تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان حلقه ی عشقم (فصل نهم)


صبح همراه میثاق از خواب بیدار شدم. اصرار داشت بخوابم ولی قبول نکردم. می دونستم تنهایی صبحونه خوردن بهش نمی چسبه...
وسایل صبحونه رو چیدم رو میز و میثاقو صدا کردم... – میثاق... میثاق جان بیا صبحونه... حاضر و آماده از اتاق بیرون اومد... با لذت نگاش کردمو گفتم: خوشتیپ کردیا آقا میثاق... با خنده گفت: کاری بود که از دستم بر میومد... یه شلوار جین مشکی با تیشرت آستین بلند سفید پوشیده بود. طبق معمولم آستیناشو تا روی ساعد بالا زده بود. با لبخند گفتم: بیا صبحونه حاضره... اومد سمتمو و بعد از بوسیدن گونم گفت: فدای دستایی بشم که این میزو چیده... باور کن راضی نبودم بیدار شی... – من که با تو تعارف ندارم. خودم دوست داشتم بیدار شم، با هم صبحونه بخوریم. فوری نشست پشت میز و گفت: پس چه صبحونه ای بشه این صبحونه... صندلی کنار دستشو اشغال کردمو مشغول خوردن شدیم. به محض اینکه میثاق از خونه بیرون رفت، لباس پوشیدمو حاضر شدم. می خواستم برم دکتر. این دردا کلافم کرده بود. حتی تو ماه عسلم ازشون بی بهره نبودم. این چند روزه هم که نشونه های دیگه ای دیده بودم و حسابی نگرانم کرده بود. تقریبا نیم ساعت بعد از رفتن میثاق زنگ زدم آژانس و خودم از خونه خارج شدم. هوا خیلی گرم بود... انگار که از آسمون آتیش می بارید... – خوب شد آژانس گرفتما. تو این گرما اصلا حوصله ی تاکسی و اتوبوسو ندارم... آدرس مطب دکتریو که قبلا تعریفشو شنیده بودم به راننده ی آژانس دادمو منتظر شدم برسیم. یک ساعت بعد راننده جلوی مطب نگه داشت. تشکر کردمو بعد از پرداخت کرایه پیاده شدم. پله هارو دونه دونه رفتم بالا... در مطب باز بود... داخل شدم... میز منشی دقیقا رو بروی در ورودی بود. نگاهی به دور و برم انداختم. تقریبا پنج، شیش نفر توی نوبت بودن. رفتم جلوی میز منشی و گفتم: سلام خانوم. صبحتون بخیر. می تونم دکترو ببینم؟ منشی: وقت قبلی داشتین؟ - نه متاسفانه. منشی: معذرت می خوام. ولی نمی تونم بفرستمتون داخل. فوری گفتم: ایرادی نداره. من منتظر می مونم بین مریضا برم. اگه این لطفو کنیم ممنون میشم. با خوشرویی گفت: بسیار خب... بفرمایید بشینید. تشکر کردمو روی اولین صندلی که دیدم نشستم و با مجله ای که از روی میز برداشته بودم خودمو سرگرم کردم. تقریبا یک ساعت از اومدنم گذشته بود که خانوم منشی خطاب به من گفت: خانوم شما می تونید برید داخل. با خوشحالی بلند شدمو بعد از تشکر از منشی در اتاق دکترو زدمو داخل شدم. سلام کردم. دکتر که یه خانوم تقریبا مسن بود سلاممو با خوشرویی جواب داد. دکتر: عزیزم مشکلت چیه؟ - راستش خانوم دکتر چند وقتیه که دل درد و پهلو درد امونمو بریده. البته پهلوهام بیشتر درد می گیره. تازگیام فاصله ی دردا کمتر شده. دکتر: از کی این دردا شروع شده؟ با یادآوری اولین دردم که دقیقا همون روزی بود که تو شرکت حالم بد شده بود و سر دکتر رفتن با میثاق دعوا کرده بودم گفتم: تقریبا زمستون پارسال... با تعجب گفت: تو این مدت دکتر نرفتی؟ - نه... چون اون موقع فکر می کردم به خاطر خوردن غذای شب گذشته دل درد گرفتم. ولی الان متوجه شدم که این درد همون درده. البته تازگیا دردام زیاد شده. سری تکون داد و گفت: دراز بکش عزیزم تا بیام. بلند شدمو به سمت تخت گوشه ی اتاق رفتم. دکمه های مانتومو باز کردمو دراز کشیدم. چند دقیقه بعد دکتر دستکش به دست، همراه گوشی معاینش اومد پیشم. چند بار دستشو روی شکمو پهلوهام به حرکت دراورد. هر بارم می پرسید درد می کنه؟ وقتی می گفتم نه... با فشار آرومی که بهشون وارد می کرد چشامو جمع می کردمو می گفتم: آخ... دکتر: بلند شو عزیزم... دکمه های مانتومو بستمو رفتم نشستم روی صندلی... دکتر: اسمت چیه عزیزم؟ - تابان... تابان صدری... لبخندی زد و گفت: تابان جان ازدواج کردی؟ ناخودآگاه لبخندی روی لبم اومد. – بله... یه هفته ای میشه... با خوشحالی گفت: مبارکت باشه گلم... خب عزیزم من چند تا آزمایش واست می نویسم انجام بده جوابشو تو این یکی دو روزه برام بیار. الان نمی تونم نظر دقیقی بدم. فقط بگو ببینم سابقه ی کلیه درد که نداشتی... نه؟ با تعجب گفتم: کلیه؟... نه... دکتر: باشه عزیزم. یادت باشه حتما آزمایشاتو انجام بدی. – چشم... بلند شدمو گفتم: می تونم برم؟ به احترامم ایستاد و گفت: البته... پس منتظرت می مونم. به منشی بگو یه وقت بهت بده. – حتما... ممنون... با اجازتون... خداحافظ... دکتر: به سلامت عزیزم. همراه نسخه ی دکتر از اتاق خارج شدم. بعد از پرداخت حق ویزیت از خانوم منشی خداحافظی کردمو از مطب بیرون اومدم. بهتر دیدم آزمایشامم انجام بدم، بعد برم خونه. خوشبختانه همون حوالی یه آزمایشگاهم بود. بعد از انجام آزمایشام یکم خرید کردمو رفتم خونه. از طرفی درد پهلو، از طرفیم استرس جواب آزمایشات به خوبی تو صورتم دیده می شد. خودم متوجه می شدم چه برسه به میثاق. چند بار بهم گفت: می دونم تو یه چیزیت شده به من نمیگی... منم هر بار با لبخند جواب می دادم: ای بابا... باور کن چیزیم نیست. با این تلقینای تو واقعا یه چیزیم میشه ها... و بحث و تموم می کردم. *****مردمو زنده شدم تا اون دو روز گذشت... این بار هم بعد از رفتن میثاق، لباس پوشیدمو رفتم بیرون. اول رفتم جواب آزمایشمو گرفتم. حتی بازشم نکردم. هر چند که چیزیم ازش سر در نمیوردم. ولی با این حال دست نخورده بردم مطب دکتر. منشی منو شناخت. البته این دفعه وقت قبلبم داشتم. تقریبا پنج دقیقه نشستم تا اینکه منشی صدام زد و گفت: می تونم دکترو ببینم... منم با استرس داخل شدم... *****
پشت میزم تو شرکت نشستم... از صبح تا حالا هنوز نتونستم یه صفحه هم ترجمه کنم... ذهنم مشغوله... با اینکه سه روز از گرفتن جواب آزمایشم می گذره ولی هنوز چیزی از حرفای دکترو به میثاق نگفتم... هنوز خودم تو شوکم چطور به میثاق بگم؟... دکتر گفته بود تو این یکی دو روزه همراه میثاق برم پیشش... تصمیم داشتم امشب بهش بگم.... در واقع باید بهش می گفتم.... دردام روز به روز داشت بیشتر می شد... هر چند می دونستم به خاطر اینکه زودتر بهش نگفتم از دستم عصبانی میشه ولی باید بهش می گفتم... برای بار چندم تو امروز پهلوهام تیر کشید... باید داروهایی که دکتر تجویز کرده بود و می خوردم... کیفمو گذاشتم رو میز و زیپشو کشیدم... – اَه... لعنتی... یادم افتاد که امروز به خاطر ست کردن لباسام، کیف کرم رنگمو برداشته بودمو داروهامو تو کیف مشکیم جا گذاشته بودم. درمونده زمزمه کردم: حالا چیکار کنم؟ این درد منو می کشه... سعی کردم با کار کردن فراموشش کنم ولی مگه می شد؟ لحظه به لحظه داشت بدتر می شد. تصمیم گرفتم یه آبی به صورتم بزنم. از پشت میز بلند شدمو رفتم سمت در... هنوز کل اتاقو طی نکرده بودم که از شدت درد خم شدمو تقریبا روی زمین نشستم. با بلند شدن صدای آخم خانوم فنایی با عجله خودشو به من رسوند. با فریاد گفت: چی شد تابان جان؟ دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم. با گریه گفتم: خانوم فـنـایی... هول شد و گفت: جانم... چت شد آخه؟ دستتو بده کمکت کنم. با صدای ما تقریبا بقیه ی افراد شرکت اومدن تو اتاقم. فرزینم بینشون بود. با دیدن من روی زمین، اومد جلو و گفت: تابان خانوم چی شده؟ سرمو تو آغوش خانوم فنایی پنهان کرده بودم و چیزی نمی گفتم. فقط گریه می کردم. صدای فرزینو می شنیدم که با فریاد از کارمندا می خواست سریع برگردن سر کارشون... خودش اومد نزدیکمو گفت: تابان خانوم چت شده آخه؟ حالت خوب نیست؟ خانوم فنایی به جای من گفت: آقای کریمی زنگ بزنید به میثاق... تو اون لحظه خانوم فنایی حرف دل منو زده بود. واقعا بهش احتیاج داشتم. فرزین فوری اطاعت کرد و شماره ی میثاقو گرفت. فرزین: الو سلام میثاق... میثاق:... فرزین: آره خوبم. میثاق جان فوری خودتو برسون شرکت... میثاق:... فرزین: نه چیزی نشده... تو بیا می فهمی... میثاق:... فرزین: نگران نشو... حالش خوبه... میثاق:... فرزین: میثاق چرا هول کردی آخه؟ می گم بیا... منتظرتم... خداحافظ... و قطع کرد. خانوم فنایی اصرار می کرد از روی زمین بلند شم ولی من واقعا نمی تونستم. تازه دردم کم شده بود. می ترسیدم تکون بخورم. ده دقیقه هم نشد که سر و کله ی میثاق پیدا شد... از تو سالن با فریاد فرزینو صدا می زد. فرزین رفت بیرون و با میثاق برگشت. میثاق با دیدن من بهت زده دم در ایستاد. به خودش که اومد، با ناراحتی اومد سمتمو گفت: تابان... چی شده؟ و با احتیاط زیر بغلمو گرفت و بلندم کرد. موهایی که در اثر عرق کردن به پیشونیم چسبیده بود و زد بالا و با بی قراری پرسید: آخه چت شده؟ با بغض گفتم: میثاق... میثاق: جون دلم... چته؟ - حالم بده... با ملایمت بغلم کرد و گفت: چیزی نیست تابانم. الان میریم دکتر... به من تکیه کن تا بریم. کاری که گفته بود و انجام دادم. میثاق رو به فرزین و خانوم فنایی گفت: من تابانو میبرم بیمارستان. مرسی که کنارش بودین. فعلا... فرزین: می خوای من باهات بیام میثاق جان؟ میثاق: نه خودم هستم. فعلا خداحافظ... از ساختمون شرکت که بیرون اومدیم با کمک میثاق سوار ماشین شدم.برای اینکه راحت باشم، صندلیمم خوابوند و تا رسیدن به بیمارستان، مدام قربون صدقم رفت و بهم یادآوری کرد که پیشمه... کمی تحمل کنم تا برسیم. به محض اینکه به بیمارستان رسیدیم، میثاق پیاده شد و با باز کردن در سمت من کمکم کرد پیاده شم. زیر بغلمو گرفت و بردم سمت اورژانس. با تشخیص مسئول اورژانس به یکی از تختای همون قسمت راهنمایی شدم. میثاق نشست کنارمو دستمو گرفت. چند دقیقه ای طول کشید تا دکتر اورژانس اومد بالای سرم. دکتر که یه خانوم جوون بود رو به میثاق گفت: شما لطف کنید بیرون باشید... میثاق با خونسردی گفت: من همینجا هستم. دکتر با تعجب برگشت و گفت: آقای محترم میگم بیرون باشید. میثاق با پررویی جواب داد: خانوم محترم منم میگم جایی نمیرم. ایشون همسرمه. من باید کنارش باشم. دکتر که به نظرم اصلا انتظار چنین برخوردیو نداشت گفت: خب همسرتون باشن. این جز قوانینه. تا شما اینجا باشین من نمی تونم کاری انجام بدم. میثاق با عصبانیت گفت: این قوانین بیمارستانه یا قوانین من درآوردی شما؟ هان؟ و نشست کنارم. دکتر که از این همه پررویی میثاق جا خورده بود با عصبانیت گفت: نخیر این قوانین بیمارستانه. حالا که اینطوره منم خانومتونو معاینه نمی کنم. میثاق خواست دهن باز کنه حرفی بزنه، که با صدای دکتر مسنی که می گفت: اینجا چه خبره؟ ساکت شد.آقای دکتر رو به خانومی که تا همین الان داشت با میثاق بحث می کرد گفت: باز چه خبره خانوم اسحاقی؟ خانوم دکتر که حالا فهمیده بودم فامیلیش اسحاقیه، با مظلومیت ساختگی رو به آقای دکتر گفت: دکتر، این آقا از اینجا بیرون نمیرن تا من خانومشونو معاینه کنم. آقای دکتر: این همه داد و قال برای همینه؟ میثاق: آقای دکتر این حق منه که بخوام اینجا باشم. من باید از وضعیت خانومم باخبر باشم. آقای دکتر رو به خانوم اسحاقی گفت: شما بفرمایید... خودم معاینشون می کنم. خوبه که گاهی اوقات حال همراهان بیمارم درک کنید... خانوم اسحاقی: ولی دکتر... حرفشو قطع کرد و گفت: بفرمایید... من هستم... تا شما بخواید بحثتونو به سرانجام برسونید مریض تلف شده... حضور شوهر این خانوم اینجا هیچ موردی نداره و با مهربونی از من پرسید: مشکلت چیه دخترم؟ تمام مدت که میثاق با همون خانوم دکتر بحث می کرد من داشتم دعا می کردم که میثاق راضی بشه و بره بیرون. اصلا دوست نداشتم اینطوری از قضیه باخبر شه... رو به دکتر که با کنجکاوی نگام می کرد گفتم: پهلوهام درد می کنه. دکتر رو به میثاق گفت: با اجازه پسرم و دستشو روی پهلوهام کشید. دردم گرفت و گفتم: آخ آخ... دکتر: کلیه هات؟ درسته؟ با خجالت نگاهی به میثاق انداختمو زیر لب گفتم: بله... دکتر: دارو مصرف می کنی یا.... حرفشو قطع کردمو گفتم: بله دارو مصرف می کنم. امروز داروهامو جا گذاشته بودم که اینطوری شدم. دیگه روم نمی شد به میثاق نگاه کنم. با سر بزیری به حرفای دکتر گوش می دادم. دکتر: باشه دخترم... میگم یه مسکن بهت بزنن که دردت کمتر شه. ولی حتما باید بری پیش پزشک متخصص. باشه؟ زیر لب جواب دادم: چشم. دستی روی شونه ی میثاق زد و گفت: من برم به بقیه ی مریضا سر بزنم. مواظب خانومت باش جوون... صدای میثاقو شنیدم که گفت: چشم دکتر... ممنون از لطفتون.با رفتن دکتر سرمو گرفتم پایین و مشغول بازی با ریشه های شالم شدم. روی نگاه کردن به میثاقو نداشتم. منتظر بودم خودش سر حرفو باز کنه. نشست کنارمو دستمو گرفت. میثاق: که داروهاتو جا گذاشتی... با صدای آرومی گفتم: می خواستم امشب بهت بگم... میثاق: چه لطف بزرگی... – خواهش می کنم اینطوری باهام حرف نزن... میثاق: چطوری؟ من که جور خاصی حرف نزدم... داشتم ازت تشکر می کردم... – باور نمی کنی میگم امشب می خواستم بهت بگم؟ میثاق: نه... – حق داری... ولی باور کن... میثاق: دیگه فایده ای نداره. تابان من انقدر واست غریبم که موضوع به این مهمیو بهم نگفتی؟ با بغض گفتم: میثاق به جون خودت که واسم عزیزه می خواستم امشب بهت بگم. اگرم تا حالا چیزی نگفتم به خاطر این بود که نمی خواستم نگران بشی. پوزخندی زد و گفت: چه دلیل مسخره ای. با اخم گفتم: از نظر تو شاید... ولی از نظر من مسخره نیست. الانم تو هنوز کلیت ماجرا رو نمی دونی. بذار برات بگم. میثاق: لازم نیست... من همه چیو میدونم. با تعجب تکرار کردم: می دونی؟ میثاق: اوهوم. صبح فهمیدم... انتظارشو نداشتی؟ - از...از کجا فهمیدی؟ میثاق: یادته صبح گفتم کلیدمو جا گذاشتم میرم بالا میارم؟ - دروغ گفتی؟ پوزخندی زد و گفت: نه... دروغ نگفتم. وقتی رفتم بالا هر چی گشتم، کلیدمو پیدا نکردم. یه دفعه چشمم خورد به کیفت. زیپ کیفت باز بود و آویز کلیدتم مشخص بود. خواستم کلیدتو بردارم که یه کیسه پر از دارو تو کیفت دیدم... فهمیدم که یه چیزیو ازم مخفی کردی. خدا میدونه چقدر از دستت عصبانی شده بودم. یه بسته از قرصاتو بردم داروخونه و اونجا یه چیزایی فهمیدم... داشتم میومدم شرکت حسابتو برسم که فرزین زنگ زد. موهامو نوازش کرد و گفت: حیف که دلم نمیاد وگرنه بهت می فهموندم مخفی کاری اونم از من یعنی چی... با خجالت گفتم: ببخشید. بوسه ای به پیشونیم زد و گفت: پرستار مسکنتو که زد میریم دکتر... با بیحالی گفتم: فکر نمی کنم به مسکن احتیاج داشته باشم. دردم تموم شد. میثاق: مطمئنی؟ - اوهوم. میثاق: پس بذار کمکت کنم بلند شی که هر چه زودتر بریم. و کمکم کرد بلند شم. شالمو رو سرم مرتب کردمو از تخت پایین اومدم و دست در دست میثاق از بیمارستان خارج شدیم. تا وقتی که به ماشین برسیم میثاق یه سره زیر لب غر می زد: حالا تو خدارو شکر مشکل خاصی نداشتی ولی اینا اصلا به مریضا نمی رسن. اون از برخورد دکتره اونم از پرستاره که دو ساعته رفته مسکن بیاره...نچ نچ... تو ماشین میثاق اصرار کرد تا رسیدن به مطب کمی بخوابم... منم چون خسته بودم قبول کردم. با شنیدن اسمم از زبون میثاق خوابالود بلند شدم. نگاهی به اطراف انداختم. جلوی مطب دکتر بودیم. میثاق: خوب خوابیدی عزیزم؟ خمیازه ای کشیدمو گفتم: باورت میشه اصلا نفهمیدم تو ماشینیم؟ خیلی چسبید... لبخندی زد و گفت: نوش جونت... حالا پیاده شو تا دیر نشده... این بارم نوبت نداشتم ولی چون مطب خلوت بود تقریبا نیم ساعتی منتظر موندیم تا نوبتمون شد. خانوم دکتر که دیگه به خوبی منو میشناخت به احترام ما از روی صندلی بلند شد... – سلام خانوم دکتر... خسته نباشین... دکتر: سلام دخترم. بفرمایید. میثاق: سلام عرض شد... دکتر: سلام پسرم...نشستم رو صندلیو گفتم: ایشون شوهرم هستن. فرموده بودین دفعه ی بعد با شوهرم بیام. دکتر لبخندی بهم زد و گفت: آره عزیزم... یادمه... رو به میثاق ادامه داد: پسرم شما در جریان بیماری خانومتون هستید دیگه؟ میثاق نگاه چپ چپی به من انداخت و در جواب دکتر گفت: بله... دکتر: خب... همونطورم که به خانومتون گفتم ایشون باید هر چه سریعتر پیوند عضو بشن. میثاق با تعجب گفت: پیوند عضو؟ دکتر: مگه نگفتی می دونی؟ میثاق با ناراحتی گفت: تا این حد نه... فکر می کردم به خاطر دردش دارو مصرف می کنه. و دوباره نگاه چپ چپی به من انداخت. دکتر: بسیار خب... به خانومتم گفتم پسرم، من خودمم نمی دونم تا الان چطور دووم آورده. متاسفانه خودشم میگه اولین درداشو جدی نگرفته. البته نارسایی کلیه همینه. یه دفعه خودشو نشون میده. کاری که الان باید انجام بدید اینه که بگردید دنبال کلیه ای که به گروه خونی خانومتون بخوره. منم خانومتو به یه پزشک متخصص معرفی می کنم و بهش می سپارم بذارتش تو نوبت. متاسفانه گروه خونیشم جز گروه خونیای نادره. ولی ان شاالله که هر چه زودتر یه کلیه پیدا میشه. شما هم باید خیلی بیشتر از گذشته به فکر سلامت خانومت باشی. خب؟ میثاق با صدای آرومی گفت: چشم... حتما... دکتر: خب پس شما از الان به فکر باشید. اگر خدایی نکرده تا آخر هفته نتونستید کلیه ای با گروه خونی مطابق پیدا کتید به من اطلاع بدید که اسم خانومتونو تا پیدا شدن کلیه برای نوبت دیالیز بفرستم. از تصور دیالیز شدن تنم لرزید... چون چسبیده به میثاق نشسته بودم، متوجه شد. دستشو انداخت دور شونمو منو به خودش فشرد. رو به دکتر گفت: فکر نمی کنم کار به دیالیز بکشه. من هر طور شده یه کلیه براش پیدا می کنم. حتی اگه قرار باشه دو تا کلیمو بهش بدم این کارو می کنم و نمی ذارم کار به اونجاها بکشه. دکتر با لبخند گفت: پسرم یه کلیه هم کفایت می کنه ولی متاسفانه باید بگم گروه خونی شما به تابان جان نمی خوره. من ازش خواهش کردم یه کپی از آزمایش خون ازدواجتونو برام بیاره. متاسفانه تو نمی تونی به خانومت کلیه بدی. ولی نگران نباشید... با لبخندی رو به من اضافه کرد: عزیزم باید به داشتن همچین شوهری افتخار کنی. با بغض تو چشای میثاق نگاه کردم. دکتر: دخترم از الان نباید روحیتو ببازی. حتی اگر هم فعلا کلیه ای برات پیدا نشه و دیالیز بشی باید بدونی که خدا همیشه کنارته. علاوه بر اون شوهرت... ببین چقدر دوست داره... سرمو بالا گرفتمو گفتم: می دونم. روحیمو نباختم. دکتر با لبخند گفت: آهان فهمیدم. چون می بینی شوهرت نازتو می کشه داری خودتو واسش لوس می کنی. نه؟ در جوابش فقط لبخند زدم. دکتر: آفرین بخند... می دونی الان چند نفر مشکل تورو دارن؟ اصلا قابل شمارش نیست. تو دلم گفتم: واقعا چند نفر؟ حتما خیلی زیادن. منم یکی از اونا... و اینطوری به خودم امید دادم... بعد از خداحافظی از دکتر راه افتادیم سمت خونه... دیگه شب شده بود...همین که پامونو گذاشتیم تو خونه میثاق رفت سراغ تلفن. – به کی می خوای زنگ بزنی؟ میثاق: به همه... می خوام واسه شام همه رو دعوت کنم. با تعجب گفتم: دعوت واسه شام؟ ولی من آماده نیستم. همونطور که شماره می گرفت گفت: نگران شام نباش... از بیرون می گیرم و با مهربونی اضافه کرد: از امشب فقط استراحت... الو سلام بابا... رفتم آشپزخونه و کتریو از آب پر کردمو گذاشتم رو گاز... بعد رفتم تو اتاق و لباسمو با یه تاپ و شلوارک سفید و مشکی عوض کردم. اومدم تو هال و نشستم رو کاناپه... صحبتش که تموم شد گوشیو گذاشت و با لبخند نشست کنارم. – میثاق یه چیزی بگم؟ میثاق: دو تا بگو عزیزم. – میثاق من دوست ندارم راجع به این موضوع با کسی حرف بزنی... با تعجب گفت: چرا؟- خب دوست ندارم کسی رو مجبور کنم بیاد به من کلیه بده... کلافه گفت: قرار نیست کسی رو مجبور کنیم. – چرا دیگه... می دونم الان زنگ زدی به همه که بیان اینجا... میثاق: مطمئن باش همین که موضوعو بگم خودشون فردا اول وقت میرن آزمایش میدن. بعدم مجبور چیه؟ وظیفشونه... – میثاق... اینطوری نگو... کسی وظیفه نداره... با عصبانیت گفت: چرا وظیفشونه. فردا صبح همه میریم آزمایش میدیم. خودم جواب آزمایش تک تکشونو می بینم. داشت عصبانی می شد... با ملایمت گفتم: میثاق... با فریاد گفت: میثاقو زهرمار... هی میثاق میثاق... اگه اون روز لجبازی نمی کردی می رفتیم دکتر، الان این حالمون نبود... بغض گلومو گرفت... انتظار این برخوردو ازش نداشتم. تا اومدم لب از لب باز کنم، سوییچ ماشینو از رو میز برداشت و بی توجه به من با سرعت از خونه بیرون زد. دلخور شدم ولی به دل نگرفتم. می دونستم دلییل رفتارش ناراحتی برای منه. بلند شدمو رفتم تو آشپزخونه... دیگه حوصله ی خوردن چاییو نداشتم... زیر گازو خاموش کردمو رفتم تو اتاق... پتو رو کنار زدمو دراز کشیدم... خیلی خسته بودم. هم روحی هم جسمی... چشمم خورد به کیسه ی داروهام. وقت خوردنشون بود. داشتم تصمیم می گرفتم بخورم یا نه که چشام روی هم افتاد و خوابم برد. *** در اثر سر و صدایی که شنیدم چشامو باز کردم. گیج نشستم روی تخت. اتاق تاریک بود. یکم گوشامو تیز کردم. به خوبی تونستم صدای مامان و پدرجونو تشخیص بدم. نگاهی به ساعت رومیزی انداختم. نزدیک ده بود. هنوز گیج بودم. تو دلم گفتم: ده شبه؟ یعنی مهمونا اومدن؟ چرا میثاق صدام نکرد؟ خودم جواب خودمو دادم. – آهان... اون که با من قهره... از تخت اومدم پایین. خواستم برم تو هال که چشمم خورد به لباسام. فوری به یه شلوار کتون شیش جیب یشمی و تیشرت مشکی تغییرش دادم. رفتم جلوی آیینه تا ببینم خوب شدم یا نه که دیدم موهام به صورت باز روی شونه هام ریخته. مطمئن بودم که من موهامو باز نکرده بودم و همینجوری با کلیپس روی سرم خوابیدم. برگشتم ببینم کلیپسم روی تخت افتاده یا نه که روی عسلی سمت میثاق دیدمش. لبخندی روی لبم نشست.– پس اونطورام قهر نیست. با عجله برش داشتمو بعد از جمع کردن موهام از اتاق خارج شدم. (اُه اُه همه رو هم دعوت کرده) با صدای بلند گفتم: سلام... همه جلوی پام بلند شدن. مامان با گریه اومد سمتمو گفت: سلام عزیزم. بمیرم برات و محکم بغلم کرد. دستمو گذاشتم پشتشو گفتم: مامان... خدا نکنه... آخه چرا گریه می کنی؟... مامان... مامان: آخه چرا تو؟ آقا جون رو به مامان گفت: ماهور این کارا چیه و با خوشرویی رو به من اضافه کرد: سلام بابا... بیا بشین پیش خودم. مامان ازم فاصله گرفت و روی اولین صندلی خالی نشست. منم با لبخند رفتم کنار آقاجون. رو به جمع گفتم: ببخشید تو رو خدا... شما اومدین من خواب بودم. میثاقم بیدارم نکرد. به دنبال این حرفم سرمو چرخوندم تا میثاقو پیدا کنم. دیدمش... دقیقا رو بروی من روی یکی از صندلیای میز ناهارخوری نشسته بود. با همن لباسای عصرش. زل زده بود به من... خواستم بهش لبخند بزنم که با یادآوری اتفاق عصر پشیمون شدم. پدرجون در جواب حرفم گفت: این چه حرفیه دخترم؟ ما که غریبه نیستیم. اگه هنوزم خوابت میاد برو بخواب. و به شوخی اضافه کرد: ما خودمون جای همه چیو بلدیم. خندیدمو گفتم: مرسی پدرجون... اینجا خونه ی خودتونه ولی خیلی خوابیدم. طوری که اصلا متوجه اومدنتون نشدم. راستی... شام؟ میثاق سر سنگین جواب داد: نگران شام نباش... یه چیزی خوردیم. هما کنار دستم نشسته بود. سرشو بهم نزدیک کرد و گفت: تابان، میثاق چشه؟ آهسته و با لبخند گفتم: دلخوره ازم. مثلا باهان قهره... هما: چرا؟ - ناراحته که چرا ازش پنهون کردم یا چرا دیر رفتم دکتر و اینا... هما: نگفته بودی بهش؟ - هوم؟ چرا می خواستم امشب بهش بگنم که خودش فهمید. هما: از دست تو دختر...دوباره برگشتم سمت آقاجونو گفتم: آقاجون پس آرتان و تیام کوشن؟ آقاجون: فرزی
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 97- رمان حلقه ی عشقم , رمان ...... رمان ...... رمان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ایرانی و عاشقانه حلقه ی عشقم | بامزی کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , دوسـ ـتـداران رمـان , رمــــــان زیبــا , عاشقان رمان , داستان و رمان های عاشقانه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/23 تاریخ
کد :53338

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا