تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان حلقه ی عشقم (فصل دوم)


مامان، تیامو برده بود پارک. منم مشغول شستن ظرفای صبحونه بودم. با صدای زنگ دست از کار کشیدم و آیفونو برداشتم.
– کــیه؟ زهره: سلام. منم باز کن.– کله ی صبح اینجا چیکار می کنی؟ زهره: عزیزم. ساعت دهه. کله ی صبح کجا بود. باز کن درو. – بیا تو ... باز شد؟ جواب نداد. فهمیدم اومده داخل. به چند ثانیه نکشید که در هال و باز کرد و با صدای نــکــرش سلام کرد.( صدای زهره خیلی بلند بود. نه اینکه خودش صداشو بلند کنه، نه، ذاتا اینجوری بود. انگار که بلندگو قورت داده بود.)زهره: ســـلام... کِــــل بکشید که عروس خانوم داره میاد. و خودش با صدای بلندش شروع کرد به کل کشیدن. – کوفت زهره. چقدر داد می زنی!... فکر کنم دیگه همه فهمیدن داری عروس می شی. دستشو کرد تو کیفش و کارتی بیرون اورد. زهره: بـــله. بفرمایید اینم کارتش. بعد از محرم و صفره. نیای کشتمت.– اوووووو... از الان واسه اون موقع داری کارت پخش می کنی؟ حقا که ندید بدیدی... زهره: گمشو مسخره، تصمیم خونواده هامونم هست. گفتیم الان پخش کنیم که کسی واسه نیومدن بهانه نیاره بگه دیر گفتینو این حرفا. البته یه دلیل دیگه ام داره. مامان افشین اعتقاد داره کارتا قبل از محرم و صفر پخش بشه بهتره. – آهـــان... بده ببینم کارتتو... کارتو ازش گرفتم و بغلش کردم. عزیــــزم. مبارک باشه. ایشالا خوشبخت بشی. نگفتی بالاخره آقا داماد چی کارن؟ زهره با یه لحن حق به جانب و البته به شوخی گفت: تو که می دونی من خواستگار دکتر و مهندس زیاد داشتم ولی بعدش به این نتیجه رسیدم که کبوتر با کبوتر ، باز با باز بهتره. واسه همین به افشین جواب مثبت دادم. نگفتم خدمات کامپیوتری داره؟ گفته بودماااا.– نه. گفته بودی شغل آزاد داره. ولی نگفته بودی چی... برم یه چیزی بیارم بخوری. زهره: نمی خواد. باید برم کارتای بقیه بچه ها رو بدم. – حالا بشین. دیر نمیشه. سریع یه شربت آبلیمو براش درست کردم. از همون اشپزخونه با صدای بلند گفتم: آخی... توام رفتی. اومدم تو هال و ازش پرسیدم حالا قراره کجا زندگی کنید؟ زهره: ایشالا قسمت تو. هیچی... فعلا تا یه مدت طبقه بالای خونه ی افشین اینا هستیم تا دست و بال افشین باز شه بعدم شربت و ازم گرفت و یه نفس سر کشید: دستت درد نکنه. جیگرم خنک شد... با یه حالت بدجنسی زدم رو لپم و گفتم: وای... خونه ی مادر شوهر؟ دلم واست سوخت... نچ نچ نچ نچ... و زدم زیر خنده. زهره: لـــوس... آدمای خوبین. – دیوونه تو که هنوز باهاشون زندگی نکردی. از کجا معلوم؟ و باز خندیدم. زهره: بی مزه. ته دلمو خالی نکن. میگم آدمای خوبین. همش قربون صدقم میرن. چون می دونستم زهره خیلی دهن بینه برای اینکه بیشتر اذیتش کنم دوباره ادامه دادم: خنگول... اولش اینجوریه. بـــذار حالا بعدا به حرفم میرسی. دیدم قیافش بدجوری تو هم رفته بود. کم مونده بود گریش بگیره. – ای خدا. زهره تو چقدر دهن بینی. منگل من که ندیدمشون. شوخی کردم.آخر این دهن بینی کار دستت میده ها. دِ میگم شوخی کردم. اخماتو وا کن. عروس زشت!. – تابان خیلی بدی. تو که قیافه ی خودتو نمی دیدی. باورم شده بود مسخره... ولی راست میگی. من خیلی دهن بینم. اگه اینجوری پیش بره آقا افشین طلاقم میده. – عق... پاکت لازم شدم. صدامو کلفت کردم و اداشو دراوردم: آقــــا افشـــین... یدونه زد رو دستم: زهرمار... بیشعور... من برم دیگه. دیرم شد. کاری نداری؟ - نه. شَـــرت کم. یه چش غره واسم رفت و کفشاشو پوشید. با یه خداحافظ بلند از خونه خارج شد...- چی بکشه آقا افشین از دست ولـــوم زهره!!!... به خاطر اینم که شده طلاقش میده... از حرف خودم خندم گرفت ولی چند ثانیه بعدش یکی زدم رو دستم و گفتم: دوستِ بد... بگو ایشالا خوشبخت شه... در همون حالم برگشتم آشپزخونه تا یه چیزی واسه ناهار درست کنم. **********هنوز تو شوکم... آخه اصلا انتظارشو نداشتم...چی شد اصلا؟؟؟ رو تخت دراز کشیدم و ساعدمو رو پیشونیم گذاشتم . یاد اتفاق امروز عصر افتادم... *********بعد از شستن ظرفای ناهار هوس کردم برم تو حیاط بشینم. نیم ساعت پیش بارون تندی باریده بود. بوی موزاییکا و خاک خیس خورده تا توی اتاقم میومد. گوشیمو برداشتم که هم یه رمان بخونم هم اگه کسی بهم زنگ زد دم دستم باشه. راه افتادم سمت حیاط. رو چارپایه ی مخصوص باغبونی آقاجون نشستم و مشغول خوندن شدم. جای حساس رمان بودم که گوشیم زنگ خورد. (این که شماره ی دانشوره!!!...) سریع جواب دادم: - بــــله... بفرمایید... دانشور: سلام خانوم صدری... شناختید؟ دانشورم. – بله به جا اوردم. حال شما؟ دانشور: ممنون. راستش تماس گرفتم یه جایی قرار بذاریم ببینمتون. تعجب کردم – اِ ... ببخشید ولی به چه منظور؟ دانشور: خب... پای تلفن نمی تونم توضیح بدم... باید حتما حضوری بگم. امکانش هست؟ - اومممم... باشه. کی و کجا؟ دانشور: اگه امروز برنامه ای نداشته باشید، ساعت 5 ، کافی شاپ ... . – نه کار خاصی ندارم. باشه حتما... دانشور: اجازه بدید بیام دنبالتون. – ممنون. خودم میام. می بینمتون. خداحافظ. دانشور: خدانگهدار. قطع کردم... (یعنی چی کار داره؟) ساعت روی گوشیو نگاه کردم. سه و ربع بود. گفت کافی شاپ ...؟ خب مشکلی نیست. نیم ساعت راهه. تاحالا این کافی شاپ نرفته بودم. ولی می دونستم که طرفای همون دانشگاست. حساب کردم اگه نیم ساعت راهش باشه. نیم ساعتم طول بکشه حاضر شم، بازم چهل و پنج دقیقه اضافی میارم. بهتره رمانمو بخونم. ولی هر کاری کردم دست و دلم به خوندنش نرفت. ذهنم مشغول بود. در حالی که هنوز متعجب بودم بیخیالش شدم و رفتم داخل. تقریبا پنج و ده دقیقه بود که رسیدم. دوست نداشتم دیر برسم که با خودش فکر کنه کلاس گذاشتم. نه... کلا اهل این کارا نبودم ولی خب چی کار کنم ترافیک بود دیگه. درو که باز کردم هرمی از هوای گرم بود که به سمتم هجوم اورد. سرمو دور تا دور کافی شاپ گردوندم... دیدمش... یه گوشه ی دنج نشسته بود. نیم رخش و می تونستم ببینم. یه پیرهن مشکی با شلوار پارچه ای همرنگش پوشیده بود. ( انگار اومده عزاداری من ) یه نگاه به لباسم کردم... منم یه مانتو مشکی تا روی زانوم و یه شلوار جین مشکی پوشیده بودم البته به همراه شال پشمی سفید و توسی و یه کتونی سفید. سوئیشرتمم که توسی بود. (خودمم که دست کمی از اون ندارم) ولی منم خوب بودم. یه لحظه سرشو بر گردوند و منو دید. لبخندی بهم زد و بلند شد. منم متقابلا لبخند زدم و به طرف میز رفتم.– سلام... حالتون خوبه؟ ببخشید دیر شد... خیلی وقته اینجایید؟ همین طور که دستشو به نشونه ی اینکه بشینم تکون می داد گفت: سلام... خواهش می کنم. نه... منم یه ربعی می شه که اومدم. بفرمایید. دانشور: خب چی میل دارید؟ - بستنی شکلاتی بی زحمت. دانشور: بستنی؟! تو این هوا؟! – من عاشق بستنیم. اونم تو پاییز و زمستون. اینجا هم که گرمه. شما دوست ندارید؟ دانشور: نه من قهوه رو ترجیح می دم. وقتی سفارشمونو اوردن عجیب هوس بستنی سنتیم کرده بودم. ولی دیگه ضایع بود عوضش کنم. بستنیم به نصف رسیده بود ولی هنوز ساکت بود و به فنجون قهوش زل زده بود. رفتارش یه حس کلافگی و سر در گمی رو به من القا می کرد. قاشق و توی ظرف گذاشتم و گفتم: نمی خواید اون موضوعی رو که نمی تونستید تلفنی مطرح کنید، حضوری بگید؟ سرشو بلند کرد و چشماشو دوخت بهم. دانشور: خب... راستش... دوباره سرشو انداخت پایین و با دسته ی فنجونش ور رفت و ادامه داد: حقیقتش من می خواستم... یعنی... یعنی... چجوری بگم؟ هوممم...چشماشو بست و سریع گفت: با من ازدواج می کنید؟ ونفسشو با صدا فوت کرد. ماتم برد. چی می گفت!؟ اصلا انتظار این جمله رو اونم امروز نداشتم. اگه بگم چشام چهار تا نشد دروغ گفتم – ببخشید... چی؟؟؟ انگار که با گفتن این حرف خیالش راحت شده بود چون سرشو بالا گرفت و بهم خیره شد. ولی من هنوزم می تونستم کلافگی و تو نگاه و صداش احساس می کردم. دانشور: می دونم یهویی گفتم ولی خب... خب... از همون اولین برخوردمون ذهن منو به خودتون مشغول کردین. در حالی که هنوز گیج صحبتاش بودم پرسیدم: ولی ما که اصلا همدیگرو نمی شناسیم. چطور ممکنه؟ به نظرتون برای این پیشنهاد یکم زود نیست؟ لبخندی روی لبش نشست و گفت:حق با شماست. خب من الان احساس قلبیمو به زبون اوردم ولی نامزدیو واسه همین وقتا گذاشتن دیگه. ما می تونیم در طول مدت نامزدیمون بیشتر با هم آشنا بشیم. درست میگم تــابــان؟ (چه تندیم پسر خاله شد... خوبه هنوز بهش جواب ندادم. اصلا اسممو از کجا میدونه؟)– ببخشید آقای دانشور من نِـمیـــ ... دانشور: حامد – بــله؟ دانشور: حامد... اسممه. شمام منو به اسم صدا بزنید. این اولین قدم برای آشناییه. – آهــان... بله... می خواستم بگم من الآن نمی تونم جوابتونو بدم. راستش شوکه شدم. حامد: می فهمم. خب... امروز که دوشنبس... پنج شنبه زنگ بزنم خوبه؟ - اجازه بدید همون یکشنبه که تو دانشگاه می بینمتون جوابمم بگم. همون لحظه گوشیش زنگ خورد. رو به من ببخشیدی گفت و جواب داد: سلام آرش جان. چطوری؟ نمی دونم این آرشه ، پشت خط چی بهش گفت که اخماش تو هم رفت و گفت: کجا؟ امشب؟ نه نمی دونستم. معلومه که الان میام... ( یعنی چی بهش گفت؟ صلاح ندیدم چیزی ازش بپرسم. به اندازه ی کافی اخماش تو هم بود) به محض اینکه قطع کرد بلند شد و پالتوی مشکیشو که به پشت صندلیش آویزون کرده بود پوشید. حامد: ببخشید یه کاری برام پیش اومده باید برم. اگه مایلی برسونمت. - ایشالا که مشکلی پیش نیومده. مرسی من فعلا هستم. سری تکون داد و گفت: باشه. ممنون که امروز اومدی. پس من منتظر جواب مثبتت هستم. کاری با من نداری؟ - نه به سلامت. جواب مثبت یا منفیو یکشنبه بهتون میگم. لبخندی زد و به سرعت خارج شد. البته قبلشم پول سفارشامونو حساب کرد. ***********ساعدمو از رو پیشونیم برداشتم و به پهلو شدم. تیام داشت بی صدا نقاشی می کشید. مداد رنگیاشم اطرافش پخش بود. لبخندی روی لبم اومد. پاشدم و کنارش نشستم. – ببینم چی می کشی؟ سرشو از رو دفترش برداشت و منتظر موند تا نظرمو بگم. – آفـــرین... چه اوشِله.این خانوم و آقا کین؟ انگشت کوچولوشو گذاشت رو نقاشیش و به خانوم و آقائه اشاره کرد و گفت: این تویی، اینم دوماده. داره بهت گل میده. زدم زیر خنده و لپشو کشیدم: نــاقلای شیطون. یکی از مداداشو برداشتم و یه بیست فانتزی براش کشیدم. – بازم نقاشی بکش. ولی این دفه عکس خودتو. منم الان میام. تیام: نه دیگه خسته شدم. می خوام خاله بازی کنم. – باشه عزیز دلم. کف دست کوچولوشو بوسیدم و از اتاق اومدم بیرون. ( بچه ها چه بلا شدن )... مامان تو آشپزخونه بود. داشت واسه آقاجون میوه پوست می گرفت. یه قاچ سیب برداشتم که صدای اعتراض مامان بلند شد: اینا واسه آقاجونته. اگه می خوای برو از تو یخچال بردار. – خسیـــس... مامان: امروز عصر کجا رفتی؟ - یکی از همکارام باهام کار داشت منم رفتم. مامان با شیطنت پرسید: اِ؟!... همکار مرد یا زن؟ در حالی که خودمم خندم گرفته بود گفتم: مرد. چطور مگه؟ مامان: هیچی. حالا چی کار داشت؟ نکنه خبریه به من نمیگی؟ یه لحظه تصمیم گرفتم جریان عصرو واسه مامان تعریف کنم ولی پشیمون شدم. ذهنم مشغول بود. نمی تونستم فعلا چیزی بگم. – حالا فردا واست میگم. مامان: خب الان بگو دیگه. طاقت ندارم تا فردا صبر کنم. – آخه الان تمرکز ندارم. فردا بهتون میگم. راستی صدای آرتان نمیاد. کجاست؟ مامان که معلوم بود دلخوره گفت: تو اتاقه. نری پیششا. بذار درسشو بخونه. – باشه. ازم دلخور نباش دیگه. گفتم فردا بهت میگم یعنی میگم. باشه؟ مامان با همون ناز مخصوص خودش گفت: بــــاشه. – آی قربون ناز و عشوت. فکر کنم آقاجونم صداتو شنید. پس من برم پیش تیام. دیگه فرصت اعتراضو به مامان ندادم و زودی رفتم توی اتاق... خب، اسم همه رو نوشتم؟ حالا خودم قرعه کشی کنم یا اینم قبول ندارید؟ یکی از پسرا از آخر کلاس گفت: نه استاد. قبولتون داریم دربست. – چه عجب. پس بریم برای قرعه کشی و دستمو برای برداشتن کاغذ داخل کیسه بردم. ( قصد داشتم برای آخر ترمشون یه پروژه بهشون بدم. پنج نمره هم براش در نظر گرفته بودم. بهشون نگفته بودم اما دو نمرشو به همشون می دادم. ولی برای سه نمره ی دیگش باید تلاش می کردن. جمعیت کلاس بیست نفر بود. منم می خواستم ده تا داستان تقریبا ده صفحه ای رو بین گروه های دو نفره تقسیم کنم تا ترجمشون کنن. اول ساعت داشتم اسم گروه هاشونو می خوندم که با اعتراض اکثریت مواجه شدم. یکی می گفت من می خوام تو این گروه باشم، یکی دیگه می گفت من می خوام تو اون گروه باشم. خلاصه کلافه شده بودم از دستشون. قرار بر این شد آخر کلاس قرعه کشی کنیم و کسی هم حق اعتراض نداشته باشه) دوتا کاغذ برداشتم . – خب اولین گروه: مهر پناه و جباری. دوباره دستمو بردم توی پلاستیک. – گروه دوم: امجد و شریف زاده...کاغذا رو برداشتم و چون لاله نسبت به محمدحسین به من نزدیک تر بود به طرفش رفتم. متنشونو دادم دستش و گفتم: بین هم تقسیمش کنید. مثل اول کلاس صدای اعتراض شیما بلند شد: نمیشه من و محمدحسین تو یه گروه باشیم؟ مطمئنم شریف زاده هم حرفی نداره. نگاهی به لاله انداختم. به نظر راضی نمیومد. یه حرفی تو نگاش بود که نمی تونستم بفهمم چیه. خطاب به کل کلاس گفتم: قرار شد اعتراضی نباشه دیگه... متقابلا صدای ایــش گفتن شیما رو شنیدم. (کلا گنده دماغ بود) در این بین هم سنگینی نگاه محمدحسینو رو خودم حس می کردم ولی ترجیح دادم بی توجه بهش، قرعه کشی رو تموم کنم. – خب... گروه هام مشخص شد. ترجمه ها رو جلسه ی آخر ازتون می گیرم. از الان شروع کنید که نمونه واسه آخر ترم. خداییش کار خاصیم نداره. در ضمن بین خودتون تقسیمشون کنید. خواهشا ترجمه رو دوش یه نفر نیفته. مسئولیت پذیر باشید. کلاسم تمومه. خسته نباشید... به سلامت... کیفمو مرتب می کردم که با صدای محمدحسین سرمو بلند کردم: استاد... چند لحظه... – بله؟ محمدحسین: میشه شمارتونو داشته باشم؟ - شماره ی منو؟ با مِن مِن جواب داد: بله... آخه... می دونید ممکنه تو ترجمه ها مشکل داشته باشم. با اینکه به نظرم موردی نداشت که شمارمو به بچه ها بدم ولی نمی دونم چرا احساس می کردم محمدحسین شماره رو به این منظوری که می گفت نمی خواد. – باشه. با اینکه متنای ساده این ولی اگه اشکالی تو ترجمشون داشتید می تونید زنگ بزنید. بلافاصله گوشیشو که ارزون قیمتم نبود از جیب شلوارش دراورد و گفت: بفرمایید من سیو (save) می کنم.– .......09 هنوز شماره رو نگفته بودم تک و توک صدای بچه ها رو شنیدم که می گفتن: استاد لطفا بلندتر بگید. ما هم یادداشت کنیم. – پس می نویسم رو تخته. ماژیکو برداشتم و شمارمو نوشتم. خودمم وایسادم تا وقتی کلاس خالی شد از رو تخته پاکش کنم. بچه ها هم بعد از تشکر کردن یکی یکی از کلاس بیرون رفتن. فقط من مونده بودم و لاله. رو به لاله گفتم: لاله اگه یادداشت کردی پاکش کنم. لاله: بله استاد. من خیلی وقته نوشتم. منتظر ایستادم که وسیله هاتو بردارید با هم بریم. من امروز ماشین اوردم. در حالی که از محبتش لبخندی روی لبم نشسته بود گفتم: مرسی عزیزم. دختر تو چقدر مهربونی. خیلی دوست دارم باهات بیام ولی امروز یه ذره اینجا کار دارم. لاله: استاد تعارف می کنید؟ خب من وایمیسم تا کارتون تموم شه. – نه بابا تعارف چیه. خودمم دوست دارم باهات بیام. ولی نمی دونم کی کارم تموم میشه. تو برو. من قول میدم هفته ی بعد با هم بریم. لاله: حیف شد. خیلی دوست داشتم امروز با هم بریم.– لطف داری. لاله: پس با اجازه. خدافظ. – خدافظ عزیزم. مواظب خودت باش... ( چه دختر خوبیه. بیخود نیست اینقدر به دلم نشسته) یه نگاه به ساعت مچیم انداختم. هنوز یه ربع مونده بود تا کلاس دانشور یا همون حامد تموم شه. تصمیم گرفتم توی کلاس بشینم تا خودش زنگ بزنه. ********روزی که با مامان و آقاجون درباره ی پیشنهاد حامد دانشور صحبت کردم ، مامان خیلی استقبال کرد. ولی آقاجون چیزی نگفت. نه گفت قبول کن. نه گفت ردش کن. فقط گفت: تو دیگه بزرگ شدی. من نمی تونم بهت بگم چیکار کنی.من فقط می تونم راهنماییت کنم. حالا هم هر جور خودت می دونی. منم بعد از اینکه کلی فکر کردم تصمیم گرفتم قبول کنم. بالاخره که میخواستم ازدواج کنم. اینم یه آشنایی ساده بود. یا به نتیجه می رسیدیم یا نمی رسیدیم دیگه. **********با صدای زنگ گوشیم از فکر و خیال بیرون اومدم. خودش بود. سریع جواب دادم: سلام... حامد: سلام... خوبید؟ کجایید الان؟ - من تو کلاسم. حامد: هنوز کلاستون تموم نشده؟ - چرا یه ربعه که تموم شده. منتظر شما بودم. حامد: این یـعنی قبــوله دیگه؟ با شیطنتی که تو صداش شنیدم از گفتن حرفم پشیمون شدم. – من گفتم قبول کردم؟؟ من فقط گفتم منتظر شما بودم. حامد: درسته. من الان میام سر کلاس. (آخ جون حالشو گرفتم... از خود راضی) به چند ثانیه نکشید که در کلاس به صدا در اومد و بلافاصله وارد کلاس شد...از روی صندلی بلند شدم: سلام. حامد: سلام. اگه موافقین بریم یه جای خلوت صحبت کنیم. فکر نمی کنم اینجا زیاد مناسب باشه. – ببخشید... من باید زودتر برم. اینجا هم که خلوته و کسی نیست. فقط خواستم بگم من رو پیشنهادتون فکر کردم... با مکث کوچیکی ادامه دادم: قبوله. برق خوشحالی رو به راحتی می تونستم تو چشاش ببینم. حامد: خیلی خوشحالم کردین. منم لبخندی زدم و گفتم: البته نمی خوام کسی از این قضیه باخبر بشه. مخصوصا تو دانشگاه... دوست ندارم اگه یه وقت به نتیجه ای هم نرسیدیم کسی چیزی بفهمه. حامد با شوق زایدالوصفی گفت: بله متوجهم. حالا من کی میتونم با خانوادتون آشنا بشم؟ در حالی که تعجب کرده بودم گفتم:اِ!!!... همین الان گفتم که نمی خوام کسی چیزی بدونه. این یه آشنایی سادس.هر چند که من با خونوادم این مسئله رو در میون گذاشتم ولی فکر نکنم لزومی داشته باشه که شما برای خواستگاری تشریف بیارید...– به نظر من که لازمه. من که باید با خونوادت آشنا شم چه بهتر که از همین الان باشه. در ثانی اگه اینطور که شما می گید باشه ما یا باید همدیگرو بعد از کلاس ببینیم یا قرار بذاریم بیرون. فکر نمی کنم این کار بتونه به ما کمک زیادی کنه. اگه بخوایم با اخلاق و روحیات هم آشنا بشیم باید با هم رفت و آمد داشته باشیم. درست نمیگم؟ دیدم بدم نمیگه. برای همین گفتم: باشه. هرجور میلتونه. – میلته... تا کی می خوای رسمی حرف بزنی؟ - آخه... یکم سختمه. حامد: از همین الان شروع کن. نگفتی... فردا بیام خونتون خوبه؟ - فردا؟ چقدر عجله داریـــد... یعنی داری؟ چون اولین بار بود باهاش خودمونی حرف می زدم یه ذره خجالت کشیدمو سرمو انداختم پایین. – خب... خب... هفته ی بعد محرمه دیگه. _ بله... درسته... ولی فردام زوده. من با خونوادم صحبت می کنم. خودم بهتون خبر میدم. (خداروشکر توجه نکرد که باهاش رسمی حرف زدم... اینم توقع داره ها... خب سختمه دیگه... تازه خودشم بعضی اوقات رسمی صحبت می کنه) حامد: باشه پس منتظرم. ببخش باید برم. تا عصر کلاس جبرانی دارم. الانم شانس اوردیم اینجا خلوت بود. وگرنه بهمون شک می کردن. برم دیگه. خدافظ. منم زیر لب جواب خدافظیشو دادم و بعد از برداشتن کیفم از کلاس بیرون رفتم.همین که پامو از دانشگاه بیرون گذاشتم لاله رو دیدم. داشت ماشینشو که یه ریوی سفید بود روشن می کرد. چشمش که به من افتاد از ماشین پیاده شد و به سمتم اومد. لاله: اِ... چه خوب شد استاد که یکی از دوستای قدیمیمو تو حیاط دیدم. حالا می تونیم با هم بریم. شما که کارتون تموم شد. نه؟ _ آره تموم شد. ولی مزاحمت نمیشمااااا. لاله: نه استاد. چه مزاحمتی. خواهش می کنم سوارشید. فرصت مخالفت دوباره رو بهم نداد و خودش سوار شد. منم که حوصله ی تاکسی و اتوبوسو نداشتم از خداخواسته سوار شدم. – فقط مسیرتو دور نکن. من سر میدون پیاده میشم. لاله: نه استاد. این چه حرفیه. میرسونمتون. – لاله، اینجا که سر کلاس نیست که بهم میگی استاد. بگو تابان. لاله: اتفاقا خودمم خیلی دوست دارم ولی زیاد روم نمیشه. – نه بابا... رو نمی خواد که. این جوری منم راحت ترم. راستی تو چند سالته؟ لبخندی زد و جواب داد: بیست سال. – بیا... تفاوت سنی زیادیم نداریم. منم بیست و پنج سالمه. حالا هم شمارتو بده، تا منم شماره ی تورو داشته باشم. لاله: حتما خیلیم خوشحال میشم. الان رو گوشیتون یه میس (miss) میندازم. – نمیخواد تو پشت فرمونی. به کشتنمون میدی. من هنوز آرزو دارم.( تو دلم گفتم: تازه می خواد واسم خواستگار بیاد) گوشیتو بده، خودم زنگ میزنم... همینطور که شمارشو می زدم تو گوشیم صداشم میشنیدم: راستش من دوستای زیادی ندارم. توی کلاسم اگه دقت کرده باشین با کسی دوست نیستم. یعنی احساس می کنم کسی مایل نیست با من دوست باشه. پریدم تو حرفش و گفت: اِ!؟... این چه فکریه که میکنی؟ تو دختر خیلی خوبی هستی. من همون روز اول اینو فهمیدم. اگه همچین فکری میکنی که من می دونم اشتباهه، مطمئن باش که کسی لیاقت دوستی با تورو نداره. به اطرافم نگاه کردم و ادامه دادم: عزیزم من همینجا پیاده میشم. لاله: مگه نگفتین با هم دوستیم تابان جون... پس بذارین برسونمتون دیگه. از اینکه به اسم صدام زد خیلی خوشحال شدم و چون خودمم راضی بودم گفتم: باشه.حالا که اصرار میکنی بریم. به هر حال تعارف اومد نیومد داره دیگه و آدرسو بهش دادم. در طول راهم کلی با هم حرف زدیم. فقط خیلی دلم می خواست راجع به محمدحسینم ازش بپرسم ولی بعد منصرف شدم و موکولش کردم به یه وقت دیگه... ***********کلافه چهار زانو نشستم روی تخت و سرمو با دستام گرفتم. (چی بپوشم که واسه امشب مناسب باشه؟)باصدای در و بلافاصله باز شدنش به خودم اومدم. آرتان بود. – یعنی من مرده ی این در زدن توأم. تو که می خوای بیای تو، چرا در می زنی؟ آرتان: بس که مؤدبم. حالا چی شده؟ چرا مثل ایکی یوسان نشستی؟ - به نظرت چی بپوشم؟ آرتان:حالا فکر کردم چی شده؟ انگار چقدر مهمه!... این دیگه فکر پرسیدن داره؟ معلومه. یه چادر میندازی سرت میای. – چـــادر؟!... آرتان: بله. پس چی؟ - عمرا... اون دفعه گول تورو خوردم واسه هفت پشتم بس بود. من با چادر راحت نیستم. نمی تونم جمعش کنم بدتر میشه. دوباره با کلافگی سرمو انداختم پایین و با ریشه های روتختی بازی کردم. آرتان: ببین تابان درسته که تو از من بزرگتری. ولی تو این مورد باید حرف منو بی برو برگرد قبول کنی. تقریبا با فریاد ادامه داد: گفتم چادر یعنی چادر. چشام گرد شد. سرمو اوردم بالا ببینم داره شوخی می کنه یا جدی میگه! لوس ننر داشت می خندید. چشم غره ای واسش رفتم و گفتم: باز پرو شدی. برو ببینم اصلا تو اینجا چیکار میکنی؟ همون موقع مامان و تیامم وارد اتاق شدن. مامان: چی شده؟ چرا اینقدرکلافه ای؟ - آخه نمیدونم چی بپوشم که خوب باشه. تیام: من بگم؟ - بگو قلبونت برم. تیام: اون بلیزه که روش پیشیه. از حرفی که زد خندمون گرفت. آرتان: اونوقت که تابان و با تو اشتباه می گیرن کلوچه. تیام با یه حالت بامزه ای جواب داد: یعنی من علوس بشم؟ نه نیمی خوام. من می خوام بزرگ شم. بعدشم می خوام پلیس شم. زوده ...خندیدم و لپشو یه ماچ آبدار کردم. آرتان بلند شد و دست تیامو گرفت و گفت: بیا بریم بازی کنیم قلقلی.در آخرین لحظه خطاب به من گفت: ان شاالله روسری که سرت می کنی؟ - نمی گفتیم خودم سر می کردم. آرتان: خب خد
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 97- رمان حلقه ی عشقم , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان جدید , رمان ...... رمان ...... رمان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ایرانی و عاشقانه حلقه ی عشقم | بامزی کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان مخصوص موبایل حلقه ی عشقم | بامزی کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , دوسـ ـتـداران رمـان , رمــــــان زیبــا ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/23 تاریخ
کد :53345

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا