تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان حلقه ی عشقم (فصل ششم)


تیام: آجی پس عمو هرکول کی میاد؟
- عزیزم تازه ساعت یازدهه... نیم ساعت دیگه میاد. بعدم عزیز دلم بهش بگو عمو میثاق... باشه؟ تیام بق کرد و گفت: خودش گفت بگم عمو هرکول... موهاشو نوازش کردمو گفتم: اون باهات شوخی کرده. ولی تو بگو عمو میثاق... باشه تیامی؟ با دلخوری گفت: باشه... میثاق، صبح، زودتر از ما رسیده بود شرکت. بعد از اینکه کلی با تیام خوش و بش کرد و فهمید که تیامو واسه چی اوردم شرکت، گفت: اگه مایل باشیم با هم بریم. من و تیامم از خداخواسته قبول کردیم. البته طبق معمول من چیزی بروز ندادم. تیام بود که با خوشحالی بالا و پایین پرید و حرف دل من رو هم زد. بعدم گفت که میره پسر برادرشو بیاره که واسه اونم خرید کنه. *****با دیدن میثاق و پسر قشنگی که دست در دست هم بودن از فکر ساعاتی قبل بیرون اومدمو لبخندی زدم. میثاق لباسشو عوض کرده بود. اولین بار بود که با شلوار پارچه ای می دیدمش. یه شلوار پارچه ای مشکی با پیراهنی نوک مدادی با راه های نقره ای پوشیده بود. آستیناشم که طبق معمول تا روی ساعدش تا زده بود. با دیدن تیپش لبخندی روی لبم نشست. چقدر بهش میومد. با سلام بلند پسر بچه ای که همراهش بود نگاهمو ازش گرفتمو با لبخند جوابشو دادم. دستشو به سمتم دراز کرد و گفت: من مانی ام. اسم شما تابانه؟ با تعجب نگاش کردم و دست کوچولوشو فشردم. - بله من تابانم. مانی: خوشبختم... – مرسی... منم همینطور... چه لفظ قلم حرف میزد. خیلیم به خودش رسیده بود. یه شلوار جین آبی یخی با تی شرت سفید که روش عکس یکی از شخصیتای کارتونی بود، پوشیده بود. بیشتر از همه به موهاش رسیده بود. حتی آرتانم نمی تونست موهاشو این مدلی درست کنه. کلا بچه های این دور زمونه با زمان ما فرق می کردن. همین تیام تا صبح ازش غافل شدم دیدم حاضر و آماده تو حیاط وایساده. یه شلوارک سفید تا زیر زانو پوشیده بود با یه تی شرت صورتی که به قول خودش با عینکش ست باشه. با اون کفش ساق کوتاه و جوراب کوتاه سفیدی که پوشیده بود نیمی از ساق پای تپلش مشخص بود. جلوی موهاشم با دو تا گیره ی عروسکی بالا زده بود تا روی چشمشو نگیره. البته این از سفارشای مامان بود. برای اینکه موهاش جلوی دیدشو نگیره و چشماشو ضعیف تر نکنه. همه ی اینا یه طرف اون کیف و کلاشم یه طرف. یه کیف کوچولوی ضربدری به اضافه ی یه کلاه نقاب داری که اونم کج رو سرش گذاشته بود. خلاصه اینکه زمونه عوض شده بود دیگه. همین که من با تیام و مانی مشغول بودم میثاق رفت اتاق فرزین و برام مرخصی گرفت. فکر کنم فرزین دلش می خواست کله ی ما رو با تبر بزنه. رسما شرکتشو به مهد کودک تبدیل کرده بودیم. منم که می خواستم از زیر کار در برم. مطمئنم به خاطر میثاق چیزی بهم نمی گفت. سوار ماشین که شدیم از مانی پرسیدم: مانی جان کلاس چندمی؟ مانی: امسال میرم سوم. – چه خوب... پس یه ذره از مدرسه و خوبیاش واسه تیام بگو. آخه امسال تازه می خواد بره پیش دبستانی... مانی: واقعا؟ - آره. به سمت تیام چرخید و گفت: به نظر من که مدرسه اصلانم خوب نیست. همش به آدم مشق میگن. آدم خسته میشه. (ای وای الان میزنه همه چیو خراب میکنه) با تته پته گفتم: خب... مشقم هست... ولی نه اونقدر زیاد. مگه نه؟ مانی: نه... خانوم ما هر شب یه عالمه مشق می گفت. – خب حالا یه ذره هم از خوبیاش بگو. اون موقعا که به بچه ها خوش می گذره. انگار که چیزی یادش اومده باشه خندید و گفت: خب هر وقت که خانوممونو اذیت می کردیم بهمون خوش می گذشت. نگاهی به میثاق که داشت غش غش می خندید انداختم. همینطور که داشت می خندید آروم به من گفت: راست میگه... نمی دونید چه حالی میداد. البته جسارت نباشه ها... مدرسه رو میگم. خندش باعث شد منم بخندم. میثاق از تو آیینه به مانی گفت: عمو جون بیخیالش شو... زدی خرابش کردی. و ماشینو گوشه ی خیابون پارک کرد. تا بعد از ظهر مشغول خرید بودیم. البته بیشتر تیام خرید کرد چون مانی به گفته ی خودش همه چی داشت. فقط مداد و دفتر خرید. جالبی خریدمو این بود که تو هر مغازه ای می رفتیم همه فکر می کردن تیامو مانی بچه هامونن. یکی دو تا فروشنده رو توجیح کردیم ولی بعدیا رو دیگه نه. حتی باعث تفریحمونم شده بود. بین راهم بچه ها از بس گفتن گشنشونه که میثاق پیشنهاد رستورانو داد. در واقع میثاق خیلی ولخرج بود. خریدای تیامو خودش حساب کرد. اصلا نذاشت من دست تو کیفم کنم. هر قدرم که تو ماشین اصرار کردم پولو بگیره قبول نکرد. آخرشم من خسته شدمو چیزی نگفتم. در آخر هم میثاق مارو تا جلوی خونه رسوند چون به گفته ی خودش قرار بود مانی و ببره خونه ی مادربزرگ مادریش که ازقضا خونشون تهران بود. *****دوباره مهر اومد و سال تحصیلی شروع شد. آرتان سه روز اول هفته رو باید می رفت قزوین. چون رفت و آمدش سخت میشد و دانشگاهم بهشون خوابگاه نمی داد مجبور شد با پنج نفر از همکلاسیاش که اونام ساکن تهران و کرج بودن یه خونه دانشجویی بگیرن. اینجوری می تونست چهار روز آخر هفته رو بیاد خونه. دوست داشتم روز اولی که تیام قرار بود بره مدرسه، خودم ببرمش ولی چون منم باید می رفتم دانشگاه مامان این کارو انجام داد. این ترمم باز یکشنبه ها و چهارشنبه ها کلاس داشتم با این تفاوت که این بار چهار تا کلاس بودن. اینم به این خاطر بود که دانشگاه ورودی جدید گرفته بود. این ترم دو تا زبان تخصصی داشتم که هر دوتاشم چهارشنبه بود. یکشنبه هامم با یه زبان پیش و یه کلاس زبان عمومی پر شده بود. لیست کلاسو از خانوم حبیبی گرفتمو گفتم: چه خوب که این دفعه همین اول ترمی لیست داریم. لبخندی زد و گفت: آره دیگه گفتیم این طوری بهتر باشه. هر چند که بعد از حذف و اضافه معمولا لیستا تغییر می کنه ولی خب این طوری شما راحت ترین. – آی گفتی خانوم حبیبی... ترم پیش نزدیک بود اون کاغذی که اسم بچه هارو توش نوشته بودم گم کنم. اینجوری خیلی بهتر شد. ولی چه زود یه سال شدا... شاید این جمله کلیشه ای باشه، ولی واقعا انگار همین دیروز بود که اومدم واسه تدریس... و با یادآوری اتفاقات این یک ساله لبخند تلخی روی لبم نشست. خیلی چیزا تغییر کرده بود. دیگه نه حامدی بود نه محمدحسینی.... - خب با اجازتون من برم. تو مسیر پایین اومدن از پله ها، لیست کلاسو نگاه کردم ببینم میثاقم زبانشو با من برداشته یا نه. از قبل می دونستم که زبان تخصصی انیمیشن و گرافیکو به من دادن. حتی با مدیر آموزشم صحبت کرده بودم. بهم گفته بودن که همون کتابیو که توی لیست کلاس نوشتن تدریس کنم. نگاهی به پایین لیست انداختم... جلوی شماره ی سی و هشت نوشته بود: وثوق میثاق... (پس با من برداشته!!!... پس چرا چیزی نگفت؟) البته جواب این سؤالمو با لبخند شیطونی که سر کلاس رو لبش بود گرفتم. کلاس بعد از ظهرم تشکیل نشد و رفتم خونه. داشتم کفشامو از پام در میوردم که در خونه باز شد. برگشتم ببینم کیه که تیامو به همراه آقاجون دیدم. تیام تا منو دید دوید سمتم. بغلش کرد و به خودم فشارش دادم. – عزیزم چه ماه شدی... یکم ازش فاصله گرفتم و گفتم: بچرخ ببینمت. چرخید. مانتو شلوار صورتیش خیلی بهش میومد. مقنعش کمی روی صورتش کج شده بود و قسمتی از موهاش بیرون بود. با اون عینکش معصومانه تر از همیشه به نظر می رسید. کیفشم که دست آقاجون بود. لپشو محکم بوسیدمو رو به آقاجون گفتم: سلام آقاجون... ببخشید... این فلفلی و دیدم ضعف کردم. آقاجون خندید و لپ تیامو کشید و گفت: دختر خودمه دیگه... – بریم داخل که فکر کنم غذا حاضر باشه. آقاجون: بریم بابا... ناهار اون روزو بدون شیطنتای آرتان خوردیم چون نبود. رفته بود دانشگاه و سه شنبه میومد. درعوض اون روز کلی از شیرین زبونیای تیام در رابطه با روز اول مدرسه لذت بردیم. همینطور که غذاشو می خورد گفت: آجی من پشیمون شدم. مامان با تعجب گفت: از چی پشمون شدی. تیام: من دیگه نمی خوام پلیس بشم. می خوام خانوم معلم بشم. لبخندی زدمو گفتم: یعنی انقدر از خانوم معلمتون خوشت اومد؟ تیام: ترانه جون خیلی مهربونه. من خیلی دوسش دارم. به من گفت: خانوم خشگله تو که عینک میزنی همیشه بیا جلو بشین. – باریکلا به ترانه جون... ولی ترانه جون راست میگه ها... از این به بعد همیشه جلو بشین. خب؟ تیام: چشم... – قربون چشم گفتنت بشم... *****خیلی زود هشتم مهر از راه رسید و مراسم عقد هما هم انجام شد. به غیر از خونواده ی ما، مادر و پدر پژمان به همراه فرزین و یکتا و میثاقم تو محضر حضور داشتن.تو این مدت هما تونسته بود با پویان کنار بیاد. به تازگی "هما جون" صداش می زد. هممون امیدوار بودیم روزی بشه که پویان هما رو "مامان" صدا بزنه. چیزی که اون روز خیلی باعث تعجبم شد وجود بچه ای تقریبا دو ساله، در آغوش یکتا، خواهر میثاق بود. بس که بهشون نگاه کردم میثاقم متوجه شد. چون دم گوشم گفت: خواهر زادمه... نَرمین... برگشتم سمتش... خجالت کشیده بودم. هم از نزدیکی بیش از حدش هم به خاطر اینکه فهمید به خواهرش اینا زل زدم. برای اینکه خودمو از اون حال بیرون بیارم گفتم: اصلا به خواهرتون نمیاد که بچه داشته باشه. لبخندی زد و به خواهرش نگاه کرد. میثاق: بس که به خودش می رسه... نگاهشو گرفت و این بار به من نگاه کرد و گفت: یکتا بیست و دو سالش که بود ازدواج کرد.– آهان... با گفتن ببخشیدی ازش جدا شدمو رفتم پیش مامان که داشت صدام میکرد. – جانم مامان؟ مامان چادرشو مرتب کرد و گفت: اون گردنبندو از کیفت درآر می خوام کادوی همارو بدم. دستمو بردم داخل کیفمو گردنبندو دادم دستش. – بیا اینم گردنبند و به صورتش نگاه کردم. در کمال تعجب دیدم که لبخند پهن و البته مرموزی صورتشو پوشونده. – چی شده چرا می خندی؟ با چشم و ابرو میثاقو بهم نشون داد و گفت: عمو هرکول تیام همینه؟ - مامان آروم تر... میشنوه... مامان: تو این هیاهو کسی صدای منو نمیشنوه. بگو ببینم خودشه؟ - آره... مامان: پسر خوبی به نظر میادا... – مامان... مامان: خبه توام... نظرمو گفتم... زیر زیرکی نگاهی به میثاق انداختم. اون روز علاوه بر شلوار جین مشکی و پیراهن نوک مدادیش یه کروات صدفی شلم بسته بود. نمی دونم چی به فرزین می گفت که دو تاشون غش غش می خندیدن. لبخندی روی لبم نشست ولی به چند ثانیه نکشید که با نگاهش غافلگیرم کرد. لبخندی بهم زد ولی من سریع نگاهمو ازش گرفتمو خودمو مشغول حرف زدن با هما نشون دادم. با صدای عاقد که ازمون خواست ساکت باشیم تا بتونه خطبه ی عقدو بخونه دست از صحبت کشیدم. هما بار سوم بله گفت و بازار دست و سوت و ماچ و بوسه داغ شد. بعد از آرزوی خوشبختی براشون، راهیشون کردیم به سمت خونه ای که به تازگی پژمان نزدیک خونه ی خانوم جان خریده بود. این یکی از خواسته های هما بود. ته دلش راضی نبود که خانوم جانو تنها بذاره. نگاهی به خانوم جان انداختم. دلم ریش شد. داشت گریه می کرد. رفتم سمتشو گفتم: خانوم جان چرا گریه می کنید؟ الان باید بخندید. اشکشو پاک کرد و گفت: گریه ی شوقه. خوشحالم که سرو سامون گرفتنشو بدون دخالت خودم دیدم. تعجب کردم هم بابت اینکه خانوم جان داشت با من درددل می کرد هم اینکه قبول کرده بود که تو ازدواج اشتباه هما نقش داشته. نفس عمیقی کشیدمو گفتم: دیگه گذشته ها گذشته. ایشالا که هما از این به بعد خوشبخت باشه. پژمانم مرد خوبیه. خانوم جان: امیدوارم همینطور باشه. کمی سرمو به چپ و راست گردش دادم.خودم می دونستم که تو اون جمعیت دنبال میثاق می گردم. دیدمش... داشت با آقاجون دست می داد و بهش تبریک می گفت. آقاجونم با دو دست دستشو گرفته بود داشت چیزی بهش می گفت. حدس می زدم که اونم داره ازش تشکر می کنه. هم بابت اطمینانی که از پژمان داده بود هم بابت جور کردن کار برای من... بالاخره اون روزم با خوبی و خوشی تموم شد... روزای بعدم به سرعت گذشت. به واسطه ی رفتن به دانشگاه و شرکت رابطم با میثاق خودمونی تر شده بود. تقریبا هر روز میومد شرکت. گاهی اوقات با خودم فکر می کردم چطوری میتونه به همه ی کاراش برسه! هم باید درس می خوند و می رفت دانشگاه، هم باشگاه، از طرفیم که میومد شرکت. دیگه هر از گاهی میثاق منو "تو" خطاب می کرد. البته من همچنان اونو "شما" صدا می زدم. دست خودم نبود. شاید بشه گفت این یکی از بدترین ویژگی های من بود. من اصولا تو بروز دادن احساساتم ضعیف بودم. غربیه و آشنا هم برام فرقی نمی کرد. آرتانم این مشکلو با من داشت ولی دیگه عادت کرده بود... صبح بادل درد و پهلو درد شدیدی از خواب بیدار شدم. نمی خواستم برم شرکت ولی چون چند روز آینده رو برای امتحانای پایان ترم مرخصی گرفته بودم مجبور بودم که برم. با بیحالی لباس پوشیدمو از خونه بیرون زدم.تا بعد از ظهر یه جوری با این درد کنار اومدم. ولی دیگه داشت غیر قابل تحمل می شد.خانوم فنایی اومد تو اتاق تا برای ناهار صدام کنه ولی با دیدن قیافه ی تو هم رفته ام اومد جلو و گفت: چی شده عزیزم؟ چته؟با ناراحتی گفتم: دلم خیلی درد می کنه. پهلوهامم همینطور...با حالت متفکرانه ای گفت: دلت؟ واسه چی؟ نکنه به خاطر...نذاشتم حرفشو تموم کنه و فوری گفتم: نه اون نیست... نمی دونم چرا اینطوری شدم. خانوم فنایی: چیزی نیست حتما غذای دیشب سر دلت مونده. دیشب چی خوردی؟ با یادآوری شام دیشب گفتم: عدس پلو.لبخندی زد و گفت: حتما به خاطر همون بوده. صبر کن الان برات چایی نبات میارم. و واقعا هم چایی نباته معجزه کرد. بعد از اینکه چایی نباتمو تا آخر خوردم به پیشنهاد خانوم فنایی سرمو گذاشتم رو میز و یه چرت کوچولو زدم. با صدای بم و مردونه ی میثاق که اسممو صدا میزد سرمو از رو میز بلند کردم.– سلام... همینطور که دو دستشو روی میز گذاشته بود و کمی به سمت من خم شده بود گفت: سلام... چی شده؟ حالتون خوب نیست؟ - چرا خوبم. تو صورتم دقیق شد و گفت: رنگ صورتتون که اینو نمیگه... خانوم فنایی می گفت دلتون درد می کرد. از این صراحتش کمی خجالت کشیدمو گفتم: نه درد می کرد الان دیگه خوب خوبم. میثاق: من میرم با فرزین صحبت کنم براتون مرخصی بگیرم بریم دکتر. داشت می رفت که سریع گفتم: نه... دکتر واسه چی؟ گفتم که خوبم. با خشم برگشت و گفت: رنگ خودتو دیدی؟... میرم بهش خبر بدم. بلند شدمو با صدایی بلند تر از حد معمول گفتم: آقای وثوق، دارم میگم نیازی به دکتر نیست. یه دل درد ساده بود که با چایی نباتی که خوردم خوب شد. با پوزخند گفت: آهان یادم نبود که شما خودتون دکترید... چرا این طوری رفتار می کرد؟ اولین بار بود که می دیدم با پوزخند باهام حرف می زد. یکم اخمام رفت تو هم و گفتم: دکتر نیستم ولی خودم بهتر از هر کس دیگه ای می تونم حالمو بفهمم. با صدای بلند گفت: آره فقط تویی که می فهمی. و بلافاصله راهشو کشید و رفت. واقعا سر از کارش درنیوردم. به خاطر یه دکتر نرفتن باید همچین کاری میکرد؟ خب من هیچوقت برای مریضیای ساده دکتر نمی رفتم. از رفتارش ناراحت شده بودم. هیچ وقت سابقه نداشته بود که این طوری با من حرف بزنه. همیشه با احترام باهام صحبت می کرد. شاید من بد عادت شده بودم... دیگه تا آخر اون روز خبری از میثاق نشد. اون روز مجبور شدم تنهایی تا مترو برم. دوست داشتم مثل هر روز میثاق بهم اصرار کنه که برسونتم و منم بعد از یه تعارف باهاش برم. امیدوار بودم که فردا سر جلسه ی امتحان ببینمش. با این فکر سوار مترو شدمو جایی برای خودم پیدا کردمو نشستم. ***** کل سالن و کلاسا رو گشتم تا تونستم میثاقو پیدا کنم. صندلیش انتهای یکی از کلاسا بود. دیدمش. اونم همینطور، ولی با دیدن من اخمی صورتشو پوشوند. از کلاس بیرون اومدمو ترجیح دادم تو سالن باشم. با صدای یکی از مراقبا برگشتم. - بله؟ - چندتا از بچه ها سؤال دارن و با دستش همون کلاسیو نشون داد که میثاق اونجا بود. – باشه چشم... رفتم تو کلاسو با صدای آرومی گفتم: بچه ها کسی سؤالی داره؟ یکی از دخترا دستشو برد بالا. (پس میثاق نبود...) بعد از جواب دادن سؤال دو تا از دخترا دوباره پرسیدم: کسی سؤالی نداره؟ جوابی نشنیدم. داشتم از کلاس خارج می شدم که با صدای میثاق برگشتم. میثاق: ببخشید... با قدمهای آرومی رفتم سمتش. کنارش ایستادم. نیازی نبود خم بشم. حالت نشسته ی اون با قد من تقریبا برابری می کرد. به برگش نگاه کردم تا سؤالشو بپرسه ولی چیزی نمی گفت. نگاش کردم. لبخند کمرنگی زد و گفت: فقط خواستم بگم ببخشید... بابت دیروز... لبخندی روی لبم اومد. در جوابش نگاهی به برگش انداختم. فقط دو تا از تستا رو علامت زده بود. هر دوشونم غلط بود. دستمو گذاشتم رو برگش و با اشاره به سؤالا گفتم: اینا رو اشتباه علامت زدین. و مسیر اومده رو برگشتمو از کلاس بیرون رفتم. (آخیش...) احساس می کردم سبک شدم. بعد از گرفتن برگه ها از دانشگاه خارج شدم. میثاق چند روز پیش بهم گفته بود که برای امروز دو تا امتحان دارن. برای همین با خیال راحت تاکسی گرفتمو رفتم خونه. در واقع روی دیدن دوباره ی میثاقو نداشتم... ***** تصحیح برگه ی میثاق جز خستگی چیزی برام نداشت. از سی تا سؤال تستی فقط پنج تاشو درست جواب داده بود. برگشو کنار گذاشتم تا سر فرصت نمره ی کلیشو حساب کنم. پاشدم رفتم کمک مامان. حداقل آشپزی می تونست آرومم کنه. چند روزی که تو مرخصی بودم حسابی استراحت کردم. می دونستم بعد از مرخصیم مسئولیتم تو شرکت بیشتره چون دیروز هما بهم زنگ زده و گفته بود پژمان از کارش تو شرکت استعفا داده و دیگه صرفش نمی کنه تو کرج کار کنه. وقتی این حرفو ازش شنیدم کمی ناراحت شدم . حتی به شوخیم بهش گفتم: کار خودتو کردی؟ منفردو دزدیدی؟ خوب شد حالا کار من زیاد شد تو شرکت؟ اونم در جوابم خندید و کلی سر به سرم گذاشت. ولی بعد که گوشیو قطع کردم با خودم گفتم اتفاقا کار درستی کرد. اون موقع که میومد کرج کار می کرد به اجبار بود چون می بایست پویان و پیش مادر بزرگش که ساکن کرج بود می ذاشت ولی الان دیگه قضیه فرق می کرد... تو این چند روز کمی به تیام تو درساش کمک کردم. البته درس که چه عرض کنم بیشتر به تفریح و سرگرمی شباهت داشت. آرتانم که به خاطر امتحانای پایان ترمش قزوین مونده بود.خداروشکر با حقوقی که از شرکت می گرفتم می تونستم قسمت اعظم شهریشو من بدم. هر چند که به مامان گفته بودم این پولو از طرف خودش به آرتان بده چون آرتان مغرور تر از این حرفا بود که بخواد شهریشو از من بگیره. آقاجون و مامانم که مثل همیشه بودن یه روز با هم جر و بحث می کردن یه روز دیگه قربون صدقه ی هم می رفتن. ***** اولین روزی که بعد از مرخصی چند روزم رفتم شرکت، خانوم فنایی به محض دیدنم بلند شد و باهام روبوسی کرد. با لبخند پرسیدم: چی شده خانوم فنایی؟ جواب داد: مگه باید چیزی بشه؟ دلم برات تنگ شده بود همین. – شما لطف دارید... منم دلم براتون تنگ شده بود. آقای کریمی اومدن؟ خانوم فنایی: مگه خبر نداری؟ - چیو؟ خانوم فنایی: آقای کریمی برای بستن قرارداد رفته بوشهر...– نه... نمی دونستم. خانوم فنایی: البته مسئولیت این چند روز شرکت با میثاق جانه... – اِ!؟... یعنی الان تو اتاق آقای کریمین؟ با لبخند با محبتی انگار که داره درباره ی پسر خودش حرف میزنه گفت: نه... پسرم امروز امتحان داشته. ولی تا ظهر میرسه. – آهان... پس من برم به کارم برسم. خانوم فنایی: برو دخترم... تا ظهر کارای نیمه تموم این چند وقته رو انجام دادم. برای بعد از ظهر دیگه کاری نداشتم. نمی دونستم چیکار کنم. بمونم یا برم؟ چاره ای نداشتم باید منتظر میموندم میثاق بیاد هر چند که ته دلمم دوست داشتم ببینمش.بالاخره اومد.... پراید مشکیشو از پشت پنجره ی سالن دیدم. تا اومد رفت سراغ خانوم فناییو سراغ منو گرفت. خودم رفتم تو سالن و گفتم: سلام. برگشت و با ملایمت گفت: سلام... خوبین؟ متقابلا منم لبخندی زدمو گفتم: مرسی. میثاق: چند لحظه تشریف میارین اتاق فرزین؟ یه سری متنو قراره میل کنه برام. زحمت ترجمشم با شماست. – باشه حتما... و پشت سرش حرکت کردم.کلیدی از جیب شلوارش دراورد و در اتاق فرزینو باز کرد و خودش کنار ایستاد تا من داخل بشم. در اتاقو بست و به سرعت رفت سراغ سیستم و روشنش کرد. همینطور که ایستاده بود و به مانیتور خیره شده بود گفت: از دست من که ناراحت نیستی؟ - نه چرا باید ناراحت باشم؟ میثاق: به خاطر اون روز میگم. ببخشید عصبی شدم. – خواهش میکنم اصلا یادم نبود. لبخند محوی زد و گفت: خدارو شکر. چند کاغذیو که خودش همون لحظه پرینت گرفته بود و داد دستمو گفت: اینم از متن. اگه تا عصر تمومش کنید خیلی خوبه. منم براش می فرستم. – باشه چشم... فوری رفتم تو اتاقمو کارمو شروع کردم. متن آسونی بود. هم رسیدم ترجمش کنم هم وقتی برای تایپش گذاشتم. ساعت سه برگه هارو بردم اتاق فرزین. – بفرمایید... ترجمه ها رو رو سیدی ریختم. سیدیو ازم گرفت و گفت: مرسی. با لحنی صمیمانه ادامه داد: من کار بچه های سایتم بگیرم بعد بریم باشه؟ یه ساعت دیگه کارشون تموم میشه. – مرسی من خودم میرم. کارمم که تموم شده. میثاق: فقط یه ساعت مونده. الان کارشون تموم میشه. – ممنون... میرم دیگه... مزاحم شما نمیشم. خیلی صریح گفت: هر جور راحتین. و خودش زودتر از اتاق خارج شد. (اِ!؟... چی شد باز؟... این چند وقته خیلی عجیب شده... دیگه خبری از اون میثاق مهربون نیست)از خانوم فنایی خداحافظی کردمو از شرکت بیرون اومدم. شب موقع خواب به رفتار چند وقت اخیر میثاق فکر کردم. نمی دونستم خودش ناراحت و بی حوصله بود یا از دست من ناراحت می شد. واقعا سر در گم شده بودم. آخرم به هیچ نتیجه ای نرسیدمو خوابم برد...صبح روز بعد همین که داخل شرکت شدم خانوم فنایی ازم خواست که برم پیش میثاق.– کارم دارن؟ خانوم فنایی: آره عزیزم. رفتم سمت اتاق فرزین و در زدم. میثاق: بفرمایید... در و باز کردمو داخل شدم. – سلام... صبح بخیر... خانوم فنایی گفتن با من کاری داشتین... درسته؟ از جاش بلند شد و گفت: سلام... صبح توام بخیر... خوبی؟ - مرسی... با دستش اشاره کرد بشینم. نشستم. یه سری کاغذو گرفت جلوم و گفت: فرزین تونسته قرار داد و ببنده فقط اینا مونده که باید به انگلیسی ترجمه شه. کاغذا رو گرفتم. کمتر از ده برگ به نظر می رسیدن.– چون باید به انگلیسی ترجمه بشه فکر کنم تا ظهر طول بکشه. اشکالی که نداره؟ با لبخندی گفت: نه اصلا... – پس من برم زودتر شروع کنم. و از روی مبل بلند شدم. هنوز پامو از اتاق بیرون نذاشته بودم که گفت: فقط... برگشتم و گفتم: فقط چی؟ میثاق من و منی کرد و گفت: فقط... اممم... هیچی...– حرفتونو بزنید... میثاق: هیچی... چیز مهمی نبود. شونه هامو بالا انداختم و سرمو تکون دادم. بعدم از اتاق بیرون اومدمو درو بستم. همونطور که گفته بودم کارم تا نزدیک ظهر طول کشید. تموم که شد دوباره رفتم اتاق فرزین تا کارمو تحویل میثاق بدم. این بارم تعارف کرد بشینم. همینطور که کارمو از توی کامپیوتر نگاه میکرد گفت: چطور این همه رو تو این فاصله ترجمه کردی؟ من هیچ رقمه نمی تونم با این زبان کنار بیام. یاد برگه ی امتحانیش افتادمو گفتم: بله میدونم... از برگه ی امتحانیتون مشخص بود. با خنده گفت: افتضاح بود؟ خندیدمو گفتم: یه چیزی اونورتر... آقای وثوق شما همش پنج تا سؤالو... بین حرفم پرید و گفت: آقای وثوق؟؟؟ با گیجی نگاش کردم و گفتم: بله؟ با دلخوری گفت: من هنوزم آقای وثوقم؟ - ببخشید متوجه منظورتون نشدم. میثاق: تابان
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 97- رمان حلقه ی عشقم , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان ایرانی و عاشقانه حلقه ی عشقم | بامزی کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان مخصوص موبایل حلقه ی عشقم | بامزی کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمــــــان زیبــا , عاشقان رمان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/23 تاریخ
کد :53341

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا