور ایران ندیده
پانی با اشتیاق غذا را گرفت شهلا با بغض سمت اتاقش رفت...
امید رو به جمع گفت:پیشنهاد ادوار سلیس رو پذیرفتم
بردیا-کار خوبی کردین امنیت پانی مهمتره...چند وقت دیگه که از زندان ازاد بشه ممکن بود باز انتقام بگیره ادمه عقده ای بود
پوریا-اره از اینجا دور باشه بهتره
بردیا نگاهی به پانی انداخت که با انزجار غذایش را میخورد...بلند خندید و گفت:قیافشو نگاه
بقیه هم با دیدن او خندیدند...
ریتا از پله ها پایین امد و گفت:خانومه شیلا، اقای بردیا،خانوم خواستن که به اتاقشون برید
بردیا و شیلا نگاهی به هم کردند و برخاستن...
شهلا متفکرانه از پنجره بیرون را تماشا میکرد...شیلا و بردیا روی مبلی نشستند...
شیلا-چیزی شده خواهری؟
شهلا اهی کشید و روبروی انها نشست:نگرانم
بردیا-نگران چی خاله؟
شهلا-اینکه پانی با رفتنش به ایران گذشته ش رو به یاد بیاره
بردیا سکوت کرد...
شیلا-این کمترین حقه اونه شهلا جان...اونکه نباید تا ابد تو بیخبری بمونه
شهلا با بغض گفت:اما طاقت ندارم از دستش بدم
بردیا-اولا اون محبت شمارو دیده و اینجا هم درس میخونه...ثانیا از کجا معلوم با دیدن ایران گذشتش رو به دست بیاره اصلا از کجا معلوم توی تهران زندگی میکرده؟
شهلا-ازتون خواهش میکنم خیلی مراقبش باشید
بردیا- چشم خاله جون خیالتون راحت
شهلا بغضش شکست:تحمل دوریش رو ندارم ،اما انگار مجبورم بخاطر خودش تحمل کنم
تقه ای به در خورد...پانی سرش را از لای در داخل اورد و گفت:فضولیم گل کرد
بردیا خنده ای کرد و گفت: خاله از شما نخواست بیای تو اتاق خانوم
پانی شیطنت امیز خندید و گفت:خب منم هنوز نیومدم داخل فقط سرم داخله
هرسه خندیدند...پانی داخل شد و گفت:حالا راجعبه چی حرف میزدین؟
بردیا-شما تو مسائل بزرگترا دخالت نکن جوجه
پانی-اگه مسئله بزرگونه بود که الان تو اینجا نبودی
شهلا خندید و گفت:مطمئنم شما دوتا تو ایران خواهر بیچارم رو به گریه میندازین
پانی با مظلوم نمایی گفت:اخه من فقط حس کنجکاویم گرفت این شروع کرد به اذیت کردنم
بردیا-اوه اوه چه مظلوم شد این...درضمن کنجکاوی نه بگو فضولی
شیلا-هیچی خاله جون مامانت داشت سفارشت رو میکرد که تو ایران هواتو داشته باشیم
پانی خم شد و گونه ی شهلا را بوسید:مامی الهی قربونتون بشم نگران نباشین

انتونی با چهره ی اشفته و ناراحت روبروی سپهر نشست و به چشمان پر تشویش او نگریست...
سپهر-چی شد انتونی، صاحب ماشین رو پیدا کردی؟
انتونی اهی کشید و سرش را به نشان از نفی تکان داد...رنگ سپهر به وضوح پرید:چرا؟
انتونی-اون ماشین برای یه شرکت توریستی بوده...اون شرکت ماشین ها رو به توریستان اجاره میده تا به وسیله ی ردیاب بتونن در پاریس بگردن
سپهر- یعنی طلای من تو پاریس نیست که از این ماشینا استفاده کرده؟
انتونی-من بیشتر احتمال میدم اون دختر اصلا طلای تو نبوده
سپهر-امکان نداره من صدای طلا رو میشناسم
انتونی- شاید تشابه صدا بوده،گذشته از اون تو مگه نمیگی اون دختر کسی رو به عنوان "برادر" صدا میکرده خب مگه طلا اینجا برادری داره؟
سپهر چشمانش که حالا لایه ای از تردید در ان موج میزد به انتونی دوخت و زمزمه کرد:نمیدونم
صدای زنگ تلفن به صحبتشان خاتمه داد...سپهر سمت تلفت رفت: بله؟
صدای شاد سپند بهش روحیه داد:سلام مجنون لیلی گم کرده، یوسف گمگشده باز اید به کنعان غم مخور،اره داداشم شیرین سر و تهش رو بزنی بازم تو بغله فرهاده...راستی چطوری؟
سپهر در حالی که میخندید گفت: تو یه جمله از چند نفر مایه میذاری
سپند-اخه تو دسته هرسه تاشون رو از پشت بستی
سپهر-خوبی؟ مامان اینا چطورن؟
سپند-همه خوبن شاد و خوش،اگه میدونستم نبود تو انقدر تاثیر مثبت داره زودتر میفرستادمت بری
سپهر خندید و گفت:مرض
سپند-جون تو راس میگم...مامان بابا که تحمل خونه رو بدون تو ندارن یکسره یا شمالن یا سفر زیارتی...خونه ام که واسه من خالیه و من از این بابت سپاسگذارتم
سپهر- خیلی نامردی این عوض دلتنگیته؟
سپند- چه دلتنگی وقتی هردفعه میرم جلو اینه قیافه ی نحست رو میبینم
ایندفعه خودش هم همراه سپهر خندید...
سپند- خب بگو ببینم چی شد جریانه اون ماشین
سپهر تمام جریان را تعریف کرد و سپند هم با تکراره حرفهای انتونی به تردیدش خاتمه داد...
سپند- درس و دانشگاه چطوره؟
سپهر-خوبه
سپند- واسه عید میای ایران؟
سپهر- به احتمال زیاد میام دلم واسه مامان اینا تنگ شده
سپند-فقط مامان بابا...ای نامرد
سپهر-توروکه به قول خودت هر روز قیافه نحست رو میبینم
سپند- اگه عید اومدی ایران از اونور باهم برمیگردیم فرانسه
سپهر-میخوای بیای فرانسه؟
سپند-اره یه دو هفته ای میام
سپهر-عالیه
سپند - سپهر؟
سپهر-هوم؟
سپند-هوم و مرض نمیبینی دارم احساساتی صدات میکنم
سپهر خندید و گفت:خب جانم؟
سپند اهی کشید و گفت:خیلی دلم برات تنگ شده ما تا حالا انقدر از هم دور نبودیم
سپهر- منم همینطور، اینجارو با همه ی قشنگیش دوست ندارم دلم برای ایران پر میکشه، اما چکار کنم که نیمه ی وجودم اینجاس
سپند- شهرای دیگه ی فرانسه رو گشتی؟
سپهر-منکه نمیتونم یکسره مهاجرت کنم...درثانی پاریس شهر بزرگیه اون نمیتونه به راحتی ازش خارج بشه
سپند-نمیدونم شاید حق با تو باشه
هردو کمی سکوت کردند...
سپهر-میگم سپند با مامان بابا صحبت کن عید رو بیاین فرانسه
سپند-مگه نگفتی تو میای؟
سپهر- راستش...واسم سخته از اینجا دل بکنم
سپند-باشه با مامان بابا حرف بزنم خبرش رو بهت میدم
سپهر-سپند؟
سپند-هوم؟
سپهر-یه سوال بپرسم نارحت نمیشی؟
سپند-چرا به جون تو خیلی نارحت میشم
سپهر-جدی باش
سپند-اخه منکه سوالتو نمیدونم، اما بپرس من از دست تو خره نارحت نمیشم
سپهر کمی مکث کرد و بعد گفت: چرا اونروز گفتی مقصر تویی که این بلا سر طلا اومده؟
سپند سکوت کرد...یه سکوت طولانی و تلخ...تلخی که حتی از پشت تلفن هم حس میشد...جوابی نداشت...یعنی شهامتش را داشت واقعیت را بگوید؟...نه...سکوت بهترین گزینه در ان لحضه بود...
سپهر-نارحت شدی سپند؟
سپند با صدایی که بوی تلخی میداد گفت:نه اما...
سپهر- داداشی مجبور نیستی جواب به سوالم بدی
سپند اهسته زمزمه کرد:ممنونم
سپهر ترجبح داد بحث را عوض کند:راستی چخبر از بچه ها...طاهر اینا چطورن؟
سپند با لحنی که اثری از شیطنت نداشت گفت:همه خوبن دلشون برات تنگ شده
سپهر- کوه میرین؟
سپند-اره برنامه جمعه ها پابرجاست
سپهر- دلم تنگ شده براشون
سپند-جای شما خیلی خالیه...یه نفر هم به گروهمون اضافه شده
سپهر- کی؟
سپند- یه دختره...اینجوری که بوش میاد فرازم بله...
و خندید...سپهر هم از اینکه صدای خنده ی سپند را شنید و فهمید از ان حالت تلخ خارج شده خندید...
سپهر-پس دیگه داره نوبت تو میشه
سپند- مگه خرم؟
سپهر- نیستی؟
سپند-نمیدونم هنوز به نتیج مطلوبی نرسیدم
سپهر-خب سپند جان به همه سلام برسون...کاری نداری؟
سپند-مراقب خودت باش هر اتفاقی افتاد خبر بده...خداحافظ
انتونی با سینی قهوه وارد شد: سپند بود؟
سپهر قهوه ای برداشت:اره
انتونی- دیگه دارم زبان ایرانی رو یاد میگیرم
سپهر- خیلی خوبه حتما یه روز باهم میریم ایران
انتونی کمی این پا و انپا کرد...سپهر متوجه شد میخواد حرفی بزنه سکوت کرد تا راحت تر حرف بزنه...
انتونی- سپهر...میشه کتابی راجعبه مذهبتون به من بدی؟
چشمان سپهر گرد شد: میخوای چکار؟
انتونی- میخوام مطالعه کنم
سپهر لبخندی زد و گفت:حتما، چندتا کتاب دارم بهت میدم

چشمان همه پر از اشک بود...پانی شهلا را در اغوش گرفت و گفت: مامی توروخدا گریه نکنید، چشم رو هم بذارید من برگشتم
شهلا عمیق تر گریه کرد و چیزی نگفت...امید پانی را در اغوش گرفت و گفت:مراقب خودت باش دخترم
پویا و پوریا هم او را در اغوش گرفتند و براش سفر خوشی را ارزو کردند...
ارمان-پروازتون رو اعلام کردن
پانی و شیلا و بردیا دوباره خداحافظی کلی کردند و از انها دور شدند...شهلا هنوز در اغوش امید گریه میکرد...
پانی خمیازه ای کشید و گفت:من میخوابم رسیدیم بیدارم کن
بردیا نگاهی به او کرد و گفت: خوبه تا ساعت 12 خوابیدی
پانی -نه بابا دیشب از شوق خوابم نبرد اصلا
بردیا-چرا انقدر ایران رو دوست داری؟
پانی-حس میکنم گذشته ام تو ایرانه
بردیا-زندگی الانت چه ایرادی داره که دنبال گذشته ای؟
پانی-سخته تو بیخبری باشم و چیزی از گذشته ندونم...نامردیه یهو بیست سال از زندگیم دود شه بره هوا...بیست سال خاطره پاک شه
بردیا-شاید قسمت اینه، شاید گذشته باعث عذابت بشه
پانی-با همه ی اینا بازم ترجیح میدم گذشته ام رو بیاد بیارم
بردیا در حالی که رو صندلی اش لَم میداد گفت:از بس که لجباز و یکدنده ای،من یکم میخوابم رسیدیم بیدارم کن
پانی با حرص گفت:اینو من اول گفتم
بردیا خندید و گفت:توهم بخواب مهماندار بیدارمون میکنه
چشمکی زد و چشمانش را بست...پانی سرش را به صندلی تکیه داد که بخوابد اما فکرش مشغول بود،گذشته ی تاریکش ابهامات زیادی در ذهنش به وجود میاورد...از گذشته فقط یه تصویر داشت که گاهی شب ها به خوابش میامد که اکثرا با لبخندی شعری اشنا برایش زمزمه میکرد...یه پسر خوش هیکل و بلند قد...موهای لخت ابروهی بلند و خوش حالت چشمان مشکی که در عمق ان جدی بودن موج میزد...بینی مردانه و لب های خوش فرم صورتی که همیشه با ته ریش منظمی مزین شده بود...چهره ای که بارها در خواب دیده بود انقدر که مانند عکسی ان دا در بر داشت...حدس میزد که ان چهره مختص به خوان منتل باشد...هرچند که صورت زیبا مرد نشان از شخصیت کثیف خوان منتل نداشت اما اموخته بود از روی ظاهر افراد قضاوت نکند...بی اراده برگشت تا چهره ی بردیا را با خوان منتل فرضی مقایسه کند...ابروهای کوتاه رو به بالا چشمانش هم کمی به بالا متمایل شد لب و بینی خوش حالت در کل چهره ی زیبایی داشت اما خوان منتل رویاهایش چیز دیگری بود...
بردیا-پاشو پانی رسیدیم
پانی چشمانش را باز کرد و به اطراف نظری انداخت و سپس با خوشحالی برخاست، شیلا نایلونی به او داد و گفت:اینها رو بپوش عزیزم
پانی با کنجکاوی نایلون را گرفت بک عدد مانتو و شال در اورد و پوشید...مانتو کوتاه شیری رنگ با شال قرمز...
پس از تحویل لوازمشان به طرف در رفتند که بردیا گفت:اوناهاش بابا رو دیدم
شیلا و بردیا با دو مرد احوالپرسی و روبوسی میکردند

پانی انها را از نظر گذراند مردی که تقریبا همسن پدرش بود موهای جو گندمی و ریش پرفسوری داشت با کت شلوار خاکستری...مرد دیگر که حدود سی و سه سال میخورد پوستی سبزه قد بلند و هیکلی ورزشکاری داشت که با تیشرت تنگی که پوشیده بود کاملا مشهود بود...
شیلا به پانی نگریست و گفت:وای بذارید خواهر زادم رو معرفی کنم
سریع جمله اش را اصلاح کرد:البته شما که میشناسیدش اما پانی جون شما رو یادش نیست
سپس به مرد کت شلواری اشاره کرد و گفت: ایشون شوهر من خسرو هستش
پانی دست خسرو که به طرفش دراز شده بود را فشرد و گفت:خوشحالم میبینمتون عمو خسرو
خسرو هم با مهربونی گفت:خیلی خوش اومدی دختر گلم
شیلا به پسر همراه خسرو اشاره کرد و گفت:ایشون هم برادر شوهر من خشنود جان
پانی دست او را هم فشرد و به کلمه ی خوشوقتم اکتفا کرد...
خشنود کمی دست او را فشرد و گفت:امیدوارم این مدت که اینجایید بهتون خوش بگذره خانوم
به گفته ی خسرو به طرف در خروجی حرکت کردند...شیلا دست پانی را گرفت و همراه خسرو گام برداشت...بردیا و خشنود هم پشت سرشون حرکت کردند...
خشنود ارام گفت:بردیا چه دختر خاله ی زیبا و لوندی داری
بردیا لبخندی زد و گفت:دختر خالم نیست میدونی که
خشنود-به هر حال نقش دختر خاله رو که داره...عجب چشای نایسی داره دماغش مثل این عمل کردهاس لباشم که خوش فرم و کوچو...
بردیا یه تای ابرویش را بالا داد و حرفش را برید:تو همین چند ثانیه اینطوری دید زدی؟
خشنود خندید و گفت:چیه نکنه غیرتی شدی؟
بردیا لبخندی زد و چیزی نگفت...
شیلا با خسرو همراه شد...پانی و بردیا هم در ماشین خشنود نشستند...
خشنود از اینه نگاهی به پانی که داشت چهار چشمی خیابونا رو از نظر میگذراند انداخت و گفت:شما بعد از چند سال اومدین ایران؟
پانی بدون اینکه چشم از خیابان بردارد گفت:نمیدونم چیزی بخاطر ندارم
بردیا-حالا چرا اینطوری خیابونا رو نگاه میکنی؟
پانی- اخه میخوام ببینم جاییش برام اشنا هست
بردیا-حالا اشنا هست؟
پانی چشم از خیابان برداشت و بردیا نگاه کرد:نه
خشنود- گذشته ی شما با وجود خانوادتون خیلی هم نامعلوم نیست پس نباید نارحت باشید
پانی- شما از کجا میدونین من ناراحتم؟
خشنود لحظه ای برای پیدا کردن جواب سکوت کرد:حدس زدم
پانی باز شیطون شد:چی باعث شد همچین حدسی بزنید؟
خشنود نگاهی به بردیا کرد...بردیا که متوجه شد عمویش در جواب کم اورده خندید و گفت:چون ذول زدی به خیابون
خشنود تایید کنان گفت:بله اینجوری که شما به خیابون نگاه میکنین معلومه ناراحتین
پانی- نه اشتباه میکنید من فقط کنجکاوانه نگاه میکنم
خشنود با شیطنت گفت: شما که به ما نگاه نمیکنین تا ما فرق کنجکاوی و ناراحتی رو تشخیص بدیم
پانی با بیتفاوتی گفت:اخه این رو مطمئنم که شما تو گذشته ی من وجود نداشتین
خشنود-مطمئن نباش من همبازی دوران کودکیتم
پانی سعی کرد لبخندش را پنهان کند: به سن شما نمیخوره همبازی من باشید
بردیا بلند خندید...خشنود هم خندش گرفت اما خود را کنترل کرد: قیافم غلط اندازه وگرنه من فقط یکسال از بردیا بزرگترم
پانی-نه انگار قیافه ی من غلط اندازه که شما گوشای منو مخملی میبینین
ایندفعه خشنود هم همراه بردیا خندید...
خشنود-اختیار دارید شما خیلی زیبا هستید
پانی خونسردانه گفت: میدونم
خشنود چشمای گرد شدش را از اینه به پانی و بعد به بردیا دوخت...بردیا قهقهه ای زد و گفت: عمو این دختر خاله ی من خیلی مغرور و لوسه
هرسه خندیدند...
ماشین جلوی خونه ی زیبایی توقف کرد...
حیاطی بزرگ و دلباز که بیشتر حکم باغ را داشت...سالنی بزرگ که با یه راهرو به اتاق ها متصل میشد، اتاق اول برای شیلا و خسرو بود... اتاق دوم برای بردیا اتاق سوم برای خشنود...سه اتاق دیگر هم مختص مهمانان بود که اخرین اتاق به پانی اختصاص داده شد...اتاقی با تخت و کمد و میز توالت صورتی و پرده های یاسی در کوچک و یاسی رنگی هم گوشه ی اتاق بود که سرویس بهداشتی انجا قرار داشت
پانی اول لباس هایش را در کمد چید و بعد به حمام رفت و دوشی گرفت تا خستگی راه را در کند...جین صورتی با تیشرت قرمز پوشید راحتی قرمز هم به پا کرد و طبق عادت موهای خیسش را شلوغ بالای سرش جمع کرد...صدای شیلا او را به بیرون کشاند:پانی جان بیا شام
همه دور میز نشسته بودند او هم کنار شیلا نشست خسرو با محبت
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان فراموشی - رمانکده گلها 27 , رمانکده گلها 27 - رمان وام ازدواج , رمانسرای بهارانه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 139- رمان در پی تنهایی , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان پنجمین فصل سال | رهایش* کاربر انجمن - نودهشتیا ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/24 تاریخ
کد :53960

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا