تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فراموشی (فصل چهارم)


سپند- ببین سپهر من همهٔ کارتو ردیف کردم...اما برای امتحانش و اینا خودت تشریف فرما شو....منکه عقلم عمرا قد بده
سپهر خندید و گفت:من هفتهٔ دیگه ویزام باطل میشه و باید برگردم...تو این چند ماه هم بیکار نبودم تا تونستم مطالعه کردم...تاریخ دقیقش کیه؟
سپند- دقیقا ۹روز دیگه
سپهر-من چهارشنبه ی آینده ساعت 5 به وقت ایران پرواز دارم
سپند- باشه ما منتظرتیم
لحظهای هردو سکوت کردند...سپند سکوت را شکست:سپهر؟
سپهر- جانم؟
سپند کمی مِن مِن کرد و گفت:چه خبر از طلا؟
سپهر نفس عمیقی کشید بازدمش را با اه بیرون داد و گفت:هیچ خبری ندارم...هروز با آنتونی تو خیابونا میچرخیم دیگه واسمون جنبه عادت و تفریح پیدا کرده
بغضی در صدای سپهر بود که سپند خوب متوجهٔ آن شد...
سپند- داداشی منو تو از بچگی غمخوار همدیگه بودیم، نمیخوای یکم باهم دردودل کنی؟
سپهر لبش را گاز گرفت تا اشکش سرازیر نشود سعی کرد لرزش صدایش را پنهان کند اما زیاد موفق نبود:چی بگم سپند؟ چندین ماهه که طلا رو ندیدم...از دلتنگیو نگرانی دارم دیوونه میشم، سپند اینکه نمیدونم طلا تو چه وضعیتی به سر میبره عذابم میده...اینکه زندس یا خدای نکرده...
دیگه توانایی ادامه دادن نداشت...کسی کنارش نبود اجازه خروج اشک را داد...سپند هم بغض کرده بود:میفهمم چی میگی سپهر...کم نیار، طلا اونجاست کنار تو، بالاخره روزی گذشتش رو به یاد میاره
سپهر نفس عمیقی کشید و گفت: چیزی که منو آزار میده فراموشی طلاست...اون منو نمیشناسه اگه....اگه....با کس دیگه باشه چی؟
سکوت باز سنگین تر از همیشه بین مکالمشان نشست...سپند آهی کشید باید یجور آرامش میکرد آهسته گفت:یادته روزی ازت پرسیدم اگه طلا با کسه دیگه ازدواج کنه چیکار میکنی؟ تو گفتی آرزوی خوشبختی براش میکنی...پس اگه طلا با کسه دیگه باشه اگه خوشحال و خوشبخت بود خوشحال میشی اگه نبود کمکش میکنی،درسته؟
سپهر بعد از سکوت نسبتا طولانی گفت: درسته
سپند- پس دیگه ناراحت نباش، ما همه منتظر ورود تو به ایران هستیم...نمیدونی چقدر دلتنگیم
سپهر- منم همینطور...به همه سلام برسون
سپند- قربونت کاری نداری؟
سپهر- خداحافظ
ارتباط قطع شد اما سپهر همچنان کنار تلفن نشسته بود با خود اندیشید: یعنی ممکن طلا عاشق کسه دیگه ای بشه، من همهٔ قلبشو پر کرده بودم...یعنی ممکن به راحتی بیرونم کنه؟
انریک جلوی پای پانی ترمز زد:بیا بالا میرسونمت
پانی دیگه بعداز چندین باریکه بدون مشکل انریک او را به منزل رسانده بود با خیال راحت همراهیش میکرد...سوار شد
انریک-پانی چند وقت دیگه میخوام یه مهمونی بگیرم...به کمکت نیاز دارم
پانی- چه مهمونی؟
انریک-راستش جشن تولدمه اما حوصلهٔ کادو بازی ندارم واسه همین به کسی نمیگم به مناسبت تولدمه
پانی خندید و گفت:چطور میتونی از اون همه کادو بگذری
انریک ابرویی بالا داد و گفت:اگه بخوای تو میتونی واسم کادو بیاری عزیزم
پانی- حتما، اما معلوم نیست که تو جشنت بتونم شرکت کنم
انریک وا رفت اما سریع خودش را جمع و جور کرد گفت:چرا؟
پانی- باید با خانوادم صحبت کنم
انریک- پانی دیگه وقت این رسیده که منو به خانوادت معرفی کنی
پانی یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: با چه نسبتی؟
انریک مرموزانه گفت: یک دوست...
پانی خندید و گفت: دوست یا دشمن؟
انریک اخمی رو پیشانی نشاند و گفت:این چه حرفیه پانی
پانی-یادت رفته تا همین چند وقت پیش دشمنه خونیم بودی
انریک-پانی عزیزم گذشتهها رو فراموش کن، من عاشق توام اما چون تو من رو نمیپذیری میخوام مثل یک دوست کنارت باشم
انریک قیافه مظلومی به خود گرفت تا دل پانی را به رحم بیاورد...پانی لبخندی به او زد و گفت: باشه قبول با خانوادم صحبت میکنم.
پانی کنار شهلا نشست و همان طور که مشغول نوشیدن قهوه بود گفت:مامی؟
شهلا- جانم؟
پانی-یکی از دوستام میخواد بیاد و با شما آشنا بشه
شهلا- چه خوب...خوب یک شب شام دعوتش کن بیاد خونه...اسمش چیه؟
پانی- انریک سلیس
شهلا ابرویی بالا انداخت و گفت: سلیس؟
پانی- بله، چطور؟
شهلا- فرزند ادوار سلیس؟
پانی- من اسم پدرش رو نمیدونم...شما اون رو میشناسید؟
شهلا-اونا از خانوادههای متمول گرونوبل هستند
پانی- تا اونجای که من میدونم آره
شهلا مشکوکانه نگاهش کرد و گفت: بین شما رابطهٔ احساسی وجود داره؟
چشمان پانی گرد شد: نه مامی اون فقط دوسته منه
شهلا- باشه عزیزم، امشب با امید صحبت میکنم...برای فردا شب دعوتش کن
پانی گونهای شهلا را بوسید و گفت: ممنون مامی
شهلا لبخندی زد و گفت: در ضمن آخر هفته تولده شری و شروینه
شب شهلا جریان انریک را با امید در میان گذشت و قرار شد برای فردا شب انریک را دعوت کنند، پانی خواست تلفنی از انریک دعوت کند که با فکر اینکه فردا صبح باهاش کلاس داره با خیال راحت خوابید.
پانی از دور انریک را دید که مشغول صحبت با یک دختر است، به طرف او رفت تا برای شب دعوتش کند...انریک پشتش به او بود و متوجهٔ پانی نشد، ظاهراً با دختر در حال مشاجره بود...با نزدیک شدنش صدای آنها را شنید...
انریک-خدای من این واقعیت نداره
دختر با حالت مظلومی گفت:انریک عزیزم تو تنها دوست پسر من بودی
انریک- بس کن نمیخوام بشنوم
دختر به گریه افتاد:اما انریک این بچه که تو شکم من مال توام هست
انریک- نمیتونم باور کنم
دختر- اما من حاملام انریک
انریک-دهنت رو ببند لیتزی
لیتزی- باورم نمیشه انریک...این تویی که با من اینطوری حرف میزنی؟
انریک-باید اون بچه رو نابود کنی
لیتزی وحشتزده دستش را روی شکم کوچکش گذشت و گفت:اه نه انریک من نمیتونم این کار رو کنم
انریک بازی لیتزی را فشرد با تحکّم گفت:همین که گفتم
پانی جلو تر رفت و گفت:مشکلی پیش اومده انریک؟
انریک سرش را به عقب گرداند با دیدن پانی دست پاچه شد و گفت:نه عزیزم چیزی نیست
لیتزی با دیدن پانی اشکهایش را پاک کرد و از آنها دور شد...
پانی- اون از تو بارداره انریک تو نباید انقدر بیتفاوت باشی
انریک- اون یک دورغگویه....بچه مال من نیست
پانی شماتت بر نگاهش کرد گفت: تو نباید تنهاش بذاری
انریک- به اون فکر نکن پانی
پانی- اما اون داره عذاب میکشه
انریک لبخند شیطانی زد اما خیلی زود ظاهری عادی به خود گرفت و گفت:فراموش کن
پانی که انگار تازه چیزی یادش آمده گفت: راستی تو امشب شام منزل ما دعوتی
انریک با خوشحالی گفت:چه عالی، این خیلی خوبه
پانی- آره حالا بیا بریم سر کلاس.
انریک با اعضای خانواده دست داد و به تعارف امید روی مبلی نشست...

شهلا- خیلی خوش اومدید اقای انریک
انریک-مشتاق دیدار شما بودم
امید-شما لطف دارید
پویا-شما فرزند ادوار سلیس هستید؟
انریک-بله ادوار پدرم هستن
انریک با لبخندی رو به شهلا و امید گفت:راستش من برای هفته ی اینده پانی رو به یه مهمونی دعوت کردم اما پانی گفت ممکنه به این مهمونی نیاد چون خانوادش من رو نمیشناسند برای این موضوع ازش خواستم من رو با شما اشنا کنه
پوریا که زیاد از انریک خوشش نیامده بود با پوزخندی گفت:شما برای همه ی مهمونا جای کارت دعوت قرار ملاقات با خانوادشون رو میذارید؟
انریک لبخندی به پانی زد و سمت پوریا برگشت و گفت:البته که نه, اما پانی برای من استثناست...اون یه دوست خوبه که من به داشتنش افتخار میکنم و خوشحال میشم توی مهمونی من حضور داشته باشه
شهلا-نظر لطف شماست, پانی جون انقدر عاقل هست که همیشه دوستای خوب رو انتخاب میکنه اینکه خواسته از ما اجازه بگیره برای احترام به ماست وگرنه ما بهش اعتماد کامل داریم و رفت و امدهاشو کنترل نمیکنیم
انریک-مادر پدرم برای امری میرن لندن و این مهمونی کاملا جوان پسنده ...خوشحال میشم اقای پوریا و پویا هم تشریف بیارن
پوریا سعی کرد اخم نکند: متشکرم از دعوت شما اما من و پویا هفته ی اینده برای بعضی از کارا باید بریم پاریس
انریک-در هرصورت خوشحال میشم تشریف بیارید
مستخدم وارد سالن شد و رو به شهلا گفت میز شام اماده است.
بعد از رفتن انریک اعضای خانواده در سالن نشستند تا راجعبه مهمون جوان صحبت کنند...همه از اشنایی باهاش اظهار خوشنودی کردند جز پوریا که گفت: من اصلا ازاین پسره خوشم نیومد احساس میکنم ظاهر گول زنی داره
شهلا- بهتره ندونسته قضاوت نکنی
پوریا-حق با شماست اما من صلاح نمیدونم پانی به این مهمونی بره
شهلا اخمی کرد و گفت: پانی بچه نیست
پوریا بازدمش را کلافه بیرون داد و گفت:من نگفتم بچه اس مامی...اما اون تا حالا تنها به این مهمونی ها نرفته
امید-خب چرا همراهیش نمیکنین,انریک شمارو هم دعوت کرد
پوریا-اما هفته ی اینده باید برای کارای کارخونه پاریس باشیم مگر اینکه پویا نیاد و پانی رو همراهی کنه
پانی از اینکه میدید مورد اعتماد پوریا نیست حسابی بهش بر خورد...اخماش رو در هم کشید و در حالی که بر میخواست گفت:نیازی نیست بخاطر من از کارتون بزنید,من به این مهمونی نمیرم
و فورا از جلوی چشمانشان گذشت و به اتاقش رفت...شهلا رفتنش را نظاره کرد و عصبی رو به پوریا گفت:دیدی ناراحتش کردی...اخه چرا فکر میکنی اون بچه اس
پوریا نگاهی به بالای پله ها کرد و بعد سمت شهلا چرخید صدایش را کمی پایین اورد گفت: مامی شما که میدونید پانی پیشه ما امانته...ما باید بیشتر مراقبش باشیم
همین حرف برای به اتش کشیده شدن شهلا کافی بود که صدایش را بالا ببرد و بگوید:نه...اون دختره منه,دختره من....توهم همین حالا برو و از دلش در بیار...همیـــــــن حالا
تحکم شهلا باعث شد پوریا نفسش را با صدا بیرون دهدو سمته اتاق پانی برود...
پانی لبه ی تخت نشسته و بالشتش را بغل کرده بود,با ضربه ای که به در خورد سرش را برگرداند اما بادیدن پوریا سرس را پایین انداخت...پوریا جلو رفت و کنارش نشست...دستش را اهسته دور شانه ی او حلقه کرد و گفت:پانی جون از دسته داداشی نارحت شدی؟
پانی بدون حرف شانه اش را عقب کشید تا دست پوریا را پس بزند...
پوریا-عزیزم چرا درک نمیکنی که من به خاطر خودت میگم
پانی با اخم نگاهش کرد و گفت:منکه گفتم به اون مهمونی نمیرم...حالا تنهام بذار
پوریا بوسه ای روی موهای او کاشت و گفت: باشه برو اما مراقب خودت باش, باشه؟
پانی جوابی نداد پوریا اهسته پهلوی او را قلقلک داد پانی خندید و با خیال راحت از اتاق خارج شد.
***
پانی نگاهی جلوی اینه به خود انداخت...شلوار جین کوتاه سنگ کاری شده همراه با تاپ حلقه ای سِت شلوارش, موهایش شلاقی روی کمرش رها شده بود مقداری از ان هم روی پیشانی اش ریخته بود , ارایش ملایمی کرده بود که به چهره اش زیبایی خاصی داده بود...
شهلا وارد اتاق شد و نگاهی تحسین امیز به پانی انداخت,خواست حرفی بزند که پویا وارد شد و گفت:مامی شما اینجایین؟ لطفا بیاین کراوات من رو ببندین
شهلا مشغول بستن کراوات شد پانی همانطور که نگاهشان میکرد گفت: مامی از طرف من هم برای شری و شروین هدیه گرفتین؟
شهلا کار پویا را به اتمام رساند و گفت:از طرف شما سه تا یه گردنبند و یه ساعت خریدم از طرف خودم و امید هم عطر مورد علاقشون
پویا کمی خم شد گونه ی شهلا را بوسید:قربونتون برم.
بهرام و فرح برای استقبال از خانواده ی رایان جلو امدند...بعد از تعارفات معمول پانی سمت شری و شروین رفت شری را بوسید و با شروین دست داد تولدشان را تبریک گفت و همراه پویا و پوریا سمته میز انا و ارمان رفتند, انا و پانی مشغول صحبت در مورد مدل لباس و ارایششان بودند که صدای ارمان توجه شان را جلب کرد...
ارمان-راستی پوریا عمه شهلا بهتون گفت که قراره عمه شیلا و بردیا بیان فرانسه؟
پوریا ابروهایش را بالا داد و گفت:جدی!!؟؟
ارمان-اره دقیق نمیدونم برای چی؟
شری با چهره ای اخمالو نزدیک میز انها شد و گفت:ببخشید میشه بپرسم شما چرا نشستید؟
ارمان نگاهش کرد و گفت: دوست داری وایستیم؟
شری بازوی او را کشید و گفت:مسخره بازی در نیارین پاشین بیاین برقصین با همتونم
ارمان همراه او رفت پانی هم که عاشق رقصیدن بود با پویا رفتند. تا پاسی از شب خوش میگذزاندند و بالاخره شری رضایت داد مهمانا انجا را ترک کنند.
در راه برگشت پوریا که انگار تازه چیزی یادش امده گفت:راستی مامی ارمان گفت قراره خاله شیلا و بردیا بیان فرانسه؟
شهلا سرش را به عقب برگرداند لبخندی زد و گفت:درسته, احتمالا ماه اینده...اخه پای شیلا دچار مشکل شده میخواد بیاد اینجا به دکتر نشون بده, انگار خسرو نمیتونه بیاد برای همین بردیا همراهیش میکنه
پانی گیج و منگ به حرفای انها گوش میکرد ...سر در نمیاورد راجعبه کی حرف میزنن برای همین گفت:شیلا و بردیا و خسرو کی هستن؟
لحظه ای سکوت حاکم شد تا اینکه امید گفت:شیلا خواهر شهلاست خسرو همسرشه و بردیا هم پسرش
پانی گره ای به ابرو انداخت و گفت:پس چرا من نمیشناسمشون!؟
دوباره سکوت حاکم شد, این اولین تلنگر برای انها بود پانی از گذشته و افراد ناشناس میپرسید....افرادی که در گذشته ی او نقشی نداشتند اما باید نقشی به انها داده میشد...
پوریا نفس عمیقی کشید و گفت: ببین پانی...چون تو تصادف داشتی و دچار فراموشی بلند مدت شدی اونارو بخاطر نمیاری...اونا تو گذشته ی تو بودن اما تو بخاطر نمیاریشون
شهلا نفس عمیقی کشید خیالش راحت شده بود هیچ دوست نداشت پانی را از دست بدهد ...پویا نگاهی به پوریا کرد...در پس نگاهش ترس بود, ترس از اینده ی پانی اما در ان موقعیت سکوت بهترین گزینه بود...
پانی-خب اونا کجا زندگی میکنن؟
پوریا کلافه گفت:ایران
پانی یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:من فکر میکنم ایران رفته باشم...اره؟
شهلا-درسته,تو تا 8سالگیت ایران بودی درواقع تو 8سالت بود که امید مجبور شد برای کارش به فرانسه بیاد و ما همه چیز رو ایران فروختیم و به فرانسه اومدیم
پانی سری تکان داد و گفت:چه جالب اما با گذشت این همه سال احساس میکنم ایران رو خوب میشناسم
شهلا چشمان نگرانش را به امید دوخت...
امید-درسته عزیزم...چون ما سالی یکبار برای تفریح به ایران میریم
پانی لبخندی زد و گفت:امسال هم میریم؟
شهلا سریع جواب داد:امسال نه,وقتی خاله شیلا بیاد ما نمیتونیم بریم
پانی دیگر چیزی نپرسید...تمام دروغ ها را به سادگی باور کرده بود جایی برای ناباوری نبود.
***
روز مهمانی انریک فرا رسید...پانی لباس شب زیبایی پوشیده بود یک ساعت مارکدار یرای انریک هدیه گرفته بود با اژانس به مهمانی رفت,صدای موسیقی ویلای بزرگ انریک را میلرزاند...انریک برای استقبال از او جلو امد...
انریک-سلام عزیزم چقدر خوشحالم که میبینمت
پانی هدیه را سمت او گرفت لبخندی زد و گفت:سلام...تولدت مبارک
انریک هدیه را گرفت و تشکر کرد...سپس پانی را به جمعی از بچه ها برد...
عده ای وسط مشغول رقص بودند...عده ای کنار بار مشغول نوشیدن بودند, جک سمته انریک رفت و زیر گوشش گفت: تو نوشیدنی پانی مواد بریزم؟
انریک-امشب نه,چون ممکنه برادرهاشم بیان فعلا باید اعتمادش رو جلب کنم
دونفری طرف پانی و جسیکا رفتند جک گیلاس مشروب را طرف پانی گرفت و گفت:بفرما
پانی-متشکرم,من مشروب نمیخورم
جک یه تای ابرویش را بالا داد و گفت:چرا؟
پانی-اذیتم میکنه
جک-ایندفعه رو امتحان کن
انریک گیلاس را از جک گرفت و روی میز قرار داد وگفت:مگه نمیشنوی میگه اذیتش میکنه
جک شانه ای بالا انداخت و به سمت بار رفت...پانی لبخندی به انریک زد و متقابلا لبخند زیبایی تحویل گرفت...انریک کنار پانی نشست و به چشمان او خیره شد,پانی مسیر نگاهش را عوض کرد از نگاه انریک معذب شده بود...صدای اهسته ی انریک را زیر گوشش شنید:پانی...؟
پانی برگشت و به او نگریست:بله؟
انریک لبخندی زد و گفت:تو چشمای فوق العاده ای داری...ادم رو دیوونه میکنه,خمار و مست کننده
نگاه گنگ پانی به او دوخته شد و اصواتی در ذهنش شکل گرفت دیگر نگاه انریک را نمیدید صدای تند موسیقی را نمیشنید...صدای ارامش بخشی را میشنید که در ذهنش تکرار میشد:چه چشمای قشنگی...چشمات منو مست میکنه...با این چشمها فقط به چشمای من نگاه کن...
نمیدانست صداها چیست سرش را بین دستانش فشرد,صداها هنوز هم با او بودند صداهایی از عوالم دور...دورتر از تصورات او, انریک به طرف او خم شد و گفت:پانی؟ حالت خوبه
پانی سرش را بیشتر فشرد با صدای انریک صداهای ذهنش ساکت شد اما سردردش تشدید پیدا کرد, اهسته گفت:سرم...سرم داره میترکه
انریک-بهتره ببرمت تو یکی از اتاقها استراحت کنی
پانی-نه میرم خونه
انریک-محاله بذارم با این حال بری خونه
پانی-من حالم خوبه فقط...
نتوانست حرفش را به اتمام برساند...انریک برخاست دست پانی را گرفت و کمکش کرد برخیزد سپس به طرف اتاق انتهای سالن برد ...جرارد و جک که از دور شاهد ماجرا بودند نگاهی معنی دار به هم کردند,جرارد مستانه خندید و گفت:بالاخره انریک موفق شد
جک-اما پانی نوشیدنی نخورد
جرارد-انریک کارش رو خوب بلده
انریک به پانی کمک کرد روی تخت دراز بکشد...پانی تشکر کرد و از او خواست که تنهایش بگذارد...انریک لبخند زیبایی زد و او را ترک کرد...
پانی چشمانش را روی هم گذاشت و به حرف انریک فکر کرد...تعریف از چشمانش را بارها شنیده بود اما نمیدانست از کی؟
دوست نداشت انجا بخوابد و از طرفی دلش نمیخواست با ان حالت به خانه برود...روی تخت نشست سعی کرد ذهنش را ارام کند و به افکارش انسجام ببخشد
سپند چشمش به مسافرها بود...بعد گذشت دقایقی سپهر را در حالی که چمدان را با خود میکشید دید,با صدای نسبتا بلندی گفت:اوناهاش سپهر اومد
سپس جلو تر از بقیه خود را به سپهر رساند...سپهر با دیدن او چمدان را روی زمین گذاشت و دستانش را از هم گشود...سپند هم در اغوش او جای گرفت,دقایقی بدون حرف هم دیگه رو بغل کرده بودند...زمان زیادی از دوریشان میگذشت...صدایی از پشت سر باعث شد از هم جدا شوند:کی نوبت ما میشه؟
سپهر سمته صدا برگشت و با شوق گفت:طاهر!
مردانه همدیگر را در اغوش گرفتند...یاد طلا در ذهن جفتشان زتده شد,همدیگر را به امید نشانی از طلا نگاه میکردند
سپند جلو اومد و گفت:بسه دیگه بابا اینطوری که شما همدیگه رو بغل کردین ادم به همجنس باز بودنتون شک میکنه
طاهر چشم غره ای به سپند رفت و سپهر هم پس گردنی ارومی به او زد...
صدای خانم پرند همراه با لرزش ناشی از بغض شنیده شد:الهی مادر قربونت بشه پسرم
سپهر با گفتن مادر در اغوش خانم پرند رفت و بعد هم پدرش, جلوتر با دیدن بچه های گروه به قدری ذوق زده شد که نمیدانست با کدام یکی احوالپرسی کند...اقای پرند همه را به منزلش دعوت کرد.
دوباره همان جمع همیشگی دور هم بودند و میخندیدند اما جای کسی خالی بود و این خلاء را همه شان حس میکردند و هرکدام سعی داشتن از دیگری پنهان کنند...
سپند و فراز مشغول مزه پرانی بودند و بقیه هم به انها میخندیدند...سپهر لحظه ای به جای خالی طلا اندیشید...به اینکه همیشه بود و حالا نیست...حالا میفهمید چرا ماندن در فرانسه برایش راحت تر است لاقل انجا خاطرات طلا نبودند که انقدر نبودنش را به رخ بکشد...متوجه نشد کی همه ساکت شدند خنده ها قطع شدند و او مرکز توجه نگاها قرار گرفت...
طاهر-حق داه بابا...خسته از راه رسیده ماهم که کم سرصدا نمیکنیم،پاشو سپهر جون برو استراحت کن همین سپند و فراز کافی ان که کل مهمونی رو بچرخونن
سپهر سعی کرد لبخند بزند:نه من اصلا خسته نیستم
سپند-بچه ها نظرتون چیه بریم حیاط دور استخر بشینیم
بچه ها موافقت کردند و همگی به حیاط رفتند فقط خانوم و اقای پرند در سالن ماندند...سپند و فراز تمام سعی خود را برای شاد کردن جمع میکردند اما انگار تلاشهایشان بینتیجه بود...
طاهر-سپهر پاشو برو بالا...اگه خوابتم نمیاد حس میکنم که نیاز به تنهایی داری
سپهر لبخند تلخی زد و گفت:من چندین ماهه که تنهام
فریبا-سپهر تو دیگه باید با شرایط به وجود اومده کنار بیای
سپهر-چطوری؟ توقع دارین مثل شماها فکر کنم طلا مرده؟
طاهر به جلو خم شد و گفت:اگه یکم واقع بین باشی میفهمی که غیر از این نمیتونه باشه...سپهر، یه دختر تنها بدون هیچ پشتوانه ای هیچ پولی تو کشور غریب جایی که حتی زبون مردمش رو بلد نیست چه بلایی سرش اومده؟میتونه دوروزه غیب بشه؟؟ تو چقدر اگهی دادی...عکسش رو زدی اما خبری ازش نشد،سپهر جان سعی کن واقعیت رو بپذیری
سپهر لبخند تلخی زد و گفت:کدوم واقعیت طاهر؟اینکه جنازه ی سوخته شده ی اون دختر کنار رود سن طلای من بوده؟ اینکه بدون این که جنازه ی طلا رو ببینم به خودم بقبولونم که اون مرده...اینه واقعیتی که تو میگی
طاهر با حرص به پشتیه صندلی تکیه داد و گفت: پس میخوای زندگی رو به خودت حروم کنی فقط به امید اینکه شاید طلا زنده اس و برمیگرده...لابد الانم لای پر غو خوابیده پیشه یه مشت بیگانه،اره؟؟
سپهر-نمیشه طاهر،من نمیتونم به خودم بقبولونم که طلا مرده چون...چون حس میکنم که زنده اس،طاهر من حسش میکنم
طاهر کلافه گفت:نه سپهر تو میخوای که حس کنی اون زنده اس،وگرنه راحت میتونی باور کنی که زنده بودنش غیر ممکنه
سپهر-چرا به احتمالات بهتر فکرنکنیم...مثلا اینکه طلا اونشب گیر ادمای خوبی افتاده که کمکش میکنن
طاهر پوزخندی زد و گفت:و این همه اگهی های تورو هم ندیدن؟
سپهر کلافه چنگی میان موهایش زد و گفت:اره شاید واقعا ندیدن
طاهر-تو داری به خودت امید الکی میدی...همچین چیزی غیر ممکنه
سپهر-ببینم طاهر، مگه تو میتونی تو کار خدا دست ببری...هان؟
طاهر سکوت کرد برای این یکی جوابی نداشت،شاید از خدا میخواست که او هم مثل سپهر فکر کند...
سپند-من با کار سپهر موافقم، به هر حال اون بالا خدایی هم هست که هم حاله سپهر رو میبینه هم موقعیت طلا رو...و اگه خدا بخواد هیچکس نمیتونه "نه" تو کار بیاره
فریبا-حق با سپنده...اما سپهر سختی کشیدن تو هم مشکلی رو حل نمیکنه
سپهر-چه سختی؟ منکه دارم اونجا زندگیم رو میکنم...سختی رو زهرا خانم میکشه
طاهر با صدایی که بغض لرزانش کرده بود زمزمه وار گفت:بیچاره مامان
فریبا اهی کشید و گفت:واسه یه مادر خیلی سخته که از بچش هیچ اطلاعی نداشته باشه،مامان هم فکر میکرد طلا زنده اس، سپهر تا حالا به گوشِت خورده یه مادر ارزوی مرگه بچش رو بکنه؟؟ اما مامان این کار رو میکنه میدونی چرا...چون میترسه بچش دسته نااهلش افتاده باشه چون میترسه طلا تو فقر و نداری به راه بدی کشیده بشه...چون میترسه طلا تو شرایط ناجوری بیفته ، من صدای گریه ی مامان و راز و نیازش با خدا رو میشنوم...همیشه از خدا میخواد یا طلا رو برگدونه یا اون رو ببره پیشه خودش، میبینی سپهر ما مجبوریم به خودمون بقبولونیم که طلا مرده...چون افکار ما طلا رو نجات نمیده اما خودمون
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان فراموشی - رمانکده گلها 27 , رمانکده گلها 27 - رمان وام ازدواج , ‭BBC ‮فارسی‬ - ‮فرهنگ و هنر‬ - ‮فراموشی؛ داستان یک انقلاب و مهاجرانش ‬‬ , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 139- رمان در پی تنهایی , رمانسرای بهارانه , رمان مخصوص موبایل فراموشی | *فاطمه* کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/24 تاریخ
کد :53958

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا