تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان وقتی تو هستی (فصل پنجم)



بقیه روز و تقریبا در بطالت سپری کردم نه حوصله درس خوندن داشتم نه حس و حال سر و سامان بخشیدن به امور خونه ..شب شده بود و من همچنان رها شده در کاناپه چشم به تلفن دوخته یودم ساعت ده شب رو نشون می داد که مایوس به اشپزخانه رفتم تا فکری به حال مالش معده ام کنم با نگاهی کوتاه به یخچال علیرغم ذایقه ام به خوردن ساندویچ تخم مرغ بسنده کردم پس از ان با بی حوصلگی ظرفهای انباشته در سینک ظرفشویی و شستم بعد از فارغ شدن از شستن ظرفها بار دیگه روی کاناپه دراز کشیدم ساعت دقیقا یه ربع به یازده بود که زنگ تلفن سکوت خونه رو شکست به زنگ دوم نکشیده جواب دادم: بله..
سلام یاسمن خواب که نبودی..؟
سلام یاسان نه بیدار بودم و منتظر خبر تو..
صدای اه یاسان به گوشم رسید:متاسفم یاسمن ..سینا مصره که به دیدنت بیاد من نتونستم کاری کنم که از صرافتش بیافته.. از طرفی بابا و ماما ازینکه به تهران همراهیت کنه راضی به نظر می رسند..
چاره ای نبود نفس عمیق کشیدم : باشه یاسان ممنون که خبرم کردی..شب به خیر
کاری نکردم.. خداحافظ..
روی کاناپه افتادم و بی هدف به نقطه ای خیره شدم انقدر به نقطه ی کذایی خیره ماندم که چشمام بسته شد..
سرما دلیل بیداریم شد نگاهی به ساعت انداختم هنوز تا روشنایی صبح زمان زیادی مونده بود از کاناپه کنده شدم و به اتاق خواب رفتم سرم نرسیده به متکا بار دیگه به خواب رفتم.. با صدای زنگ موبایلم چشم باز کردم کلافه از تخت به زیر امدم روزی هم که از درس و کلاس خبری نبود زنگ موبایل ساعت بیداریم می شد موبایلم و پای مبل پیدا کردم با چشمایی نیمه باز نیمه بسته جواب دادم..
بله..؟
سلام یاسمن..
خواب از چشمام پرید در عالم خواب و بیداری هم می تونستم صاحب این صدای خاص و پر جذبه رو بشناسم بعد از قریب به یک ماه و اندی زبانم برای صحبت با او یاری نمی کرد
یاسمن..
با شنیدن دوباره نامم به خود امدم..
بله بله سلام..
سلام یاسمن و سکوت..
ناخوداگاه نگاهم به ساعت کشیده شد رهام مطمئنا اول صبح تماس نگرفته بود که سلام بگوید.. چه شده بود..دلهره از یک طرف و کنجکاوی از طرف دیگه کلافه ام کرده بود..به ناچار خود رشته کلام و بدست گرفتم..
رهام خوبی..؟ کاری داری..؟
لحن صدای رهام تلخ شد: شنیدم مهمون داری..
اکنون دلیل تماس رهام بعد از مدتها درک کردم چه ساده دل بودم من , که خوش بینانه فکر کردم دلش برایم تنگ شده..زهی خیال باطل..
حرص و خشم جای اشتیاق دقایق قبل را گرفت لحن صدام ناخواسته مثل رهام شد.. تند و تلخ: بله مهمون دارم از هر کی شنیدی حتما اینم گفته که مهمونم کیه..؟
صدای رهام متقابلا بلند شد: اره می دونم پسر خالت تشریف میاره خونت..اگر دیدی اول صبح تماس گرفتم و از خواب ناز بیدارت کردم واسه این بود که بگم خبری که از یاسان شنیدم باید از تو می شنیدم حالا چرا پنهون کردی اونم میدونم منو چی فرض کردی یه احمق..؟ گرفتی حرفمو..
باید اعتراف می کردم منظور حرفهاش و نفهمیدم در ان لحظه یا من خنگ شده بودم یا رهام زیادی در لفافه حرف زده بود معلق در معنی حرف رهام سکوت اختیار کردم..
رهام از سکوتم بهره برد :چیه ساکت شدی ناراحتی ازینکه سربزنگاه مچتو گرفتم ..
جمله ی اخر رهام جایی برای سکوت و خویشتن داری باقی نگذاشت فریاد زدم و خود از صدای فریادم ترسیدم :مزخرف نگو رهام... و اشکم چکید...
صدای گریه م بلند شد در میون اشک گفتم: چی می خوای رهام بعد از یک ماه تماس گرفتی که منو استنطاق کنی اصلا مگه برات مهمه که تنها هستم یا مهمون دارم..؟
فریاد دوباره رهام گوشم و به درد اورد:بله مهمه با خودت چی فکر کردی هان.. یکبار گفتم چه چهار ماه که فقط چند روزش مونده چه تا ابد تو فعلا زن منی.. همه مسایل تو به من ربط داره.. اینو تو گوشت فرو کن.. دیگه بحث نکن,گریه زاری هم راه ننداز ..سینا رو رد کن ...
چطور باید سینا رو رد میکردم من که تلاشم و کرده بودم فایده نداشت..اکنون بی شک در راه رسیدن به رشت بود: نمی تونم رهام سینا داره میاد ...
که اینطور.. پس منتظر من هم باش..و بوق..
بهت زده روی کاناپه رها شدم جمله ی اخر رهام به مراتب در گوشم تکرار میشد..منتظر من هم باش.. منتظر من هم باش..قصدش چه بود یعنی خیال امدن داشت سردرگم از تفسیر حرف رهام چشم بستم و اجازه دادم گذر زمان مفهوم حرف رهام و برایم روشن کند..
ساعتی نشسته استراحت کردم گرسنگی باعث شد برای صرف صبحونه راهی اشپزخانه شوم بعد از خوردن صبحانه ای مختصر در بی حوصلگی به نظافت خونه پرداختم بعد از اطمینان از سامان یافتن امور خونه با یک دوش کوتاه گرد و غبار رو از تنم پاک کردم ..
بعد از دوش با نشاط لباس پوشیدم یک بلوز یقه اسکی ابی نفتی و جین ابی روشن و در نهایت روی مبل انتظار سینا رو کشیدم..
ساعت یازده ظهر و نشون می داد که زنگ خونه سکوت و درهم شکست.. برخاستم و به طرف در رفتم از چشمی بیرون و نگاه کردم با دیدن شخصی که انتظار ورود می کشید تعجب کردم این شخص مرتب و متشخص نمی تونست ان سینای دوسال گذشته با تیپ باری به هر جهت باشد با تردید در و باز کردم و نگاه مات و مبهوتم در نگاه اشنای سینا افتاد سینا لبخند زد و من هم در پاسخ لبخند زدم..
سینا با چهره ای پخته و ظاهری اراسته با شاخه گل رز سفید پا به خونه م گذاشت شاخه گل رو به گونه ام زد به خود امدم گل و از دست سینا گرفتم و با اشاره دست اونو به نشستن دعوت کردم ..سینا روی همون کاناپه ای که رهام روی ان لم می داد نشست و من در مقابلش ...
سینا با لبخندی براندازم کرد و با همون لحن صریح خاص خودش گفت: بزرگ شدی.. قشنگتر شدی..
با شرم مسیر صحبت و عوض کردم :خیلی خوش امدی .. خاله کتی , عمو نادر خوبند؟
سینا پا رو پا انداخت :خوبن.. تو خوبی..؟ چکار می کنی..؟
در حین رفتن به اشپرخانه گفتم: مشغول درس خوندن هستم..
ذایقه ی سینا رو به خاطر داشتم قهوه تلخ برای او و یک فنجان چای برای خودم درسینی گذاشتم و با کیک شکلاتی به سالن پذیرایی بردم سینا با تشکر فنجون قهوه شو برداشت و من در برابرش با خوردن چای مشغول شدم..
سوغاتی هایت رو با خودم نیوردم تا به این بهونه بکشونمت تهران...
فنجان خالی رو در سینی گذاشتم: ممنون زحمت کشیدی..
سینا عمیق در چشمام زل زد با نگاهش رخوت عجیبی رو زیر پوستم احساس کردم سر به زیر انداختم برای شکستن سکوت ازار دهنده و همچنین خارج کردن سینا از حالتی که منو معذب می کرد باید حرفی میزدم اما جز یک مشت خاطرات ناخوشایند دور حرف مشترکی پیدا نکردم ناخود اگاه نگاهم به ساعت کشیده شد گویا از عقربه ها برای گذر سریعتر انتظار معجزه داشتم با یاد ناهاری که مهیا نکرده بودم رو به سینا گفتم:می دونی که اصلا مهارتی در اشپزی ندارم ناهار امروز مهمون من.. یک رستوران خوب می شناسم که غذاهای دریایش حرف نداره..
سینا با اندکی تامل بالاخره رضایت خودشو اعلام کرد: باشه قبوله..ناهار غذای دریایی.. مهمون تو..
بهترین بهانه برای فرار از جو خفقان مهیا شد برخاستم : من میرم اماده شم و با اشاره به کیک شکلاتی ادامه دادم تو هم از خودت پذیرایی کن..
به اتاق خواب رفتم و در و بستم لحظه ای یاد رهام افتادم هیچ وقت نشد به خاطر حضورش من در اتاق و ببندم از افکارم جدا شدم و در کوتاه ترین زمان اماده شدم یک پالتوی شکلاتی و شلوار کتان قهوه ای و در نهایت شال کرم قهوه ای بافت از اتاق خارج شدم با خروج من سینا از جا برخاست و باهم خونه رو ترک کردیم سینا با اتومبیل یاسان امده بود در اتومبیل جای گرفتیم و با راهنمایی من راهی رستوران مورد نظر شدیم ..
ناهار و در سکوت صرف کردیم پس از ان من برای حساب راهی صندوق و سینا از رستوران خارج شد ..

به پیشنهاد سینا تموم مدت ظهر در سطح شهر ماشین سواری کردیم ساعت پنج بعد از ظهر رو نشون می داد که سینا بالاخره رضایت داد و منو به خونه رسوند سینا اتومبیل و در مقابل مجتمع متوقف کرد و با لبخند به سویم برگشت: روز خیلی خوبی باتو گذروندم.. بابت همراهیت ممنون..
قبل از انکه در پاسخ لب باز کنم متوجه توقف اتومبیل جلویی شدم مدل و رنگ اتومبیل منو یاد اتومبیل رهام انداخت و لحظه ای بعد با دیدن شخصی که از ان پیاده شد خون در رگهام منجمد شد رهام نگاهشو بالا اورد و در یک لحظه نگاهمان در هم تلاقی یافت..از فاصله سه متری هم می تونستم گره ی میون ابرواش و ببینم در سکوت یکباره ی من دست سینا روی شانه ام نشست و متعاقب با ان صدایش درگوشم : چیه عزیزم.. انگار زیادی خسته ت کردم ..
نگاهم همچنان در نگاه رهام قفل بود.. اخمش لحظه به لحظه پر رنگتر و ترس و وحشت من بیشتر..
اب دهانم و فرو دادم و زیر لب گفتم: دستتو بردار سینا..
دست سینا با تاخیر از روی شانه ام برداشته شد.. دستمو به دستگیره گذاشتم و در و باز کردم اه سینا رو شنیدم :باشه برو من میرم هتل شب تماس می گیرم شام مهمون من باهم باشیم..
حرفی نزدم از اتومبیل خارج شدم به یاد ندارم خداحافظی کرده باشم باشتاب وارد مجتمع شدم و مسیر پله ها رو در پیش گرفتم سه طبقه رو بدون وقفه طی کردم و وارد خونه شدم قبل ازینکه در خوبه بسته شود رهام با فشاری کوچک وارد شد و در پشت سرش با صدا بسته شد..
جرات نگاه کردن در چشمان برزخی رهام و نداشتم سر به زیر دو گام به عقب برداشتم رهام با سه گام بلند به من رسید و سینه به سینه من ایستاد دست بلند کرد و بازوامو در مشتهایش فشرد و صدای فریادش که گوشمو بدرد اورد:
چیه .. چرا سرت و انداختی پایین .. خجالت میکشی تو چشمام نگاه کنی ..همون جور که تو چشمای سینا نگاه می کردی..؟ شاید هم از اینکه بزمتو با سینا بهم زدم ناراحتی..
حالم از دید رهام ,از قضاوتش به هم خورد سر بلند کردم عجیب اینکه چشمام تر نشد بغض راه گلوم و نبست مثل خودش شدم پر خشم و تلخ :بخدا مزخرف میگی رهام .. در مورد من چی فکر کردی..من هرزه نیستم .. من هیچ صنمی با هیچ کس ندارم اینو بفهم..
رهام بیشتر و بیشتر بازومو در مشت فشرد و غرید : ساکت شو یاسمن..من نگفتم هرزه هستی..
از درد قضاوت رهام از درد فشار بازوم بالاخره اشکم جاری شد : پس معنی حرفت چی بود..؟
..من میگم نباید با او میرفتی بیرون وقتی شوهر داری... فکر نمی کنی در و همسایه درموردت چی فکر میکنن..
به خودم مربوطه..حرف بقیه چه اهمیتی داره وقتی میدونم کار اشتباهی نمی کنم..
باز صدای فریاد رهام بلند شد: لعنتی نگو به من مربوطه وقتی همه چیز تو به من هم مربوط میشه..من برای تو چیم.. هان..
نه ازخشم و فریاد رهام بلکه از فشار دست او بر بازوم ضعف کردم سست شدم احساس سقوط کردم نالیدم:رهام دستمو ول کن.. حالم خوب نیست..
رنگ نگاه رهام بیکباره عوض شد شراره های خشم جای خود رو به نگرانی داد.. دریک لحظه از زمین کنده شدم و در اغوش رهام قرار گرفتم ضربان قلب رهام چقدر ناموزون و محکم میزد روی کاناپه قرار گرفتم رهام و دیدم که با شتاب به اشپزخانه رفت و لحظه ی بعد با یک لیوان اب در مقابلم نشست برای نشستن روی کاناپه کمکم کرد و لیوان اب و به لبم نزدیک کرد به اجبار یک جرعه اب خوردم و دوباره روی کاناپه رها شدم رهام باقی اب و سرکشید و لیوان خالی رو روی میز گذاشت نگاهش و در نگاه گیج من انداخت: خوبی..
با چند نفس عمیق احساس بهتری پیدا کردم ضعیف پاسخ دادم : خوبم نگران نباش..
نگرانی در نگاهش موج میزد به چهره اش دقیق شدم همون طور بود که یک ماه واندی پیش منو ترک کرده بود همون جذبه و ابهت.. همون جذابیت.. همون اراستگی و بوی عطر..او هنوز رهام من بود..
رهام سر بلند کرد و نگاهمو غافلگیر کرد دیگه برای دزدیدن نگاهم دیر بود چشم از چشمش برنداشتم نگاه رهام دیگه ان غرور و سردی گذشته رو نداشت اکنون تنها چیزی که در نگاهش موج میزد یک نگرانی بزرگ و یک غم غیر قابل انکار بود..
رهام لبخند برلب نشوند و نگاه از نگاهم گرفت و زیر لب گفت : باز اینجور نگام کردی..
سر تکان دادم: چه جوری..؟
زمزمه ی رهام در گوشم نشست : جوری که ادم ممکنه کنترلش و از دست بده..

یعنی چی باید اعتراف می کردم برای فهمیدن حرفهای رهام خنگ بودم .. رهام چنگی به موهایش زد از مقابلم برخاست و روی مبل نشست و رو به من گفت: بهتر که شدی ..وسایلت و جمع کن برمی گردیم تهران..
خودمو در کاناپه بالا کشیدم: من نمی تونم بیام فردا کلاس دارم.. نمی تونم غیب کنم..
رهام کلافه سر تکون داد و با مکثی نسبتا طولانی گفت : باشه.. پس یه بهونه ای برای سینا جور کن ردش کن بره.. در ضمن مجبوری منو تا فردا تحمل کنی..
خسته و بی حوصله برخاستم دیگه توان یکی به دو با رهام نداشتم کشون کشون خودمو به اتاق رسوندم و پالتوم و از تن خارج کردم و در تخت رها شدم بعد از یک دوره کشمکش و دلهره یک خواب راحت و تجربه کردم دمدمه های غروب بود که با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم به محض باز شدن چشمام ,نگاهم در نگاه متاثر و غمگین رهام نشست رهام روی همون صندلی در همون وضعیتی که شبی من تا سپیده دم نشستم و او را تماشا کردم نشسته بود بی خیال زنگ موبایلم که قصد خاموشی نداشت لبخندی به رهام زدم ...لبخندم هم باعث نشد رنگ غم نگاه رهام از بین برود.. رد نگاهشو دنبال کردم نگاهش روی نقش به جا مونده از مشت فشرده دستاش روی بازوم بود..
صدای ضعیف و غمگین رهام نگاهمو از بازوم جدا کرد: این کار منه..؟
چه باید می گفتم لب فرو بستم و سکوت اختیار کردم..رهام زیر لب غرید: لعنت به من..لعنت..
از تخت جدا شدم و در برابر نگاه محزون رهام بلوز یقه اسکی استین بلندم و روی تاپم پوشیدم و بار دیگه در مقابل رهام نشستم غم چشمای رهام دلم و فشرد تحمل دیدن رنجش و نداشتم ..
رهام سر به زیر گفت: بابت کبودی ها معذرت میخوام نمی خواستم اسیبی..
میون حرفش امدم :نیاز به معذرت خواهی نیست.. خودتو ناراحت نکن..
رهام بی توجه به حرف من اهی کشید: خودمو نمی بخشم..
دستمو دراز کردم و روی رانش گذاشتم و در نگاه محزونش گفتم: تو که از قصد نکردی.. خودتو ناراحت نکن..
رهام دستمو که روی پایش بود به دست گرفت گرمای دستش دستمو ذوب می کرد اما دلم نمی خواست این گرمای دلپذیر رو که به تمام سلولهام منتقل می شد پس بزنم رهام دستمو بالا اورد و در بهت من کف دستمو به لبش چسبوند و بوسه ای نرم بر ان زد احساس کردم جای لبش در کف دستم زغال گداخته چسبیده بعد از گذشت کمتر از یک دقیقه که برای من قد یک قرن طول کشید رهام کف دستمو از لبش جدا و در فضا رها کرد دستم کنارم اویزون افتاد و رهام با شتاب اتاق و ترک کرد ..
اگر صدای زنگ موبایلم از سالن پذیرایی نمی امد امکان نداشت از اتاق خارج شوم سر به زیر و خجالت زده از اتاق خارج شدم بدون توجه به رهام که روی کاناپه خوابیده بود و ساعدش و روی چشماش گذاشته بود موبایلمو جواب دادم
بله..؟
سلام یاسی .. اماده شو تا نیم ساعت دیگه میام دنبالت شام مهمون من..
تازه قرارم و با سینا به یاد اوردم با یک دنیا شرمندگی اروم گفتم:متاسفم سینا من نمی تونم بیام مهمون دارم..دورغ نگفتم رهام مهمون من بود..
مهمون داری..؟نگفته بودی..؟
خواستم تماس بگیرم اطلاع بدم اما فراموشم شد معذرت میخوام..
اشکال نداره عزیزم در عوض فردا باهم هستیم جبرا...
میون حرفش امدم : نه سینا فردا تنها برگرد تهران .. من به دوستم قول دادم با او باشم..این دیگه دروغ بود و من که معمولا عادت به دروغ گویی نداشتم احساس بدی پیدا کردم..
مطمئنم سینا رنجید: باشه هر جور راحتی.. خداحافظ.. و مثل همیشه قبل از اینکه جواب خداحافظی بگیرد تماس و قطع کرد و من مغموم از رنجیدگی سینا سرم و بر تکیه گاه مبل گذاشتم و چشم بستم..
ناراحتی از اینکه با او نرفتی..؟
صدای رهام بود که منو به خود اورد خواب نبود پس مکالمه ام و با سینا شنیده بود چشم باز کردم و به رهام که در مبل می نشست نگاه کردم.. وقتی باور نمی کرد انکار چه فایده داشت.. اهی کشیدم و لب فرو بستم سکوت حاکم باعث ازارم می شد برای شکستن سکوت بی مقدمه گفتم: موافقی شام بریم بیرون..؟
رهام دستاش و از دو طرف باز کرد و روی تکیه گاه مبل گذاشت: حوصله ندارم..
پس چکار کنم تو که دستپخت منو دوست نداری..
خودم اشپزی می کنم ..
تو..؟
حداقل از تو بهترم..
پوزخند زدم و سکوت کردم رهام پوزخندم و دید ابرو بالا انداخت و برخاست: حالا می بینیم دستپخت کی خنده داره..
و روانه اشپزخونه شد حدود یک ساعت بعد بوی لازانیا بعد از مدتها به مشامم رسید به اشپزخونه رفتم در استانه ی در به حرکات رهام دقیق شدم با حوصله مشغول چیدن میز بود پا بدرون اشپزخونه گذاستم رهام متوجه حضورم شد با لبخندی غرور امیز به میز اشاره کرد: بفرما شام..
پشت میز نشستم رهام بشقابم و از جلوم برداشت و چند تکه بزرگ لازانیا در مقابلم گذاشت.. با تعجب رو به رهام گفتم : انتظار نداری که این همه رو به تنهایی بخورم..
رهام سر تکان داد : اتفاقا همین انتظار و دارم شروع کن..
حرفی نزدم و مشغول خوردن شدم با خوردن تکه ای کوچک با خود اعتراف کردم اشپزی رهام حرف ندارد ..
بعد از خوردن تمام لازانیای درون بشقابم در نگاه خندان رهام گفتم: اعتراف می کنم خوشمزه بود...ممنون..
رهام با تواضع سر به زیر انداخت : نوش جونت..و از پشت میز بلند شد و روانه پذیرایی شد...
میز شام و مرتب کردم و بعد از شستن ظرفها به رهام پیوستم رهام در مبل جا به جا شد و جایی در کنار خود برایم درست کرد در کنارش نشستم رهام از شانه نگاهم کرد: فردا چه ساعتی کلاس داری.؟
ده تا دوازده..
رهام سر تکان داد و دوباره مشغول تماشای تلویزیون شد ساعتی در سکوت گذشت از سکوت طولانی کم کم خواب به چشمام امد قبل از اینکه سرم روی شانه ی رهام بیوفتد رو به رهام گفتم: تو اتاق میخوابی یا اینجا..؟
رهام نگاه از تلویزیون گرفت : اینجا راحتم تو برو تو اتاق..
بدون تعارف قبول کردم بلند شدم و از کمد اتاق خواب پتو و متکایی برای رهام اوردم و پای مبل گذاشتم کمر راست کردم قبل از اینکه قدم از قدم بردارم رهام مچ دستمو گرفت و مقابل خود نگه داشت استفهام امیز نگاهش کردم..
رهام با مکثی طولانی بالاخره زبان باز کرد: دستت درد نمی کنه؟
بیش از هر لحظه دیگری عشق رهام و در دلم احساس کردم او که برای من هم درد بود هم درمان..
در رفع نگرانی رهام لبخند زدم :درد نمی کنه..
دستم در دست رهام گرم شد رهام لحظه ای کوتاه دستمو فشرد و رها کرد: برو بخواب... شب بخیر..
زیر لب جواب دادم و به اتاق خواب رفتم نمی دونم چه رازی بود که حضور رهام باعث ارامش خوابم می شد امشب هم یکی دیگه از شبهایی بود که راحت مثل یک کودک معصوم خواب راحت و تجربه کردم ..
با تکانهای دستی از خواب پریدم رهام و با موهای ژولیده و دکمه های باز که بالا تنه اش و به نمایش گذاشته بود لبه ی تختم دیدم در تخت خودمو بالا کشیدم مضطرب گفتم: چی شده..؟
رهام به ساعت اشاره کرد : مگه نگفتی ساعت ده کلاس داری نگاهم به ساعت کشیده شد یه ربع به ده بود و من هنوز در تختم بودم از تخت کنده شدم و با عجله به سمت دستشویی دویدم بعد از زدن مسواک به اتاق خواب امدم رهام مشغول بستن دکمه های پیراهنش بود بدون توجه به رهام پشت به او سریع لباس عوض کردم موهامو شانه نزده بستم و با پوشیدن مقنعه و برداشتن کوله ام از اتاق خارج شدم قبل از اینکه در اپارتمانم و باز کنم صدای رهام متوقفم کرد
کجا..بیا صبحونه بخور خودم میرسونمت..
با اشاره به ساعت گفتم: وقت نمی کنم بعد میخورم..
رهام با اخم به طرفم امد و کشون کشون منو به اشپزخانه برد :دختر خوبی باش و بشین صبحونه بخور...
به اجبار پشت میز نشستم و با عجله دو لقمه نون و پنیر خوردم.. از میز فاصله گرفتم رهام اهی کشید و از خوردن ادامه صبحونه صرف نظر کرد به دنبالم روانه شد در اتومبیل رهام نشستم رهام با مهارت اتومبیل و از پارک خارج و با شتاب پیچ کوچه رو طی کرد از شانه نگاهی به رهام انداختم چقدر نقش همسر مهربان و متعهد به او می امد ..
رهام بدون انکه نگاهم کند گفت: حواسمو پرت نکن..
لبخند زدم و نگاه از او گرفتم.. رهام اتومبیل و در مقابل دانشگاه متوقف کرد..به سویش برگشتم : ممنون برو ادامه صبحونتو بخور..
رهام در تایید سر تکان داد: برو به کلاست برس ساعت دوازده میام دنبالت..
نه خودم میام..
اخم رهام منو از ادامه حرفم بازداشت: پیاده شو با من بحث نکن..
مثل همیشه جای بحث باقی نگذاشت پیاده شدم و دستی برای رهام تکان دادم و به سوی کلاس دویدم..
دو ساعت کلاس زبان عمومی در نبود آرام به سختی سپری شد با پایان کلاس که اخرین کلاس ترم اولم محسوب می شد از همکلاسی ها خداحافظی کردم و به تنهایی به طرف در خروجی دانشگاه رفتم..از فاصله دور اتومبیل رهام و دیدم و البته خودش رو ,که با اقای صبوری مشغول گفتگو بود سرعت قدم هام و کم کردم وقتی به رهام رسیدم اقای صبوری در حال ترک رهام بود با دیدن من ایستاد و با نگاهش رهام و متوجه حضورم کرد.
سلام خانم راستین..
رهام با تعجب ابتدا نگاهی به صبوری سپس به من انداخت صبوری بی توجه به حیرت رهام ادامه داد: در رابطه با هدیه ای که به خاطر انتقالی از رهام گرفتم حرف میزدیم..
رهام میون حرف اقای صبوری امد: علی بی خیال شو قابلی نداشت ...
اقای صبوری یا همون علی دستش و بر شانه ی رهام گذاشت : کاری جز وظیفه انجام ندادم .. به هر حال ممنونم..
رهام سر تکان داد: خواهش میکنم .. من ممنون تو هستم ..
صبوری با لبخند رو به من و گفت: خانم راستین هوای رهام ما رو داشته باش خیلی خاطرت و میخواد..
برای اولین بار شرم و در چهره ی رهام دیدم سر به زیر خطاب به اقای صبوری گفت: علی دیگه برو به کارت برس..
اقای صبوری در خنده سر تکان داد: باشه رهام ,من دیگه حرفی نمی زنم گفتنی ها رو خودت به خانمت بگو من که وظیفه ندارم به جای تو حرف بزنم.. و در ادامه دست رهام و فشرد و با خداحافظی کوتاه ما رو تنها گذاشت...

رهام بی توجه به من سوی اتومبیلش رفت و من با یک دنیا امیدواری تازه دنبالش روانه شدم به محض نشستن در اتومبیل رهام برگشت و در عین خونسردی گفت: حرفهای علی رو جدی نگیر بعضی اوقات زیادی غلو می کنه..
بعد از ان امیدواری که اکنون در نظرم احمقانه بود بدجور دلم شکست دلم از این می سوخت که رهام با بی رحمی اجازه نداد طعم شیرین خوش باوری کمی بیشتر زیر زبانم بماند ,خیلی زود طعم گس حرف رهام جای شیرینی حرفهای اقای صبوری رو گرفت.. حرفی برای گفتن پیدا نکردم نگاه از رهام گرفتم و به مناظر بیرون چشم دوختم..
رهام استارت زد و پا بر پدال گاز فشرد تموم مسیر رو با سرعت رانندگی کرد شتابش برای چه بود نمی دونم شاید هم حرصش رو از حرفهای به قول خودش اغراق امیز اقای صبوری با فشار بر پدال گاز خالی می کرد..
خیلی زودتر از همیشه به خونه رسیدیم بی اعتنا به رهام پیاده شدم و دراتومبیل و کوبیدم منتظر امدن اسانسور نشدم سلانه سلانه پله ها رو بالا رفتم رهام و جلوی در اپارتمان در انتظار خود
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 96- رمان وقتی تو هستی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان وقتی تو هستی - رمانکده گلها 27 , رمانکده گلها 27 - رمان وام ازدواج , رمان ایرانی و عاشقانه وقتی تو هستی | *ZOHAL* کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمــــــان زیبــا , دنیای رمان , دنیای رمان - رمان تاوان بوسه های توmina-ava-98ia ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/24 تاریخ
کد :53947

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا