تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فراموشی (فصل دوم)



رضا با سرعتی که برای خودش هم عجیب بود از اتاق خارج شد و همانطور که به طرف حیاط ویلا میرفت گفت:طاهر رو بیدار کن کیمیا ضربه های محکم بیاپی به اتاق پسرها زد ضرباتش آنقدر هولناک بود که پسرها چهار نفری با وحشت بیرون دویدند...کیمیا با بغض و فریاد گفت:طلا...طلا رفت تو دریا از صدای فریادش بقیه هم از اتاقشان خارج شدند...کیمیا به نفس نفس افتاده بود سپهر و طاهر اولین کسانی بودند که به کمک رضا رفتند...رضا توی آب طرف طلا شنا میکرد...بعداز کمی تقلا در حالیکه طلا تا گردن زیر آب بود او را گرفت...سپهر به طرفش شنا کرد و با کمک رضا طلا را به ساحل برگرداندن...طلا هراسان مانند ادمی منگ به اطرافش نگاه میکرد...سپهر از خشم فریاد زد: تو داشتی چیکار میکردی طلا طلا دهان باز کرد چیزی بگوید اما انگار زبانش هم بند آماده بود...نگاه وحشت زده اش را به سپهر دوخت...سپهر دستانش را مشت کرد و آرامتر اما محکم گفت:جواب بده هیچوقت کنترل عصبانیتش دستش نبود پشت نقاب آروم و جدی بودنش شخصیت انحصار طلب و مقتدری داشت که باعث میشد با وجود اینکه هنوز مالکیت رسمی به طلا ندارد او را توی مشت داشته باشد...سپند جلو آمد و گفت:سپهر مگه نمیبینی ترسیده...چرا داد میزانی سپهر روی ماسه ها نشست پاهایش را دراز کرد دستانش را تکیه گاه بدنش قرار داد...چند نفسه عمیق کشید بلکه آرام شود...طاهر کنار طلا نشست...در حالیکه اورا در اغوش داشت موهایش را نوازش کرد و گفت:باز هم با فکر پریشون خوابیدی؟ آجی مگه دکتر نگفت که استرس رو از خودت دور کن سپهر متعجب به طاهر نگاه کرد و بعد از لختی سکوت گفت:قضیه چیه طاهر؟ طاهر - طلا گاهی که با تشویش و نگرانی میخوابه باعث میشه توی خواب راه بره سپهر با چشمانی از حدقه در آمده به طلا نگاه کرد که از سرما میلرزید و پاهایش را در سینه جمع کرده بود موهای خیسش دور گردن و پیشانیش چسبیده بود و چشمان هراسناکش او را زیبا تر از همیشه نشان میداد...سپهر جلوی او زانو زد و گفت:استرس برای چی عزیزم؟ چانهٔ طلا از بغض لرزید، سپند گفت:احتمالا ترس از خواستگاری دیشب و برخورد باباش سپهر نگاه مهربانی به طلا کرد گفت:طلا جون تو مال منی...فقط عزرائیل میتونه تورو از من بگیره سپند- این داره اینجا یخ میزنه تو حرفهای عاشقانه تحویلش میدی سپهر برخاست بازوی طلا را گرفت و بلندش کرد و آهسته زیر گوشش زمزمه کرد:نگاه کن مثل موش آب کشیده شده...قربونش برم چقدرم اینجوری ناز میشه ***۳روز در شمال با اب و هوای عالی باعث شد روحیه طلا بهتر شود...هیچ تماسی با خانواده اش نداشت ترسش فقط از برگشتن بود...رو به دریا ایستاده بود و به وداع غمگین خورشیدو دریا مینگریست صدای سپند را از پشت سرش شنید:میگن عاشقا، عاشقه طلوع و غروبه خورشیدن...توهم مثلا میخوای بگی عاشقی سرش را برگرداند و لبخندی به سپند زد...دوباره برگشت و روی ماسه ها نشست...سپند هم کنارش نشست و گفت:به چی فکر میکنی؟ طلا آهی کشید و گفت: به آینده سپند- بیخیال غصه نخور همه چیز دست خداس، اینو قبول داری؟ طلا- اوهوم سپند- شاید خدا بخواد تو زن باقر شی واسش جوجه کشی باز کنی بعد باقر بمیره تو با جوجه هات بشی زن سپهر بعد تو بمیری...نگرانه جوجه هاتم نباش سپهر مثله مرد پشتشونه طلا که به مسخره بازیهای سپند میخندید گفت:چقدر قشنگ دلداری میدی سپند شانهای بالا انداخت و گفت: اصلا از کجا معلوم...شاید همین الان تو بمیری طلا بلند خندید سپند- شایدم الان سپهر مرده و ما خبر نداریم طلا اخمی به پیشانی نشاند و گفت:با سپهر از این شوخیا نکن سپند- من گفتم شاید...شایدم زنده باشه الان میخواد بمیره طلا بیحوصله از روی ماسه ها بلند شد و گفت: تو دیوونهای سپند سپند دست او را گرفت و دوباره نشاند و زمزمه وار گفت: آره و به افق دریا چشم دوخت...طلا به چهره جدّیه سپند نگریست...تاحالا او را جدی ندیده بود، همیشه یا در حال چرتو پرت گفتن و شوخی بود یا سر کار گذاشتن دیگران...حالا با عوض شدن چهره او با جدی شدن ناگهانیش فکری در ذهنش جرقه زد...بی اختیار پرسید:سپند تو تا حالا عاشق شدی؟ سپند بدون آنکه چشم از روبرو بردارد گفت: اوهوم طلا ابریی بالا داد و گفت: جدی؟ سپند- اوهوم طلا- خیلی دوسش داری، آره؟ سپند- اوهوم طلا- عاشق چیه اون شدی سپند بدون آنکه به طلا نگاه کند گفت: عاشق چشماش طلا لبخند مرموزی زد و گفت: چطوری؟ سپند - خیره شد تو چشمم ، منم همونجا دل باختم طلا- اونم عاشقته؟ سپند پوزخندی زد و گفت: نه طلا - از کجا میدونی؟ سپند آهی کشید و گفت:نامزد داره طلا با حالتی نیمه فریاد گفت: چی؟ سپند- پیچ پیچی لئوناردو داوینچی، خوب نامزد داره دیگه طلا- یعنی تو عاشقه یه زن متاهل شدی؟ سپند- فکر نکنم زن باشه...دختره سپند همچنان به روبرو خیر شده بود...از نگاه به طلا هراس داشت طلا- مسخره...منظورم اینکه وقتی میدونستی شوهر داره...چرا تو چشمش خیره شدی سپند- ناخواسته بود طلا- آشناس؟ سپند - تقریبا طلا با دلسوزی گفت:میخوای فراموشش کنی؟ سپند- نه طلا- پس چی؟ سپند - پیچ پیچی لئوناردو داوینچی...تو قلبم نگه میدارمش طلا-اما اینجوریکه نمیشه سپند- چرا نشه؟ طلا- خوب بالاخره که روزی باید ازدواج کنی سپند- من هیچوقت ازدواج نمیکنم طلا پوزخندی زدو گفت: تو دیوونهای سپند- جدی !؟ طلا- اسم دختره چیه؟ سپند- فراموشی طلا متعجب گفت: چی؟ سپند- پیچ پیچی لئوناردو داوینچی، اسمش یادم نیس فراموش کردم طلا- خیلی مسخره ای سپند سپند- جدی !؟ طلا- حالا چرا عین مردهٔ متحرک صاف نشستی به روبه رو خیره شدی؟ سپند- دارم به اون گنجشکه نگاه میکنم، یک ساعت داره دور خودش میچرخه...چرا سرش گیج نمیره! طلا از جا برخاست و گفت: خیلی مسخره ای اصلا نمیشه باهات حرف زد...من میرم داخل ویلا سپس به طرف ویلا حرکت کرد...سپند سرش را برگرداند و رفتن او را تماشا کرد دوباره سمت دریا برگشت و زمزمه وار گفت: آخه دختر من چطور بگم عاشق خودت شدم...من لعنتی روم نمیشه حتی به خودم بگم عذاب وجدانش را ندید گرفت...روی ماسه ها دراز کشید دستانش را زیر سر قفل کرد نالید:عاشق شدم....یک عشقه ممنوع ***با برگشتن به تهران باز هم دعواها از سر گرفته شد...مشاجره بین طاهر و حاج صادق همچنان ادامه داشت. روزها از پی هم میگذشتن...امروز برای رسیدن به فردا طوری قدم برمیداشت گویی در فردایش پراز امید و زندگی بود...اما افسوس که فردا و فرداهایش هم با دیرزش فرقی نداشتند خانوادهٔ کاظم همچنان در رفت آمد بودند...طاهر سفت و سخت جلویشان میایستاد اما آنها میگفتند فقط با جواب منفی حاج صادق عقب نشینی میکنند...حاج صادق هم تحت هیچ شرایطی کوتاه نمیآمد. دوباره یک خواستگاری دیگر یک روز پر استرس برای طلا شروع شد...طلا طول و عرض اتاقش را طی میکرد و به حرفهای امروزش با سپهر فکر میکرد: سپهر-طلا عموت اینا هیچ جور کوتاه نمیان...خودت باید به همه بگی که جوابت منفیه طلا-آخه سپهر، من تا حالا رو حرف اقاجونم اصلا حرف نزدم...اونوقت چطور برم تو جمع بگم نه سپهر- اگه منو بخوای اینکارو میکنی طلا- خودت خوب میدونی چقدر دوستت دارم اما اینکار واسم سخته سپهر - آره معلومه از دوست داشتن زیادته که داری این همه تلاش میکنی آره؟ حتی حاضر نیستی با آقا جونت حرف بزنی...اونوقت میگی دوستم داری؟ طلا- باور کن سپهر من... سپهر حرفش را قطع کرده و گفته بود:اگه امشب خودت حرف نزنی دیگه روی من حساب نکن...با همون پسر عموت ازدواج کن چون میفهمم دوستم نداری...خداحافظ صدای طاهر اورا از خیالاتش بیرون راند: کجایی طلا دو ساعته دارم صدات میکنم...آقاجون میگه بیا تو هال بشین وارد شد و با سلامه کوتاهی کنار طاهر نشست...حاج کاظم بی معطلی شروع کرد: خوب داداش انقدر اصل مطلب رو گفتیم که دیگه لازم نیست بریم سر اصل مطلب...ایشالا این عروس خانم ما هم دیگه ناز نکنه حاج صادق دهان باز کرد که حرفی بزند اما طلا مهلت نداد....چشمانش را به گلهای فرش دوخت و گفت:عمو کاظم من ناز نمیکنم، اگه جواب من رو بخواین بهتره بدونین چه یکبار چه صد بار بیاین جواب من منفیه...اقاجونم بخاطر خودش بهتون جواب منفی نمیده، حرف دل من رو طاهر همون اول بهتون زد...من به باقر هیچ علاقهای ندارم و حاضر به ازدواج با اون نیستم و اگر آقاجون یا کسه دیگه بخواد مجبورم کنه یه بلایی سر خودم میارم که آقاجون و مامان حتی نتونن من رو تو لباس عروسی ببینن... همه مبهوت به طلا نگاه میکردند...طلا که همیشه ساکت و آروم و حرف گوش کن بود حالا تمام حرف دلش را به زبان آورد و برای اولین بار روی حرف پدرش حرف زد و جلویش ایستاد...درواقع حاج صادق دخترهایش را طوری بار آورده بود که بی برو برگرد بگویند چشم....شیطنتهایشان را سرکوب میکرد...طلا با وجود شخصیت شروری که داشت اما از کودکی به او یاد داده بودندکه دختر نباید رو حرف بزرگتر حرف بزند...نباید بازی گوشی و شیطنت کند...دختر باید از همون کودکی خانم وار رفتار کند و اینگونه تمام شیطنتهایش را به دست فراموشی سپرد و تبدیل به دختری آرام و حرف گوش کن شد... طاهر لبخند پیرزمندانهای زد و گفت:خوب فکر نمیکنم دیگه حرفی بمونه حاج صادق تهدید گرانه گفت:طلا خیلی بلبل زبون شدی طلا همچنان سرش پائین بود:معذرت میخوام آقا جون اما من میخوام خودم برای آیندم تصمیم بگیرم...من ۲۰سالمه دیگه بزرگ شدم کاظم-باریکلا عمو، حتما بخاطر اون پسره با ما اینجوری حرف میزنی آره؟ طلا- عمو من واسه شما احترام قائلم...اما ما الان تو نسلی نیستیم که پدر مادرمون برامون شوهر انتخاب کنن...این نسل نسله جواناس، من میخوام خودم انتخاب کنم...این چیز زیادیه؟ حاج صادق با غیض گفت:خفه شو طلا طاهر- آقا جون بذارید حرفشو بزنه...شما که نمیخواین طلا به زور زن باقر بشه؟ کاظم برخاست و گفت: پاشین...دیگه جای ما اینجا نیست رقیه همسر کاظم گفت:چیزی که زیاده دختر...ماشالا پسرم مثله یه تیکه جواهره طاهر پوزخندی زد و گفت:بله حق با شماست زن عمو حاج صادق برای دلجویی گفت:داداش انگار واقعاً باقر حیفه واسه طلا کاظم بدون حرفی همراه خانوادش آنجا را ترک کرد...حاج صادق به طرف طلا حملا کرد اما طاهر با جدیت جلویش را گرفت...فریاده حاج صادق خانه را لرزاند:فکر اون پسره سپهر رو از سرت بیرون کن...فهمیدی؟ طلا سر بزیر سکوت کرد اما طاهر گفت:چرا؟ چون به باقر جواب منفی داده؟ حاج صادق عصبانی سمت اتاقش رفت و در را محکم به هم کوبید.صبح در راه کوه طاهر جریان خواستگاری دیشب را برای سپند و سپهر تعریف کرد...سپهر از اینه نگاه قدر شناسانه ای به او کرد، نگاهی که در پس آن ملیون ها حرف پر محبت برای طلا داشت...و همان نگاه طلا را به اوج رضایتش برد... سپند-ایول طلا قربونه اون زبونت بشه سپهر سپهر هم لبخندی زد و گفت: ممنونم سر قرار رسیدند...سپهر با ترشرویی گفت:این پسر اینجا چیکار میکنه طاهر رد نگاهش را دنبال کرد و گفت: کی مسعود؟ مهمونه دیگه سپس از ماشین پیاده شد سلام بلند و بالایی تحویل بقیه داد...سپهر سمت عقب برگشت نگاهی به طلا انداخت و گفت: دوست ندارم باهاش هم کلام بشی طلا شانهای بالا انداخت و گفت: من با اون چیکار دارم سپهر- این پسره هیزه...من خوشم نمیاد ازش طلا سری تکان داد و پیاده شد. در طول کوه پیمایی طلا تموم سعی اش را میکرد که با مسعود هم قدم نشود اما بر عکس مسعود سعی خود را میکرد کنار طلا قدم بردارد...در جای همیشگی نشستند و مثل همیشه طاهر ، سینا ، رضا برای ادامهٔ کوه پیمایی بالا رفتن...مهسا برای همه چای ریخت...فراز رو به مسعود گفت:مسعود جان چطوری؟ چه عجب اینطرفا مسعود لبخندی زد و نگاهش را روی طلا قفل کرد: دلم تنگ شده بود فراز رد نگاه او را دنبال کرد و یک تای ابرویش را بالا داد: برای کی؟ مسعود لبخندی به فراز زد و گفت: برای همه طلا از زیر نگاه خیره ی مسعود برخاست و به اطراف سرکی کشید... زیر چشمی به سپهر نگاه کرد بلکه او هم برخیزد اما سپهر با چهرهی در هم سرش را پائین انداخته بود...به ناچار برگشت که سر جایش بنشیند...اما همان لحظه مسعود بلند شد و گفت:طلا خانم میشه یکمی این اطراف قدم بزنیم؟ طلا شوکه شد سریع به خود آمد و گفت: بذارین بچه ها هم بیان یه دوری هم میزنیم با این حرف خواست به سپهر بفهماند که همراهی اش کند...اما سپهر با همان چهره سرخ شده از خشم و اخمای در هم سرش را پائین انداخته بود...مسعود کنار طلا ایستاد و گفت: انگار کسی نمیاد...خانوما که دارن واسه خودشون حرف میزنن...بقیه هم که شاید حاله قدم زدن ندران...تشریف بیارید خودمون بریم طلا نگاه دیگری به بچه ها انداخت...خانمها که اصلا توجهی نداشتند، سپهر و سپند اخمالو سر به زیر انداخته بودند...به فراز نگاهی انداخت که فراز تا نگاه طلا را دید سریع مشغول پوست کردن میوه شد ( یعنی من حواسم به تو نیست ) نفسش را با حرص بیرون کرد و ناگریز همراه مسعود قدم برداشت.وجودش پر بود از اضطراب ودلهره مسعود برای خودش حرف میزد طلا چیزی نمیفهمید، بعداز نیم ساعت به اصرار طلا پیش بقیه برگشتند. فرصت توبیخ برای سپهر پیش نیامد...تا لحظه ی آخر با چهره ی در هم و خشک نشسته بود...هنگام خداحافظی مهسا همه را برای شام دعوت کرد...طلا در ماشین فراز نشست تا فرصت توبیخ به سپهر ندهد...درک موقعیت او از فکر سپهر عاجز بود...پس ترجیح داد در موقعیتی مناسب برایش توضیح دهد. شب همه منزل مهسا جمع شدند...مسعود و پدر مادرش هم بودند، سپهر حتی جواب سلامه طلا را هم نداد و این از تحمل طلا خارج بود...به دنباله بهانه ای میگشت تا با سپهر صحبت کند...مهسا از آشپز خانه خارج شد و گفت:سینا جان من یادم رفته کاهو بگیرم میشه بری بگیری؟ کیمیا:مهسا جون نیازی نیس حالا کاهو نباشه محسا- سالاد بدون کاهو لطفی نداره...پاشو سینا سینا که با طاهر مشغول بازی شطرنج بود گفت:یه روبع دیگه میرم مهسا- دیر میشه سپهر برخاست و گفت:منو سپند میریم میگیریم مهسا- وای شما چرا...میره سینا سینا- منو سپهر نداریم دمت گرم سپهر جون سپهر و سپند آماده شدند، طلا به خود جرعتی داد و گفت:منم میام سپهر چند ثانیه خیره نگاهش کرد اما چیزی نگفت...سپند سری تکان داد و گفت: باشه بیا طلا سریع آماده شد و همراه آنها از منزل خارج شد...جلوی در سپند گفت:میخواین من برم داخل...لازم نیست بیام طلا لبخندی قدر شناسانه به او زد اما سپهر با لحن کوبنده گفت:بشین تو ماشین سپند سپند شانهای بالا انداخت و در صندلی جلو جا گرفت...طلا هم عقب نشست...سکوت حکم شده بود و آنها هم ناخواسته از آن پیروی میکردند...طلا به دنبال کلمه ای برای شکسته این سکوت بود، سپند به عقب برگشت و گفت: چرا مِن مِن میکنی؟ طلا متعجب نگاهش کرد و گفت: من؟ سپند- نه پس من...خوب اگه میخوای حرفی بزنی بگو دیگه طلا خندش گرفت...اما به سختی خودش را جمع و جور کرد و آهسته گفت:سپهر من بابت امروز معذرت میخوام سپند- همین...دوتا کلمه عاشقونه هم بگو خر بشه لااقل طلا- بخدا من نمیخواستم باهاش برم...دیدی که یک دفعه ای شد دست منم نبود سپهر بدون آنکه حرفی بزند به روبرو خیر شده بود...یک دستش به فرمان بود دست دیگرش را به شیشه تکیه داده بود و پنجه های مشت شده اش را جلوی دهان گذاشته بود طلا- سپهر یهچیزی بگو سکوت... سپند- آقا دوماد رفته گل بچینه طلا- سپهر...؟ سپند- آقا دوماد رفته کاهو بخره طلا چشم غره ای به سپند رفت که انقدر پارازیت نده و دوباره گفت: سپهر حرف نمیزنی دیگه...باشه سپهر یکدفعه فریاد زد: نه نمیخوام بگم فریاده سپهر شوکه اش کرد... تقریبا به صندلی چسبید، سپند متعجب به سپهر نگاه کرد آهسته گفت:چته تو...چرا داد میزنی سرش سپهر ماشین را نگه داشت و به طرف طلا برگشت و با همان تن صدای بلند گفت:مگه بهت نگفتم دورو ورش نباش طلا سرش را پائین انداخت...اصلا دوست نداشت در برابر سپند سرش داد بکشد...اعصبانیت زیادی سپهر ازارش میداد سپهر- چرا باهاش رفتی قدم زدی...با توام میگم چرا؟ طلا لبه پایینش را گاز گرفت باز هم سکوت کرد سپهر پوزخندی زد و گفت:خوب خوش گذشت بهتون...حتما پیشنهاد ازدواج هم داد بهت... آره؟ سپند مداخله کرد و گفت:سپهر آروم باش...اتفاقی نیفتاده که داد نزن سپهر- میخوام بدونم وقتی بهش گفته بودم چرا باهاش رفت...اگه نگفته بودم یهچیزی میگم نمیدونسته من بدم میاد... اما اینکه میدونست چرا؟ طلا با صدایی که بر اثر بغض میلرزید گفت:نمیدونستم چطوری ردش کنم سپهر پوزخندی زد و گفت: جدی !؟ چطور وقتی من ازت میخوام بریم بیرون جایی ببینمت راحت واسم بهونه میاری و ردم میکنی...حالا واسه اون بهونه ای نداشتی طلا- قضییه ی تو فرق میکنه...اقاجونم از وقتی فهمیده نمیذاره تنها بیرون برم سپهر خنده عصبی کرد و گفت :که اینطور سپند آروم گفت: داری تند میری سپهر سپهر- نه اتفاقا دارم عالی میرم سپند- فعلا که نه حرف منه...نه حرف تو، واستادی، حرکت کن دیگه دیر شد نیم ساعت بعد خرید کرده به منزل سینا برگشتند...بقیه شب طلا از مهمانی لذتی نبرد...فکر برخوردتند سپهر بود...دوستش داشت...خیلی دوستش داشت، اما اعصبانیت بیش از حدش ازار دهنده بود. بعداز صرف شام بچه ها یکی یکی عزم رفتن کردند...اول کیمیا و رضا بعد فراز و فریبا...طاهر هم برخاست که کتش را تن کند...مادر مهسا جلو آمد و گفت:طاهر خان اگه اشکال نداره، ما فردا شب مزاحم بشیم طاهر بدون اینکه متوجه منظور او باشد لبخندی زد و گفت: شما مراحمید...تشریف میارید خونه ی ما مادر مهسا- بله ... واسه امر خیر و بعد به طلا نگاه کرد طاهر همانطور همانطور ماند...مهسا و سینا با رنگی پریده به سپهر نگاهمیکرد که سرش را پائین انداخته بود واخم های گره خورده اش سکوتش را معنی میکرد طاهر به اجبار گفت: خواهش میکنم...بفرمایید مادر مهسا- اگه میشه شماره منزل رو بدید که من فردا با خانم رستگار تماس بگیرم طاهر شماره را یادداشت کرد و به او داد و با تشکر از مهسا و سینا و خداحافظی از آنجا خارج شدند، بعدازخروجشان مهسا رو به مادرش گفت:مامان چرا با من در میون نذاشتین مادر مهسا- منکه بهت گفتم مهسا- شما فقط گفتین طلا چطور دختریه منم گفتم خوبه...نگفتین برای خواستگاری مسعود- حالا مگه چی شده؟ سینا- هیچی، منظور مهسا اینه که اگه جواب منفی دادن روابط ما بهم نخوره مادر مهسا گره ای به ابرو نشاند و گفت:واسه چی جواب منفی بدن؟ پسرم مگه چشه؟ هم خوشگل و خوشتیپ هم شغب درست و حسابی و پر درامد سینا و مهسا سکوت کردند اما هردو در برابر سپهر شرمند بودند. طاهر رو به سپهر گفت:شرمند سپهر میدونی که مجبور شدم شماره رو بهشون بدم سپهر- مهم نیست و سکوت کرد اما هر سه میدانستند که چقدر برایش مهم است و خود را کنترل میکند که چیزی نگوید. آنشب باز هم طلا شبه پراسترسی را گذراند اینکه مسعود هم برایش شود یکی مثل باقر...اینکه پدرش مسعود را انتخاب کند و باز بازی تکراری اش ادامه پیدا کند...تشویشه ان شبش باعث شد که باز هم در خواب راه رود... خوشبختانه درها قفل بود.جواب منفی به مسعود راحت تر از آنکه فکر میکرد داده شد...چقدر خوشحال بود...مخصوصا که قرار بود خانوادهٔ پرند بار دیگر به خواستگاری بیایند...پرنده ی ارزو هاش رو را به سوی خانهٔ قلب سپهر پر داد و رفت...اما زود برگشت خورد...خیلی زود وقتی که حاج صادق با فریاد و خشم همیشه شعله ورش گفت: خانواده ی پرند هیچوقت حقه امدن به خواستگاری را ندارند طلا شکست...بخاطر نادیده شدن شکست...بخاطر شخصیت خاکستری پدرش که سعی میکرد پشت نقاب ایمانش سفید جلوه کند شکست...داغون شدنا امیدانه اندیشید: من حقه انتخاب ندارم...زندگی با من وحشتناک تا کرد من با اون چطور تا کنم؟ یک خطه قرمز کشید دور تمومه ارزوهاش...یه قطره اشک رویش نشاند برای حسرته عشقش...امید هاش رو مچاله کرد برای خود خواهی پدرش ...فقط یاد عشقش را همانجا نگه داشت تا قلبش بهانه ی تپیدن داشته باشد... اشک هایش برای روان شدن از دیگری پیشی میگرفتند و او با سرسختی انها از روی صورتش پس میزد...از پنجره ی اتاقش اسمان شب را نگریست حتی یک ستاره هم نمیدید...پوزخندی زد و گفت:چه اشتباه که فکر میکردم منم ستاره دارم انگار در پس اسمان سیاه خدا را جستجو میکرد حتم داشت صدای دلش را میشنود پس در دل نالید: بچه که بودم تو کتابامون مینوشتن " دوست خوب...خدا"پس...دوست خوبم سلام, یه سلامی که پشتش بغض و درد و ناله اس...یه سلامی که با امیده, نا امیدی زمزمه شده...سلام به همون دوستی که میگن یاور عاشقاست...همونی که میگن بنده هاشو تنها نمیذاره...یه زمانی یه شکوفه تو دلم کاشته شد,خدا جون اینجا فقط من و تو ایم ...منکه میدونم اون شکوفه رو تو کاشتی...تو کاشتی سپهر باغبونش شد...تو کاشتی سپهر رشدش داد...تو کاشتی سپهر بهش امید و ارزو داد...حالا که به خودم اومدو میبینم اون شکوفه اونقدر رشد کرده که تمومه وجودم تک تک سلولای بدنم رو تسخیر کرده...نگو...خدا نگو که میخوای همونجا بخوشکونیش و ردش برای همیشه تو قلبم بمونه حتی اگه حاج صادق...اره همون حاجی ای که دور خونت چرخید تا بتونه اسمه حاجی رو یدک بکشه...حتی اگه اون بخواد این ریشه رو قطع کنه...باغبونش انقدر مهربون هست که کاری کنه اون شکوفه دوباره رشد کنه...تمومه امیدم تویی خدا...نا امیدم نکن حاج صادق و زهرا خانوم مشغول تماشای فیلم بودند...طاهر کتاب میخواند و طلا در افکارش میپلکید که صدای زنگ خانه او را به هال کشاند...طاهر ایفون را جواب داد و بعد از اینکه دکمه ی باز شدن در را فشرد ابرو هایش را بالا داد و رو به پدرش گفت:خانواده ی اقای پرند هستند رنگ طلا پرید...حاج صادق اخمی کرد و گفت: اینجا چکار دارن؟ زهرا خانوم در حالی که خانه را مرتب میکرد گفت: حالا برو استقبال زشته با تعارف طاهر مهمانان وارد شدند...دسته گل و شیرینی نشان از مجلس مجدد خاستگاری داشت زهرا خانوم انها را دعوت به نشستن کرد و خودش به اشپزخانه رفت تا چایی بیاورد...حاج صادق با چهره ای در هم رو به سپند (که فکر میکرد سپهره ) گفت:مگه من نگفتم دخترم رو بهت نمیدم سپند ابرویش را بالا داد و گفت: استغفرالله حاج اقا من با دختر شما چکار دارم حاج صادق- پس این دسته گل و شیرینی برای چیه؟ سپند- اومدیم حواستگاری خب حاج صادق باز دمش را با حرص بیرون داد و گفت:منم گفتم که دختر بهت نمیدم طاهر در حالی که خنده اش را به سختی کنترل میکرد گفت:اقاجون این سپنده...سپهر اون یکیه حاج صادق لحظه ای به ان دو نگاه کرد و در اخر به اشتباه خود خندید و این خنده قدرتی به جمع داد که راحت تر صحبت کنند سپند- حاج اقا اگه شما از من خوشت اومده من حرفی ندارم ها...من و سپهر نداریم که خانوم پرند چشم غره ای به سپند رفت... حاج صادق سعی کرد خنده اش را کنترل کند اقای پرند-واقعا شرمنده اقای رستگار ...سپند یک مقدار شوخه و مراعات موقعیت رو نمیکنه حاج صادق- اشکالی نداره اقای پرند-باید ببخشید که سرزده مزاحم شدیم, اما حقیقتش این قلب بیقراره سپهره که اروم نمیشه...میخوام اگه لایق بدونید سپهر غلامتون بشه و طلا جان چراغ خونه ی ما حاج صادق با تک سرفه ای گلویش را صاف کرد و گفت:من فعلا قصد ندارم طلا رو شوهر بدم خانم پرند- شما قبول کنید ما تا هروقت که بگید
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان فراموشی - رمانکده گلها 27 , رمانکده گلها 27 - رمان وام ازدواج , ديباچه | بررسی رمان « خنده و فراموشی» , رمانسرای بهارانه , رمان مخصوص موبایل فراموشی | *فاطمه* کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 139- رمان در پی تنهایی ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/24 تاریخ
کد :53955

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا