تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان حلقه ی عشقم (فصل یازدهم)


بفرمایید آقا...
– قابل نداره...
– مرسی...
پیاده شدمو با کلید درو باز کردم.
نگاهی به پارکینگ انداختم.
ماشین میثاق نبود...
زمزمه کردم: پس خونه نیستی... من ساده رو ببین... بهتر... راحت حلقمو برمی دارم...
سوار آسانسور شدمو رفتم بالا...
کلید انداختمو درو باز کردم.
خونه تاریک بود...
کفشامو دراوردمو رفتم داخل...
- پس درست حدس زده بودم. اصلا نیومـــ... این صدای چیه؟ آهنگه؟...
با تجعب درو بستمو رفتم تو هال...
صدای موسیقی از تو اتاق میومد.
چراغ هال خاموش بود ولی اتاق نه... چون باریکه ی نوری از لای در نیمه باز اتاق توی هال افتاده بود.
داشتم با کنجکاوی می رفتم سمت اتاق که پام با جسم سردی برخورد کرد.
اول ترسیدم جونوری، چیزی باشه ولی دقت که کردم دیدم گوشی خودم و میثاقه که آش و لاش روی زمین افتاده...
خم شدمو قاب شکسته ی گوشی میثاقو برداشتم...
با تعجب نگاش کردم.
چه اتفاقی افتاده بود؟
آروم و با احتیاط رفتم سمت اتاق...
خواستم درو باز کنم ولی از همون لای در هم تونستم میثاقو ببینم.
با لباس بیرون روی تخت دراز کشیده بود.
یه دستش زیر سرش بود و با اون یکی دستشم قاب عکس عروسیمونو گرفته بود و بهش زل زده بود.
نتونستم برم داخل...
نمی دونستم اشتباه کرده بودم یا نه...
اگه اشتباه کرده بودم پس اون دختر چی می گفت؟
اصلا احساس الان میثاق چی بود؟
مشخص بود که ناراحته، ولی ناراحتیش از چه نوعی بود؟
همینطور که گوشیش تو دستم بود نشستم رو کاناپه و به آهنگی که پخش می شد گوش کردم.


"همه میگن تو دیگه من رو فراموش کردی...
دلی که من به دلت دادم رو فراموش کردی...
ولی می دونم همین روزاست که تو بر می گردی باز...
چرا نمی خوای مثل سابق کنارت باشم...
چرا تو می خوای من با چشمات غریبه باشم...
تو که می دونی من میمیرم اگه تنها شم باز...
نیستیو عکساتو می بینم دلم واست تنگ می شه...
تنها که می شینم دلم واست تنگ میشه...
چشم می ذارم رو هم دلم واست تنگ میشه...
چرا تو نیستی؟...
چرا تو نیستی؟...
عکساتو می بینم دلم واست تنگ می شه...
تنها که می شینم دلم واست تنگ میشه...
چشم می ذارم رو هم دلم واست تنگ میشه...
چرا تو نیستی؟...
چرا تونیستی؟...
چرا نمی خوای مثل سابق کنارت باشم...
چرا تو می خوای من با چشمات غریبه باشم...
تو که می دونی من میرم اگه تنها شم باز...
نیستیو عکساتو می بینم دلم واست تنگ می شه...
تنها که می شینم دلم واست تنگ میشه...
چشم می ذارم رو هم دلم واست تنگ میشه...
چرا تو نیستی؟...
چرا تو نیستی؟...
عکساتو می بینم دلم واست تنگ می شه...
تنها که می شینم دلم واست تنگ میشه...
چشم می ذارم رو هم دلم واست تنگ میشه...
چرا تو نیستی؟...
چرا تو نیستی؟..."



آهنگ دوباره از اول شروع به خوندن کرد.
سرمو با دستام گرفتم.
با شنیدن صدای بلند و عصبی میثاق با ترس بلند شدم.
میثاق: تو اینجا چیکار می کنی؟ برای چی اومدی تو این خونه؟ هان؟
زل زدم تو چشاش...
در اتاق خواب باز بود و هال روشن شده بود و من می تونستم چشای سرخ میثاقو ببینم.
همینطور زل زده بودم تو چشاش که گفت: بهت میگم واسه چی اومدی اینجا؟
- اومدم... اومد حلــ... حلقمو بردارم.
عصبی خندید و گفت: حلقه؟ کدوم حلقه؟
یعنی خوابم داشت تعبیر می شد؟
میثاق با حالت عصبی گفت: بهت میگم کدوم حلقه؟ آهان... نکنه منظورت اینه... و کف دستشو جلوم باز کرد.
حلقم کف دستش بود.
گیج بودم.
خواستم دست ببرم حلقمو بردارم که محکم دستمو گرفت. م
یثاق: نه دیگه نشد... قرار نیست هر وقت بخوای بندازی دستت، هر وقت نخوای درش بیاری...
با صدای آرومی گفتم: حلقمو بده...
میثاق: اون مزخرفات چی بود نوشته بودی؟ من چیو باید زودتر به تو می گفتم؟ هان؟
- من همه چیو می دونم.
میثاق: دِ چیو می دونی لعنتی؟ بگو منم بدونم.
- داد نزن...
میثاق: داد می زنم.
با اخم نگاش کردم و گفتم: اون دختر کی بود که دیروز بهت زنگ زد؟
با تعجب گفت: کدوم دختر؟
- همون که خیلی صمیمی میثاق جان صدات می کرد...
همون که باهاش قرار داشتی...
همون که به خاطرش اومده بودی خونه و به خودت رسیدی...
همونی که دیشب باهاش بودی...
همون که اگه نمی رفتی پیشش پشیمون میشد...
بازم بگم؟
فقط خواهشا انکار نکن که عصبانی میشم.
خودم صدای خنده هاشو شنیدم.
پس به خاطر اون شبا دیر میای خونه، نه؟
به خاطر اونه که یه شب شادی یه شب بی حوصله...
تو اگه از زندگی با من خسته شدی،
اگه زندگیمون برات تکراری شده،
اگه من برات تکراری شدم،
باید به خودم بگی نه اینکه بری...
بغض گلومو گرفته بود.
دیگه نمی تونستم حرف بزنم.
با تمام قدرتی که داشتم، دستمو از دستش بیرون کشیدمو نشستم رو کاناپه...
چونم از بغض می لرزید ولی گریه نمی کردم.
جلو زانو زد و با سر بزیری و صدای آرومی گفت: تابان...
– بسه... نمی خوام چیزی بگی... تو چه فرقی با مرتضی داری؟ مگه بهت نگفتم اگه می دونی نمی تونی همین الان بگو... چرا نگفتی؟
دستشو گذاشت زیر چونمو دوباره گفت: تابان...
دستشو پس زدمو سرمو چرخوندم.
دوباره دستشو گذاشت زیر چونمو گفت: تابان...
با بغض نگاش کردم.
چشام از اشک تار شده بود و درست نمی دیدمش...
صورتشو بهم نزدیک کرد.
بوسه ای به چونه ی لرزونم زد و محکم بغلم کرد.
تلاشی برای بیرون کشیدن خودم از حصار دستاش نکردم چون واقعا به آغوش گرمش احتیاج داشتم.
سرمو به سینه ی پهنش فشردمو اجازه دادم اشکام سرازیر بشن...
همینطور که کمرمو نوازش می کرد با بغض گفت: تو منو اینطوری شناختی؟ دستت درد نکنه... چقدر بهم شک داشتی و خودم نمی دونستم. تا کی باید به آتیش مرتضی بسوزم تابان؟ هان؟ تا کی؟
خودمو از بغلش بیرون کشیدمو با بغض گفتم: اگه میگی شَکه پس بگو اون دختره کی بود؟
با هر دو دستش اشکامو پاک کرد و گفت: لعنت به اون دختر که داره زندگیمونو خراب می کنه.
– پس وجودشو انکار نمی کنی...
میثاق از روی زمین بلند شد و کنارم نشست.
– چرا چیزی نمیگی؟
میثاق: هر چند که نمی خواستم الان بفهمی ولی انگار مجبورم.
کنجکاو نگاش کردم و گفتم: فقط دروغ نگو...
دلخور نگام کرد و گفت: اون روز که خونه ی مامان اینا دعوت داشتیمو یادته؟ همون روزی که با یکتا بحثم شد...
مگه میشد یادم بره.
سرمو به نشونه ی آره تکون دادم.
میثاق: خودت که حرفای یکتارو شنیدی. درسته؟
- از اونجایی که داشت در مورد پدر شدنت حرف می زدو آره... شنیدم.
میثاق: خب پس قبلشو خواب بودی.
انگار که گفتن براش سخت باشه ادامه داد: اون روز یکتا شرکت فرزینو به رخم کشید. یه جورایی می خواست بگه صدقه سری فرزین من اونجا کار می کنم. حتی صدقه سری فرزین من با تو بیشتر آشنا شدمو باهات ازدواج کردم.
با تعجب گفتم: یکتا گفت؟
میثاق: آره خودش گفت... حرفاش خیلی برام گرون تموم شد... با اینکه فرزین صد بار از طرف یکتا ازم معذرت خواهی کرد ولی دیگه نتونستم پامو تو شرکتش بذارم. خودت که شاهد بودی. خواستم به توام بگم ولی فرزین نذاشت...
با همین رفیقم مهران، میشناسیش دیگه؟
- اوهوم...
میثاق: با همین مهران قضیه ی کار تو یه شرکت و در میون گذاشتم. بهم گفت که در به در دنبال کسی می گرده که پول بذاره با هم یه شرکت بزنن.
از خدا خواسته قبول کردم.
داشتیم مقدمات کارو آماده می کردیم که مهران یه پیشنهاد دیگه داد.
گفت بابای یکی از هم دوره ایاش تو دانشگاه، یه شرکت تقریبا اسم و رسم دار داشته. یه سالی میشه که بابای طرف که همون دختری بود که صداشو شنیدی فوت کرده. دختره هم عشق اونور آب، هر چه سریعتر می خواد بره. این وسط مونده شرکت پدرش که قصد داره خیلی پایین تر از اون چیزی که هست، واگذارش کنه. مهرانم که دیده فرصت خوبیه پیشنهادشو به من داد.
ما رفتیم شرکته رو دیدیم. همه چیز رو به راه بود. خداییش شرکت اسم و رسم داریم بود.
دختره به حساب آشنایی با مهران باهامون راه اومد.
اون چند شبی که دیر میومدم، همراه مهران داشتیم شرکتو آماده می کردیم.
همه چیز خوب بود تا اینکه دختره دَبه کرد. می گفت قیمتو پایین گفته.
خب مام که مابقیشو نداشتیم. یعنی مهران داشت ولی من، نــه...
اون شبی که ناراحت بودم هی می پرسیدی چته؟ به خاطر اون دختره نبود و با سرزنش نگام کرد.
ادامه داد: به خاطر این موضوع بود. دیگه قید معامله رو زده بودیم که یه دفعه تصمیم گرفتم با میثم درموردش حرف بزنم. خداییش میثم تو برادری هیچی واسم کم نذاشته. پولی که کم داشتمو بهم قرض داد. حتی با اینکه نگین اونطور آدمی نیست ولی گفت که به نگینم چیزی از این قضیه نمیگه.
بازم خوشحالی بعد از ناراحتیم به خاطر اون دختره نبود. به خاطر همین بود.
و اما دیروز...
دیروز قرار محضر داشتیم. خوشحالیم به خاطر اون بود. اگرم دیدی به خودم رسیدم نه به خاطر اون دختره بود نه قرار محضر... دیروز صبح ماشین خراب شد. تمام سر و صورتم روغنی بود. اومدم خونه، دوش گرفتم.
چون ماشین نداشتم قرار بود مهران بیاد دنبالم. سر راه دنبال اون دختره ام رفته بود.
چون من دیر می کنم مهران تصمیم می گیره زنگ بزنه بهم. ولی مثل اینکه شارژ ریالیش تموم شده که شمارمو میده هانیه. اونم زنگ می زنه بهم.
اگه هم می گی صمیمی و به اسم صدام زده به خاطر اخلاقشه. من "خانوم محبی" صداش می کنم ولی اون به من میگه میثاق. سریع با همه خودمونی میشه که اینم تقصیر من نیست. البته یکمم به خاطر جوگیر شدنشه. من اینطوری احساس کردم. بالاخره هفته ی دیگه میره اونور.
دیشبم که تو زنگ زدی من واقعا صداتو نمی شنیدم. تو ماشین مهران بودم. این دو تام شلوغ می کردن نمی ذاشتن بفهمم چی می گی. من می خواستم قضیه ی شرکت سورپرایز بمونه. مهران می خواست باهام شوخی کنه قضیه رو لو بده تو بفهمی. هانیه ام طبق همون اخلاقش مهرانو همراهی می کرد. منم فقط تونستم بگم بری بخوابی، چون ظهر احساس کرده بودم حالت خوش نیست و خسته ای. جدای اینام اتوبان غلغله بود. مطمئن بودم زودتر از دوازده نمی رسم.
دیگه با مهران رفتیم همه کارای شرکتو انجام دادیم. میز و صندلیارو چیدیم و خلاصه کلی کار کردیم. هانیه ام اصرار کرد که می مونه و کمکمون می کنه. هر چی گفتم نمی خواد خودمون هستیم، قبول نکرد که نکرد. می گفت دوره ی دکوراسیون داخلی دیده. این بود که کمکمون کرد.
آخر شبم اول مهران منو رسوند بعدم که رفت هانیه رو برسونه. همین...
بازم سوالی تو ذهنت هست؟
خجالت می کشیدم تو چشاش نگاه کنم.
سرمو گرفته بودم پایین و به گوشی توی دستم خیره شده بودم.
آروم گفتم: باید بهم می گفتی.
میثاق: خیر سرم می خواستم برای سالگرد عقدمون غافلگیرت کنم.
با تعجب سرمو بالا گرفتم و گفتم: سالگرد عقدمون؟
با لبخند گفت: بله... امروز بود که خراب شد...
خدایا چرا یادم رفته بود؟ امروز دوم اسفند بود. پارسال همچین روزی به عقد میثاق در اومده بودم.
با بغض خودمو تو آغوشش پنهان کردمو گفتم: ببخشید... زود قضاوت کردم. فکر کردم مثل مرتضی...
حرفمو قطع کرد و گفت: تابان... انقدر مرتضی رو تو سر من نکوب... من باید تاوان اشتباه اونو پس بدم؟ آره؟
- نه...
میثاق: پس دیگه اسمشم جلوم نیار... ما این قضیه رو با هم حل کرده بودیم. نمی دونم چرا هر بار باید تکرارش کنم.
فقط تونستم بگم: ببخشید...
میثاق: ولی من از دستت دلخورم...
می دونستم می خواد قضیه ی حلقه رو بگه...
میثاق: صبح که بهت زنگ زدم جواب ندادی خیلی نگران شدم. زنگ زدم خونه، اونم جواب ندادی. گفتم شاید حمومی یا مثلا جایی رفتی گوشیتو با خودت نبردی این بود که گذاشتم یه ساعت دیگه زنگ بزنم. ولی بازم جواب ندادی... اگه بدونی با چه حالی آژانس گرفتم اومدم خونه هیچ وقت بهم شک نمی کردی.
سرمو انداختم پایین.
دست برد زیر چونمو مجبورم کرد بهش نگاه کنم.
میثاق: وقتی اومدم خونه اون یادداشت مسخره رو دیدم، وقتی حلقتو دیدم، شوکه شدم. منظور یادداشتتو نفهمیدم. اصلا نتونستم درک کنم چرا حلقتو از دستت دراوردی. اونم تو که جونت بودو حلقت...
شمارتو گرفتم ولی صدای گوشیت از تو هال اومد.
خیلی عصبانی شدم. نتیجشم اینی شد که می بینی و به گوشی آش و لاش توی دستم اشاره کرد... کجا رفته بودی؟
– خونه ی خانوم جان... می دونم کارم بچگونه بود. ولی توام منو درک کن. تو هیچی بهم نگفتی. هر کیم جای من بود شک می کرد. خودتو بذار جای من... یه دختری زنگ می زنه به گوشی شوهرم میگه میثاق جان کجایی؟ باز پشیمون میشما... خب تو بودی چه فکری می کردی؟ بعدم که بهت زنگ میزنم میگی تنهام و دیر میام. در حالی که من خودم صدای خنده های یه دختریو پشت خط شنیدم.
میثاق: درسته منم اشتباه کردم. سورپرایزم حدی داره.
– چرا صبح بیدارم نکردی؟.. مگه نمی گفتی حتما من باید درو به روت باز کنم. چرا تازگیا کلید میندازی؟
موهامو زد پشت گوشمو گفت: این مدت شبا دیر میومدم. احتمال می دادم تو خواب باشی نمی خواستم به خاطر یه در باز کردن از خواب بیدارت کنم. صبحم به خاطر اینکه دیروز احساس کردم خسته ای صدات نکردم.
– ولی من بیدار بودم. تمام شبو. داشتم فکر می کردم.
چپ چپ نگام کرد و گفت: ببین یه سؤ تفاهم نزدیک بود زندگیمونو خراب کنه. هم من اشتباه کردم هم تو...
– قبول دارم.
میثاق: من و تو دیگه بچه نیستیم... نباید بذاریم حرفی تو دلمون بمونه. اگر همون موقع دلیل ناراحتیتو می گفتی الان این اتفاقام نمیفتاد. اگه منم فقط به خاطر یه سورپرایز پنهون کاری نمی کردم، چیزی تو رو ناراحت نمی کرد. برا همین میگم هر دومون اشتباه کردیم.
– سورپرایزتو خراب کردم.
میثاق: فدای سرت عزیزم. فردا هم جشنشو می گیریم هم می برمت شرکتو ببینی.
– راستی من بهت تبریک نگفتم. خوشحالم که اولین قدم مهم زندگیمونو برداشتی. مبارکه...
با لبخند بغلم کرد و صورتمو بوسید...
میثاق: قربونت بشم من... بالاخره پشت هر مرد موفقی یه زن موفقه دیگه... اگه تو نبودی من حالا حالا ها به فکر همچین کاری نمیفتادم.
– باید بدهی میثمم بدیم.
میثاق: سر سال نشده صافش می کنم. مطمئن باش... راستی توام کم کم باید وسایلتو جمع کنی بیای شرکت خودمون. همون کرجه. می دونی که زبان من افتضاحه. مهرانم دست کمی از من نداره... درثانی نیاز به یه مترجمم داریم البته تو که تاج سر منی. چیکار میکنی؟ قبوله؟
لبخند زدمو گفتم: با کمال میل قربان...
با لحن شوخی گفت: ای من به قربانت... قربان کیلویی چنده؟ شما سروری...
با صدای بلند خندیدم. خوشحال بودم... از اینکه اشتباه کرده بودم خوشحال بودم...
میثاق: قربون خنده هات بشم. همیشه بخند وقتی بغض می کنی دلم می گیره.
– دیگه از امروز فقط می خندیم. بازم که با هم همکار شدیم. دوست ندارم زندگیمون کلیشه ای بشه...
میثاق: منم دوست ندارم.
– اتفاقات این چند وقتو فراموش کنیم. باشه؟
میثاق: فراموش کنیم ولی برامون درس عبرت شه...
– آره این بهتره...
یکم مکث کردمو گفتم: میثاق...
میثاق: جون دلم؟
- حلقمو میدی؟
ابرویی بالا انداخت و با شیطنت گفت: نچ...
– میثاق...
میثاق: قول بده دیگه از انگشتت درش نیاری...
– قول قول... دیگه هیچ وقت هیچ وقت از خودم دورش نمی کنم. با شیطنت اضافه کردم: حتی تو دستشویی...
با صدای بلند خندید و لپمو کشید...
– حالا میدیش؟
با دست راستش حلقمو که هنوز کف دست چپش بود، برداشت و با گرفتن دست چپم، سُرش داد تو انگشتم.
با تعجب به انگشت چسب خوردم نگاه کرد و گفت: چی شده؟
با ذوق به حلقه ی تو انگشتم نگاه کردمو گفتم: چیز مهمی نیست. یه بریدگی کوچولوئه. انگشتمم دلش واسه حلقش تنگ شده بود.
انگشتمو بوسید و گفت: بیشتر مواظب باش...
– چشم...
میثاق: فدای چشم گفتنت بشم...
– میثاق دلم گرفت بس که این آهنگ تکرار شد...
بلند شد و گفت: از دوری تو بود دیگه... ولی صبر کن الان عوضش می کنم.
فوری رفت تو اتاقو یه آهنگ دیگه گذاشت...
نشست کنارمو گفت: خوب گوش بده.

"این حس قشنگو مدیون تو هستم...
تا با منی و من از عشق تو مستم...
چشماتو وا کن ببین جون می گیرم با تو...
که می کوبه قلب من انقدر تند...
که نمی دونم می تونم بمونم تا کی تو دنیاتو...
من با تو هستم...
دستاتو تو دستم...
می گیرم می مونم...
رو عهدی که بستم...
تو قلبم می مونی...
تو فقط می دونی... ک
ه با چه حرفایی...
قلبمو بلرزونی...
هر لحظه که قلبم از عشق تو می لرزه...
اون لحظه به یه دنیا می ارزه...
بهت وابستم می ترسم از دستم آخر بشی خسته...
من با تو هستم...
دستاتو تو دستم...
می گیرم می مونم...
رو عهدی که بستم...
تو قلبم می مونی...
تو فقط می دونی...
که با چه حرفایی...
قلبمو بلرزونی...
نای موندن تو دنیای بی تو رو ندارم...
نمیشه پیش چشمات، چشمامو رو هم بذارم...
تو باشی انگار من دنیارو تو دستام دارم...
من با تو هستم...
دستاتو تو دستم...
می گیرم می مونم...
رو عهدی که بستم...
تو قلبم می مونی...
تو فقط می دونی...
که با چه حرفایی...
قلبمو بلرزونی..."

در طول آهنگ سرمو گذاشته بودم رو سینه ی میثاق و فقط به حلقم زل زده بودم.
این حلقه به همین سادگیا تو انگشتم نرفته بود. برای داشتنش یه شکستو تجربه کرده بودم.
این حلقه ی ساده رو خیلی دوست داشتم چون حلقه ی میثاق بود...
حلقه ی عشقم...
سرمو از رو سینش برداشتمو با لبخند گفتم: میثاق مطمئنی که همیشه باهام می مونی؟
میثاق: دیوونه من باهاتم... همیشه کنارتم... مطمئن باش...
دوباره سرمو به سینش تکیه دادمو با لبخند زیر لب زمزمه کردم: خدایا به خاطر همه چیز شکرت...
پــایــان...

برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 97- رمان حلقه ی عشقم , رمان ...... رمان ...... رمان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دوسـ ـتـداران رمـان , رمــــــان زیبــا , رمان مخصوص موبایل حلقه ی عشقم | بامزی کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , عاشقان رمان , داستان و رمان های عاشقانه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/23 تاریخ
کد :53336

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا