تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فراموشی (فصل سوم)



با انتقال طلا به فرانسه سپهر دنبال کارهایش رفت که بتواند لحظه عمل طلا فرانسه باشد...بعداز آزمایشات و عکسبرداری از طلا روزی را برای عمل تعیین کرد... همه بیصبرانه منتظر آن روز بودند.
روز عمل فرا رسید...سپهر با تمام تلاشش نتوانست لحظه عمل خودش را به پاریس برساند...
همگی در منزل حاج صادق جمع شده بودند و در انتظار تماس از فرانسه... همه با حالی ملتهب یا ذکر میگفتند یا دعا زهرا خانم و طوبی که با هزار التماس از شوهرش اجازه گرفته بود در خونهٔ پدریش بماند از صبح رو برو سجاده نشست بودند و نماز میخواندند...سپهر آشفته دور تا در هال قدم میزد...دیگر توانی برای کسی نمانده بود که صدای تلفن همه را از جا پراند...سپهر به طرف تلفن دوید و سریع آنرا جواب داد:ال...الو
صدای حاج صادق که با لحن محزونی صداش کرد دلش را لرزاند...نتوانست دیگر کلامی حرف بزند و در انتظار موند تا حاج صادق خودش همه چیز رو بگه...
نفسهای عمیق حاج صادق در گوشش پیچید و بعد صدای ذوق زدش:سپهر صدامو میشنوی پسرم...
صدای خوشهالش انرژیای به او داد تا بگوید: چی شد حاج آقا؟
حاج صادق- طلا به هوش اومد سپهر...طلا قبل از اینکه وارد اتاق عمل بشه بهوش اومد...خدا اونو به ما برگردوند...باورت میشه طلای قشنگم چشمشو باز کرد...
سپس هق هق گریش رو پشت تلفن سرداد...سپهر روی دوزانو افتاد تلفن از دستش لیز خورد...چشمای هراسان او را زیر نظر داشتن و سپهر خبر خوشحال کننده اش را با یه حرکت داد...با یه حرکت کوچک اما پر از حرف...روبه قبله سجده کرد با صدای لرزانش گفت: خدایا شکرت...
اشک شوق از چشم همه سرازیر شد زهرا خانم و طوبی هق هق گریه شان بلند شد... طاهر با خوشحالی گفت: عمل موفقیت آمیز بود سپهر؟
سپند دوباره در قالب شخصیت شوخش ظاهر شد: پ نه پ طلا زنده از اتاق عمل بیرون نیومده واسه همین سپهر داره خدارو شکر میکنه
طاهر پس گردنی آرومی بهش زدو گفت: زبونت رو گاز بگیر
سپهر با بغض گفت: طلا اصلا به اتاق عمل نرفت...قبل عمل به هوش اومد...این فقط یه معجزه اس
زهرا خانم دستانش را بالا برد و گفت:یا فاطمه زهرا ممنون که دست خالی منو رها نکردی...
آقای پرند- نگفت کی بر میگردن ایران؟
سپهر- چیزی نگفت اما دکتر حداد گفته بود طلا از نظر جسمی سالمه چند روزی تحت مراقبت باشه برمیگردن
دوباره جمع با شوخیهای سپند شاد شد...و باز هم خنده جمعشان را زرین کرد...همه چیز برای یه شروع دوباره یا یه ادامهٔ لذت بخش خوب بود که باز صدای تلفن اینبار مثل ناقوس مرگبار صدا کرد...سپهر که هنوز نزدیک تلفن بود با نگرانی که خودش هم دلیلش را نمیدانست جواب داد:بله؟
صدای ناراحت حاج صادق غم عالم را به دلش نشاند: سپهر؟
سپهر- بله چی شده؟
حاج صادق- راستش الان دکتر یه واقعیت تلخی رو بهم گفت
صدای سپهر عجیب میلرزید:چه...چه واقعیتی؟
حاج صادق - طلا...طلا فراموشی گرفته...
سپهر بیحرکت ماند حاج صادق حرف میزد اما او چیزی نمیفهمید...گوشی از دستش افتاد که طاهر سریع جلو دوید و گوشی را برداشت...اینکه طلایش فراموشش کرده چیزی نبود که انقدر راحت باهاش کنار بیاد...
ارتباط با فرانسه قطع شد همه منتظر به طاهر نگاه میکردند...
طاهر-وقتی طلا به هوش میاید آقاجون سراغش میره و باهاش حرف میزنه اما طلا هیچ عکس العملی نشون نمید و فقط گنگ نگاش میکنه...دکتر با آزمایش و عکس برداری مجدد متوجه میشه که طلا دچار الزیمر بلند مدت یا همون فراموشی شده
تا دقایقی همه دچار شک شدند باز این سکوت با تمام سنگینیش روی فضای غمگین خونه نشست...
زهرا خانم با بغض گفت: یعنی وقتی آقاجون رو دیده هم ناشناخته
طاهر آهی کشید و سریع از روی نا امیدی تکان داد...
سپند- دکتر نگفته چیکار باید کرد؟
طاهر- گفت فقط زمان لازم داره، دست اونا نیست شاید همین فردا شاید چند ساله دیگه شاید...هیچوقت
سپند- من شنیدم با یاد آوری تیکه های مهم زندگیشون یه چیزیی یادشون میاد
فریبا- آره اون با سپهر روبه رو شه حتما یه چیزیی یادش میاد
با این حرف همه به سپهر نگاه کردند و تازه متوجهٔ حال زارش شدند رنگش کاملا سفید شده بود دستان مشت شدهاش میلرزید سپند کنارش نشست و گفت: داداشم نگران نباش مهم اینه که اون به زنگی برگشت...میشینی واسش تموم خاطرات گذشته رو تعریف میکنی...اصلا از نو شروع میکنی
طاهر- حق با سپنده، طلا حالا دیگه میتونه راه بره حرف بزنه بخنده...این خیلی مهمه
سپهر اما گویی هیچ کدام از حرفها را نمیفهمید...نمیشنید..با صدایی که چندان شباهتی با صدای سپهر همیشگی نداشت نالید:اون هیچی یادش نمیاد
آقای پرند- پسرم چند روز دیگه طلا برمیگرده ایران حتی اگه گذشتش رو هم به یاد نیاره تو میتونی با مهربونیت دوباره اون رو مجذوب خودت کنی...کار دل و قلب چیزی نیست که با یه ضربه به گیجگاه فراموش بشه عشق, تو وجود هر ادمی معجزه میکنه
هرکس به نحوی سپهر را دلداری میداد و سپهر کم کم با حرفهای آنها امیدوار شد و آرامشش را به دست آورد...پس به انتظار ورود طلا به ایران نشست...

طلا همراه حاج صادق از بیمارستان خارج شد و سوار بر تاکسی سمت هتل حرکت کردند...به اطرافش نگاه میکرد هنوز گنگ بود و چیزی یادش نمیامد حتی مرد کناریش هم نمیشناخت....دکتر گفت بود ممکنه اوایل الزایمر ۲۴ساعته بگیره یعنی بعداز اینکه از خواب بیدار میشه کلا یادش بره روز قبل چه اتفاقاتی افتاده به مرور زمان عادت میکنه...چون ذهنش هنوز آمادگیهای لازم رو نداره ممکن ضمیرگاه اولیش رو از دست بده.
حاج صادق با لبخندی به طلا گفت: دخترم رسیدیم بهتره پیاده شی
طلا با ترس و تردید همراه او وارد هتل شد...نمیفهمید کجاست و آن مرد کیست فقط میرفت چون چارهای جز رفتن نداشت
حاج صادق- چیزی میخوری عزیزم؟
طلا فقط توانست سری به نشانه نفی تکان دهد...هنوز توانایی تکلم نداشت
حاج صادق بعداز گرفتن دوش آب گرم روی تختی دراز کشید...نگاهی به طلا کرد که روی تخت کناری خوابیده بود، بلیط برگشتشان برای فردا شب بود...چشمانش را حالا با خیالی راحت روی هم گذشت...
طلا اشفته خوابید افرادی را میدید که هیچ شناختی رویشان نداشت...چهرهها اشنا بودند اما او نمیشناخت...اما حاج صادق بعداز مدتها که در خواب و بیداری و دلواپسی میگذارند آنشب با خیالی راحت و اسوده خوابید که باعث شد مدتها بخاطر این آسودگی خود را سرزنش کند...
آن شب دوباره طلا دچار هیجان شد همانطور خواب آلود برخاست و از اتاق خارج شد اطرافش را مثل یک خیال مثل یک خواب میدید...چشمانش میدید مغزش کار نمیکرد...ساعت ۲نیمه شب بود نگهبان هتل در حال چرت زدن متوجه دختر بینوا نشد که چطور تو یک تصادف از گذشتش فاصله میگرفت...و طلا رفت....با هر گام از خانوادش دور تر میشد با هر قدم از گذشتش فاصله میگرفت...با هر نفس بیشتر هوای وطنش را به فراموشی میسپرد که ناگاه با ترمز وحشتناک ماشینی هوشیار شد...نگاه هراسناکش را به اطراف دوخت...هیچی نمیفهمید...آنجا چکار میکرد صدای فریاده مرد صاحاب ماشین رو شنید که اصواتی رو به زبون میاورد اما هیچی از اونها نمیفهمید...از خیابان دور شد در تاریکی شب قدم گذاشت...اشک از چشمان خمارش روان شد دلش از تنهاییو تاریکی میلرزید...در یکی از خیابانهای خلوت بود که با ۲جوانه مست و لاابالی برخورد کرد

در یکی از خیابانهای خلوت بود که با ۲جوانه مست و لاابالی برخورد کرد...
صدای خندههای چندش آورشان با بوی الکلی که از دهانشان میامد حال طلا را منقلب کرده بود...دومرد هر لحظه بهش نزدیکتر میشدند و با زبان بیگانه ای که طلا هیچی از آن نمیفهمید چیزهای میگفتند و وحشیانه میخندیدند...با چشمانی دریده سر تا پای طلا را نگاه میکردند یکیشان جلو رفت و بازوی طلا را گرفت...طلا با تمام قدرتش او را به عقب هل داد...اما توانش کمتر از این حرفها بود یکمرتبه نفر دوم جلو دوید از طرف دیگر بغلش کرد..طلا در برابر آنها توانی نداشت اشکانش یکی پس از دیگر روان میشدند حتی توانایی جیغ زدن نداشت...زیر هیکل متعفّن آنها در حال له شدن بود...نفهمید آن نیرو از کجا اومد که طلا را وادار به فریاد کردی فریادی بلند:خدایا کمکم کن
صدای خنده چندش آور آنها با صدای کشیده شدن لاستیکی رو آسفالت در هم مخلوط شد...دو نفر از ماشین پیاده شدند و به طرف آنها دویدند...دو مرد مست به طرف نور ماشین برگشتند که هرکدام مشتی نوش جان کردند...۴نفری باهم درگیر شدند اما طلا گوشهٔ دیوار کز کرده بود و اشک میریخت، در آخر دو مرد مست پا به فرار گذاشتند
دو پسر به او نزدیک شدند که طلا از ترس خودش را جمع کرد...یکی از پسرها با همون زبان بیگانه چیزی گفت...طلا باز هم نفهمید، چند جملهٔ دیگهای هم گفتند باز هم از طلا جوابی نشنیدند...طلا به هق هق افتاد و با صدای لرزانش گفت:من نمیفهمم شما چی میگین...
دو پسر نگاه متعجبی به هم کردند و اینبار با زبان اشنایی گفتند: اون ایرانیه
گریه ی طلا قطع شد و با همان چشمانی که حالا ترس و آرامش در آن موج میزد نگاهشان کرد...
یکی از آنها گفت:ما ایرانی هستیم مقیم فرانسه با خانواده تو گرونبل زندگی میکنیم
پسر دیگر گفت: اسمت چیه؟
طلا گیج نگاهشان کرد و آهسته زمزمه کرد: نمیدونم
پسر متعجب گفت: نمیدونی؟
طلا- من هیچی به یاد ندارم...نمیدونم اینجا چیکار میکنم ...نمیـــــــــدونـــــم
دو پسر نگاهی به هم انداختند...یکیشان گفت: پاشو بریم تو ماشین....اینجا سرده
طلا با تردید نگاهشان کرد...پسر کمی خم شد طرفش و گفت: من پوریا هستم این هم برادرم پویا...از ما نترس، ما میخوایم کمکت کنیم
طلا تردید را کنار گذشت...هرچه باشد کنار دو همزبان را در کشوری بیگانه ترجیح میداد...
پوریا پشت فرمان نشست و گفت: یه چرخی این اطراف میزنم هرکجای شهر واست آشنا بود بهم بگو
طلا نگاه مشکافش را به اطراف خیابانهای پاریس دوخت...دریغ از یک مکان اشنا...هیچی در خاطر نداشت...
پویا رو به بردار بزرگش گفت: یعنی چی؟
پوریا شانه ای بالا انداخت و گفت: نمیدونم نمیفهمم
پویا- حالا چیکارش کنیم؟
پوریا- نمیتونیم که همینطوری رهاش کنیم
پویا برگشت و رو به طلا گفت: ما امشب داشتیم بر میگشتیم گرونبل...میتونی همراه ما بیای شاید پدرم بتونه کمکت کنه
هنوز گیج بود...لحظهای فکر کرد اگر با آنها نمیرفت کجا باید میرفت؟؟؟
بی اراده پذیرفت...

ساعت ۱۰ صبح بود که حاج صادق بیدار شد...همینطور دراز کش نرمشی به بدنش داد...برخاست به طرف طلا رفت که بیدارش کند...اما با تخت خالی او روبرو شد...به طرف سرویس بهداشتی رفت تقه ای به در زد و گفت: طلا جان بابا؟
وقتی بعداز چند ضربه جوابی نشنید در را باز کرد...آنجا هم نبود...ترس تمام وجودش را پر کرد...فوری به طرف لابی هتل رفت نگهبان را دید به طرفش رفت و گفت: آقا دختر من تو اتاق نیست شما دیدین که اون بره بیرون؟
نگهبان با گیجی نگاهش کرد و سپس او را به سمت مردی که مسلط به اکثر زبانها بود راهنمایی کرد، حاج صادق رو به مرد گفت: دخترم تو اتاق نیست
مرد- تو لابی هم نیستن؟
حاج صادق با نگرانی گفت: نه نیست
مرد- شاید برای هواخوری بیرون رفتن
حاج صادق- نه امکان نداره اون حالش خوب نبود
مرد رو به نگهبان گفت:شما از کی اینجاید؟
نگهبان- ۷صبح قربان
مرد مجددا سمت حاج صادق برگشت و گفت:از دخترتون عکس دارید؟
حاج صادق- چند لحظه صبر کنید
سپس با شتابی که از او و قلب مریضش بعید بود به سمت اتاق رفت عکسی از طلا آورد...مرد عکس را به نگهبان نشان داد و گفت:این دختر رو دیدی؟
نگهبان نگاه دقیقی به عکس کرد و گفت: خیر قربان
مرد- میتونی بری
نگهبان رفت مرد رو به حاج صادق گفت:متاسفانه کسی متوجه خروج ایشون نشده
رنگ از روی حاج صادق پرید...روی دوزانو نشست و با دو دست بر سرش کوبید:چه خاکی به سرم شد دخترم تو کشور غریب گم شد....حالا چطوری پیداش کنم اونکه چیزی از ما نمیدونه خدایا به خودت سپردمش.
صبح زود بود که ماشین پوریا جلوی خانهای ویلایی توقف کردپویا سرش را به عقب برگرداندو گفت: رسیدیم خانم پیاده شو
طلا نگاهی به اطرافش کرد و گفت: اینجا؟
پوریا- آره پیاده شو
طلا همراه آنها به طرف ساختمان شیک رفت با ورودشان زن و مردی به استقبال آمدند و به گرمی پسرانشان را به اغوش کشیدن...پوریا به پشت سرش نگریست متوجه شد طلا وارد نشده همانطور که سمت در میرفت گفت: مامی یه مهمون داریم
و طلا را به داخل دعوت کرد
شهلا و امید کنجکاوانه به در ورودی نگاه کردند ...طلا همراه پوریا وارد شد و نگاه هراسانش را به آنها دوخت...اما آنها با دیدن طلا لبخندی مهربان روی لبشان نشست، شهلا جلو رفت و گفت:وای خدای من چه دختر نازی،پوریا بدن حتما تنبیهت میکنمتو دختر به این خشگلیو از ما مخفی کرده بودی
و طلا را در اغوش کشید...پوریا دستش را روی شانهٔ مادرش قرار داد و گفت:جریان این دختر خانم زیبا مفصله...بشینید تا براتون تعریف کنم
همگی پشت میز صبحانه نشستند و پوریا شروع به توصیف ماجرا کرد...طلا سرش پائین بود...امید رو به او گفت: دخترم آخرین چیزیکه یادت میاد چیه؟
طلا با آهستهترین صدا گفت:تو خیابون بودم یه ماشین میخواست بهم بزنه که سریع به خودم اومدم...بعدشم با پسراتون برخورد کردم
امید- امروز میبرمش پیش دکتر تا ببینم موضوع چیه
شهلا که چشم از طلا بر نمیداشت با همان احساس همیشگیاش گفت:شاید خدا این دختر رو فرستاده تا من رو به آرزوم برسونه
سه مرد با نگاهی شوکه نگاهش کردند...
شهلا- من همیشه آرزوم بود یه دختر داشته باشم
پوریا- مامی این دختر مسلما خانواده داره
شهلا گره ای به ابرو انداخت و گفت:تو میگی ساعت ۳نیمه شب تو خیابون بود، چطور خانواده ایکه دختر به این معصومی رو رها کردن
پویا- شاید خانوادش تو ایران نیستن و خودش تو پاریس درس میخونده
شهلا- اما زبان فرانسه رو بلد نیست
امید- شاید تازه وارد این کشور شده
شهلا بیحوصله گفت:به هر حال ماکه نمیتونیم این دختر رو تو کشور قریب رها کنیم
برخاست و کنار طلا نشست دستش را گرفت و گفت: عزیزم دوست داری با ما زندگی کنی؟
طلا ناخوداگاه برگشت و به پسرها نگاه کرد...پوریا گفت:اما مامی این دختر حتی شناسنامه ام نداره
شهلا با خونسردی شانه ای بالا انداخت و گفت:اینکه مشکلی نیست...پدرت فردا شب بخاطر کارخانه عازم ایران میتونه با پول و پارتیهای کلفتی که عمو خسروت اونجا داره شناسنامه و حتی مدرک تحصیلی هم تهیه کنه
پویا نگاه متعجبی به مادرش انداخت و گفت:اما ممکن خانوادش منتظرش باشن
شهلا با غیض گفت: خانواده ایکه دخترشون رو اینطوری تو کشور قریب رها میکنن خانواده نیستن
امید دستی روی شانهٔ همسرش گذشت و گفت:بذار بعدازظهر ببریمش دکتر معاینه کامل کنه ببینیم مشکلش چیه....اگه واقعاً نتونستیم کاری واسش کنیم میمونه پیشمون تا زمانیکه خودش به واقعیت پی بباره و بتونه تصمیم بگیره
شهلا از پیشنهاد همسرش خوشحال شد دستش را گرفت و گفت: ممنون امید
پویا و پوریا خستگی راه را بهانه کردند و به اتاقشان رفتن...شهلا هم اتاقی در اختیار طلا گذشت که استراحت کند...
پویا ضربهای به اتاق پوریا زد و وارد شد...پوریا روی تخت دراز کشید و دستش را زیر سرش گذشته بود با دیدن پویا نیمخیز شد...
پویا- توام مثل من خوابت نمیبره؟
پوریا- نمیدونم کار درستی کردیم اون دختر رو اینجا آوردیم یا نه
پویا- من داشتم به همین موضوع فکر میکردم و به این نتیجه رسیدم که کار درستی کردیم
پوریا ابرویی بالا انداخت و گفت: چطور؟
پویا- ما اون دختر رو توی خیابون پیدا کردیم...اگه با خانواده تو پاریس زندگی میکنه پس اون ساعت شب تو خیابون تاریک و خلوت چه میکرد خصلت دختر ایرانیها رو که میدونی...درثانی اون دختر اصلا زبان فرانسه بلد نیست، اگه برای گردش یا تفریح هم به این کشور سفر میکرد باید یه مقدار از این زبان رو بلد بود...من فکر میکنم مجبور شده خیلی سریع از ایران خارج بشه، با توجه به اینکه نه کیف همراهش بود نه مدارکی
پوریا لبخندی زد و گفت: خوب کاراگاه به نظرت چرا مجبور شده؟
پویا - شاید فرار کرده
پوریا با تعجب گفت: فرار کرده؟
پویا شانه ای بالا انداخت و گفت: آره امکانش هست، اما در نهایت من میخوام این رو بگم که ما کار خوبی کردیم اونن رو به گرونوبل اوردیم و مامی کار خوبی کرد که اون رو پناه داد چون ما نمیتونستیم اون رو به امون خدا رها کنیم...دولت هم که هیچ مسئولیتی راجعبه اون قبول نمیکنه
پوریا نفسه عمیقی کشید و گفت: شاید حق با توه.
بعدظهر وقتی شهلا برای بیدار کردن طلا به اتاقش رفت که نزد دکتر ببرند با کمال تعجب دید حتی او را هم یادش نمیآید...تا حدودی متوجه بیماری او شده بود اما نظر قطعی دکتر مهره تایدش بود...حالا با وضعیت اون دختر دوست داشت حتی به خود دختر هم بقبولاند که مادرش است...با تأئید دکتر بر بیماری فراموشی بلند مدت و گفتههای اینکه تا مدتی ممکن آلزایمر چند ساعته رو هم داشته باشه شهلا تصمیم خود را عملی کرد و به رغم مخالفتهای شدید پسرانش با حمایت امید طلا را فرزند واقعی خودش خواند...اما همون شب اولی که طلا به خواب رفت دچار تب شدیدی شد که تا دو هفته او را گریبانگیر تختخواب کرد...در این مدت شهلا مادرانه از او مراقبت میکرد...با دردهای طلا اشک میریخت...بعداز دوهفته که طلا بهبود یافت...وقتی که برای اولین بار از خواب بلند شد و شهلا را شناخت شهلا از شوق با گریه در اغوش گرفتش و گفت که مادرش است...و به این ترتیب طلا وارد یک زندگی جدید با ادمهایی جدید با سرنوشتی نامعلوم و جدید شد.

آن روز وقتی حاج صادق از پیدا کردن طلا ناامید شد...با سپهر تماس گرفت...نمیدانست چطور موضوع را به او بگوید اما باید میگفت...
سپهر در فروشگاهی مشغول خرید برای طلا بود...میخواست هرطور شده دوباره اورا سمت خود جذب کند...طلا عاشق هدیه بود شاید از این راه راهی در دلش باز میکرد...خریدهایش را درون ماشین گذاشت و پشت فرمان نشست...صدای زنگ موبایلش بلند شد:بله؟
حاج صادق- سلام سپهر جان
سپهر با شوق گفت: سلام حال شما چطور؟ طلا چطوره
بغض مانع از حرف زدن حاج صادق شد...سپهر با همان شوقی که حالا در چشمانش هم فریاد میزد گفت: الو...الو حاج آقا صدامو دارین؟
صدای لرزان حاج صادق در گوشش پیچید: سپهر...طلا،طلا...گم شده،صبح وقتی بیدار شدم دیدم نیست نگهبانا هم ندیدنش...طلا گم شده سپهر...
سپهر ماتش برد...شوق و اشک همزمان از چشمانش پرید...شوق پرواز کرد و اشک سرازیر شد...گوشی از دستش افتاد چشمانش نا خودآگاه بسته شد سرش را روی فرمان گذاشت زمزمه وار گفت:طلا...طلای من تو دیشب رو کجا گذروندی...خوشگلم تو حتی با زبون اونا هم بیگانهای ...خدایا من طالامو به تو سپردم.
بعداز اینکه همه در جریان گم شدن طلا قرار گرفتند آقای پرند با دکتر حداد تماس گرفت تا به حاج صادق کمک کند و مفقود شدن طلا را به پلیس اطلاع بدهند. سپهر همچنان دنبال کارهایش بود که برود...حالا دیگه باید میرفت،پلیس از آنجا که شواهدی از مفقود شدن طلا پیدا نکرد پیشنهاد داد عکس طلا را در روزنامهٔ مخصوص شهر پاریس چاپ کنند، روزنامه در ۳نوبت چاپ شد اما دریغ از خبر...یک هفته بعد سپهر موفق شد وارد فرانسه شود باز عکس طلا را با مژدگانی چشمگیری در روزنامه چاپ کرد اما باز هم خبری نشد...غافل از اینکه آن روزها طلا در تب میسوخت و زیر نوازشهایی پی در پی خانوادهای روز ها را میگذراند...دو هفته سپهر و حاج صادق پاریس را گشتند اما هیچ آثاری پیدا نکردند، یکی از آن شبها،حاج صادق که خود را مسبب تمام این اتفاقات میدانست از غصه زیاد سکته کرد و قبل از آنکه سپهر اورا به بیمارستان برساند برای همیشه این دنیا را ترک کرد و در حسرت دیدن دخترش ماند.
مرگ حاج صادق و انتقالش به ایران سپهر را مجبور کرد برای مدتی فرانسه را ترک کند...فرانسه کشوری که حالا نیمی از وجودش در آن گم شده بود.
مراسم خاکسپاری حاج صادق انجام شد...زهرا خانم از یک طرف داغ داره شوهرش بود و از طرفی دیگر نگران دخترش...دختریکه از زنده بودنش از پاک بودنش در کشور قریب مطمئن نبود...طوبی و طاهر هم دست کمی از او ندشتند...روزهای سختی را میگذراندند...روز هفتم حاج صادق بعد از خروج مهمانان... گوشی سپهر زنگ خورد:بله؟
صدای دکتر حداد را شنید:سلام سپهر جان
سپهر- سلام دکتر
دکتر بعد از احوال پرسی های معمول سکوت کرد و بعد از ان شروع مِن مِن کرد انگار برای زدن حرفهاش دودل بود سپهر با تشویش گفت: چیزی شده دکتر؟
دکتر- راستش...
سپهر کلافه چنگی به موهایش کشید طاهر و سپند با نگرانی نگاهش میکردند...
دکتر- امروز از پلیس آگاهی باهام تماس گرفتن...واقعیتش نصف شبه روز گذشته کنار روده سنّ جنازهٔ سوخته شدهٔ یک دختر رو پیدا میکنن که هیچ شواهدی ازش پیدا نیست...پلیس حدسیاتی میزد...
سپهر بیحال شد: نه...نه این امکان نداره
دکتر- به هرحال پلیس بدون هیچ شواهدی نمیتونه کاری برای شما انجام بده مخصوصا که نامزد شما فراموشی دارن
سپهر زمزمه وار گفت: من در اولین فرصت به فرانسه میام
***
امید بستهای را به شهلا داد و گفت: این هم شناسنامه و مدرک تحصیلی قللابی برای دختر جدیدمون
شهلا با ذوق بسته را باز کرد و شناسنامه را برداشت صفحهٔ اول را باز کرد: پانته آ رایان
تاریخ تولدشم به همون تاریخ ایکه پیداش کردن بود بر اساس چهرش سن ۲۰ رو براش در نظر گرفتن شهلا لبخند زیبایی نثار همسرش کرد گفت: ممنونم امید.
حال طلا بهتر شده بود...خیلی بهتر مانند یه انسان کامل بدون هیچ نقصی...نقصهای پنهانش بیگانه بودن با آن خانواده بود که خود نمیدانست....با آن خانواده حسابی اخت شده بود اینکه فکر میکرد از اول دختر آن خانواده بود کارش را راحت میکرد فقط شنیده بود بر اثر یک تصادف حافظش رو از دست داده دیگر کسی نگفته بود چه تصادفی و چطوری؟ به کمک دوست پوریا "سالی" زبان فرانسه را یاد میگرفت با چندتن از فامیلها آشنا شده بود...دایی شهرام و سارینا همسرش با دخترش انا که همسن طلا بود و پسرش آرمان که بزرگتر بود...و یک دوست خانوادگی آقا بهرام و همسرش فرح با دوقلوهای ۲۵ سالشان شراره و شروین...عمه ساره اش هموراه مهرداد شوهرش در پاریس زندگی میکدرد...این معرفی ها توسط پوریا انجام شد که صمیمیترین دوستانشان را دعوت کرده بود...همه از جریان طلا مطلع بودند برای همین طوری با او برخورد میکردند که انگار از قبل باهم دوست بودند و این طلا را خوشحال میکرد حس غریبه بودنش را از بین میبرد...اون شب, شبه خاطر انگیزی بود...برای طلا که با افرادی آشنا میشد که در آینده اش نقش مهمی داشتند.


 
***



 
روزها به سرعت سپری میشد پانی (طلا) به کمک سالی توانست زبان فرانسه را تقریبا خوب یاد بگیرد...بعد از بیش از ۶ماه که امید با گرفتن استادهای خصوصی و تدریس فشرده پانی
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان فراموشی - رمانکده گلها 27 , رمانکده گلها 27 - رمان وام ازدواج , کتابخانه رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 139- رمان در پی تنهایی , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمانسرای بهارانه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/24 تاریخ
کد :53957

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا