تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان وقتی تو هستی (فصل نهم)


با جدایی از رهام فصل جدیدی در زندگی من اغاز شد فصلی سرد ,بی روح و پژمرده... فصلی که هیچ چیز شادم نمی کرد و هیچ چیز نمی تونست نظرم و جلب کنه..تموم زندگی من خلاصه شده بود در مسیر دانشگاه به اتاقم.. گاهی می شد ساعتها به بهونه ی درس و خستگی در اتاق بست می نشستم و به رهام فکر می کردم و در نهایت با اشک از افکارم جدا می شدم...
اسفند رو به پایان بود نمی دونم بوی بهار یا هیاهوی مادر و یاسان در حین خونه تکونی بالاخره منو از سنگرم خارج کرد تعطیل شدن دانشگاه هم مزیت بر علت شده بود که من تغییری در برنامه ی زندگی خود دهم اکنون عادت کرده بودم از صبح تا شب روی کاناپه لم دهم و به جنب و جوش مادر و رفت و امد یاسان و خرید کردنهای بابا نگاه کنم..
حضورم در جمع خانواده بعد از مدتها لبخند رو بر لبان بابا و مامان نشوند و من یاد گرفتم به خاطر دل انها هم که شده بر احساساتم سر پوش بذارم و با کشیدن نقاب ارامش بر چهره ی غمگینم در جمع انها بشینم...
اواخر اسفند طبق عادت هر سال یاسان حرف سفر نوروزی رو پیش کشید و بحث داغی رو در خانواده راه انداخت.. مامان و بابا و یاسان هر کدوم جایی در نظر داشتند و اصرار داشتند نظر خود رو بر دیگری تحمیل کنند مامان اصرار به سفر مشهد داشت و بابا رامسر و در نظر داشت و یاسان کیش را پیشنهاد می کرد..
بیست و هشت اسفند بود و با توجه به نزدیک شدن سال جدید بحث انها داغتر روزهای گذشته پیش کشیده شد..من در جمع و دور از بحث انها شاهد گفتگوی بی نتیجه انها بودم..
که پدر من و مخاطب قرار داد:
اصلا هر چی دختر گلم بگه..
همه ی نگاهها به یکباره به طرف من برگشت..
چند بار که انها نظرم و پرسیده بودند نظری ندادم اما ان لحظه نتونستم چشمهای مشتاق انها رو ندیده بگیرم..
لبخند کمرنگی بر لب نشوندم ..رامسر نه..مشهد هم که شلوغه..و با کمی مکث ادامه دادم :دلم گرما می خواد الان جنوب خوبه..
گویا انها فقط منتظر رای من بودند پدر با تکان سر , مامان با لبخند و یاسان با در اغوش کشیدنم موافقت خود رو اعلام کردند
یاسان در ادامه بوسه ای بر گونه ام زد و زیر گوشم گفت:فدات شم خواهری که همیشه هوای دل داداشت و داری..
از اغوشش جدا شدم و در جوابش با لبخند گفتم: قابل داداش گلم و نداشت..
بعد از ظهر بیست و هشتم یاسان برای روز یک فروردین بلیط پرواز و هتل رزرو کرد..
لحظه ی سال تحویل با تفاوتی فاحش از هر سال کنار سفره هفت سینی که مادر چیده بود نشستم هر چه فکر می کردم دعا یا ارزوی به ذهنم نمی رسید درثانیه های اخر یک جمله به ذهنم رسید نمی دونم دعا بود یا ارزو شاید هم نفرین.. دیگه مهم نبود چون من چشم بستم و زیر لب از خدا خواستم ..از خدا خواستم رهام عاشق شود.. نه عاشق من.. فقط عاشق شود که درد و رنج ان را با پوست و گوشت احساس کند دردی که با وجود تلخی شیرین و دلپذیر بود.. زیر لب امین گفتم و چشم باز کردم..
با تحویل سال طبق عادت هر سال از بابا و مامان و یاسان عیدی گرفتم و به هیچ کدوم جز بوسه و ارزوی سال خوب عیدی ندادم...
ساعت ده شب پرواز داشتیم و من از عصر وارد اتاقم شدم و با بستن چمدون خودمو مشغول کردم با بستن چمدون انو گوشه ی اتاق گذاشتم و روی تخت رها شدم ..
تقه ای به در خورد و یاسان وارد اتاق شد کمی خودمو در تخت بالا کشیدم..یاسان سر به زیر لبه ی تخت نشست.. نگاهی به چهره ی اروم و متفکرش انداختم..
چیه یاسان..؟
یاسان سر بلند کرد و در نگاهم زل زد..
سر تکون دادم: بگو..؟
یاساه اهی کشید: راستش تازه خبری شنیدم که لازمه تو هم بدونی..
نشستم و دستم و روی شانه ی یاسان گذاشتم..خب بگو..میشنوم..
یاسان نگاه از من گرفت و زیر لب گفت: ساعتی پیش رهام برای تبریک سال نو تماس گرفت و..بار دیگه سکوت اختیار کرد..
بعد از قریب به بیست روز اسم رهام و از زبان یاسان شنیدم دلم فشرد اما دیگه خب یاد گرفته بودم بی توجه به درون پر تشویشم با تظاهر به ارامش لبخند بزنم..
لبخند زدم: این که ناراحتی نداره تو هم..
یاسان میون حرفم امد.. نه یاسمن من ناراحت نیستم فقط رهام گفت..
کلافه شدم: چی گفت..

یاسان با شتاب صریح گفت:گفت می خواد برای تعطیلات بره کیش البته با خانواده داییش..
سر به زیر انداختم و در ادامه ی همون ارامش دروغی زیر لب گفتم: اگر نگرانیت بابت منه بهت اطمینان میدم رهام دیگه برام مهم نیست..
یاسان دست پیش اورد و چونه مو گرفت و چشمام و در برابر چشمای نگران خود قرار داد:
راست میگی یاسمن..؟ اگر بخوای من بلیط ها رو پس میدم.. اصلا میریم مشهد مامان هم دوست داره..
سر تکون دادم: نه یاسان میخوام قوی باشم ..
دست یاسان از چونه ام افتاد و منو در اغوش گرفت: تو قوی هستی.. من مطمئنم تو به اندازه کافی قوی هستی.. چون خواهر منی..
با لبخند از اغوش یاسان جدا شدم ..
خب حالا پاشو برو بیرون میخوام اماده شم..
یاسان دستش و بر موهام گذاشت و با تکون دستش موهامو اشفته کرد..
رفتم.. زودی اماده شو بیا تو بستن چمدون کمکم کن..
و از اتاق خارج شد و من در تنهایی نقاب ارامش دروغی و از چهره کنار زدم و بعد از مدتها با یاد رهام اشک ریختم..
کیش با همه ی جاذبه هایبازی دلفین ها .. موج سواری.. مراکز خرید.. قایق سواری دیگه برام لطفی نداشت فقط به عشق گرمایش صبح با طلوع خورشید از هتل خارج می شدم و در ساحل گرم و ابی خلیج فارس ساعتی قدم و ساعتی می نشستم و به خط انتهای دریا جایی که اب و اسمون یکی می شد چشم می دوختم.. سر گرمی هر روزه ام همین بود به قول یاسان تفریح و سرگرمیم خرجی نداشت..
روز چهارم فروردین بود طبق برنامه ی هر روزه ام با طلوع خورشید با یک دوش ده دقیقه ای مانتو و شلوار بهاره ی ابی خوشرنگی پوشیدم و با روسری سفید و صورتی و کلاه سفید لبه دار افتابی از هتل خارج شدم...
تا ساحل ده دقیقه ای پیاده روی کردم و جای همیشگی روی صخره ای با سطح مسطح نشستم و به موج های بلند و کوتاه چشم دوختم.. یک ساعتی به این منوال سپری کردم که کم کم اطرافم از حضور مهمانهای نوروزی پر شد بلند شدم کفش هام و کنار صخره گذاشتم و در ساحل روی شن های نرم و گرم قدم زدم ..
قدم می زدم و به اب زلالی که از روی پاهام عبور می کرد نگاه می کردم با برخورد به شخصی یکباره از دنیای که برای خود ساخته بودم جدا شدم سر بلند کردم و چشمم در دو چشم سبز خوشرنگ افتاد نگاهم و پایین انداختم و با یک قدم به عقب از مرد جوان فاصله گرفتم..
معذرت میخوام ..
خواهش می کنم..
و از کنارش گذشتم در ادامه با سری بالا و نگاهی به روبرو در ساحل قدم زدم..
اندام ورزیده و بلند مردی که با همراهی دختری ظریف از مقابلم می امدند نظرم و جلب کرد ناخوداگاه سرعت قدمهام و بیشتر کردم با نزدیک شدن به انها یک لحظه احساس کردم هوا برای تنفس کم اوردم دست به سینه فشردم و با یک دم عمیق سینه مو از هوا پر کردم..
خوشبختانه انها که کسی جز رهام و مهرنوش نبودند مشغول گفتگو بودند و گویا موضوع گفتگویشان انقدر لذتبخش بود که انها رو از دنیای اطراف غافل کرده بود..
کلاهم و بر سر گذاشتم و سرم و تا حد ممکن پایین گرفتم و با احتیاط از کنارشون گذشتم صدای رهام به گوشم رسید..
صبر کن مهرنوش.. عطر اشنایی احساس کردم..
ناخوداگاه پا سست کردم و با بغض زیر لب گفتم ..عطرم یادت مونده اما خودم نه.. و اشکم چکید..
چی میگی رهام.. این عطر منه از مامان عیدی گرفتم..
بی اراده یه لحظه برگشتم و رهام و دیدم که شال ابی کبود مهرنوش رو به بینی زد ..
نه این نبود..
مهرنوش کلافه شالشو از دست رهام بیرون کشید..
ول کن رهام چه اهمیتی داره..
برگشتم و با گامهای بلند از انها فاصله گرفتم و با بغض حرف مهرنوش و تکرار کردم.. راست مگه چه اهمیتی داره..

وقتی احساس کردم به اندازه کافی از انها دور شدم روی شن های ساحل ولو شدم و با چشمایی اشکی به امواج چشم دوختم خورشید به وسط اسمون رسیده بود که تصمیم به بازگشت گرفتم تا رسیدن به کفشام مسیر طولانی رو طی کردم با نگاهی به کفشام که پر اب و شن شده بود لبخند تلخی زدم و انها رو همون جا رها کردم و با پای برهنه به طرف هتل رفتم..
با رسیدن به هتل با شتاب از مقابل نگاه های متعجب اطرافم که البته به خاطر ظاهر خیس و کثیفم بود فرار کردم و به اتاق رفتم.. با یک دوش در تخت رها شدم و خواب و به خوردن ناهار ترجیح دادم..
بعد از ظهر یاسان اجازه ساحل گردی نداد بابا و مامان که انگار از ساحل گردی هر روزه ام کلافه بودند با لبخندی به یاسان کار او را تایید کردند به ناچار برای خرید و البته دیدن مراکز خرید با یاسان راهی شدم..
یاسان در خرید به اندازه یک خانوم وسواسی به خرج می داد با کلی گشتن و البته پا درد من دوتا تیشرت و یک شلوار جین انتخاب کرد و بالاخره رضایت به خروج از مرکز خرید داد..
شام و در یک رستوران کوچک غذایی دریایی خوردیم و بعد از ان به هتل برگشتیم..
شب در تخت به رهام فکر می کردم به این فکر می کردم که اگر رهام تا این حد با مهرنوش راحت بود که برایش فسنجون درست کند یا در ساحل خلیج فارس شانه به شانه ی او قدم بزند پس چرا از ازدواج با او فراری است شاید این شیوه ی او بود و او عادت داشت با جنس دختر راحت و صمیمی رفتار کند و بعد از عاشق شدن انها بی خیال از کنار انها و احساسشون گذر کند درست کاری که با یلدا و در حال حاضر با مهرنوش انجام می داد.. البته اعتراف می کنم که رهام هیچ وقت با من به شیوه ی یلدا و مهرنوش رفتار نکرد من عاشق او شدم بدون انکه او راحت یا صمیمی رفتار کند..
با این افکار با حس بدی که نسبت به رهام پیدا کرده بودم چشم بستم و به خواب رفتم..
صبح با طلوع خورشید برنامه ی هر روزه ام و از سر گرفتم یک دوش کوتاه و بعد از ان پوشیدن یک مانتو شلوار بهاره ی سبز کاهویی و پاورچین پاورچین اتاق و ترک کردن..
این بار با فاصله از اب در ساحل قدم زدم و به تموم اتفاقات تلخ و شیرینی که در چند ماه اخیر برایم رخ داده بود فکر کردم ساعتی گذشت خسته از قدم زدن در شن ها نشستم پاهام و دراز کردم و با تکیه به دستام به اسمون ابی بی لکه زل زدم ..
با احساس حضور کسی در نزدیکی خود نگاه از اسمون گرفتم و برای بار دوم دو چشم سبز خوشرنگ و در برابر خود دیدم..
نگاه از چشمای مرد که بی تعارف کنارم نشست گرفتم و به قصد بلند شدن تکونی به خود دادم که با کشیده شدن استینم بار دیگه روی شن ها رها شدم..
با اخم به طرف مرد جوون برگشتم:دستتو بکش عوضی..
مرد بی توجه به هشدار من استینم و رها نکرد دستمو کشیدم اما با قدرت و مقاومت مرد همچنان استینم در دستش موند..
با صدای بلند تر از بار قبل چشم در چشم مرد گفتم: چیه چکار داری.؟ دستمو ول کن قبل از..
مرد جوون با خونسردی لبخندی بر لب نشوند و در حرفم امد: عصبانی نباش تو تنهایی مثل من چرا نمی شینی کمی باهم اختلاط کنیم..
خشمم به نهایت رسید با تموم قدرت دستمو کشیدم و بی توجه به جر خوردن استینم بلند شدم..
صدای مرد که پشت سرم راه افتاده بود عصبی و کلافه ام کرده بود..
چرا قهر می کنی.. من که قصد بدی ندارم...
برگشتم و فریاد زدم: ساکت شو دست از سرم بردار..
برگشتن ناگهانی من همان و رفتن تو سینه ی شخصی که مقابل می امد همان..
دست به بینی با گامی به عقب از سینه ی شخص مقابل جدا شدم دیدن رهام در ان لحظه بدترین اتفاقی بود که ممکن بود در ان روز بیوفتد...
چشم در چشم رهام یک گام دیگه به عقب برداشتم قبل از انکه به مردی که همچنان حضورش پشت سرم حس می شد بر خورد کنم رهام دست دراز کرد و با گرفتن بازوم من و کنار زد و با چشمای برزخی اشنایش در چشمای سبز بی تفاوت مرد چشم دوخت..
مرد مزاحم نگاه از رهام گرفت و با نگاهی به من گفت: بهتره ما بریم و در ادامه رو به رهام گفت:اقا من عذر می خوام خانوم کمی ..
قبل از اینکه حرف مرد کامل شود رهام و دیدم که با خشونت یقه ی مرد و چشبید و در ادامه با یک گوشمالی حسابی از خجالتش درامد ..
من در تموم مدت با ترس و لرز در گوشه ای شاهد جنجالی بودم که رهام راه انداخته بود..
با وساطت چند مرد رهگذر جنجال خاتمه یافت رهام مرد و رها کرد و به سوی من امد هنوز از چشمایش شراره های خشم و تعصب می بارید..
گامی به عقب برداشتم رهام با یک خیز بلند مقابلم ایستاد و در بهت من دستم و به دست گرفت و استین جر خورده ام و در برابر چشمای خود و من قرار داد من بی توجه به استین جر خورده ام به دکمه های باز و افتاره اش و سینه ی به نمایش گذاشته اش نگاه کردم..
این چیه هان..
و خودش قبل از من جواب داد:این نتیجه ی خودسری و لجبازیته.. مگه یاسان چلاقه که همراه تو نمیاد..
از فریاد رهام به خود امدم و به نگاه برزخیش چشم دوختم..
از صبح چشمم دنبالته دیدم افتاب نزده از هتل زدی بیرون ..دستم و در هوا تکون داد و افزود: همینو می خواستی اره... حتما می خواستی که تک و تنها افتاب نزده امدی ساحل..
فریاد رهام تمومی نداشت بعد از کمی مکث ادامه داد: مگه ساحل خونه خالته سرتو میندازی پایین هر وقت دلت خواست میای هر وقت خواست میری.. دیروز هم حست کردم اما گفتم شاید اشتباه می کنم.. پس خودت بودی اره..
سرم از فریادهای رهام دردناک شده بود بس بود اصلا او چکاره بود چی می خواست به چه مناسبت یا عنوان به من امر و نهی می کرد در یک لحظه حالم از او و تعصب بی جایش بهم خورد..
دستم و با قدرت از دست رهام بیرون کشیدم که مساوی شد با جر خوردن بیشتر استینم اهمیتی ندادم و در نگاه برزخی رهام بی ترس و واهمه گفتم:
به تو چه.. ؟ چرا صداتو انداختی تو سرت فریاد میزنی.. دلم می خواد افتاب نزده بیام ساحل میخوام ببینم فضولش کیه..؟
خودم از جوابی که چشم تو چشم رهام دادم حیرت کردم یعنی این بودم یاسمن عاشق و ترسو..
رهام چشماشو تنگ کرد: افرین میبینم که متحول شدی دیگه رنگ گونه هات نمی پره وقتی نگام می کنی ,میدونی بدم میاد بهم بگی به تو چه اما چشم تو چشمم میگی مگه چقدر گذشت که این همه تغییر کردی دیگه نمی شناسمت..و در ادامه لبخند تلخی بر لب نشوند
نگاه از او گرفتم و از کنارش رد شدم..
باز کجا سرتو انداختی پایین میری..؟
برگشتم:باید از تو اجازه بگیرم..
نه به قول خودت به من ربطی نداره و بعد از مکثی کوتاه با حزنی خاص افزود:اما برو هتل بعد از ظهر بیا.. لطفا با یاسان بیا ..
دیگه می دونستم خشم و تعصبش معنی علاقه نمیده..
میخوام قدم بزنم لطفا مزاحم نشو..
صداش و اروم پشت سرم شنیدم: پس من پشت سرت هستم ..
برگشتم بر پایه ی چه حس و حرصی نمی دونم اما بی اراده گفتم:
چی باعث شده فکر کنی تو با بقیه مردها فرق داری در حال حاضر تو هم واسم مثل اونی که کتکش زدی..
در هاله ای از اشک رهام و دیدم که شکست انتظار داشتم فریاد بزند اما لب گزید و سر به زیر انداخت و من در اشکی که راه گریز یافته بود بی توجه به رهام او را پشت سرم جا گذاشتم و با گامهای بلند به سوی هتل رفتم...

با چشم گریون خودم و به اتاق رسوندم خوشبختانه در نبود خانواده م یک دل سیر گریه کردم دلیل گریه ام برای خودم هم معما بود نمی دونم به خاطر مزاحمت مرد اشک می ریختم یا به دلیل رفتار مبهم رهام یا برای برخورد نادرستم در مقابل حمایت به موقع رهام ..
با احساس حضور خانواده ام پشت در اتاق هتل با شتاب از تخت کنده شدم و به حمام پناه بردم و با یک دوش کوتاه توجیح خوبی برای قرمزی چشمام دست و پا کردم..
بعد از ظهر مامان و بابا به خرید رفتن و من بی حوصله در تخت رها شدم و با یه خواب بی موقع گذر زمان و احساس نکردم با بستن در اتاق چشم باز کردم مامان و بابا با انبوه پاکت های خرید وارد شدن کش و قوسی به خود دادم و از تخت کنده شدم و در پاکت های خرید مامان سرک کشیدم..
چرا واسه من خرید نکردی..
مادر چشم غره ای نثارم کرد: می امدی واسه تو هم خرید می کردم..
لبخندی زدم و مسیر صحبت و به نبود یاسان تغییر دادم..
شب در نبود یاسان شام و در رستوران هتل صرف کردیم انشب بابا و مامان از خستگی زودتر از شبهای گذشته به تخت رفتند و من چشم انتظار یاسان بی حوصله طول و عرض اتاق و گز کردم..
ساعت یازده شب و نشون می داد که یاسان پاورچین وارد اتاق شد به طرفش رفتم..
سلام کجا بودی..
یاسان با ابروایی گره خورده از کنارم گذشت و در تخت رها شد برگشتم و لبه ی تختش نشستم ساعدش که روی چشماش بود کنار زدم..
چی شده یاسان .. چرا دیر کردی نگرانت شدم..
یاسان در تخت نشست و برای اولین بار با خشم در نگاهم زل زد..
نمی خوای در مورد اتفاق امروز صبح توضیح بدی..؟
پس دلیل خشمش اتفاق صبح بود..شرمنده سر پایین انداختم: چی بگم رهام بی شک تمام و کمال برات توضیح داده..
یاسان با صدایی که سعی در کنترلش داشت گفت: نگفت فقط به گفتن اجازه نده یاسمن صبح زود به ساحل بره اکتفا کرد.. وقتی توضیح خواستم از توضیح بیشتر سرباز زد و گفت اگر تو تشخیص بدی واسم می گی..
پس جریان از این قرار بود اهی کشیدم..اتفاق خاصی نبود صبح در ساحل مردی مزاحمت ایجاد کرد که رهام به موقع دخالت کرد... ادامه ندادم دلیلی ندیدم برای یاسان بگویم موضوعی که در نظرم خاص نبود با بحث و گلاویز شدن رهام خاتمه پیدا کرد..
که اینطور ..یادم باشه فردا از رهام تشکر کنم..
سر به زیر از تخت یاسان جدا شدم و در تختم به اخم و تشری که جای تشکر به رهام کردم فکر کردم و عذاب کشیدم..
صبح ساعتی دیرتر از خواب بیدار شدم و بعد از خوردن صبحونه ای مختصر لباس عوض کردم و به قصد ساحل پاورچین به طرف در رفتم قبل از اینکه دستم به دستگیره در برسد صدای یاسان متوقفم کرد..
کجا..؟
برگشتم.. میرم ساحل قدم بزنم..
یاسان در حینی که از تخت پایین می امد گفت: صبر کن من هم میام می خوام امروز تو ساحل ورزش کنم..
میدونستم ورزش بهانه اش برای همراهی من است چیزی نگفتم و در سکوت ناظر لباس پوشیدنش شدم..
در ساحل قدم می زدم در حالی که حضور یاسان و با انجام حرکات نرمشی پشت خود احساس می کردم.. ساعتی به این منوال گذشت که با خستگی یاسان بر تخته سنگی به تماشای امواج خروشان دریا نشستیم..
سلام شما اینجا چکار می کنید.. وای رهام ببین چه حسن تصادفی..
با صدای لطیف و زنگدار دختری چشم از دریا گرفتم و به طرف صدا برگشتم و مهرنوش و شونه به شونه رهام دیدم دلم فشرد چشم از انها گرفتم و اروم پاسخ سلامش و دادم..
مهرنوش سرخوش ادامه داد:یاسمن جان مشتاق دیدار .. راستی سال نو مبارک..


لبخند کاملا تصنعی بر لب نشوندم :ممنون .. برای شما هم مبارک باشه..و در ادامه با تظاهر به دیدار تازه ی رهام زیر لب به او هم سلام کردم..
سلام.. سال نو مبارک..
رهام پوزخندی استهزا امیزی بر لب زد و بودن انکه خود و ملزم به پاسخ ببیند نگاه از من گرفت و با یاسان سلام و احوال پرسی کرد..
دلخوری از نگاهش مشخص بود نگاهش مثل بار اولی که او را در الاچیق خونه اش ملاقات کردم تلخ و سرد بود.. دروغ چرا هم ناراحت شدم هم از اینکه با سردی در برابر نگاه کنجکاو مهرنوش و نگاه متاثر یاسان برخورد کرد ,شرمنده شدم.. دلم می خواست از نگاه مغرور و بی تفاوت رهام از نگاه کنجکاو و متعجب مهرنوش از نگاه متاثر و غمگین یاسان ازهمه فرار کنم..
اما پا بر دل و احساسم گذاشتم و با ظاهری اروم اما درونی متلاشی شنونده گفتگوی مهرنوش و رهام و یاسان شدم..
رهام موافقی به جای یک نفر به سه نفر ناهار بدی..
پیشنهاد خوبیه و رو به یاسان ادامه داد:یادمه اخرین ناهار و تو دادی خوشحال باش که امروز روز جبرانه..
نه ممنون انشاا.. یه روز دیگه از خجالتت درمیام..
صدای خنده ی بلند رهام باعث شد لحظه ای سر بلند کنم و در خنده ی قشنگش غرق شوم..
با حس دست مهرنوش بر بازوم نگاه از لب خندون رهام گرفتم..
یاسمن جون تو دیگه بهونه نیار ..تو باید بیای..
دختر عجیبی بود مهرنوش.. مگر عاشق رهام نبود پس چرا سعی نمی کرد رهام و از من دور نگه دارد هرچند من رقیبی برایش محسوب نمی شدم چرا که خود رهام من و از میدان زندگیش بدر کرده بود اما به هر صورت عقل حکم می کرد احتیاط کند اگر خواهان او بود..
یاسمن میای اره..
از افکارم جدا شدم:ممنون مهرنوش ..به مامان بابا قول دادم امروز ناهار باهم باشیم..
مهرنوش با حالتی بچگانه لب برچید: نه یاسمن به خاطر من و رهام ..
از شنیدن نام رهام نتونستم پوزخندم و مخفی کنم..
رهام که تموم مدت در حالات چهره ام دقیق بود مهرنوش و مخاطب قرار داد : یاسان که میاد اما عزیزم به یاسمن خانم اصرار نکن شاید در جمع ما راحت نباشه و در معذورات قبول کنه..
بغض راه گلوم و گرفت اگر رهام می خواست کسی و تنبیه کند به بدترین شکل ممکن اینکار و انجام می داد و او رو می چزوند..
بدون توجه به یاسان و مهرنوش رو به رهام با بغض گفتم:ادم زنده وکیل وصی نمی خواد اگر تو در حضور من راحت نیستی بگو اما حق نداری به جای من حرف بزنی به جای من تصمیم بگیری..
یاسان کلافه و عصبی نگاهی به من و سپس به رهام انداخت: خواهش می کنم بس کنید..
رهام با اخم بی توجه به خواهش یاسان گفت: کی میخوای یاد بگیری به جای دلت با عقل فکر کنی منظور من..
در میون حرفش امدم : هر وقت تو یاد گرفتی خودت باشی و تظاهر به مرد متعصب و..
با صدای پرخشم یاسان حرفم ناتموم موند..
گفتم کافیه بریم یاسمن.. رهام بعد باید باهات صحبت کنم..
پس تکلیف دعوت ناهار چی میشه..
حرف مهرنوش دیگه خارج از استانه ی تحملم بود انگار کور بود و بحث و جدل ما رو ندید..
برگشتم و با چشمی تر گفتم:
تو برو عزیزم.. ناهار رهام پیش کش خودش..
با کشیده شدن دستم توسط یاسان بدنبالش با گامهای بلند کشیده شدم..
در تموم مسیر برگشت به هتل اشک ریختم و با خود تکرار کردم یعنی این من بودم یاسمن عاشق رهام پس چرا دیگه مثل گذشته نمی تونستم خوددار باشم و از کنار سردی و تلخی کلامش با صبوری بگذرم و باز به او زمان بدم..

بالاخره یاسان رضایت داد و دست من و رها کرد و روی نیمکتی در محوطه بیرونی هتل نشوند و خود در کنارم نشست با چند نفس عمیق سعی کرد بر خود مسلط شود با تسلط بر خود به طرفم برگشت..
یاسمن اصلا از تو انتظار نداشتم با رهام یکی به دو کنی تو به من قول دادی قوی باشی اینه نتیجه اعتماد من به تو..
با پشت دست اشکم و از گونه زدودم:
یاسان چی داری میگی.. من تموم تلاشم و کردم ندیدی.. اما او با اوردن مهرنوش , با گوشه کنایه هاش با ندیده گرفتن من با روانم بازی کرد مگه من چقدر می تونم خوداری به خرج بدم چقدر می تونم مقاوم باشم خب بالاخره می شکنم..اگر رهام مهرنوش و میخواد خب باهاش ازدواج کنه بخدا براش ارزوی خوشبختی می کنم اما چرا چشم تو چشمم میگه به خاطر فرار از ازدواج تحمیلی با من عقد کرد تا مهرنوش از صرافت علاقه ش بیوفته بعد می بینم که...
و هق هق گریه اجازه ادامه صحبت و از من گرفت..
یاسان خم شد و من و به طرف خود کشید و در اغوش نگه داشت..
چرا خودت و ازار میدی چرا یکبار برای همیشه مثل دوتا ادم عاقل و بالغ نمی شنید باهم در ارامش صحبت کنید.. من واقعا دلیل این همه بحث و جدلتون و نمی فهمم..
از اغو
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 96- رمان وقتی تو هستی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان وقتی تو هستی - رمانکده گلها 27 , قلبی خسته از تپیدن - رمان عطر نفسهاي تو , رمان ایرانی و عاشقانه وقتی تو هستی | *ZOHAL* کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمــــــان زیبــا , دنیای رمان , دنیای رمان - رمان تاوان بوسه های توmina-ava-98ia ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/24 تاریخ
کد :53942

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا