تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان وقتی تو هستی (فصل سوم)


میلی به غذا نداشتم فقط سوپم و خوردم و در ادامه بیشتر با غذا بازی کردم رهام متوجه شد :چرا نمی خوری ؟
بشقاب و پس زدم :سیر شدم..
رهام نگاهی به بشقاب دست نخورده ام انداخت:تو که چیزی نخوردی اگر جوجه دوست نداری یه غذای دیگه سفارش بدم..؟
نه ممنون میل ندارم ..
رهام ظرف سوپش و مقابلم گذاشت :پس سوپ منو بخور قاشق نزدم..
واقعا میلی به خوردن نداشتم اما دست تعارف رهام و رد نکردم چند قاشق از سوپش و خوردم او غذاش و تمام کرد من هم سوپم و خوردم رهام سویچ رو به سویم گرفت :برو تو ماشین من میام
سویچ رو گرفتم و از پشت میز برخاستم و از لا به لای میزهایی که کم و بیش پر شده بودن از رستوران خارج شدم در اتومبیل رهام نشستم و چشم بر هم نهادم صدای باز و بسته شدن درب هم باعث نشد چشم باز کنم دستی سویچ و از مشتم در اورد پلکهام و اندکی باز کردم.. رهام در نگاه خسته و خواب الودم لبخند زد :بخواب قول میدم اهسته برونم..
لبخند زدم دوباره چشم بستم اینبار نه از صدای صادقی خبری بود نه از سرعت آرامترین خواب جهان و در ان لحظه تجربه کردم...
با توقف اتومبیل چشم باز کردم رهام در نگاهم گفت: الان میام و از اتومبیل خارج شد تا امدنش با خواب مبارزه کردم و بیدار موندم بعد از دقایقی با دو مشمای بزرگ در اتومبیل نشست مشماها رو روی صندلی عقب گذاشت برگشتم و به خریدها نگاه کردم از مواد غذایی گرفته تا مواد شوینده در مشماها به چشم می خورد با حیرت به رهام نگریستم :اینا چیه..؟
رهام استارت زد:معلومه که..خرید کردم..
هنوز جواب نگرفته بودم :میدونم خرید کردی اما واسه کجا..؟
رهام بی تفاوت در حین رانندگی پاسخ داد :واسه خونه..؟
کدوم خونه..؟
رهام پشت چراغ قرمز ایستاد و کلافه پاسخ داد:خونه ی تو..
اما من لازم ندارم
همچنان پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم:من که نگفتم تو لازم داری دوست داشتم خرید کردم..
..امامن ..
بامن بحث نکن یاسمن..
جای بحث نبود رهام کاری که می خواست انجام می داد و به اعتراض کسی هم توجه نمی کرد و البته به اعتراض من... در مقابل من جز تشکر کاری نمی تونستم انجام بدم
ممنون رهام ..اما باید حساب کنم..
رهام برگشت و چشم غره ای نثارم کرد:چرت نگو یاسمن ..چراغ سبز شد و پا بر پدال گاز فشرد..
حالا که فکر میکردم حرفهای رهام همه از یک نوع بود:یاسمن بحث نکن ..یاسمن چرت نگو..من تشخیص میدم نه تو.. همه گزنده و دستوری اما باید اعتراف می کردم من عاشق همین ادبیات رهام بودم به ان خو گرفته بودم و برایم مهم نبود رهام تلخ و سرد باشد مثل روز عقد یا نگران و لطیف باشد مثل ساعتی قبل من هر دو را دوست داشتم چون هر دو به رهام تعلق داشت به رهام من..
رهام اتومبیل و در پارکینگ متوقف کرد خریدها رو به دست گرفت و پیاده شد و من بدنبالش راه افتادم..
در اپارتمان و باز کردم و اجازه دادم ابتدا رهام وارد شود رهام خریدها رو روی میز اشپزخانه گذاشت و به پذیرایی رفت اورکتشو از تن خارج و روی کاناپه خود رو رها کرد بالا سرش ایستادم..
رهام .. رهام..
چشم گشود: بله..
به اتاق خواب اشاره کردم :برو تو اتاق من بخواب
رهام دستی به موهایش کشید : نه همین جا خوبه..
برای هر موضوعی باید با او کلنجار می رفتم :نه من می خوام اینجا درس بخونم ..
خوب بخون..
کلافه شدم:من عادت دارم با صدای بلند درس بخونم..
..برو تو اتاق و هر چقدرخواستی بلند بلند درس بخون..
عادت نداشتم در محیط کوچک و بسته درس بخوونم اتفاق دیشب و ترسی که بالکن در وجودم می ریخت مزید بر علت شده بود که نتونم در اتاق تمرکز لازم و داشته باشم..با سرسختی ادامه دادم من نمی تونم انجا درس بخونم تو برو ..
رهام بی توجه به من چشم بر هم نهاد
کلافه اصرار کردم :رهام میرم روتختی رو عوض می کنم ..
رهام یکباره چشم گشود وبا اخم در نگاهم گقت:چرت نگو یاسمن چه ربطی به روتختی داره..
و در ناباوری من برخاست و روانه ی اتاق خواب شد..
و من با لبخند پیروزی روی کاناپه رها شدم..
مثلا قصد درس خوندن داشتم اما مگر فکرم متمرکز می شد کم کم کتاب و کنار گذاشتم و چشم بستم و اجازه دادم پرنده ی خیالم هر جا دلش خاست بنشیند و البته شکی نداشتم پرنده ی خیالم همین نزدیکی در اتاق خواب روی تخت خوابم میشیند..
غروب بود که چشم باز کردم کش و قوسی به خود دادم..از کاناپه جداشدم و به سوی اشپزخانه رفتم چای دم دادم و تا بیدار شدن رهام در اشپزخانه وقت گذراندم طولی نکشید که رهام در استانه اشپزخانه دیدم سلام کردم پاسخ گفت دو فنجان چای ریختم و با شکلات در سینی گذاشتم و از کنار رهام که همچنان در استانه اشپزخانه ایستاده بود گذشتم:واست چای ریختم ..
رهام به دنبالم روانه شد و روی مبل مقابل تلویزیون نشست فنجان چایش را مقابلش گذاشتم تشکر کرد و فنجون و بدست گرفت با یک مبل فاصله در کنارش نشستم از شانه نگاهم کرد و گفت :شماره تماس صاحب خانه رو داری..؟
فنجونم رو روی میز گذاشتم :بله چطور..؟
می خواهم اجازه بگیرم برای درب بالکن حفاظ نصب کنم ..
بد فکری نبود در این صورت حتی اگر درب شیشه ی بالکن شکسته می شد کسی نمی توانست وارد شود..دیگر نه نیاز به رفتن به خوابگاه بود نه نقل مکان..
رهام فنجون و به لبش نزدیک کرد: شماره تماسش رو برایم بیار..
بعد از نوشیدن چای به اتاق خواب رفتم و شماره تماس اقای رضایی رو از جیب کوله ام در اوردم و بار دیگر به سالن پذیرایی رفتم کارت رو روی میز مقابل رهام گذاشتم رهام نگاهی به ساعت کرد و گفت:فردا تماس می گیرم..
از جای برخاست با نگاه دنبالش کردم رهام به سوی درب اپارتمان رفت در استانه درب لحظه ای ایستاد و به سویم بر گشت و قبل از انکه من بپرسم در نگاه کنجکاوم گفت :میرم از ماشین کیفم رو بیارم...
با لبخندم رهام و بدرقه کردم با بسته شدن درب برخاستم فنجون های خالی رو در سینی گذاشتم و به اشپزخانه بردم سینی رو در سینک گذاشتم و برای شام تمام هنر نداشته ام رو روی دایره ریختم تنها غذایی که امید می رفت بتونم خوب از پسش برآیم ماکارونی بود دست به کار شدم ...
رهام کلید زد و وارد خونه شد دیدم که به طرف اتاق خواب رفت..من همچنان مشغول تفت پیاز و گوشت بودم ... بعد از دقایقی رهام پا بدرون اشپزخانه گذاشت کنارم در مقابل اجاق ایستاد قبل از هر چیز ادکلن سرد و تلخش به مشامم رسید از گوشه چشم براندازش کردم لباسش رو عوض کرده بود یک تیشرت استین کوتاه فیلی و یک شلوار سفید اسپورت چقدر در لباس خانه جذاب می شد.. بی دلیل ذوق کردم..
رهام دست دراز کرد:بده من تو برو سر درس و مشقت..
قصد داشت جای منو پای اجاق بگیرد مخالفت کردم:درس ندارم ..
مصرانه خواست کفگیر رو از دستم بگیره: میگم بده من یاسان گفته اهل اشپزی نیستی بی خود ژست اشپزها رو نگیر ..
اندیشیدم واقعا یاسان گفته ..دستمو عقب کشیدم :ا تو کارم دخالت نکن برو بیرون ..
رهام لبخند زیبایی بر لب نشوند و شانه ای بالا انداخت : هر جور راحتی و اشپزخانه رو ترک کرد..
شام من اماده شد میز چهار نفره رو با سلیقه چیدم و از همان اشپزخانه رهام و برای صرف شام صدا کردم :رهام بیا شام اماده ست..
لحظه ای بعد رهام وارد شد تعللی کوتاه کرد و میز و با لبخندی برانداز کرد سپس روی صندلی نشست.. همین یک کوچلو لبخند قد یک دنیا تشکر برایم ارزش داشت برای رهام کشیدم و سپس برای خودم .. رهام قاشق اول را به دهان برد و من برای تایید دست پختم به دهانش چشم دوختم بار دیگه لبخند بر لبان رهام نقش بست و من بالاخره نفس اسوده ای کشیدم..
رهام نگاهم و پاسخ داد:چرا نمی خوری نکنه چیزی ریختی تو غذا..
لبخند زدم و در دلم گفتم :اره اکسیر عشق ریختم بلکه اثر کرد و تو رو عاشقم کرد..
شام و در سکوت خوردیم بعد از صرف شام به سالن پذیرایی رفت و من مشغول مرتب کردن اشپزخانه شدم..بعد از سامان یافتن اشپزخانه به رهام که مشغول تماشای فوتبال بود پیوستم...

با فاصله در کنارش نشستم رهام همچنان چشمش به تلویزیون بود و من در سکوت گاهی به او و گاهی به تلویزیون نگاه می کردم از سکوت طولانی خسته شدم اما حرفی برای گفتن نداشتم ناچار برخاستم نگاه رهام از تلویزیون گرفته شد و دنبالم کشیده شد بالاخره سکوت و شکست
..میری بخوابی..؟
سرتکون دادم و در نگاهش گفتم :نه
رهام نگاه از من گرفت و ادامه داد:مگر فردا کلاس نداری؟
بار دیگه در کنارش با فاصله نشستم:دارم هشت تا دوازده..
نگاه رهام ابتدا به سوی ساعت سپس به من کشیده شد: پس بهتره بخوابی دیشب هم نخوابیدی اینجور مریض میشی..
این شخصیت رهام برایم تازگی داشت شخصیت یک مرد مهربان و متوجه.. سر خوش از کشف حقایق دیگر از شخصیت رهام به او چشم دوختم..رهام نگاه از چشمان مشتاقم گرفت و اهسته زیر لب گفت:کسی رو اینجور نگاه نکن..
حیرت جای خود رو به اشتیاق چشمام داد معنی حرفش برایم گنگ بود دوست داشتم بپرسم اما اخم رهام مانع شد دلیل اخمش چه بود برایم معمای دیگر شد..
رهام با همون اخم تلویزیون و خاموش کرد و به سوی من برگشت :من کجا بخوابم..؟
به اتاق خواب اشاره کردم و افزودم:من روی کاناپه می خوابم تو برو روی تخت من بخواب..
رهام سر تکان داد: نه من روی کاناپه میخوابم..
دیگر اتاق خواب آرامش خاطر و امنیت گذشته رو برایم نداشت بلکه باعث وحشت و کابوسم می شد سرسختی
به خرج دادم:رهام خواهش می کنم برو تو اتاق من بخواب من اینجا راحتم..
رهام سرش و بر تکیه گاه کاناپه گذاشت و چشم بست کلافه از کلنجار بیهوده به شانه ی رهام زدم: پاشو برو تو اتاق بخواب ..
رهام چشم گشود و با چشمانی خواب الود نگاهم کرد: دلیلش چیه..؟
سر به زیر انداختم نمی شد از رهام مخفی کرد ارام گفتم: می ترسم دیگه اونجا راحت نیستم..
رهام اهی کشید دستش و زیر چونه ام گذاشت و نگاهم و در برابر نگاهش قرار داد و با ارامشی عجیب گفت: من هستم از چی می ترسی ..؟
تحمل ذوب شدن در نگاهش رو نداشتم دست بلند کردم و دست رهام که همچنان زیر چونه ام مونده بود کنار زدم و سر به زیر گفتم:خواهش می کنم برو تو اتاق بخواب من می خوام بخوابم..
رهام برخاست لحظه ای تعلل کرد :پس بیا واسه خودت متکا و پتو بردار
بلند شدم و به اتاق رفتم و از کمد یک پتو متکا برداشتم و روی تخت گذاشتم و پتو و متکای خودم و برداشتم و از اتاق خارج شدم با خروج من رهام از کنارم گذشت و زیر لب گفت شب بخیر ..
با نگاهم بدرقه اش کردم:شب تو هم بخیر او دیگه رفته بود..
شعله بخاری رو زیاد کردم و روی کاناپه رها شدم باز بوی رهام در مشامم پیچید متکام عطر او رو گرفته بود یک بوی تلخ و سرد بی دلیل بغض در گلوم نشست.. سرم و در متکا فرو کردم و بغضم و در متکا شکستم ..
با روشنایی صبح برخاستم صبحانه ی مختصری خوردم و پاورچین به اتاق خواب رفتم نگاهم نافرمانی کرد و به سوی رهام کشیده شد متکا به جای اینکه زیر سرش باشد روی سرش بود پتو فقط پاهاشو پوشنده بود چقدر جالب خوابیده بود ناخوداگاه لبخندی برلبم نقش بست خواستم پتو رو بالا بکشم اما منصرف شدم نگاه از او گرفتم و لباس عوض کردم و کتاب و جزوهامو در کوله گذاشتم و در ادامه در اینه مقنعه ام و درست کردم و کوله روی دوش به سوی در اتاق رفتم در اخرین لحظات مغلوب حسم شدم و بار دیگه به طرف رهام برگشتم و اهسته پتو رو تا زیر چونه اش بالا کشیدم با تکان خوردن رهام سراسیمه پتو رو رها کردم و از اتاق خارج شدم..
بعد از سه روز غیبت وارد دانشکده شدم آرام و روی نیمکت همیشگی به انتظار خود دیدم به طرفش رفتم آرام متوجه من شد و به سویم امد در آغوش ارام فرو رفتم صدای آرام مثل همیشه پر هیجان در گوشم نشست:سلام یاسی خانم می گفتی میای ما دانشکده رو چراغونی می کردیم..
بوسه ای روی گونه اش زدم و از اغوشش جدا شدم:سلام عزیزم خوبی ..؟
ارام درنگاهم گفت:تو خوب باشی ماهم خوبیم..
با یاد رهام که اکنون در خانه ی کوچکم روی تخت من بخواب رفته بود با لبخند گفتم :من که بهتر ازاین نمیشم..
ارام نفسی اسوده کشید :خدا رو شکر ...
دست ارام و گرفتم و باهم به سوی سالن پراتیک رفتیم
در سالن پراتیک آرام و قرار نداشتم یه چشمم به ساعت بود و یه چشم دست استاد رو حین کار عملی دنبال می کرد..آرام متوجه بی قراریم شد در گوشم زمزمه کرد:چی شده ..؟مضطربی چرا..؟
بر تشویش درونم سرپوش گذاشتم : نه فقط کمی بی حوصلم..
ارام پدیرفت و دیگر پیگیر نشد.. به هر سختی که بود بالاخره ساعت کار ما تمام شد و راهی کلاس زبان شدیم خوشبختانه در درس زبان به لطف دوره هایی که گذرونده بودم مشکلی نداشتم کلاس زبان و هم به مانند پراتیک سپری کردم و همراه ارام از کلاس خارج شدم ارام طبق عادتمان مسیرش و به طرف سلف کج کرد و من پشت سرش از حرکت ایستادم
ارام برگشت: چرا نمیای ..؟
خستگی بهترین بهانه بود:نه ارام خستم تو برو من میرم خونه استراحت کنم..
ارام در چهره ام دقیق شد و گفت:اره عزیزم تو برو ..انگار به استراحت بیشتری نیاز داری کاری داشتی بامن تماس بگیر..
لبخند زدم :ممنون ارام ..فعلا خداحافظ..
از دانشکده خارج شدم انتظار داشتم رهام و در انتظار خود ببینم که امیدم با ندیدنش تبدیل به سراب شد در زیر نم نم باران مسیر ایستگاه تاکسی رو در پیش گرفتم گرچه هنوز امید امدن رهام در دلم بود عاقبت زمانی که در تاکسی نشستم به خوش خیالی خود پوزخند زدم ..
در مقابل مجتمع پیاده شدم گویا اسانسور خراب بود پله ها رو با خستگی و لرزی که نتیجه ی مانتوی خیسم بود بالا رفتم با رسیدن به اپارتمان باز هم حس اشتیاق همراه با یک دلهره دلپذیر در وجودم طغیان کرد کلید زدم و وارد شدم رهام روی کاناپه لم داده بود و روزنامه می خواند
با صدای بسته شدن درب برگشت و سر تا پای خیس منو برانداز کرد در سکوت رهام سلام کردم و در برابر نگاهش به اتاق خواب رفتم به محض پا گذاشتن به اتاق پالتو و مقنعه ام و از تن خارج و حوله بدست روانه حمام شدم با دوش ابگرم سرما از وجودم رخت بربست حوله پوشیدم و از حمام خارج شدم رهام همچنان سر در روزنامه فرو برده بود وارد اتاق شدم با وسواسی لباس انتخاب کردم و پوشیدم یک بلوز بافت استین کوتاه مشکی و یک شلوار کتان قرمز حوله رو چند بار بر موهایم کشیدم و بدون شانه با همان حالت بالای سرم جمع کردم و با گل سر پروانه ای شکل بستم نگاهی به اینه افکندم گونه هام از بخار حمام گل انداخته بود و اکنون که قرمزی چشمام کامل از بین رفته بود رنگ عسلی چشمام بیشتر نمود پیدا کرده بود با سر انگشت اشاره ام ابروامو صاف کردم ابروای کوتاهم و دوست داشتم و همچنین لبان و که متوسط و پربود در چهره ام بینیم و دوست نداشتم زشت نبود اما قشنگ هم نبود یک بینی معمولی از بررسی چهره ام دست کشیدم و از اتاق خارج و روانه اشپزخانه شدم صدای رهام از سالن پذیرایی به گوشم رسید :ناهار گرفتم گذاشتم تو فر..
پس ازخانه خارج شده بود اما با این وجود .. دلم گرفت از اشپزخانه خارج شدم و در دورترین مبل از رهام نشستم رهام روزنامه رو کنار گذاشت نگاهش لحظاتی روی چهره ام و سپس لباسم ماند با اهی نگاه از من گرفت و سر به زیر اهسته گفت:اگر میشه بلوزتو عوض کن .. و با اندکی مکث با چهره ای معصومانه ادامه داد: رنگ سیاه حالم و بد میکنه...
بدون کوچکترین تعللی برخاستم و به اتاق رفتم و لباسم و با یک بلوز صورتی یقه گرد ساده عوض کردم..با نگاهی به اینه زیر لب گفتم :نه این هم بد نیست..با تایید خود از اتاق خارج شدم رهام به اشپزخانه رفته بود و میز ناهار و می چید با ورود من لحظه ای دست از کار کشید و منو برانداز کرد با لبخندی که به لب نشوند خیالم اسوده شد در پاسخش من هم لبخندی بر لب زدم و به کمکش رفتم..بعداز صرف ناهار علیرغم اصرار من رهام شستن ظرف ها رو به عهده گرفت و من به ناچار به پذیرایی رفتم و قبل از اینکه رهام بیاید و کاناپه رو اشغال کند روی کاناپه رها شدم و در کسری از زمان به خواب رفتم
رو اندازی نرم رویم کشیده شد..نمی دونم چه زمانی در خواب گذروندم که با صدای رهام که با موبایلش صحبت می کرد بیدار شدم چشم باز نکردم
..باشه..ساعت چند..؟ مواظبش باش.. من سعی میکنم فردا بیام..و دیگه صدایی نیامد..
چشم باز کردم در کاناپه خود رو بالا کشیدم و نشستم رهام پرسشگر نگاهم کرد:هنوز می ترسی در اتاقت بخوابی..؟
می ترسیدم ..اما ترجیح دادم سکوت اختیار کنم رهام از نگاهم جواب گرفت و ادامه داد:امروز با منزل اقای رضایی تماس گرفتم دختر اقای رضایی پاسخ داد گفت پدر و مادرش عازم یک سفر زیارتی شدند در مورد مشکل تو صحبت کردم اجازه خواستم خودم اقدام کنم گفت باید با پدرش مشورت کنم شماره همراه اقای رضایی رو گرفتم یکبار تماس گرفتم موبایلش خاموش بود فردا باز تماس میگیرم..
می دونستم برای رفتن عجله دارد اگر اقای رضایی رو پیدا نمی کرد ایا در این شرایط منو تنها می گذاشت این سوالی بود که در ذهنم نقش بست حتی فکرش باعث وحشتم می شد.. کلافه از افکارم در سکوت ببلند شدم و به اشپزخانه رفتم چای اماده کردم و تا دم امدن ان پشت میز نشستم و به وضعیت نا به سامانم اندیشیدم..رهام وارد اشپزخانه شد و به کابینت تکیه داد سر بلند کردم و در چشماش زل زدم در نگاهش یک جور حس ترحم یا شاید تاسف دیده می شد تردید در خطوط چهره اش موج میزد زمزمه کردم: بگو چیزی رو که تو نگاهت امده ...
رهام نگاهشو از من گرفت:مادرم فردا ساعت چهار نوبت دکتر داره ..و ادامه نداد..
سر به زیر افکندم رهام در صندلی مقابلم جای گرفت اهی کشید و افزود:اجازه بده به یاسان بگم ..
یکباره گفتم: نه ..نه ..به یاسان نگو اگر یاسان از قضیه بویی ببره من دیگه نمی تونم اینجا بمونم ..اشکم چکید و در اشک ادامه دادم :اگر تو میخوای بری برو اصرارندارم اما به یاسان هیچی نگو..
از حرف من رهام براشفت و فریاد زد: لعنت به دانشگاه ..می خوای به کجا برسی.. منو بدبخت کردی کافی نبود حالا می خوای اینجا بمونی تا بلایی سرت بیاد لعنتی..
دیگر جای ابروداری نبود با صدای بلند گریه کردم و با شتاب از اشپزخانه خارج شدم..خودمو به اتاقم رسوندم و روی تخت رها شدم...باز هم بوی رهام ..لعنت به رهام ..نه چرا رهام لعنت به من با این احساسات رقت انگیزم..
صدای کوبیدن در اپارتمان به من فهموند که رهام رفته و شاید امشب و شبهای دیگه در اتاقم روی تختم جایش خالی باشد.. وحشت از تنهایی وحشت از دست دادن رهام وحشت از بالکن مشترک همه به یکباره به وجودم هجوم اوردند در تختم نشستم و به در شیشه ای بالکن چشم دوختم پرده ی حریر بالکن کنار رفته بود وحشتم بیشتر شد با هراس از اتاق خارج شدم و در اتاق و بستم روی مبل مقابل اتاق کز کردم نگاهم از دستگیره در کنده نمی شد.. دعا کردم رهام بیاید از فکر اینکه به تهران برگشته باشد ترس و وحشتم دوچندان شد..ساعتی گذشت دیگه اشکی برای ریختن نداشتم فقط سردم بود و می لرزیدم صدای چرخش کلید منو به انتها رسوند دستام و روی چشمام گذاشتم نمی خواستم بار دیگه چشمم در چشم هرز سیا بیوفتد جیغ زدم و التماس کردم :جلو نیا ..جلو نیا
اشکم بار دیگه روی گونه ام جاری شد دستانی قدرتمند مچ دستامو گرفت و سعی در برداشتن انها کرد جیغ زدم دستام از روی چشمام افتاد با چشمانی بسته مشت بر سینه ی فرد مقابل کوبیدم :ولم کن عوضی.. ولم کن..
صدای رهام در گوشم نشست:منم یاسمن اروم باش ..
صدای رهام هم باعث نشد از مشت زدن بر سینه ی او دست بردارم ..
رهام مشتهام و از سینه اش جدا کرد و منو به سوی خود کشید... لحظه ای بعد من طعم گرم و امن اغوش رهام و چشیدم اغوشی که در ارزویش بودم اکنون تجربه کردم دستهام با تردید بالا امدند و دور کمر رهام و گرفتند اشکام سینه ی رهام رو تر کرد اهمیتی ندادم و بیشتر در اغوشش فرو رفتم و ارزو کردم در این لحظه زمان از حرکت بیاستد تا من اندکی بیشتر در اغوش او بمانم این ارزو هم مثل باقی ارزوهام بر دلم موند رهام دستامو از کمرش جدا کرد و از من فاصله گرفت به چشمهاش نگاه کردم نگاهش در ان لحظه هیچ حسی نداشت نه خشم نه لذت برخلاف چشمهای من..
رهام کلافه یا شاید عصبی خود رو روی کاناپه رها کرد نمی دونستم چی بگم اصلا باید چیزی می گفتم..؟رهام دست در موهایش کشید این همه اشفتگی برای چه بود..؟
جسارت به خرج دادم و اهسته گفتم:حالت خوبه..؟
رهام یکباره سر بلند کرد وبا پوزخندی ازار دهنده گفت:خوبم..خوبم..بهتر از این نمی شم.. نمی بینی
ترس بر من مستولی شد بی دلیل زمزمه کردم :ببخشید .. دلیل عذر خواهیم چه بود نمی دونم..
رهام برخاست و به اتاق خواب رفت و دقایقی بعد با ظاهری اراسته در مقابلم ایستاد فقط نگاهش کردم
..برو اماده شو بریم بیرون هوای خونه حالم و بد می کنه...

به سوی اتاق خواب رفتم با بی حالی لباس پوشیدم تیپ و ظاهرم چه اهمیت داشت وقتی رهام منو نمی خواست یک مانتو پاییزه زرشکی رنگ باشال و جین تیره برای پوشاندن اثار گریه اندکی ارایش کردم همین.. از اتاق خارج شدم رهام با صدای قدمهام در اپارتمان و باز کرد خارج شد و من بدنبالش روانه شدم رهام مسیر راه پله ها رو در پیش گرفت و من با دلی فشرده به تنهایی پا به اسانسور گذاشتم..
در اتومبیل هنوز سکوت ادامه داشت و من به هوای خانه فکر کردم که حال رهام و بد می کرد..دلم تنهایی می خواست که از شر بغضی که همراه همیشگیم شده بود رها شوم سرم و بر تکیه گاه صندلی گذاشتم و چشم بستم و باز به هوای خانه ام فکر کردم ...رهام اتومبیل و در حاشیه خیابان پارک کرد و از اتومبیل خارج شد با صدای کوبیدن در چشم باز کردم و با چشمانی نمناک رهام و دنبال کردم که سر در گریبان در حاشیه خیابان بی مقصد گام بر می داشت ...حتما هوای اتومبیل هم با حضور من حالشو بد میکرد دلم برای او برای خودم سوخت برای او که مجبور بود با منی که دوست نداشت زیر یک سقف تحمیلی باشد و برای خودم که احساس و غرورم نادیده گرفته می شد دیگه دلم نمی خواست با بودنم رهام و ازار دهم باید از قید خود ازادش می کردم ..
رهام راه رفته رو بازگشت و در سکوت در اتومبیل نشست موقعیت و مناسب دیدم تردید به دلم راه ندادم مصمم رو به رهام کردم:به تهران برگرد...قبلش به یاسان بگو...واسه فسخ عقد هم هر زمان خواستی اقدام کن من میام ..اشکم چکید نگاهمو از رهام دور نگه داشتم...
دست رهام روی بازوم نشست و منو متوجه خود کرد و خیره در چشمام گفت:چرا..؟
با جسارت گفتم: نمی خوام باعث ازار باشم.. دیگه نمی خوام فداکاری یا به قول خودت بخشندگی کنی..
رهام دستشو از بازوم برداشت و به خود اشاره کرد:کی میگه باعث ازارم هستی؟
چشم در چشمش گفتم:چشمات...چشمات می گن..
صدای رهام محزون شد:به حرف چشام گوش نکن بعضی اوقات دروغ می گن..و با اندکی مکث ادامه داد: فردا هر جور شده با اقای رضایی تماس میگیرم و کار بالکنت رو انجام میدم بعد هم بر می گردم تهران به یاسان هم نمی گم..نگران نباش..
استارت زد و برای فرار از سکوت ضبط و روشن کرد و لحظه ای بعد صدای غمگین چاووشی در فضای کوچک پخش شد.
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 96- رمان وقتی تو هستی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان وقتی تو هستی - رمانکده گلها 27 , رمانکده گلها 27 - رمان وام ازدواج , قلبی خسته از تپیدن - رمان عطر نفسهاي تو , رمان ایرانی و عاشقانه وقتی تو هستی | *ZOHAL* کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمــــــان زیبــا , دنیای رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/24 تاریخ
کد :53950

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا