تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان حلقه ی عشقم (فصل سوم)


سلام کردم و نشستم پشت میز...
محمدحسین: مرسی که اومدین. سری به نشونه ی خواهش می کنم تکون دادم. محمدحسین: چی میل دارید سفارش بدم؟ - مرسی چیزی نمی خورم. محمدحسین: اینجوری که نمیشه. پس کیک و قهوه سفارش میدم... سفارشو که اوردن خودم سرحرفو باز کردم. چون اگه می خواستم منتظر بمونم اون اول صحبت کنه باید تا صبح صبر می کردم. - بفرمایید من گوش میدم. صداشو صاف کرد و گفت: میتونم باهاتون راحت باشم؟ منظورم اینه که اسمتونو جمع نبندم. – حتما... راحت باشید. محمدحسین: احساس کردم بابت اسمسا ناراحت شدی. درسته؟ - دقیقا. محمدحسین: چرا؟ - خب کارتون برام قابل درک نیست. اینم که الان اینجام برای اینه که بهتون بگم همینجا همه چیو تموم کنید. این یه احساس زودگذره. این ترمم مثل همه ی ترما تموم میشه و دیگه گذرمونم به هم نمیخوره. برای خودتون مشغله ی فکری درست نکنید. با خونسردی گفت: برای من تازه همه چی شروع شده. چرا باور نمی کنی که میگم دوست دارم. – یه سوال... شما چند سالتونه؟ محمدحسین: چرا می پرسی؟ - چون مطمئنم که از من کوچیکتری. خدا وکیلی چند سالته؟ محمدحسین: بیست و دو. – بیا من سه سال ازت بزرگترم. محمدحسین: برام مهم نیست. – ولی برای من مهمه. محمدحسین: اینا همش بهانس. نکنه پای یکی دیگه درمیونه؟ یه لحظه خواستم بهش بگم آره ولی پشیمون شدم و گفتم: نه. پای کسی در میون نیست. محمدحسین: پس حرف حسابت چیه؟ اگه نگران خانواده ی منی که اون حله.– من میگم نره تو میگی بدوش. من با خودت مشکل دارم. محمدحسین: چه مشکلی؟ من درسم سال دیگه تموم میشه. بعد از اونم می خوام تو شرکت بابام کار کنم. از لحاظ مالیم مشکلی ندارم. – مشکلت اینه که حرف منو متوجه نمیشی. من دارم از چیز دیگه ای حرف می زنم اونوقت تو... ببین آقای امجد بیا و همین جا تمومش کن. محمدحسین: نمی تونم... می خوام با خانوادم صحبت کنم.– چی؟ یعنی چی محمدحسین؟ چرا هر چی میگم تو باز حرف خودتو می زنی؟ لبخندی روی لبش اومد و گفت: خوشحالم که اسممو از زبونت شنیدم. – ای خدا... بهتره یکم منطقی باشی آقای امجد. تو حالا حالاها جا داری واسه این تصمیما. از نظر من که بیست و دو سال سن، خیلی واسه این حرفا زوده. بذار همین رابطه ی دوستانه برامون بمونه. تو برای من مثل یه... نذاشت جملمو کامل کنم و با صدایی که بلند تر از حد معمول بود گفت: من نمی خوام برادرت باشم چرا متوجه نمیشی؟ نگاهی به دور و برم انداختم و گفتم: چرا داد می زنی؟ من کی گفتم برادر؟ من خودم یه برادر دارم. نیازی به دومیش ندارم. نمی ذاری حرفمو بزنم که می خواستم بگم تو برای من مثل یه دوست می مونی تازه اون اگه این مسئله رو فراموش کنی اگه نه که هیچی. کیفمو برداشتم و بلند شدم. - دیگه هم باید برم. بلند شد و گفت: وایسا می رسونمت. – می خوام پیاده برم. فقط خواهش می کنم این مسئله رو فراموش کن. محمدحسین: من دست بر نمی دارم. – حرفاتو شنیدم جوابتم دادم. دیگه میل خودته. خداحافظ و به سرعت از کافی شاپ خارج شدم... انقدر ذهنم مشغول بود که نفهمیدم چقدر پیاده روی کردم، ولی به خودم که اومدم جلوی در خونمون بودم... ******با صدای سرفه های خودم از خواب پریدم. نگاه کردم ببینم تیام خوابه یا نه که خیالم راحت شد. خواب خواب بود. بی سر صدا رفتم آشپزخونه یه قرص آموکسی سیلین از تو یخچال بداشتم و با یه قلوپ آب خوردم. ساعتو نگاه کردم. شیش صبح بود. دیگه نتونستم بخوابم و در نهایت تا ساعت ده سر جام دراز کشیدمو بقیه ی رمان پلیسیمو خوندم. دیگه کم کم داشت گشنم می شد که بلند شدم و بعد از شستن دست و صورتم رفتم تو آشپزخونه.– سلام... دیشب که از صدای سرفه هام بیدار نشدین؟ مامان: نه اصلا نشنیدم... ولی مریض شدیا. یه دکتر برو.– دکتر واسه چی؟ فقط گلوم درد می کنه. امروزم قرص بخورم دیگه حله. فردا خوب خوبم. مامان: آره. خداروشکر تو مثل آرتان و تیام بد مریض نیستی. بیا حالا صبحونه بخور حتما گشنته. – آره دستت درد نکنه. حسابی گشنمه. همینطور که دولپی لقمه هامو می خوردم از مامان پرسیدم: پس کو آقاجون و تیام؟ مامان پشت چشمی نازک کرد و گفت: رفته خونه خانوم جانت. صبحی زنگ زد گفت هرمز حال ندارم. بیا پیشم. تیامم باهاش رفت.– خب حتما مریض شده دیگه. حالا تو چرا انقدر ناراحتی؟ مامان: می تونست به تلفن خونه زنگ بزنه نه گوشی بابات. دروغ می گم؟ تازه نیم ساعت بعدش خودم زنگ زدم به هما احوال خانوم جان و بپرسم گفت: صبح که داشتم می رفتم سر کار حال خانوم جان خوب بود... اصلا حرف من اینه، خب اگه می خوای پسرتو تنها ببینی راست و حسینی بگو می خوام ببینمش دیگه. این کارا چیه آخه؟ - ول کن مامان. چقدر مشکوکی. حتما بعدش حالش بد شده. مامان: خوبه خودت می دونی که دفعه ی پیشم همینی بود که من گفتم. حالا ول کن اینارو. تو چه خبر؟ از حامد بگو. به نتیجه رسیدین یا نه؟ نفسمو با صدا بیرون دادمو گفتم: نه هنوز. هیچی اونجوری که دلم می خواد پیش نمیره. نمی دونم والا. مامان: توام که همش دنبال بهونه ای. این دیگه همه چی تمومه. تو دنبال چی هستی؟ بهتر از این سراغت نمیادا. حالا دیگه خوددانی. - چون پولداره و شغل خوبی داره که نمیشه گفت همه چی تمومه. مامان چقدر منو دست کم گرفتی. من هنوز درست و حسابی نشناختمش. خودشم پیش قدم نمیشه. مامان: اگه منتظری که همش اون تو همه چی پیش قدم شه که ول معطلی. یه ذره غرورتو بذار کنار. – واااا... من کجا مغرورم مامان. مامان: اگه مغرور نیستی برو خودت یه زنگ بهش بزن. امروز فردام دعوتش کن برای شام. چه اشکالی داره؟ همیشه که نباید اون زنگ بزنه. فهمیدم که مامان امروز یا از دنده ی چپ بلند شده یا به خاطر قضیه ی خانوم جان ناراحته. واسه همین چیزی نگفتم و به گفتن یه باشه اکتفا کردم. بعدم ظرفا رو شستم و رفتم تا به گفته ی مامان یه زنگ به حامد بزنم. – الو... سلام. خوبی؟ حامد: سلام. تو خوبی؟ ببخشید من ده دقیقه دیگه کلاسم تموم میشه خودم زنگ می زنم. – باشه. ده دقیقه شد یه ربع ولی زنگ زد. – الو... نمی دونستم سر کلاسی. حامد: اشکال نداره. کاری داشتی؟ (چقدر خشک و سرده) – نه همینجوری زنگ زدم. خوبی؟ حامد: مرسی. صدات گرفته نه؟ - یه ذره گلوم درد می کنه. حامد: دکتر رفتی؟ – نه. حامد: پس برو. ممکنه بدتر شه... زیاد از حرفش خوشم نیومد. (حالا انگار بهش گفتم بیا منو ببر دکتر) سر سنگین جواب دادم: دکتر لازم نیست. حامد: عصر میام دنبالت بریم بیرون. – برای این زنگ نزده بودم. فقط خواستم حالتو بپرسم. همین. حامد: نه خودم می خواستم بیام ببینمت. فقط میریم یکم می چرخیم. پس پنج و نیم منتظرم باش. – باشه. مزاحمت نمیشم خداحافظ. اینبار من فرصت جواب دادنو بهش ندادم و سریع قطع کردم. ******
غروب اومد دنبالم. به خاطر اینکه ماه محرم بود فقط تو ماشین نشستیم و خیابونا رو بالا پایین کردیم. یه جورایی میشه گفت پیاده روی با ماشین. تو ماشینم از کار و زندگی و من چی دوست دارم، تو چی دوست داری حرف زدیم. جلوی خونه که خواست پیادم کنه بهش گفتم: بیا بریم داخل. حامد: مرسی مزاحمتون نمیشم (این مزاحمتون نمیشم یعنی اگه یه تعارف دیگه کنی اومدم) – تعارف می کنی؟ خب بیا دیگه. حامد: باشه. پس پیاده شو. زنگ و زدم. طبق معمول تیام اومد درو باز کرد. تیام: سلام آبجی تابان. – سلام عزیز دلم. حامد: سلام خانوم خشگله. خوبی؟ تیام که تازه چشمش به حامد افتاده بود بعد از یه سلام بلند بدو بدو رفت تا به مامان اینا خبر بده که حامدم اومده. بعد از سلام و احوالپرسی حامد نشست تو هال کنار آقاجون و آرتان. منم رفتم آشپزخونه. – خوب شد مامان؟ بیا اینم از دعوت برای شام. دیدی من مغرور نیستم. مامان نگاه تندی بهم کرد و با صدای آرومی گفت: خیلی بچه ای تابان. گفتم امروز فردا دعوتش کن. تو عهد برداشتی همین امشب اوردیش. حالا دعوتش کردی اشکال نداره. قدمش سر چشم. ولی دختر تو عقلت نمی رسه قبلش باید به من خبر بدی؟ هان؟ با چشای گرد شده پرسیدم: حالا مگه چی شده؟ مامان: بابات امشب هوس اشکنه کرده بود. منم همینو درست کردم.– خب؟ مامان: میگم چیزی نمی دونی همینه. این تا حالا خونه ی ما واسه شام نیومده. اونوقت بیام اشکنه بذارم جلوش؟ - حالا فکر کردم چی شده؟ به خاطر غذا نیومده که. اومده شما رو ببینه. مگه چیه؟ اشکنس دیگه. اصلا بیخود می کنه نخوره. مامان: برو ببینم. هر چی بگم تو حرف خودتو می زنی. یه چایی بریز ببر تا من کتلت درست کنم. – باور کن نمی خواد. سری تکون داد و گفت: چاییو ببر. – پس وایسا اینو ببرم خودم الان میام درست می کنم. مامان: لازم نکرده. خودم درست می کنم. دیگه موندن بیشتر جایز نبود. سریع فنجونا رو پر کردم و رفتم تو هال. یکم نشستم پیششون. ولی دلم طاقت نیورد مامان و دست تنها بذارم. برا همین رفتم کمکش. بالاخره به هر ترتیبی بود شام طرفای ده و نیم حاضر شد. سفره رو تیام پهن کرد. منم کتلتا رو چیدم تو دیس. اطرافشم با نارنج و سبزی خوردن تزئین کردم و اوردم سر سفره. همین که نشستیم آقاجون رو به مامان گفت: ماهور خانوم پس این اشکنه ی ما چی شد؟ یادت رفت بیاریش؟ مامان: گذاشتمش برای فردا. آقاجون: نه من الان هوس کردم. نمی تونم تا فردا صبر کنم. و خواست که بلند شه بره بیاره که گفتم: آقاجون شما بشینید الان میارم. آقاجون: دستت درد نکنه بابا. پنج دقیقه وایسادم تا گرم شه. بعد ریختم تو کاسه و اوردمش. حامد اولین نفری بود که عکس العمل نشون داد: به به... چقدر هوس اشکنه کرده بودم. چند سالی میشه که نخوردم. دستتون درد نکنه. یواشکی ابرویی واسه مامان انداختم که یعنی بفرما دیدی گفتم دوست داره. اونم لبخند کمرنگی زد و مشغول شد. اون شبم با تمام دردسراش تموم شد. فقط من از این متعجب بودم که چرا این حامد به من که میرسه خشک و سرد و تقریبا اخموئه ولی با بقیه یا حتی خونوادم در نهایت احترام رفتار میکنه. دوست داشتم برای این سوالم جوابی پیدا کنم ولی خستگی و خواب این اجازه رو بهم نداد و در نهایت خوابم برد... به اندازه ی کافی مراقب سر جلسه ی امتحان بود. منم ترجیح دادم دست از رژه رفتن بردارم و بشینم روی صندلی.هر چی نگاه می کردم محمدحسینو نمی دیدم. ولی احتمال می دادم تو یکی از کلاسا باشه. ذهنم درگیر تر از این حرفا بود که بگردم پیداش کنم. تو این سه، چهار هفته ای که گذشته بود اتفاق قابل توجهی نیفتاده بود. به رفتارای حامد عادت کرده بودم. نمیدونم بهانه میورد یا نه به گفته ی خودش به خاطر آخر ترم سرش شلوغ بود که تو این مدت سر جمع شاید پنج بار تو دانشگاه دیده بودمش. البته دروغ چرا یه بار دیگه هم دیده بودمش... عاشورا که ما مثل هر سال نذری داشتیم مامان یه قابلمه قیمه داد دستمو گفت ببرم واسه حامد. منم اول زنگ زدم خودش بیاد ببره ولی چون گوشیش خاموش بود مجبور شدم خودم براش ببرم به آپارتمانش. هنوزم به نتیجه ای که می خواستم نرسیده بودم. شایدم من خیلی عجول بودم چون هما می گفت اگه می خوای خوب بشناسیش باید صبور باشی. حتی ممکنه یه سالم طول بکشه.تنها اتفاقی که تو این مدت باعث خوشحالیم شده بود این بود که آقای مرندی، رئیس دانشگاه بهم گفت که با سربلندی از مرحله ی تدریس آزمایشی عبور کردم. به خاطر همینم قراردادم و تمدید کرد. با صدای مراقب که می گفت: بچه های زبان فقط یه ربع دیگه وقت دارید، از فکر حامد و قرار داد بیرون اومدم و نگاهی به ساعتم انداختم. (چه زود ساعت یک و نیم شد!... ) خانوم حبیبی مسئول آموزش صدام کرد و گفت: خانم صدری یکی از بچه ها سوال داره. از سر جام پاشدم و رفتم جواب سوالشو دادم. سوالا رو تستی داده بودم که هم جواب دادن بهشون راحت تر باشه و هم تصحیحشون برای من ساده تر. دوباره رفتم نشستم روی صندلیم و ذهنم پرواز کرد یه جای دیگه... (پوفففف... هنوز واسه عروسی زهره لباسم نگرفتم. ولی خوبه تو این دو هفته که مونده تا ترم جدید می تونم برم بخرم. آره دیگه بهترین فرصته چون هفته ی بعدشم عروسیشه) با بلند شدن چند تا از بچه ها از سر جلسه به خودم اومدم. وقت تموم شده بود و بچه ها داشتن می رفتن.خانوم حببیبی اومد سمتم و گفت: اگه یه ربع صبر کنید من برگه ها رو مرتب می کنم و تحویلتون میدم. تشکری کردم و همراهش رفتم آموزش. یه ذره بیشتر از یه ربع منتظر شدم. ولی بالاخره با بسته ی برگه ها از دانشگاه بیرون اومدم و رفتم خونه. بعد از یه چرت نیم ساعته بعد از ناهار، بسته رو باز کردم و از اولین برگه شروع به تصحیح کردم. تقریبا هفت، هشتا رو که تموم کردم کنجکاو شدم برگه ی محمدحسین و ببینم. ولی هر چی گشتم پیداش نکردم. یه لحظه دلشوره گرفتم که نکنه گمش کرده باشم. ولی فقط یه لحظه بود چون من اصلا از جام تکون نخورده بودم. ساعتو نگاه کردم. چهار و بیست بود. می دونستم که دانشگاه بازه. چون رو برد دانشگاه دیده بودم که تا ساعت پنج هم امتحانه. سریع شماره ی دانشگاه و گرفتم و گفتم وصل کنن خانوم حببیبی. حبیبی: جانم خانوم صدری؟ - سلام. خوب هستید؟ ببخشید یه مشکلی پیش اومده. من الان هر چی برگه هارو می بینم نمی تونم یکی از برگه هارو پیدا کنم. شما مطمئنید همه ی برگه ها رو بهم دادید؟ حبیبی: بله. اجازه بدید لیست حضور غیابم چک کنم. گوشی... چند دقیقه ای منتظر موندم که دوباره صداشو شنیدم. حبیبی: الو خانوم صدری؟ درسته. حق با شماست. محمدحسین امجد امروز غیبت داشت. با صدای بلند گفتم: چـــی؟ غیبت؟ چیزی نگفت. فکر کنم از صدای بلندم شوکه شد برای اینکه درستش کنم گفتم: ببخشید. یه لحظه صداتونو درست نشنیدم. گفتید غیبت داشت؟ حالا چی کار باید کرد؟ حبیبی: خواهش می کنم. بله... جلوی اسمش امضا نخورده. پس نیومده. حتما می دونید دیگه... غیبت به منزله ی صفره. با گیجی گفتم: بله... می دونم... حیف شد. باشه. مرسی. ببخشید مزاحمتون شدم. خداحافظ. نمی دونم اصلا گذاشتم جواب خداحافظیمو بده یا نه فقط میدونم که سریع شماره ی محمد حسین و گرفتم. هنوز یه بوق کامل نخورده بود جواب داد: سلام. خوبی؟ - چرا امروز نیومدی امتحان بدی؟ با صدایی که رگ خنده توش داشت گفت: جواب سلام واجبه ها.– دارم میگم چرا نبودی اونوقت تو می خندی؟ فرض کن که گفتم علیک سلام. خب؟ حالا تو جواب منو بده. محمدحسین: نخونده بودم. – نخونده بودی که نخونده بودی. میومدی. من که سر کلاس گفته بودم امتحان تستیه. همش سی تا سوال بود. یعنی نمی تونستی ده تاشم جواب بدی؟ اصلا همینجوریم می زدی. من خودم درستشون می کردم با اون نمره ی ترجمه ها جمع می زدم. بالاخره قبول می شدی. محمدحسین: فدای مهربونیت بشم. – محمد حسین!؟... چی داری میگی؟ به جای اینکه ناراحت باشی که دوباره باید یه ترم دیگه این درس ساده رو بخونی این حرفا رو می زنی؟ با خونسردی گفت: ناراحت چرا؟ اتفاقا خوشحالم هستم که دوباره می خوام این درس و بردارم. خصوصا اگه استادش تو باشی؟- چی؟ عمرا اگه اون کلاسو بردارم. پس از عمد نیومدی؟ ولی کور خوندی. اشتباه کردی آقا محمدحسین اشتباه. خندید. با حرص گفتم: باز که خندیدی؟ فهمیدی چی بهت گفتم؟ محمدحسین: می دونی دانشگاه ما هر کم و کسری که داشته باشه این خوبیو داره. میدونی چیه؟ اینکه از دو سه هفته قبل از انتخاب واحد استادای ترم جدیدو مشخص می کنن. البته من اولش پرسیدم گفتن هنوز معلوم نیست. ولی چند روز پیش که دوباره رفتم آموزش گفتن زبان عمومی ترم بعدیم با استاد صدریه. یعنی شما. دوباره خندید. با تعجب گفتم: پس تو فکر همه چیو کردی؟!... محمدحسین: با اجازت. با خونسردی جواب دادم: کاری نداره که میرم میگم این ترم عمومی بر نمی دارم. با لحن حرص دربیاری گفت: آره این کارم میتونی بکنی. البته اگه با مرندی مشکل نداشته باشی. محض اطلاعت باید بگم میدونم که تازه قراردادتو تمدید کردی. فکر نمی کنم صورت خوشی داشته باشه که بخوای همین ترم اول رو حرفشون حرف بزنی. نه؟ - اَه... از دست تو... قطع کردم. دیگه نمیشد... باید جریان حامد و بهش میگفتم. سریع یه اسمس فرستادم که یه ساعت دیگه همدیگرو تو همون کافی شاپ ببینیم. اونم به چند ثانیه نکشید که جواب داد: حتما... برای دیدن تو من همیشه آمادم. بقیه ی برگه هارو با اعصاب داغون تصحیح کردم. از بچگی که با دوستام معلم بازی می کردیم من عاشق این بودم که خودم معلم بشم و ازشون امتحان بگیرم. آخه تصحیح برگه هارو خیلی دوست داشتم. امروزم خیلی خوشحال بودم که می خوام این کارو انجام بدم ولی محمدحسین باعث شد کار مورد علاقم کوفتم بشه. ******* یه لباس ساده پوشیدم و راه افتادم. همزمان با پیاده شدن من از تاکسی، اونم از ماشینش پیاده شد. چشممون به هم خورد. اون لبخند زد اما من بهش اخم کردم. در ورودیو باز کرد و نگهش داشت تا اول من برم داخل. یکی از میزای خالی و انتخاب کردم و نشستم. محمدحسین: خوبی؟ چپ چپ نگاش کردم و گفتم: بهت گفتم بیا اینجا که با هم حرف بزنیم. محمدحسین: باشه... ولی بذار یه چیزی سفارش بدیم بعد. بستنی خوبه؟ سرمو به معنی باشه تکون دادم. بعد از اینکه سفارشمونو اوردن گفت: خب؟ حالا بگو. – ببین محمدحسین، من باید یه چیزیو که اون دفعه نگفتم بهت بگم. پرید تو حرفم و گفت: اون روز که به اندازه ی کافی اما و اگر اوردی. منم که جوابتو دادم. بازم حرفی مونده مگه؟ - اگه اجازه بدی می گم...با حرکت پلکاش تشویقم کرد که حرفمو بزنم.– ببین محمدحسین من اون روز بهت نگفتم که... اوم... آب دهنمو قورت دادمو ادامه دادم: نگفتم که من دارم رو پیشنهاد یکی دیگه فکر می کنم. دستاشو از زیر چونش برداشت و کمی به جلو خم شد و گفت: یعنی چی؟ منظورتو متوجه نشدم. – گفتم که... یکی به من پیشنهاد آشنایی بیشتر داد و منم الان دارم روش فکر می کنم. خنده ی عصبی کرد و گفت: برای باز کردن من از سر خودت چه دروغایی تحویلم میدی!!!... – دروغ نیست عین حقیقته. محمدحسین: ولی من باور نمی کنم. – اون دیگه دست من نیست. فقط وظیفم بود اینو بهت بگم. محمدحسین: اگه داری راست می گی، بگو اون کیه؟ - نمی شناسیش.دوباره خندید و گفت: می دونستم. چون اصلا وجود خارجی نداره. نقشت نگرفت. ولی مرسی از اینکه هوشیارم کردی. می دونی به اینش زیاد فکر نکرده بود که ممکنه در آینده همچین اتفاقی بیفته. حالا دیگه بیشتر تلاش می کنم.– محمدحسین چرا اینجوری می کنی آخه؟ نچ... خیله خب... بهت میگم. ولی قول بده جایی درز نکنه. آب دهنشو قورت داد و سری به نشونه ی باشه تکون داد. – آقای دانشورو که می شناسی؟ محمدحسین: دانشور دیگه کیه؟ - استاد دانشور دیگه. مدیر گروهتون. محمدحسین: خب؟ - خب همونه دیگه. محمدحسین: دانشور؟ اون؟ نه اصلا باورم نمیشه.– چرا؟ محمدحسین: خواهش می کنم با من شوخی نکن. اون که اصلا آدم نرمالی نیست. کنجکاو شدمو گفتم: چطور مگه؟ چقدر می شناسیش؟ محمدحسین: خب زیاد نمیشناسمش. فقط یه بار باهاش کلاس برداشتم که اونم پشیمون شدم. یه آدم خشک و جدی و عصبی که به جز درس راجع به چیز دیگه ای حرف نمی زنه. – خب اینا که دلیل نمیشه. محمدحسین: شاید... ولی واقعا داری جدی میگی؟ می خوای باهاش ازدواج کنی؟ - من همچین حرفی نزدم. گفتم فعلا داریم به قصد آشنایی پیش می ریم. محمدحسین: پس می تونم امیدوار باشم.– خواهش می کنم اینقدر منو تو منگنه نذار. چرا قبول نمی کنی؟ حتی اگه باهاش به جایی نرسمم نمی تونم با کسی که ازم کوچیکتره ازدواج کنم. محمدحسین: باشه اینقدر اینو تکرار نکن. بدم میاد. – خودت یه کاری می کنی که بگم. فقط خواهش می کنم از این جریان به کسی چیزی نگو. باشه؟ هیشکی خبر نداره. نمی خوام تو دانشگاه کسی چیزی بدونه. سرشو انداخت پایین و گفت: باشه. – ممنون. کیفمو برداشتم و با یه خداحافظی آروم از کنارش گذشتم ولی زمزمشو پشت سرم شنیدم: منو باش که وقتی گفتی بیام اینجا چه فکرایی پیش خودم نکردم... ****** روزی که برگه ها رو به همراه نمره ها بردم دانشگاه خانوم حبیبی لیست کلاسای ترم جدیدمو بهم داد. البته لیست که نه همون دو تا کلاس زبان پیش و زبان عمومیو. زبان عمومیم همون یکشنبه ها بود. مطمئن شدم که روز انتخاب واحدم محمدحسین همین ساعتو بر می داره. ******* نزدیکیای خونه بودم که تصمیم گرفتم حالا که بیرونم یه دفعه لباسمم بخرم که نره واسه دقیقه ی نود. اول خواستم زنگ بزنم زهره که اونم بیاد و نظر بده ولی با خودم گفتم شاید کار داشته باشه... بالاخره عروسیشون نزدیک بود. چند تا لباس پرو کردم ولی به دلم نشستن. یا خیلی باز بودن. یا تو تن من قشنگ نبودن. دیگه خسته شده بودم و می خواستم برم خونه که یه لباس کرم رنگ خشگل از اون سمت خیابون بهم چشمک زد. با اینکه داشتم از گشنگی می مردم ولی رفتم پروش کردم. خیلی ازش خوشم اومد. یه پیرهنی بود تا دو وجب پایین زانوم. بالا تنش دکلته بود ولی یه کت آستین کوتاهم بهش وصل بود تا لختی کمرو بپوشونه. ساده و شیک بود. منم رنگ مشکیشو برداشتم تا لاغرتر نشونم بده. البته با شنیدن قیمتش از زبون فروشنده چند تا فحش آبدار تو دلم به زهره دادم که اینهمه پول رو دستم گذاشت. (آخه چند تا جشن؟ یه بار نامزدی، یه بار جشن عقد، یه بار عروسی. فردای عروسیم که پاتختیه. مگه مردم رو گنج نشستن که برای هر کدوم از اینا یه دست لباس بگیرن؟) البته من نامزدیشو نرفته بودم. فقط عقد و حالا هم عروسی. قصدم نداشتم برای پاتختیش برم. می خواستم کادوشو که یه انگشتر بود همون روز عروسی بهش بدم. خیالم که از بابت خرید لباس راحت شد رفتم خونه و به خاطر گرسنگی زیادم دلی از عزا دراوردم. ******* از دیدن محمدحسین سر کلاس زبان عمومی خیلی عصبانی شدم. ولی جز چش غره رفتن کاری نمی تونستم کنم. با اینکه براش توضیح داده بودم که ما هیچ رقمه به درد هم نمی خوریم ولی بازم دست بردار نبود. تصمیم داشتم زیاد کاری به کارش نداشته باشم چون کله خراب تر از این حرفا بود. بی توجه بهش رو به بچه ها خودمو معرفی کردم. با یه نگاه سطحی به کلاس متوجه شدم که میانگین سنی دانشجوهای این ترم نسبت به ترم قبل بیشتره. ولی هنوز برای نظر دادن زود بود. چون جلسه ی اول بود و مسلما خیلیا نمیومدن و چون هنوزم لیست کلاس آماده نبود بعد از اینکه یه توضیحی راجع به کارای این ترم دادم کلاسو تعطیل کردم. توی راهرو بودم که با صدای محمدحسین برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم. محمدحسین: دیدی حرف من شد؟ - منظورت چیه؟ محمدحسین: همین که گفتم این کلاس و تو بر می داری. – خب که چی؟ به ضرر خودت تموم شد. واقعا می ارزه یه کلاس و دوبار بخونی؟ اونم تو که زبانتم خوبه؟ محمدحسین: آره. خیلیم می ارزه. – ولی فکر نمی کنم برات بصرفه. انگار که حالش گرفته باشه با لحن ناراحتی گفت: اونشو دیگه خودم تشخیص می دم. با پوزخندی گفت: پس این دانشور کجاست؟ نمی بینمش؟ - هیس... محمدحسین؟ مگه قرار نشد... نذاشت حرفمو تموم کنم و گفت: ببخشید. دوباره با صدای آرومی گفت: واقعا پرسیدم. نیستش. مگه نمیاد دنبالت؟ - مثل اینکه یکشنبه ها کلاس نداره. با نیشخند گفت: مثل اینکه؟ یعنی نمی دونی؟ - چیو می خوای ثابت کنی؟ چرا همش با نیش و کنایه حرف میزنی؟ محمدحسین: باور کن نمی خواستم ناراحتت کنم. درکم کن. وقتی فکر می کنم اگه یه ذره زودتر باها
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 97- رمان حلقه ی عشقم , رمان ...... رمان ...... رمان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ایرانی و عاشقانه حلقه ی عشقم | بامزی کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان مخصوص موبایل حلقه ی عشقم | بامزی کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمــــــان زیبــا , دوسـ ـتـداران رمـان , عاشقان رمان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/23 تاریخ
کد :53344

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا