تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان حلقه ی عشقم (فصل چهارم)


هر کاری می کردم، می دیدم نمی تونم یکشنبه برم دانشگاه. شاید هنوز به زمان نیاز داشتم. جدای اینکه احساسی به حامد نداشتم ولی این موضوع که من از همه جا بیخبر که داشتم واسه خودم زندگیمو می کردم، شده بودم پُلی برای رسیدن دو نفر بهم دیگه، اذیتم می کرد... می خواستمم زنگ بزنم دانشگاه بگم نمی تونم یکشنبه برم. ولی هر چی دنبال گوشیم می گشتم پیداش نمی کردم.
– کجا گذاشتمش پس؟ نچ... رفتم تو هال تا با تلفن خونه، شمارمو بگیرم...بوق می خورد ولی صداشو نمی شنیدم. به حالت اشغال گذاشتمش رو میز و خودم رفتم تو اتاق. صداش از تو کیفم میومد. – کی گذاشتمش تو کیفم!؟ سریع رفتم تو هال تا گوشیو بذارم سر جاش. مامان با دیدنم گفت: چیه چرا مَنگی؟ - هااان؟.. مامان: میگم چته چرا تو بهتی؟ - گوشیمو پیدا نمی کردم الان دیدم تو کیفمه. ولی من از همون پنج شنبه کیفمو گذاشتم گوشه ی اتاق. سراغشم نرفتم. چطوری رفته اون تو؟ مامان با صدای بلند خندید و گفت: من گذاشتم تو کیفت. داشتم رو میزو جمع و جور می کردم، برداشتم، گذاشتم تو کیفت. و دوباره خندید. – خوب شد گفتی... داشتم از خودم ناامید می شدم...رفتم تو اتاق... زیپ کیفو کشیدم تا گوشیمو بردارم ولی چشمم خورد به همون کتابی که حامد برام گرفته بود و مثلا می خواست خرم کنه. - این تو کیف من چیکار میکنه؟ هاااان... حتما اون موقع که کیفمو جا گذاشته بودم، رفته گذاشته تو کیفم... صفحه ی اولشو باز کردم. در کمال تعجبم نوشته ای رو دیدم. خوندمش: "شبی آرام چون دریای بی جنبش... سکون ساکت سنگین سرد شب... مرا در قعر این گرداب بی پایان می گیرد... دو چشم خسته ام را خواب می گیرد... من اما دیگر از هر خواب بیزارم... حرامم باد خواب و راحت و شادی... حرامم باد آسایش... من امشب باز بیدارم..." پوزخندی زدمو کتابو محکم پرت کردم که رفت پشت تخت. توجهی نکردمو شماره ی دانشگاه و گرفتم و طبق معمول گفتم وصل کنن خانوم حبیبی. بعد از سلام و احوالپرسی بهش خبر دادم که نمی تونم یکشنبه برم سر کلاس و اونم قبول کرد. بعد از اونم زنگ زدم زهره که بگم دارم می یام پیشت. دوست داشتم با یکی دیگه به غیر از مامان درد دل کنم و اون شخص کی می تونست باشه بهتر از زهره؟ هم به خاطر اینکه صمیمی ترین دوستم بود و هم اینکه مثل مامان با مهربونی ها و دلسوزی های مادرانش فقط طرف منو نمی گرفت و چقدر هم که با رفتنم سبک شدم. به قصد درددل رفته بودم. و آخرش با روحیه ی بهتر و شادتری برگشتم. ******
یکشنبه بعدازظهر طرفای چهار و نیم، پنج بود که محمدحسین بهم زنگ زد. – الو... محمدحسین: سلام... خوبی؟ چرا امروز نیومدی؟ - سلام... یه جایی کار داشتم. نتونستم بیام. آموزش بهتون نگفت که امروز نمیام؟ دیروز خبر دادم. محمدحسین: چرا ولی من امروز کلاس داشتم. تازه تموم شد. میشه ببینمت؟ خیلی جدی گفتم: محمدحسین ما حرفامونو زدیم. محمدحسین: در مورد یه چیز دیگه می خوام باهات حرف بزنم. – چی؟ محمدحسین: تلفنی نمی تونم بگم. ولی باور کن مهمه. – از دست تو... خیله خب... میام سر همون میدونی که اون دفعه دیدمت. محمدحسین: چرا اونجا؟ خب میام دنبالت.– باشه... بیست دقیقه دیگه سر خیابون ... می بینمت. محمدحسین: پس فعلا. سریع حاضر شدمو از خونه بیرون اومدم.(یعنی چی می خواد بهم بگه؟) سر خیابون دیدمش... نشسته بود تو ماشین...منو که دید می خواست پیاده بشه ولی از همون جا گفتم: بشین... بشین... اونم لبخندی زد و نشست. سوار که شدم سلام کردم و گفتم: خب؟ چی بود این خبر که پای تلفن نگفتی؟ محمدحسین: نمی خوای حالمو بپرسی؟ لبخندی زدمو گفتم: دارم می بینم دیگه... معلومه که خوبی... بگو ببینم این خبرتو که منو تا اینجا کشوندی؟ با حالت مشکوکی نگاش کردمو اضافه کردم: نکنه سر کاریه؟ اگه باشه حسابی جوش میارما گفته باشم... خندید و گفت: نه... سر کاری نیست. من مثل تو نیستم. یادته راه پنج دقیقه ایو نیم ساعته رفتم؟ سرخوش خندیدم و گفتم: تقصیر خودت بود. اول تو شروع کردی دیگه... به بهونه ی برگه های گم شده. خندید و گفت: آره... حیف شد که فهمیدی... ولی برای منم بد نشداااا... تلافی خوبی بود. لبخندمو جمع کردمو گفتم: چی شد این خبر؟ بگو دیگه... محمدحسین: می دونستی دانشور با دانشگاه تصفیه کرده؟ امروز شنیدم. با عصبانیت گفتم: خبر مهمی که گفتی این بود؟ محمدحسین: پس می دونستی! – آره... که چی؟ محمدحسین: یعنی همه چی تموم شد؟ - چرا می پرسی؟ تو دنبال چی می گردی؟ محمدحسین: از عکس العملت مشخصه که رقیب از میدون به در شد... چه خوب... خیلی خوشحالم. میشه بپرسم سر چی؟ هر چند که می دونستم همچین اتفاقی میفته. قبلا بهت گفته بودم که دانشور اصلا آدم نرمالی نیست. دیدی حق با من بود. – آره حق با تو بود. حالا که چی؟ ما با هم به تفاهم نرسیدیم. از اولم که پیشنهادشو قبول کردم پنجاه درصد احتمال می دادم که ممکنه قبول نکنم. حالا تو چرا اینقدر خوشحالی؟ لبخندشو جمع کرد و گفت: من هیچوقت از ناراحتی تو خوشحال نمی شم اینو یادت باشه. اگه الانم میبینی که هستم به خاطر اینه که راه برای من باز شد. الان دیگه هیچ بهانه ای نداری. درسته؟ - گفتی دیگه بهت نگم از من کوچیکتری چون بدت میاد منم گفتم باشه. ولی خودت نمی ذاری... ببین هیچی تغییر نکرده. من جوابم به تو همونیه که قبلا گفتم. ما به درد هم نمی خوریم. چرا؟ چون تو از من کوچیکتری. محمدحسین: چرا اینقدر زود قضاوت می کنی؟ چرا به من اعتماد نداری؟ چرا مثل اون دانشور به منم یه فرصت نمیدی تا بگم که درموردم اشتباه میکنی. – میدونی... موقعیت تو فرق میکنه. تو بیست و دو سالته. تو چطور می خوای بهت اعتماد کنم وقتی که خودت هنوز از دو سال دیگت خبر نداری. دو سال دیگه به امروزت می خندی و میگی حق با تابان بود. همینطور که دو سال بعدش به افکار بیست و چهار سالگیت می خندی. می فهمی چی میگم؟ تو هنوز خیلی جا برای تغییر داری... این حرفا شاید تکراری باشه ولی یکم بشین بهشون فکر کن. تو سی سالت که بشه من شدم سی و سه ساله... تو اون موقع دلت می خواد تازه جوونیتو کنی. بری، بیای. اونوقته که تنفر، جای عشق زود گذری که الان ازش دم میزنیو می گیره... قبول کن... اینا همش از طرف تو بود. اما من... باور کن من دوست دارم به مردی تکیه کنم که ازم بزرگتر باشه. تو رابطه با تو من ناخودآگاه می خوام بهت بگم که چیکار کنی و چیکار نکنی. چرا؟ چون میدونم که ازت بزرگترم. من اینو دوست ندارم. خواهش میکنم محمدحسین یه ذره هم به عقاید من احترام بذار. نمی دونم دیگه چطوری بهت بگم تا قبول کنی. حالا واقعا خودت بگو، قبول داری حرفامو یا نه؟ با صدای آرومی گفت: نمیدونم. – بیا... خودتم میگی نمی دونم. محمدحسین به خدا الان ازدواج واسه تو زوده. محمدحسین: برای این سنو میگی یا فقط چون منم میگی؟- چرا فکر می کنی من با تو خصومت دارم که میگم الان زوده. من دارم کلی میگم. به خدا اگه آرتان دادشم بخواد زیر بیست و پنج سال ازدواج کنه کشتمش. لبخند کمرنگی زد و گفت: این حرف آخرته؟- پوووفففف... بله حرف آخرمه. خواهشا دیگه راجع بهش حرف نزنیم. حالام زود باش منو برسون سر کوچمون. انقدر حرف زدم انرژیم تموم شد.لبخند کم جونی زد و ماشین و روشن کرد... چهارشنبه ی همون هفته که رفتم سر کلاس زبان پیش، خیلی بهم خوش گذشت. یه دلیلش این بود که اکثر بچه های اون کلاس تو یه رنج سنی بودن و مدام با هم کل کل می کردن و منم از دستشون می خندیدم. البته نه کل کلی که به دعوا ختم شه... دلیل دیگه ای که باعث شد اون روز بهم خوش بگذره این بود که آخر کلاس خانوم حبیبی بهم خبر داد که از هفته ی دیگه کلاسا تشکیل نمیشه و میره واسه بعد از عید... زمانی که خودم محصل یا دانشجو بودم، هر موقع که تعطیلات عید شروع میشد و مدرسه و دانشگاه، کلاسارو تعطیل می کردن، خوشحالیمو با یه آخجون بلند ابراز می کردم. اینبارم تحت تاثیر اون موقعا، همین کارو کردم با این تفاوت که تنها به گفتنش توی دلم اکتفا کردم... تصمیم داشتم تو فاصله ای که تا عید مونده بگردم دنبال کار. درواقع دوست داشتم از تمام روزای هفته استفاده کنم. نه فقط یکشنبه ها و چهارشنبه ها اونم دو ساعت در روز. راستش نمی خواستم برم سراغ تدریس تو موسسه های زبان. با خودم قرار گذاشته بودم اگه تا اردیبهشت یا نهایتا خرداد کاری پیدا نکردم، میرم دنبال همون تدریس. ولی الان دوست داشتم شانسمو جاهای دیگه ایم امتحان کنم. پنج شنبه صبح، طبق دستور مامان، مشغول تمیز کردن اتاقا شدم. داشتم لباسای تو کشو رو تا می کردم که تیام اومد پیشم و گفت: آبجی تابان میشه منم کمکت کنم؟ - خسته نمیشی؟ با خوشحالی گفت: نه.– باشه عزیزم پس بیا این لباسارو تا کن و بذار سر جاشون تا من بقیه ی کارا رو انجام بدم. تیام: باشه... نشست و با دستای کوچولوش لباسایی که من گذاشته بودم کنارو باز کرد و دوباره خودش تا کرد. لبخندی زدمو رفتم سراغ تختا. سعی کردم کمی بیارمشون جلوتر تا بتونم پشت تختارو جارو برقی بکشم... از تخت خودم شروع کردم... به سختی تونستم کمی جابجاش کنم. جارو برقیو روشن کردم و تلاش کردم همه جارو تمیز کنم ولی یه چیزی سد راهم شد. سرمو خم کردم ببینم چی اون پشت افتاده که چشمم خورد به همون کتاب کذایی. برداشتمش. (اَه... هر جا میرم اینم هست...) یادم افتاد که قراره امشب بره... پوزخندی زدمو کتابو گذاشتم رو میز و ادامه ی کارمو انجام دادم. ظهر که آقاجون اومد رفتم دم درو گفتم: سلام آقاجون. خوبید؟ لبخندی زد و گفت: سلام... چی شده که اومدی استقبالم؟ - من که هر موقع خونه باشم میام. بی انصافی نکنید دیگه. خندید و گفت: شوخی کردم. به در گفتم دیوار بشنوه. – منظورتون چیه؟ با صدای آرومی گفت: مامانت امروز نیومد استقبالم. فکر کنم باهام قهره... – چرا؟ آقاجون: میگه چرا از بیرون که میای دستتو نمیشوری و میری سر یخچال... – خب راست میگه دیگه آقاجون. بعدشم شما که میدونید حساسه. خب رعایت کنید دیگه. آقاجون: نه من میفهمم. مامانت از اینکه من هر روز تو خونم خسته شده. باید برم یه کاری پیدا کنم. – ای بابا از دست شما زن و شوهر... خندید و گفت: پدرسوخته تو چیکار به ما داری؟ بیا اینم روزنامه هات. روزنامه هارو گرفتم و خندیدم. – شما که تکلیفتون با هم مشخص نیست... من برم ببینم کاری پیدا میکنم یا نه. شمام تشریف ببرید منت کشی. سرخوش خندیدم و رفتم تو اتاق. یه خودکار صورتی برداشتم و نشستم کف اتاق و روزنامه هارو پخش کردم جلوم. انقدر مشغول بودم که متوجه آرتان نشدم. با صدای بلندی گفت: تـــابـــان... سرمو بلند کردمو گفتم: هان؟ چرا داد میزنی؟ آرتان: بابا دو ساعته دارم صدات میکنم. داری چیکار میکنی؟ - میبینی که... دارم میگردم دنبال کار... روزنامه رو از جلوم برداشت و گفت: ببینم... با خنده ادامه داد: تو که همه اینارو علامت زدی. همشونو میخوای بری؟ - نمکدون... خودم میدونم چیکار کردم. بیا بریم ناهار بخوریم. هنگ کردم. پاشو... سر سفره آقاجون ازم پرسید: چیزی پیدا کردی؟ - چندتایی علامت زدم. حالا زنگ بزنم ببینم چی میشه. آقاجون: تابان بابا... یا یه کاری پیدا کن که دوتایی با هم بریم. یا اینکه یه دونم واسه من پیدا کن. زیر چشمی نگاهی به مامان انداخت و ادامه داد: فکر کنم بعضیا از دست من خسته شدن. مامان با ناز خندید و گفت: بعضیا اگه حرص منو درنیارن خیلی خوب میشه وگرنه من باهاشون مشکلی ندارم. رو به من اضافه کرد: نمی خواد به حرف بابات گوش بدی. من دیگه به بودنش تو خونه عادت کردم. بلند گفتم: اینا یعنی آشتی دیگه؟ آقاجون با لحن حق به جانبی گفت: کی گفته ما با هم قهر بودیم؟ تو گفتی ماهور؟ مامان: نه والا... ولشون کن بچن دیگه... از قدیم گفتن زن و شوهر دعوا کنن ابلهان باور کنن. خندیدم و گفتم: از دست شما... به خدا آدم میمونه... ******* – سلام خانوم برای آگهی که تو روزنامه زدین تماس گرفتم...– استخدام شده – استخدام شده؟ پس چرا هنوز آگهیش تو روزنامست؟ - خانوم من موظف نیستم که بهتون جواب بدم ولی محض اطلاع باید بگم صبح استخدام شدن... تق... بوق... بوق... بوق... (مسخره ها) شماره ی بعدیو گرفتم. – بله؟ – سلام برای آگهی که تو روزنامه زدین تماس گرفتم. – مجردین یا متاهل؟ - آقا به شما چه ربطی داره که مجردم یا متاهل؟ - خانوم شما که اعصابتون ضعیفه بیخود میکنین مزاحم میشین. تق... بوق... بوق... بوق... (عوضی... این دیگه کی بود) شماره ی سومو گرفتم. – بله؟ - سلام برای آگهیتون تماس گرفتم. – آدرسو یادداشت کنید... خوشحال شدمو گفتم: بله... یه لحظه گوشی. خودکارو برداشتم. خواستم تو خود روزنامه بنویسم ولی جایی برای نوشتن پیدا نکردم. اولین چیزی که به چشمم خورد همون کتاب روی میز بود. (به درک... تو همین مینویسم) آدرسو که نوشتم خداحافظی کردمو کتاب حامدو گذاشتم رو میز.– چه عجب... حداقل یکیشون جواب داد... این تماسا تا دو روز قبل عید ادامه داشت. منم هر دفعه شماره تلفنا و آدرسا رو تو همون کتاب مینوشتم. تا حدی که دیگه کاغذ سفیدی تو کتاب نمونده بود. از اینکه از یادگاری حامد اینطوری استفاده کرده بودم ناراحت نبودم چون برام ارزشی نداشت... با این اوصاف هنوز نتونسته بودم کاری پیدا کنم. وقتی به آدرساشون میرفتم یا از محیط کارشون خوشم نمیومد یا از نظر اخلاقی مشکل داشتن یا اینکه می گفتن باهاتون تماس میگیریم. تا اون روزم هیچ کدومشون به قول خودشون تماس نگرفته بودن سال تحویل ساعت نُه شب بود. آقاجون و مامان و آرتان خونه نبودن. منو تیامم از صبح مشغول رنگ کردن تخم مرغا بودیم. با شنیدن صدای زنگ دست از کار کشیدمو خطاب به تیام گفتم: من باز میکنم... آیفونو برداشتم.– بله؟ - تابان جون... منم نیلوفر... با تعجب تکرار کردم: نـیـلـوفـر؟ - نیلوفر: آره تابان جون. منم. درو باز میکنی؟ دکمه رو زدم و رو به تیام گفتم: تیام دوستم اومده. تو برو تو اتاق بقیه رو رنگ کن تا بیام ببینم. تیام: خاله زهره س؟ - نه یکی دیگس. بذار کمکت کنم ببریمشون تو اتاق. سریع جمعشون کردمو گذاشتم تو اتاق. خودمم بعد از مرتب کردن لباسم که یه شلوار ورزشی مشکی و تیشرت یشمی بود، رفتم تو حیاط استقبال نیلوفر. در خونه رو باز کردمو گفتم: سلام... پس چرا نمیای داخل؟... بیا تو...چشاش پر اشک شد و گفت: سلام... روم نمی شد؟ فهمیدم که به خاطر اتفاقی که افتاده خودشو مقصر میدونه ولی من از دستش ناراحت نبودم. لبخندی زدمو گفتم: یعنی چی روم نمیشد؟ بیا داخل ببینم. خوش اومدی... راستی تنهایی؟ نیلوفر: آره... یعنی نه... با آرش اومدم. سر کوچه تو ماشین نشسته. – چرا؟ خب برو بگو بیاد داخل. تعارف میکنه؟ نیلوفر: نه... بهش اصرار کردم بیاد ولی دیگه اون واقعا روش نمیشه. – خیله خب... بیا بریم داخل... نیلوفر: مزاحمت نباشم؟ دستشو کشیدمو گفتم: بیا بریم بابا... مزاحم چیه؟ کسی نیست. راهنماییش کردم بشینه و خودم رفتم چایی بیارم... چاییو که ریختم برگشتمو نشستم کنارش.- بفرمایید اینم چایی... تازه دمه. چی شد یاد من کردی؟ اشکی از گوشه ی چشمش سرازیر شد و گفت: تابان از دست من ناراحتی؟ به جون خواهرم من از کارای آرش و حامد خبر نداشتم. میدونستم فرنوش زن سابق حامد بوده ولی خبر نداشتم که تو این موضوعو نمیدونی. منم نمی خواستم با گفتنش ناراحتت کنم. به خدا وقتی فهمیدم تا چند روز با آرش حرف نمیزدم... منو میبخشی مگه نه؟دستشو گرفتم و گفتم: چرا گریه میکنی؟ هر موقع اشکاتو پاک کردی جوابتو میدم. با گریه گفت: آخه احساس گناه میکنم. این چند روز همش با خودم کلنجار می رفتم که بیام پیشت ولی روشو نداشتم. بگو دیگه از دستم ناراحتی؟ جعبه ی دستمال کاغذی رو جلوش گرفتم و گفتم: اول اشکا... دستمالی از جعبه بیرون کشید و به سرعت اشکاشو پاک کرد. لبخندی زدمو گفتم: من اصلا از دستت ناراحت نبودم و نیستم. تو چه تقصیری داشتی این وسط؟ البته اگه راستشو بخوای از دست شوهرت ناراحتم. ولی میشه به اونم حق داد. بالاخره می خواسته برای دوستش کاری کنه. اما خب... این راهش نبود. به هر حال من دیگه فراموش کردم. یعنی تا الان که سعی کردم فراموش کنم. خدارو شکر موفقم بودم. توام نمی خواد بهش فکر کنی. نیلوفر: بهت حق میدم که از دست آرش دلخور باشی. منم کارشو تایید نمی کنم. اینجام نیومدم که ازت بخوام اونو ببخشی. می خوام بدونم منو میبخشی یا نه؟ بغلش کردمو گفتم: من که گفتم از دست تو ناراحت نیستم. تو هیچ نقشی نداشتی. تو دوست خوب من میمونی... اینارو ول کن. بگو ببینم امسال قبول میشی یا نه؟ خودشو از بغلم بیرون کشید و گفت: کجا؟ - دانشگاه دیگه. مگه قرار نشد بخونی؟ خندید و گفت: یادته هنوز؟.. میدونی تابان نیست که خیلی ساله که از درس خوندنم گذشته تنبل شدم. فکر نکنم بتونم. در ثانی ثبت نام دانشگاهم که تموم شده. ایشالا سال بعد. به شوخی زدم پشت دستشو گفتم: بیخود تنبل بازی در نیار. این همه دانشگاه. مگه فقط باید بری سراسری. من حالیم نیست. امسال باید بری دانشگاه. خندید و گفت: چشم استاد... حتما... قول میدم... بقیه صحبتمون به شوخی و خنده گذشت... وقتی خواست بره ازش خواستم کمی صبر کنه، آماده بشم تا سر کوچه باهاش برم. اونم بعد از کمی تعارف قبول کرد.آرش با دیدن من کنار همسرش، با سری رو به پایین از ماشینش پیاده شد. اول من سلام کردم. اونم با سری که همچنان پایین بود جواب سلاممو داد و اظهار شرمندگی کرد. بهش گفتم که کمی ازش دلخورم ولی این باعث نمیشه که نخوام ببخشمش. ازشونم خواستم که دیگه بابت این جریان ناراحت نباشن... به هر حال زندگی ادامه داشت... هنوز اول راه بودم و مسلما راه زیادی پیش رو داشتم. اگر می خواستم با این اتفاق بی ارزش بشکنم که دیگه چیزی ازم باقی نمی موند. هر چند که وقتیم بیشتر فکر می کردم می دیدم دیگه مثل هفته ی پیش ناراحت نیستم. فقط شب و روز خدا رو شکر می کردم که کارمون به ازدواج نکشید... بعد از اینکه برای همدیگه آرزوی سال خوب و خوشی کردیم اونا سوار شدن و رفتن. منم برگشتم خونه و با کمک تیام سفره ی هفت سین و چیدیم. بعداز ظهرم مامان و آقاجون به همراه خانوم جان و هما اومدن تا مثل سال گذشته همگی در کنار هم باشیم. موقع سال تحویل هممون نشستیم دور سفره و با شیطنتای آرتان منتظر آغاز سال جدید شدیم... سال که تحویل شد بازار ماچ و بوسه ام داغ شد. تنها جمله هایی که مدام تکرار میشد "عیدت مبارک" و "سال خوبی داشته باشی" بود و بعد از اینکه هر کس عیدی شخص کوچیکتر از خودشو داد، سفره ی شامو انداختیم و سبزی پلو ماهی عیدمونو نوش جون کردیم. ******* تعطیلات عیدم مثل تمام سالای قبل گذشت. چون ما فامیل زیادیم نداشتیم اکثر روزا خونه بودیم. البته بدم نشد چون کنکور آرتان نزدیک بود و باید درس می خوند. مهدی هم طبق معمول به یه تبریک عید تلفنی اکتفا کرد. (مهدی داییم بود. یه سال از هما بزرگتر بود و من بی نهایت دوسش داشتم. بچه که بودم دوست داشتم مهدی و هما با هم ازدواج کنن تا همیشه پیشم باشن ولی خب نشد دیگه... البته من هیچ وقت توجهی نسبت به هم ازشون ندیده بودم ولی خواسته ی قلبیم این بود... مهدی دو سالی میشد که ازدواج کرده بود. پزشک اطفال بود و تا قبل از ازدواجش، شهریار زندگی میکرد. ساناز، همسرش دختر خوبی بود ولی زیاد با آدم نمی جوشید... به نظر می رسید که از خونواده ی همسرش خوشش نمیاد چون بعد از ازدواج از مهدی خواست که برن کرمانشاه زندگی کنن. این در حالی بود که نه خودش فامیلی تو کرمانشاه داشت نه ما. درسته که مامان اهل کرمانشاه بود ولی خیلی وقت بود که دیگه فامیلی اونجا نداشتیم.)خلاصه عیدم با تموم این اوصاف گذشت و من داشتم حاضر می شدم که برم دانشگاه...مشغول پوشیدن کفشام بودم که لحظه ی آخر یادم افتاد کتاب حامدو که دیگه حکم یه دفتر یادداشتو برام داشت، بر نداشتم. چون می خواستم بعد از کلاس برم به دو سه تا از این آدرسایی که تو کتاب یادداشت کرده بودم سر بزنم ببینم می تونم کاری پیدا کنم یا نه... همین که پامو گذاشتم تو کلاس، با دیدن جمعیت روبروم شوکه شدم. سلام کردم و نشستم. – خب اول یه معذرت خواهی کنم نتونستم هفته ی آخر قبل از عیدو بیام، بعدم اینکه عیدتون مبارک... ایشالا امسال، سال خوبی براتون باشه... ببینم همتون مال همین کلاس و همین ساعتین؟ یکصدا جواب دادن: بله... لبخندی زدمو گفتم: پس چقدر زیادید... یکی از پسرا گفت: استاد بگید ماشالا... خندیدمو گفتم: بله... ماشالا... ولی یه چیزی؟ یادمه اون دفعه گفتید قبلا یه بار این درسو خوندید... یعنی همتون...دوباره جواب دادن: بــلــه... خندیدمو گفتم: پس واقعا باید گفت ماشالا... دوباره یکی از پسرا گفت: استاد تقصیر ما نیست. این جمعیت یکم شک برانگیزه دیگه. اکثرمونم که با یه استاد کلاس داشتیم... با خنده ادامه داد: مشخصه که مشکل از ما نیست. نگام به محمدحسین که تقریبا وسط کلاس نشسته بود افتاد. جواب دادم: بله... شاید حق با شما باشه. "همون شبی که سال تحویل شد محمدحسین بهم زنگ زد و عیدو تبریک گفت. در طول تعطیلاتم چند بار برام اسمس فرستاد که هر بار من جوابشو می دادم. با اینکه دوست نداشت برادر من باشه ولی من مثل آرتان دوسش داشتم." ماژیکو برداشتمو شروع کردم به نوشتن گرامر درس... تقریبا یه ساعتی طول کشید تا بتونم مفهوم گرامر دو درسو برسونم... به راحتی میشد فهمید که کار سختیو پیش رو دارم. تقریبا پنج دقیه مونده بود به آخر کلاس، لیستو برداشتم و بعد از حضور غیاب، کلاسو تعطیل کردم. می دونستم که محمدحسین بعد از این کلاس، باید دانشگاه بمونه پس با خیال راحت از دانشگاه بیرون اومدم. کتاب حامدو از کیفم دراوردمو بازش کردم. چند بار ورق زدم تا تونستم نزدیکترین آدرسی که به دانشگاه وجود داشت و پیدا کنم... نم نم بارونی که تا الان میبارید به یکباره تبدیل شد به بارون سیل آسایی که تا به حال به چشم ندیده بودم. نه چتری همرام داشتم نه سویی شرتی. در نتیجه حسابی خیس شدم. وایسادم سر خیابون تا بتونم تاکسی بگیرم ولی طبق معمولِ روزای بارونی، هیچ تاکسی نگه نمی داشت. یکم جلوتر رفتم ولی بازم خبری نشد... بعد پنج دقیقه یه پراید مشکی جلو پام نگه داشت. (اَه... اینا تو روز بارونیم ول نمی کنن) دوباره کمی جلوتر رفتم. اونم به تبعیت از من اومد جلوتر. دوباره راه رفته رو برگشتم. اونم همین کارو کرد. دیگه داشتم عصبانی میشدم که خودش از ماشین پیاده شد. با دیدن شخصی که روبروم بود تعجب کردم. - شمایید؟ خندید و گفت: فکر کردید مزاحمم؟ ببخشید حواسم نبود به خاطر بارون نمی تونید منو ببینید. تشریف بیارید برسونمتون.– ممنون... وایمیسم تاکسی بیاد.– مطمئن باشید تو این بارون تاکسی گیرتون نمیاد. بفرمایید سوار شید. میرسونمتون. اگه هم نگرانید باید بهتون بگم من مسیر بین دانشگاه تا خونه رو مسافر می برم. پس بفرمایید. خودش زودتر سوار شدو اجازه ی مخالفت بیشترو بهم نداد. ناچارا سوار شدم. – مرسی... با دستمال پیشونیمو پاک کردمو گفتم: چه بارونی میاد!... برف پاکن و زد و گفت: بله دیگه... بهاره و بارونش. - این که گفتین مسیر خونه تا دانشگاه و مسافر می برید راست گفتید یا شوخی کردید؟ با خونسردی جواب داد: نه شوخی واسه چی؟ حقیقتو گفتم. – چه خوب!... راستی ببخشید می پرسم شما آقای وث
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 97- رمان حلقه ی عشقم , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان , رمان ایرانی و عاشقانه حلقه ی عشقم | بامزی کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان مخصوص موبایل حلقه ی عشقم | بامزی کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمــــــان زیبــا , دوسـ ـتـداران رمـان , عاشقان رمان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/23 تاریخ
کد :53343

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا