تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان وقتی تو هستی (فصل هفتم)



مادر در بهت نگاهم کرد : چی..؟
میخوام برم مامان.. رهام الان به من نیاز داره .. همون طور که در بدترین شرایط دستمو گرفت حالا من می خوام در سخت ترین شرایط کنارش باشم ... خواهش می کنم اجازه بده برم..
مادر کلافه نفسشو فوت کرد و در مبل رها شد: چی میگی یاسمن .. خودت می فهمی چی داری میگی..نکنه باورت شده شوهرته...
در استیصال در مقابل مادر نشستم: مامان رهام شاید شوهرم نباشه اما واسم غریبه نیست.. الان وقت جبرانه.. اگر الانم کمکش نکنم کنارش نباشم همیشه مدیون اون باقی می مونم..
پدر به جمع ما پیوست: چی شده..؟
از مقابل پاهای مادر بلند شدم و در برابر پدر نشستم ملتمس نگاهش کردم: بابا می خوام برم پیش رهام .. تو این شرایط سخت کنارش باشم تا دیگه دینی برگردنم نباشه.. بابا اگر نرم تا اخر عمر افسوس می خورم.. افسوس می خورم که وقتی می تونستم لطف رهام و جبران کنم کاری نکردم..بابا خواهش می کنم..
پدر اهی کشید در نگاه مادر و سپس در نگاه من تامل کرد عاقبت تصمیم خود رو گرفت: باشه برو اما فردا صبح ..
در اغوش پدر پریدم : ممنون پدر .. ممنون از لطف و اعتمادی که به من دارید..
بلند شدم و مادرم رو هم در اغوش گرفتم و زیر گوشش زمزمه کردم: می دونم نگرانید اما لطفا به من اعتماد کنید..
مادر منو از اغوش خود جدا کرد و نگاهم زمزمه کرد: من به تو اعتماد دارم دخترم.. و با مکثی کوتاه ادامه داد: مواظب رهام باش همینطور مواظب خودت..و لبخند زد..
ان شب من یاسان و ندیدم زود به تختخواب رفتم و او دیر به خونه برگشته بود صبح با زنگ ساعت بیدار شدم با یک دوش ده دقیقه ای سرحال خودمو برای یک روز شاید سخت در کنار رهام اماده کردم بدون هیچ گونه ارایش پالتو تیره با جین و شال مشکی پوشیدم و بعد از تماس با اژانس از اتاق خارج شدم کسی در خونه نبود که بدرقه ام کند و تذکرهای تکراری در گوشم بخواند زیر لب با نام خدا از خانه خارج شدم..
در طول مسیر اضطراب این و داشتم که مبادا رهام منو نپذیرد یا مرگ مادرش و از چشم من ببیند.. بالاخره ماشین مقابل خانه بزرگ و خاموش رهام متوقف شد..
پول رو پرداخت کردم و با پاهای که از وحشت و دلهره بر زمین کشیده می شد مقابل در ایستادم وقتی زنگ در و فشردم به شهامتم افرین گفتم بعد از دقیقه ای تامل باز زنگ رو فشردم نمی دونم زنگ چهارم بود یا پنجم که باسماجت من در باز شد با چند نفس عمیق وارد شدم و در رو پشت خود بستم..
برای غلبه به هیجان و ترسم حیاط طویل و با گامهای کوتاه پیمودم برخلاف بار قبل کسی در ورودی و برام باز نکرد در رو باز کردم با ورود به خونه با نگاهی کوتاه همون مسیری که بار قبل راهنمایی شدم در پیش گرفتم از استانه در رهام و سر در گریبان نشسته در کنج دورترین مبل دیدم من که همیشه رهام و با ابهت و پر غرور دیده بودم اکنون دیدن این چهره در هم شکسته و محزون در توانم نبود با پاهای لرزان در سکوت وارد شدم..
صدای گام های من هم باعث نشد رهام سر بردارد و مهمون ناخونده ش و ببیند..
مقابلش نشستم رهام همچنان سر در گریبان در خود فرو رفته بود..
خودمو برای فریاد.. خشم.. نفرت.. اماده کردم
. رهام..
رهام سربلند کرد در نگاهش نه خشم بود نه نفرت نگاهش خالی از هر گونه حس در چشمام افتاد لب تر کردم: سلام.. متاسفم..
صدای اروم رهام به زحمت به گوشم رسید: تویی..؟
دوست داشتی کس دیگه ی باشه..؟
نگاه از من گرفت و سر بر تکیه گاه مبل گذاشت: دوست داشتم هیچ کس نباشد..
ناراحت نشدم حالش قابل درک بود..بلند شدم و با جسارتی که تاکنون در خود سراغ نداشتم کنارش نشستم و دستمو بر رانش گذاشتم..
اما من هستم رهام ..امدم بمونم..

رهام سرش و از تکیه گاه مبل جدا کرد و صورتش و نزدیک صورتم قرار داد با تحقیر و تمسخری که در لحن و نگاهش موج میزد گفت:
اجازه گرفتی امدی اینجا..؟
از فاصله ی نزدیک در نگاهش زل زدم..
رهام پوزخندی زد : نمی ترسی ..؟ اینجا دیگه خونه ی منه..خونه ی تو نیست که مراعات کنم..
علیرغم انتظارش نترسیدم ,عصبانی هم نشدم کاملا مشخص بود برای خالی شدن از حرص و بغض این حرفها رو می زند..
راحت و بی تفاوت گفتم: اگر گفتن این حرفها باعث میشه سبک شی..اروم بشی راحت باش بازم بگو..
رهام سر تکون داد: نه سبک نمیشم .. دیگه اروم نمیشم.. بیشتر داغون میشم عذاب می کشم تو باید بری یاسمن .. حضورت عذابمو بیشتر می کنه..
دلم فشرد در بدترین شرایط یادش بود که منو عذاب دهد.. بچزوند..
باشه میرم..فقط نگرانت بودم که امدم..
قبل از اینکه تکانی بخورم رهام بازومو به چنگ گرفت: نرو.. حالا که امدی بمون..
سر در گم از رفتارهای ضد و نقیضش دستشو از بازوم جدا کردم..
رهام اهی کشید و سر به زیر انداخت: من یک عذر خواهی به تو بدهکارم..اخرین بار خیلی بد حرف زدم میدونم..وقتی از مامان شنیدم خودش تو رو دعوت کرد از عذاب رنجوندن تو دوست داشتم بمیرم..و بعداز مکثی کوتاه افزود: از یاسان شنیدم که قبل رفتن حالت بد شده بود ..تو به کسی چیزی نگفتی اما من میدونم به خاطر من بود..
سکوت کرد و من در سکوت رهام گفتم : من واقعا واسه مرگ مادرت متاسفم..
رهام با لبخند در نگاهم گفت: مادرم از تو خوشش امده بود..
از تغییر مسیر صحبت رهام تعجب کردم رهام در سکوت یکباره ی من برخاست :خسته م شاید لازم باشه کمی بخوابم و از اتاق خارج شد..
با رفتن رهام با نگاهی به اطراف بلند شدم باید گرد و غبار غم رو از فضای خونه بر می داشتم پالتو و شالم و از تن در اوردم.. با دیدن تاپ دو بنده سفید و جین تنگم تازه فهمیدم جز لباس تنم لباس دیگه ی نیاوردم با فکر اینکه بعد بیداری رهام باز پالتو تن می کنم دست به کار شدم تمام کارهای خونه گرد گیری ,جارو , شستن ظرفها همه رو در عرض سه ساعت انجام دادم با فراغت از کار خونه خسته و کوفته روی کاناپه افتادم و چشم بستم..
با صدای رهام که اسمم و صدا می کرد چشم باز کردم
رهام و ایستاده بالا سرم دیدم تکانی به خود دادم و نشستم با نگاه متعجب رهام یکباره یاد کمی لباسم افتادم در برابر چشمای گشاد شده ی رهام ایستادم
چیه..؟
دستمو روی یقه ام گذاشتم و با دست دیگه تاپم و از کمرم پایین کشیدم..
رهام متوجه معذب بودنم شد دستمو گرفت و بدنبال خود کشید..
برای یک لحظه کوتاه ترس وجودم و فرا گرفت: کجا.. و سعی در جدا کردن دستم از دست رهام کردم..
رهام با اخم برگشت و نگاهم کرد: چیه گفتی که نمی ترسی ..و با لحنی که دلخوری در ان پیدا بود ادامه داد: نترس نمی خوام بخورمت.. و باز با کشیدن دستم منو دنبال خود کشید .
پله ها رو بالا رفتیم و بعد از عبور از یک راهروی باریک در اتاقی رو باز کرد و با فشار دستش روی کمرم منو به داخل اتاق هل داد ..
دستمو بالاخره رها کرد ..

سوی کمد گوشه ی اتاق رفت بعد از کنکاش کوتاه چند تیشرت مقابلم روی تخت انداخت..
نگاهم نکرد هنوز از عکس العمل من دلخور بود ..
شرمنده از فکر بدی که در موردش کرده بودم بی اعتنا به تیشرتها پشت سرش قرار گرفتم
رهام..
جوابی نداد..
رهام من..
با خشم به سویم برگشت :تو چی..؟ احمق نیستم ترسو تو چشمات دیدم..درمورد من چی فکر کردی هان ..؟
سر تکون دادم و با بغض گفتم: انکار نمی کنم رهام یک لحظه ترسیدم اما چرا با خودت فکر نمی کنی این عکس العمل طبیعی یک دختره.. من به تو اعتماد دارم و گرنه اینجا نبودم..
اشکم چکید در هاله ای از اشک رهام و دیدم که اروم شد..
متاسفم یاسمن حق با توئه.. من نباید..
قبل از اینکه به سرزنش خود ادامه دهد در اغوشش فرو رفتم..و در سینه اش زمزمه کردم..
من از تو نمی ترسم رهام..
لحظه ی طول کشید که رهام متوجه حضورم در اغوشش شد دستشو اروم بالا اورد و دور کمرم و گرفت
و در ادامه زیر گوشم با حزن خاصی زمزمه کرد: کاش از من می ترسیدی یاسمن نزدیکی به من به نفعت نیست..
سر در گم از معنی حرفش از اغوشش جدا شدم حزن کلامش در چشماش هم نفوذ کرده بود.. از او فاصله گرفتم رهام پریشون از کنار من گذشت و روی تخت رها شد.. و من شرمنده از رفتارم تیشرتی انتخاب کردم و پشت به رهام جای تاپم پوشیدم..
با پوشیدن تیشرت عطر همیشگی رهام به بینیم خورد عطرش با وجود سردی و تلخی برایم دلپذیر بود.. مثل اغوشش..
نگاهی به ظاهرم انداختم..تیشرت بلند و گشاد ابی نفتی رهام روی شلوار جین تنگم ظاهری مضحک برایم ساخته بود اهمیتی ندادم و به سوی رهام برگشتم و برای تغییر جو به وجود امده رو به رهام ایستادم..
رهام..
چشم باز کرد و نگاهم کرد..
به تیشرت اشاره کردم..
چطوره..خنده داره نه..؟
رهام در تخت نشست و دستهاشو در سینه جمع کرد..
در سکوت رهام مقابلش روی تخت نشستم.. چیه دلخوری..؟
سر تکان داد..نه ..
پس چی..؟
در نگاهم دقیق شد: تو واقعا امشب میخوای اینجا بمونی..؟
مثل خودش دست به سینه شدم: اشکالی داره..؟
رهام شانه بالا انداخت: نمی دونم.. و با مکثی خیره در چشمام انگار که می خواست از نگاهم جواب بگیرد ادامه داد: تو.. تو اینجا راحتی..؟
قصدش و از این سوال و جوابها نفهمیدم اما دوست داشتم در نگاهش اعتراف کنم که هر جایی که تو هستی من راحتم..
نه اعتراف کردم و نه پاسخ سوالش و دادم..
اهی کشید و از اتاق خارج شد نمی دونم شاید جوابش و از چشمام گرفته بود که از صرافت جواب سوالش گذشت..
از تخت رهام کنده شدم و با فکری مشغول اتاق و ترک کردم..

در اشپزخونه به او پیوستم نگاهی به میز چیده شده انداختم رهام پشت میز نشست و با اشاره به میز گفت: خواب بودی سفارش دادم ..بشین قبل از اینکه سرد بشه..
پشت میز نشستم در سکوت ناهار خوردیم و بعد از صرف ناهار , رهام برای استراحت به اتاقش رفت و من بعد از مرتب کردن میز در خانه قدم زدم و بی حوصله در اتاقها سرک کشیدم.. تا بعد از ظهر به همین منوال سپری کردم با بیداری رهام به اشپزخانه رفتم و با دو فنجون چای به او ملحق شدم..
رهام فنجون خالی و روی میز گذاشت در حالی که با انگشتانش پیشونیش و ماساژ می داد به سوی من برگشت : میشه به من لطفی کنی..؟
به سویش متمایل شدم: بله..
از داروهای مامان واسم مسکن بیار..
درد از خطوط پیشونیش مشخص بود..دلم سوخت با یاد یاسان که در چنین شرایطی سرش و ماساژ میدادم بدون فکر گفتم: میخوای واست ماساژ بدم..
رهام با تعجب به چشمام نگاه کرد از نگاهش خجالت کشیدم سر به زیر اروم گفتم : واسه یاسان ماساژ می دادم خوب می شد گفتم شاید.. و دیگه ادامه ندادم..
باشه حالا من چکار کنم..
در بهت سر بلند کردم نه کاملا جدی بود دیگه راه برگشتی نبود به خود مسلط شدم و در منتها الیه کاناپه چهار زانو نشستم و کوسن و مقابلم قرار دادم به کوسن اشاره کردم: سرت رو بذار اینجا..
رهام بی حرف کوسن و گوشه ای پرتاب کرد و سرش و روی پاهام گذاشت داغ شدم اما در سکوت با تجربه ی حس جدید با نرمه ی انگشتام پیشونی و شقیقه ی او رو ماساژ دادم چشمای بسته رهام کارمو راحت کرده بود با تسلط اینقدر به کارم ادامه دادم تا اثر انگشتام روی پیشونی رهام قرمز موند..دست برداشتم.. رهام با لبخندی چشم باز کرد وضعیتشو تغییر نداد
ممنون..احساس بهتری دارم..
زیر لب جواب دادم: قابل نداشت..
گویا رهام قصد نداشت وضعیتش و تغییر بده بیشتر نشستن و در ان وضعیت جایز ندیدم به بهانه ی بردن فنجون های خالی بلند شدم و با قدم های بلند پذیرایی رو ترک کردم..
در اشپزخانه با شستن فنجونها و اماده کردن شام مختصر خودمو سرگرم کردم حدود یک ساعت گذشته بود که برای صرف شام رهام و صدا کردم .. دقیقه ای طول نکشید که رهام دست به سینه تکیه زده به درگاه اشپزخونه مقابل خود دیدم..
خودمو با جابه جا کردن لیوان و بشقاب روی میز مشغول کردم : چرا نمی شینی..
نمی خورم..
سر بلندکردم: چرا..؟
رهام از درگاه جدا شد: میل ندارم .. و دور شد..
با بی میلی کمی شام خوردم .. پس از شام بی اعتنا به ظر فهای نشسته در سینک چراغ و خاموش و از اشپزخونه خارج شدم..
در پذیرایی به رهام پیوستم گویا دیگه حرفی میون ما نمونده بود بدون انکه خود رو به کاری مشغول کرده باشیم در سکوت مطلق ساعتی گذران وقت کردیم..
از سکوت و بی حوصلگی خواب به چشمم امد رهام متوجه شد بلند شد و قبل از اینکه قدمی بردارد گفت: امشب تو اتاق مامان بخواب..
از خوابیدن در اتاق مهرانه خانم وحشت در دلم افتاد:نه .. نه اونجا نمی خوابم..
رهام با دقت در چشمام متوجه ترسم شد پوزخندی بر لب نشوند: پس اتاق عاطفه بخواب.. البته بگم دست کمی از اتاق مامان نداره.. و از کنارم گذشت و از اتاق خارج شد..
حرف رهام کنایه امیز رهام ناخوداگاه ترسی از اتاق عاطفه خانم به دلم انداخت .. با گامهای لرزان به سوی اتاق عاطفه خانم رفتم با پایین کشیدن دستگیره خودمو در میون تاریکی و بزرگی اتاق تنها دیدم.. پا بدرون اتاق نگذاشتم با قدم هایی پر شتاب پله ها رو به سوی اتاق رهام بالا رفتم..

در مقابل در اتاق رهام لحظه ای ایستادم و نفسی تازه کردم و با حفظ ارامش تقه ای به در زدم..
بله..؟
در رو اروم باز کردم و با سری افتاده پا بدرون اتاق گذاشتم..
کاری داری..؟
با صدای رهام سر بلند کردم و در نگاه منتظرش گفتم: میشه.. میشه..
تعلل من رهام و کلافه کرد در تخت نشست و به دستهاش تکیه داد: میشه چی..؟ زودتر حرفتو بزن.. خسته م میخوام بخوابم..
ترس مانع شد به بداخلاقی رهام توجه کنم با نفس عمیقی پا بر تردیدم گذاشتم : من می ترسم.. از خوابیدن تو یه جای نا اشنا وحشت دارم..
خب..؟
چشم بستم و سریع گفتم: میشه اینجا بخوابم ..
می تونستم نگاه حیرت زده رهام و پشت پلکهای بسته م مجسم کنم چشم باز کردم و طبق تصورم چشمای گشاد شده ی رهام و خیره به خود دیدم..
سکوت طولانی رهام منو در بلا تکلیفی قرار داده بود.. شاید باید می رفتم و بیشتر از این انتظار کلمه ای از زبان رهام و نمی کشیدم.. سر خورده گامی به عقب برداشتم..
باشه اما کجا می خوابی..؟ و با اشاره به کف پارکت اتاق افزود : من نمی تونم بخوابم تو می تونی..؟
سر تکان دادم..
رهام اهی کشید و بعد از مکثی کوتاه با بی احساس ترین لحن ممکن گفت: اگر واست اشکال نداره بیا روی تخت من, تخت من انقدر بزرگ هست که تا صبح واسه هم مزاحمت ایجاد نکنیم.
انتظار این پیشنهاد و نداشتم در نهایت در فکر تشکی پای تخت رهام بودم اما اعتراف می کنم پیشنهاد رهام منو وسوسه کرد وسوسه یک بار , یک شب در نزدیکی او شب رو به صبح رسوندن..
در سکوت به سوی تخت رفتم و رهام با دیدن من متکاشو در منتها الیه تخت قرار داد و متکای زیر دستش و سوی دیگه تخت گذاشت.. روی تخت نشستم..
با این شلوار میخوای بخوابی..؟
نگاهی به شلوار جین تنگم انداختم : شلوار دیگه ی ندارم..
رهام اهی کشید و از تخت جدا شد به سمت کمدش رفت بعد از کمتر از یک دقیقه با یک شلوارک مشکی در برابرم ایستاد..
تنگ بود نپوشیدم..
در شرمندگی شلوارک و از دستش گرفتم و در بی توجهی رهام پوشیدم..
با نشستن در تخت رهام برگشت و ظاهرم و از بالا تا پایین از نظر گذراند..
در ادامه با لبخند زیبایی اروم گفت: تو دختر عجیبی هستی..
استفهام امیز نگاهش کردم..
رهام شانه بالا انداخت: مهرنوش وقتی می امد خونمون حاضر نبود دست به لباسام بزنه..چه برسه..و ادامه نداد..
منظورش و فهمیدم.. با تصور مالکیت رهام از ذهنم گذشت نباید هم دست بزنه..
قبل از اینکه بخوابی لطفا چراغ و خاموش کن..
چراغ و خاموش کردم و به تخت رفتم بوی عطر رهام در این فاصله نزدیک بعد از مدتها دلم و به غلیان انداخت..
یاسمن..؟
صدای رهام منو از حال و هوایم خارج کرد..
بله..
میشه بگی انروز مادرم چی می گفت.. دلم هواشو کرده.. هوای مهربونیش.. هوای لبخند قشنگش.. هوای فسنجون خوشمزش.. و بغض اجازه ی ادامه حرفش و نداد..
به سوی رهام برگشتم و در عادت چشمام به تاریکی چشماشو از اشک براق دیدم..دلم فشرد و مثل رهام بغص همیشه منتظر در گلوم نشست..
دست دراز کردم و بر گونه ی تر رهام کشیدم..چرا میخوای بدونی..؟
بگو .. دوست دارم بدونم.. همش فکر می کنم مامانم در اخرین لحظه از من دلخور بود شاید واسه دروغی که در رابطه با تو گفتم.. شاید به خاطر اینکه به خواستش اهمیتی ندادم و دست رد به سینه اش زدم..
دستم و از گونه اش بر داشتم : چه خواسته ای داشت.. ؟
رهام اهی کشید: فردا میگم دیگه وقتشه تو همه چیز و بدونی..
کنجکاوی به جونم افتاد:نمیشه الان بگی..
رهام تکونی به خود داد طاق باز خوابید: نه الان در توانم نیست..فردا..و با مکث افزود:حالا در مورد مادرم بگو..
به انروز فکر کردم: فهمیدم که مادرت تو رو خیلی دوست داره .. ورد زبونش تو بودی می گفت رهام مایه ی افتخار منه..می گفت رهام بهترین پسریه که یک مادر ارزو می کنه داشته باشه.. میگفت رهام من..
صدای هق هق بلند رهام منو از ادامه حرفم باز داشت دلم بد سوخت برای رهامی که می خواست قوی باشد ,مثل گذشته با ابهت و مغرور باشد اما اکنون در برابر دختر ضعیفی مثل من زیر فشار تنهایی خم شد و شکست..
نزدیکش شدم و سرش و به سینه گرفتم و با نوازش موهاش زیر گوشش زمزمه کردم:
تو دلت نگه ندار .. گریه کن عزیزم بعد میبینی که چقدر سبک شدی..
گذر زمان و متوجه نشدم انقدر سر رهام و در اغوش نگه داشتم که اروم شد.. تکونی به خود داد و از اغوشم جدا شد..
دست بردم و خیسی گونه اش و پاک کردم..دستمو بر گونه اش نگه داشت خم شدم و بر دستش که دستم و به گونه اش چسبونده بود بوسه زدم لبخند غمگینی بر لب نشوند خیره در چشمام زیر لب نجواگونه گفت:
ممنون که هستی.. حضورت بیشتر از مسکن های شبای گذشته تسکینم داد..
خندیدم: معلومه.. به من میگن یک پرستار خوب..
رهام خیره بر لبای خندونم تکرار کرد: اره به تو میگن یک فرشته ی خیلی خوب..
در ادامه سکوت بود که میون ما حاکم شد..
رهام دستشو اروم از روی دست من بلند کرد و من تونستم دستمو از گونه اش جدا کنم..
رهام در تخت جا به جا شد و در حداکثر فاصله از من قرار گرفت زیر لب با صدای خش دار گفت :
بهتره بخوابیم..
و پتو رو که تماما روی خود بود کنار زد : سردت میشه بیا اینجا..
زیر پتو خزیدم و ازحضور رهام بیش از پتو یا شعله ی بر افروخته بخاری اتاق گرم شدم..
رهام یکباره پشت به من کرد :شب بخیر..بخواب..
گیج و سر در گم از تغییر حالت صد و هشتاد درجه ای رهام شب به خیرش و اروم پاسخ دادم.

صبح به محض اینکه چشم باز کردم نگاهم در چشمای رهام افتاد با دیدن بیداری من سریع نگاه از من گرفت.. دستم و بر شانه اش گذاشتم و او رو بار دیگه متوجه خود کردم به سویم برگشت :
خوب خوابیدی..؟
راحت تر از همیشه..
نفس اسوده ای کشید :خوشحالم اما من.. و ادامه نداد..
در چشماش برای اولین بار دو حس ناب دیدم , دو حس زنده..عشق و عذاب..
خوشحال از کشف اولین ذره های محبت , در نگاهش غرق شدم..
رهام کلافه از نگاه خیره ام سر تکون داد:یاسمن..
جواب ندادم..
ادامه داد: چیه ..؟ چی می بینی.. ؟
زمزمه کردم: چیزی که تو نمیگی..
لبخند تلخی بر لب نشوند: دروغه باور نکن..
با زیرکی در حرفش امدم: مگه میدونی چی میگن..
عصبی , کلافه نفسش و فوت کرد .. به سویش متمایل شدم و فاصله ها رو از بین بردم..
رهام ...
رهام عصبی به طرفم برگشت: باورش نکن.. قرارمون یک چیز دیگه است .. یادت که نرفته..؟
در هجوم عشقی که ذره ای پاسخ نگرفته بود سرم و بی توجه به اخم و تخم رهام بر سینه اش گذاشتم و به نوای بی قرار قلبش گوش دادم..
من ترجیح میدم حرف این و باور کنم ..
رهام شونه هامو گرفت و منو از خود جدا کرد.. و در ادامه با حزن خاصی که هم در نگاه و هم در صداش موج میزد خیره در چشمم اروم گفت: یاسمن خواهش می کنم این کار و نکن داری برام سختش میکنی..
اخم کردم او منو نمی خواست باز پس زده شدم ته مونده ی غرورم سرکش شد با خشم در نگاه رهام گفتم: چی رو سخت می کنم هان.. و پس از مکثی کوتاه تلخ گفتم : تو شهامت نداری ..
در تخت نشست سرش و در دستهاش فشرد: یاسمن بسه.. راه من و تو به یک جا ختم میشه.. به جدایی.. با این کارها فقط جداییمون سخت میشه..
شوکه شدم ..قدرت هر عکس العملی از من سلب شد پس او هنوز فکرش جدایی بود و من ساده عشق و در نگاهش میدیدم ..لعنت به من.. لعنت به عشق از پرده بیرون افتاده ام.. دیگه جای من انجا نبود همونطور که در قلب رهام نبود از تخت کنده شدم..قبل از اینکه قدم از قدم بردارم رهام با یک خیز بلند بازومو گرفت و متوقفم کرد..یاسمن می خوام همه چیزو واست بگم..
در میون اشک برگشتم.. چشمای او هم خیس بود حرف نگاهشو باور نکردم دیگه بس بود هرچه با این نگاهها فریب خورده بودم..نگاهمو از چشماش دور نگه داشتم..
ولم کن.. نمی خوام بشنوم.. میخوام برم که کارتو سخت نکنم..
یاسمن تقصیر من نیست..
برگشتم در اشک فریاد زدم: باشه تو بی گناهی.. من احمق بودم که فریب خوردم.. من ساده بودم که باور کردم..
رهام منو به سمت خود کشید و در اغوش نگه داشت..
با خشونت خودمو از اغوشی که روزی ارزویش رو داشتم جدا کردم :
با تهدید در نگاهش گفتم :وقتی هنوز فکرت رفتنه بیخود می کنی به من دست میزنی.. و با هقهق اتاق و ترک کردم.. صدای گامهای بلندش و پشت خود شنیدم

در پاگرد پله ها به من رسید و سد راهم شد چشم در چشم شدیم در ادامه دستهاش بالا امدند و بازوام و فشردند از فشار دستش لب به دندان گرفتم.. رهام متوجه شد فشار دستش و کم کرد اما دست از بازوم جدا نکرد..
کجا سرت و انداختی پایین میری تا حرفهامو نشنوی حق بیرون رفتن از این خونه رو نداری..
تکانی به خود دادم دستهای رهام افتاد.. بغضم و فرو دادم:
چی می خوای بگی هان..؟ باز یک مشت دروغ ..
حرفم برای رهام سنگین بود با چشمای برزخی درچشمم فریاد زد: من کی به تو دروغ گفتم..؟
بی فکر مثل خودش فریاد زدم: دروغ گفتی هم به من هم به مادرت..
خشکش زد خشمش فروکش کرد سر به زیر از کنارم مثل یک سایه گذشت.. پشیمون شدم نباید نام مادرش و می اوردم نباید خطاشو نسبت به مادرش تو چشمش می زدم شکستن و به وضوح دیدم..
به دنبالش روانه شدم و او رو افتاده روی کاناپه دیدم با گامهای نامطمئن به طرفش رفتم و در برابرش پای کاناپه نشستم شهامت به خرج دادم و ساعدش و از چشمش برداشتم ..چشم باز نکرد ...
شرمنده زیر لب گفتم: متاسفم..
پاسخ نداد .. از سکوتش بهره بردم .. من نمی خواستم...
رهام یکباره در کاناپه نشست و با سردترین لحن ممکن گفت: بسه یاسمن..ادامه نده..از کشمکش با تو خسته شدم .. اجازه بده صبحونه بخورم بعد همه چیز و واست میگم.. از جا بلند شد..
در همون وضعیت نشسته مچ دستشو گرفتم:معذرت می خوام..
نگاهم نکرد: تو راست گفتی من به مادرم دروغ گفتم..حقیقت تلخه..
و از کنارم گذشت جای او روی مبل رها شدم.. حسم می گفت این اخرین ساعات حضورم در زندگی رهام است .. با این فکر خودمو در حال احتضار دیدم.. از عاشقی سهم من فقط خون دل و زجز و عذاب بود.. فقط همین مقدار پست و ناچیز.. دلم برای خودم سوخت واقعا حال رقت انگیزی داشتم..
گذر زمان و درک نکردم افتاده در مبل به نقطه ی نامعلومی چشم دوختم حضور رهام هم باعث نشد تکو
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 96- رمان وقتی تو هستی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان وقتی تو هستی - رمانکده گلها 27 , رمانکده گلها 27 - رمان وام ازدواج , رمان ایرانی و عاشقانه وقتی تو هستی | *ZOHAL* کاربر انجمن نودهشتیا ... , دنیای رمان , دنیای رمان - رمان تاوان بوسه های توmina-ava-98ia , رمــــــان زیبــا ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/24 تاریخ
کد :53945

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا