تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان وقتی تو هستی (فصل یازدهم)


با ورود به خونه مادرم با شتاب خودشو به من رسوند و با نگرانی که در چهره و نگاهش موج میزد مورد خطابم قرار داد..
کجا بودی.. چرا موبایلتو جواب نمی دادی..؟
هدیه رو پای مبل گذاشتم و خود روی کاناپه رها شدم و با اشاره به هدیه جواب دادم: رفته بودم این و پس بدم..
مامان که تازه متوجه هدیه پای مبل شده بود استفهام امیز نگاهشو به من دوخت..
ترجیح دادم حقیقت و بگویم.. کل ماجرای هدیه و ملاقاتم و با رهام برای مامان گفتم..
مامان با شنیدن ماجرا نگاهی عمیق به چشمام کرد..حالا می خوای باهاش چکار کنی..؟
در کاناپه جابه جا شدم..نمی دونم..شما میگید چکار کنم..
مامان شانه بالا انداخت:من دخالت نمی کنم اما کارت و درمورد ملاقات رهام به قصد پس دادن هدیه تایید نمی کنم..
اهی کشیدم.. مامان خسته ام .. نمی دونم رهام چه قصدی داره قرار بود که دیگه سر راهم سبز نشه اما حالا ..
مامان میون حرفم امد:عزیزم چرا دنبال دلیل میگردی شاید فقط خواسته روز تولدت و تبریک بگه..
کلافه نفسم و فوت کرد خدا کنه اینجور باشه.. و از جا بلند شدم..
لباس عوض کردی بیا پایین ناهار بخوریم..
بعد از ناهار تا عصر از خستگی به خواب رفتم..
شب با تولد کوچکی که مامان و بابا برام گرفتند و البته هدیه های چشم گیر انها حسابی غافلگیر شدم به طوری که برای ساعاتی اتفاقات ظهر و ملاقاتم با رهام و فراموش کردم..
شب موقع خواب به هدیه های تولدم که روی میز مقابل چشمم جا خوش کرده بودند چشم دوختم و با لبخندی خاطره ی تلخ و شیرین تولد بیست و یک سالگیم و در ذهن حک کردم..
هدیه ی بابا و مامان یه نیم ست طلا سفید بود و هدیه یاسان که بیشتر خوشحالم کرد یک گوشی گلکسی بود..در میون انها فقط یک هدیه همچنان باز نشده باقی مانده بود نمی دونم بالاخره ایا روزی می رسد که من دلم بخواهد بازش کنم یا برای همیشه علیرغم کنجکاویم جایش همون جا روزی میز باز نشده جلوی چشمام خواهد ماند...
مرداد ماه به پایان رسید و یک شهریور داغ از راه رسید هفته اول شهریور و با مامان و بابا به سفر زیارتی مشهد رفتیم و بعد از قریب به یک سال من بار دیگه در حال و هوای روحانی مشهد مقدس غرق شدم و تموم دل مشغولی ها و افکار غیر از معنوی و از یاد بردم...
سفر مشهد تاثیر خیلی خوبی بر روانم گذاشت به طوری که وقتی به پشت سرم نگاه می کنم می بینم یاسمن شیفته و بی قرار گذشته جاشو به یاسمن درون گرای مورد پسند خانواده داده.. یاسمنی که گرچه هنوز عاشق و بی قرار است اما با خویشتن داری که همان ارمغان سفر معنوی مشهد است بر خود و احساساتش سر پوشی از ارامش گذاشته..
صبح دهم شهریور با صدای موبایلم از خواب بیدار شدم بدون انکه نام و شماره تماس گیرنده رو نگاه کنم جواب دادم..
بله..
سلام خدمت دوست عزیزم..
صدای شاد و هیجان زده ارام خواب و از چشمام فراری داد و هوشیارم کرد..
سلام عزیزم خوبی..
مرسی تو خوبی..
ممنون عزیزم..
یه خبر خوب و یک درخواست خوب دارم اول می خوای کدومش و بشنوی..
در تخت نشستم و در هیجان ارام شریک شدم..
اول خبر خوب بعد درخواست..
صدای خنده ی ارام به گوشم رسید.. باشه پس اول خبر خوب عرضم به حضورت بیست و دوم شهریور ماه من و علی تصمیم گرفتیم یه عقد و عروسی مختصر بگیریم بعد به سفر ماه عسل بریم..
از شادی خبر ارام جیغی کشیدم..
وای ارام راست می گی .. خیلی خوشحالم کردی مبارکه..
ممنون عزیزم حالا نوبتی هم که باشه نوبته درخواستمه..
بگو عزیزم می شنوم..
ارام پس از مکث کوتاهی گفت: تو و رهام دعوتید هیچ عذر و بهونه ای هم قبول نمی کنم باید بیای به اقا اژدها هم بگو ..
زبونم بند امد مانند بار قبل نتونستم در شادی و هیجان ارام از شکست عشقیم حرفی بزنم..
ارام در سکوت من با شادمانی خندید.. ممنون عزیزم که قبول کردی ..به مامان گفتم یاسمن جای خواهر نداشته ام است.. باید زودتر بیایی تو کارا نظر بدی..
اهی کشیدم و زیر لب گفتم.. خوشبخت باشی من که سعی می کنم بیام اما رهام و نمی دونم اگر کارش اجازه بده میاد..
پس من منتظرم عزیزم نگران اجازه هم نباش علی با رهام تماس می گیره اجازتو میگیره..
نه .. نه صریحم حیرت ارام و در پی داشت..
چرا نه..
خدایا حالا باید چکار می کردم اگر علی با رهام تماس می گرفت بدون شک دروغم فاش می شد..
در استیصال نالیدم ..نه ارام خودم میام به رهام چیزی نگو..
کنجکاوی در لحن کلام ارام مشهود بود اما خوشبختانه سوالی نکرد..باشه عزیزم هر جور راحتی./
بعد از قطع تماس در تخت افتادم و به دعوت ارام فکر کردم دعوت ارام شاید فرصت دوباره ای می شد که من و رهام بار دیگه نقش زوج خوشبخت و تجربه کنیم..ایا این فرصت بوجود می امد..نمی دونم..
بدون انکه از افکارم نتیجه ای بگیرم از تخت جدا شدم و بعد از یک دوش برای صبحونه در اشپزخونه به مامان پیوستم..
با نشستن پشت میز مامان مقابلم نشست..
سلام مامان.. صبح بخیر..
سلام امروز که کلاس نداشتی چطور زود بیدار شدی..؟
برای خودم چای ریختم:با تماس ارام بیدار شدم..
ارام روشن و میگی..؟
در حال شیرین کردن چایم سر تکون دادم و افزودم: اره تماس گرفت برای بیست و دو شهریور دعوت کرد..
به چه مناسبت..؟
سر بلند کردم: مگه نگفتم با اقای صبوری همون که کارای انتقالیم و انجام داد قراره ازدواج کنه..
لبخندی بر لب مامان نشست: مبارکه.. نه نگفته بودی..
فنجون خالی و روی میز گذاشتم و ملتمس به مامان چشم دوختم:مامان شما که با رفتنم مشکلی ندارید..
مامان با لبخندی رضایت خود و اعلام کرد..
با اطلاع پدر و گرفتن رضایت او به قول یاسان بعد از گذر از هفت خوان رستم من و مامان از فردای انروز راهی خرید شدیم در عرض چهار روز هر روز صبح از خانه خارج شدیم و ظهر دست خالی و خسته به خونه برگشتیم مامان که از مشکلی پسندی من به ستوه امده بود التیماتوم داد یا امروز لباسی پسند می کردم و خریداری می کردم یا از فردا خودم به تنهایی باید مراکز خرید و گز کنم..
بالاخره التیماتوم مامان نتیجه داد و من روز پنجم یک لباس مشکی بلند بی استین یقه شل که تنها جلوه ی لباس کمربند پهن با سگک مربع بزرگ پر نگین ان محسوب می شد پسندیم و با تایید مامان خریدم..
بعد از ان به انتخاب مامان که در این امور خبره بود برای ارام هدیه ای خریداری کردم و با اذان ظهر به خانه برگشتیم..
هرچه به بیست و دوی شهریور نزدیکتر می شدم دلهره و ترسی ناشناخته بیشتر دلم و احاطه می کرد و من با خوداری سعی در پنهون کردن ان از نگاه خانواده داشتم بالاخره روز بیست و یک شهریور بی توجه به حال درونی من از راه رسید و من با امید به خدا با یاسان که قرار بود تا رشت همراهیم کند و بازگردد راهی رشت شدم...
با رسیدن به رشت تموم خاطراتی که در این شهر بارانی با رهام داشتم یکباره جلوی چشمم سبز شد ..گویا سالها از ان روزها گذشته.. روزهایی که چقدر از حالای من دور بودند روزهایی که در التهاب عشق می سوختم و دم بر نمی اوردم.. چه روزهایی بود ان روزها..
با صدای یاسان به خود امدم نگاهم و از مناظر جاده به یاسان دوختم..
فردای جشن اگر شد خودم میام دنبالت ..
ممنون لازم نیست با اتوبوس برمی گردم..
گفتم که اگر کاری پیش نیومد خودم میام..
ناچار در سکوت رضایت خود رو اعلام کردم..
با راهنمایی من یاسان مسیر خانه ی ارام و در پیش گرفت بعد از دقایقی اتومبیل در برابر خانه ی ارام متوقف شد و من با هیجانی غیر قابل وصف از اتومبیل پیاده شدم دیدن دوباره ی ارام بعد از قریب به هفت هشت ماه بهترین اتفاق این تابستانم بود..
قبل از اینکه زنگ در و بزنم در باز شد ابتدا صدای فریاد هیجان زده ارام و سپس خود ارام با شکل و شمایل متغیر با انچه که در ذهن داشتم مقابلم سبز شد در اغوش هم رفتیم و بی دلیل خندیدیم..
اگر صدای یاسان از پشت سرم نمی شنیدم شاید من و ارام ساعتها در همون وضعیت گذران وقت می کردیم..
از اغوش ارام جدا شدم قبل از انکه کلامی از باب معارفه یاسان و ارام به زبون بیاورم ارام با همون لحن پر شیطنت اشنایش یاسان و مخاطب قرار داد..
شما باید اقا یاسان باشید..؟
یاسان سر تکون داد: بله .. سلام..
ارام در ادامه یاسان و برانداز کرد و با لبخند که کم کم بر لب می نشوند رو به من کرد: ای بدجنس برادر به این خوش تیپی و کجا قایم کرده بودی .. و خود به حرفش خندید..
من هم خندیدیم اما یاسان با شرم سر به زیر به لبخند کوچکی بسنده کرد..
ارام که تازه به یاد اورده بود سد راه شده از مقابل در کنار رفت: سلام.. خیلی خوش امدید.. بفرمایید..
یاسان چمدان کوچکم و بدستم داد:من رفع زحمت می کنم.. سلام برسونید.. پیشاپیش هم تبریک میگم..
ارام اخم کرد: کجا .. نه اقا یاسان من اجازه نمیدم بفرمایید , تو رو خدا..
یاسان سر تکون داد: تعارف نمی کنم کار دارم و گرنه خوشحال میشدم..
ارام که گویا تازه مطلبی و به یاد اورده بود بااخم نگاهم کرد: یاسی پس چرا اقا اژدها نیومد..
در چهره ی بهت زده یاسان در میون حرف ارام امدم: بعد در موردش صحبت می کنیم..
خوشبختانه ارام پیگیر نشد بار دیگه یاسان و مورد خطاب قرار داد: اقا یاسان بخدا ناراحت میشم ساعتی در خدمت باشیم تا شما هم رفع خستگی کنید بعد اجازه دارید به تهران برگردید..
با حضور ارمان برادر ارام و اصرار او یاسان به اجبار وارد شد و بعد از ساعتی حضور در میون خانواده مهربون و صمیمی ارام و اشنایی با انها بالاخره رشت و به قصد تهران ترک کرد..
با رفتن یاسان من و ارام در اتاقش هر دو روی تختش افتادیم ..در سکوت من ارام رشته کلام و بدست گرفت: نمی خوای در مورد رهام حرفی بزنی.. همه چیز روبراهه..؟
باز دروغ ..باز فریب بهترین دوستم مگه چاره ای دیگه ای هم داشتم..درگیر با حس بدی به حرف امدم..
نتونست بیاد کار داشت معذرت خواهی کرد ..
ارام به طرفم برگشت و در چشمای غمگینم دقیق شد: یاسی تو داری راستشو به من میگی مگه نه..؟
به زحمت بغضم و خوردم و نگاهم و از چشمای ارام دور نگه داشتم:معلومه که راست میگم.. برای تغییر مسیر صحبت دست بردم و دسته ای از موهای بلوند شده ی ارام و بدست گرفتم و با لبخندی کاملا مصنوعی گفتم..
چه بهت میاد..
ارم خندید و در میون خنده گفت : واقعا علی هم می گفت من فکر کردم داره خود شیرینی میکنه..
ضربه ای به بازوی ارام زدم: ای بد ذات .. وای به حالت اگه علی و اذیت کنی..
و هر دو انگار هیچ غمی در دل نداریم با صدای بلند خندیدیم..
بعد صرف شام در میون خانواده مهمون نواز ارام بار دیگه به اتاقش رفتم و ارام با پچ پچ کردن با علی و من با فکر به رهام و عشق بر باد رفته ام شب و سپری کردیم..
با اغاز روز بیست و دوی شهریور ارام در دلهره و من با اشتیاق برای صبحونه به جمع مریم خانم و ارمان پیوستیم بعد از خوردن صبحونه ای مختصر هرکدوم کاری به عهده گرفتیم من و ارام در اتاق مشغول جمع کردن وسایل مورد نیاز خود شدیم قرار بر این بود ساعت یک بعد از ظهر ارام راهی ارایشگاه شود و من چون کار کمتری نسبت به عروس داشتم ساعت چهار بعد از ظهر به او ملحق شوم..
بعد از اماده کردن وسایل مختصرم به ارام پیوستم و در حینی که او را به ارامش دعوت می کردم به او کمک کردم..
وقت ناهار گویا دلهره و استرس ارام به من هم منتقل شده بود بدون انکه به بشقابم دست بزنم با تشکر از میز فاصله گرفتم مریم خانم با نگاهی به بشقاب دست نخورده ی من و ارام کلافه سر تکون داد..
چرا ناهار نخوردید شما دوتا..؟
در بی اعتنایی ارام من با لبخندی بر لب پاسخ دادم..ممنون صبحونه دیر خوردیم فعلا میل نداریم..
ارمان با چهره ی متبسم و دلپذیرش نگاهم کرد: شما که صبحونه هم نخوردید..
شانه بالا انداختم.. تعارف نمی کنم.. ممنون..
به محض خروج از اشپزخانه صدای زنگ در ارام و با شتاب به سوی در کشوند صداشو از حیاط که با علی گفتگو می کرد می شنیدم..
سلام علی.. من خیلی دلهره دارم..
سلام عزیزم ..چرا اینجوری شدی..
نخند علی خب دلهره دارم.. میگم نخند..
باشه عزیزم نمی خندم.. حالا به من بگو چرا دلهره داری..
نمی دونم.. چرا دیر کردی ناهار منتظرت بودم..
عمه و امیر امدند دیگه نتونستم بیام..
با گشوده شدن در از جا بلند شدم.. ارام بدنبالش علی وارد خونه شدند.. در سلام پیش دستی کردم و علی صبوری و متوجه حضورم کردم..
سلام..
علی سر بلند کرد و با دیدن من لبخند پر نگی برلب نشوند.. سلام یاسمن خانم.. خیلی خوش امدید..
ممنون.. تبریک میگم.. وبا اشاره به ارام که شانه به شانه ی او ایستاده بود افزودم: انتخاب خوبی کردی..
علی خوشحال دست دور شانه ی ارام انداخت و با مزاح گفت: متشکرم..در نبود شما دوستتو فریب دادم و مال خود کردم..
خندیدم..
ارام خودش و لوس کرد و بیشتر در اغوش علی جا شد..
علی چی میگی..
در میون حسهای حسرت و شادی با لبخند سر به زیر انداختم و باز به رهام فکر کردم رهامی که بلد نبود من و لوس کند بلد نبود ناز و نوازش کند شاید هم بلد بود و برای من خرج نمی کرد اهی از حسرت کشیدم..
با صدای علی از افکارم جدا شدم: دیشب که ارام گفت شما امدید خیلی خوشحال شدم بهر صورت شما بیشتر از یک دوست برای ارام ارزش دارید برای همین وظیفه خودم دیدم بابت حضور شما عیلرغم درگیری کاری رهام و نبود او از رهام تشکر می کنم و با مکثی کوتاه ادامه داد:از شما هم تشکر کنم ممنونم که ارام و شاد کردید و البته مرا..
خوشبختانه با امدن مریم خانم و ارمان و گرم شدن بازار سلام و احوالپرسی انها, علی و ارام متوجه ی چهره ی مات و مبهوت من نشدند..
با نشستن همه روی مبل های گرداگرد اتاق سعی کردم با تسلط به خود با ارامش برخورد کنم..
ساعتی بعد ارام در میون بدرقه ی من و مادر و برادرش با علی راهی ارایشگاه شد..
تا ساعت چهار من پای حرفهای مریم خانم که بیشتر جنبه درد و دل داشت نشستم مریم خانم بی توجه به این روز مهم در زندگیش از نبود اقای روشن از جای خالی او از دلتنگی خودش گفت و من و در غم خود شریک کرد شاید اگر حضور ارمان نبود مریم خانم جشن ازدواج دخترش و از یاد می برد و در خاطرات خود غرق می شد..
یاسمن خانم اماده بشید که بریم ارایشگاه..
به مریم خانم اشاره کردم: پس مریم خانم چی..
مریم خانم لبخندی بر لب نشوند : عزیزم تو برو.. الان دیگه مهمونا از راه می رسن من باید تو خونه باشم..
بیشتر جنبه تعارف گفتم : اگر کاری هست من بمونم..
مریم خان دستش و بر گونه ام گذاشت: نه دخترم برو به سلامت ارمان منتظره..
در سکوت به اتاق رفتم و ساک کوچک لباس و باقی لوازم رو بدست گرفتم و از اتاق خارج شدم و با ارمان خانه رو به قصد ارایشگاه ترک کردم..
در اتومبیل با سرعت کمی که ارمان در پیش گرفته بود فرصت کردم به مناظری که اروم اروم از برابر چشمای نمناکم فرار می کردند نگاه کنم.. شاید ارمان حس و حالم و متوجه شد که سکوت و شکست..
یاسمن خانم بابت چی ناراحتی..؟
نگاهش کردم چه پسر فهیم و متوجهی در نظرم امد.. چه باید می گفتم در ادامه دروغ و نقشی که پیش گرفته بودم لبخند تلخی بر لب نشوندم..
هیچی.. بیشتر دلتنگم دلتنگ روزهای که اینجا بودم روزهای اینجا و خاطرات اینجا شاید بهترین لحظات عمرم و رغم زدند...
ارمان شنونده خوبی بود شاید این ویژگی و مدیون کارش بود تا جایی که من خبر داشتم روانشناسی خونده بود و در حال حاضر در یه کلینیک خصوصی مشغول بکار بود چقدر دلم می خواست ان لحظه در مورد حسم و رهام برایش بگویم اما لب فرو بستم و این کار به وقت دیگه البته اگر پیش می امد موکول کردم..
با توقف اتومبیل نگاهم و بار دیگه به ارمان دوختم..ممنون زحمت کشیدی..
ارمان شانه بالا انداخت.. وظیفه دوستی ایجاب می کرد.. البته اگر شما دست دوستی من و رد نکنید..
لبخند زدم..مایه مباهاتم میشه دوستی با شما..
ارمان سر تکون داد: من بیشتر..
بار دیگه تشکر کردم قبل از پیاده شدن از ماشین با خواندن نامم متوقف شدم به طرف ارمان برگشتم..
کارت تموم شد تماس بگیر میام دنبالت..
سر تکون دادم..ممنون و از ماشین پیاده شدم ارمان تا داخل شدن من منتظر موند با ورودم به سالن خانم جوان و اراسته ای به استقبالم امد..
سلام عزیزم شما همراه ارام هستید؟
دستش و فشردم.. بله واسه ساعت چهار بعد از ظهر وقت داشتم..
خانم که خودشو لاله معرفی کرد من و به اتاقی راهنمایی کرد ساکم و روی صندلی گذاشتم و خود به طرف لاله خانم برگشتم..
ارام کارش تموم نشده..؟
لاله خانم سر تکون داد: نه هنوز مونده.. و با مکث کوتاهی افزود: خب اگر اماده باشی بشین شروع کنم..
مانتو شالم و در اوردم و روی ساک گذاشتم و خود روی صندلی که لاله خانم اشاره کرد در برابر یک اینه بزرگ نشستم..
لاله خانم رو پشت سرم در اینه دیدم..
خب عزیزم رنگ موهات که خوبه صورتتم که مشخصه تازگی اصلاح شده میریم واسه ارایش مو و صورت..اگر ایده ای نداری کار و به خودم واگذار کن قول میدم در نهایت راضی باشی..
با تایید من لاله خانم دست بکار شد با سرعت و مهارت ابتدا موهامو پیچوند سشوار زد اسپری زد دوباره سشوار کرد زمان گرفت دوباره یه دور دیگه اسپری براقی زد و باز سشوار..انقدر در افکار خودم غرق شدم که متوجه نشدم چه مدت زمانی روی ارایش موهام کار کرد زمانی به خود امدم که موهام باز شده با پیچ و تاب هایی مرتب و یکنواخت روی شانه هام لغزیدند.. با رضایت و اشتیاق به موهای پیچ دار براقم دست کشیدم لاله خانم در اینه لبخندی بر لب نشوند و موهام و به طرف بالا برد و یه نیم تاج ساده و کوچک رو کناره ی سرم بالای گوش چپم نشوند..
چطوره عزیزم..
در اینه نگاهش کردم.. متشکرم در عین سادگی شیک و تمیزه..
لاله خانم چشمکی زد: کاری می کنم عروس از سکه بیوفته.. البته حرفش بیشتر جنبه مزاح داشت خندیدم..
نه تو رو خدا ارام و به جون من نندازید..
لاله خانم خندید با خواباندن تکیه گاه صندلی راحتی و تسلط بیشتری روی صورتم پیدا کرد..
فقط لطفا ارایشم زیاد نشه.. لاله خانم با گفتن چشم کارش و شروع کرد در تموم مدتی که دست لاله خانم روی صورتم در حرکت بود من چشم بسته بودم و به امشب فکر می کردم حالا که فکر می کردم با صداقت اعتراف می کنم دوست داشتم رهام هم باشد حضورش و حمایت بی دریغ و به قول خودش بی دلیلش مایه ی دلگرمیم بود.. افسوس که نبود..
با صدای لاله خانم که پایان کار خود و اعلام کرد در صندلی نشستم و در برابر اینه چشم باز کردم و یاسمن زیبا و متفاوت از یاسمن ساده ی همیشه دیدم یعنی این من بودم ..
با صدای لاله خانم به خود امدم دل از یاسمن اینه کندم و به طرف لاله خانم برگشتم..
من که از کارم راضی هستم امیدوارم تو هم راضی باشی..
لبخندی بر لب نشوندم..متشکرم خیلی عالیه.. فقط فکر نمی کنید کمی ارایشم پر رنگ باشه..
لاله خانم دقیق براندازم کرد و در ادامه شانه بالا انداخت: نه عزیزم من با توجه به خواسته خودت بیشتر از رنگهای ملیح و سرد استفاده کردم تا جیغ نشه..
بار دیگه در اینه خودمو برانداز کردم و در نهایت با لبخندی که بر لب نشوندم خیال لاله خانم و از بابت کارش اسوده کردم.. با کمک لاله خانم لباسمو به تن کردم لاله خانم زیپ بلند پشت لباسم و بست و خود با نگاهی حاکی از رضایت و تمجید براندازم کرد..
در اینه گوشواره های بلند لوزی شکل سفیدم و یک زنجیر خیلی ظریف سفید به خود اویختم..
از مقابل اینه برخاستم و با نگاهی به ساعت که شیش و نیم عصر و نشون میداد رو به لاله خانم گفتم: می تونم برم سالن عروس..
لاله خانم با نگاهی به ساعت رضایت خود و اعلام کرد و خود پیشاپیش من براه افتاد بعد از خروج از اتاق و گذر از یک هال مربع شکل نسبتا بزرگ وارد سالن بزرگ عروس شدیم...
با دیدن ارام که تقریبا او هم اماده شده بود به طرفش رفتم و با خواندن نامش او رو متوجه خود کردم..
ارام زیبا که اکنون در لباس سفید عروس باشکوه به نظر می رسید با فریادی حاکی از هیجان به سویم امد..
در برابر هم ایستادیم و همدیگه رو برانداز کردیم در اخر این من بودم که به حرف امدم..
مبارکه عزیزم بی نهایت قشنگ شدی..و با چشمکی با شیطنت افزودم: خوش بحال علی تا اخر شب طاقت بیاره خوبه..
ارام لبخند شرمگینی بر لب نشوند و سر به زیر اروم گفت: یاسی نگو...
خندیدم و در میون خنده گفتم:خدا از دلت بشنوه..
ارام سر بلند کرد و با نگاهی ستودنی براندازم کرد: ای بد ذات تو که قشنگتر شدی و با لمس موهای پیچ و تاب دار براقم و گواشواره ی بزرگم چشمکی زد: اوه ببین چکار کرده جای اقا اژدها خالی بیاد درسته قورتت بده..
لبخند زدم اما یک لبخند تلخ ..
ارام بی توجه به سکوت یکباره من در برابر چشمای غمگینم چرخی زد:لباسم چطوره..؟
سر تکون دادم: مثل خودت عالی..
با صدای ارایشگر که ارام و صدا کرد ارام رفت و من روی تک صندلی در گوشه ی سالن نشستم و خودم و در لباس سفید و با شکوه عروس مجسم کردم و اه حسرت کشیدم..
با صدای ارام به خود امدم :یاسی تماس گرفتم حالا علی میاد دنبالم.. برای تو هم نمی دونم چی می گفت که تماس قطع شد فکر کنم قراره ارمان بیاد دنبالت..
سرتکون دادم: اره عزیزم می دونم..حسابی شرمنده ارمان شدم..
ارام دستش و بر بازوی برهنه ام گذاشت: این حرف و نزن عزیزم.. من یک دنیا ممنون توئم .. یه اعترافی می کنم اما به علی نگو اخه یه ریزه حسوده.. من بیشتر ازینکه از عروس شدن و جشن ازدواجم هیجانزده باشم بابت دیدن و حضور تو هیجان دارم..
بلند شدم و با احتیاط ارام و در اغوش گرفتم.. کاری نکردم عزیزم باید می امدم چون تو تنها خواهر و دوست من هستی..
با صدای اعتراض پری خانم ارایشگر ارام که می گفت حواسم به ارایش و لباس عروس باشد از ارام فاصله گرفتم..
ارام ریز خندید و اروم زیر لب گفت:چرت میگه رفتیم بیرون اجازه داری قبل از علی بغلم کنی..
خندیدم و ضربه ی به بازوی ارام زدم: ای بدذات.. خودشیفته..


با صدای زنگ سالن با تشکر از پری خانم و لاله خانم از سالن عروس خارج شدیم من در ابتدا به اتاق رفتم و با پوشیدن پانچویی تیره و شالی حریر مشکی با در دست داشتن ساک کوچکم به ارام ملحق شدم..
ابتدا ارام خارج شد و من به خاطر سر و ظاهر ارایش شده ام سر به زیر بدنبالش از سالن ارایشگاه خارج شدم..
صدای علی به گوشم خورد..
چیه.. پسر اروم باش.. خوردیش..
و صدای خنده ی بلند ارام و بعد اعتراضش به علی: علی ول کن بنده خدا و بزار به کارش برسه..
علی در میون خنده گفت: چه کاری خانم مگه دید زدن هم شد کار..
اینها چه می گفتند طرف خطابشون که بود ایا ارمان سر به زیر و نجیب اینقدر گستاخ شده که در برابر نگاه خواهر و دامادشون براندازم می کرد..
از شرم و خجالت عرق بر پیشونیم نشست ترجیح دادم همونطور سر به زیر بمونم ولی نگاهم در نگاه ارمان نیوفتد..
شخصی در برابرم ایستاد بوی عطر دلپذیرش که از شانه های پهنش در مشامم نشست من و فقط یاد یک نفر انداخت نه خدایا این عطر فقط متعلق به یک نفر بود عطری که سرد بود و تلخ...
سر بلند کردم و در بهت و حیرت رهام و شیک و اتو کشیده با نگ
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 96- رمان وقتی تو هستی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان وقتی تو هستی - رمانکده گلها 27 , رمان هیچکی مثل تو نبود - رمانکده گلها 27 , 110- رمان گل عشـــق من و تو - رمــــان ...... رمان ...... رمــــان , رمــــــان زیبــا , دنیای رمان , رمان فا | بهترین سایت رمان فارسی ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/24 تاریخ
کد :53930

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا