تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان وقتی تو هستی (فصل چهارم)



رهام چه می گفت از چه حقی صحبت می کرد گیج و سردر گم به رهام نگریستم:چه حقی..؟
رهام نگاهمو پاسخ داد اما سوالم را نه.. سردرگم از معنی حرف رهام راهی اشپزخونه شدم برای ناهار زرشک پلو و مرغ سوخاری درست کردم تمام مهارتم و در سفره ارایی بکار بردم و میزی چشم گیر مهیا کردم قبل از انکه رهام و صدا کنم خودش به اشپزخانه امد با نگاهی اجمالی به میز روی صندلی نشست و گفت:خدا کنه مزش به اندازه تزیینش دهن پر کن باشه...
سر به زیر انداختم می دونستم دستپختم تعریفی ندارد... رهام قاشق اول را به دهان گذاشت و بعد از ان ترجیح داد خودشو با سیب زمینی سرخ شده و سالاد سیر کند من هم که از ابتدا اشتهایی به غذا نداشتم بشقابم و عقب زدم.. رهام از میز فاصله گرفت و زیر لب تشکر کرد و از اشپزخونه خارج شد و من به میزی که با دقت اراسته بودم و اکنون دست نخورده برام دهن کجی می کرد خیره شدم با بی حالی برخاستم و میز و مرتب کردم و به بهانه ی خوندن درس های فردا به اتاق خواب رفتم تا بعد از ظهر از اتاق خارج نشدم ساعت پنج بعد از ظهر رو نشون می داد که سر از کتاب برداشتم به اشپزخونه رفتم چای اماده کردم فنجون ها رو در سینی گذاشتم سبد میوه رو هم درسینی گذاشتم و به سالن پذیرایی رفتم با ورود من رهام که روی کاناپه لم داده بود و تلویزیون تماشا می کرد خود رو در مبل بالا کشید و فنجون چایش و در مقابلش گذاشتم زیر لب تشکر کرد و به تماشای تلویزیون مشغول شد بعد از نوشیدن چای رهام به سوی من برگشت و گفت : شام بریم بیرون البته اگر درس نداری..؟
نگاهش کردم:درس ندارم
رهام سر تکان داد:مطمئن..؟ فردا نگی رهام امد و منو از درس و مشق انداخت..؟
دلم می خواست این جسارت و داشتم و به او می گفتم خیلی وقت است که منو هم از درس انداختی و هم از زندگی اما من گله ای ندارم چرا که این شیوه زندگی بیشتر به مزاقم خوش امده...نگفتم لبخند زدم و زیر لب گفتم:نمیگم..
رهام به ساعت نگاهی انداخت پس من برم یک دوش بگیرم بعد میریم.. و از جا بلند شد و به سوی حمام رفت..
کاملا مشخص بود پیشنهاد شام استراتژی رهام برای فرار از دستپخت من بود ..اهی کشیدم و روانه اتاق شدم بی حوصله ارایش کردم لباس عوض کردم یک پالتو شیری رنگ با جین کاربنی و شال سورمه ای نگاهی به خود انداختم تیپم بد نبود اما از نگاهم غم می بارید رهام وارد اتاق شد و من از اتاق خارج شدم دقایقی بعد هر دو دوشادوش هم از اپارتمان خارج شذیم..
در اتومبیل برای فرار از سکوت رو به رهام گفتم: شام امشب مهمون من..
رهام برگشت و با لبخند نگاهمو پاسخ داد:باشه به مناسبت قبولیت و انتقالی..
به یاد حرف اقای صبوری افتادم و شیرینی که قرار بود به مناسبت دامادی رهام و انتقالی من یک جا از او بگیرد...
صدای زنگ موبایل رهام منو از افکارم جدا کرد..
بله..سلام مامان خوبی.. ممنون..اونم خوبه..بله فردا میام.. داروهایت سر وقت بخور..چشم خداحافظ..
کنجکاوی مثل خوره به جونم افتاد برای امدن به رشت چه بهانه ای داشته ..نتونستم بر حس کنجکاویم فایق شوم و رو به رهام گفتم:مادرت میدونه..؟
رهام استفهام امیز نگاهم کرد:در چه مورد..؟
دلیل امدنت به رشت..
رهام سر تکان داد :من چیزی از مادرم مخفی نمی کنم..
شوکه شدم تا جایی که به یاد داشتم یاسان گفته بود مادرش از عقد ما بی اطلاع است پس رهام اکنون چه می گفت..
با چشمای گشاد شده به چهره ی بی تفاوت رهام نگاه کردم رهام برگشت:چیه چرا اینجور نگاهم می کنی..؟
..یاسان گفت مادرت از عقد ما بی اطلاع است..
رهام اتومبیل و در مقابل رستوران متوقف کرد:مادرم از همون ابتدا می دونست..
یک سوال دیگر در ذهنم نقش بست" پس چرا مخالفت نکرد چرا او را منصرف نکرد"
سوالم را به زبان اوردم:پس چرا تو رو منصرف نکرد..
بی رحمانه چشم در چشمم ادامه داد: وقتی گفتم دوستت دارم برای این می خوام کمکت کنم چرا باید مخالفت می کرد.. در کلامش رد تمسخر پیدا بود.. چقدر در ان لحظه از او و از خودم بدم امد اما چه می تونستم بگم لب فرو بستم...
رهام بی اعتنا به من افزود:مادرم اصرار داره تو رو ببینه اما من مخالفم دلم نمی خواد برای یک دوره چهار ماهه مادرم وابسته شود مادرم در کل دختر دوست است مطمنم اگر تو رو ببینه دست از سرم برنمی دارد.. تا حالا هم با فکر اینکه تو منو نمی خواهی کوتاه امده...باز پوزخند مسخره ای بر لب نشوند:بنده خدا هنوز امید داره تو در این دوره چهار ماهه مثلا عاشقم بشی ... تا به قول خودش منو سر به راه کنی..
دیگر برای نشستن و شنیدن حرفهای شکجه اور رهام ظرفیت نداشتم به زحمت بغضمو نگه داشتم تا در برابر چشمان رهام نشکند دلم هوا می خواست دلم تنهایی می خواست دیگر دلم رهام نمی خواست .. در ماشین و باز کردم و بی توجه به رهام از ان فضای خفقان فرار کردم در حاشیه خیابان بی هدف بی مقصد بدون لحظه ای توقف می دویدم می خواستم از رهام فرار کنم همینطور از خودم...و برای غرورم برای همه ی لحظاتی که با یاد رهام گذروندم اشک بریزم.. چه مسافت دویدم نمی دونم لحظه ای ایستادم که کسی به بازوم چنگ انداخت برگشتم رهام و در برابرم دیدم با دیدن دوباره رهام به یک حقیت تلخ رسیدم و اینکه عشق من به رهام از ابتدا اشتباه بود حماقت محض بود دلم نمی خواست در برابر چشمان پرسشگر رهام اشک بریزم اما در ان لحظه اشکام بی اختیار می ریختند
رهام به زحمت به نفس هایش فایق امد فریاد زد:چته ..کجا سرتو انداختی پایین میری..
تکه های شکسته ی غرورم در برابر خشم رهام سرکش شدند دیگر بس بود... عشق بس بود... اشک بس بود... مثل خودش شدم پرخشم و پر غرور : به چه مناسبت باید به تو جواب پس بدم ...هان.. ؟برای یک دوره به قول خودت چهار ماهه.. برو راحتم بزار ..
رهام بازومو به چنگ گرفت و در نفس نفس زدن های من از دویدن از خشم غرید:تو چته؟مگه من چی گفتم..
صدام مثل اشکام در اختیارم نبود:چی فکر کردی هان ؟فکر کردی با کمکی که کردی مدیونت می شم می تو ..
رهام کلافه و عصبی میون حرفم امد: بس کن یاسمن من هیچ فکری نکردم ..
حرف رهام باعث فروکش خشمم نشد: پس چی.. معنی اون حرفها چی بود ..
رهام انگشت اشاره اش و روی لبم گذاشت : کافیه یاسمن .. و با مکث ادامه داد: نگاه کن داری می لرزی ..
با تکونی بازومو از دستان پرقدرت رهام ازاد کردم: ولم کن .. قدمی به عقب برداشتم و فاصله ام و از رهام بیشتر کردم : مطمئن باش نقشه ندارم تو رو عاشق خودم کنم نمی خواد برای مادرت و من تصمیم بگیری.. لحظه ای مکث کردم و با اعتماد به نفسی که نمی دونم در ان لحظه از کجا اورده بودم چشم تو چشم رهام گفتم: تنها حسی که من به تو ندارم حس دوست داشتنه.. و با لبخندی تلخ ادامه دادم:نترس من بی خطرم.. خودم باورم نشد اینقدر جدی و راحت بتونم دروغ بگم..
بهت و شگفتی رو در نگاه رهام دیدم اما اعتنایی نکردم و به راهی که نمی دونستم به کجا میرسه ادامه دادم خیلی زودتر از انچه که فکر می کردم رهام به من رسید دستمو گرفت و منو در برابر خود قرار داد با خشم چشم در چشمم گفت : دوستم نداشته باش.. اما چه چهار ماه چه تا ابد تو فعلا زن منی ..
و قبل از انکه من به خود بیایم منو در اغوش کشید و زیر گوشم نجوا کرد :تکون نخور این برای ارامش هر دوی ما لازمه...
عقلم حکم کرد از اغوشش فرار کنم اما دلم بنای ناسازگاری گذاشت در نهایت من تسلیم دلم شدم دلی که مطمئن بودم روزی سرش از این همه سرکشی به سنگ می خورد.. تنها چیزی که در اغوش رهام عایدم شد ارامش بود ارامشی که رهام وعده کردم بود یک ارامش لذت بخش که ارزو می کردم بی انتها باشد اما ارامش من انتها داشت بعد از لحظاتی که برام به سرعت باد گذشت رهام از من فاصله گرفت و برخلاف بار قبل که معذب کلافه شده بود اینبار با لبخند چشم درچشمم گفت: شام مهمون من به مناسبت اشتی کنون ...
 بی رحمانه چشم در چشمم ادامه داد: وقتی گفتم دوستت دارم برای این می خوام کمکت کنم چرا باید مخالفت می کرد.. در کلامش رد تمسخر پیدا بود چقدر در ان لحظه از او و از خودم بدم امد اما چه می تونستم بگم لب فرو بستم...
رهام بی اعتنا به من افزود:مادرم اصرار داره تو رو ببینه اما من مخالفم دلم نمی خواد برای یک دوره چهار ماهه مادرم وابسته شود مادرم در کل دختر دوست است مطمنم اگر تو رو ببینه دست از سرم برنمی داره.. تا حالا هم با فکر اینکه تو منو نمی خواهی کوتاه امده...باز پوزخند مسخره ای بر لب نشاند:بنده خدا امید دارد تو در این دوره چهار ماهه مثلا عاشقم بشی ... تا به قول خودش منو سر به راه کنی
دیگر بس بود دیگر برای نشستن و شنیدن حرفهای شکجه اور رهام ظرفیت نداشتم به زحمت بغضمو نگه داشتم تا در برابر چشمان رهام نشکند دلم هوا می خواست دلم تنهایی می خواست دیگه دلم رهام نمی خواست .. در ماشین و باز کردم و بی توجه به رهام از ان فضای خفقان فرار کردم در حاشیه خیابان بی هدف بی مقصد بدون لحظه ای توقف می دویدم می خواستم از رهام فرارکنم همینطور خودم ...و برای غرورم برای همه ی لحظاتی که با یاد رهام گذراندم اشک بریزم.. چه مسافت دویدم نمی دونم لحظه ای ایستادم که کسی به بازوم چنگ انداخت برگشتم رهام و در برابرم دیدم با دیدن دوباره رهام به یک حقیت تلخ رسیدم و اینکه عشق من به رهام از ابتدا اشتباه بود حماقت محض بود دلم نمی خواست در برابر چشمان پرسشگر رهام اشک بریزم اما در ان لحظه اشکام بی اختیار می ریختند
رهام به زحمت به نفس هایش فایق امد فریاد زد:تو چته ..؟ کجا سرتو انداختی پایین میری..
تکه های شکسته ی غرورم در برابر خشم رهام سرکش شدند دیگر بس بود... عشق بس بود... اشک بس بود... مثل خودش شدم پرخشم و پر غرور : به چه مناسبت باید به تو جواب پس بدم ...هان.. ؟برای یک دوره به قول خودت چهار ماهه.. برو راحتم بزار ..
رهام بازومو به چنگ گرفت و در نفس نفس زدن های من از دویدن از خشم غرید:چته ؟مگه من چی گفتم..
صدام مثل اشکهام در اختیارم نبود:چی فکر کردی هان..؟فکر کردی با کمکی که کردی مدیونت میشم می تو ..
رهام کلافه و عصبی در میان حرفم امد: بس کن یاسمن من هیچ فکری نمی کنم ..
حرف رهام باعث فروکش خشمم نشد: پس چی.. معنی اون حرفها چی بود ..
رهام انگشت اشاره اش و روی لبم گذاشت : کافیه یاسمن .. و با مکث ادامه داد: نگاه کن داری می لرزی ..
با تکونی بازومو از دستان پرقدرت رهام ازاد کردم: ولم کن .. قدمی به عقب برداشتم و فاصله ام و از رهام بیشتر کردم ادامه دادم: مطمئن باش نقشه ندارم تو رو عاشق خودم کنم نمی خواد برای مادرت و من تصمیم بگیری.. لحظه ای مکث کردم و با اعتماد به نفسی که نمی دونم در ان لحظه از کجا اورده بودم چشم تو چشم رهام گفتم: تنها حسی که من به تو ندارم حس دوست داشتنه.. و با لبخندی تلخ ادامه دادم:نترس من بی خطرم.. خودم باورم نشد بتوانم اینقدر راحت و جدی دروغ بگویم
بهت و شگفتی را در نگاه رهام دیدم اما اعتنایی نکردم و به راهی که نمی دونستم به کجا میرسه ادامه دادم خیلی زودتر از انچه که فکر می کردم رهام به من رسید دستمو گرفت و منو در برابر خود قرار داد با خشم چشم در چشمم گفت :باشه منو دوست نداشته باش.. اما چه چهار ماه چه تا ابد تو فعلا زن منی ..
و قبل از انکه من به خود بیایم منو به اغوش کشید و زیر گوشم نجوا کرد :تکون نخور این برای ارامش هر دوی ما لازمه...
عقلم حکم کرد از اغوش او فرار کنم اما دلم بنای ناسازگاری گذاشت در نهایت من تسلیم دلم شدم دلی که مطمئن بودم روزی سرش از این همه سرکشی به سنگ می خورد.. براستی که تنها چیزی که در اغوش رهام عایدم شد ارامش بود ارامشی که رهام وعده کرده بود یک ارامش لذت بخش که ارزو می کردم بی انتها باشد اما ارامش من انتها داشت بعد از لحظاتی که برام به سرعت باد گذشت رهام از من فاصله گرفت و برخلاف بار قبل که معذب و کلافه شده بود با لبخند چشم در چشمم گفت: شام مهمون من به مناسبت اشتی کنون ...
بی رحمانه چشم در چشمم ادامه داد: وقتی گفتم دوستت دارم برای این می خوام کمکت کنم چرا باید مخالفت می کرد.. در کلامش رد تمسخر پیدا بود چقدر در ان لحظه از او و از خودم بدم امد اما چه می تونستم بگم لب فرو بستم...
رهام بی اعتنا به من افزود:مادرم اصرار داره تو رو ببینه اما من مخالفم دلم نمی خواد برای یک دوره چهار ماهه مادرم وابسته شود مادرم در کل دختر دوست است مطمنم اگر تو رو ببینه دست از سرم برنمی داره.. تا حالا هم با فکر اینکه تو منو نمی خواهی کوتاه امده...باز پوزخند مسخره ای بر لب نشاند:بنده خدا امید دارد تو در این دوره چهار ماهه مثلا عاشقم بشی ... تا به قول خودش منو سر به راه کنی
دیگر بس بود دیگر برای نشستن و شنیدن حرفهای شکجه اور رهام ظرفیت نداشتم به زحمت بغضمو نگه داشتم تا در برابر چشمان رهام نشکند دلم هوا می خواست دلم تنهایی می خواست دیگه دلم رهام نمی خواست .. در ماشین و باز کردم و بی توجه به رهام از ان فضای خفقان فرار کردم در حاشیه خیابان بی هدف بی مقصد بدون لحظه ای توقف می دویدم می خواستم از رهام فرارکنم همینطور خودم ...و برای غرورم برای همه ی لحظاتی که با یاد رهام گذراندم اشک بریزم.. چه مسافت دویدم نمی دونم لحظه ای ایستادم که کسی به بازوم چنگ انداخت برگشتم رهام و در برابرم دیدم با دیدن دوباره رهام به یک حقیت تلخ رسیدم و اینکه عشق من به رهام از ابتدا اشتباه بود حماقت محض بود دلم نمی خواست در برابر چشمان پرسشگر رهام اشک بریزم اما در ان لحظه اشکام بی اختیار می ریختند
رهام به زحمت به نفس هایش فایق امد فریاد زد:تو چته ..؟ کجا سرتو انداختی پایین میری..
تکه های شکسته ی غرورم در برابر خشم رهام سرکش شدند دیگر بس بود... عشق بس بود... اشک بس بود... مثل خودش شدم پرخشم و پر غرور : به چه مناسبت باید به تو جواب پس بدم ...هان.. ؟برای یک دوره به قول خودت چهار ماهه.. برو راحتم بزار ..
رهام بازومو به چنگ گرفت و در نفس نفس زدن های من از دویدن از خشم غرید:چته ؟مگه من چی گفتم..
صدام مثل اشکهام در اختیارم نبود:چی فکر کردی هان..؟فکر کردی با کمکی که کردی مدیونت میشم می تو ..
رهام کلافه و عصبی در میان حرفم امد: بس کن یاسمن من هیچ فکری نمی کنم ..
حرف رهام باعث فروکش خشمم نشد: پس چی.. معنی اون حرفها چی بود ..
رهام انگشت اشاره اش و روی لبم گذاشت : کافیه یاسمن .. و با مکث ادامه داد: نگاه کن داری می لرزی ..
با تکونی بازومو از دستان پرقدرت رهام ازاد کردم: ولم کن .. قدمی به عقب برداشتم و فاصله ام و از رهام بیشتر کردم ادامه دادم: مطمئن باش نقشه ندارم تو رو عاشق خودم کنم نمی خواد برای مادرت و من تصمیم بگیری.. لحظه ای مکث کردم و با اعتماد به نفسی که نمی دونم در ان لحظه از کجا اورده بودم چشم تو چشم رهام گفتم: تنها حسی که من به تو ندارم حس دوست داشتنه.. و با لبخندی تلخ ادامه دادم:نترس من بی خطرم.. خودم باورم نشد بتوانم اینقدر راحت و جدی دروغ بگویم
بهت و شگفتی را در نگاه رهام دیدم اما اعتنایی نکردم و به راهی که نمی دونستم به کجا میرسه ادامه دادم خیلی زودتر از انچه که فکر می کردم رهام به من رسید دستمو گرفت و منو در برابر خود قرار داد با خشم چشم در چشمم گفت :باشه منو دوست نداشته باش.. اما چه چهار ماه چه تا ابد تو فعلا زن منی ..
و قبل از انکه من به خود بیایم منو به اغوش کشید و زیر گوشم نجوا کرد :تکون نخور این برای ارامش هر دوی ما لازمه...
عقلم حکم کرد از اغوش او فرار کنم اما دلم بنای ناسازگاری گذاشت در نهایت من تسلیم دلم شدم دلی که مطمئن بودم روزی سرش از این همه سرکشی به سنگ می خورد.. براستی که تنها چیزی که در اغوش رهام عایدم شد ارامش بود ارامشی که رهام وعده کرده بود یک ارامش لذت بخش که ارزو می کردم بی انتها باشد اما ارامش من انتها داشت بعد از لحظاتی که برام به سرعت باد گذشت رهام از من فاصله گرفت و برخلاف بار قبل که معذب و کلافه شده بود با لبخند چشم در چشمم گفت: شام مهمون من به مناسبت اشتی کنون ...

به انتخاب من پشت میزی نشستیم رهام منو رو بدستم داد و با لبخند گفت:فقط نگو میل ندارم..
با نگاهی کوتاه شیشلیک انتخاب کردم.. و منو رو به رهام بازگرداندم رهام منو رو بست و روی میز گذاشت و با همان لبخند که از لبش دور نمی شد گفت:امشب به انتخاب تو شام می خورم..
پیشخدمت شام و روی میز چید و از میز ما دور شد رهام به بشقاب مقابلم اشاره کرد:شروع کن...در سکوت شام صرف کردیم که طبق گذشته مهمون رهام بودم پس از صرف شام دوشادوش رهام در هوای سرد شبانگاه نیمه ابان در سکوت پیاده روی کردم ساعتی از بامداد گذشته بود که مسیر بازگشت و در پیش گرفتیم وقتی به خونه رسیدیم انقدر خسته و خواب الود بودم که بدون تغییر لباس روی کاناپه رها شدم رهام از مقابلم گذشت و به اتاق خواب رفت و دقایقی بعد با یک تیشرت قهوه ای سوخته که به پوست برنزش خوش نشسته بود و یک شلوار کتان کرم به سالن پذیرایی امد روی مبل مقابلم نشست و نگاهشو به من دوخت در نگاه او اندکی خودمو روی کاناپه جمع کردم رهام نگاه از من گرفت و به اتاق خواب اشاره کرد:برو تو اتاق بخواب امشب من روی کاناپه می خوابم..
خسته تر از ان بودم که با رهام کلنجار کنم بلند شدم و به اتاق خواب رفتم و پس از تغییر لباس پتو و متکایم رو از تخت برداشتم و بار دیگه به سالن پذیرایی رفتم روی کاناپه خوابیدم ..
رهام با بهت نگاهم کرد:چرا اینجا..؟
پتو رو تا روی گردنم بالا کشیدم :راحتم..تو برو ..
رهام کلافه به طرفم امد بالا سرم ایستاد دستشو دراز کرد:یاسمن حوصله بحث و ناراحتی بعد تو رو ندارم برو تو اتاق..
بی توجه به دست دراز شده ی رهام نشستم:رهام اذیت نکن من که گفتم دیگه تو اتاق راحت نیستم ..می ترسم ..
رهام اهی کشید و لب فرو بست به سوی بخاری رفت و شعله ی بخاری رو زیاد کرد و با شب بخیری زیر لب به اتاق خواب رفت..چشم بستم و قبل از اینکه ذهنم از افکار ازار دهنده پر شود به خواب رفتم..
صبح دیر تر از همیشه بیدار شدم با نگاهی به ساعت اه از نهادم برخاست نصف کلاس اناتومی رو از دست داده بودم با عجله به اتاق خواب رفتم و برخلاف روزهای قبل بی توجه به رهام لباس عوض کردم و در کمترین زمان ممکن اماده و از خونه خارج شدم با دیدن فرید در مقابل اسانسور مسیر راه پله ها رو در پیش گرفتم تمام مسیر تا ایستگاه تاکسی رو دویدم وقتی بعداز گذشت دقایقی در تاکسی نشستم به زحمت به نفس هایم فایق شدم تاکسی مقابل در دانشکده ایستاد مسیر تا کلاس و هم دویدم نفس زنان به کلاس رسیدم و با نگاهی به ساعت با ضربه ی به در , درکلاس و باز کردم با ورود من همه نگاه ها از تابلو به سوی من چرخید استاد نظری قبل از انکه اجازه حرف زدن دهد به در کلاس اشاره کرد: نیم ساعت اخر امدی که غیبت نخوری لطفا بقیه ساعت کلاس هم بیرون تشریف داشته باش بیش از این وقت کلاس رو نگیر.. سر به زیر انداختم و بدون توجیح در و بستم و در حالی که زیر لب بد و بیراه نثار استاد می کردم از سالن کلاس ها خارج شدم روی اولین نیمکت نشستم ..نیم ساعت به سختی گذشت با نزدیک شدن ارام بلند شدم و به طرفش رفتم قبل از اینکه به او برسم ارام گفت :سلام کجایی دختر استاد گفت یک جلسه دیگه غیبت کنی حذف میشی ..
اهی کشیدم :خواب موندم..
ارام دستمو گرفت و به سوی سلف برد :اشکال نداره.. حالا بریم صبحونه بخوریم معلومه مثل من صبحونه نخوردی..
صبحونه رو در سلف خوردیم و بعد راهی کلاس بعدی شدیم دوساعت کلاس فارسی عمومی رو هم در بی حوصلگی تمام کردم و همراه ارام از دانشکده خارج شدم..ارام از شانه نگاهم کرد: یاسی حوصله ی خرید داری؟
با یاد رهام گفتم:امروز نمی تونم اگر عجله نداری باشه واسه فردا..
ارام سر تکان داد:نه موردی نداره..
با صدای یاسمن یاسمن گفتن شخصی من و ارام همزمان به سوی صدا برگشتیم رهام و که با گام های بلند به سوی ما می امد دیدم و مات مبهوت شدم ارام شیطنتش گل کرد با ارنج ضربه ای به پهلوم زد:این اقا خوش تیپه کی باشن..؟
در پاسخ من هم ضربه ای نثار پهلویش کردم و زیر لب نجوا کردم:شوهرم..
ارام با چشمانی گشاد شده لحظه ای به من و لحظه ای به رهام نگریست:نه باورم نمیشه..یعنی این همون اقا اژدهای خودمونه..؟
قبل از اینکه جواب بدم رهام به ما رسید.. در مقابلم ایستاد و ارام و ندیده انگاشت:سلام یاسمن.. امدم دنبالت..
اگر کسی در ان لحظه می گفت روی سرم شاخ سبز شده باورش از حرف رهام اسونتر بود..رهام بدون توجه به بهت من و کنجکاوی ارام ادامه داد:دارم برمی گردم تهران..
بالاخره ارام به حرف امد و به رهام با شیطنت گفت:دوست منو کجا می بری..؟
رهام که گویا تازه متوجه ارام شده بود نگاه کوتاهی به ارام انداخت و با لحن خشک و البته خشن در پاسخ گفت:چیه..؟باید از شما اجازه بگیرم..؟
ارام دست به کمر زد: بله باید از من اجازه بگیری..
گره ای میون ابروای رهام نشست برای خاتمه بحث پادر میانی کردم و رو به ارام گفتم :عزیزم من برم فردا میبینمت..
ارام لب برچید: نخود سیا دیگه...
رهام پوزخندی زد من به رهام اخمی کردم و به سوی ارام برگشتم بوسه ای روی گونه اش زدم : عزیزم این چه حرفیه بیا تو رو هم میرسونیم و رو به رهام ادامه دادم رهام جان دیرت که نمیشه این طور نیست..؟
رهام بی هنگام سکوت اختیار کرد اهی کشیدم و در جبران سکوت بی هنگام رهام ادامه دادم :ببخشید من فراموش کردم شما رو به هم معرفی کنم و رو به رهام افزودم : این بهترین دوست من ارام و ..
قبل از انکه رهام و معرفی کنم رهام با لبخندی محو گفت:خوشبختم من هم رهام هستم اشنای یاسمن خانم..
نگفت همسرش گفت اشنای من دلم فشرد ارام هم متوجه شد رنگ نگاه ارام و دیدم که عوض شد ترحم در نگاهش موج زد بیزار از این حس سر به زیر انداختم بالاخره ارام با تاخیر زیر لب زمزمه کرد :خوشبختم...
رهام بیشتر محض تعارف گفت:تشریف بیارید شما رو میرسونیم..
ارام نپذیرفت و با خداحافظی کوتاه از ما دور شد..
در بی توجهی من رهام دستمو گرفت و به سوی اتومبیل کشید..در نیمه راه دستمو از دست گرم رهام بیرون کشیدم دیگه دلم نمی خواست ضعیف بدنبالش روانه باشم ..رهام نگاهم کرد اما حرفی نزد در اتومبیل هم بی توجهی من به رهام و حرفهاش که درمورد نصب حفاظ در بالکن و...بود ادامه داشت ..
رهام اتومبیل و در مقابل مجتمع متوقف کرد با تماس دست رهام بر شانه ام از افکارم که باعث ازار روح و روانم می شد جدا شدم نگاهم در لحظه ای که به سوی رهام برگشتم سرشار از غم بود رهام عمیق به چشمام نگاه کرد : چته..؟
چه باید می گفتم نمی تونستم چشم در چشمش بدوزم و اعتراف کنم که دوستش دارم علیرغم انکه میدونم عشقم اشتباهه.. نمی تونستم اعتراف کنم پشیمونم که دوستش دارم اما این عشق دست من نبود..
دست رهام مقابل چشمام تکون خورد:میگم چته؟ حواست کجاست؟
هیچکدوم از ان دلایل رو نگفتم کوتاه پاسخ دادم : هیچی...
دست رهام و دیدم که روی فرمون مشت شد با خشم در نگاه م
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 96- رمان وقتی تو هستی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان وقتی تو هستی - رمانکده گلها 27 , رمان ایرانی و عاشقانه وقتی تو هستی | *ZOHAL* کاربر انجمن نودهشتیا ... , قلبی خسته از تپیدن - رمان عطر نفسهاي تو , 110- رمان گل عشـــق من و تو - رمــــان ...... رمان ...... رمــــان , رمــــــان زیبــا , دنیای رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/24 تاریخ
کد :53949

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا