تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان وقتی تو هستی (فصل ششم)


گذر زمان و احساس نکردم توقف اتومبیل یاسان و جلوی ماشین رهام ندیدم حوادث اطرافم چه اهمیت داشت وقتی قلب عاشقم و اشکهای ارزش نداشت..
زمانی به خود امدم که در سمت من باز شد و یاسان در برابرم ایستاد...یاسان از اتومبیل بیرونم کشید و در اغوش گرفت فکر نمی کردم در تاریکی اطرافم یاسان متوجه چشمای خیسم شود اما یاسان فهمیده بود بیشتر منو در اغوش فشرد و زیر گوشم گفت:
چشمات قرمزه.. چرا..؟ گریه کردی..؟
سرم و بیشتر در سینه ی گرم و ارامش بخش یاسان فرو کردم: یاسان منو ببر خونه..
و صدای هیسس هیسس گفتن یاسان زیر گوشم که منو به ارامش دعوت می کرد.. ارام نشدم با دیدن رهام دوشادوش دختری بدتر نابود شدم پس این بود دلیل سردی رهام.. دلیل کوری او در ندیدن احساسات روشنم..
بغض بار دیگه در گلوم نشست چشمامو بستم و کت یاسان و از روی کمر چنگ زدم:یاسان بریم..دیگه نمی خوام اینجا بمونم..
یاسان منو از اغوشش جدا کرد و در نگاهم با تاثر گفت:یاسمن محکم باش .. بعد هرچی خواستی درددل کن گریه کن من هستم اما الان نه..
رهام شانه به شانه دختر همراهش کنار ما متوقف شد یاسان برگشت رهام سر به زیر دست سوی یاسان دراز کرد:سلام یاسان ..
یاسان با تاخیر دست رهام و فشرد..
رهام دست یاسان و در دست نگه داشت : یاسان باید باهات صحبت کنم همین الان..
یاسان اهی کشید و همراه رهام با چند گام از ما دور شد نگاهم و از انها گرفتم و به دختر مقابلم چشم دوختم دخترک چهره ی ملیحی داشت با یک لبخند زیبا.. در نگاه جستجوگرم دخترک لبخند زیبایش رو تکرار کرد گویا از تاثیر لبخندش روی افراد خبر داشت و صدای زیبایش که گفت:
..این وظیفه ی رهام بود که من و تو رو به هم معرفی کنه.. چشمکی زد و ادامه داد:رهام دیگه بیش از این نمیشه از او انتظار داشت
علاوه بر لبخند زیبا صدای قشنگی هم داشت.. در سکوت من دخترک دستش و به سویم دراز کرد:من مهرنوشم دختر دایی رهام..
پس این مهرنوش بود دختر دایی رهام ,همکار او و شاید عشق او.. اعتراف می کنم علیرغم انتظارم از او بدم نیامد او چه گناهی داشت اگر رهام منو پس زده بود ..
و تو..؟
با صدای مهرنوش از افکارم جدا شدم لبخند زدن در ان شرایط از هر کاری سختر بود نتونستم لبخند بزنم دستشو فشردم چه دست گرم و لطیفی داشت:
من یاسمنم خواهر یاسان..یاسان هم که دو..
مهرنوش براندازم کرد: پس یاسمن تو هستی.. و بعد از مکث کوتاه افزود:اقا یاسان و می شناسم..
رهام و یاسان هر دو سر در گریبان به ما پیوستن.. ناخوداگاه لحظه ای سکوت بر جمع حاکم شد و در نهایت این صدای گوش نواز مهرنوش بود که سکوت و شکست و رو به یاسان گفت:
اقا یاسان من به شما سلام ندادم و با لبخندی افزود:سلام حال شما..؟
یاسان سر بلند کرد و کوتاه به مهرنوش نگریست:شرمنده.. وظیفه ی من بود..سلام..
رهام کلافه نفسش و فوت کرد و رو به مهرنوش گفت: مهرنوش برو تو ماشین من میام..
مهرنوش پذیرفت و با خداحافظی کوتاه در اتومبیل رهام نشست انگار نیشتری در دلم نشست.. سرم و تا حد امکان پایین انداختم و برای جاری نشدن اشکم از خدا یاری گرفتم..
صدای محزون رهام هم باعث نشد سر بلند کنم
یاسان با اجازه من یک صحبت کوچلو با یاسمن خانم دارم تا تو چمدونشو منتقل می کنی من حرفامو میزنم..
یاسان سر تکان داد و در حین عبور از وسط ما در گوش رهام چیزی زمزمه کرد و پاسخ رهام که بیشتر منو گیج و سر در گم کرد: من قول دادم..
یاسان از ما دور شد و رهام اهسته نامم رو باز بدون پسوند خانم صدا کرد:
یاسمن...

سر به زیر همچنان به سکوت خودم اصرار کردم
و صدای ملتمس رهام: یاسمن خواهش می کنم به من نگاه کن..
تحمل دیدن چشمای محزون رهام و نداشتم اما از طرفی این شاید اخرین فرصت غرق شدن در نگاه او بود این فرصت رو از دست ندادم سر بلند کردم و در چشمای غمگین رهام نگاه کردم و به صدای به مراتب غمگینتر از چشماش گوش دادم:
اون اتفاقی که نباید می افتاد, افتاد این وسط من مقصر نیستم تو هم نیستی پس به من اخم نکن ,نگاهتو قایم نکن ,من فقط خواستم کمکت کنم دیگه بسه دروغ نمیگم این وسط من هم یه سودی بردم تو یک قضیه ای به من هم کمک شد الان نه یک روزی واست میگم اون روز شاید احساست تغییر کنه ..
باز داشت با حرفهاش هوشم و امتحان می کرد سر تکون دادم و بعد از سکوتی طولانی لب باز کردم:
چی میگی من متوجه نمیشم..؟
رهام اهی کشید: من هم دیگه متوجه نمیشم..
لحظه ای نگاهم بروی مهرنوش افتاد که از شیشه ی پایین کشیده ماشین به ما نگاه می کرد با نگاه من نگاهش و از ما دور کرد مطمئن شدم بین انها چیزی هست از نتیجه گیری خودم دلم گرفت ناخوداگاه اخم کردم تلخ شدم در چشمای رهام نگاه کردم و با اشاره به مهرنوش گفتم : به نفعت نیست منتظرش بزاری ..
رهام پوزخندی بر لب نشاند: کی گفته زنها باهم فرق می کنن..
در دل گفتم اره همه ی ما مثل هم هستیم سرشار از عاطفه و احساس ولی شما چی هستید...
و با بی رحمی ادامه داد:یاسمن دیگه نمی خوام ببینمت.. این شاید برای هر دوی ما و البته بیشتر واسه تو بهتره..
شوکه شدم نفسم در سینه م موند احساس کردم که تمام علایم حیاتی رو یک به یک از دست میدم سردم شد..رهام متوجه حالم شد در نزدیکترین فاصله از من قرار گرفت و دستمو سمت دهانش برد و ها کرد رهام واقعا برای من که بود یک عاشق دلسوخته.. یا یک بازیگر ماهر.. دستامو با خشونت از دستای گرمش خارج کردم..تحمل این همه نزدیکی رو نداشتم با حالتی نامتعادل یک گام به عقب برداشتم تلو تلو کردم رهام خواست به کمکم بیاد که دستم و بالا اوردم :
نه نمی خوام, دیگه کمکتو نمی خوام دروغ گفتی کمکت به من بی دلیله.. بالاخره ایستادم بدون کمک رهام ...
رهام سر تکون داد : هر جور دوست داری فکر کن..فقط اجازه بده تا اتومبیل یاسان همراهیت کنم..
فریاد زدم:گفتم نمی خوام ..برو راحتم بزار حالم از کمکای به ظاهر بی دلیلت بهم میخوره..
رهام عصبی چنگی به موهای پریشون شده روی پیشونیش زد : باشه یاسمن خودت برو.. فریاد نزن ..داری می لرزی..
نگاهم متوجه یاسان شد که با گامهای بلند خود رو به ما می رسوند..
و صدای ضعیف رهام :یاسمن بین من و یاسان قرار نگیر .. این مسئله فقط به ما مربوط میشه نه کس دیگه..
با رسیدن یاسان در کنارم رهام سکوت کرد یاسان نگاهش و بین من و رهام چرخوند و با نگرانی رو به رهام گفت: قرار بود یک صحبت دوستانه باشه به قول خودت ختم کلامت باشه.. پس این جنجال چیه..
در سکوت و سر به زیری من رهام اروم گفت: پیش امد ..نگران نباش گفتنی ها رو گفتم یاسمن خانم هم شنید و پذیرفت..
پوزخندی بر لبم امد من چی پذیرفته بودم که خودم خبر نداشتم..
یاسان سر تکون داد :باشه و رو به من ادامه داد:پس بریم..
رهام یک لحظه سر بلند کرد و در چشمام زل زد و خیلی زود مسیر نگاهش و عوض کرد و به مهرنوش نگریست..
یاسان با اشاره به مهرنوش رهام و مورد خطاب قرار داد:رهام ,مهرنوش خانم رو زیادی منتظر گذاشتی برو..
رهام به سوی من برگشت و بدون توجه به حضور یاسان گفت: ارزوی خوشبختی واست دارم..و واسه تموم اتفاقاتی که تقصیر من نبود اما رخ داد معذرت می خوام..
یاسان دستش و روی شانه ی رهام گذاشت:برو پسر..خداحافظ..
رهام کوتاه نگاهم کرد و اروم گفت: خداحافظ... و رفت.
در پاسخ با چشمایی تر زیر لب گفتم: به امید دیدار...
دور شدن اتومبیل رهام مساوی بود با شکست سد اشکهام و غرورم اگر یاسان منو نمی گرفت چه بسا من همون طور که شکسته شده بودم متلاشی به زمین می افتادم...در اغوش یاسان در صندلی جا گرفتم و یاسان در گیجی من دیوانه وار پا بر پدال گاز فشرد...
در میون خانواده و در محبتهای بی انتهای انها کم کم به خود مسلط شدم و تونستم بر عشقی که مثل یک معجون اسیدی منو از درون می خورد و متلاشی می کرد سرپوش بگذارم..
بی چاره مامانم که با تصور از سرماخوردگی شب و روز پرستاریم می کرد و پدر که هر زمان چشم باز می کردم با چهره ای مغموم و متفکر در بسترم می دیدم و من که از دیدن چشمهای نگران و پر سوال او معذب می شدم ترجیح می دادم در بستر بمونم اما به خاطر عشقی که ناخواسته درگیرش شدم جواب پس ندم...
در این شرایط یک هفته از امدنم به تهران گذشت یک هفته ای که برایم به سرعت برق و باد گذشت یک هفته ای که حتی نام رهام و از زبان کسی نشنیدم گویا اصلا رهامی وجود نداشته و شخصی به نام رهام فقط ساخته ی توهمات شبهای تبدارم بوده...
امشب سینا و مادر بزرگم مهمان ما بودند بعد از رهام دیگه تحمل حضور هیچ مردی با هر مناسبتی در زندگیم نداشتم..و با وجود حساسیتی که می دونستم رهام بر سینا دارد از سینا بیش از همه گریزان بودم..اما به اجبار به اصرار مامان با ظاهری ساده بعد از ورود انها به پذیرایی پا گذاشتم..دیدن مادر بزرگم با چهره ی مهربون و همیشه متبسمش بعد از مدتها برایم لذتبخش بود دقایقی در اغوشش عطر گل یاس و به مشام کشیدم و جواب بوسه شو دادم و بی توجه به اخم سینا برای حفظ ظاهر قضیه با او گرم احوالپرسی کردم:سلام پسر خاله..خوبی..؟ مشتاق دیدار..
جواب احوالپرسیم کوتاه و سرد بود: سلام دختر خاله ...
دقایقی سکوت بر جمع حاضر حکمفرما شد عاقبت صدای یاسان بود که یخ جمع و شکست: مامان جون از وقتی که سینا امده کم پیداشدی..
نگاه پر محبت مادر بزرگم ابتدا به سینا و سپس روی یاسان نشست:سینا چند روزی مهمون منه.. بعد باز من هستم و شما بچه های گلم..
صحبت ها حول و حوش سینا و سفرش برای دیدن خانواده پدری و اشتیاقش برای ایران گردی و.. میچرخید که با اشاره ی مامان برای چیدن میز شام از خدا خواسته سالن پذیرایی رو ترک کردم ...در سکوت به تنهایی میز شام و چیدم در تمام مدت به روزی فکر کردم که با کلی ذوق و امید برای رهام ناهار تدارک دیده بودم اما او بشقابشو دست نخورده پس زد..با صدای مادر از افکارم جدا شدم..
یاسمن عزیزم میز و چیدی..؟
مادر با دیدن میز جواب خود را گرفت مقابلم ایستاد و در نگاهم دقیق شد:عزیزم چیه..از چی ناراحتی چرا دیگه واسه من حرف نمی زنی.. درددل نمی کنی.. فکر نکن متوجه نشدم سکوت کردم تا تو راحت باشی..
لبخند محوی برلب نشوندم و در اغوش مادر فرو رفتم:نگران نباش مامانی..من خوبم..فقط خستم..از درس ,از تنهایی..قول میدم با شروع ترم جدید همون یاسمن قبل شوم..
مادر منو از اغوشش جدا کرد و در نگاهم با ناامیدی زمزمه کرد: خدا کنه اینجور باشه که میگی..
با ورود یاسان مامان از صرافت کنکاش در احوالات من افتاد به سوی یاسان برگشت: یاسان تا شام سرد نشده برو بقیه رو صدا کن..
یاسان راه امده رو بازگشت.
در سکوت مطلق شام صرف شد بعد از صرف شام علیرغم مخالفت مامان به تنهایی شستن ظرفها رو برعهده گرفتم و یاسان با تعارف چای از مهمونها پذیرایی کرد..بعد از شستن ظرفها به مهمونها در سالن پذیرایی پیوستم ساعتی با گفتگو با مامان جون سینا و اخم تخمش و ندیده گرفتم ساعتی از بامداد گذشته بود که مامان جون و سینا عزم رفتن کردن ...
با رفتن مامان جون و سینا با خستگی در تخت افتادم و بر خلاف شبای دیگه قبل از اینکه رهام فکرم و مشغول کند به خواب رفتم ..
با صدای زنگ موبایلم چشم باز کردم نگاهم ابتدا به ساعت دیواری مقابلم افتاد ساعت نه صبح و نشون میداد کش و قوسی به خود دادم دست دراز کردم و موبایلم و از پاتختی برداشتم..
شماره ناشناس بود صدامو صاف کردم و در تردید جواب دادم..
بله..؟
صدای گرم و لطیف خانمی در گوشم نشست:سلام عزیزم...خوبی..؟
هوشیار در تخت نشستم: ممنون..شما..؟
من مادر رهام هستم..
باورم نمی شد مادر رهام با من تماس گرفته باشد.. زبان الکن شده ام و چرخوندم...
بله..بله..حال شما..؟
صدای مادر رهام برخلاف رهام گرم و صمیمی بود :ممنون عزیزم..غرض از مزاحمت..
مراحمید..بفرمایید..؟
لطف داری عزیزم..می خوام ببینمت..اگر وقت داشته باشی..؟
یاد حرف رهام افتادم که از ترس وابسته شدن مادرش به من دوست نداشت منو به مادرش معرفی کند نمی تونستم تصمیم بگیرم از یک طرف رد درخواست مادر رهام در توانم نبود و از یک طرف دیگه ترس مواجه شدن با رهام و داشتم..مادر رهام با گفتن رهام رفته ماموریت و تا اخر هفته برنمی گردد خیالم و اسوده کرد برتردیدم غلبه کردم.. میرم هر چه بادا باد..
میام..کجا..کی..؟
صدای هیجان زده ی مادر رهام منو به این باور رسوند که مادر و پسر چقدر باهم متفاوتند..
ممنون عزیزم.. ترجیح میدم ملاقاتمون تو خونه باشه اگر مشکلی نداری..؟
چشم..
امروز بعد از ظهر منتظرم..
بعد از مکالمه بی حس و حال بار دیگه در تخت رها شدم نگاهمو به نقطه نامعلومی در سقف دوختم در فکر دلیلی برای ملاقات امروز بعد از ظهر گذر زمان و احساس نکردم...
با تقه ای به در نشستم..بله
یاسان وارد اتاق شد و کنارم نشست..
فکر کردم تا الان خوابی چرا نیومدی پایین صبحونه بخوری ..؟
هیچ وقت نمی شد مسئله ای رو از یاسان مخفی کنم یا او با زیرکی متوجه می شد یا من پیشاپیش می گفتم..سر به زیر اروم گفتم: مادر رهام تماس گرفت.. برای امروز بعد از ظهر قرار گذاشت..
خب..؟
لحن بی تفاوت یاسان منو متعجب کرد با چشمایی گشاد شده گفتم : شنیدی چی گفتم..؟
اره واسه بعد از ظهر با مهرانه خانم قرار گذاشتی.. و با مکث افزود :حالا من یک سوال دارم دلیل ترس و نگرانیت چیه..؟و خودش جواب داد: اگر بابت دیدن رهام دلهره داری که او نیست تا جایی که من می دونم رفته شیراز ماموریت ...
جوابی نداشتم شانه بالا انداختم: نمی دونم استرس دارم..
یاسان در رفع نگرانی من لبخند بر لب نشوند: نگران نباش مهرانه خانم مثل رهام نیست.. و از جا برخاست و در بهت من ,از اتاق خارج شد..
نفس عمیقی کشیدم و زیر لب با خودم گفتم: می دونم رهام من شبیه هیچکس نیست..
برای رهایی از استرس به حمام رفتم و با یک دوش ده دقیقه ای با اعتماد به نفس لباس پوشیدم و برای خوردن صبحونه به اشپزخونه رفتم..
صبحونه رو به تنهایی خوردم و بعد از ان برای تهیه ناهار به کمک مامان رفتم مادر معمولا روزهای چهارشنبه و پنج شنبه زودتر به خونه می امد یاسان هم به قول خودش کارش دست خودش بود..با امدن پدر بعد از مدتها با روحیه بهتر در میون خانواده ناهار خوردم ظرف شستم یاسان سر به سرم می گذاشت پدر می خندید و مادر به یاسان اخم می کرد و در نهایت همه بی دلیل شاد بودیم..
ساعت چهار بعد از ظهر و نشون می داد که برای اماده شدن به اتاقم رفتم بعد از یک هفته در مقابل اینه ایستادم با کمی ارایش به چهره ی بی روح و خسته ام جلا بخشیدم پالتو سفید با جین و شال سورمه ای کیف و کفش چرم قهوه ای روشن در نهایت با رضایت از تیپ و ظاهرم دل از اینه کندم و از اتاق خارج شدم یاسان و اماده پشت در تکیه زده میون دیوار اتاقم و دیوار اتاقش دیدم نزدیکش شدم سر بلند کرد با تحسین نگاهم کرد در نگاه ارامش بخش یاسان لبخند زدم و با اعتماد به نفس همراه او روانه شدم...
مامان و پایین پله ها دیدم در نگاهش نگرانی موج میزد گرچه سعی در مخفی کردن ان داشت: دارید میرید..
یاسان قبل از من پاسخ داد :یاسمن و می رسونم میام باهم میرم خرید..
مادر سر تکون داد: باشه منتظرم..و در ادامه به من نگاه کرد :عزیزم قوی باش..
مبهوت از معنی حرف مادر همراه یاسان از خونه خارج شدیم در اتومبیل به حرفهایی که قرار بود بشنوم فکر کردم خودمو برای شنیدن هر چیز حتی اگر باب میل و انتظارم نباشد اماده کردم...با رانندگی که یاسان داشت خیلی زود خودم و در برابر خونه ی رهام دیدم باز دلهره باز اضطراب در دلم رخنه کرد با حس دست یاسان که بر شانه ام نشست برگشتم و در نگاه ارامش بخش یاسان غرق شدم..
هیچ دلیلی برای نگرانی وجود نداره.. مطمئن باش این فقط یک ملاقات دوستانه است..
اطمینان خاطر یاسان در دلم تزریق شد با چند نفس عمیق قبل از انکه تردید بار دیگه در دلم بیوفتد از ماشین پیاده شدم با اعتماد به نگاه مطمئن و ارامش بخش یاسان که همچنان پشت سرم احساس می کردم زنگ و فشردم..
چند ثانیه بیشتر طول نکشید که در باز شد با غلبه به تمام حس هایی که پاهامو سست می کرد پا بدرون خانه گذاشتم و در رو پشت خود بستم.. دیگه مثل بار اول حیاط بزرگ و استخر و الاچیق نظرم و جلب نکرد با گامهای بلند به در ورودی رسیدم تقه ای به در زدم در روی پاشنه چرخید سر بلند کردم و اندام ظریف و کشیده ی یک خانم با پوشش ساده در برابر خود دیدم لبخند محوی بر لب نشوندم..سلام..یاسمن هستم..
در جوابم حرفی نزد فقط با اشاره دست منو به ورود دعوت کرد پا بدرون خونه گذاشتم خونه ای که سرد بود خونه ای که عطر تلخی داشت خونه ای که یاداور صاحب خونه بود..بی توجه به دکور فریبنده ی خونه بدنبال خانمی که هنوز هویتش برایم نامشخص بود روانه شدم ..بعد از عبور از یک راهروی باریک به یک اتاق بزرگ مربع شکل پا گذاشتیم وسط اتاق روی مبل استیل با روکشی گلبهی خانمی تقریبا پنجاه تا پنجاه و پنج ساله پوشیده در یک کت دامن شکلاتی دیدم نزدیکتر رفتم چهره ی ملیح و متبسم خانم ناخوداگاه چهره ی مهرنوش و به یادم انداخت سعی کردم در پاسخ لبخندش لبخند بزنم نمی دونم موفق شدم یا نه.. به زحمت لب باز کردم..
سلام من یاسمن هستم..
خانمی که دیگه می دونستم مادر رهام است با نگاهی مشتاق براندازم کرد و با اشاره دست منو به نشستن دعوت کرد مقابلش سر به زیر نشستم ..
من مهرانه هستم مادر رهام..و با مکثی کوتاه ادامه داد..سرت و بالا بگیر عزیزم می خوام انتخاب رهامم و ببینم ..
نفس در سینه ام موند سر بلند کردم
مادر رهام با نگاهی دقیق در نگاهم افزود:خوبه.. سلیقه اش همیشه خوب بوده..
دست دراز کرد و دست سردم و بدست گرفت : درست مثل یاس..
عاقبت لبخند بر لبم نشست..مادر رهام برخلاف رهام با محبت و با احساس بود ..
مهرانه خانم رو به خانمی که همچنان در درگاه اتاق ایستاده بود کرد: عاطفه جان برای یاسمن نوشیدی داغ بیار دستاش سرده..
عاطفه خانم با نگاهی به ساعت گفت: چشم ..وقت دارویتان هم شده .. واستون میارم..
عاطفه خانم که اکنون کشف کردم یه جورایی پرستار مهرانه خانم است از اتاق خارج شد و من موندم و نگاه مشتاق مهرانه خانم که لحظه ای از من دور نمی شد..
لحظه ای در سکوت گذشت در نهایت این مهرانه خانم بود که رشته کلام و بدست گرفت و سکوت رو شکست..
خوشحالم..از اینکه در دنیای پر زرق برق و فریبنده ی امروز رهام من دست روی سادگی و اراستگی گذاشته.. رهام همیشه منو با رفتارش غافلگیر کرده و تو قشنگترین غافلگیری او هستی ..
ظرفیت شنیدن این حرفها از زبان مهرانه خانم رو نداشتم او چه فکر می کرد از کدوم غافلگیری حرف میزد.. در تاریک روشن ذهنم یاد حرف رهام افتادم..مجبور شدم به مادرم بگم تو منو نمی خوای...
ادامه صحبت مهرانه خانم رشته افکارم رو پاره کرد..
رهام پسر خوب و با محبتی است برای من یک پسر خوب برای دوستانش یک دوست خوب و قابل اعتماد و مطمئنم برای همسرش هم می تونه بهترین باشد..گرچه در نگاه اول ممکن است خودخواه به نظر برسه اما نیست..تنها عیبی که داره در بروز احساساتش کوتاهی می کنه... می دونم برای یک مرد عیب بزرگی است .. اما امید دارم برای همسرش اینگونه نباشه همونطور که تو رو انتخاب کرد و به خاطر تو دست رد به خواسته ی من زد پس میشه امیدوار بود برای تو از احساس چیزی کم نگذارد..
با ورود عاطفه خانم با سینی پذیرایی مهرانه خانم لب فرو بست با تشکری که مطمئنم به گوش عاطفه خانم نرسید فنجان شیر قهوه رو برداشتم..
صحبتهای مهرانه خانم باعث عذاب وجدانم می شد چطور می تونستم به یک مادر امیدوار بگم رهام به تو دروغ گفته انطور که تو فکر می کنی شاید پسر خوبی نباشد همانطور که عشق خوبی برای من نبود.. هیچ کدوم از این حرفها رو نزدم در دلم نگه داشتم و اجازه دادم مهرانه خانم هنوز با فکر اینکه پسرش خوب است دلخوش باشد..
سربلند کردم عاطفه خانم رو نشسته در برابر مهرانه خانم دیدم که از قوطی قهوه ای رنگ قرصی زیر زبانش گذاشت..عاطفه خانم کارش رو به نحو احسن انجام داد و بار دیگه اتاق و ترک کرد و ما رو تنها گذاشت..
سکوت دقایقی بر اتاق حکمفرما شد باز این صدای گرم و زنگدار مهرانه خانم بود که سکوت و شکست اهی کشید و در ادامه با لحنی رنجور افزود :
من بیمارم شاید از رهام شنیده باشی در طی دو سال اخیر دو بار عمل جراحی روی قلبم انجام دادم..دکترم می گفت بار دوم علیرغم نا امیدی همه بهوش امدم ..نمی خوام ناراحتت کنم نمی خوام دلت برایم بسوزد.. اکنون که روبرویم نشستی حسی مادری رو دارم که داره واسه دخترش درد دل میکنه تو نگاهم , تو الان حکم دخترم رو داری..تا خودت نخوای من به چشم عروسم نگاهت نمی کنم ..در حال حاضر با وجود قلب بیمارم تنها یک ارزو دارم و اینکه غم چشمای رهام , سردی قلبش به وسیله ی حضور یک زن , یک عشق از بین بره..
لحظه ای سکوت اختیار کرد و پس از چند نفس عمیق ادامه داد..
حالا تو اینجای در برابر یک مادر با فرصت کم در خواستی که به خاطرش تو رو اینجا کشوندم اینه که بیشتر فکر کنی همیشه عشق ها در فرصت های کم ظهور می کنن..
جز سکوت چه داشتم به این مادر امیدوار بگم لب فرو بستم و سر به زیر با بغضم کلنجار رفتم که بی موقع نشکند.. رسوایم نکند..
مهرانه خانم در سکوت من اهی کشید :سکوتت معنی خوبی نمیده.. خودت و ناراحت نکن بهر حال تو حق انتخاب داری شاید رهام من انتخاب تو نباشه..
نه دیگه بیشتر از استانه تحملم شنیده بودم دیگه گنجایش نداشتم اگر یک دقیقه بیشتر در برابر مهرانه خانم می نشستم فریاد میزدم و خودم ,عشقمو رسوا می کردم و البته دروغ رهام رو .. می گفتم که رهام و دوست دارم و فقط برای حفظ غرور و ابرویش در پیش شما لب باز نکردم به او می گفتم رهام در حق من و او به یک نسبت ظلم کرده..
می گفتم برخلاف نظر شما رهام مغرور است خودخواه است و اکنون دروغگو هم به بقیه خصوصیات بدش اضافه شده است..
نه نمی تونستم جلوی فریادم و بگیرم همونطور که کنترل اشکام از دستم خارج شده بود.. بلند شدم و در برابر نگاه ملتمس مهرانه خانم ایستادم فقط تونستم یک کلمه بگم:متاسفم
با شتاب اتاق و ترک کردم و پشت سرم رو هم نگاه نکردم..
تموم مسیر حیاط و بی اعتنا به باد و بارونی که به صورتم شلاق میزد دویدم ..
با حال و روزی اسفناک به خونه رسیدم در سکوت خونه خدا رو شکر کردم کسی حضور ندارد تا حال رقت انگیزم و ببیند و افسوس بخورد روی تختم با لباس خیس افتادم و برای خودم و مهرانه خانم زار زدم...
تا خود صبح با همون لباسهای خیس در تخت موندم و به بهونه ی شام هم پایین نرفتم..
با صدای زنگ موبایلم به زحمت پلک های دردناکم و باز کردم با هجوم نور افتاب به چشمام بار دیگه چشم بستم کورمال کورمال روی پا تختی دست کشیدم تا موبایلم به دستم امد ..
بله..؟
در خواب و بیداری صدای فریاد رهام منو در تخت نشوند و هوشیار کرد..
یاسمن بگو دروغه دیروز پیش مادرم نبودی..؟
شوکه شدم زبانم بند امده ب
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 96- رمان وقتی تو هستی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان وقتی تو هستی - رمانکده گلها 27 , قلبی خسته از تپیدن - رمان عطر نفسهاي تو , رمان ایرانی و عاشقانه وقتی تو هستی | *ZOHAL* کاربر انجمن نودهشتیا ... , دنیای رمان , دنیای رمان - رمان تاوان بوسه های توmina-ava-98ia , رمــــــان زیبــا ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/24 تاریخ
کد :53946

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا