تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان حلقه ی عشقم (فصل هشتم)


ظهر بعد از اینکه مامانو تا فرودگاه بدرقه کردیم اومدیم خونه و من تصمیم گرفتم برای شام لازانیا درست کنم.
این غذارو همه دوست داشتن. منم خوب بلد بودم درستش کنم. دلم خیلی برای تیام تنگ شده بود. مشخص بود که تیامم همین حسو داره چون تمام مدت تو آشپزخونه بود و سعی داشت به من کمک کنه. با صدای آرتان که می گفت میثاق اومده از آشپزخونه بیرون اومدم. از قبل به مامان گفته بودم که قراره میثاق بیاد خونمون. بهش گفته بودم بذار تیامو ببرم خونه ی هما ولی در جوابم گفته بود بهتره تیامم آبله مرغونشو بگیره. همراه تیام از آشپزخونه بیرون رفتیم. میثاق در حال خوش و بش با آقاجون و آرتان بود. با صدای بلند سلام کردم. روشو از آقاجون گرفت و با مهربونی لبخند زد. میثاق: سلام عزیزم. خوبی؟ - مرسی... ولی من باید اینو از تو بپرسم. خب می موندی خونه استراحت می کردی. میثاق: خوبم بابا... شما بیخودی بزرگش می کنید. و خطاب به تیام گفت: تیام خشگل من چطوره؟تیام اما همین طور ساکت، نظاره گر میثاق بود. بالاخره گفت: عمو هرکول صورتت چی شده؟ میثاق انگار که تازه یادش اومده باشه ضربه ای به پیشونیش زد و گفت: ای وای نباید میومدم. اصلا حواسم به تیام نبود. چــ ... حرفشو قطع کردمو گفتم: نمی خواد نگران باشی... صبح به مامان گفتم... گفت که اشکال نداره تیامم آبله مرغون بگیره. میثاق با ناراحتی گفت: خب حالا چیکار کنم؟ می تونم بغلش کنم؟ چشامو روی هم گذاشتم و گفتم: آره بابا... راحت باش... میثاق دستاشو از هم باز کرد و رو به تیام گفت: پس بدو بیا بغل عمو هرکول... تیامم با خوشحالی به سمت میثاق رفت. میثاقم در همون حال با لحنی بچگونه علت دونه زدن صورتشو برای تیام گفت. حتی اینم گفت که ممکنه اونم بگیره. شام خوشمزه ای که درست کرده بودمو در کنار هم خوردیم. میثاق کلی از دستپختم تعریف کرد که باعث شد حسابی کیفور بشم. ظرفا رو که شستم با یه دیس میوه برگشتم تو هال. ماشاالله همه تنبل بودن. مجبور شدم خودم میوه ها رو براشون پوست بگیرم. همین طور که مشغول قاچ کردن پرتقالا بودم به صحبتای میثاقم گوش می دادم. داشت با آرتان در مورد کار صحبت می کرد. خیلی لذت می بردم که مثل یه برادر بزرگتر آرتانو راهنمایی می کنه. صحبتاشم کوچکترین شباهتی به نصیحت نداشت. در واقع اول از خودش و تجربیاتش براش گفت. بعدم بهش پیشنهاد داد آخر هفته ها یه سر به باشگاه میثاق بزنه. اینطوری آرتان می تونست علاوه بر کار کردن به سلامتیشم اهمیت بده. یه پرتقالو پر پر کردم و جلوی تیام، که با کنجکاوی مشغول گوش دادن به صحبتای میثاق بود، گذاشتم - بخور عزیزم. تیام با صدای آرومی گفت: آجی، عمو هرکول چیکارس؟ قطعا اگر می گفتم رشتش انیمیشنه تیام دوباره می پرسید انیمیشن یعنی چی؟ برای همین گفتم: کارتون می سازه. تیام با ذوق دستاشو به هم کوبید و گفت: آخجون. میثاق با تعجب برگشت سمتمونو گفت: چی شد؟ شونه هامو به معنی "نمی دونم" بالا انداختم. خود تیام گفت: عمو؟ میثاق: جون عمو؟ تیام: میشه من تو کارتونت باشم؟ میثاق با تعجب نگاش کرد. من که تازه متوجه منظور تیام شده بودم با صدای بلند خندیدم. منتظر بودن تا من براشون توضیح بدم. همین طور که می خندیدم گفتم: الان تیام از من پرسید تو چیکاره ای، منم گفتم کارتون می سازی. حالا می خواد تو کارتونت باشه. میثاق لپ تیامو کشید و با لبخند گفت: ای به چشم شیطون خانوم. تیام که راضی به نظر می رسید گفت: پس موفی ام باشه. میثاق خندید و گفت: چــشــم... یه کارتون می سازم که هم تیام خانوم توش باشه هم موفی خانوم. باقی شبمون به شوخی و خنده گذشت. نگاهی به ساعت انداختم. یه ربع به یک بود. ظرفارو جمع کردمو بردم آشپزخونه. تصمیم گرفتم صبح بشورمشون. از همون دری که به راهرو باز می شد رفتم سمت اتاق آرتان. از تو کمد دیواری رختخواب آقاجونو برداشتمو با خودم اوردم تو هال. میثاق بلند شد ازم بگیرتش که گفتم: بشین... بشین... خودم اوردم و با یه حرکت انداختمشون وسط هال. اومدم جلو دست تیامو بگیرم ببرم تو اتاق که آقاجون گفت: منو دختر خشگلم امشب می خوایم تو هال بخوابیم. مگه نه بابا؟ تیام با ذوق گفت: آره من می خوام پیش بابایی بخوابم. آقاجون رو به من ادامه داد: تو و میثاق جان تو اتاق بخوابید. من و تیامم اینجا. با خجالت گفتم: نه آقاجون... نمی خواد... تیامو می برم تو اتاق. برای تصدیق حرفام رو به میثاق که داشت با لبخند نگام می کرد سری به نشونه ی "مگه نه" تکون دادم. آقاجون بلند شد و در حالی که به سمت حیاط می رفت گفت: برید بابا... من برم چراغای حیاطو خاموش کنم. میثاق فوری بلند شد و گفت: شما بشینید آقاجون... من میرم. همین که میثاق رفت بیرون رو به آقاجون گفتم: آقاجون لازم نیستااا... لبخند مهربونی زد و گفت: برو... انقدرم رو حرف من حرف نزن. – چشم. بعد از اینکه بالش و پتوی تیامو براش بردم برگشتم تو اتاق. داشتم موهامو شونه می زدم که میثاق با زدن ضربه ای به در وارد شد... لبخندی بهش زدم. اومد نشست روی تخت. برسمو ازم گرفت و خودش مشغول شونه زدن موهام شد. تموم که شد گفتم: برم از تو اتاق آرتان رختخواب بیارم. بوسه ای به موهام زد و گفت: نمی خواد... من تشک نمی خوام. همین بالش و ملافه کافیه.... توام که... جات اینجاس و با دست به سینش اشاره کرد. با لبخند گفتم: نه... تو بدنت دونه زده اینطوری اذیت میشی. یه بالش قلبی دارم، روی اون می خوابم و خم شدم و از زیر تخت کشیدمش بیرون. – ایناهاش... سری به نشونه ی "باشه" تکون داد و با برداشتن بالش و ملافم از روی تخت، روی زمین دراز کشید. چراغو خاموش کردمو به پهلو کنارش دراز کشیدم. دست چپمو گرفت و گذاشت رو سینش. عادت داشت با انگشتای دستم به خصوص حلقم بازی کنه. زمزمه وار گفت: احساس می کنم لاغر شدی... با هیجان گفتم: واقعا؟... میثاق:اوهوم... – فکر کنم اثرات کوه باشه... میثاق: اوهوم...– اگه می دونستم انقدر تاثیر داره زودتر از اینا می رفتم. میثاق: اوهوم... نگاش کردمو گفتم: کوفت... چرا هی میگی اوهوم؟ دستمو بالا اورد و روشو بوسید. میثاق: ناراحت میشی اگه بگم من همونی که بودیو بیشتر دوست داشتم؟ - آدم نمی دونه به کدوم ساز شما برقصه... خوبه خودت پیشنهاد کو و دادیا... میثاق: آره... اونو به خواست خودت گفتم. نمی گم کوه بده. اتفاقا خیلیم خوبه. ولی دوست ندارم برای لاغر شدن خودتو بکشی... – من واسه لاغر شدن خودکشی نکردم. خودت که شاهدی همون هفته ای دو بارو با هم می ریم. میثاق: ولی لاغر شدی... – نمی دونم خودم که زیاد دقت نکرده بودم. حالا بیخیال... میگم دیگه کم کم باید بیفتیم دنبال کارای عروسیا... نظرت چیه از فردا بگردیم دنبال خونه؟ میثاق: آره... اتفاقا می خواستم بهت بگم. حالا نه از فردا ولی از این هفته خوبه. – آره راست میگی... صبر کنیم حال توام بهتر شه. میثاق: اوهوم... – نچ... باز گفت اوهوم... اصلا بگیر بخواب... شب بخیر... و چشامو بستم. خم شد و گونمو بوسید. بعدم با صدای خندون و البته آرومی گفت: شب توام بخیر تابانم. خوب بخوابی... *****صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم. سریع رفتم تو هال و جواب دادم. – الو سلام مامان... خوبی؟ با خوشحالی گفت: سلام عزیزم. تو خوبی؟ آقاجونت، آرتان، تیام، همه خوبن؟ -آره مامان همه خوبن. مهدی اینا چطورن؟ بچه به دنیا اومد؟ با ذوق گفت: آره قربونش برم. برای همین زنگ زدم. مهدی... هیجان زده بین حرفش پریدمو گفتم: دختره یا پسر؟ مامان: دختره... الهی عمش قربونش بره... مهدی می گفت اگه دختر باشه اسمشو میذارن سوگل... – آخی... گوشیو میدی بهشون تبریک بگم؟ مامان: بچه دم صبح به دنیا اومده. من خونه بودم. مهدی الان زنگ زد و گفت. حالا قراره بیاد دنبالم. خودت بعدا زنگ بزن تبریک بگو.– باشه... زنگ میزنم. مامان: خب کاری نداری؟ - نه... مرسی زنگ زدی... اول صبحی خبر خوبی بود. مامان: پس من برم حاضر شم... مواظب تیام باش... غذای بیرون نخورینااا... – مامان... دیروز کلی سفارش کردی... چشم... حواسم هست... و با شیطنت اضافه کردم: برای آقاجون سفارشی نداری؟ ماچی... بوسی... چیزی... خندید و گفت: برو دختره ی پررو... پس حواست باشه... با خنده گفتم: چشم... سلام برسون... مامان: سلامت باشی... خداحافظ... – خداحافظ... گوشیمو گذاشتم رو تلویزیون. (آخی دیگه مهدی رسما بابا شد...) از وقتی ساناز حامله شده بود هممون تو کف بودیم ببینیم بچشون دختره یا پسر... ساناز می گفت دوست داره موقع زایمانش از جنسیت بچه خبردار بشه برای همین سونو گرافی نرفته بود. – چه اسم قشنگی... سوگل... آقاجون: اسم کی؟ برگشتم و گفتم: وای آقاجون... ترسیدم... سلام... آقاجون: سلام بابا... چرا با خودت حرف میزنی؟ اسم کی قشنگه؟ ترسمو فراموش کردمو با هیجان گفتم: مامان زنگ زد. گفت بچه ی مهدی به دنیا اومده. دختره... اسمشم گذاشتن سوگل... آقاجون با لبخند گفت: به سلامتی... مبارکشون باشه... یادم بیار بهشون زنگ بزنم. – چشم... اتفاقا خودمم می خوام بهشون تبریک بگم. آقاجون: سوگلو ول کن... بیا ببین تیام چشه؟ - تیام؟!... و با زدن ضربه ای روی صورتم گفتم: ای وای فکر کنم تیامم آبله مرغون گرفت... – بیا بشین... چیزی نمی خوریم... زهره با صدای بلندش از تو آشپزخونه داد زد: کاری نمی کنم که... اومدم. بعدم تو از طرف خودت حرف بزن. مطمئنم تیام عاشق خوراکیاییه که الان می خوام براش بیارم. و به محض تموم شدن جملش با یه سینی پر از تنقلات ظاهر شد. – اووففف چه خبره؟ خندید و گفت: کم خودتو تحویل بگیر. واسه خودمو تیام اوردم. و رو به تیام ادامه داد: خاله تو که دوست داری مگه نه؟ تیام با ذوق جواب داد: بله خاله و خم شد و یه مشت چیپس از توی ظرف برداشت. زهره: خاله قربونت بره. عزیزم برو تو اون اتاق بازی کن. پر از عروسکه. بین حرفش پریدمو گفتم: آخی... سیسمونی خریدی؟ خندید و گفت: من هنوز نگرفتم. ولی مامان و مامان افشین هر بار که میان پیشم یه عروسکی، اسباب بازی، چیزی با خودشون میارن. دوباره رو به تیام گفت: برو خاله... وایسا برات خوراکیم بذارم. و یه بشقاب برداشت و پر از خوراکیش کرد. بشقابو داد دست تیامو گفت: بیا عزیزم. همون اتاقس و با دست اتاق انتهایی سالن و نشون داد. همینطور که به رفتن تیام نگاه می کرد گفت: راستی تیام از میثاق آبله مرغون نگرفت؟ - خوشبختانه یا متاسفانه نه، نگرفت... البته فردای همون روزی که میثاق خونمون بود تیام مریض شد. خودمون فکر کردیم گرفته ولی وقتی بردیمش دکتر گفت نگرفته. یه سرما خوردگی ساده بود. حالا مامان میگه اشکال نداره. بعدا تو مدرسه می گیره. زهره: آره بابا... می گیره. نمی خواد نگران باشین. به دنبال این حرفش یه بشقاب دیگه برداشت و پرش کرد. – زهره من اینقدر نمی خورم. با خنده گفت: باز که خودتو تحویل گرفتی! این واسه خودمه. لبامو جمع کردمو گفتم: داداش ضیا ضایع شد... مسخره... فکر کردم واسه منه. غش غش خندید و گفت: من که با تو تعارف ندارم. خودت بردار. و یه پفک گذاشت دهنش... – نخور اینارو. خوبه حامله ای. زهره: ویاره دیگه... چه میشه کرد. ول کن اینارو بگو ببینم... چه خبر؟ خونه گرفتین؟ با ذوق گفتم: اوهوم... یه خونه ی... با صدای زنگ گوشیم حرفمو قطع کردم و جواب دادم: سلام میثاق... خوبی؟ میثاق: سلام عزیز دلم. من خوبم. تو چطوری؟ - منم خوبم. میثاق: کجایی؟ - پیش زهرم... میثاق: سلام برسون. به زهره نگاه کردمو گفتم: اونم سلام میرسونه. زهره با تعجب نگام کرد که باعث شد چش غره ای براش برم. میثاق: تابان جان... – جانم؟ مکثی کرد و گفت: قربون جان گفتنت. زنگ زدم بگم با اون رفیقم صحبت کردم. قرار شد ویلاشو برای عروسی بهمون قرض بده. با خوشحالی گفتم: راست میگی؟ میثاق: آره عزیزم. درست شد. – ایول... چقدر خوب... الان شمالی؟ میثاق: آره... البته می خوام راه بیفتم. – باشه پس از طرف منم از دوستت تشکر کن. در ضمن با احتیاط بیایا... وقتیم رسیدی بهم زنگ بزن. نگران میشم. سرخوش خندید و گفت: قربون نگرانیت بشم من. چشم اروم میام. زنگم می زنم. عصر می بینمت. کاری نداری؟ - نه... قربونت. میثاق: مواظب خودت باش. – توام همینطور. خداحافظ... میثاق: خداحافظ عزیزم. با لبخند گوشیو قطع کردم. زهره: چی شد؟ چی بهت می گفت که انقدر ذوق کردی؟ با خوشحالی جواب دادم: عروسیمون افتاد شمال... ویلای دوست میثاق. زهره: آره؟ - اوهوم... زهره: چه خوب... دیگه نمی خواد تالارم بگیرید. – از اولشم نمی خواستیم تالار بگیریم. می خواستیم یه خونه ی تر و تمیز اجاره کنیم. حالا که دیگه چه بهتر. باحال ترم هست. زهره: آره خیلی خوبه. یه سفر شمالم میفتیم. – بیمزه... زهره: راست می گم دیگه خب... راستی واسه ی مهموناتون سخت نیست که تا شمال بیان؟ - نه... اتفاقا تو خونواده هامونم مطرحش کردیم. همه استقبال کردن. حالا میثاق میگه واسه احتیاط بیشتر همه رو تو یه ساعت راهی کنیم. این طوری همه با همن، با همم می رسن. شما که مشکلی ندارید؟ زهره: نـــه... تو جنوبم عروسی می گرفتی من میومدم. ولی حالا خودمونیم بمیرید با این پیشنهادتون. – چـــرا؟ زهره: این که تو شمال باشه خوبه ولی ریسکش بالاس. – اِ!!!... اینجوری نگو ته دلم خالی میشه. زهره: نه بابا شوخی می کنم. ایشالا که همه به سلامت میرن و بر می گردن. حالا بیخیال... داشتی از خونتون می گفتی. تعریف کن. اخمامو باز کردمو گفتم: آره داشتم می گفتم. یه خونه ی نقلی نقلی گرفتیم. تقریبا پنجاه متره. زهره: پنجاه متر؟ - آره بابا... بسمونه. دو نفریم دیگه... همینم با کلی مکافات پیدا کردیم. زهره: چه شکلی هست؟ با هیجان شروع به تعریف کردم. - طبقه ی دوم یه آپارتمان چهار طبقس. از در که میری داخل یه راهروی کوچولو رو می بینی که سمت چپش به آشپزخونه راه داره. بعد راهرو یه هال حول و حوش پونزده متریه. دوباره سمت راست هال یه راهروئه که یه طرفش اتاق خوابه یه طرفشم سرویس و حمومه. همین... یه خوابه و نقلیه. زهره: اینطور که گفتی باید قشنگ باشه. – آره خودم که خیلی دوسش دارم. اجارش یکم زیاده ولی خوبه. می دونی اینم داستان داره. اول هر چی می گشتیم چیزی پیدا نمی کردیم. یا پول پیششون زیاد بود یا اجارشون. دیگه داشتیم می رفتیم کرج دنبال خونه بگردیم که خداروشکر این پیدا شد... زهره: خب خداروشکر... خریداتو کردی؟ - وسایل خونه؟ زهره: هم اونا هم لباس عروس و این چیزا... – وسایل خونه رو مختصر گرفتیم. با میثاق رفتیم گرفتیم. بابای میثاقم یخچال فریزر و تلویزیونو لباسشوییو بهمون کادو داد. زهره: چه خسیس... اون که لوازم خونگی داره. – همینارو هم به زور قبول کردیم. بعدم بیچاره خسیس نیست. اتفاقا خیلی دست و دلبازه. زهره: خبه توام. پدر شوهر ذلیل... لباس عروسو چیکار کردی؟ - اونم دیدیم. فقط مونده کرایش کنیم. می دونی این عروسی زیاد به ما فشار نمیاره. زهره: چطور؟ - خب به خاطر اینکه زیاد تو خرج نیفتادیم. میثاق دوستای زیادی داره. جالب اینکه هر کدومم یه شغلی دارن. مثلا یکیشون آتلیه عکاسی، فیلم برداری داره. اون یکی تو کار چاپ کارت عروسیه. همین دوستاش قراره برای ما نصف قیمت کار کنن. بقیشم زیاد خرج آنچنانی نداره. خب اینا خیلی کمکمون می کنه دیگه. زهره: آره خیلی... حسابی شانس اوردیا... با ناز گفتم: خب دیگه... زهره: اُه اُه... ندید بدید. یادته چقدر بهم می گفتی ندید بدید؟ حالا سر خودت اومد. میگن تا برای خودت پیش نیاد نمی تونی قضاوت کنی همینه ها... خندیدمو گفتم: کوفت... تو پرسیدی منم جواب دادم. زهره: شوخی کردم. حالا چرا انقدر لاغر شدی؟ - بابا لاغر نشدم... هی همه میگن لاغر شدی. زهره: خودت که نمی فهمی. من که چند هفتس ندیدمت می فهمم. – آخه میثاقم میگه. با شیطنت گفت:اون که آره...قضیش جداست. بس که یه سره تو بغلشی بایدم بفهمه. با خجالت گفتم: اِ... لوس نشو... زهره: چه واسه من سرخ و سفید میشه. برو خودتو رنگ کن. و با صدای بلند خندید. – مرض... آروم بخند... کر شدم. زهره: ولی دور از شوخی لاغر شدی. واسه عروسی رژیم گرفتی؟ - نه بابا... رژیم چیه؟ چند ساله هی میگم از شنبه رژیم می گیرم. هنوز این شنبه نیومده. زهره: پس از استرسه.– استرس چی؟ با شیطنت گفت: استرس دیگه... – مگه مثل توام؟ یادته روز عروسیت نزدیک بود خودتو خیس کنی؟ خندید و گفت: بی ادب جلوی بچه حرف بد نزن. یاد می گیره. – تیام تو اتاقه صدای مارو نمی شنوه. زهره: تیامو نمی گم که. نی نی مامانو می گم. – خبه توام. همچین میگه بچه یاد می گیره هر کی ندونه فکر می کنه چند سالشه... دستی به شکمش زد و گفت: مامان قربونش بره. و با ذوق ادامه داد: بچم انقدر آرومه... چی بشه یه تکونی بخوره. از این نظر به باباش رفته. ولی در کل دوست دارم به خودم بره. با خنده گفتم: قربونت... شکل تو بشه فقط صداش به تو نره که فاجعه میشه. یه سیب به سمتم پرتاب کرد و گفت: می کشمت. باز به صدای من گیر دادی؟سیب و رو هوا گرفتمو گفتم: به صدات گیر ندم به چیت گیر بدم؟ و هر دو با صدای بلند خندیدیم...شکوه خانوم آیینه رو جلوم گرفت و گفت: چطوره؟ می پسندی؟ به تصویر خودم تو آیینه نگاه کردم. خوب شده بودم. حداقل خودم که خوشم اومده بود. موهامو اتو کشیده بود و موج دار دورم ریخته بود. البته یکم از موهامو جمع کرده بود ولی قسمت اعظمش روی شونه هام بود. خودم موهای فرمو بیشتر دوست داشتم ولی این مدلیم بهم میومد. قبلش به شکوه خانوم گفته بودم که اگه موهام دورم باشه گرمم میشه ولی معتقد بود که این مدل بیشتر از شینیون بهم میاد. "شکوه خانوم یکی از آرایشگران ماهر، تو نوشهر بود. یاسمن، همسر دوست میثاق، همونی که ویلاشونو ازشون گرفته بودیم، بهم معرفیش کرده بود. می گفت کارش حرف نداره و خودشم همیشه همینجا میاد." دستی به موهام کشیدم. با نگاه کردن به آرایش محوی که روی صورتم خودنمایی می کرد به لباسم رسیدم. لباسمم یه دکلته ی ساده بود که البته دو تا آستین کوناه حریر هم بهش وصل بود و به صورت کج روی بازوهام میفتاد. در واقع به خاطر همین دو تا آستین این لباسو انتخاب کرده بودم. دل از آیینه کندمو با خوشحالی گفتم: خیلی خوب شدم شکوه خانوم. خسته نباشید. شکوه خانوم: قربونت برم عزیزم. کاری نکردم. دوباره با ذوق به خودم نگاه کردم. با صدای زهره رو از آیینه گرفتم. زهره: تابان به خدا ماه شدی. تا حالا با موهای صاف ندیده بودمت. – مرسی... اتفاقا خودمم خوشم اومده فقط می ترسم گرمم بشه. زهره: نه بابا... بیا بریم. الان شوشوت میاد دنبالت. انگار که تازه یادم افتاده باشه زهره هم تغییر کرده گفتم: زهره توام خیلی خشگل شدیا... فندقی خیلی به صورتت میاد. با لذت نگاهی به خودش تو آییه انداخت و گفت: سفارش افشینه. گفت حتما موهامو فندقی کنم. – واااا!؟... زهره: والا... حالا خودت به مرور می فهمی. یکم مکث کرد و گفت: بریم... انگار میثاق اومد. صداش میاد. نمی دونم چرا حالا که قرار بود میثاق منو ببینه استرس گرفته بودم. زهره درو باز کرد و تقریبا هلم داد بیرون. – زهره چیکار می کنی؟ نزدیک بود بیفتم. زهره: برو دیگه دلش آب شد. لبخندی زدمو رفتم تو راهرو... میثاق خوش تیپ تر از همیشه بیرون وایساده بود. چقدر لباس دامادی بهش میومد. لباسشو با سلیقه ی جفتمون انتخاب کرده بودیم. کلهم سفید بود... از کت و شلوار و پیراهنش گرفته تا کفش و کرواتش... همه و همه سفید بود. به قول خودش حسابی با هم ست کرده بودیم. فقط رنگ موهامون در تضاد با رنگ لباسمون بود. میثاق که تا اون لحظه ساکت منو نگاه می کرد، لب از لب باز کرد و به شوخی گفت: ببخشید فکر کنم اشتباه اومدم. شما خانوم منو ندیدید؟ با صدای بلند خندیدم. همینطور که داشت می خندید گفت: نه... انگار درست اومدم. خنده ها که همون خنده هاست و با قدمی که برداشت دقیقا رو به روی من قرار گرفت. لبخند روی لبش محو شد و زل زد تو چشام. به خوبی می تونستم بی قراری و تو چشاش ببینم. سرمو انداختم پایین ولی به ثانیه نکشید که محکم بغلم کرد. سرشو خم کرد و گذاشت روی شونم. منم دستامو دورش حلقه کردمو ساکت باقی موندم. چند دقیقه ای تو همین حالت بودیم. با بوسه ای که روی گردنم گذاشت کمی ازم فاصله گرفت. همینطور که تو چشام نگاه می کرد و با انگشت شستش موهایی که به صورت کج روی صورتم ریخته شده بود و نوازش می کرد، زمزمه وار گفت: باورت میشه گاهی وقتا فکر می کردم هیچ وقت نمی تونم این روزو ببینم؟ اخم کردمو انگشت سبابمو روی لبش گذاشتم. – دوست ندارم از این حرفا بزنیم. بوسه ی کوچیکی روی انگشتم زد و دوباره بغلم کرد و این بار گونمو بوسید. با صدای خانومی که می گفت" آقا میثاق لطفا دسته گل تابان جونو بدید" با تعجب خودمو از بغل میثاق بیرون کشیدم و سرمو چرخوندم. بنفشه، خواهر دوست میثاق بود. برای فیلم برداری اومده بودن. با خجالت بهش سلام کردمو گفتم: ببخشید من اصلا متوجه شما نشدم. و رو به میثاق گفتم: پس چرا چیزی بهم نگفتی؟میثاق که انگار به خودش مسلط تر شده بود، رو به بنفشه با لبخند گفت: خودمم یادم رفته بود. ببخشید. بنفشه با خنده جواب داد: خواهش می کنم. اتفاقا طبیعی تر شد. اگه دسته گل عروس و بدید می ریم. میثاق نگاهی به دور و برش انداخت و دسته گل و از روی کنسولی در همون نزدیکی برداشت. سرخوش گفت: یادم رفته بود کجا گذاشتمش. خندیدمو دسته گل و گرفتم. با راهنماییای بنفشه که میثاق دستشو طوری بگیره تا من بتونم دستمو دور بازوش حلقه کنم همراه هم از آرایشگاه بیرون اومدیم. ماشین عروسمون سوزوکی سفید میثم بود. به میثاق گفته بودم که برام فرقی نمی کنه اگه پراید خودشو گل بزنه ولی قبول نکرد و گفت: عروسی یه شبه دیگه... این وسط همه ماشیناشونو به ما پیشنهاد کردن. از میثم و فرزین گرفته تا مهدی دایی خودم. ولی من ترجیح دادم ماشین میثم و بگیریم. چون با نگین نسبت به یکتا و ساناز خیلی راحت تر بود. با اینکه بنفشه و میلاد فیلم بردارامون تا نوشهر همراهمون اومده بودن ولی برای گرفتن یه سری عکسایی که باید با لباس عروس می گرفتیم می بایست با یه آتلیه ی دیگه هم هماهنگ می کردیم. سوار شدیمو رفتیم آتلیه. کلی عکسای خشگل با ژستای مختلف گرفتیم. چند تاشونم دادیم بزرگ کنن تا توی اتاق خوابمون نصب کنیم. به خواست میثاق یکی از عکسامونم که به نظرم فوق العاده قشنگ بود و انتخاب کردیم تا بزننش روی شاسی و به عنوان یادگاری بدیم به مهمونامون. تو این عکس میثاق از پشت بغلم کرده بود. دستاش دور کمرم بود و منم دستامو همراه دسته گل روی دستاش گذاشته بودم و هر دو با لبخند به لنز دوربین نگاه می کردیم. دیگه کم کم داشت دیر می شد. با کمک میثاق سوار ماشین شدمو به سمت ویلا حرکت کردیم...نزدیک ویلا که شدیم میثاق با زدن چند بوق پشت سر هم اعلام وجود کرد و داخل شد. چون قبلش خبر داده بودیم که نزدیکیم همه تو حیاط منتظرمون بودن. ماشینو نگه داشت و خودش به سرعت پیاده شد. رو به همه با صدای بلند گفت: سلام... پس چرا دست نمی زنید؟ با این حرفش همه خندیدن و انگار که تازه یادشون افتاده باشه شروع کردن به دست زدن. میثاق در سمت منو باز کرد و با گرفتن دستم کمکم کرد پیاده شم. با پیاده شدن من صدای جیغ و سوت بیشتر به گوش رسید. خودم که حسابی هیجان زده شده بودم. مراسم تشریفاتی سلام و احوالپرس رو به خواست فیلم بردارا انجام دادیم و رفتیم داخل و تو جایگاهمون نشستیم. جایگاه عروس و داماد دو تا
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 97- رمان حلقه ی عشقم , رمان ...... رمان ...... رمان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان ایرانی و عاشقانه حلقه ی عشقم | بامزی کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان مخصوص موبایل حلقه ی عشقم | بامزی کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمــــــان زیبــا , عاشقان رمان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/23 تاریخ
کد :53339

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا