تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فراموشی (فصل پنجم)



پانی در اتاقش مشغول درس خواندن بود که صدایی را از سالن پایین شنید:جوجه...جوجه
با خنده از اتاق خارج شد بردیا را دید که پایین پله ها ایستاده و او را نگاه میکند...
پانی-چته چرا داد میزنی؟
بردیا-غورباقه امروز تعطیله میخوایم بریم بیرون میای؟
پانی-کی آنا؟
بردیا-اره اماده شو بریم
پانی-نه من درس دازم...خوش بگذره
بردیا-باشه پس مزاحم درسِت نمیشم،بای
پانی-مراقب خودت باش سوسکه سیاه
بردیا خندید و دستی برایش تکان داد و رفت...پانی هم مجددا به اتاق رفت و مشغول درس خواندن شد...تا شب همانطور مشغول بود با ضربه ای که به در اتاقش خورد سرش را بالا اورد و گفت:بفرمایید
پوریا وارد شد،پانی با دیدن او لبخندی زد و کش و قوسی به بدنش داد...
پوریا-خواهر درسخون من چطوره؟
پانی خودش را لوس کرد:بیحال خستـــــــه
پوریا-مگه مجبوری انقدر به خودت فشار بیاری
پانی-اخه از این درس خیلی عقب افتادم
پوریا لبخندی به او زد و گفت:حالا پاشو بیا شام حاضره
پانی-یه مقدار دیگه مونده بخونم بعد میام...اخه بیام دیگه حسه درس خوندن میپره
پوریا-باشه عزیزم هر طور راحتی
سپس برخاست او را تنها گذاشت تا درسش را بخواند...چشمانش دیگر درد گرفته بود نیم ساعتی گذشت این بار ضربه ای که به در خورد باعث شد کتاب را ببندد و همانطور که میگفت بفرمایید با دو انگشت گوشه ی چشمش را ماساژ داد...بردیا در حالی که سینی غذا در دست داشت وارد شد...سینی را روی میز گذاشت و گفت:این هم شام جوجه درسخون
پانی نگاهی به محتویات سینی کرد و گفت:مرسی...کی اومدی؟
بردیا-یکساعتی میشه
پانی-خوش گذشت؟
بردیا-بد نبود با قورباغه و دوست پسرش رفتیم
پانی-خب پس حسابی خوش گذشته
بردیا-منکه فقط به دوست پسرش نگاه میکردم و میخندیدم...انا با اینکه قورباغه اس اما خیلی خوشگل تر از اون بود
پانی خندید و گفت:یعنی زشتیش در حد سوسکه سیاه بود؟
بردیا-شیطونه میگه نامه های طرفدارام رو بهت نشون بدم تا بخونی و بفهمی سوسکه سیاه کیه
پانی خنده ای کرد و همانطور که با غذایش بازی میکرد با لحن محزونی گفت:بردیا؟
بردیا-جانم؟
پانی سرش را بلند کرد و نگاهش را به او دوخت:یه کاری بگم واسم میکنی؟
بردیا کنجکاوانه نگاهش کرد و گفت:اگه از دستم بر بیاد اره
پانی-با مامی حرف بزن که اجازه بده من همراه شما بیام ایران...نمیدونم چرا حس میکنم گذشته ی من تو ایرانه و ممکنه خیلی تو یاداوری اونا ماثر باشه
بردیا –اما خاله بعد از تصادفت دیگه طاقت دوریت رو نداره
پانی-فقط یکی دو هفته
بردیا-من با خاله صحبت میکنم اما هیچ قولی بهت نمیدم
پانی لبخندی زد و گفت:همینشم خوبه...ممنونم
بردیا-حالا غذات رو بخور
سپس خودش برخاست و او را تنها گذاشت.
--------------------------------------------------------------
بعد ظهر شنبه به طرف پاریس حرکت کردند...شهلا و شیلا در ماشین امید نشستند و پانی همراه بردیا و پویا در ماشین پوریا جا گرفتند...پانی هیجان زده بود هم بخاطر دیدن پاریس و هم عمه ای که فقط تعریفش را شنیده بود...
بردیا-کاش دایی شهرام اینا هم میومدن
پوریا-انا و ارمان در هفته یک روز تعطیلن، گاهی مجبورن یکشنبه ها هم برن سر کار
پانی-کاش خاله فرح اینا میومدن
پویا-حالا چرا حتما یکی باید همراه ما بیاد؟
پانی-خب شری بود...من حوصلم سر نمیرفت
بردیا ابرویی بالا انداخت و گفت:مگه ما اینجا بوقیم
پانی- اخه با شما نمیشه رفت مرکز خرید
پوریا-غصه خوردی خواهری...خودم میبرمت
بردیا چشم غره ای به پوریا رفت و گفت:شما چقدر این جوجه رو لوس میکنید
پوریا- چیه خواهر نداری حسودیت میشه
بردیا-نمیخوامم داشته باشم...اونم خواهری لوس و ناز نازی مثل پانی
پانی بچگونه زبون درازی کرد و گفت:از خداتم باشه
بردیا شکلکی براش در اورد که هر سه شان خندیدند...
بردیا نگاهی به پانی کرد و سمت پوریا برگشت:راستی پوریا یه صحبتی باهات داشتم
پوریا نیم نگاهی به او کرد و دوباره سمت جاده برگشت:بگو میشنوم
بردیا دوباره نگاهی به پانی کرد و گفت:میخوایم وقتی برگشتیم ایران پانی رو هم یکی دو هفته ای با خودمون ببریم
پوریا و پویا همزمان گفتند: عمرا
پانی لب برچید:اخه چرا؟
پوریا-مامی نمیذاره مطمئن باش
بردیا- ماهم میدونیم خاله نمیذاره...واسه همین خواستیم با تو درمیون بذاریم
پوریا- سری تکان داد و گفت: از دسته من کاری ساخته نیست
پانی- اخه چرا داداشی...بخاطر من
پوریا- عزیز دلم تو که میدونی اگه مامی یه روز نبینتت مریض میشه
پانی اخمهایش را در هم کشید و بدون هیچ حرفی از پنجره منظره بیرون را تماشا کرد، پوریا از اینه نگاهی به چهره ی گرفته و در هم او کرد...دوست نداشت نارحتش کند...از طرفی سفر به ایران میتونست کمک به او باشد،لبخندی زد و گفت:حق با بردیاس خواهر من خیلی لوسه
چشمکی از اینه به پانی که با دلخوری نگاهش میکرد زد و گفت: قول نمیدم اما با مامی صحبت میکنم
پانی طوری از جایش پرید و فریاد زد "جونمــــــــــی" که پویا که کنارش بود از ترس با چشمانی گرد شده نگاهش کرد...
پانی سرش را جلو برد و بوسه به گونه ی پوریا زد:وای که چقدر تو ماهی
پوریا لبخند با محبتی زد...
پویا-پس من چی؟
پانی دستش را دور گردن او حلقه کرد و گونه اش را بوسید...
بردیا به عقب برگشت و گفت:حالا نوبت منه
پانی شکلکی در اورد و گفت: سوسکه سیاه که بوس کردن نداره
پانی خوشحال بود...انقدر که حتی یه لحظه را برای سربه سر گذاشتن و شوخی کردن از دست نمیداد...
ساره خانه را برای ورود مهمانان اماده کرده بود و استقبال مفصلی ازشان کرد...جوانها همان شب برای گردش بیرون رفتند...در مرکز خرید پانی تا توانست خرید کرد...علاوه بر خودش جیب پوریا و پویا را هم خالی کرد...
بعد از خرید به رود سِن رفتند روی نیمکتی نشسته بودند و مشغول بگو بخند که صدای جیغ زنی را شنیدند...توجه همه به سمت صدا جلب شد، فقط جمعیتی دیدند که یه جا جمع شده بودند...پانی با هیجان برخاست و گفت:بریم ببینیم اونجا چخبره؟
پوریا- نه پانی بشین...فکر کنم دعوا شده باشه
پویا-بذارید من برم ببینم چخبره
پوریا هم برخاست و همراه پویا برای ارضای کنجکاوی جلو رفتند...
پانی-بیا ماهم بریم
بردیا-چقدر تو فضولی دختر...بشین سرِ جات
پوریا و پویا جلو رفتند...چیزی معلوم نمیشد جز صدای جیغ زنی که با گریه میگفت:بگیرینش...بچمو کشت
پویا-بیا بریم پوریا...ظاهرا دعوا بوده
از جمع دور شدند...پسری کنار تر ایستاده بود، به طرفش رفتند...پوریا رو به پسر گفت:چه اتفاقی افتاده؟
پسر-یک مرد بدون هیج حرف و دعوایی دختر بیچاره رو با چاقو زد و فرار کرد
پویا ابروهایش را بالا داد و گفت:نتونستن بگیرنش؟
پسر-ما کنارشون بودیم متوجه شدیم...دوستم رفت دنبالش اما هنوز بر نگشته و من نگرانشم
پوریا خواست خداحافظی کند که پسر گفت:اومد
و دستش را در هوا تکان داد و گفت:سپهر بیا اینجا

سپهر جلو اومد و در حالی که نفس نفس میزد گفت:نتونستم بگیرمش انتونی
پوریا- پیاده بود یا با ماشین؟
سپهر نگاهی به چهره ی ناشناس پوریا کرد و گفت: پیاده بود اما لابلای جمعیت گم شد
پویا-اگه قیافش یادتونه بهتره برید اداره ی پلیس
سپهر-چهرش رو پوشونده بود نتونستم ببینمش
بردیا به انها نزدیک شد و با زبان ایرانی گفت:این خواهرت از فضولی مرد...بردمش تو ماشین
سپهر با شنیدن صحبت انها ابرویی بالا انداخت و با زبان ایرانی گفت:شما ایرانی هستید؟
نگاه هرسه متعجب به او دوخته شد...
پوریا-بله ، شما هم ایرانی هستید ظاهرا
سپهر لبخندی زد و دستش را جلو برد: بله...من سپهر پرند هستم
پوریا دست او را فشرد و خودش را همراه بردیا و پویا معرفی کرد...
بردیا ابرویی بالا انداخت و گفت:چقدر فامیل شما برای من اشناست
سپهر- من تو ایران یه طلا فروشی دارم...طلا فروشی پرند
بردیا بشکنی در هوا زد و گفت:درسته...مادرم زیاد به اونجا میاد
انتونی که گیج انها را نگاه میکرد به حرف امد و گفت:میشه یه جوری حرف بزنید که من هم بفهمم
پوریا لبخندی زد و به زبان فرانسه گفت:برای تفریح اومدین اینجا
سپهر-نه اینجا درس میخونم...شما چطور؟
پوریا-ما اینجا زندگی میکنیم
بردیا مداخله کرد و گفت:بهتره بریم الان صدای جوجه در میاد
ابروهای سپهر بالا رفت و با لحن متعجبی گفت:جوجه!؟
پویا خندید و گفت: خواهر من رو میگه
سپهر لبخندی زد و متواضعانه گفت:خوشحال شدم دیدمتون
بعد از خداحافظی به طرف ماشین رفتند پانی با دیدنشان اخمی کرد و گفت:چقدر طولش دادین چی شد؟
پوریا- ظاهرا یه مرد به دختری چاقو زده و فرار کرده بود
پانی وحشت زده گفت:دختره بیچاره...زنده اس؟
پوریا-نمیدونم
پانی-شما ندیدینش؟
پوریا-نه عزیزم
پانی یک ابرویش را بالا داد و گفت:پس دو ساعته رفتین و من رو اینجا معطل کردین که چی؟؟؟
بردیا- با یه پسر ایرانی اشنا شدیم و حرف میزدیم
پانی-منم که اینجا بوق بودم دیگه...
***
سپهر انشب خسته از کلاسها ساعتی را همراه انتونی در کنار رود سن گذراندن...بعد از خداحافظی از اشنایان ایرانی به طرف منزل حرکت کردند...
پشت چراغ قرمز ایستاده بود و با انتونی صحبت میکرد که صدایی شنید:وای این چراغ قرمز چقدر طولانیه...داداشی نمیشه ردش کنی؟
متعاقب با برگشتن سپهر سمته صدا چراغ سبز شد و ماشین حرکت کرد...
سپهر بی معطلی دنبال ماشین حرکت کرد...انتونی نگاهی به تغییر مسیر کرد و گفت:کجا میری سپهر...اشتباه رفتی
سپهر بدون انکه چشم از ماشین بردارد گفت:طلا...طلا تو اون ماشینه
انتونی نگاهی به ماشین کرد و گفت:از کجا میدونی؟
سپهر-صداش...
انتونی- شاید خیالاتی شدی
سپهر-نه نه من حسش میکنم...طلا به من نزدیکه تو اون ماشین
انتونی شماره پلاک ماشین رو برداشت و گفت:با اینکه اطمینان به یه صدا کار احمقانه ایه اما تعقیبش کن
سپهر چشم از ماشین بر نمیداشت...اما از شانس بدش تو یه خیابون شلوغ ماشین پوریا از نظرش محو شد...
ضربه ی محکمی به فرمان زد:لعنتی...لعنتــــــــــی
انتونی نگاهی به چهرا ی بر افروخته ی او کرد و گفت:اروم باش سپهر من شماره پلاکش رو برداشتم
چشمان سپهر از امیدی درخشید...سمت انتونی برگشت و گفت:ممنونم انتونی...ممنون
انتونی لبخندی زد و گفت:اما امیدوار نباش...ممکنه اشتباه کنی
سپهر سری به طرفین تکان داد و گفت:نه نه من اشتباه نمیکنم...صدای طلا همیشه تو گوشمه
انتونی-امیدوارم همینطور باشه که میگی...فردا یکشنبه اس من پس فردا واست اسم و ادرس صاحب این ماشین رو در میارم


 
سپهر لبخند پرمحبتی به انتونی زد و گفت:انتونی واقعا ازت ممنونم...تو واسم مثل سپند میمونی، تو این شرایط کنارمی...تو بینظیری
انتونی چشمکی زد و انگشت شصتش را بالا اورد...سپهر نتونست جلوی خندش رو بگیره.
***
ساره در حالی که به همه میوه تعارف میکرد رو به جوانها گفت:ببینم بهتون خوش گذشت؟
پوریا-عالی بود عمه جان
مهرداد-با مشکل مسیر که روبرو نشدید؟
پوریا-به لطف شما نه مهرداد خان...خیلی راحت با کاری کردین تونستیم مسیرهارو پیدا کنیم،با اینکه پاریس زیاد میام اما هنوز توش گُم میشم
بردیا هم لبخندی زد و گفت:خیلی عالی و جالب بود
مهرداد- خواهش میکنم،دوسته من یک بنگاه ماشین داره که روی هر ماشین سیستم ردیاب نصب شده و مخصوص توریستان هست و ماشین هارو بهشون اجاره میده، کسایی که با این شهر اشنایی ندارن فقط کافیه اسم مکان مورد نظرشون رو بگن تا ردیاب راهنماییشون کنه...وقتی ساره گفت شما قراره بیاید پاریس حدس زدم برای گردش میاید و یکی از این ماشین ها رو براتون اجاره کردم...خوشحالم از اینکه میشنوم خیلی به دردتون خورده
پانی-واقعا ممنون مهرداد خان...خیلی خوش گذشت
بعد رو به شهلا با هیجان گفت:مامی کلی خرید کردم،رفتیم شانزلیزه...
پوریا وسط حرفش پرید و گفت:و حسابی مارو تکوند
بردیا- دوست من اومده بود پاریس اونقدر از برج ایفل تعریف کرده بود مشتاق شدم ببینم
پانی چشمکی زد و گفت: همون دوستایی که شبیه هیولان؟
بردیا خندید و با شیطنت گفت:نه این دوستم هومن تنها دوست همجنسه منه.

چند روز بعد هنگام ظهر بودبردیا رو بروی شهلا و امید نشست و با تک سرفه ای نشان داد که میخواهد باهاشون حرف بزنه...
شهلا نگاهی به او کرد وگفت:چیزی شده خاله جون؟
بردیا-بله خاله...فقط یکم میترسم بگم
شهلا و امید ابرو ها را بالا انداختند و خندیدند....
امید-بگو پسر جون نترس
بردیا بازدمش را بیرون داد گفت:راستش میخواستم اگه اجازه بدین...موقع برگشت به ایران پانی رو هم با خودمون ببریم،البته برای یکی دوهفته
شهلا و امید متعجبانه نگاهی به هم و بعد به بردیا کردند...
شهلا-میدونی که این امکان نداره
بردیا-چرا خاله؟
شهلا-من نمیتونم از پانی دور باشم
بردیا-خب شماهم بیاین...پانی خودش ازم این درخواست رو کرده و این نشون میده که مشتاق دیدنه ایرانه
شهلا لبش را گاز کرفت و نفس عمیقی کشید:ممکنه اونجا اتفاقی براش بیفته...
بردیا کمی به طرف جلو خم شد و گفت: اگه منظورتون گذشته ی اونه که باید بدونید حق داره...اما اون داره اینجا درس میخونه و در هرصورت برمیگرده چون به درسش خیلی علاقه داره
امید دستی دور لبش کشید و بعد از مکثی گفت:حق با بردیاس...از نظر من اشکالی نداره بره ایران
شهلا با غیض گفت:اما از نظر من اشکال داره
پانی همانطور که به طرفشان میامد جملات اخر شهلا را شنید و جلو رفت و روبروی شهلا نشست:مامی من دوست دارم برم ایران...چرا به علایق من توجه نمیکنید؟
شهلا-ساله دیگه همه باهم میریم
پانی پوزخندی زد و گفت:کاملا معلومه که بهونه میارید...من میخوام برم ایران اونم به مدت دوهفته،این چه اشکالی داره؟
شهلا اخمی کرد و با جدیت گفت: خواهش میکنم پانی بسه...من حرفم عوض نمیشه
پانی - حتی با وجود اینکه میدونید من چقدر دوست دارم برم؟
شهلا-اره چون تحمل دوریت رو ندارم
پانی برخاست و گفت:شایدم ربطی بین گذشته ی من و ایرانه که ازش فراری هستین
و بدون اینکه منتظر حرفه دیگری باشد به اتاقش رفت...
شهلا ناباور با چشمان گرد شده رفتنش را نظاره کرد و گفت:منظورش چی بود؟
امید-شهلا جان اینطوری که تو پافشاری میکنی شک میکنه خب
بردیا-حق با عمو امیده شما اینجوری بهش میفهمونین که گذشتش تو ایرانه
شهلا نا امیدانه اندیشید راهی جز پذیرش نداره او نباید پانی را مشکوک میکرد...برای همین با بغض گفت:باشه...ببرش ایران
بعد ملتمسانه رو به بردیا گفت:اما قول بده...قول بده مراقبش باشی
بردیا لبخندی زد و با جان و دل گفت:چشم
سپس برخاست تا این خبر را به پانی بدهد...
پانی اما اماده با چهره ای اخمو از پله ها سرازیر شد و به مقصد دانشگاه خانه را ترک کرد...
بردیا لبخند شیطنت امیزی روی لب نشاند و به دنبال پانی از منزل خارج شد...صدایش زد پانی روی پاشنه ی پا چرخید و بدون حرف نگاهش کرد، بردیا سوئیچ ماشین رو در هوا تکانی داد و گفت:ماشین خاله دسته منه...بشین میرسونمت
پانی بدون هیچ حرفی سوار شد بردیا هم ساکت پشت فرمان نشست...تا جلوی دانشگاه هیچ حرفی رد و بدل نشد...فقط پانی با یک خداحافظی کوتاه از ماشین پیاده شد....
بردیا همزمان با او پیاده شد...دلش نیامد بیشتر از این اذیتش کند...
بردیا-جوجه؟
پانی با چهراه ای درهم و خشمگین طرفش برگشت و گفت:تو خیابون منو اینطوری صدا نکن
بردیا خندید و گفت:من به ایرانی حرف میزنم...اینا چه میدونن جوجه چیه
پانی بیحوصله گفت:حالا حرفت رو بزن کلاسم شروع میشه
بردیا چشمش به روبروی دانشگاه افتاد انریک را همراه چند پسر دید که به او نگاه میکنند...بی اختیار به طرف پانی رفت،دستش را زیر بازوی او انداخت و گفت:میخواستم بگم جوجه ی لوس ما اخماش رو باز کنه چون یه خبر خوب میخوام بهش بدم
پانی با حرص دستش را از دست بردیا بیرون اورد و گفت:میبینی که حاله شوخی ندارم
بردیا-حتی اگه بگم خاله با اومدنت به ایران موافقت کرده بازم حال نداری؟
پانی مشکوکانه به بردیا نگاه کرد و گفت: اگه داری شوخی میکنی باید بگم که خیلی مسخره ای
بردیا- به جونه مامان شوخی نمیکنم
و خندید...پانی با چشمان ناباور که از شدت شوق برق میزد گفت:چطوری؟
بردیا چشمکی زد و گفت:دیگه دیگه
پانی با ذوق چند بار بالا پایین پرید و بعد دستش را دور گردن بردیا حلقه کرد:بردیا تو بهترینی...ممنونم، ممنونم
انسوی خیابان انریک به خشم به این منظره نگاه میکرد:انگار باید به این پسره هم درس دُرست حسابی بدم
جک- چیه انریک نکنه داره حسودیت میشه
انریک قهقهه ای زد و گفت:حسودی؟ ببینم نکنه شما باورتون شده من عاشقه این دخترم؟ نه دوستان من فقط میخوام روی این دختر رو کم کنم
جرارد-الان چندین ماهه تو این تصمیم رو داری و هنوزم موفق نشدی
انریک در حالی که به پانی نگاه میکرد گفت:به زودی
پانی نزدیک شد و سلام گرمی به انها کرد و با لبخند جذابش سمت دوستانش رفت...انریک قدم هایش را تند کرد و به پانی رسید: چطوری خانوم خانوما؟
پانی با لبخند گفت:عالـــی
انریک- چه خوب...به نظر میاد خیلی خوشحالی
پانی ابرویی بالا انداخت و با هیجان گفت: چرا نباشم...دارم میرم مسافرت
انریک لبخند جذابی زد و گفت:چه خوب...کجا؟
پانی- ابران
لبخند از لبهای انریک محو شد...در جا ایستاد و گفت:کی؟
پانی با ایستادن او ایستاد و گفت:دو هفته دیگه
انریک- تا چند وقت اونجایی؟
پانی- حدودا بیست روز
انریک- چرا ایران؟
پانی- همراه خالم میرم
انریک اخمی کرد و گفت:دلم برات تنگ میشه
و بی معطلی از پانی دور شد...پانی با چشمان متعجب او را نگاه کرد و باز بی تفاوت شانه ای بالا انداخت و به راهش ادامه داد...
انریک سمت جرارد و جک رفت :بچه ها وقت نداریم
جرارد ابرویی بالا انداخت و گفت:برای چه کاری؟
انریک-نقشه ای که برای پانی کشیدم باید تا اخر همین هفته عملی بشه...به کمک شما دوتا نیاز دارم
جک با هیجان گفت:بالاخره وقتش رسید...خب باید چکار کنیم؟
انریک-یه چندتا مرد قوی هیکل و یه جای امن و خلوت...در ضمن نمیخوام شما دوتا تو نقشم دیده بشین
جرارد- من یه گاراژ دوستم داره که واست جورش میکنم
انریک-عالیه
جک- منم چند نفری و میشناسم که پول میگیرن و حتی واست ادم میکشن
انریک-این هم عالیه
جرارد-مرد قوی هیکل میخوای چکار...یعنی تنهایی از پسش بر نمیای
انریک- واسه نگهبانی لازمه...پس فردا نقشه رو عملی میکنیم
جک- حالا نقشت چیه؟
انریک لبخند موزیانه ای زد و شروع به طرح نقشه اش کرد.
پانی گونه ی شهلا را بوسید و گفت: مامی ممنون که اجازه دادید برم ایران
شهلا با وجود نارضایتی لبخندی زد و گفت:باید بدونی که اونجا اجازه نداری تنها از خونه خارج شی
پانی-خیالتون راحت مامی
امید-شیلا نظر دکتر راجعبه پات چیه؟
شیلا-همون حرفایی که تو ایران گفتن تکرار شد...باید عمل کنم
شهلا-خواهری بهتره کوتاه بیای و عمل کنی...به صلاحته
شیلا اهی کشید و گفت: انگار مجبورم
امید- همینجا عمل میکنی؟
شیلا- نه برمیگردم ابران...میخوام تو یکی دوسال اینده عمل کنم
امید-هرجو به صلاحته اما زیاد به عقب ننداز
بردیا- پس مامان من برای اخر همین هفته بلیط میگیرم...چطوره؟
پانی قبل از شیلا جواب داد:عالیه
بردیا با شیطنت گفت:انگار خیلی از ما خسته شدیا
امید-این چه حرفیه بردیا جان،پانی منظوری نداشت
پانی-اما من بخاطر اینکه دوست دارم زودتر بیام ایران گفتم...وگرنه که شما مهمون نیستین
شیلا لبخندی زد و گفت:میدونم دختر گلم
پویا-وای پانی تو میری ما اینجا یه نفس راحت میکشیم
پوریا-بیخود میکنی پویا منکه دلم خیلی برای پانی تنگ میشه
شهلا با بغض گفت: منکه نمیدونم چطوری تحمل کنم
بردیا- ای بابا انقدر لوسش نکنین ما اونجا از پسش بر نمیایم ها
پانی با شیطنت گفت:سوسکه سیاه حرف زدن بیش از پنج کلمه برای شما ممنوعه
بردیا تهدیدگرانه نگاهش کرد و گفت:تو که میای ایران
شیلا-بردیا تهدیدش نکن تا مجبور نباشم برای راحتی پانی این مدت از خونه بیرونت کنم
بردیا لبخند مودبی زد و گفت: مرسی مامان جان شما خیلی به من لطف دارین
همه به خنده افتادند...
شهلا رو به پانی گفت:فردا که کلاس نداری عزیزم؟
پانی- نه مامی
شهلا-پس بهتره بریم برای سفرت لباس تهیه کنیم
پانی با شوف فریاد زد: اخ جـــــــــــون
پویا و پوریا که دوطرفش بودند دستشان را روی گوششان گذاشتند و داد زدند:اروووم
امید-شهلا جان برای پس فردا شب برادرت اینا رو دعوت کن شام دوره هم باشیم
شهلا- فکر خوبیه...حتما.
***
شهلا- پانی جان امروز کلاست ساعت چند تموم میشه؟
پانی بار دیگر در اینه نگاهی به خود انداخت شلوار جین روشن با تیشرت چسبان لیمویی: ساعت چهار مامی
پانی- باشه گلم مراقب خودت باش
پانی از جلو در بوسه ای برای شهلا فرستاد و با عجله بیرون رفت.
ساعت اخر کلاس بود...استاد نکته های اخر رو میگفت،پانی مجددا برگشت و نگاهی به انریک انداخت....هوز در همون حالت بود...دستش را روی شقیقه هایش گذاشته و میفشرد،پوست سفیدش بر اثر فشار یا درد قرمز شده بود...چشمان کشیده و خوش حالتش بسته بود...موهای بورش روی پیشانی رها شده بود...
منتظر بود کلاس تموم شه تا جویای احوال انریک شود...
بالاخره استاد با گفتن موفق باشید کلاس را تمام کرد...
پانی لوازمش را جمع کرد تا سمت انریک بود اما قبل از ان جک و جرارد جلو امدند...
جک-پانی میتونیم از تو یه خواهشی کنیم؟
پانی نگاهی به او کرد و گفت: البته
جرارد- نمیدونم متوجه شدی یا نه...امروز حال انریک اصلا خوب نیست
پانی-متوجه شدم، چی شده؟
جک- سردرد و سرگیجه داره
جرارد-بله،متاسفناه من و جک باید بریم دنبال تحقیقامون برای فردا...انریک هم با این حال نمیتونه رانندگی کنه
جک لبخند معصومی زد و گفت: ممکنه اون رو تا منزل همراهی کنی؟
پانی نگران به انریک نگاه کرد و بی معطلی گفت:البته چرا که نه
و به طرف انریک رفت...
جک و جرارد پبروز مندانه خندیدند و از کلاس خارج شدند...
پانی- چرا بچه بازی در میاری انریک تو با این حالت نمیتونی رانندگی کنی، من تورو میرسونم
انریک باز مانع شد:اخه نمیخوام توی زحمت بیوفتی
پانی با حرص گفت: بهت میگم پاشو
انریک با چهره ای ناراضی برخاست و تلو تلو خوران حرکت کرد...پانی جلو رفت و زیر بازویش را گرفت تا کمکش کند و در همان حال به مادرش زنگ زد...
پانی-الو مامی
شهلا-سلام دخترم
پانس--سلام...مامی جون من امروز یکم دیر میام خونه
شهلا با نگرانی گفت:امشب مهمون داریم...دایی شهرامت اینا میان، اتفاقی افتاده پانی؟
پانی- راستش حال انریک اصلا خوب نیست...باید برسونمش بیمار
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان فراموشی - رمانکده گلها 27 , رمانکده گلها 27 - رمان وام ازدواج , رمانسرای بهارانه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 139- رمان در پی تنهایی , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان پنجمین فصل سال | رهایش* کاربر انجمن - نودهشتیا ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/24 تاریخ
کد :53959

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا