تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان وقتی تو هستی (فصل سیزدهم)



حرفهایی که الان میشنوی امشب اینقدر با خودت تکرار کن که ملکه ی ذهنت بشه می خوام حرفهام و در اینده مو به مو منتقل کنی..
چقدر ادم می تونست گستاخ و بی شرم باشد بر خلاف درون پر هیاهو و معترضم لب گزیدم و در سکوت به ادامه ی صحبتهای رهام گوش دادم:
بهش بگو دوستش دارم خیلی هم دوستش دارم نمی دونم از کی و کجا عاشقش شدم فقط می دونم دیوانه وار می خوامش و عاشقشم .. بهش بگو از وقتی معنی حسم و فهمیدم تنها بودن و خوردن و خوابیدن برام عذاب شده.. بهش بگو دوست دارم وقتی صبح چشم باز می کنم کنارم ببینمش.. بهش بگو دوست دارم وقتی خسته از شرکت به خونه برمی گردم با اغوش باز کنار در ببینمش.. بهش بگو دوست دارم وقتی سر میز میشینم قبل از غذا چشم و لب خندون اون و ببینم و بوسه بزنم .. بهش بگو دوست دارم شب موقع خواب تو بغلم بگیرمش و ببینمش.. بهش بگو من حسودم نمی خوام به کسی غیر من لبخند بزنه.. بهش بگو من زیادی تعصب دارم نمی خوام جز من با کسی نشست و برخاست کنه.. بهش بگو افتخار بده و وارد قلب و خونه م بشه تا من بهشت و براش معنی کنم.. بهش بگو منتظرشم و می میرم براش..
نه دیگه نمی تونستم بیش از این بشینم و بشنوم از زور درد بغض و حسادت در حال انفجار بودم قلب و غرورم و دیدم که همزمان پودر شدن و به هوا رفتن بغض دار گفتم: کافیه باشه .. همون جور که خواستی به همه ی حرفات فکر می کنم انقدر فکر می کنم که هر زمان تو اراده کنی مثل طوطی براش تکرار کنم..
رهام با غم و حزن خاصی که هم در چشماش و هم در لحن صداش نشسته بود گفت:یاسمن عزیزم حالت خوبه..
بغض دار فریاد زدم: به من نگو عزیزم وقتی قلبا به کسی متعهد شدی تو چه جور ادمی هستی هان..؟ یک ادم دیوونه یا یک ادم پست و حقیر..
دستای رهام و دیدم که به نشانه ی تسلیم بالا امدند : باشه.. باشه یاسمن تو اروم باش خواهش می کنم اروم باش..
با چند نفس عمیق بر خود مسلط و اروم شدم و بی توجه به نگاه نگران رهام تلخ گفتم: خب کی باید ببینمش..
رهام استفهام امیز نگاهم کرد: کیو..؟
پوزخندی به گیجی رهام زدم: عروس خانوم و..
رهام سربع سر به زیر انداخت..هر وقت تو حالت خوب باشه..
مگه حالم براش مهم بود حالم از تظاهرش بهم خورد: من خوبم بگو کی..
رهام سر بلند کرد و در نگاهم اروم گفت:هر چه زودتر بهتر..
قلبم تیر کشید اهمیت ندادم و با تعجب به رهامی که از عشق و عاشقی متواری بود ولی اکنون اینچنین برای عشق جلز و ولز می کرد نگاه کردم..
رهام در نگاه متعجبم اسمم و صدا کرد:یاسمن..
از بهت درامدم: برای من هم بهتره هر چه زودتر لطفت رو جبران کنم که دیگه دینی بر گردنم سنگینی نکنه و با اندکی مکث ادامه دادم:برای فردا ساعت چهار کنار تریای دانشگاه باهاش قرار بذار...
و به طرف در ماشین برگشتم قبل از اینکه دستم به دستگیره در برسه رهام بازوم و کشید و در نگاهم گفت: کجا می رسونمت..
با اخم دست رهام و از بازوم جدا کردم: ترجیح میدم تنها برم می ترسم حضور من تو ماشینت برات گرون تموم بشه..
رهام اهی کشید: یاسمن داری اشتباه می کنی..
لحن صدام اروم و محزون شد:ترجیح میدم در اشتباه باشم تا اینکه احمق باشم..
رهام پرشتاب دو کف دستش و دو طرف صورتم گذاشت و با خشم غرید: بس کن یاسمن کاری نکن که به غلط کردن و چیز خوردن بیوفتم..اگه نمی خوای کمکم کنی راحت باش بگو تا من یک فکر دیگه کنم..
دست بلند کردم مچ دستای رهام و گرفتم و دستاشو از گونه هام جدا کردم:نمی خواد فکرتو مشغول کنی کمکت می کنم و برای همیشه برای هم بیگانه میشیم این برای زندگی اینده تو هم بهتره.. فکر نکنم خانومت بخواد قیافه ی من و ببینه چه برسه به..
و دیگه ادامه ندادم با شتاب کوله ام به چنگ گرفتم و با باز کردن در قبل از اینکه رهام به خود بیاید برای اولین تاکسی دست بلند کردم و با توقف تاکسی درون ان خزیدم و از نگاه مات و مبهوت رهام دور و دورتر شدم..
با وضیعت اسفناک به خونه رسیدم خوشبختانه مامان هنوز به خونه نیومده بود با شتاب خودم و به اتاقم رسوندم و بعد از دراوردن پالتو با خوردن دو قرص زیر پتو رفتم و از درد زخمی که به قلب و روحم زده شده بود به خود پیچیدم و با فکر کردن به حرفهای رهام مثل یک ادم سادیسمی بیشتر برای خود درد خریدم..
انقدر در فکر کردن به حرفهای رهام سماجت نشون دادم که از زور سردرد چشمام بسته شد و به خواب رفتم ..
تا غروب در تخت بیهوش افتادم و شاید اگر صدای در و حضور یاسان بالا سرم نبود تا صبح فردا می خوابیدم..به زحمت چشم باز کردم و به یاسان که لبه ی تختم می نشست لبخند کمرنگی زدم..
پاشو تنبل خانوم چقدر می خوابی.. و در ادامه دستش و به طرف شکمم برد و با خنده افزود: نکنه هوس قلقلک کردی هان..
و انگشتاشو روی شکمم حرکت داد.. در خنده و درد دست یاسان و در دست گرفتم: باشه باشه بلند میشم ولم کن..
یاسان دستشو از روی شکمم برداشت : افرین دختر خوب پاشو..
در تخت خودم و بالا کشیدم و در نگاه هیجانزده ی یاسان نگاه کردم: چیه چرا خوشحالی..؟
یاسان شانه بالا انداخت :همینجوری.. تو چرا بی حالی..؟
من هم به تقلید بی تفاوت شانه بالا انداختم و با اشاره به کیسه ی داروها روی پاتختی گفتم: سرماخوردم صبح هم یک امپول بزرگ نوش جان کردم..
یاسان در چشمام دقیق شد: دیگه چی..
برای فرار از سوالهای یاسان از تخت کنده شدم:هیچی..
صدای یاسان منو از حرکت بازداشت: رهام چکارت داشت ..؟
لب گزیدم و با تلاش برای حفظ ارامش ظاهر به طرف یاسان برگشتم: کار بخصوصی نداشت..
یاسان در برابر چشمای پر هراسم ایستاد: راستی..؟ پس چرا اینقدر پیگیر ساعت کلاست بود..؟
کلافه از سوال جواب های یاسان با اخم گفتم:چرا از خودش نمی پرسی..
یاسان در حالی که از کنارم می گذشت زیر لب زمزمه کرد: پرسیدم و البته جواب هم گرفتم..
و در بهت من اتاق و ترک کرد با رفتن یاسان یک سوال بزرگ در ذهنم شروع به درخشیدن کرد" پس یاسان در جریان بود " و با بغض نشسته در گلو با خود زمزمه کردم :پس چرا نخواست جلوی رهام و بگیرد..
با روح و روانی خسته از اتاق خارج شدم با شنیدن تق و توق ظرفها راهم و به طرف اشپزخانه کج کردم در استانه اشپزخانه مامان و دیدم که پای اجاق ایستاده بود با حس حضور کسی برگشت و با دیدن من با لبخندی به طرفم امد: سلام عزیزم چه عجب بیدار شدی دو بار امدم بالا سرت تکون نخوردی..
بوسه ای بر گونه ی مامان زدم: سرماخوردم بعد از کلاس رفتم درمانگاه ..
مامان سر تکون داد: اره کیسه داروهات و دیدم بشین عزیزم برات سوپ درست کردم..
و به سمت میز هدایتم کرد پشت میز جا گرفتم مامان با لمس پیشونیم با لبخندی اطمینان بخش نفس اسوده ای کشید: خدا رو شکر تب نداری..و بار دیگه پای اجاق ایستاد..
برای شام فسنجون درست کردم اما تو سوپ بخور..
خاطره ای در ذهنم نقش بست رهام فسنجون دوست داشت باز یاد رهام باعث شد قلبم تیر بکشد با اهی از فکر او خارج شدم و به مامان که با دقت خاصی مشغول اشپزی بود چشم دوختم..
با صدای پدر نگاه از مامان گرفتم: سلام یاسمن خانوم کم پیدا.. یا خوابی یا سرت تو کتاب خودتو از ما پنهون میکنی چرا دخترم..؟
با لبخند از پشت میز بلند شدم و در اغوش گرم و امن پدر رفتم:سلام بابا خسته نباشی..
پدرم من و از اغوش خود جدا کرد و با نگاهی مهربان در چشمام اروم گفت:حالا دیگه خسته نیستم..
محبت پدر و با بوسه ای پاسخ دادم با صدای یاسان همگی به یاسان چشم دوختیم: باز شما این دختر نازک نارنجیتون و تنها گیر اوردید و یاسان بینوا رو از یاد بردین..
مامان با عشق یاسان و در اغوش کشید: پسر پسر قند عسل..
یاسان در حالی که مامان و در اغوش می فشرد با چشمکی رو به من که شانه به شانه ی بابا ایستاده بودم با شیطنت گفت: دختر دختر تل خاکستر..
با اخم پا بر زمین کوبیدم: مامان ببین قند عسلت چی میگه..
مامان یاسان و از اغوش خود جدا کرد و با مزاح ضربه ای به بازوی یاسان زد: یاسان چرا سر به سر بچه میزاری..
از حرف مامان یاسان و بابا با صدای بلند قهقهه سر دادند و من با اخم بی اعتنا به خنده ی بلند انها از کنارشان گذشتم و به پذیرایی رفتم..
بعد از صرف شام مامان به قول خودش برای تنبیه یاسان شستن ظرفها رو بر عهده ی او گذاشت و من با لبخند پیروزی در میون غرولند یاسان و خنده ی بابا و مامان به اتاقم رفتم...

به محض افتادن در تخت چشم بستم و به خواب رفتم با صدای زنگ ساعت موبایلم چشم باز کرد با یاد کلاس فارموکولوژی اهی کشیدم بی حالتر از ان بودم که حس نشستن در کلاس فارمو رو داشته باشم زنگ ساعت و قطع کردم و دوباره زیر پتو خزیدم..
یاسمن ..یاسمن مگه کلاس نداری..؟
با صدای مامان اندکی لای پلکهام و باز کردم :مامان نمیرم خسته م خوابم میاد..
مامان پتو رو از روی صورتم کنار زد و با لمس پیشونیم نفس اسوده ای کشید..
باشه عزیزم بخواب دو ساعت دیگه تماس می گیرم باز حالت و می پرسم..
در خواب و بیداری سر تکون دادم..
مامان پتو رو تا روی صورتم بالا کشیدو با خداحافظی اتاق و ترک کرد..
با رفتن مامان باز خوابیدم..چند ساعت گذشته بود نمی دونم که با صدای زنگ موبایل چشم باز کردم دست بردم و موبایلمو از زیر متکا دراوردم :بله..
سلام یاسمن ..عزیزم هنوز که خوابی .. پاشو دوش بگیر سرحال بشی بعد یک صبحونه مفصل بخور..
چشم مامان..
قربون دخترم.. کاری نداری..؟
نه مامان خداحافظ..
خداحافظ..
بعد از تماس مامان با کش و قوسی از تخت کنده شدم و حوله بدست به حمام رفتم..بعد از یک دوش حسابی حوله به تن به اشپزخانه رفتم و صبحونه خوردم و بعد از خوردن صبحونه و شستن فنجون های انباشته در سینک به اتاقم رفتم و لباس پوشیدم و موهام و خشک کردم و باز در تخت دمر افتادم و به حرفهای رهام فکر کردم..
تا ظهر وقت امدن مامان به هر جون کندی بود با یاد رهام وقت گذروندم با امدن مامان از اتاق و فکر رهام دل کندم و به اشپزخانه رفتم و به مامان در اشپزی کمی کمک کردم .. با امدن بابا میز ناهار و چیدم و دور هم ناهار خوردیم..
با نزدیک شدن به ساعت چهار فهمیدم در نهایت نمی تونم از کابوس رویایی با مهرنوش فرار کنم..با درماندگی به اتاق رفتم و نمی دونم بر مبنای چه حسی اما در برابر اینه ایستادم و بیشتر از روزهای قبل به سر و وضم و ارایشم اهمیت دادم بعد از پوشیدن بهترین پالتو و شلوار و شال مناسب با ان با تایید خود دل از اینه کندم و از اتاق خارج شدم در استانه ی اتاق پذیرایی در برابر نگاه پرسشگر مامان و بابا ایستادم..
مامان من با دوستی قرار دارم سعی می کنم زود برگردم..
باشه عزیزم مراقب خودت باش..
پدر در ادامه صحبتهای مامان سویچ ماشین و به طرفم گرفت: بیا با ماشین من برو فقط اهسته برو و مراقب باش..
با حادثه ای که برای یلدا رخ داد من با وجود داشتن گواهینامه می ترسیدم پشت فرمون بشینم با لبخندی دست بابا رو رد کردم: ممنون بابا ترجیح میدم با تاکسی برم..
دیدم که مامان نفس اسوده ای کشید..با خداحافظی کوتاه از خونه خارج شدم و تا رسیدن به ایستگاه تاکسی باز حرفهای رهام و در ذهن مرور کردم..وقتی در تاکسی به طرف دانشگاه می رفتم در دل ارزو کردم ای کاش کسی پیدا می شد که بگوید تموم این اتفاقات کابوسی است که بزودی تموم می شود و من بیدار می شوم اما متاسفانه کسی نبود که این خوش خیالی رو به من هدیه کند..
وقتی تاکسی در برابر در بزرگ دانشگاه ایستاد احساس کردم مسیر طولانی دانشگاه امروز چقدر کوتاه بود.. پول تاکسی رو دادم و باگامهای لرزان در هوای سرد اول ابان سر در گریبان به سوی تریا قدم زنان پیش رفتم..
وقتی در برابر در شیشه ای تریا ایستادم با ذکر نام خدا, خدا رو به کمک طلبیدم که محکم و باشم و در برابر نگاه پرغرور انها نشکنم..در شیشه ای تریا رو باز کرد و در ظهر سرد ابان ماه تریا رو خالی از حضور دیدم تنها رهام بود که گوشه ی دنج تریا سر به زیر فارغ از دنیای اطرافش نشسته بود با نفسی عمیق به سوی رهام رفتم...
هرچه به رهام نزدیکتر می شدم صدای بینوای قلبم محکمتر و بی قرارتر می شد حتی حضورم بالا سرش باعث نشد رهام از دنیای که در ان غرق بود جدا شود..
صدام و صاف کرد:سلام..
با صدای من رهام با شتاب از پشت میز برخاست: سلام .. سلام بفرما بشین..
با سردترین حالت ممکن پشت میز مقابل رهام نشستم..

چی میخوری..؟
دستای لرزانم و از نگاه تیزبین رهام زیر میز پنهون کردم و با تسلط گفتم: لطفا قهوه..
با دستور رهام دو فنجون قهوه و کیک شکلاتی روی میز قرار گرفت..
دست به فنجون نبردم با نگاهی به اطراف رو به رهام کردم:کی میاد..؟
رهام فنجون قهوه اش و در دست نگه داشت: جز تو کسی نیست..
دارم می بینم جز ما کسی نیست من می..
رهام میون حرفم امد: نه یاسمن منظورم اینه.. اینه که منظورم تو بودی..
بیچاره رهام عاشقی هوشش و برده بود و چرت می گفت پوزخندی بر لب نشوندم: معلوم هست چی میگی..؟
رهام بعد از چند نفس عمیق سر بلند کرد و مستیقم در نگاهم گفت:گوش کن یاسمن کسی قرار نیست بیاد..
خشم در وجودم نشست: فکر کردی من بیکارم چرا تماس نگرفتی خبر بدی قرار کنسل شده..
رهام کلافه انگشت اشاره اش و روی لبش گذاشت: یک دقیقه ساکت باش من برات توضیح میدم..
کیفم و از روی میز چنگ زدم: وقت شنیدن توضیخات تو رو ندارم بعد از Ok شدن قرار بعدی خبرم کن..
رهام عصبی مچم و در مشت فشرد:بشین یاسمن ..فقط چند دقیقه بشین..
با اخم بار دیگه مقابلش نشستم..
در سکوت من رهام بی مقدمه لب باز کرد:
من عشق و برخلاف تموم ادما تجربه کردم تا انجایی که من شنیدم و خبر دارم عشق ادما رو جسور و بی باک می کنه اما برای من عشق با ترس همراه بود یک ترس بزرگ..همیشه از عشق فرار کردم از عشق مهرنوش فرار کردم همونطور که از عشق یلدا فرار کردم.. هیچ کس هم پیدا نشد دلیل گریزم و بپرسه تو هم مثل همه نپرسیدی.. اما حالا من برات میگم من از عاشق شدن می ترسیدم چون عاقبت عاشقی بابا و مهرانه و رویا رو دیده بودم..
در بهت به چشمای غمگین رهام زل زدم: چی میگی رهام..
رهام اهی کشید و ادامه داد:حرف نزن یاسمن فقط گوش کن تو اولین و اخرین نفری هستی که حرفهای تلمبار شده ی دلم و می شنوی..
و بعد از مکثی کوتاه افزود: همه ی حرفهای دیروزم برای تو بود چه کسی جز تو می تونست اینقدر اروم و بیصدا وارد قلبم بشه و صاحب خونه ی اون بشه..
این حرف دیگه خارج از باورم بود بی شک رهام قصد داشت با گفتن این حرفها و دیدن عکس العملم ساعتی تفریح کند خشم جای حیرت در وجودم نشست با صدایی کنترل نشده فریاد زدم:
لعنتی بس کن.. این مسخره بازی رو تموم کن..فکر کردی من چی هستم یک عروسک بی دل و بی احساس که هر چی بارش کنی ککش نگزه.. بی رحم چرا فکر نمی کنی منم ادمم.. دل دارم..
رهام بی توجه به میزهای کم و بیش پر شده ی تریا روی میز خم شد و دستش و بر دهانم گذاشت:
فدات شم اروم باش.. بخدا جز حقیقت حرفی نزدم..
با خشونت دستشو از روی لبم جدا کردم..
رهام بی اعتنا به خشم و فریادم کف دستش و نگاه کرد و با لحنی که منو به مرز جنون می رسوند گفت: اخیش پاک شد.. از وقتی وارد شدی رژ پرنگت رو اعصابم بود..
و در برابر خشم و حیرت من کف دستش و به لبش چسبود..
بی شک رهام دیوونه شده بود که بی اعتنا به خشم من و نگاه حاضرین مشغول بوسیدن کف دستش بود..
زیر لب غریدم: رهام بس کن این نمایش مسخره رو..
رهام کف دستش و از لبش جدا کرد: گور بابای سرطان خوشمزه بود مزه شکلات میداد..
در سرمای هوا عرق بر پیشونیم نشست بار دیگه زیر لب گفتم: رهام بس کن..
رهام نگاهم کرد: باشه عزیزم تو حرص نخور و بعد از مکثی کوتاه جدی ادامه داد : داشتم می گفتم نه مهرنوش نه یلدا نتونستند نظرم و جلب کنند و عاشقم کنند فقط تو بودی که با معصومیتت نظرم و جلب کردی..شاید تنها پس از دو هفته از جداییمون فهمیدم حسی که به تو دارم و باعث گرما و ارامشم میشه اسمش عشقه.. اما من از عشق به خاطر خاطرات تلخی که داشتم گریزان بودم.. رهام با اهی دردمند افزود: یاسان میدونه حالا وقتشه تو هم بدونی ..
مامان مهرانه که من دیوانه وار دوستش داشتم مادر واقعیم نبود مادر واقعیم رویا نام داشت رویا وقتی فقط هفت سالم بود فیلش یاد هندوستان کرد و عاشق پسر عموی از امریکا برگشته ش شد و بعد از کلی جنجال و جنگ اعصاب برای بابا و یک پسر هفت ساله از بابا جدا و دربه در غربت شد..

دهانم از حیرت باز و چشمام به غایت گشاد شد..
رهام بی اعتنا به نگاه متعجم ادامه داد: پدر بعد از دوسال جدایی با امید به بازگشت رویا زندگی کرد اما بالاخره در برابر اصرار دوست و اشنا دوام نیاورد و با مامان مهرانه که به خاطر مشکل نازایش از همسر اولش جدا شده بود ازدواج کرد..
گرچه من بعد چند سال طعم شیرین یک خانواده خوشبخت و چشیدم اما در عالم کودکی می دیدم و درک می کردم که برخلاف رابطه محبت امیز و عاطفی من و مامان مهرانه رابطه ی بابا با او چندان دلپذیر نیست.. گاهی هم که از سر بچگی کنجکاوی می کردم و علت رفتار پدر و می پرسیدم مامان مهرانه با ناز و نوازش منو در اغوش می گرفت و با صدای غمگینی در گوشم می گفت:عزیزم برای تو زوده معنی عشق اول و درک کنی..
شاید غم چشمای مامان مهرانه شاید بی قراری بابا برای رویا شاید هم رفتار جنون امیز و فرار رویا نمی دونم اما من با یک ترس بزرگ از واژه ی عشق رشد کردم و بزرگ شدم..حالا در این لحظه از زمان من در جایگاهی ایستادم که روزی بابا و مامان و رویا ایستاده بودند.. هم عاشقم.. هم معنی عشق اول و درک می کنم.. و هم از عشق می ترسم..یاسمن به روح یلدا به روح مامان مهرانه تو تنها عشق و عشق اولم هستی ..
رهام بعد از نفسی تازه کردن ادامه داد:اگر دیروز با ان روش بی رحمانه خواستگاری کردم تنها به دلیل ترسم بود.. ترسیدم به خاطر مسایل گذشته ,به خاطر عشق یلدا بی فکر دست رد به سینه ی داغ عشقم بزنی..
چند روز با خودم فکر کردم و با مشورت با مهرنوش تصمیم گرفتم با واسطه قرار دادن تو و فرض یک شخص سوم تو رو مجبور به شنیدن حرفام کنم این شیو ه ی خواستگاری در حقیقت یک توفیق اجباری می شد که تو بی دغدغه به حرفام گوش بدی و فکر کنی..
باور حرفهای رهام برام سخت و نامانوس بود.. در تاریک روشن ذهنم چهره ی ملیح و متبسم مهرانه خانم نقش بست..
اخرین جمله ی مهرانه خانم در گوشم پیچید..عشق در فرصتهای کم بوجود میاد....چه حرف زیبا و تاثیر گذاری.. شاید این جمله مصداق عشق او و اقای راستین بود شاید نمی دونم..
با صدای رهام تصویر مهرانه خانم در ذهنم مخدوش شد..
یاسمن عشق من چرا حرف نمی زنی..اگر بخوای به خاطر رفتار و برخوردهای گذشته م تلافی کنی باید بگم سخت ترین راه و انتخاب کردی.. سکوت بدترین چیزیه که من نمی تونم تحملش کنم..
سر بلند کردم و در نگاه رهام که حالا یک عشق تازه و زلال در تیرگی ان نشسته بود غرق شدم..اما دیدن این نگاه عاشق هم باعث نشد زجرهایی که از دیروز تا امروز کشیدم فراموش کنم همینطور زجرهای روز عقد و جدایی و شب ازدواج ارام و البته زجر عشق یکطرفه ی یلدای بی گناه رو..
نه نمی تونستم از کنار درد و رنج هایی که حاصل عشق من به رهام و تلخی وسردی او بود ساده و بی خیال عبور کنم..
مثل گذشته ی خودش تلخ شدم و سخت.. دروغ نمیگم درونم هیاهویی به پا بود اما به حرف دل و احساسم ترتیب اثر ندادم و در چشمای منتظر رهام گفتم: حالا با گفتن این حرفها از من چه توقعی داری انتظار داری از خوشحالی اشک شوق بریزم یا کف تریا ولو بشم..
رهام محزون سر تکون داد: نه یاسمن انتظار انجام هیچ کدوم از کارایی که گفتی ندارم فقط می خوام به حرفام فکر کنی و عشق و بی تابیم و باور کنی..
در نگاه محزون رهام با خشم گفتم:پس جواب عشق و بی تابی یلدا رو کی باید می داد هان..
رهام دست دراز کرد و دستهای سرد من و در گرمی دستاش نگه داشت..یاسمن عشق اجباری نیست یلدا برای من فقط یک دوست بود مثل دوستی من با مهرنوش..
کلافه میون حرفش امدم :دیگه چندتا از این دوستها داری که بعدها بشنوم عاشقت بودن..
رهام لبخندی بر لب نشوند و با دنیای از اعتماد به نفس گفت : یاسمن تقصر من نیست که جذابم ..
خندیدم یک خنده ی عصبی..
رهام بی توجه به خنده ی من دستام و به طرف دهانش برد و ها کرد: چقدر دستات سرده یادمه روز عقد هم دستات سرد بود نکنه کم خونی داری عزیزم ..
و باز دستام و ها کرد..

رهام چه دل خوشی داشت امروز.. من کلافه و عصبی بودم و او نگران سردی دستام و کم خونی نداشته ام بود..
با خشونت دستام و از دستاش دراوردم:ول کن رهام اگر اینطوریه تو هم مشکل هیپرتیروییدی داری که همیشه دستات گرم و نمناکه..
از ذهنم گذشت چه خوب داخلی جراحی پاس کردم که پز معلوماتم و بدم و انها رو به رخ بکشم..
رهام مستانه خندید و با شیطنتی که از او بعید بود زیرکانه گفت: باشه خانوم پرستار خودم.. اصلا هر مشکلی تو بگی من دارم فقط خواهشا به خاطر مشکلات ریز و درشتم منو جواب نکن..
اعتراف می کنم بعد از مدتها باز با دیدن خنده ی زیبایش دست و دلم لرزید باید قبل از اینکه بدون فکر جوابی میدادم فرار می کردم..
از پشت میز بلند شدم..
رهام هم به دنبالم بلند شد: کجا می رسونمت..
می خوام تنها باشم..
و قبل از اینکه اجازه ی حرف دیگه ای به رهام بدم از تریا خارج شدم گامهای بلند رهام و پشت سرم احساس کردم..
یاسمن صبر کن..یاسمن..
و دستمو از پشت گرفت کشید.. به طرفش پرت شدم رهام سریع با گرفتن بازوام منو در ایستادن کمک کرد..
چکارم داری..؟
رهام دستاشو پایین انداخت: هیچی می خوام برسونمت..
اخمی به چهره نشوندم: نمی خوام ترجیح میدم تنها باشم..
رهام کلافه دستی در موهایش برد: یاسمن چرا عذابم میدی هان..؟چرا سعی نمی کنی منطقی باشی و من و گذشته ام و درک کنی.. بخدا من مجبور بودم به ان شیوه خواستگاری کنم به نظر خودم تنها راه بود حالا اگه بد و بی رحمانه بود تو ببخش..
گامی به عقب برداشتم و تلخ گفتم: باشه سعی می کنم منطقی باشم و درکت کنم حالا تنهام بذار می خوام فکر کنم..
رهام سر تکون داد: باشه تنهات میزارم فقط قبلش یه چیزی بگم..
استفهام امیز نگاهش کردم..
رهام نزدیکم شد و در حداقل فاصله از من در چشمای منتظرم اروم گفت: هنوز بهت نگفتم خیلی دوست دارم و می خوامت..و با مکثی کوتاه افزود: گفتم..؟
نفس گرم مطبوع رهام صورت سردم و گرم می کرد اگر یک ثانیه بیشتر در برابر نگاه بی قرار رهام می ایستادم همه چیز و رها می کردم و خودم و در اغوشش گم می کردم...
با قدم های بلند و شتابان از رهام و عشقش فرار کردم نمی دونم بر مبنای چه حسی اما اشک ریختم و اسم رهام و بارها زیر لب تکرار کردم..
در تموم طول مسیر به رهام و گذشته اش فکر کردم گرچه حالا دلیل رفتار تلخ و سرد گذشته اش برایم روشن بود اما با این وجود سخت بود او را درک کنم شاید هم چون من هیچ وقت در شرایط او نبودم و زندگی نکردم قادر به درک او نبودم..
اینقدر ذهنم حولو حوش حرفهای رهام می چرخید که متوجه ایستادن تاکسی مقابل در
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 96- رمان وقتی تو هستی , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان جدید , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 12- رمان وقتی برای تو وقتی برای من , قلبی خسته از تپیدن - رمان عطر نفسهاي تو , رمان هیچکی مثل تو نبود - رمانکده گلها 27 , رمان سالهای بی کسی - رمانکده گلها 27 , رمانکده گلها 27 - رمان بغض غزل , رمان ...... رمان ...... رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/23 تاریخ
کد :53348

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا