تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان حلقه ی عشقم (فصل هفتم)


شب وقتی برگشتیم خونه رفتم اتاق آرتان تا همراه هم وسایلشو برای فردا که می خواست بره قزوین جمع کنیم.
همینطور که داشت وسایلشو تو ساکش جا می داد گفت: رابطت با خواهرای میثاق خوب نیست. نه؟ - چطور مگه؟ آرتان: هیچی... اینطوری احساس کردم. – نمی دونم. تا حالا زیاد باهاشون هم صحبت نشدم. فکر کنم زیاد از من خوششون نمیاد. آرتان: شاید چون داداششونو خیلی دوست دارن تحمل دیدن تورو کنارش ندارن. – نمی دونم. تو اینا رو از کجا می دونی؟ دست از کار کشید و گفت: حدس زدم. شاید چون ما پسرا اینجوری هستیم. با شیطنت گفتم: اِ!؟... توام اینجوری؟ قیافه ی به ظاهر غیرتی به خودش گرفت و گفت: دست رو دلم نذار که خونه. هر دومون خندیدیم. با لحن شیطونی ادامه داد: ولی راه حلت پیش منه. – چه راه حلی؟ آرتان: می تونم برات یه فداکاری کنم. کنجکاو نگاش کردم. بادی به غبغب انداخت و گفت: می تونم خواهر کوچیکه رو بگیرم... یگانه رو میگم. اینجوری سرش به من گرم میشه و دیگه کاری به کارت نداره. بزرگه هم که خودش ازدواج کرده و بچه داره. یکم که بچش بزرگتر شد دیگه بیخیالت میشه. بالش روی تختو محکم پرت کردم سمتش... – مسخره... گفتم چی می خوای بگی... خندید و گفت: به تو خوبی نیومده. – پررو... خودت وسایلتو جمع کن. من رفتم بخوابم و از اتاق خارج شدم. *****دو هفته به سرعت گذشت... تصمیممونو در رابطه با تاریخ عروسی، با هر دو خونواده در میون گذاشتیم. اولش همه مخالفت کردن ولی بالاخره با توضیحات من راضی شدن. *****بعد از تموم شدن کارم میثاق پیشنهاد داد همراهش برم خونشون. گفت که خودش شب میرسونتم. قبول کردم و رفتم. از دیشب تا حالا که مامان درباره ی آرتان باهام حرف زده بود، ذهنم مشغول شده بود. میثاق دو، سه باری ازم پرسید که چی شده و چرا سر حال نیستم ولی چیزی بهش نگفته بودم. الانم به همین خاطر بهم اصرار کرده بود برم خونشون. کلید انداخت و درو باز کرد. – صدایی نمیاد. کسی خونتون نیست؟ میثاق: نمی دونم. بذار ببینم و رفت توی آشپزخونه. با یه تیکه کاغذ برگشت و گفت: نوشتن می رن خونه ی یکتا. – اِ!... میثاق: آره... بیا بشین برم برات یه شربت بیارم. نشستم رو مبل و گفتم: نمی خواد. بیا بشین. به حرفم گوش نداد و رفت برام شربت اورد. گذاشتش جلومو گفت: خب... بگو ببینم چی شده؟ طفره رفتنم نداریم. – آخه چیزی نیست. خودمم هنوز مطمئن نیستم. اومد نزدیکتر و دستشو دور شونه هام حلقه کرد و گفت: ما شریک زندگی هم نیستیم؟ مگه نه اینکه باید تو شادیا و غصه های هم شریک باشیم؟ پس هر چی که هست بگو. با ناراحتی گفتم: در مورد آرتانه... مامان دیشب می گفت چند وقته اخلاقش عوض شده. همش خستس... وقتی میاد خونه دیگه درس نمی خونه. همش خوابه... میثاق نگرانشم... یعنی چی شده؟ مامان میگه نکنه معتاد شده باشه... لبخندی زد و گفت: این نگرانیو همه ی مادرا دارن... چیزی که ازم پنهون می کردی همین بود؟ - پنهون نکردم. آخه هنوز خودم از چیزی مطمئن نبودم که بخوام چیزی بگم. بعدم همچین میگی همین بود انگار که اصلا مهم نیست. آرتان برادرمه هاااا... لپمو کشید و گفت: عزیزم برای منم مهمه. منظورم اینه که نگرانی نداشت... زودتر بهم می گفتی خودم ته و توشو در میوردم. هیجان زده گفتم: می تونی؟ میثاق: آره عزیز دلم... فردا پیگیر میشم، خبرشو بهت میدم. نمی خواد نگران باشی... واسه بچمون خوب نیست. اخم کردمو گفتم: میثاق باز شروع کردی؟ حالا مطمئن باشم که فردا خبرشو بهم میدی؟ لپمو محکم بوسید و گفت: آره خانومی من... مطمئن باش... پی شو میگیرمبهت میگم ولی نه تا فردا. تا آخر هفته بهت میگم. باشه؟ - باشه... مرسی...خیلی خوبی. میثاق: قربونت بشم... موافقی بریم یه عصرونه ی خوشمزه درست کنیم؟ - آره اتفاقا خیلی هوس املت کردم. دستشو به سمتم دراز کرد و مجبورم کرد وایسم. میثاق: پس بزن بریم... *****
کم کم داشتیم به سالگرد روز آشناییمون نزدیک می شدیم. منظورم همون روزیه که من تو بارون منتظر تاکسی بودمو در آخرم سوار ماشین میثاق شدم... همون روزی که کتاب حامدو تو ماشین میثاق جا گذاشتم... هِی... حامد... دیگه حتی چهره شم یادم نمیاد... روزگار چه خوابایی که واسمون نمی بینه... خدایا شکرت... دوست داشتم اون ساعت از روزو درست مثل پارسال کنار میثاق و توی ماشینش باشم. وقتی بهش گفتم قبول کرد. به راحتی آب خوردن از فرزین مرخصی گرفتمو همراه میثاق از شرکت خارج شدیم... کلی تو خیابونا گشتیم.میثاق: یادته پارسال بارون میومد؟ حالا امسالو نگاه... – همش قسمت بود دیگه... اگه بارون نمیومد که من سوار ماشین تو نمی شدم. میثاق: واقعا؟ - آره دیگه... دلیلی نداشت... لپمو کشید و گفت: نگفته بودی... با شیطنت گفتم: نپرسیده بودی... میثاق که انگار چیزی یادش اومده باشه یهو گفت: راستی نپرسیدی نتیجه ی تحقیقم چی شد، منم یادم رفت بهت بگم. - کدوم تحقیق؟ میثاق: آرتان دیگه... به در ماشین تکیه دادمو گفتم: راست میگی. چی شد؟ چیزی فهمیدی؟ میثاق: آره...– خب؟ میثاق: آرتان تو قزوین کار میکنه. با صدای بلندی گفتم: کار می کنه؟ چه کاری؟ میثاق: تو یه مکانیکی کار میکنه. – مکانیکی؟ میثاق: آره. – آخه چرا؟ میثاق: چی چرا؟ چرا مکانیکی؟ - نه... چرا کار میکنه؟ میثاق: من که هیچ اشکالی توش نمی بینم. داره سعی می کنه رو پای خودش وایسه. در ثانی آرتان دیگه واسه خودش مردی شده. کاریم که می کنه در ارتباط با رشتشه... از نظر من که خیلی خوبه. – من که نمی گم کارش بده. می گم به درسش لطمه نخوره. میثاق: تو نمی خواد نگران باشی. اون خودش بهتر از منو تو اینو می دونه. دیروز که رفتم پیشش باهاش صحبت کردم گفت: دیگه به کارش عادت کرده. اوایل کمی براش سخت بوده. واسه همین همش خسته بوده و می خوابیده. ولی الان هم به درسش می رسه هم به کارش... حالا بذار یه مدت بگذره. بعد می برمش باشگاه تا هم کنار درس و کارش ورزش کنه، هم اینکه چند سال دیگه بتونه واسه خودش مربی بشه. لبخندی زدمو گفتم: مرسی میثاق... به خاطر همه چی... چونمو نوازش کردو گفت: وظیفه بود. همون لحظه آسمون غرشی کرد و رعد و برق شد... با خنده گفتم: میثاق چقدر سقت سیاه بود، الان بارون می گیره. اخم شیرینی کرد و گفت: بی انصافی نکن دیگه... هوا خودش ابری بود. با بدجنسی گفتم: ولی نمی خواست بارون بباره... تو آسمونو چشم کردی. میثاق: باشه... حالا که اینطوریه، یه قراری می ذاریم. اگه بارون اومد باید بریم چند دقیقه زیر بارون وایسیم. قبول؟ - باشه می ریم... بچه می ترسونی؟ اتفاقا خودمم هوس کردم. تقریبا یه ربع بعد بارون سیل آسایی گرفت که به جرأت می تونم بگم نظیرشو کم دیده بودم. همراه میثاق از ماشین پیاده شدیمو رفتیم زیر بارون... ده دقیقه ای زیر بارون موندیم... وقتی حسابی موش آب کشیده شدیم برگشتیم تو ماشینو راه افتادیم. مشغول چلوندن مقنعم بودم که صدای عطسه ی بلند میثاق بلند شد... خندیدمو گفتم: سوسول... سرما خوردی؟ چه زود... میثاق: بیخود به من انگ نچسبون... این مال حساسیت فصلیه... – آره جون خودت... میثاق: باور کن... داداش اشتباه به عرضت رسوندن... آقا میثاق به این زودیا سرما نمی خوره... ولی مطمئنم نو سرما خوردی. – عمرا مگه سوسولم؟ ولی هنوز حرفم تموم نشده بود که صدای عطسه ی منم بلند شد. میثاق بلند خندید و گفت: بفرما... حالا کی سوسوله؟ من یا تو؟ خندیدمو گفتم: جفتمون. با پررویی گفت: من که از خودم مطمئنم. من حساسیت فصلی دارم. می بینی که دیگه عطسه نمی کنم. – خب منم همون یه بار عطسه کردم. دلیل نمیشه. خندید و گفت: چرا میشه... بریم دکتر؟ - دِ میگم من سرما نخوردم... ها... ها... ها... و عطسه ی دوم باعث شد میثاق بیشتر بخنده و بگه: جدی جدی سرما خوردیا... اشکال نداره الان می ریم دو تا آمپول می خوری حالت جا میاد... – بیخود مسیرو عوض نکن... من دکتر نمیام. سرعت ماشینو کم کرد و گفت: یعنی چی دکتر نمیای؟ معلومه که سرما خوردی. – خب حالا انگار چی شده... چقدر بزرگش می کنی. رفتم خونه یه قرص می خورم می خوابم. فردام خوب خوبم... ماشینو نگه داشتو گفت: تابان لج می کنی؟- لج چیه؟ بابا جون، من هیچ وقت واسه یه سرما خوردگی ساده دکتر نمی رم. اون دفعه ام اینو بهت گفتم. یادته دعوامون شد؟ میثاق: اون دفعه فرق می کرد. الان دیگه من شوهرتم. باید به حرفم گوش بدی. – نچ... چقدر پیله ای میثاق... خیله خب منو برسون خونه. قول می دم اگه حالم بد شد بریم دکتر. کمی فکر کرد و گفت: پس می ریم خونه ی ما... باشه؟ - باشه... و دوباره مسیرو به سمت خونه ی خودشون تغییر داد... زنگو که زدیم پدر جون درو باز کرد. – سلام پدر جون. خوبین؟ پدر جون: به به سلام عروس گلم. و بوسه ای به پیشونیم زد. پدر جون: خوبی؟ مامان، بابا، آرتان جان، دختر کوچولوم همه خوبن؟ - ممنون... سلام دارن خدمتتون. پدر جون: سلامت باشن... بیا تو دخترم... خوش اومدی. میثاق از پشت سرم گفت: سلام بابا... فکر نمی کردم خونه باشی. پدر جون: آره... امروز از صبح مشتری نداشتم. دیگه اومدم خونه. حالا عصر دوباره میرم. "پدر میثاق یه مغازه ی لوازم خونگی داشت... مادرشم مثل مامان من خونه دار بود" با سر و صدای ما، مادرجون اومد دم در. از دیدن من کمی تعجب کرد ولی سعی به روی خودش نیاره. سلام کردم. اومد جلو و گفت: سلام عزیزم... چه عجب... خوش اومدی... خوشحالم کردی... هر چند که می گفت با اومدنم خوشحالش کردم ولی چیزی تو چهرش ندیدم. با این حساب رفتم جلو و باهاش روبوسی کردم. پدر جون دست من و میثاقو گرفت و به سمت مبل دو نفره ای راهنماییمون کرد. میثاق بشقابی از روی میز برداشت. از همه ی میوه های داخل ظرف پرش کرد و داد دستم. – اوووه... چه خبره؟ من این همه رو چطوری بخورم؟ میثاق: باید بخوری... اصلا بذار خودم برات پوست بگیرم و مشغول پوست گرفتن پرتقال شد... یه لحظه نگام به مادر جون افتاد...داشت میثاقو چپ چپ نگاه می کرد. با شنیدن صدای زنگ دست از نگاه کردن به میثاق برداشتو رفت درو باز کنه.یگانه با مانتو شلوار سرمه ایش وارد شد... چون هنرستان می رفت معمولا یکی دو ساعت بعد از، ظهرمیومد خونه. رشتش طراحی فرش بود. میثاق می گفت قراره تو مسابقات کشوری شرکت کنه. دختر خوبی بود فقط نمی دونم چرا رفتارش با من سرد بود. حدس می زدم رفتارای خواهرش، یکتا روش تاثیر گذاشته باشه ولی خب.. صد در صدم مطمئن نبودم. به محض دیدن میثاق سریع اومد جلو و از گردنش آویزون شد و گفت: سلام داداش... خوبی؟ میثاق دماغشو کشید و گفت: سلام عزیزم. خسته نباشی. با خنده جواب داد: مرسی... بعدم رو به من با لحن خشکی گفت: سلام. لبخندی به روش زدمو رفتم جلو. صورتشو بوسیدمو گفتم: سلام یگانه جان... خوبی؟ خسته نباشی... بر خلاف انتظارم اونم صورت منو بوسید و تشکر کرد. بعد از سلام و احوالپرسی با پدر جون رفت تو اتاقش تا لباساشو عوض کنه. چون می دونستم همیشه بعد از اومدن یگانه از مدرسه بساط ناهارو می چینن، بلند شدمو با جمع کردن ظرفای میوه خودمو به آشپزخونه رسوندم. میثاقم با یه معذرت خواهی از پدرش بلند شد و پشت سرم اومد. ظرفا رو گذاشتم رو میزو گفتم: مادرجون کمکی هست بگین من انجام میدم. با لبخند گفت: عزیزم برو بشین. یگانه هست. – تعارف نکنید دیگه... منم مثل دخترتون. میثاق جلوی مادر جون از پشت بغلم کرد. با خجالت گفتم: میثاااق... چیکار می کنی؟ بی توجه به حرفم رو به مادرش گفت: مامان، تابان کمی سرما خورده. هواشو داشته باش تا من برگردم. آروم گفتم: میری باشگاه؟ همینطور که از پشت بغلم کرده بود دستشو اول گذاشت رو پیشونیم بعدم رو گونمو زمزمه وار گفت: نچ... یکم داغی... ادامه داد: چی گفتی؟ باشگاه؟.. آره عزیزم... میرم طرفای چهار و نیم، پنج میام. مواظب خودت که هستی؟ نمی دونم چرا مثل بچه ها باهام حرف میزد اونم جلوی مادرجون... راضی بودم ولی جلوی مادرجون خجالت می کشیدم. فوری گفتم: مواظبم... برو... مادر جون پرید بین حرفمونو گفت: عزیزم حداقل بهش بگو بمونه ناهار بخوره... همین طوری نگو برو... از مادرشوهر بازی خوشم نمیومد... بی حوصله گفتم: خب می خواد بره دیگه...اگه گشنش باشه می مونه. چپ چپ نگام کرد ولی برای اینکه جلوی میثاق چیزی بروز نده با لحن مهربونی گفت: تابان جان زحمت سالادو بکش... تا یگانه بیاد خیلی طول می کشه... قبول کردمو با جدا کردن خودم از حصار دستای میثاق نشستم پشت میزو مشغول شدم. میثاق آخرین سفارششم کرد و رفت. من موندمو مادر شوهری که به خونم تشنه بود... نه.. اغراق میکنم... دیگه بنده خدا اونطورام نبود... یکم سرگیجه داشتم. خودم متوجه شده بودم که کم کم دارم تب می کنم. با این حال مشغول خرد کردن کردن کاهو شدم. بعد از کاهو نوبت به گوجه رسید. با یه دستم گرفتمشو قصد کردم با چاقو نصفش کنم. در اثر تیز بودن چاقو و فشار بیش از حدی که بهش وارد کردم کف دستمو بریدم. فوری گوجه رو کنار گذاشتم و رفتم دم سینک و دستمو گرفتم زیر آب. مادر جون نگاهی بهم انداخت و گفت: ای وای چی شد؟ چیکار کردی؟ دستتو بریدی؟ با ناله گفتم: آره... چاقوتون خیلی تیز بود... پوزخندی زد و گفت: حکایت اون ضرب المثلس دیگه که میگن عروس بلد نیست برقصه میگه زمین کجه... انتظار شنیدن این حرفو ازش نداشتم. با دهن باز نگاش کردمو گفتم: نه... سالاد درست کردن که کاری نداره... تو خونمونم همیشه من سالادارو درست میکنم. حتی پیش اومده که اکثر روزای هفته رو من غذا درست کردم. این جمله ی آخرو برای این به زبون اوردم که متوجهش کنم من بی عرضه یا دست و پا چلفتی نیستم. چون احساس می کردم می خواد منو دست و پا چلفتی جلوه بده. متاسفانه خون دستم بند نمیومد. از شانس خوبم پدر جون اومد تو آشپرخونه و با دیدن دستم با تعجب گفت: دستت چی شده؟ و خطاب به مادر جون ادامه داد: چی شد خانوم؟ مادر جون خیلی خونسرد گفت: داشت سالاد درست می کرد دستشو برید. پدر جون به سرعت دستمو گرفت و گفت: بیا بریم برات بتادین بزنم. بیا بریم. میثاق تو رو دست ما سپرد چرا مواظب نبودی؟ چیزی نگفتم. همراهش رفتم دستشویی. بتادینو ریخت کف دستم. در اثر سوزش لبمو گاز گرفتم. بعد از اینکه دستمو بانداژ کرد گفت: تو برو بشین بابا... معلومه ضعف داری. الان غذا رو می کشیم میاریم.با بیحالی تشکر کردمو گفتم: مرسی پدر جون. ولی من اشتها ندارم.با تعجب برگشت و گفت: یعنی چی که اشتها نداری. چون خون ازت رفته این فکرو میکنی. الان که قرمه سبزی خوشمزه رو ببینی نظرت عوض میشه... بشین من الان میام. نشستم. خیلی بیحال بودم. یه شکلات از روی میز برداشتم. کاغذشو باز کردمو گذاشتمش تو دهنم. یکم بهتر شدم. صدای آروم پدرجونو از تو آشپزخونه می شنیدم. احساس کردم داره با مادر جون بحث میکنه. یکم گوشامو تیز کردم. پدرجون: دختره دستشو بریده اونوقت تو داری نگاش می کنی؟ اگه من نیومده بودم تو آشپزخونه نمی خواستی براش بتادین بزنی؟ خب زخمش عفونت می کرد که... اصلا مگه مهمون نیست؟ چرا گذاشتی سالاد درست کنه؟ مادرجون: ای بابا... اولا خودش اصرار کرد. در ثانی یکم خودشو لوس میکنه. چیزی نشد که. یه ذره دستش برید. زخم شمشیر که نخورد. دیگه بیشتر از این به حرفاشون گوش ندادم. ناخواسته بغض کرده بودم. دوست داشتم میثاق کنارم می بود. با اینکه پدر جون خیلی خوب و با محبت بود ولی نمی دونم چرا احساس غریب بودن بهم دست داده بود. (کاش از اولش نیومده بودم) بعد از خوردن ناهار که من فقط تونستم دو،سه لقمه بخورم، با اصرار پدرجون رفتم اتاق میثاق تا استراحت کنم. اتاقش ساده بود. گوشه ی اتاق تختش قرار داشت. روبروی تختشم میز کامپیوترشو گذاشته بود. گوشه دیگر اتاقم دو تا کمد لباساش بود. از روی فرش سه متری پهن شده در کف اتاق، گذشتمو خودمو به تختش رسوندم. رو تختی قرمز و مشکیشو بالا زدمو دراز کشیدم. بالشش بوی عطرشو می داد. نا خودآگاه لبخندی روی لبم نشست.به پهلو شدم. با دیدن قاب عکسای روی عسلی لبخند پهنی صورتمو پوشوند. یکیش عکس روز عقدمون بود. این عکسو زهره ازمون گرفته بود. چشم تو چشم، رو به روی هم ایستاده بودیم. البته میثاق یه دستشو دورم حلقه کرده بود، اون یکی دستشم به عادت همیشگیش نوازش گونه روی چونم گذاشته بود. عکس دومم، یه عکس از خودم بود. سبزده بدر ازم گرفته بود. روی یه تخته سنگ نشسته بودمو با لبخند به لنز دوربین نگاه می کردم. من زیاد آدم خوش عکسی نبودم ولی خوشبختانه تو هر دو تا عکس خوب افتاده بودم البته تو عکس دوم کمی تپل نشون می دادم ولی خب... کم کم چشام گرم شد و خوابم برد. زیر بارون موندن کار دستم داده بود و باعث شده بود سرمای شدیدی بخورم. چند بار کابوس دیدمو از خواب بیدار شدم. یه بار که از خواب پریدم مادر جون برام یه لیوان آب پرتقال به همراه قرص تب بر اورد. خوردمو دوباره خوابیدم. با گذاشته شدن جسم سردی روی پیشونیم از خواب پریدم ولی چشامو باز نکردم. جیگرم حال اومده بود. خیلی گرمم بود. با باز شدن در اتاق و به دنبال اون صدای میثاق به کل خواب از سرم پرید... میثاق: چی شده یگانه؟ مامان میگه تابان تب داره آره؟ ( پس این یگانه بود که دستمال خیسو گذاشته بود رو پیشونیم) یگانه: آره داداش... خیلیم بالا بود. ولی الان دیگه کمتر شده... پایین رفتن تخت خبر از نشستن میثاق می داد. حرکت پشت دست میثاق روی گونمو به خوبی احساس می کردم. خطاب به یگانه گفت: دستت درد نکنه عزیزم. مرسی که پیشش بودی. برو به درسات برس. یگانه از روی تخت بلند شد و گفت: خواهش می کنم داداش وظیفه بود. پس دیگه خودت حواست باشه... راستی داداش حسابی خوش به حالت شده ها... میثاق: چطور؟ با خنده جواب داد: آخه تابان تو خواب خیلی خشگل میشه. کوچولوترم میشه. میثاق خندید و گفت: برو شیطون... برو ببینم. یگانه ام با خنده اتاقو ترک کرد. این حرف یگانه خیلی برام خوشایند بود نه به این خاطر که ازم تعریف کرده بود نه... به این دلیل که احساس می کردم قراره رابطم باهاش بهتر بشه. با بوسه ی نرمی که میثاق روی گونم گذاشت چشامو باز کردم. آروم گفتم: سلام... همینطور که روم خم شده بود گفت: سلام به روی ماهت... چت شد عزیزم؟ داشتم می رفتم خوب بودی که. خواستم بخندم که سرفم گرفت. اونم یه سرفه ی خش دار... به آرومی بلندم کرد و منو کشید تو بغلش. آروم پشتمو نوازش کرد... به طوری که سرفم قطع شد. دستامو گذاشتم رو سینش و سعی کردم از بغلش بیرون بیام. – ازم می گیریا... محکم تر بغلم کرد و گفت: اولا من از تو نمی گیرم... ثانیا اگرم احیانا گرفتم فدای سرت... ثالثا آماده شو بریم دکتر...– باز اسم دکتر اوردی؟ چند بار بگم من برای سرما خوردگی دکتر نمی رم؟ میثاق: هر چند بار که می خوای بگی بگو... الان حاضر میشی میریم دکتر. حرفیم توش نیست. میرم بیرون تا حاضر بشی. اگه بیام ببینم لباس نپوشیدی خودم تنت می کنم. دیگه خود دانی. لبامو برچیدمو گفتم: خیله خب... چرا اینجوری حرف میزنی؟ آدم با مریض این مدلی حرف میرنه؟ بوسه ی کوچیکی روی لبام زد و گفت: قربونت برم. ببخشید آخه تو به هیچ صراطی مستقیم نیستی باید حتما باهات اینطوری حرف بزنم تا باهام راه بیای. حالام لطفا حاضر شو که بریم. خب خانومی؟ واقعا از لحن صحبتش لذت می بردم. سری تکون دادمو گفتم: باشه... برو بیرون تا حاضر شم. لبخندی زد و گفت: پس من تو ماشین منتظرتم. زودی بیایا... – باشه... سریع تی شرت و شلواری که تنم بود و با تاپ و مانتو شلوارم عوض کردم. از وقتی که به عقد میثاق در اومده بودم به سفارش مامان همیشه یه لباس راحتی و سبک تو کیفم می ذاشتم. مامان می گفت اینطوری خودم راحت ترم. روسریمو سرم کردمو بعد از خداحافظی با پدرجون و مادر جون و البته یگانه از خونه بیرون رفتم. در ماشینو باز کردمو سوار شدم. – پس چرا حرکت نمی کنی؟ با لحن متعجبی گفت: دستت چی شده؟ نگاهی به دستم انداختم و گفتم: بریده. دستمو گرفت تو دستشو گفت: با چی؟ - با چاقو... داشتم سالاد درست می کردم، حواسم پرت شد دستمو بریدم. نگاهی به دستم انداخت و گفت: هر چی بلا بود که امروز سرت اومد. بریم باید اینم به دکتر نشون بدیم و به آرومی کف دستمو بوسید. به اولین درمانگاهی که رسیدیم توقف کردیم و رفتیم داخل. تشخیص دکتر سرما خوردگی شدید بود. وقتی درد پهلوهامم با دکتر درمیون گذاشتم در جوابم گفت: احتمالا به خاطر سرما خوردگیته... سعی کن امشب گرم نگهشون داری. – چشم... بعد از اینکه آمپولامو زدم، همراه میثاق رفتیم داروخونه و داروهامو گرفتیم. انتظار داشتم میثاق منو برسونه خونمون ولی در کمال تعجبم دیدم که باز راه خونه ی خودشونو در پیش گرفت. – مگه نمی ریم خونه ی ما؟ شب خسته ای... اونوقت نمی شه ببریماااا... نگاهی به آیینه بغل ماشین انداخت و خیلی خونسرد گفت: خب نمی ریم. – یعنی چی؟ میثاق: یعنی اینکه امشب پیش خودمی. نمی تونم با این حالت تنهات بذارم. اونوقت همش نگرانم. میثاق: خب تو بیا بریم خونه ی ما. میثاق: چه فرقی می کنه؟ اینور که نزدیکتره. ببینم نکنه خونه ی ما راحت نیستی؟ - این چه حرفیه؟ چرا راحت نباشم؟ بریم... و گوشیمو از تو کیفم دراوردم و گفتم: بذار به مامان اینا خبر بدم که نمیرم خونه. میثاق: عصر خودم بهشون زنگ زدم حالا می خوای خودتم بگو.– آره بذار خودمم زنگ بزنم و فوری شماره ی خونمونو گرفتم. ***** همین که رفتیم بالا، میثاق منو به اتاق خودش راهنمایی کرد و بعد از دراوردن مانتوم که خودش انجامش داد، مجبورم کرد دراز بکشم. پدر جونو مادر جونو یگانه اومدن تو اتاق... بلند شدمو نشستم روی تخت. – ببخشید... امروز حسابی مزاحمتون شدم. پدر جون: این چه حرفیه دخترم؟ از این حرفا نزن که ناراحت میشم. میثاق رو به مامانش گفت: مامان میشه یه سوپ واسه تابان درست کنی؟ فوری گفتم: نه نمی خواد... من زیاد اشتها ندارم. مادر جون: مگه میشه؟ آدم مریض همیشه واسه یه کاسه سوپ جا داره. تعجب کردم... چقدر رفتارش با ظهر فرق کرده بود! لبخندی زدمو گفتم: دستتون درد نکنه. ولی راضی به زحمت نیستم.. پدرجون موهامو بهم ریخت و گفت: با ما راحت باش دخترم. کم تعارف تیکه پاره کن. نمکی خندیدم. چشمم خورد به میثاق. دست به سینه وایساده بود و داشت با مهربونی نگام می کرد. بعد از اینکه کمی پیشم موندن، مارو تنها گذاشتنو اتاقو ترک کردن. میثاق نشست روی تخت و با فشاری به شونه هام، وادارم کرد دوباره دراز بکشم. – خوابم نمیاد... میثاق: دراز بکش... – میدونی الان چه احساسی دارم؟ نگام کرد تا ادامه بدم. – احساس می کنم از اتاق عمل اومدم بیرون. با خنده اضافه کردم: تو خیلی منو لوس می کنی. من اصلا سرماخوردگیامو تحویل نمی گرفتم، چه برسه به این کارا... یه حلقه از موهای فرمو تو دستش گرفت و همینجور که باهاش بازی می کرد گفت: خب اشتباه می کردی. درضمن الان دیگه فرق می کنه. تو دیگه الان فقط مال خودت نیستی... باید بدونی یه نفر هست که همیشه و همه جا نگرانته. باید خیلی مواظب خودت باشی... در واقع الان بیشتر مال منی تا خودت. خندیدمو گفتم: دیگه چی؟ میثاق: جدی میگم. منم همینطور... الان نباید فقط به خودم فکر کنم. کوچکترین تصمیمیم که بخوام بگیرم باید با تو در میون بذارم. درسته؟ - درسته. حالا که اینطوره بگو ببینم اصلا درس می خونی؟ منظورم زبان تخصصیته. میثاق: حرفو عوض کردیا... ولی باشه میگم... نـــه بـــابـــا... کلاشو یکی درمیون میرم... هیچیم نخوندم. – میثااااق میثاق: جــــانم؟ - نچ... میثاق... میثاق: جون میثا
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 97- رمان حلقه ی عشقم , رمان ...... رمان ...... رمان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان ایرانی و عاشقانه حلقه ی عشقم | بامزی کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان مخصوص موبایل حلقه ی عشقم | بامزی کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمــــــان زیبــا , عاشقان رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/23 تاریخ
کد :53340

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا