تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان حلقه ی عشقم (فصل پنجم)


صبح با احساس خستگی از خواب بیدار شدم. دلم می خواست مثل زمان دانشجوییم بعضی روزا رو دو در کنم و نرم ولی با کار نمیشد شوخی کرد دیگه.
مثل روزای قبل یه لقمه نون و پنیر خوردم و بعد از پوشیدن لباسام که همون لباسای دیروزم بود از خونه خارج شدم و به هر سختی که بود با مترو و سه کورس تاکسی خودمو به شرکت رسوندم. همین که رسیدم رفتم تو آشپزخونه و گفتم: سلام مش قاسم. صبح بخیر. مش قاسم: سلام بابا... صبح شمام بخیر. – مش قاسم میشه یه فنجون چایی بهم بدید. امروز فرصت نکردم چایی بخورم. الانم کلی کار دارم. با خوشرویی جواب داد: بله... چرا نمیشه... و فنجونی برداشت و بعد از پر کردنش داد دستم و گفت: بیا بابا جان... نوش جان... با خوشحالی گفتم: مرسی مش قاسم. با اجازه. و از آشپزخونه بیرون اومدمو بعد از سلام احوالپرسی با خانوم فنایی رفتم اتاقم. از این که روزم با انرژی مثبت مش قاسم شروع شده بود خیلی خوشحال بودم و مطمئن بودم که امروز روز خوبیو پیش رو دارم.خانوم فنایی روز قبل بهم گفته بود که آقای منفرد دوشنبه ها و چهارشنبه ها میاد شرکت. در واقع من فقط دوشنبه ها میدیدمش. چون چهارشنبه ها خودم کلاس داشتم و نمیومدم... مهتابیای اتاقکو روشن کردم و با خیال راحت چاییمو گذاشتم رو میز و نشستم. بروشورارو از تو کیفم دراوردم و کیفمو گذاشتم داخل قفسه های خالی و مشغول ترجمه ی بروشورا شدم. کارای امروزم نسبت به ترجمه های گذشته، هم زیادتر بود هم مشکل تر. به دفعات مجبور شدم از کتابای تخصصی داخل کتابخونه استفاده کنم. چند بارم تصمیم گرفتم جاهایی که تخصصی تر بود و خالی بذارم و آخر سر ترجمه کنم ولی چون متنش به هم مرتبط بود و هر جمله تکمیل کننده ی جمله ی قبلی بود از این کار صرف نظر کردم. از شانس بدمم اون روز زمان به سرعت می گذشت. به خاطر قولی که به آقای کریمی برای آماده کردن ترجمه ها رأس ساعت داده بودم، مجبور شدم بر خلاف میلم دعوت خانوم فنایی برای ناهارم رد کنم و با عطر خوش قرمه سبزی که از آشپزخونه میومد سر کنم. نگاهی به ساعت انداختم. – خدایا سه و نیم شد... صفحات باقیمونده رو شمردم. یک... دو... سه... ... ... نُه... ده... یازده – نچ... یازده صفحه دیگه مونده. چجوری تا نیم ساعت دیگه تمومش کنم؟تصمیم گرفتم برم به فرزین اطلاع بدم که هنوز تمومشون نکردم. برای جلوگیری از اتلاف وقت سریع از جام بلند شدمو رفتم پیش خانوم فنایی که کم کم داشت آماده میشد بره خونه. – خانوم فنایی میشه یه سر برم اتاق آقای کریمی؟ خانوم فنایی: چیه تابان جان؟ چرا اینقدر پریشونی؟ -ترجمه ها هنوز تموم نشده... نمیدونم چیکار کنم. کیف روی شونشو پایین اورد و گفت: پس هنوز تایپشونم نکردی؟ با شنیدن اسم تایپ از زبون خانوم فنایی نزدیک بود گریم بگیره. با ناراحتی گفتم: باید تایپم بکنم؟ من تو ترجمشون موندم چه برسه به تایپ اونم این همه. خانوم فنایی: اشکال نداره عزیزم. تو برو وقت بگیر من خودم میمونم تایپ میکنم. درمونده رفتم سمت اتاق فرزین. هنوز در نزده بودم که صدای میثاق متوقفم کرد. میثاق: سلام... چی شده خانوم فنایی؟ چرا دارین وسایلتونو پهن میکنید مگه نمیرید منزل؟ لحن دلسوزانه ی خانوم فنایی رو میشنیدم: سلام پسرم. نه موندم کمک خانوم صدری. میثاق با تعجب پرسید: تابان؟ چی شده مگه؟ خودش کجاست؟ استرسم به قدری زیاد بود که زیاد توجهی به شنیدن اسم کوچیکم از زبون میثاق نکردم. خانوم فنایی: طفلک هم ترجمه هاش مونده هم تایپشون. رفت پیش آقای رئیس ببینه چی میگن. صدای قدمای میثاقو که هر لحظه نزدیک تر میشد، میشنیدم. نمی دونم چرا مثل چوب خشک وایساده بودم پشت در. خیلی وقت داشتم که اینجوریم داشتم هدرشون میدادم. میثاق: سلام... برگشتم و گفتم: سلام... فکر کنم درموندگیمو تو صورتم دید که با مهربونی گفت: اشکال نداره... فعلا بریم داخل. و خودش بعد از زدن تک ضربه ای درو باز کرد و طبق معمول اجازه داد اول من داخل اتاق بشم. آقای فرزین با دیدن میثاق گفت: به... آقا میثاق... چقدر خوبه که تو رو هر روز شرکت میبینم. و چشمکی حواله ی میثاق کرد. میثاق اما با لحن جدی گفت: سلام... اومده بودم کار دیروز بچه ها رو ازت تحویل بگیرم دیگه... فرزین که انگار تازه یادش افتاده منم تو اتاقم گفت: اِ!!!... خوب شد یادم اوردی. و رو به من ادامه داد: ترجمه ها آماده شدن خانوم صدری؟ نگاهی به میثاق انداختم و با تته پته گفتم: اممم... برای همین خدمت رسیدم. راستش... راستش... میثاق حرفمو قطع کرد و گفت: فرزین ترجمه ها هنوز تموم نشده. تو اینا رو واسه فردا صبح می خوای دیگه؟ فرزین که انتظار ترجمه نشدن بروشورارو نداشت با تعجب گفت: تموم نشده؟ میثاق دوباره پرید بین حرفش و گفت: نگفتی... تو اینارو فردا صبح می خوای دیگه؟ فرزین کلافه نشست روی صندلیشو گفت: آره فردا صبح اول وقت. میثاق: خب ما دو ساعته جمعش می کنیم. و رو به من ادامه داد: نه خانوم صدری؟ احساس کردم منم باید حرفی بزنم. بالاخره مسئولیتی بود که رو دوش من افتاده بود و الان میثاق داشت مثل پدرا کار منو راست و ریست میکرد. گفتم: بله... البته باید منو ببخشید. من واقعا دیشب فرصت نکردم کاری انجام بدم. امروزم از صبح سر کارم بودم ولی خیلی زیاد بودن. اگه لطف کنید دو ساعتی به من مهلت بدید تایپ شده میارم خدمتتون. فرزین: آخه من الان باید برم. نمیتونم بمونم. درثانی شما خودتون دیرتون نمیشه؟ تا برید منزل نُه، ده شب شده. چون می دونستم خونه ی مش قاسم تو خود شرکت می مونه و در واقع اتاق کنار آشپزخونه مال اونه، با اطمینان گفتم: اشکال نداره. میمونم کارمو انجام میدم بعد میرم. میثاق: حله دیگه فرزین. توام سخت نگیر. من خودم میمونم تایپو تموم میکنم. شبم میارم خونت تحویلت میدم. پس اگه کاری داری میتونی بری. برخلاف تصورم فرزین لبخندی زد و گفت: باشه... حالا که اصرار میکنید من میرم. یعنی مجبورم که برم و رو به میثاق اضافه کرد: خواهرتو که میشناسی. میثاق با صدای بلند خندید و گفت: پس هر چه زودتر برو... فرزینم به حرف میثاق خندید و با برداشتن سامسونتش و خداحافظی از ما از اتاق بیرون رفت. با رفتن فرزین به سمت میثاق برگشتم و گفتم: واقعا از لطفتون ممنونم... اگه شما نبودید فکر کنم آقای کریمی تا الان منو اخراج کرده بودن. لبخند قشنگی زد و گفت: مگه الکیه؟ بریم زودتر به کارمون برسیم که شمام زودتر برید منزل. – باور کنید راضی به زحمت شما نیستم. خودم تایپ می کنم. اخم شیرینی کرد و گفت: بازم تعارف کردید؟ با یادآوری خانوم فنایی سریع گفتم: وای خانوم فنایی منتظرن. و به سرعت از اتاق خارج شدم. خانوم فنایی با دیدنم گفت: چی شد عزیزم؟ آقای کریمی که رفت!... بهت مهلت داد؟ با خوشحالی گفتم: بله خداروشکر... آقای وثوقم لطف میکنن زحمت تایپشو میکشن. بیشتر از این مزاحم شما نمیشم... ساعتمو نگاه کردمو اضافه کردم: چهار شد... حتما دختراتونم منتظرتونن. خانوم فنایی: نه عزیزم. این حرفا چیه؟ یعنی من برم؟ مطمئنی؟ - شرمندم نکنید. بله بفرمایید. میثاق از پشت سرم گفت: برو خانوم فنایی. من هستم. خانوم فنایی: پس من رفتم. میثاق جان صبر کن کار دخترم تموم که شد بعد بریا... میثاق: به روی چشم... خانوم فنایی: خیله خب. من رفتم. خداحافظ. همزمان جواب دادیم: خداحافظ... با رفتن خانوم فنایی شرکت خلوت شد. در واقع به جز منو میثاق و مش قاسم کسی نبود. میثاق گفت: کاغذایی که ترجمه کردین و بدید، من با سیستم خانوم فنایی تایپ میکنم. سری به نشونه ی موافقت تکون دادمو رفتم تو اتاق و برگه هارو اوردم. – بفرمایید. فقط تا هر جا که تونستید تایپ کنید. برگه هارو از دستم گرفت و گفت: من دستم تنده. تا شما بقیه ترجمه ها رو انجام بدید منم اینا رو تایپ کردم. خیالتون راحت.– مرسی. خودمم رفتم سراغ ترجمه هام. حدودا یه ساعت بعد تونستم تمومشون کنم. کیف و کاغذامو برداشتم و از اتاق خارج شدم. میثاق با دیدنم گفت: تموم شد؟ - بله تموم شد. اگه خسته شدین خودم بقیشو انجام میدم. میثاق: اگه بخوام با چند صفحه تایپ خسته بشم که دیگه هیچی. چند خط دیگه مونده. – ماشالا چه دستتون تنده. این همه صفحه رو تایپ کردین؟ با غرور ساختگی گفت: چیزی نبود که. صفحه های جدیدم شما بخونید من تایپ میکنم. فکر کنم اینجوری سریع تر تمومش کنیم...مشغول خوندن متن بودم که مش قاسم با یه سینی اومد کنارمون و خطاب به من گفت: بیا بابا جان. تو که ظهر ناهارم نخوردی. این کتلتا از دیشب مونده. خودم واست ساندویچش کردم. گفتم شاید وقت نکنی لقمه بگیری. میثاق نذاشت من جواب بدم و سریع گفت: شما ناهار نخورده بودید؟ پس چرا زودتر نگفتید؟ مش قاسم: آره دیگه از صبح داره یه بند کار میکنه. بگیر بابا جان. ته دلتو میگیره. نوش جونت. در حالی که از مهربونیش هاله ای از اشک تو چشمم جمع شده بود سینی رو گرفتم و گفتم: ممنونم مش قاسم. چرا زحمت کشیدی؟ با خنده اضافه کردم: این کتلتا خوردن داره. میثاق: دمت گرم دیگه مش قاسم. پس من چی؟ مش قاسم لبخند مهربونی زد و گفت: چشم. الان واسه توام میارم پسرم. میثاق ادامه داد: مش قاسم اگه یه چاییم بهمون بدی که نور علی نور میشه. مش قاسم: ای به چشم... اونم واستون میارم. ساندویچ کتلتمو برداشتم و رو به میثاق گفتم: بفرمایید... میثاقم که به قول خودش اصلا آدم تعارفی نبود گفت: تعارف اومد نیومد داره. و دستشو دراز کرد و یه تیکه از سر ساندویچ برداشت. و من اون موقع بود که تونستم ریحونایی که لای نون سنگک بود و ببینم. با اشتها مشغول خوردن شدم. میثاقم خیالمو راحت کرد و گفت: شما راحت باشید. خودم تایپ می کنم. منم از خدا خواسته قبول کردم. به هر سختی بود طرفای ساعت شیش و نیم کارمون تموم شد و بعد از تشکر و خداحافظی از مش قاسم از شرکت خارج شدیم. با اینکه امروز روز سختی داشتم ولی به خیر و خوشی تموم شده بود و من همشو به شروعش و خوشرویی اول صبح مش قاسم ربط می دادم. پامو که داخل خیابون گذاشتم شاهد بارش تند بارون شدم. با تعجب برگشتم سمت میثاق و گفتم: بارون میاد!... میثاق: خیلی وقته... – اصلا متوجه نشدم. میثاق: تعجبی نداره. امروز حسابی مشغول کار بودید... چتر ندارم... سریعتر سوار شید تا بیشتر از این خیس نشدید. – دیگه مزاحمتون نمیشم. اخمی به پهنای صورت اورد و گفت: تو این بارون؟ هیچیم که نپوشیدید. بفرمایید. و خودش پشت سرم قرار گرفت و با حرکت دستش وادارم کرد که سوار شم. در ماشین و باز کردم و نشستم. میثاقم که هنوز پشت سرم بود خودش درو بست و به سرعت ماشین و دور زد و از سمت خودش سوار شد. واقعا بارون سیل آسایی بود. همون چند ثانیه زیر بارون موندن کافی بود تا حسابی آب از سر و صورتم بچکه. دستمالی از جعبه ی کوچیک دستمال کاغذی روی داشبورد بیرون کشیدمو صورتمو پاک کردم.میثاق ماشین و روشن کرد و راه افتاد. هنوز وارد خیابون اصلی نشده بودیم که با ترافیک عظیمی رو به رو شدیم. به هر حال اون بارون، این ترافیکم می طلبید. مطمئن بودم که کم کمش یه ساعتیو باید تو ترافیک بمونیم. یادم افتاد که به مامان خبر ندادم دیر می رم خونه. سریع گوشیمو از کیفم بیرون اوردم و زنگ زدم خونه. همون طور که انتظار داشتم تیام گوشیو برداشت و با صدای نازش گفت: بله؟ بفرمایید... – سلام عزیز دلم... خوبی؟ تیام: آجی تویی؟- آره قربونت برم. سنگینی نگاه میثاق و رو خودم احساس می کردم. – خشگلم به مامان بگو من امشب یکم دیرتر میام خونه. باشه؟ اگه یادت میره گوشیو بده خودم بهش بگم. تیام: باشه آجی. میگم... آجی... – جون آجی؟ تیام: زود بیا... داداشی باهام بازی نمی کنه. میگه مشق داره. – قربونت برم من. خودم میام باهات بازی می کنم. با خوشحالی گفت: آخ جون. و بوسه ای از پشت تلفن برام فرستاد. دلم ضعف میرفت که منم براش یه ماچ گنده بفرستم ولی جلوی میثاق روم نشد. برای همین گفتم: اومدم خونه جوابتو سفارشی میدم. خب دیگه عزیزم. خداحافظ. تیام: بای بای آجی... تق... گوشیو گذاشت. میثاق همین طور که سعی می کرد جایی بین ماشینا برای خودش باز کنه پرسید: خواهر کوچیکتر از خودتون دارید؟ لبخندی زدم و گفتم: هم خواهر هم برادر... این که باهاش حرف زدم خواهرم تیام بود. خرداد شیش سالش میشه. داداشمم هفت سالی ازم کوچیکتره. تیر ماه کنکور داره. میثاق: پس شما بچه بزرگه این!!!... – بله... میثاق: مام چهارتاییم. دو تا پسر، دو تا دختر. من دومیم. میثم که گفتم درسش خیلی خوب بود، اون از من بزرگتره. دو تا خواهرامم از ما کوچیکترن. یکتا زن فرزین همسن شماس. یگانه ام دوم دبیرستانه. زیر لب زمزمه کردم: میثم و میثاق، یکتا و یگانه... چه جالب! یه لحظه لرزی وجودمو فرا گرفت و دستامو دور بازوم حلقه کردم. میثاقم متوجه شد و درجه ی بخاریو رو زیاد گذاشت... نگاهی به بیرون انداختم. دیگه هوا داشت تاریک میشد. بارونم خیال بند اومدن نداشت. برف پاک کن همچنان در حرکت بود. میثاق پخش و روشن کرد و بعد از چند بار بالا پایین کردن آهنگا، بالاخره یکیو انتخاب کرد و گذاشت که بخونه. *این چه حسیه نمی دونم چرا دیوونتم... نمی دونم می دونی یا نه که من عاشقتم... من اصلا فکر نمی کردم تو به این خوبی باشی... از خدا می خوام همیشه تو کنار من باشی... وقتی چشمات تو چشمامه قلبم آروم نداره... وقتی دستات تو دستامه انگار دنیا زیر پاهامه... آخه تویی تنها ستارم وقتی نیستی بی قرارم... می خونم از تو و چشمات آخه تنها تورو دارم... آخه تویی تنها ستارم وقتی نیستی بی قرارم... می خونم از تو و چشمات آخه تنها تورو دارم... تورو دارم... اگه تو باشی کنارم زندگیم رنگ بهاره، این دو روز زندگی ارزش دوری رو نداره... قول میدم اگه بمونی دیگه باورت کنم، نگذرم از تو و عشقت می خوام عاشقت کنم... وقتی چشمات تو چشمامه قلبم آروم نداره... وقتی دستات تو دستامه انگار دنیا زیر پاهامه... آخه تویی تنها ستارم وقتی نیستی بی قرارم... می خونم از تو و چشمات آخه تنها تورو دارم... آخه تویی تنها ستارم وقتی نیستی بی قرارم... می خونم از تو و چشمات آخه تنها تورو دارم... تورو دارم...* خستگی زیاد، تاریکی هوا، حرکت ماشین، آهنگی که پخش می شد و گرمای بخاری دست به دست هم دادن تا چشامو رو هم بذارم... ***** با صدای ناهنجاری از خواب بیدار شدم. صاف نشستم سر جامو با گیجی گفتم: چی بود؟ میثاق نگاهی به من انداخت و گفت: بیدار شدین؟ چمی دونم دو تا روانی لج کردن و هی دارن بوق می زنن. درست می گفت صدای بوق ماشین بود. نگاهی به اطرافم انداختم و با تعجب گفتم: ما کجاییم؟ در حالی که دنده رو عوض میکرد گفت: دیگه رسیدیم تهران. با صدای بلند گفتم: تهران؟ مگه چقدر خوابیدم؟ وای ساعت چنده؟ میثاق: نگران نباشید. هشت و نیمه. دیدم خوابیدید. خسته ام که بودید. بیدارتون نکردم. البته تا چند دقیقه دیگه می خواستم بیدارتون کنم آدرس منزلتونو بپرسم. خجالت زده خواستم تشکر کنم که متوجه سنگینی جسمی روی خودم شدم. در کمال تعجب سوئی شرتیو روی خودم دیدم. از بوی آشنای ادکلنش متوجه شدم که مال میثاقه. از تصور اینکه وقتی من خواب بودم میثاق سوئی شرتشو انداخته باشه روم گر گرفتم و گرمایی و زیر پوستم احساس کردم. سوئی شرت و گذاشتم رو پام و شیشه ی ماشین دادم پایین. نسیم خنکی که می وزید حالمو جا اورد. صداشو شنیدم که گفت: سرما می خوریدااا... همین طور که به بیرون نگاه می کردم با مِن و مِن گفتم: ن...نه...خوبه... هوا خوبه... یکم که به خودم مسلط تر شدم گفتم: چرا بیدارم نکردید؟ میثاق: دلم نیومد. برگشتم سمتش، انتظار این حرفو نداشتم. – الان باید این همه راهو دوباره برگردید. با صدای آرومی گفت: مهم نیست. – امروز خیلی به شما زحمت دادم. میثاق: ... – دیگه بیشتر از این شرمندم نکنید. سر همین خیابون نگه دارید من رفع زحمت می کنم. بقیشو با تاکسی میرم. نگام کرد و گفت: این وقت شب با تاکسی؟ ساعت نُه شده. دیگه چیزی نگفتم. چند دقیقه بعد آدرس خونه رو ازم پرسید منم گفتم. چون کوچمون باریک بود و ماشین به سختی توش رفت و آمد می کرد گفتم: همین سر کوچه نگه دارید ممنون میشم. سخت می تونید از کوچه بیرون بیاید. میثاق: باشه هر جور راحتید. – من برای راحتی شما گفتم. دیگه شمام دیرتون میشه. ماشینو نگه داشت. – خیلی ممنون. امروز خیلی لطف کردید. ببخشید که مسیرتون طولانی شد. چیزی نگفت. سوئی شرتشو به سمتش گرفتم و گفتم: مرسی. یکم مکث کرد ولی گرفتش. در ماشینو باز کردم و پیاده شدم. کمی خم شدمو گفتم: شب بخیر. خداحافظ. میثاق: شب شمام بخیر. منتظر موندم تا راه بیفته ولی انگار خیال رفتن نداشت. منم که دیدم نمیره دوباره یه خداحافظ گفتم و رفتم داخل کوچه...  سلام... اِ!؟ چقدر نامردید. خب صبر می کردید منم میومدم با هم شام می خوردیم. تیام دور دهنشو پاک کرد و پرید بغلم و گفت: آجی من می خواستم با تو شام بخورم. مامان زد رو دستش و گفت: ای دم بریده... تو نبودی می گفتی من گشنمه؟ تیام خندید و گفت: نه... داداشی بود. صورت چرب و چیلیشو بوسیدمو گفتم: ای کلک... تا من لباسمو عوض کنم میری واسه منم بشقاب و قاشق، چنگال بیاری؟ تیام: چشم... و دوید سمت آشپزخونه... سریع لباسمو عوض کردم و اومدم سر سفره و بین آقاجون و آرتان نشستم. – خوبین آقاجون؟ آقاجون: مرسی بابا... دیگه داشتیم نگران میشدیم. کجا بودی؟ - من که زنگ زدم. تیام بهتون نگفت؟ آقاجون: چرا گفت. ولی خب نگران شدیم دیگه. - امروز کارم خیلی طول کشید. آرتان: دیگه اگه تا نیم ساعت دیگه نمیومدی پا می شدم میومدم شرکتتون... اینو نگاه... و با دست به گردنش اشاره کرد... ادامه داد: این رگه حسابی قلمبه شده. خلاصه شانس اوردی که اومدی. با مشت زدم به بازوش و گفتم: نمی خواد واسه من غیرتی بشی. شامتو بخور ببینم. راستی تیام گفت که باهاش بازی نکردی. درس داشتی! باریکلا... ببینم کنکورو چیکار می کنی. خطاب به مامان که داشت از قابلمه ی کنار دستش بشقابمو پر می کرد گفتم: مامان بسه. خیلی پرش کردی. مامان بشقابو داد دستم و گفتم: پرش نکردم که. حتما ظهرم چیزی نخوردی. با یادآوری کتلتای مش قاسم گفتم: فقط یه ساندویچ کتلت خوردم. اونم مش قاسم برام اورد. مامان: خب پس چیزی نخوردی که. بگیرش. – ببین خودت اصرار میکنیا. بعد نگی رژیم بگیر. و بشقاب حاوی استامبولی و گرفتم و مشغول خوردن شدم. بعد از شامم دیگه مامان نذاشت ظرفارو بشورم. منم طبق قولی که به تیام داده بودم یه ساعتی باهاش بازی کردم تا اینکه خوابش برد. به سختی بلندش کردم و گذاشتمش سر جاش. بعدشم نشستم پای اسباب بازیهاشو جمع و جورشون کردم. تو همین فاصله هم روزی که گذرونده بودمو زیر ذره بین قرار دادم. چقدر از حمایتای میثاق خوشم اومده بود. برای منی که همیشه نقش حمایتگرو بازی کرده بودم، این رفتارا شیرین به نظر می رسید. (واقعا امروز حکم فرشته ی نجاتو داشت. اگه نبود، نمی دونم فرزین چی بهم میگفت!) اسباب بازیای تیامو گذاشتم گوشه ی اتاق و بعد از مسواک زدن خوابیدم. ***** چند هفته بعد مثل برق و باد گذشت و کم کم به اواخر خرداد و امتحانای پایان ترم نزدیک می شدیم. تو این مدت تقریبا هر دو روز یه بار میثاقو تو شرکت میدیدم. چند باری هم پیش اومد که منو تا مترو رسوند. سر کلاسم موقع حضور و غیاب ناخودآگاه هر دو به هم لبخند می زدیم که چندباریم از دید محمدحسین دور نمونده بود. یکی دیگه از اتفاقایی که تو این مدت افتاده بود اومدن خواهر میثاق، درواقع همسر فرزین به شرکت بود. ***** پنج شنبه بعد از ظهر بود. اون روزم روز پر کاری داشتیم. صبح همون روز یه قراد داد با شرکت خارجی بسته بودیم و من تمام مدت تو اتاق کنفرانس مشغول ترجمه ی صحبتای طرفین برای هم بودم. تازه داشتم کش و قوسی به بدنم می دادم که سرو کله ی یکتا، همسر فرزین پیدا شد. به مناسبت موفقیت شوهرش یه جعبه شیرینی خریده بود و اومده بود شرکت. من کنار خانوم فنایی نشسته بودم. یکتا در نگاه اول دختر خوبی به نظر می رسید.از لحاظ ظاهریم خوب بود. لاغر و قد بلند بود. چهره ی تقریبا قشنگیم داشت. البته زیاد آرایش کرده بود و حسابی به خودش رسیده بود. یه شلوار جین آبی پررنگ جذب با یه مانتو سفید کوتاه پوشیده بود. بدون در نظر گرفتن کفش پاشنه بلندی که پوشیده بود هم می شد تشخیص داد که مثل برادرش قد بلنده. رنگ موهاشو نمی تونستم تشخیص بدم چون موهاشو مش کرده بود و کج تو صورتش ریخته بود. البته یه شال نازک مشکیم سرش بود. میثاقم اون روز طبق معمول تو شرکت بود. جعبه ی شیرینیو باز کرد و بهمون تعارف کرد. با سر و صدایی که تو سالن ایجاد شده بود فرزین و میثاق از اتاق کنفرانس بیرون اومدن. فرزین با دیدن همسرش خیلی خوشحال شد و به سمتش اومد. یکتا: سلام عزیزم... تبریک میگم... و صورت همسرشو بوسید. میثاق با لحن بامزه ای گفت: یکتا خجالت بکش... جلو این همه آدم این چه کاریه آخه؟ انگارم نه انگار داداشش اینجا ایستاده. یکتا به لحن برادرش خندید و گفت: چی کار داری شوهرمه. دلم می خواد موفقیتشو تبریک بگم. میثاق این بار جدی گفت: اینجا آخه؟ شب که میومد خونه. اصلا ول کن این حرفارو... بذار با خانوم صدری آشنات کنم. اگه ایشون امروز نبودن هیچ کاری پیش نمی رفت. و با دستش به من اشاره کرد. یکتا مسیر دست میثاق و دنبال کرد و به من رسید. با لحن نه چندان جالبی گفت: پس خانوم صدری شمایین؟ منم با لحن خودش جواب دادم: بله. من صدریم. یکتا: فرزین چند باری از شما برام گفته بود. با تعجب به فرزین نگاه کردم. میثاق: تعجب نکنید. فرزین عادت داره همه ی اتفاقای تو شرکتو مثل سریال واسه خانومش تعریف کنه. از این حرف میثاق دو سه نفری خندیدن. ولی یکتا چش غره ای حواله ی میثاق کرد و خطاب به من گفت: به هر حال از آشنایی باهات خوشبختم عزیزم. باهاش دست دادمو گفتم: ممنون. منم همینطور. (همچین به من میگه عزیزم انگار چند سال ازم بزرگتره. خوبه داداشش گفت که همسن منه. اصلا از رفتارش خوشم نیومد. به چیش می نازه؟ به شرکت شوهرش؟ دختره ی لوس... ) نمی دونستم فرزین چی از من بهش گفته بود ولی به وضوح مشخص بود که اونطورام که میگفت از دیدن من خوشحال نشده بود... ***** طبق برنامه ای که خانوم حبیبی بهم داده بود قرار بود آخربن روز خرداد امتحانای زبان برگزار بشه. چند روز دیگه هم آرتان کنکور داشت. دوست داشتم تو خود تهران قبول شه که مجبور نباشه بره شهر دیگه ای. خودش که عین خیالش نبود البته این اواخر بیشتر درس می خوند ولی خب بازم سر به هوا بود. ***** سر جلسه ی امتحان ناخودآگاه با دیدن محمدحسین لبخندی رو لبم نشست. یاد ترم پیش و غیبتش افتاده بودم. چند باری هم از کنارش رد شدمو نگاهی به برگش انداختم. می خواستم مطمئن شم که جواب سوالاشو میده یا نه که خداروشکر این کارو می کرد. با صدای مراقب جلسه که اعلام میکرد وقت تمومه کنار ایستادم تا برگه هارو جمع کنن. به خاطر جمعیت زیادی که تو آموزش بود ترجیح دادم تو سالن منتظر خانوم حبیبی بمونم. داشتم اطلاعیه های روی برد و می خوندم که با سلام میثاق برگشتم. لبخندی زدمو گفتم: سلام. حال شما؟ امتحان خوب بود؟ خندید و گفت: سوالا که حتما خوب بوده چون بچه ها داشتن از راحتی امتحان حرف می زدن. ولی خب برای من... بعد از مکثی گفت: البته من بهتون گفته بودم که
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 97- رمان حلقه ی عشقم , رمان ...... رمان ...... رمان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ایرانی و عاشقانه حلقه ی عشقم | بامزی کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , دوسـ ـتـداران رمـان , رمــــــان زیبــا , عاشقان رمان , داستان و رمان های عاشقانه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/23 تاریخ
کد :53342

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا