تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان وقتی تو هستی (فصل هشتم)



در اشک و بغض با لحن دلخراشی نالیدم: رهام بگو راحتم کن..
رهام در چشمای گریونم خیره شد انگار با خود حرف میزد اروم و غرق شده در خاطرات زمزمه کرد: وقتی اینجور گریه می کنی عذاب می کشم یاد اون میوفتم.. خواهش می کنم گریه نکن..
با پشت دست اشکامو پاک کردم : باشه گریه نمی کنم تو ادامه بده..
رهام در خاطرات گم شد..
انشب بعد از طی مسیری یلدا در برابرم ایستاد و چشم تو چشمم گفت..دوستم داره..اینقدر ناگهانی گفت که شوکه شدم..
من هم شوکه شدم شاید به اندازه همون شب رهام..رهام بی اعتنا به حس و حال من ادامه داد:
اصلا انتظارش و نداشتم که یلدا مثل باقی دخترها باشه و از رابطه ی نزدیک و دوستانمون دچار سو تفاهم بشه .. شاید تقصیر من بود که از احساسات دخترانه چیزی حالیم نبود و با یلدا به اندازه یک دوست پسر راحت بودم ..
با صدای یلدا که گفت: احساس می کنم تو هم همچین احساسی به من داری به خودم امدم..
گفته ی یلدا انگار رو اعصابم پا گذاشت فریاد زدم و خودم از صدای فریادم ترسیدم بد حرف زدم.. خیلی بد حرف زدم..
رنجوندمش.. دلشو شکستم.. داغونش کردم.. چشم تو چشمش فریاد زدم اشتباه کردم که فکر می کردم برخلاف باقی دخترها دنبال عشق و عاشقی نیست فریاد زدم گفتم احساسی بش ندارم و تنها احساسی که دارم احساسیه که یک پسر می تونه به دوست پسرش داشته باشه گفتم که حس کسی رو دارم که ازش سو استفاده شده و..
وقتی ساکت شدم که صدای زار زدن یلدا رو شنیدم دلم سوخت دروغ نمیگم دلم براش سوخت دوست نداشتم یلدا رو برنجونم دوست نداشتم اشکشو ببینم اما اون لحظه احساس کردم بهترین کار رو دارم درحقش می کنم من اهل عشق و عاشقی نبودم پس به نفع یلدا بود که جلوی احساسشو بگیره..
کشون کشون بردمش تو ماشین ..تموم طول مسیر یلدا در سکوت اشک ریخت هر چی خواستم با ارامش رفتارم و توجیه کنم یلدا حرفی نزد و تا خونه لب باز نکرد..
یلدا رو رسوندم به این امید که باگذشت زمان خودش دلیل رفتار امشبم و بفهمه و دلخوریش برطرف بشه.. اما دیگه فرصتی پیش نیومد که بفهمه و من باز صدای پرهیاهوش و بشنوم ..یلدا رفت..
صدای گریه من و رهام باهم قاطی شد در میون گریه رهام ادامه داد انگار تصمیم داشت امروز خودشو سبک کنه و از زیر بار خاطرات تلخ شونه خالی کنه..
تموم مدتی که تو کما بود چه تو تنهایی خودم چه بالای سرش دعا کردم خواهش کردم که بهوش بیاد دستشو بوسیدم ازش عذر خواهی کردم تا منو ببخشه اما او بهوش نیومد تا من تا این لحطه تو پشیمونی بسوزم و دم بر نیارم..
سرم از صدای گریه خودم از صدای گریه رهام از معصومیت یلدا از ناکامی اون از اشکهایی که به خاطر این موجود سنگدل ریخته بود دردناک شده بود..
در یک لحظه تموم حسی که به رهام داشتم دود شد حالا با نگاهی بیگانه به کسی که روبروم از عذاب زار میزد نگاه کردم..و بی اراده زیر لب تلخ گفتم: سنگدل..بی رحم .. اینا اشک تمساحه..
رهام سر بلند کرد و با نگاهی دردمند فقط نگاهم کرد..
و من تنها به احترام حسی که یلدا به او داشت و نه خودم ساکت شدم..
رهام اهی کشیدم : اگر در رابطه با تو سخت گرفتم اگر بد بودم اگر تلخ و گزنده رفتار کردم چون نمی خواستم یک یلدای دیگه بسازم.. اما متاسفانه روشم باز اشتباه بود برام یلدای دیگه شدی خودم هم ... ادامه نداد
با مکثی کوتاه با تغییر مسیر صحبتش افزود:اما می دونم و تو چشمات می خونم با شنیدن حرفام تنها حسی که در حال حاضر به من داری حس نفرت .. و نه حتی تاسف..
س بود نشستن و از خاطرات سنگدلی رهام شنیدن.. بلند شدم سکندری خوردم رهام کی به پشتم رسید و دور کمرم رو گرفت نمی دونم زیر لب غریدم: دستتو بردار..
دست رهام با تاخیر از دور کمرم برداشته شد .. به طرف پالتوم رفتم با شتاب پالتومو پوشیدم شلوارم در اتاق رهام بود در برابر چشمای تعقیب گر رهام از اتاق خارج شدم و با کمک نرده ها پله ها رو بالا رفتم دراتاق رهام ناگهان نگاهم به تختی افتاد که شب گذشته من و رهام و پذیرا بود دلم فشرد حس عذاب ,حس خیانت به یلدا بار دیگه اشکمو دراورد شلوارم و با چشمی گریون پوشیدم و شلوارک رهام و روی صندلی انداختم و اتاق و با تموم خاطرات عذاب دهنده اش ترک کردم..
پشت در اتاق با رهام برخوردم در حینی که مثل یک سایه از کنارش می گذشتم صدای غمگینش رو شنیدم: میری یاسمن..:
جواب ندادم و بدون ذره ای تردید به راهم ادامه دادم..
با حسی متفاوت با لحظه ی ورودم از خونه رهام خارج و در رو پشت سرم بستم..با نگاهی به اسمون فهمیدم امروز برخلاف روز دیدار با مهرانه خانم اسمان هم در باریدن همراهیم نمی کند..تا حداقل سر پوشی باشد بر اشکهای من..
با اشک و اه در ظهر سرد بهمن ماه سر به زیر و با احساسی برباد رفته در حاشیه پیاده رو بدون مقصد گام برداشتم..
صدای بوق های ممتد اتومبیل پشت سرم هم باعث نشد لحظه ای از حرکت بایستم..میرفتم و فقط برای یلدا اشک می ریختم..
با کشیده شدن دستم توسط شخصی به عقب برگشتم و چشمم در چشم برزخی رهام افتاد با تموم حرفهایی که زده بود هنوز طلبکار بود..
چیه ..؟ چی میخوای چرا دست از سرم بر نمی داری..؟
پوزخندی زد: بیا می رسونمت ..معنی نداره این وقت ظهر سرت و انداختی پایین واسه خودت قدم میزنی..
یک قدم به عقب برداشتم و فاصله ام و با رهام بیشتر کردم و با لجبازی کودکانه ای خیره در چشم رهام گفتم:
برای قدم زدن باید از تو اجازه بگیرم در ادمه با تحقیر سر تا پا براندازش کردم :اصلا تو چکاره ی منی..؟
رگه های سرخ خشم در چشم رهام لحظه ای منو ترسوند:یاسمن با زبون خوش برو سوار شو..تو الان دست من امانتی..می رسونمت خونه از انجا هر جا دلت خواست برو.. اینقدر هم با اعصاب من بازی نکن..
یک گام دیگه به عقب برداشتم و در ادامه ی همون لجبازی کودکانه شانه بالا انداختم: خودم راه خونمون و بلدم زحمت نکش ..
رهام چشماشو تنگ کرد و زیر لب زمزمه کرد: اینجوریه اره.. دلت دیوونگی میخواد.. باشه حرفی نیست..
با یک گام بلند خودش و به من رسوند و لحظه ای بعد من خودمو در میون زمین و هوا در اغوش رهام دیدم برگشت و به طرف اتومبیلش گام برداشت ..به خودم امدم و مشت بر سینه ی رهام زدم..
ولم کن ..میگم ولم کن .. بخدا داد میزنم میگم مزاحمم شدی..
رهام بی توجه به مشتها و اعتراضم منو بیشتر به خود فشرد..
از مشت زدن به سینه ی رهام دست برداشتم و با لحنی تهدید امیز گفتم: بخدا اگر همین حالا ولم نکنی داد میزنم..
رهام ایستاد و نگاهم کرد..
هر چقدر دوست داری داد بزن فقط قبلش مطمئن باش من خوب راه بستن دهنتو بلدم.. و در ادامه با نگاه خاصی به لبهام زل زد...و پس از مکثی کوتاه زمزمه کرد..
دوست داری امتحان کنی.. من که خیلی دوست دارم امتحان کنم...
از نگاهش که همچنان بر لبم بود رعشه ای بر من مستولی شد ترسیدم از رهام دیوونگی بیشتر بعید نبود سرمو چرخوندم و در سینه اش مخفی کردم..
چقدر ضربان قلبش ناموزون و محکم میزد...

مثل یک شی قیمتی و شکننده نرم و با احتیاط در صندلی نشوندم و خود پشت فرمان نشست و در ادامه هرچه حرص و بغض داشت بر پدال گاز خالی کرد و با سرعت خیابانها رو به طرف خونه ی ما پیمود..
زودتر از حد معمول اتومبیلش و در برابر خونه ی ما پارک کرد به طرفم برگشت دست به دستگیره بردم رهام بازومو گرفت و به سمت خود کشید به طرفش برگشتم..
چیه..حرفی مونده نزده باشی..؟
نگاهش از غم و اندوه سرشار بود : اره حرفهایی مونده اما می دونم دیگه به دردت نمی خوره.. فقط یک سوال دارم..
چشم از نگاه محزونش گرفتم: بپرس..
با تعلل پرسید: روز انتخاب واحدت یک هفته دیگه است اره..؟
با تکان سر تایید کردم..
رهام اهی کشید: پس یک هفته دیگه همه چیز تموم میشه..
چقدر قصی قلب شده بودم بی تفاوت گفتم :اره راحت میشی..
تو هم..
دلم فشرد اره راست می گفت من هم راحت می شدم از این همه زجر و عذاب عشق یک طرفه که اکنون حس زننده ی خیانت به یلدا به ان افزوده شده بود راحت می شدم..
بغض کردم و در چشمای نمناک رهام یک لحظه کوتاه خیره شدم :همونطور که خودت یک روز گفتی دیگه نمی خوام ببینمت..
دست رهام از بازوم افتاد: باشه .. خودمو گم و گور می کنم تا دیگه چشمت به من نیوفته... تو راحت زندگی کن .. قلبتو مثل روز اول پاک کن و عاشق شو..اینطور زندگی برات قشنگتر میشه..
اشکم چکید اشک رهام هم...
برخلاف خودش برایش ارزوی یک قلب پاک و عشق نکردم..
فقط با فکر اینکه رهام برای من چه بود یک عاشق دلباخته یا یک بازیگر ماهر که خوب نقشش و بازی می کرد خودمو عذاب دادم..
تعلل بیشتر جایز نبود در رو باز کردم صدای رهام به گوشم رسید: به یاسان بگو خودش پیگیر کارای جدایی باشه..
از اتومبیل پیاده شدم و با ته مونده ی توانم خودمو در خونه انداختم .. مادر به استقبالم امد و با یک نگاه کوچک متوجه حال روز بدم شد منو در کاناپه نشوند غرولند کنان به سمت اشپزخانه رفت..
چقدر گفتم نرو مگه حرف گوش میدی یکی نیست از تو مراقبت کنه بعد تو می خوای از رهام ...ادامه حرفشو نشنیدم.. چشم بستم و به خودم به یلدا به رهام فکر کردم به مثلث عشقی که مثل مثلث برمودا مجهول مونده بود..
یک هفته با سرعت برق و باد گذشت وقتی پرینت انتخاب واحد دانشگاه تهران رو بدست گرفتم با خودم اعتراف کردم دانشگاه ارزش بازی دادن قلب و احساسم رو نداشت..
من به ازای برگه ای که در دست داشتم قلب و احساسمو باخته بودم بزرگترین سرمایه ی یک دختر..
پدر و مادرم با دیدن برگه انتخاب واحدم که مهر دانشکده تهران بر ان خورده بود سر از پا نشناختند پدر که دیگه حاضر نبود دقیقه ای از دست دهد رو به یاسان که مغموم شاهد شادی انها بود گفت: یاسان از فردا برو دنبال کارهای فسخ عقد..قبل از شروع ترم یاسمن می خوام کار تموم شده باشد...
بلند شدم خوشحال نبودم ناراحت نبودم هیچ حسی نداشتم انگار در خلا بودم بدون احساس ,بی تفاوت به همه ی حوادثی که در اطرافم رخ می داد به اتاقم رفتم..به موقع رسیدم موبایلم زنگ می خورد حدس زدن کسی که پشت خط انتظار می کشید کار سختی نبود.. جواب دادم..
بله..

سلام یاسمن منم رهام ..
باز خود رو معرفی کرد فکر کرده با یک هفته دوری از خاطرم رفته..گرچه ارزو می کردم به احترام حسی که یلدا به او داشت از قلب و ذهنم پاک شده باشد اما متاسفانه بود هم در فکرم و هم در کنج قلبم...
سلام..
یاسان گفت رسما دانشجوی تهران شدی تبریک میگم..
از صدایش غم می بارید باور کردم اما اهمیت ندادم..
تماس گرفتی فقط تبریک بگی..چقدر تلخ شده بودم یعنی این من بودم یاسمن عاشق رهام..
رهام کم نیاورد هنوز مغرور بود : تماس گرفتم که مطمئن شوم تا چند وقت دیگه یک مرد ازاد هستم..
قلبم فشرد دیگه خودم هم از احساساتم در رابطه با رهام سر در نمی اوردم..
وقتی قلبت درگیر میشه ازاد نیستی تو که از همون ابتدا ازاد بودی..
رهام چیزی در این رابطه نگفت ..
به یاسان بگو پیگیر کارها باشه خودت اقدام نکن .. انجور جاها برای تو نیست..
دلیل تعصبش مثل تموم چیزهایی که در مورد رهام نفهمیده بودم متوجه نشدم ..
این دیگه به خودم مربوطه..حرف دیگه ای مونده..
وقتی میگی به خودم مربوطه دوست دارم..ادامه حرفش و خورد با مکث کوتاه ادامه داد: تو نمیری فهمیدی..
جواب ندادم..
فریاد رهام زبانم و باز کرد..میگم فهمیدی..؟
فهمیدم..حرف دیگه ای مونده ..
نه نمونده.. خداحافظ..چقدر تلخ ..
موبایل از دستم پای تخت افتاد بغضم شکست و خیره به سقف نالیدم و در دل شب زار زدم..
خدایا این حسو از دلم بردار این احساس مال من نیست رهام سهم من نیست برای یلداست فقط برای یلدا..نمی خوام شریک عشق ناکام یلدا باشم ..نمی خوام حس خیانت و عشق باهم تو قلبم باشه.. رهام برای من نیست.. و هق هق گریه ادامه حرفم و برید...
تا سپیده گریه کردم و التماس کردم که عشق رهام از دلم کنده شود..
با روشنایی صبح نوزدهم بهمن ماه یعنی درست فردای روز انتخاب واحد یاسان به خواست پدر و در سکوت مبنی بر رضایت من پیگیر کارها شد در تموم روزهای که یاسان با وکالتی که داشت می رفت و می امد من در سکوت فقط یک تماشاچی بودم.. نه بیشتر..نه سوال می کردم نه به سوال مکرر مادر که می پرسید چرا تموم روز در سکوت در اتاقم سپری می کنم جواب می دادم.
من حرفی نزدم اما مادرم در نهایت با همه ی کنجکاوی دلیل سکوت و زانوی غم بغل گرفتنم رو فهمید خوشبختانه حرفی نزد نخواست با نصیحت یا اخم تشر منو به خود بیاورد گذاشت بر عهده ی گذر زمان تا دردم رو تسکین و احساسم رو تغییر دهد...
در تموم مدت پیگیری یاسان ,من فقط یک بار به خواست وکیل و دادگاه با او همراه شدم و برگه های به درخواست وکیل و منشی دادگاه که حتی متوجه نشدم برای چیست امضا کردم تنها همین مقدار, سهم من در جدایی از رهام بود.. سهم رهام برای جدایی چقدر بود نمی دونم..
بالاخره با توافق دو طرف کار جدایی من و رهام در بهت و ناباوری من زودتر از انچه که فکر می کردم انجام شد بعد حدود بیست روز وقتی یاسان با چهره ای خسته و دمق برگه ی اجازه ی فسخ عقد رو در برابر چشمای من و مامان و بابا گذاشت و خود در سکوت با شونه های افتاده خمیده پله ها رو به طرف اتاقش بالا رفت فهمیدم در تموم این مدت خواب نبودم بیدار بودم واقعا من و رهام داشتیم از هم جدا می شدیم به همون اسونی که به هم پیوند خورده بودیم...
تحمل نکردم بعد بیست روز بالاخره مجسمه ی سکوت و غروری که از خود ساخته بودم شکست و در برابر نگاه شاد پدر و مادر با شتاب بلند شدم و بی اعتنا به یاسمن یاسمن گفتن های مادرم با چشم گریون پله ها رو بالا رفتم و در اتاقم , رها شده در تخت برای خودم اشک ریختم...
چند ساعت در تنهایی اشک ریختم نمی دونم .. اگر صدای زنگ موبایلم نبود گریه ی من همچنان ادامه داشت.. با چشمای خیس نام رهام که بر صفحه موبایل روشن خاموش می شد دیدم..
با پشت دست اشکامو پاک کردم و جواب دادم شاید برای اخرین بار...
سلام رهام..
سلام یاسمن..چرا صدات گرفته..
به یاد ارام که می گفت دروغ مصلحتی دروغ محسوب نمی شد.. صدامو صاف کردم..
سرما خوردم..
صدای غمگین رهام در گوشم نشست: فکر کردم گریه کردی.. و پس از مکثی کوتاه افزود: چرا مواظب خودت نیستی..؟
جوابی نداشتم مگه می تونستم بگم اره مواظب خودم نبودم بی احتیاطی کردم و عاشق تو شدم ..
رهام بار دیگه در سکوت من رشته کلام و بدست گرفت: یاسمن باید ببینمت..
چرا؟
وقتی دیدمت خودت چراشو می فهمی...
بابا می خواد برای وقت محضر باهات تماس بگیره.. قرار بذاره..
می دونم..
بغضمو خوردم: نمی تونی تا اون روز صبر کنی کلاسهام شروع شده..
نه نمی تونم صبر کنم .. بهونه نیار.. کلاسهای اول ترم جدی نیست..
چه می تونستم بگم مثل همیشه با درخواستش موافقت کردم..
باشه فردا تا چهار بعد از ظهر کلاس دارم بعد از اون..
رهام میون حرفم امد:خوبه.. فردا منتظرم باش میام دنبالت..خداحافظ..
منتظر پاسخ خداحافظی نشد تماس و قطع کرد ..
من موندم و کنجکاوی دلیل دیدار رهام که تا پاسی از شب فکرم و مشغول کرده بود..
صبح خسته تر از ان بودم که توان رفتن به دانشگاه رو داشته باشم چشم بستم و خواب رو به نشستن در کلاس داخلی جراحی1 ترجیح دادم و تا ظهر وقت امدن مادرم از دبیرستان در تخت موندم..
با صدای یاسمن یاسمن گفتن مادرم چشم باز کردم..
مادر دستی بر موهام کشید ..پاشو عزیزم ناهار بخور بعد با یک دوش سرحال به کلاس بعد از ظهرت برو..
کش و قوسی به خود دادم و از تخت کنده شدم و به دنبال مامان راهی اشپزخانه شدم...بعداز صرف ناهار شستن ظرفها رو به عهده گرفتم و مامان و برای ساعتی استراحت روانه ی اتاقش کردم..
بعد از شستن ظرفها با یک دوش ابگرم بعد از مدتها سرحال مقابل اینه ایستادم و به مدد لوازم ارایش به چهره ی زرد و بی روحم رنگ و جلا بخشیدم و در ادامه پالتویی ساده انتخاب کردم و پوشیدم قبل از اینکه در کمدم و ببندم نگاهم به یک تیشرت ابی نفتی مچاله شده بین لباسهام افتاد تیشرت رو بیرون کشیدم این همون تیشرت رهام بود که انروز در خانه اش داده بود بپوشم..
تیشرت رو با بغض به صورتم چسبوندم عطر تلخ و سرد رهام با بوی شیرین و خنک من قاطی شده بود و این شاید یادگار شبی بود که رهام منو در تختش پذیرا شد.. بغضم شکست..تیشرت رو از صورتم جدا و به سینه ام چسبوندم مثل روزی که رهام برای اولین بار منو به سینه اش چسبوند اشکم چکید و در نهایت استیصال فهمیدم که از رهام و عشق او با تموم سعی و تلاشم راه خلاصی ندارم..
من کماکان رهام و می خواستم گناه من چه بود اگر رهام عشق خواهر ناکامم بود گناه من چه بود ندانسته عاشق او شدم .. شاید گناه من همین ندونستن بود فقط همین..
تیشرت و در کوله ام چپاندم باید به او پس میدادم تا اثری از رهام در زندگیم نباشد که بعدها با دیدنش یاد رهام کنم..
مقنعه ام و در برابر اینه بر سر کشیدم زیر چشمم سیاه شده بود خدایا باز خاطره ای از رهام در ذهنم نقش بست یاد روزی که در چشمام زل زد و با دادن دستمالی اروم گفت زیر چشمات سیاه شده افتادم..زیر چشامو پاک کردم و رهام و خاطراتش و در ذهنم رها کردم و از اتاق خارج شدم

 کلاس اروم و قرار نداشتم به محض پایان ساعت کلاس قبل از خروج استاد از کلاس بیرون امدم و در زیر بارش برف مسیر درب خروجی دانشکده رو در پیش گرفتم از فاصله ی دور رهام و که به اتومبیل تیره اش تکیه زده بود دیدم به سرعت قدمهام افزودم و خودمو به مقابلش رسوندم .. نگاهش کردم رنگ و روی رهام دست کمی از رنگ و روی من قبل از ارایش نداشت در سکوت من سر بلند کرد..
سلام..
نگاه از او گرفتم..سلام چرا زیر برف ایستادی..؟
رهام شانه بالا انداخت .. همینجوری.. سوار شو بریم..
همزمان در اتومبیل جا گرفتیم رهام استارت زد و من بی اعتنا به مسیری که او در پیش گرفته بود چشم بستم..
با توقف اتومبیل چشم باز کردم و خودم و در برابر خونه رهام دیدم با اخم برگشتم..
چرا اینجا..؟
رهام در چشمام دقیق شد و با زیرکی گفت: مگه نگفتی سرما خوردی نخواستم تو هوای سرد نگهت دارم..
چیزی نگفتم در تعللم در پیاده شدن رهام اهی کشید و غمگین گفت: یعنی خونه ی من از بیرون برات ناامن تره..؟
دستشو به استارت برد..
دستمو بر دستش که روی استارت بود گذاشتم ..باشه.. بریم خونه..
رهام نگاهم کرد: مجبور نیستی..
شانه بالا انداختم : معلومه که مجبور نیستم..و قبل از رهام پیاده شدم و لحظه ای بعد حضور رهام و پشت سرم احساس کردم...
شونه به شونه هم حیاط طویل رو پیمودیم و در خونه گرم او وارد شدیم..
هر دو بر همون مبل های بار قبل در مقابل هم نشستیم..
رهام رشته کلام و بدست گرفت .. چای میخوری یا شیر واست بیارم برای سرماخوردگیت خوبه..
پا رو پا انداختم: مرسی چیزی نمی خورم ترجیح میدم ابتدا حرفات و بشنوم..
رهام سر به زیر انداخت و بدون فوت وقت شروع کرد..
حرفهایی هست که دلم میخواد بدونی این حق توئه که بدونی..و با یک نفس عمیق ادامه داد..
از روزی شروع می کنم که به عقد هم در امدیم از لحظه ای که وارد محضر شدیم یک تصمیمی با خودم گرفتم تصمیم گرفتم اینبار بی گدار به اب نزنم با پیش زمینه ای که از یلدا داشتم و تجربه ای که در مورد احساسات دخترانه می دونستم به تو نزدیک نشدم این برای هر دوی ما بهتر بود با رفتن تو به رشت خیالم از هر جهت راحت شد با خودم گفتم اینبار دیگه اتفاقی نمی افته..
همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه جریان مزاحمت سیامک پیش امد و من ناخواسته قاطی جریان شدم به اصرار تو دلم نیومد به یاسان اطلاع دهم به ناچار خودم به رشت امدم به شهری که خاطرات خوبی از ان نداشتم..
امدم تا به عنوان صمیمی ترین دوست برادرت و نه همسر کمکت کنم وقتی در رو باز کردی و چشمام به چشمای قرمز و متورمت افتاد با یاد چشمای گریون یلدا همون جا دم در قسم خوردم تا اخر ماجرا کنارت باشم و نذارم مثل امروز اشکی تو چشمت بشینه..
با حفظ فاصله کنارت موندم ..باهات سرد برخورد کردم و گاهی با تلخی رفتارم رنجوندمت وقتی دیدم برخلاف یلدا که در اینچنین برخوردایی مثل خودم بد خلق می شد و جوابمو می داد تو اروم و با حوصله گذشت می کردی پا رو فراتر گذاشتم و نادیده گرفتمت اینبار با سکوتت منو شرمنده کردی..
در ان لحظه بود که من متوجه اولین تفاوت تو با یلدا شدم .. تفاوت دیگه ای که بیشتر از تفاوت اول نظرم و جلب کرد تو سادگیت بود چه در خونه چه بیرون می دیدم ساده می پوشیدی در حالی که یلدا با داشتن باطنی ساده و بی شیله پیله همیشه در ظاهر و ارایش زیاده روی می کرد و باطن ساده خودشو پشت اون پنهان می کرد..
با یاد ظاهر همیشه مرتب و نه جلف یلدا در اعتراض گفتم:قبول ندارم یلدا قصد جلب توجه نداشت فقط دوست نداشت ..
رهام میون حرفم امد:میدونم یاسمن.. برخلاف تصورت من یلدا رو حتی از تو بیشتر می شناختم..
لب فرو بستم و رهام در سکوتم ادامه داد..
در شبهایی که ترسو تو چشمات می دیدم از اینکه خوداری می کردی و به من نزدیک نمی شدی.. از اینکه ساده می پوشیدی.. از اینکه صد بار رنگ به رنگ شدی وقتی یک روز چشمم به تنت افتاد وقتی یه تاپ قرمز پوشیده بودی.. از اینکه می دونستی به موی باز علاقه دارم, ولی باز موهاتو می بستی و خیلی چیزهای دیگه نظرم به تو جلب شد تو کارهات دقیق شدم..
تو ساده بودی ساده و مهربون و در عین حال لطیف..خصوصیاتی که من دنبالش بودم..ناخودگاه رویه ام تغییر کرد وقتی به خودم امدم دیدم خیلی چیزای دیگه در حال تغییره..
مثل حسم وقتی تو رو پای تختم خواب دیدم از حسی که اون لحظه بهم دست داد فهمیدم حسم دیگه اون حس اولیه نیست.. مثل نگاهم وقتی برای اولین بار تو رو با موی باز دیدم و ان لحظه نتونستم نگاهمو کنترل کنم..
باید ترکت می کردم فرار کردم به تهران امدم وقتی تو خلوت خودم بدون انکه بی قرار یا دلتنگت شوم بهت فکر کردم خیالم راحت شد که حسم یه حس زود گذر از جنس عادت بوده ..
عادت به مهربونیات.. عادت به سادگیت.. عادت به ارامش چشمای عسلیت..
نفسم بند امد خدایا رهام چش شده بود چرا حالا ,حالا که منتظرش نبودم و نمی خواستم باید این حرفها رو به زبان می اورد..
رهام اهی کشید و ادامه داد: هنوز مونده یاسمن..این حرفها رو زدم که بدونی اگر یلدا برام یک دوست خوب بود مثل یاسان ..تو هنوز نمی دونم برام حکم چی داری عشق نیستی نفرت نیستی دوست نیستی فقط کسی هستی که من به شدت دوست دارم حمایتش کنم دوست دارم مواظبش باشم حالا این حس چی هست نمی دونم اما مطمئن باش اگر روزی واسه حسم اسمی پیدا کردم خبرت می کنم..
گیج بودم احساس می کردم خوابم هر چی فکر می کردم میدیدم گفتن این حرفها از رهام بعید بود باور کردنش سخت بود سادگی نکردم دیگه کافی بود فریب یا به قول رهام سادگی با اخم در چشمای رهام نگاه کردم ..
چرا این حرفها رو زدی هان.. چرا؟ انتظار داری باور کنم.. و بعد از مکثی کوتاه افزودم: نه اقا انطوری هم که فکر می کنی ساده نیستم.. مطمئن باش نمی گم دوست دارم ..نمی گم عاشقتم..
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 96- رمان وقتی تو هستی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان وقتی تو هستی - رمانکده گلها 27 , رمانکده گلها 27 - رمان وام ازدواج , رمان ایرانی و عاشقانه وقتی تو هستی | *ZOHAL* کاربر انجمن نودهشتیا ... , دنیای رمان , دنیای رمان - رمان تاوان بوسه های توmina-ava-98ia , رمــــــان زیبــا ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/24 تاریخ
کد :53943

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا