تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان حلقه ی عشقم (فصل دهم)


آب دهنمو قورت دادمو گفتم: میثاق...
همینطور که موهامو نوازش می کرد گفت: جانم؟ خودمو از بغلش بیرون کشیدمو مایل نشستم. – باید باهات حرف بزنم. فکر کنم انتظار این لحن جدیمو نداشت چون بعد از مکثی گفت: بگو... نمی دونستم از کجا شروع کنم. یکم فکر کردمو گفتم: من... من امروز رفتم دکتر... نگرانیو تو چشاش دیدم. میثاق: دکتر؟ برای چی؟ حالت... بین حرفش پریدمو گفتم: رفتم پیش متخصص زنان و زایمان. اخم کرد و گفت: متخصص واسه چی؟ - اممم... خب... می خواستم مطمئن شم می تونم بعد از دو سال مادر شم یا نه... همچنان که اخم کرده بود گفت: مگه خود دکتر نگفت می تونی؟ دیگه چه نیازی بود بری پیش متخصص؟ - نیاز بود. چون چیزای دیگه ایم بهم گفت. خونسرد گفت: چی مثلا؟ - اینکه ممکنه بعد از دو سالم نتونم مادر بشم. میثاق: خب؟ - خب... دقیقا اینجوری گفت که ممکنه فشار خون بالام برام مشکل ایجاد کنه. یه چیز دیگه ام گفت. منتظر بودم بگه چی؟ ولی هیچی نگفت و خونسرد نگام کرد. ادامه دادم: گفت که امکانش هست منم مثل هما نتونم باردار بشم. گفت شاید ارثی باشه. البته من آزمایش ندادم. ولی گفت امکانش هست. دستی به پَنت زیر لبش کشید و گفت: همین؟ - یعنی چی همین؟ میثاق: میگم همینارو گفت؟ - آره... میثاق: باشه... بریم بخوابیم؟ من خیلی خستم... و دستمو گرفت. – میثاق تو اصلا شنیدی چی گفتم؟ میثاق: آره... همشو شنیدم. – خب پس چرا چیزی نمیگی؟ میثاق: چون هر اونچه که باید می گفتمو دیشب گفتم. خواست بلند شه که دستشو گرفتمو کشیدم. کلافه نشست رو کاناپه. – میثاق دیشب فرق می کرد. تا دیشب بحثمون سر دو سال بود. ولی الان بحثمون برای همیشس. شاید تو هیچ وقت نتونی بابا بشی. مویی که روی صورتم اومده بود و برد پشت گوشمو با مهربونی گفت: اتفاقا حرف دیشب منم برای همیشه بود. – میثاق می دونم که تو منو دوست داریو نمی خوای ناراحتم کنی ولی دوست دارم هر تصمیمی که می خوای بگیری همین الان بگیری. دستشو انداخت پایین و گفت: منظورت چیه؟ - ببین میثاق... تو حق داری پدر بشی. منم نمی خوام این حقو ازت بگیرم. من... بین حرفم پرید و با عصبانیت گفت: بسه دیگه... منظورت از این مزخرفات چیه؟ حق داری پدر بشی... حق داری پدر بشی... دیروز بهت گفتم که برام مهم نیست. نه اینکه الان بخوام اینو بگم نه... واقعا برام مهم نیست. چرا نمی خوای بفهمی؟ خدایا هنوز شیش ماه از ازدواجمون نگذشته ببین سر چه مسئله ی بی اهمیتی داریم بحث می کنیم. دستشو گرفتم و گفتم: بذار حرفمو بزنم. میثاق: تو جز عصبانی کردن من کاری بلد نیستی. – میثاق... میثاق: بگو... – قول بده عصبانی نشی... سرشو گرفت تو دستشو آرنجاشو به زانوهاش تکیه داد و گفت: قول بده عصبانیم نکنی. – تو اول حرفای منو گوش کن بعد حرف بزن. باشه؟ میثاق: خیله خب... – ببین میثاق تو حق داری پدر شی... چپ چپ نگام کرد. - اونجوری نگام نکن. بذار حرفمو بزنم. سرشو تکون داد و منتظر موند. – ببین میثاق من نمی خوام این حقو ازت بگیرم. آدم فداکاریم نیستم که بخوام پامو از زندگیت بیرون بکشمو بگم برو ازدواج کن نه... نمی تونم. از طرفیم دوست ندارم خودمو بهت تحمیل کنم. یعنی متنفرم از این حس. پس دلم می خواد هر تصمیمی که داری الان بگیری. می دونم که بچه دوست داری. منم که تا دو سال نمی تونم بچه دار بشم. دکترم امروز با اینکه بهم گفت باید آزمایش بدم تا همه چی معلوم شه ولی حرفاش یه جوری بود... انگار که می خواست بچه گول بزنه... یعنی راحتت کنم فکر نکنم تو زندگی با من بتونی پدر شی. حالا دوست دارم خودت تصمیم بگیری. دیگه نتونستم محکم باشم. با بغض اضافه کردم: دوست... دوست ندارم چند سال دیگه... مثل مرتضی... شوهر هما... بگی من بچه می خوام و بری دنبال زندگی... خودت... میثاق همینطور مات و مبهوت داشت نگام می کرد. دستی به صورتم کشیدم و با حالت عصبی گفتم: اگه قبول می کنی که هیچی ولی اگه می خوای بری همین الان باید بری. می فهمی؟ دستشو گرفتمو محکم تکون دادم. – فهمیدی؟ اگه می خوای بابا شی برو... میثاق به خودش اومد و تن لرزون منو محکم در آغوش گرفت. سرمو گذاشتم رو سینه ی پهنش و از ته دل گریه کردم. دست خودم نبود. اگه میثاقم می خواست مثل مرتضی رفتار کنه و منو تنها بذاره می شکستم. هما رو دیده بودم که چه زجری کشیده بود. هیچ وقت گریه هاش یادم نمی رفت. هیچ وقت اون یک سال بعد طلاقشو نمی تونستم فراموش کنم. میثاق همینطور که منو به خودش می فشرد گفت: عزیزم... آروم باش... من دوست دارم... من عاشقتم... کی گفته که من بچه می خوام؟... من تو رو می خوام... تو رو دارم... کجا برم آخه؟ آروم باش تابانم... خودمو از بغلش بیرون کشیدمو گفتم: نمیری؟ با هر دو دستش اشکامو پاک کرد و گفت: نه عزیزم... من پیشم... چرا انقدر خودتو اذیت می کنی؟ من مرتضی نیستم تابان... من میثاقم... خواهش می کنم بفهم... با حرفاش آروم شدم. دیگه گریه نمی کردم. دستمو گرفت و مجبورم کرد سرمو بذارم رو پاش... همینطور که موهامو نوازش می کرد گفت: تو الان عصبی شدی وگرنه خودتم مطمئنی که من تنهات نمی ذارم. مگه نه؟ سرمو تکون دادم. میثاق: تو هیچ وقت به من شک نمی کنی. مگه نه؟ - اوهوم... میثاق: فکر کردم دیروز حرفامو بهت زدم. ولی انگار نتونستم منظورم بهت بگم. دیگه دوست ندارم راجع به این مسئله حرف بزنیم. باشه؟ - باشه... میثاق: الکی نگو باشه... هیچ وقتِ هیچ وقت در موردش صحبت نمی کنیم. خب؟ - خب... میثاق: آفرین دختر خوب... گونمو نوازش کرد و با صدای آرومی گفت: اتفاقای این چند وقت خارج از تحملت بوده. خونه هم میشینی هی فکر و خیال می کنی. به فرزین می گم که از شنبه میری شرکت. خوبه؟ - اوهوم... میثاق: چشاتو ببند و سعی کن بخوابی... خوابالود گفتم: بریم تو اتاق... توام خوابت میاد. میثاق: مطمئنی حالت خوبه؟ - آره بریم. کمکم کرد بلند شم. – تو برو. منم صورتمو می شورم میام. میثاق: باشه عزیزم. بعد از اینکه چند مشت آب به صورتم زدم حالم بهتر شد. برگشتم تو اتاق و کنارش دراز کشیدم. خم شد و لیوان آبی از روی عسلی برداشت و گرفت سمتم. میثاق: بیا عزیزم. این مسکنم بخور که راحت تر بخوابی. و همزمان قرصی گذاشت کف دستم. قرصو گرفتمو خوردم. لیوانو ازم گرفت و دوباره گذاشتش رو عسلی. میثاق: حالا راحت بگیر بخواب. سرمو گذاشتم رو سینشو نفهمیدم کی خوابم برد...چیزی تا تولدم نمونده بود... دقیقا دو روز دیگه... چهار شنبه، بیست و سوم... برخلاف خیلیای دیگه من هیچ وقت تولدمو یادم نمی رفت. یعنی هیچ وقت کسی نمی تونست منو روز تولدم غافلگیرم کنه چون خودم بهتر از هر کسی این روزو یادم بود. همین که آذر می شد من یاد تولدم میفتادم. جالب اینجا بود که میثاقم تو همین ماه متولد شده بود. با این تفاوت که تولد اون بیست و هشتم بود. توقع نداشتم میثاق برام تولد بگیره چون هم مُحرم بود هم اینکه عادت به تولد گرفتن نداشتم. تا پارسال که سر و ته روز تولدمو با خوردن شیرینی که خودم سر راه می خریدم و تبریکاتی که یه دنیا برام ارزش داشت هم می اوردیم. ولی الان یکم هیجان زده بودم که میثاق چطوری می خواد تولدمو بهم تبریک بگه... اصلا یادش بود یا نه... از اون شب همون طور که به میثاق قول داده بودم دیگه در مورد بچه باهاش حرف نزده بودم. وقتی به گریه های اون شبم فکر می کنم خودم از کارم متعجب میشم. میثاق درست می گفت. من اون شب واقعا عصبی شده بودم. چون تا جایی که یادم میومد تو تموم زندگی بیست و هفت سالم این طوری گریه نکرده بودم. همش به خاطر از دست ندادن میثاق بود چون من اونقدرا هم عاشق بچه نبودم و می تونستم با این قضیه کنار بیام. دیگه به این بازیای روزگار عادت کرده بودم. همین که کنار کسایی بودم که دوسشون داشتم برام کافی بود و خدارو شکر می کردم. *****
با صدای مش قاسم به خودم اومدم. مش قاسم: بیا بابا جان... اینم آب پرتقالت... – دستت درد نکنه مش قاسم... چرا زحمت کشیدی؟ به خدا راضی به زحمت نیستم. همون چاییو می خورم. لبخند پدرانه ای زد و گفت: زحمتی برام نیست که بابا... در ضمن سفارش میثاق جانه. نمی تونم انجام ندم. لیوانو از تو سینی برداشتم و گفتم: به هر حال دستتون درد نکنه. خیلی ممنون. از بعد پیوند کلیم میثاق نمی ذاشت زیاد چایی بخورم. به مش قاسم بنده خدام سفارش کرده بود تو شرکت به جای چایی بهم آبمیوه بده. طبق معمول هر روز میثاق ساعت دو اومد دنبالمو رفتیم خونه. ***** صبح روز چهارشنبه با احساس بوسه های کوچولو و پشت سر همی روی لبام از خواب بیدار شدم. میثاق همین که چشای بازمو دید لبخند زد و گفت: تـولـدت مـبـارک... اگه بگم غافلگیر نشدم دروغ گفتم. اصــلا و ابــدا انتظار این نوع تبریکو نداشتم. با لبخند بلند شدمو بغلش کردم. – میثاق... غافلگیرم کردی. با لبخند گفت: یادت نبود؟ - چرا یادم بود که امروز تولدمه. ولی الان یادم نبود. خوابالو بودم. همش فکر می کردم شب بهم تبریک میگی. صورتمو بوسید و گفت: دوست داشتم خودم اول از همه بهت تبریک بگم. بغلش کردمو گفتم: مرسی... میثاق: خب من برم دیگه. دیرم شده... توام که امروز نمی خوای بری شرکت. واسه خودت با خیال راحت استراحت کن. یه لحظه از ذهنم گذشت "پس کادو چی؟" ولی با یادآوری سورپرایز قشنگش که از هر کادویی می تونست با ارزش تر باشه لبخند زدمو گفتم: باشه... برو... بازم مرسی... حسابی غافلگیر شدم. از روی تخت بلند شد و گفت: پس من رفتم عزیزم. مواظب خودت باش... خواستم بلند شم برم بدرقش کنم که گفت: نمی خواد خودم میرم. جات گرم بوده بلند میشی سرما می خوری. دستی به صورتم کشید و با مهربونی اضافه کرد: خداحافظ... – به سلامت... دوباره دراز کشیدم. – پس یادش بود... غلت زدم تا بلکه دوباره بخوابم ولی مطمئن بودم دیگه خوابم نمی بره. تصمیم گرفتم بلند شم. - آدم که روز تولدش نمی خوابه... به این حرف خودم خندیدم. از تخت اومدم پایینو رو تختیو صاف کردم. داشتم بالشمو مرتب می کردم که در کمال تعجبم بسته ی کادوپیچ شده ای رو زیرش دیدم. از خوشی رو پا بند نبودم. نشستم رو تخت و فوری بسته رو باز کردم. – واااای... میثاق... کادوم یه گوشی تاچ بود. فوری شمارشو گرفتم.دو بوق نخورده بود که گوشیو برداشت... بدون اینکه اجازه بدم چیزی بگه گفتم: میثاااق... میثاق: جااانم... با ترس برگشتم. دقیقا پشت سرم بود. محکم بغلش کردمو گفتم: میثاق... آخه چرا انقدر غافلگیرم می کنی؟ با خنده دم گوشم گفت: خوشت اومد ازش؟ بوسیدمشو گفتم: معلومه... چرا خودتو تو خرج انداختی؟ اخم شیرینی کرد و گفت: تابان... – مرسی... بهترین هدیه بود... نه اینکه چون گوشیه اینو بگما... نه... اصلا فکر نمی کردم کادومو بذاری زیر بالشم. با خنده اضافه کردم: عین بابانوئل... میثاق: عزیز دلم قابل تورو نداره... – خوب شد نرفتی... ببینم صبحونه خوردی؟ میثاق: میرم باشگاه می خورم. دستشو کشیدمو گفتم: چرا باشگاه؟ خودم واست آماده می کنم. میثاق: نمی خواد عزیزم... دیرم میشه... لبامو جمع کردمو گفتم: بمون دیگه... خودم می خوام واست درست کنم. نیمرو خوبه؟ لبخند قشنگی زد و گفت: روی تورو که نمی تونم زمین بندازم. آره نیمرو خوبه. – پس تا کتریو بذاری رو گاز منم صورتمو می شورم میام. میثاق: باشه قشنگم... تند تند دویدم سمت دستشویی و گفتم: الان میام... نریااا... با خنده گفت: عجله نکن... صبر می کنم... فوری مسواک زدمو اومدم بیرون. تو آشپزخونه بود و داشت چایی دم می کرد. یه ماهی تابه برداشتمو کنارش وایسادم. خودش زیر گازو روشن کرد و ماهی تابه رو گذاشت روش. – تو بشین... خودم می خوام درست کنم. گونمو بوسید و گفت: باشه و نشست پشت میز. صبحونمونو که کنار هم خوردیم بازم به خاطر تبریک و کادوش تشکر کردمو راهیش کردم بره... تا شب خودمو سرگرم گوشی جدیدم کردم. طوری که قشنگ قلقش اومد دستم. میثاق سیم کارت گوشی خودمو دراورده بود و گذاشته بودش تو این گوشی... اصلا نمی دونم کی این کارو کرده بود... با صدای زنگ در،گوشیو گذاشتم رو میز وسط هال و رفتم سمت در. از چشمی نگاه کردم ولی چیزی معلوم نبود. نگاهی به لباسام انداختم. پوشیده بودم. یه تیشرت و شلوار فسفری به تن داشتم. آروم درو باز کردم... اولین چیزی که دیدم جعبه کیک بزرگی بود که دست میثاق بود. خواستم با لبخند کیکو از دست میثاق بگیرم که نذاشت و کنار وایساد. با تعجب گفتم: سلام مامان... دقیق تر که نگاه کردم تونستم جمعیت پشت سر مامانو ببینم. خدای من!!!... همه بودن... مامان اولین نفر داخل شد... مامان: سلام عزیزم. تولدت مبارک... و صورتمو بوسید... نفربعدی مادرجون بود و به همین ترتیب همه پشت سر هم وارد شدنو تولدمو تبریک گفتن. غرق در شادی بودم. دیگه آخراش نشسته بودم تو راهرو و غش غش می خندیدم. آخرین نفر میثاق بود. بلند شدمو با خنده گفتم: تو آخر منو با این سورپرایزات می کشی... با خنده دستمو گرفت و برد تو هال... همینطور که می خندیدم گفتم: چطور شد که همه با هم اومدین؟ میثم جواب داد: میثاقه دیگه... از دیروز بهمون یادآوری کرده که همه راس ساعت هفت دم در باشیم. با افتخار به میثاق نگاه کردمو گفتم: اصلا نمی دونم چی بگم... در جوابم فقط لبخند مهربونی بهم زد... یه دفعه یاد شام افتادم. رو به میثاق گفتم: شام چی بخوریم؟ یه صندلی از تو آشپزخونه اورد و با گرفتن دستم وادارم کرد بشینم روش... میثاق: تو فقط بشین... فکر شامم نباش... سفارش دادم تا یه ساعت دیگه می رسه... یه لحظه نگران ولخرجیاش شدم ولی با یاد آوری اینکه "یه شبه دیگه" بیخیالش شدم. میثاق با خنده گفت: تو فقط فکر کادوهایی باش که که الان می خوان بهت بدن. همه رو هم دعوت کردم تا حسابی بهت خوش بگذره... از این حرفش همه خندیدن. میثاق خودش کیکو گذاشت رو میزو بیست و هفت تا شمع کوچولوئم به طور مرتب چید رو کیک... با لبخند چاقو رو داد دستمو گفت: اول آرزو بعد فوت بعد بُرش... چاقو رو ازش گرفتمو لبخند زدم. چشامو بستم. نمی دونستم چه آرزویی کنم. ترجیح دادم بگم" خدایا این خوشبختیو ازم نگیر" خم شدمو با شمارش همه، شمعارو فوت کردم. همه برام دست زدنو من مشغول برش کیک شدم. مانی و تیام مسئولیت پخش کیکو به عهده گرفتن. یه تیکه از کیک و زدم سر چنگال و گذاشتم دهنم. مشغول جویدنش بودم که مادرجون گفت: ایشالا سال دیگه این موقع بچتون تو بغلتون باشه... با این حرفش کیک پرید تو گلومو به سرفه افتادم. میثاق که کنارم نشسته بود چند ضربه زد پشتم که باعث شد سرفم بند بیاد. فنجون چاییمو داد دستمو رو به مادرش گفت: حالا زوده مامان جان... مادر جون: چرا زوده؟ اگه از الان به فکر باشید سال دیگه همین موقعا بچتون به دنیا میاد. من می خوام مادر بزرگ بشم... میثاق با خنده گفت: شما که مادربزرگ هستی. مادر بزرگ مانی، نرمین... مامان بین حرف میثاق اومدو گفت: من که نیستم. یکمم به فکر من باشید. والا منم دلم نوه می خواد. واقعا نمی دونستم چی بگم. آخه مامان دیگه چرا؟ نگاهی به میثاق انداختم. انگار درموندگیو تو نگام خوند که با احترام و در عین حال قاطع رو به جمع گفت: می دونم که دوست دارید بچه ی مارو ببینید ولی با عرض معذرت باید بگم که تا دو سال امکانش نیست. یکتا با نیشخند گفت: چه زمانم مشخص کردن. ببخشید اونوقت چرا؟ میثاق رو به یکتا گفت: به خاطر پیوند کلیه ی تابان. دکتر گفت خطر پس زدن کلیه وجود داره. پس خواهش می کنم تا اون موقع دیگه حرفشم نزنید... یکتا با پوزخند گفت: آهان... یعنی می گید که تا دو سال قید عمه شدنو بزنیم نه؟ میثاق که معلوم بود از دست خواهرش کفری شده خطاب به یکتا گفت: تو فعلا واسه مانی عمه ی خوبی باش، عمه ی بچه ی من پیشکش... احساس کردم همه از این بابت ناراحت شدن. حالا یا از روی دلسوزی بود یا هر چی ولی جو سنگین شده بود. پدر جون سکوتو شکست و گفت: خب... چه اشکال داره... از نظر منم که حالا زود بود. چه بهتر که موکول شد به دو سال دیگه... تصمیم گرفتم بقیه ی حرفای دکترم بهشون بگم که بیخودی دلشونو خوش نکنن. اصلا دوست نداشتم هر بار که منو می بینن بخوان قضیه ی دو سالو به یادم بیارن... صدامو صاف کردمو گفتم: شاید بعدشم نتونم بچه دار بشم. میثاق با اخم نگام کرد. این یعنی اینکه لازم نبود اینو بگم. ولی از نظر خودم لازم بود. یه بار می گفتمو خلاص... مادرجون با تعجب گفت: یعنی چی؟ آب دهنمو قورت دادمو همه ی حرفای دکترو براشون گفتم. همه ناراحت شدن. مخصوصا خونواده ی خودم و علی الخصوص هما... انگار که بار بزرگیو از رو دوشم برداشته باشن نفس عمیقی کشیدمو با برداشتن ظرفای خالی رفتم تو آشپزخونه. هما اومد دنبالمو بی صدا مشغول شستن ظرفا شد. می دونستم ناراحته. شیر آبو بستمو گفتم: چته هما؟ هما:... – هما با توام. میگم چته؟ با بغض گفت: عمه های مردم چی به برادرزاده هاشون ارث میدن، اون وقت من... چش غره ای واسش رفتمو گفتم: هما این حرفا چیه که می زنی؟ بچه شدی؟ اولا که من هنوز مطمئن نشدم. ثانیا مگه تو خودت خواستی این مشکلو داشته باشی؟ اگه هم ارثی باشه بالاخره از یکی دیگه تو فامیل به تو ارث رسیده. بد میگم؟ با خنده اضافه کردم: باید اون مهره ی سوخته رو پیدا کنیم. با بغض گفت: بیخود نیست خانواده ی ما انقدر کم جمعیت شده... برای اینکه حال و هواشو عوض کنم با خنده گفتم: یعنی نسلمون داره منقرض میشه؟ میون بغض خندید و گفت: نه... امیدمون به آرتانه... خندیدمو گفتم: تو رو خدا دیگه ناراحت نباش... اینطوری منم غصه می خورم. هما: هیچ وقت فکر نمی کردم توام مشکل منو پیدا کنی... – اِ... انقدر رو خودمون عیب نذار... مشکل کجا بود. خدا رو شکر کنیم که تنمون سالمه... خدارو شکرم میثاق با این قضیه مشکلی نداره. هما: میثاق که آقاست... از این نظر خیالت جمع باشه... اصلا قابل قیاس با مرتضی نیست. مرتضی می گفت دوست دارم، می گفت عاشقتم ولی همش لفظی بود. تو عمل که بهم ثابت نمی کرد. من معنی دوست داشتنو با پژمان فهمیدم. شاید اصلا لفظ دوست دارمو به زبون نیاره ولی با رفتارش بهم میگه... میثاقم همینطوریه. مثلا همین الان، حظ کردم جواب یکتارو داد. این دختره چشه؟ اصلا با آدم نمی جوشه. – اگه تو فهمیدی منم فهمیدم. چمی دونم. یه بار باهام خوبه. یه بار باهام بد. البته بیشتر بده. فقط اون موقعی که حالم بد بود و کلیه می خواستم خوب بود. بیخیال... راستی پیش دکتر خودت رفتما... هما: اِ... – آره... سراغتم گرفت. هما: دکتر خوبیه... – آره خوب بود... هما: بریم پیش بقیه خیلی وقته اینجاییم. دستشو گرفتمو گفتم: بریم... باقی شبمون همونطور که میثاق خواسته بود، بی هیچ حرف خاصی در مورد بچه گذشت... البته می دونستم که مامان بعدا بهم زنگ می زنه و یه بازجویی کلی ازم به عمل میاره. شب موقع خواب همینطور که سرم رو بازوی میثاق بود گفتم: میثاق امروز خیلی خوب بود. توام خیلی زحمت کشیدی. من هنوزم نمی دونم چی بهت بگم. بوسه ای به موهام زد و گفت: خوشحالم که خوشت اومد. فقط اگه قضیه بچه رو نمی گفتی بهترم بود. – چرا؟ میثاق: دلیلی نداره تمام مسائل خصوصی زندگیمونو واسه بقیه بگیم. شاید اصلا ما خودمون نخوایم بچه دار بشیم. فکر نمی کنم به غیر از خودمون به کسی مربوط بشه... – می خواستم یه دفعه بگم و خلاص... با شیطنت گفت: حالا خلاص شدی؟ - اوهوم... خندید و گفت: این بحثو بیخیال شیم. بگو ببینم یادته که چند روز دیگه ام تولد منه؟ - مگه میشه یادم بره... فقط از الان موندم که چه طوری سورپرایزت کنم. همینطور که با حلقم بازی می کرد گفت: واسه من تولد نگیریا... من خوشم نمیاد. - چرا؟ میثاق: تولد واسه بچه هاست... نگاش کردمو گفتم: یعنی من بچه بودم که واسم تولد گرفتی؟ خندید و گفت: آره دیگه... چند بار بهت بگم تو دختر منی... با صدای بلند خندیدم. میثاق: فدای خنده هات بشم... ولی دور از شوخی من تولد نمی خوام. دوست دارم خودمون دو تا باشیم. – واقعا؟ میثاق: اوهوم... – باشه... پس باید فکر کنم ببینم چطوری می تونم غافلگیرت کنم. میثاق: عمرا اگه بتونی... با اینکه خودمم زیاد مطمئن نبودم که بتونم غافلگیرش کنم ولی گفتم: حالا می بینیم... میثاق: من که میگم حالا بخوابیم ببینیم چی میشه. – موافقم... منم خستم. و دست بردمو چراغ خوابو خاموش کردم... میثاق: تابان جان آماده شدی؟ - آره اومدم... یکم عطر به گردن و زیر گوشم زدمو با برداشتن کیف مشکیم از اتاق بیرون اومدم. میثاق حاضر و آماده دم در ایستاده بود. با لذت سر تا پاشو نگاه کردم. یه شلوار پارچه ای مشکی با پیراهن چهارخونه ی سفید و صورتی ای پوشیده بود که حسابی فیت تنش بود. ساعتی که روز تولدش بهش کادو داده بودمو دستش انداخته بود و همراه سوییچ و گوشیش که دستش بود دم در منتظرم ایستاده بود. با یاد آوری روز تولدش لبخندی روی لبم نشست. ***** خیلی فکر کرده بودم که چطور می تونم میثاقو مثل خودش غافلگیر کنم. اون شب، با اینکه کنارم نشسته بود ولی گوشیمو برداشتم و دقیقا ساعت دوازده شب، موقعی که رسما وارد بیست و هشتم آذر ماه شدیم یه اسمس تولد براش فرستادم. همین که اسمسشو خوند با لبخند برگشت طرفم. اجازه ی هیچ کاریو بهش ندادمو محکم بغلش کردمو لبامو رو لباش گذاشتم. نمی دونم تونستم سورپرایزش کنم یا نه ولی خودش که می گفت موفق شدم. برای فرداشم دعوتش کردم یه رستورانو با خوردن کیک و شام براش تولد گرفتم. قسمت سخت کارم انتخاب کادوش بود. واقعا نمی دونستم چی براش بخرم. دوست داشتم یکم باهاش شوخی کنم. سر میز شام با لبخند کادوشو بهش دادمو اونم با هیجان بازش کرد. با دیدن یه جفت جورابی که براش خریده بودم غش غش خندید. البته کادوی اصلیش که همین ساعت روی دستش بودو آخر شب موقع خواب بهش دادم. ***** نگاهی به میثاق انداختم. لبخندی بهم زد و گفت: حالا شد... دوست ندارم همش مشکی و سرمه ای و رنگای تیره بپوشی... لبخندی بهش زدمو همراه هم از خونه بیرون رفتیم. *** تازگیا برگشته بودم رو وزن سابقم. لاغری چه عالمی داشت... ولی نه... این لاغری برای من نبود. این لاغریو از صدقه سری مریضی پیدا کرده بودم. دیگه به این نتیجه رسیده بودم که سلامتی از همه چیز بهتره. می خوای چاق باش... می خوای لاغر... *** به خاطر اینکه لاغر نشون بدم مانتوهای تیره می پوشیدم. دیگه امروز میثاق شاکی شد و خودش یه مانتوی سفید از تو کمد بیرون اورد و گفت اینو بپوشم. نگاهی به تیپم انداختم. یه مانتوی سفید با شلوار جین مشکی... روسریمم ساتن سفید و مشکی بود. کتونیای سفیدمم پوشیدمو همراه میثاق سوار آسانسور شدیم. امروز خونه ی پدر جون دعوت داشتیم... *** همین که زنگو زدیم مانی درو باز کرد. با تعجب رو به میثاق گفتم: همه دعوتن؟ میثاق: نمی دونم. فکر کنم. مانی مثل همیشه دستشو اورد جلو و با لحن بزرگونه ای گفت: سلام تابان جون... هر بار که این کارو می کرد من دلم می خواست صورت قشنگشو ببوسم. این بارم خم شدمو گفتم: سلام عزیزم... خوبی؟ مانی: مرسی. رو به میثاق گفت: سلام عمو... میثاق از رو زمین بلندش کرد و گفت: سلام آقا مانی... چطوری عمو؟ مانی: خوبم. عمو اون بازی فکریو که بهت گفته بودمو واسم خریدی؟ میثاق گذاشتش زمین و گفت: آخ آخ یادم رفت... مانی اخم کرد و گفت: اَه... می دونستم یادت میره. میثاق با خنده دماغشو کشید و گفت: پدر سوخته... چه واسه من اخم می کنه. نگفتم که یادم رفت بخرم... گفتم یادم رفت از تو ماشین بیارمش... مانی لبخند رو لبش اومد و گفت: ایول عموی خودمی... سوییچتو بده برم بیارم. میثاق با لبخند سوییچشو داد
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 97- رمان حلقه ی عشقم , رمان ...... رمان ...... رمان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان ایرانی و عاشقانه حلقه ی عشقم | بامزی کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان مخصوص موبایل حلقه ی عشقم | بامزی کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمــــــان زیبــا , عاشقان رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/23 تاریخ
کد :53337

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا