تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان وقتی تو هستی (فصل دوازدهم)



این حرف دیگه خارج از باورم بود شرمنده لب گزیدم و سر به زیر انداختم..
با صدای ارام به ناچار سر بلند کردم..
یاسی چرا این همه اشاره می کنم نمیای..
نگاهم به چشمای ملتمس رهام افتاد نگاه پر خواهش رهام کافی بود که من مصمم رو به ارام بگویم: نه ارام می دونی که اهل رقص نیستم و با اشاره به رهام افزودم در ضمن اقا اجازه نمیده..
ارام خندید و در میون خنده گفت: ای شوهر ذلیل بیچاره از من یاد بگیر..
حضور علی ادامه حرف و از ارام گرفت..
رهام با خنده رو به علی گفت : دیر رسیدی رفیق ذکر خیرت بود...
علی دست دراز کرد و ارام و در سینه نگه داشت و با مزاح گفت: عزیزم باز چشم من و دور دیدی شیطونی کردی..
ارام با عشوه و ناز بوسه ای بر گونه ی علی زد.. باور نکن عزیزم این دوتا حسودن نمی تونن خوشبختی ما رو ببینند..
علی ارام و بیشتر در اغوش فشرد..
رهام زیر لب گفت :ای زن ذلیل بیچاره..
علی شنید و در میون خنده گفت: از افتخارات منه رفیق.. بعد از مکثی کوتاه مسیر صحبت و عوض کرد..
راستی رهام پسر عمه امیر یادت هست همونکه تابستانها می امد خانه ی ما..
رهام تایید کرد:اره چطور..
علی ادامه داد:سراغتو گرفت وقتی گفتم تو هم هستی خوشحال شد..
چه خوب اتفاقا خیلی دوست دارم ببینمش..
علی به میزی دورتر از ما اشاره کرد انجا نشسته اگه مایلی باهم بریم..
رهام نگاهم کرد..
من لبخندی بر لب نشوندم: برو عزیزم..
رهام عمیق نگاهم کرد و زیر لب زمزمه کرد:زود میام عزیزم..و همراه علی به ان سوی سالن رفت..
با دور شدن اندو ارام با شیطنت چشمکی زد: بریم یاسی تا زندانبانت نیومده فرار کنیم..
خندیدم ..تو برو عزیزم من از اینجا نگات می کنم و برات کف میزنم...
ارام پذیرفت: باشه عزیزم در ضمن از خودت پذیرایی کن و با اشاره به میوه و شیرینی روی میز افزود: باور کن اینا دکور نیست .. و لحظه ای بعد در میون جمعیت وسط سالن گم شد..
با صدای خانمی که من و به نام می خواند نگاه از شلوغی وسط سالن گرفتم نگاهم به خانمی مسن که با چهره ای متبسم براندازم می کرد افتاد..
سلام عزیزم.. ببخشید در مورد شما کمی کنجکاوی کردم فهمیدم دوست ارام جان هستید از تهران امدی و مثل ارام جان پرستاری می خوانی و با نگاهی به انگشت بی انگشترم زیر لب گفت: و مجرد هستی...
در حینی که از پشت میز بلند می شدم فکر کردم این گفت مینا خانم است یا خانم مارپل..
سلام خانم بله دوست ارام هستم بفرمایید..
من عمه ی علی.. و با مکثی کوتاه افزود:مینا سعادت هستم
دست دراز شده ی خانمی که اظهار داشت عمه ی علی است فشردم: خوشبختم..
مینا خانم لبخندی زد: من هم همینطور..
به صندلی مقابلم اشاره کردم: بفرمایید..
مینا خانم سر تکون داد :نه عزیزم باید برم فقط یه عرض مختصر داشتم..
و در سکوت من مینا خانم افزود:من و تک فرزندم امیر ساکن تهران هستیم از ابتدای جشن چشمم دنبالت بود حالا که دورت خلوته خیلی مشتاقم تو رو با امیر اشنا کنم..
با چشمایی گشاد شده نگاهش کردم چرا..؟
مینا خانم خوشحال سر بلند کرد و در حینی که گوشه اطراف سالن و از نظر می گذراند گفت: برای یک امر خیر..
و قبل از انکه من از بهت خارج شوم و حرفی بزنم مینا خانم گمشده ی خود رو یافت و او را با اشاره و صدا کرن اسمش به میز ما فراخواند..

جرات نگاه کردن به مسیری که مینا خانم می نگریست نداشتم سر به زیر دنبال جمله ای می گشتم که مینا خانم و از صرافت معرفی من با پسرش بندازد..
متاسفانه قبل از اینکه اقدامی کنم حضور دو مرد و در برابر خود حس کردم..همچنان سر به زیر با دهانی قفل شده فقط شنونده ی صحبتهای مینا خانم شدم..
امیر جان این همون دختر خانمی است که در موردش صحبت کردم..
سکوت من گویا مجالی بود برای جولان بیشتر مینا خانم.. امیرجان همونطور که گفتم یاسمن خانم هم ساکن تهران است و مثل ارام جان دانشجوی پرستاری است..
بهت و حیرتم به بی نهایت رسید..
با شنیدن صدای محکم مرد جوان لرزه ای بر وجودم مستولی شد.. سلام یاسمن خانم.. شرمنده در شب جشن ازدواج دوستت مزاحم شدیم..
و صدای مینا خانم :ای امیر جان چه مزاحمتی ما که قصدمان خیر است..و با مکثی کوتاه افزود: یاسمن جان خانواده حضور ندارند با انها اشنا شویم..
در استیصال کامل سر بلند کردم قبل از اینکه زبون بچرخونم نگاهم در دو چشم برزخی تیره قفل شد..رهام و دیدم که شانه به شانه پسر مینا خانم ایستاده بود از ترس حتی سر نچرخوندم چهره ی امیر و ببینم فقط رهام و دیدم که به خشم و تعصب به طرفم امد و با یک حرکت شتابزده من و به سینه اش چسبوند..و صدای بلند خش دارش: امیر مینا خانم چی میگه..داره از زن من خواستگاری می کنه..؟
بعد از مدتها من باز صدای اهنگین قلب رهام و شنیدم نوایی که ان لحظه محکم و ناموزون میزد..
صدای عذر خواهی امیر و مینا خانم هم باعث نشد من از لذت شنیدن نوای بی قرار قلب رهام غفلت کنم..
با عزیمت مینا خانم و پسرش من با ترس و دلهره از سینه ی رهام جدا شدم و سر به زیر روی صندلی نشستم..
جرات انکه سر بلند کنم و در نگاه پر خشم رهام نگاه کنم نداشتم ترجیح دادم در سکوت سر به زیر منتظر طوفان باشم.. انتظارم طول نکشید که طوفان خشم رهام اغاز شد..
وقتی با یه من ارایش و با شال و یقه ی باز و گوشواره ی و زنجیرگردن وسط سالن خودتو تو چشم هر مرد و نامردی تابلو می کنی نتیجه اش میشه این..که دوست دوره ی نوجوونی خواستگار زن ادم بشه..
سر بلند کردم و با صدای که انگار از ته چاه درمی امد گفتم: من زن تو نیستم..
رهام پوزخندی زد و کلافه دستی به موهاش کشید..
نه نیستی حتما خیلی ناراحتی مجلس خواستگاریتو خراب کردم اره..؟قبل از انکه حرف بزنم رهام انگشتش و به لب زد : ساکت باش یاسمن دیگه نمی خوام صداتو بشنوم اگر خروس بی محل شدم فقط برای حفظ ابروم بود که فردا یکی مثل علی نگه ا مگه یاسمن زن رهام نبود پس چی شد زن پسر عمه ی فرصت طلب ما شد..و با مکث ادامه داد: رفتیم تهران اجازه داری تماس بگیری و بگی من و رهام از هم جدا شدیم و حالا یک دختر ازاد هستی که می تونی به پیشنهاد خواستگاری امیر اقا فکر کنی.. فهمیدی ..
چشمم تر شد نه از فریاد رهام از پیشکش کردن راحت من.. که چون عروسکی بی جان در اختیار رهام بودم گاهی او دلش می خواست و عروسکش رو لوس می کرد و گاهی از او منزجر می شد و راحت بدون هیچ گونه وابستگی به هر کسی پیشکش می کرد.. حرف نزدم با سر سختی بغضم و قورت دادم و از پشت میز بلند شدم و بدون انکه مقصدی داشته باشم از میون میزها گذشتم و با پا گذاشتن در محوطه بیرون تالار تازه احساس کردم چقدر کمبود اکسیزن داشتم...
روی اولین نیمکت رها شدم و اجازه دادم چشمام مثل اسمون این شهر بارانی شود و ببارد..
شاید یک ساعت شاید بیشتر روی نیمکت نشستم و اشک ریختم می دیدم برخی از مهمونها با ظرف شام بیرون می امدند و در خلوتی می نشستند اما من ان لحظه از همه چیز سیر بودم از شام از اشک از عشق و در نهایت از رهام, رهامی که هر وقت به نبود و دوریش عادت می کردم او خود برای اطمینان از اسیر بودن عاشق دلخسته اش پا پیش می گذاشت ..
یاسمن پاسو بریم..
صدای طلبکارانه ی رهام رشته افکارم و پاره کرد نگاهش نکردم ..
رهام عصبی بار دیگه گفت: میگم پاشو بریم.. از ارمان کلید می گیرم میریم خونه وسایلت و جمع می کنی باهم برمی گردیم تهران..
خالی از هر حس سر بلندکردم :من باتو بهشت هم نمیام.. خودت تنها برو...
کلافه کنارم نشست :یک ساعت و نیمه اینجا نشستی من و نگهبانت کردی کافی نیست..بریم خداحافظی کنیم تا دیر نشده راه بیوفتیم..
در نیمکت جابه جا شدم و از او فاصله گرفتم :چرا دست از سرم برنمی داری هان من نمیام خودت تنها برو..
رهام عصبی بازومو کشید و نگاهم و در برابر خود قرار داد: مگه خودت اینطور وانمود نکردی من و تو باهم هستیم چطور می تونم بدون تو برم..
خشم رهام باعث نشد کوتاه بیام با صدای بلند گفتم:من غلط کر....
و قبل از انکه جمله ام کامل شود دست رهام روی دهانم نشست و چشماش که با حالتی خاص روی صورتم می چرخید: می دونی که روش دیگه ای هم برای بستن دهانت بلدم پس حرف بی خود نزن که به نفعت نیست..
با خشونت دستش و از روی دهانم برداشتم.. حالم ازت بهم می خوره.. از زورگویی هات ,از تعصب مسخره ت ,از حساسیت های بی موردت..
اگر خارج شدن مهمونها و هیاهوی انها نبود شاید رابطه ی من و رهام برای همیشه به اخر خط می رسید..
از فاصله ی دور مریم خانم و ارمان و دیدم که به طرف ما می امد دستی بر گونه و زیر چشمام کشیدم و صدای زیر لبی رهام شنیدم: یاسمن هرچی هست فقط بین ما باشه خواهش می کنم تو بوق و کرنا نکن..
حرفی نزدم در برابر چشمای نگران مریم خانم و ارمان از نیمکت جدا شدم..
عزیزم کجا بودی دو ساعته داریم دنبالت می گردیم..
در اغوش باز مریم خانم فرو رفتم و در اغوش مادرانه اش گفتم: معذرت می خوام هوای سالن گرم و گرفته بود با رهام امدیم کمی هوا بخوریم..
مریم خانم من و از اغوشش جدا کرد و با نگرانی در چهره ام دقیق شد:رنگ و روت هم پریده..برو خونه استراحت کن..و در ادامه رو به رهام گفت: شرمنده پسرم شما یاسمن جون و ببر خانه استراحت کند ما تا یکی دو ساعت دیگه بر می گردیم..
رهام لبخندی زد: نه متشکرم دیگه باید راهی بشیم..
مریم خانم اخمی کرد: هرگز اجازه نمیدم تو این وقت شب با بی حالی یاسمن جون راهی شوید..
ارمان در ادامه صحبتهای مادرش افزود: اقا رهام یک شب هزار شب نمی شود یه امشب و در کلبه ی ما بد بگذرونید..
رهام اهی کشید و برای کسب تکلیف به من نگاه کرد و من فقط برای فرار از همسفری در این وقت شب رو به مریم و ارمان گفتم: ممنون من هم ترجیح میدم امشب رشت باشم..
مریم خانم بار دیگه در اغوشم کشید: خوشحالم می کنی عزیزم.. خونه ی خودته..
بوسه ای بر گونه ی مریم خانم زدم و از اغوشش جدا شدم..
ارمان کلید خونه رو به رهام داد:بفرمایید..
رهام در استیصال کلید و گرفت..
برای بدرقه ی ارام همراه ارمان و مریم خانم راهی شدم ارام با دیدن من از حلقه ی مهمونها خود را رها کرد و در برابر ما ایستاد..
و در حالی که دست در بازوی علی حلقه می کرد رو به من گفت: ای کلک اخر مهمونی با رهام کجا جیم شدی..
پوزخند زدم :همین دور و اطراف بودیم..
ارام چشمکی زد:خوش گذشت..؟
تصورات ارام دلم را فشرد بزحمت با بغضم کلنجار رفتم که نشکند و دقایقی دیگر ابروداری کند..
در سکوت من ارام خندید: باشه عزیزم نگو..
لبخندی محو بر لب نشوندم: باز تبریک میگم ..
علی میون حرفم امد: بابت شادی ارام یک دنیا ممنونتون هستم..
سر تکون دادم: کاری نکردم وظیفه ی خواهری بود و در اغوش ارام رفتم و برایش ارزوی خوشبختی کردم..
دقایقی بعد با اشک و لبخند ارام و برای شروع یک فصل جدید در زندگی بدرقه کردم..
خیلی وقته رفتن به چی اینطور زل زدی بریم خونه.. و پانچوم و روی شانه ام گذاشت..
اهی کشیدم و در سکوت بدنبال رهام راهی شدم..
در طول مسیر به جز مواردی که راهنمای مسیر بودم هیچ حرف دیگه ای به زبان نیاوردم..
وقتی رهام اتومبیل و در مقابل خونه ی ارام متوقف کرد بدون تعلل پیاده شدم رهام بعد از پارک اتومبیل کنارم امد و در رو باز کرد و اجازه داد ابتدا من وارد شوم.. در سکوت هردو حیاط و طی کردیم و وارد خونه شدیم...در خونه هم سکوت میون ما ادامه داشت من راه اتاق ارام و در پیش گرفتم و رهام روی کاناپه افتاد..
با ورود به اتاق در و بستم و به سختی زیپ پشت لباسم و باز کردم و با شتاب یک بلوز و شلوار تابستانه ی صورتی که معمولا موقع خواب می پوشیدم به تن کردم و بعد از پاک کردن ارایش و جدا کردن نیم تاج در تخت رها شدم..
گرسنگی و افکار ازار دهنده خواب و از چشمام فراری داده بود خیره شده به سقف به جشن ازدواج بهترین دوستم که به بدترین شکل ممکن برایم سپری شد فکر کردم.. و عذاب کشیدم..
با صدای در چشم از ان نقطه ی کذایی برداشتم و به رهام که در استانه در ایستاده بود نگاه کردم..
گرسنه نیستی..؟
ملحفه رو تا زیر چونه ام بالا کشیدم و سوال رهام و بی جواب گذاشتم..
رهام اهی کشید و از درگاه در کنده شد و پا بدرون اتاق گذاشت..
با ورود و نزدیک شدن رهام با شتاب در تخت نشستم..
رهام از عکس العمل شتابزده من لبخند تلخی زد و در جای خود ایستاد..
من کجا بخوابم..؟
بالاخره بعد از مدتی سکوت لب باز کردم: نمی دونم..
رهام به پای تخت من اشاره کرد : اجازه میدی پای تخت بخوابم.. البته مجبورم..
به فضای پایین تخت نگاه کردم..
اگر مجبوری بخواب...
رهام که گویا منتظر اجازه ی من بود کت و کرواتش و دراورد و پایین تخت رها شد متکای اضافه ی روی تخت و کنار سرش گذاشتم رهام با لبخندی متکا رو زیر سر گذاشت و چشم برهم نهاد..
من هم بعد از خاموش کردن چراغ اتاق بار دیگه روی تخت دراز کشیدم..
بعد از دقایقی این پهلو و ان پهلو شدن و تلاش بیهوده طاقباز شدم و از پنجره ی روبرو حیاط تاریک و تماشا کردم..
خوابت نمی بره..؟
گویا تکون های من و صدای تخت خواب رهام و خراب کرده بود..
در بی جوابی من رهام بار دیگه زبان باز کرد:چته..؟چرا نمی خوابی ..؟به خاطر منه..؟ می خوای برم بیرون بخوابم..؟
نگاهم و از پنجره گرفتم.. نه به خاطر شما نیست..
صدای زیر لب رهام و به سختی شنیدم:از کی شدم شما..؟
سکوت بار دیگه در اتاق حکمفرما شد در نهایت این رهام بود که سکوت و شکست: یاسمن چته..؟من اگر حرفی زدم اگر بد شدم اگر تلخ شدم به خاطر تو بود چرا نمی خوای درک کنی..
سکوت بیشتر رو جایز ندیدم: چی رو باید درک کنم هان..؟ مگه تو چیزی گفتی.. فقط امر و نهی می کنی.. من هم که..
میون حرفم امد: یاسمن بعضی حرفها قابل گفتن نیست باید حس کرد باید فهمید..
ظرفیت امشبم پر بود دیگه حوصله ی بحث و جدل تازه نداشتم ترجیح دادم سکوت اختیار کنم و باقی شب و در ارامش سپری کنم..
رهام از سکوتم بهره برد:می دونم از من ناراحتی.. شاید حق داشته باشی.. اما باور کن تموم برخورهام به خاطر خودت بود..
درنهایت همیشه رهام تموم بدخلقی ها و دمدمی مزاجی هایش و با این جمله توجیح می کرد دیگه از جمله "به خاطر خودت بود" حالم بهم می خورد..
با تمسخر به خاطر خودت بود و بر زبان اوردم و ادامه دادم: حداقل یه دلیل دیگه واسه کارهات پیدا کن که به اندازه این جمله پوچ و مسخره نباشه..
رهام برخلاف انتظارم عصبانی نشد بلکه غم در صدایش نشست:باور نکن یاسمن مهم نیست بزودی من خودم و از شر این همه عذاب راحت می کنم انوقت تو هم راحت میشی..
نتونستم حیرت و کنجکاویم و از شنیدن این جمله مهار کنم: مثلا چکار می کنی..؟
رهام نفس عمیقی کشید:کاری که دوست دارم انجام میدم.. کاری که دلم میگه.. دیگه نمی خوام بجنگم , دیگه نمی خوام مقاومت کنم.. گرچه دیر فهمیدم اما بالاخره فهمیدم در برابر عشق فقط باید تسلیم شد همین و بس..

با تموم زخم هایی که در ذهن و قلبم جا گذاشته بود اما نتونستم بی تفاوت باشم دلم فشرد لب گزیدم..
رهام از سکوتم بهره برد: یاسمن خوابی..؟ حرفهام و شنیدی..
زیر لب زمزمه کردم: شنیدم مبارکه..
خودم باورم نشد چگونه توانستم کلمه ی مبارکه رو بر زبان بیاورم..
رهام خندید صدای خنده اش مثل نیشتری بود بر قلبم.. چقدر در ان لحظه رهام و پست و منفور دیدم..
اره مبارکه.. رسیدم تهران باید یه سری مقدمات اماده کنم..
کاش می تونستم بی تفاوت و خودار باشم :چه مقدماتی..؟
رهام جدی شد: واسه ورود عشقم می خوام خونه رو عوض کنم و با مکثی کوتاه با لحنی هیجانزده افزود:اخه عشقم از خونه ی بزرگ می ترسه..
از فکرم گذشت چطور مهرنوش بعد از این همه رفت و امد تازه متوجه شده که از خونه ی بزرگ وحشت داره..چه لوس..
نظرت چیه..؟
لب گزیدم و با کنترل روی حرص و خشمم اروم گفتم: نظر من مهم نیست برو از خودش بپرس..
رهام کلمه خودش و تکرار کرد و ادامه داد:باشه از خودش هم می پرسم اما احیانا تو نظری نداری بدردم بخوره..
نه.. رو با خشم گفتم و ادامه دادم:می خوام بخوابم شما اگه خوابت نمی بره برو بیرون ..
رهام خندید..باز گفتی شما..و باز خنده..
زیر لب غریدم:کوفت..
خوشبختانه رهام متوجه نشد اگه هم شنید بروی خودش نیاورد..
لحظاتی بعد سکوت بود که اتاق و پر کرد و من در سکوت اتاق تا خود سپیده به عشق رهام فکر کردم و از درد به خود پیچیدم نمی دونم چه ساعتی بود که بالاخره پلکهای متورم و دردناکم روی هم افتادند..
یاسمن.. یاسمن ..عزیزم پاشو..
چشم باز کردم و رهام و نشسته لبه تخت دیدم ..
چشم از چشمای رهام برنداشتم شاید این اخر بار بود رهام نشسته دربستر و خیره در چشمام می دیدم..
رهام در نگاه خیره ام اخم کرد.. چرا چشمات قرمزه..؟
چشم از نگاه دقیق رهام گرفتم و در تخت خودم و بالا کشیدم..
رهام چونه ام و بدست گرفت و نگاهم و در برابر خود قرار داد:میگم چرا چشمات قرمزه..
اخم کردم و دستش و پس زدم:ولم کن خوبم..
نفسش و فوت کرد و با خشونت بار دیگه چونه مو بدست گرفت:بگو به تو مربوط نیست اما دروغ نگو فهمیدی..
در چشمای عصبی رهام نگاه کردم و با بغض گفتم:چرا ولم نمی کنی هان..
رهام دست از چونه ام برداشت و با حزن خاصی گفت:ناراحتت می کنم ..؟
حرفی نزدم رهام در سکوت من از تخت کنده شد و در حالی که از اتاق خارج می شد گفت:پاشو اماده شو ..
با رفتن رهام گیج و خسته از تخت جدا شدم و لباسهام و در چمدان چپاندم و با پوشیدن مانتو شلوار تابستانه بار دیگه درتخت رها شدم ..
بعد از طی دقایقی رهام با تقه ای به در وارد اتاق شد تکان نخوردم نگاهی به من انداخت..
چرا نمیای صبحونه بخوری..
میل ندارم..
رهام اخمی به چهره راند:اذیت نکن پاشو صبحونه بخور دیشب هم شام نخوردی..
نمی خورم تو بخور ..
رهام دستی در موهایش کشید:چته هان..
در تخت نشستم: هیچی فقط میل ندارم..
باشه نخور پاشو بریم با یاسان تماس گرفتم گفتم تو با من میای..
چی گفت..
به جای جواب سوالم گفت: پاشو بریم..
صبحونه خوردی..؟
به خودم مربوطه.. و با برداشتن چمدان از اتاق خارج شد..
کاش می تونستم تنها بروم و یک درس حسابی به او بدهم اما میدونستم این فقط یک خیال واهی بود..
با خداحافظی و ارزوی خوشبختی برای ارام عزیز منزل مریم خانم و ترک کردیم..
در ابتدای مسیر بودیم که رهام لحظه ای به طرفم برگشت:صندلی و رو صاف کن راحت باش..
دلم فشرد اعتراف می کنم به همین اندک مهربانی و توجه رهام قانع بودم اگر مرا می خواست..
سر تکون دادم: راحتم..
رهام در حالی که نگاهش به جاده بود گفت:چشمات قرمزه بخواب ..
تو جاده خوابم نمیبره..
و در ادامه سکوت بود که بین ما حکمفرما شد انقدر در نگاه کردن به جاده سماجت نشون دادم که گیج شدم و ناخواسته پلکهام روی هم افتاد..
چقدر گذشت چقدر خوابیدم نمی دونم باصدای زنگ ایفون چشم باز کردم با گیجی نگاهی به اطراف انداختم کم کم مشاعر به خواب رفته ام بیدار شد این اتاق, اتاق رهام بود همون اتاق پر خاطره..
نظری دوباره به اتاق انداختم فضای اتاق غمگینم می کرد متکا رو از زیر سرم روی صورتم گذاشتم و بو کشیدم و گریه کردم..
خدایا من چطور می تونستم رهام و نداشته باشم هرچند او عشق خواهرم بود اما عشق کورم این مسائل و درک نمی کرد فقط عاشق بود فقط او را می خواست..
با صدای گفتگوی ضعیفی اروم شدم و گوش تیز کردم صدای رهام بود با دختری..
در تخت نشستم و با نگاهی به ساعت با شتاب از تخت کنده شدم خدایا ساعت یک ظهر بود و من اینجا بی خیال خوابیده بودم و برای عشق از دست رفته ام اشک می ریختم..
پاورچین از اتاق خارج شدم هر چه از اتاق رهام دورتر می شدم صدای گفتگوی رهام با دختری که اکنون با اطمینان می دونستم مهرنوش است رساتر می شد ناخوداگاه پشت در گوش ایستادم ..
فکر می کردم اخر شب میای..
نشد دیگه.. از شرکت چه خبر..؟
شرکت و ول کن از جشن دوستت بگو چطور بود خوش گذشت..؟
رهام با تلخی پاسخ داد:زهرمار بود..
چرا..؟
ول کن مهرنوش خسته ام ..
صدای مهرنوش ردی از نگرانی یافت: چته رهام.. باز یاسمن..
رهام میون حرف مهرنوش امد:بدقلق شده , لجباز شده دیگه اون یاسمن اروم و معصومی که روز اول دیدم نیست..
شاید تو..
رهام بار دیگه اجازه صحبت و به مهرنوش نداد: من کاری نکردم فقط می خوام مواظبش باشم فقط می خوام از مسایلی که خودت می دونی دورش کنم به نظرت این گناهه..
صدای مهرنوش اروم شد:اهمیت نده رهام ..
رهام هم اهمیت نداد و مسیر صحبت و به کار و شرکت عوض کرد..
دیگه باقی حرفها شنیدنش اهمیت نداشت برگشتم و در راه رفتن به سوی اتاق باز صدای گفتگوی انها رو می شنیدم..
ای بابا مگه چند روز نبودی همه چیز روبراهه نگران نباش..با مکثی مهرنوش ادامه داد:ناهار خوردی..
نه ..
می خوای واست ناهار درست کنم..؟
نه عزیزم..بعد میخورم..
صدای مهرنوش با اعتراض همراه شد:رهام بخدا اگه بخوای غذا نخوری به بابا میگم..
رهام خندید و در میون خنده گفت: وای به حالت اگه منو با مهیار درانداختی..
بی ادب بلد نیستی بگی دایی..
و باز صدای خنده رهام :مهیار داییم نیست دوستمه حالا هم اگه فضولیات تموم شد پاشو برو..
و صدای خنده ی بلند هردو که قلبم و به درد اورد..
به اتاق رسیدم و از پشت پنجره مهرنوش و دیدم که با بدرقه ی رهام از خانه خارج شد.. باید اعتراف می کردم خیلی برازنده هم هستند از این اعتراف اشک در چشمام نشست.. بیچاره یلدا.. بیچاره من..
چشم از پنجره گرفتم و در برابر اینه دستی به گونه ی ترم کشیدم ..
تقه ای به در خورد و متعاقب با ان رهام مثل یک سایه در اتاق حاضر شد..
از اینه نگاهش کردم..
لبخندی برلب نشوند..
واقعا دیدن چهره ی یک انسان شکست خورده خنده هم داشت اخم کردم و نگاه از چشماش گرفتم..
رهام با چند گام کوتاه پشت سرم قرار گرفت برگشتم و از فاصله ی نزدیک چهره ی پر شعفش و دیدم قلبم تیر کشید بها ندادم سر به زیر گفتم: متشکرم اما باید بیدارم می کردی..
اینقدر معصوم و ناز خوابیده بودی دلم نیومد بیدارت کنم نگران خانواده نباش گفتم کمی دیر میرسی..
به طرف در اتاق رفتم.. بازم ممنوم خداحافظ به یاسان میگم بیاد چمدونم و بگیره..
گامهای پر شتاب رهام و پشت سرم متوجه شدم: کجا..؟ باهم ناهار می خوریم بعد تو رو می رسونم..
برگشتم.. نه می خوام برم..
چشمای رهام ملتمس شد: یاسمن تو رو خدا بدقلقی نکن من نخوردم منتظر تو بودم..
شانه بالا انداختم: متاسفم من نمی تونم بمونم مثل همیشه خودت تنها بخور..
رهام اهی کشید: خیلی بی انصافی امدی اینجا عادتم دادی بعد انتظار داری باز تنها بخورم تنها..
و ادامه نداد و من در کنجکاوی دست و پاگیر به لبهاش زل زدم..
مال تو قشنگتره..
در بهت سر تکون دادم:چی..؟
رهام سر به زیر انداخت: بریم ناهار بخوریم بعد اجازه داری بری خونه.. و از کنارم گذشت و من و در بهت و حیرت باقی گذاشت
به درگاه اشپزخانه تکیه دادم و به رهام که مشغول چیدن میز ن
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 96- رمان وقتی تو هستی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمانکده گلها 27 - رمان وام ازدواج , رمان وقتی تو هستی - رمانکده گلها 27 , قلبی خسته از تپیدن - رمان عطر نفسهاي تو , رمان مرداب قسمت چهل و هفتم - میهن رمان , رمان ...... رمان ...... رمان , دنیای رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/24 تاریخ
کد :53929

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا