تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دختر سرکش (فصل سوم)



مهناز با کمی مکث شماره اقا منوچ رو داد و من هم ایکی ثانسه شمارشو گرفتم که صدای کلقتی جواب داد :جججججججججووووون؟
ابروهام اتز تعجب بالا انداختم و با پته پته گفتم :سلام اقای منوچهر؟
:حودشه
:اهان.....چیزه یکی ...ینی یه بنده خدایی چند وقته برای خواهر شمات مزاحمت ایجاد میکنه
صداشو برد بالا :چییییییییی؟کدوم خر بی ناموسیه ...اصن شما ؟
:من زن این اقا هستم ....میخواستم بگم بیشتر مواظب خواهر خودتون باشید
:بیخود کرده رو خواهر من چشم داره ...ادرس ؟
:چی ؟
:د ضعیفه کری مگه دارم بهت میگم ادرس
:ببینید زیاد نزنیدش گناه داره فقط طوری که ادب شه
:اونش به خودم ربط داره اادرس
:بله بله یاد داشت کنید
:ما بلت نیستیم بنویسیم ...بگو
:باشه ...سهروردی......فقط بچه هام بی پدر نشنا
:نه...خدافظ
ساعت 8 شدکه دیدم فرزاد سرومور گنده اومد تعجب کرده بودم خاک بر سر این مرتیکه بی غیرت کنن اومد و کتشو اندخت روی زمین و خودشم روی مبل ولو شد :اب بیار
:نوکر بابات عموت
:حیف که حوصله بحث ندارم ....این چه بوییه ؟
بو کشیدم و فهمیدم که گوشتا گندیده دیروز گذاشته بودم بیرون که ببینم چی میتونم درست کنم یادم رفت اصلا :بوی گوشت گندیده
:خدا لعنتت کنه .....تو کی هستی چه جونوری؟
:ویروس مغز تو .....برو این اشغالا رو بذار دم در .....ببینم تو توی راه با کسی در گیر نشدی
:مگه کسی میتونه با من درگیر بشه ؟
قهقهه ایس زدم و گفتم :مثکه قضیه حشره کش رو یادت رفت
:اون ناجوان مردانه بود
:جوک نگو برو اینا رو بذار دم در تا برات اب بیارم

 
غرو لند کنان و درحالیکه دماغشو گرفته بود گوشت های وا رفته رو از روی کابینت برداشت و توی سطل اشغال ریخت و از خونه خارج شد سریع به مهناز زنگ زدم و گقتم :مهناز خاک بر سرت با این دوست پسرت اصن نرفته سزاغ فرزاد فرزاد یکساعت هم زودتر از همیشه اومد خونه
مهناز:به قران اینطوری نبود خیلی غیرتیه ادرسو بهش اشتباه ندادی؟
:نه بابا
:حالا امروز نشد فردا میره شاید وقت نداشته
:جونم به غیرتش که زمانبندی هم داره ......ببینم حالا تا فرزاد نیست بگو الهام چی شد ؟
:الهام هیچی با دوست پسرش عقد کرد
:خوب اینو که میدونم الان خوبن
:نه بابا یارو معتاده دست بزن هم داره ....شکاکو بد دل هم هست ........بیچاره الهام نمیدونی شده پوست و استخون
:اخی اخی ...خواهرت چه خبر ؟
:خواهرم خیلی سلام میرسونه رفته کانادا با شوهرش .....ببن یروز بیا خونمو بهت لباسایی رو که فریده از ترکیه اورده نشون بدم خیلی خشگلن
:بیاید لباس خوابای منو بخرید من اینا رو دوست ندارم فریده میخره ؟یکبارم تن نزدم
:نه بابا خودم میخرم
:اهان اونوقت کجا میخوای تنت کنی؟
:مجلس ختم ....خوب شوهر کردم ...
:کی تو رو میگیره ؟این اقا منوچ؟والله از من میپرسی اصن جلو این از ان چیزا تنت نکن ....همینجوریشم...وایستا ببینم ما الان خیلی وقت نیست داریم حرف میزنیم ؟
:چرا
:فرزاد نیومد تو ....÷سره ی بیشعور بهش گفتم بیاد یه زنگ بزنه این رستورانه یه کوفتی بیارنا معلم نیست کدوم گوری رفته ....باز رفته دنبال این زن ناجورا
:وا مگگه اهل این کارا هم هست
:اره بابا...ولی واسه من مهم نیست پولش مهمه ....من این خونه رو میخوام
:وای تو چقدر خری کجا دیگه همچین جیگری پیدا میکنی؟
:خف کار کن مهناز ....تو هم که یه سره تو نخ شوهرهای مردمی ...
:وا من؟
:نه مادر بزرگ فرزاد ....برو ببینم کدوم گوری رفته کار دارم ...دارم از گرسنگی میمیرم
حوصله وراجی های مهناز رو نداشتم از یه طرف هم اینقدر عصبانی بودم که هیچ بلایی سر فرزاد نیومده و مقصر رو مهناز میدیدم شالم رو از روی تخت برداشتم و به به تراس رفتم دیدم سر و صدا میاد ولی نفهمیدم از کجاس میخواستم برم تو خونه که صدای داد و هوار فرزاد باعث شد سرجام وایستم
از تراس خودممو خم کردم دیدم بعله اقا منوچهر خودشو انداخته رو فرزاد و داره تا میخوره فرزادو میزنه و فرزاد هم هر از چند گاهی یه لگد میپروند خندم گرفته بود ولی طاقت دیدن کتک خوردن فرزادو نداشتم برای همین بی صدا رفتم توی خونه و گوشامو گرفتم که صدای دعواشونو نشنوم یه مدت نشستم که دیدم در باز شد و فرزاد با سرو صورت کبود خودشو انداخت تو خونه و وسز خونه دراز کشید طفلی بد کتک خورده بود کل صورتش کبود بود رفتم کنارش و با نگرانی ساختگی گفتم :وای فرزاد چی شده ؟صورتت کجا خورده
با ناله گفت :صورتم جایی نخورده ....مشت یه نره خر خورده تو صورت من
:وا چرا اخه عزیزم ؟
:چون که میگه من مزاحم ناموسش شدم ....دیوونه روانی اخه یکی نیست بگه منو اینکارا شانس اوردم سارا....دو سه نفر دیدن اومدن جدامون کردن داشتم عین سگ میزدمش
با شنیدن این حرف پقی زدم زیر خنده :اره خوب ....خوبه حالا اون افتاده بود روی سرش و این عین مورچه که زیر یه فیل گیر کرده باشه دست و پا میزدا
به سختی از جاش پا شد:چی....تو این صحنه رو دیدی و نیومدی کمک
:نه ....من چیزی ندیدم
:دروغ نگو ....چقدر سنگدلی تو حاضر شدی من اونجوری کتک بخورم ؟
:نه بخدا مهناز گفت ادم کش نیست
:چی؟
طبق معمول هول شده بودم و داشتم گند میزدم برای همین دستمو جلوی دهنم گذاشتم و توی اتاق دویدم اما صدای فریادش باعث شد دم در وایسم :تو خیلی پستی ...خیلی تو حاضر شدی من تا دم مرگ کتک بخورم واسه این خونه ؟اینقدر پول دوستی بدبخت؟بلاخره تو از به خونواده گدا گشنه ای خق داری....این خونه رو میدم بهت و طلاقت میدم ...
دلم از خوشحالی قنج میزد ولی نمیتونستم توهینی رو که بخونوادم کرده بود نا دیده بگیرم برای همین رفتم کنارش وایسادم و گفتم :حرف دهنتو بفهم لاشخور....عوضی
به سختی رو پاش وایساد :به من میگی لاشخور؟خنده داره ....تو یه قاتلو اجیر کردی که منو بزنه
:من اینکارو نکردم
:ازت متنفرم دهنتو ببند ....من از بازی با تو بچه لذت میبردم ولی تو احمق ....ولش کن طلاقت میدم ....دیگه حالمو داری بهم مبزنی
:چطور دیشب که عین حیوون میخواستی بزور با من رابطه داشته باشی یادت نبود ؟طلاقم بده کتکی هم که خوردی حلالت ...
:حقمه ....تو زنمی ...وظیفه زناشویی گردنته
:نه بابا ؟ببخشید وظیه زناشویی دیگه چه کوفتیه مهندس؟تو نذاشتی من شاهزاده رویاهامو پیدا کنم ....
:مطمن باش بهت لطف کردم ...وگرنه شرک و خرشم نمیومدن توی بیشعورو بگیرن
:تو هم دست کمی از شرک نداری ....من بهت گفتم گورتو گم کن ....ولی بزور اومدی خواستگاریم در حالیکه همه ی فکر و ذهنت تامین نیازهای چیزت بود
:نیازهای چیم ؟
:نیازهای چیزت ....خودت بهتر میدونی
:چقدرم که تو تامین کردی...فکر کردی از دست من بر نمیاد همینجوری نیازای چیزمو تامین کنم
:چرا برمیاد ....میری از تو خیابون زن میاری خونه اونم چه زنی؟اینقر چین و چروک تو صورتش بود که با شمردن چروکاش میشد سنشو تخمین زد ...تو همچین ادمی هستی ...زورگو ترسو و خالیبند و بدبخت
:تو چی؟یه پولدوست بی خاصیت حیف که مردونگیم اجازه نمیده رو ادم بی ارزشی مثل تو دست بلند کنم وگرنمه یجوری میزدمت که مقل ورقه لازانیا بیفتی این وسط
:تو که یکبار زدی الانمم بزن
:خفه شو .....صدات رو مخمه
:خفه شدی
:سارا ...........
بلند بلند شروغ کردم به گریه و از حرص فقط فحش میدادم :بدبخت .....حیوون غریزه دار....ادم نیازهای چیز دار....تویه بدبختی که فقط به غربزهات فکر میکنی....اصن نوش جانت ....خوب شد زدت
کاملا عصبانی شده بود مچمو گرفت و سرشو تو پنج سانتی متری صورت من نگه داشت :خیلی بدبختی...من اگه بخاطر نیازهای چیز میومدم خواستگاریت نیاز نبود که بگیرمت که هی بالا یرم وایسی و نق بزنی ...اینهمه دختر که عاضق اینن یه شب با من باشن
:منظورت همون پیرزنس؟اونم حاضر نشد یه شب باهات باشه
:سرشو جلوئ اورد و اروم گفت:صداتو ببر....نمیخوای که دوباره ....
با اون یکی دستم محکم تو صورتش زدم :منو تهدید نکن ...میدونی که چقدر از این مساله که با این چیزا تهدیدم کنی بدم میاد؟
چیزی نگفت و منو کشون کشون به سمت اتاق خواب بد هرچی وسط راه لگد ÷روند و مشتمو تو سر و صورتش زدم فایده نداشت که نداشت منو توی اتاق پرت کرد و بهم خیره شد :من نیازهای چیزمو به همین راحتی میتونم بدست بیارم وایسا و نگاه کن ...واسه من کلمه اختراع مکنه
:اومدم از در برم بیرون که در قفل کرد و کلیدشو پرت کرد یه گوشه :امشب خیلی به من توهین کردی نمیتونم اینا رو ببخشم
اب دهنمو قورت دادم و سعی کردم از در سازش وارد شم :ببین عشق من ....اون موقع من عصبانی بودم ....الان میتونیم باهم حرف بزنیم
:حرف میزنیم ولی بعد از چیز
اعصابمو خورد میکرد :حالا من یهخ چیزی گفتم تو دعوا که حلوا پخش نمیکنن میکنن؟
:سارا خاوم دیگه فایده نداره ساکت شو
:خوب غلط کردم گوه خوردم ...تا اخر عمر کنیزیتو میکنم ....اصلا برو خانو بیار خونه قول میدم نگم دو جنسه
:هیس
:تو رو خدا
تیشرتشو دراورد و پرت کرد یه گوشه و با لبخند مرموزی اومد سمت من از پنجره پایینو نگاه کردم راه فراری نبود برای همین فقط یه راه مونده بود عشوه خاصی اومدم و روی تخت نشستم :چقدر جذاب شدی
کجکی خندید:تازه مونده جذابیتامو ببینی
با دیدن عضلات بازو و سینش اب دهنمو قورت دادم و سعی کردم خونسرد باشم :من که با ین مساله مشکلی ندارم عزیزم ...ولی فکر کردم تو جدن مشکل داری میخواستم امتحانت کنم
از روی تخت پاشدم و به سمتش رفتم خیلی سرخ شده بود بین هوس و تعجب و شک گیر کرده بود دستمو روی شونش گذشاتم و به چشماش خیره شدم :میدونی چیه تو مرد رویاهای منی ....اصلا از اون اولی که تو رو دیدم عاشقت بودم ....برای همین هی اذیتت میکردم ...برای اینکه شکش بر طرف شه اروم ولی طولانی گونشو بوسیدم ....بریم بخوابیم ؟
مثل یه بچه رام شده بود سرشو تکون داد دستشو گرفتم و با هم به سمت تخت رفتم :ببین من الان موقعیتم خوب نیست ولی فردا میتونیم یه شب فرامنوش نشدنی با هم داشته باشیم ...
با صدای که از ته چاه درمیومد گفت :از کجا باور کنم نمیخوای خرم کنی
میخواستم بگم خودت خری ولی با همون عشوه گفتم :اخه مگه میشه مرد به این جذابی رو از دست داد
:به شرطی که امشب و هر شب پیش من بخوابی
:قبوله عزیزم ...فقط امشب جفتمون باید استراحت کنیم تو بخواب منم الان میام
اصلا دلم نیمخواست کنارش بخوابم بخصوص اینکه میدونستم عادت داره شبا توی رختخواب سیگار بکشه ولی نقطه ضعفش دستم بودبرای همین اروم با فاصله لب لب تخت خوابیدم تا حتی اکسیژن سمتش با من برخورد نکنه اما فایده نداشت و مثل که فهمیده بود میخوام فریبش بدم بغلشو باز کرد . گفت:دوست نداری اغوشمو امتحان کنی
نزدیک بود از حرفاش از خنده رودبر بشم ولی خودمو نگه داشتم و نزدیک تر رفتم
منو تو غوشش گرفت و دستشو دورم حلقه کرد :خوبه ...شاید گناه امروزتو یادم بره
خندیدم و گفتم :اینو شاید ولی با بقیش میخوای چیکار کنی
معلوم بود خیلی خسته کوفته س چون هنوز من چشماو رو هم نذاشته بودم که خوابش برد ...............
صبح که از خواب پاشدم نبود....اوه اوه بوی پسر گرفتم باید برم یه دوشی بگیرم...داشتم صبحونه می خوردم و با صدای بلند با اهنگ هم خونی میکردم....

زندگی چیــــــــــست عشق و دل داری وقتی با یاری از چی کم داری....برو بابا این منصور هم تازه گی ها چرت میگه...
بعد از صبحونه وسط حال روی سرامیکا نشستم و بلند بلند حرف می زدم:
حموم که رفتم جیش هم کردم صبحونمم خوردم خب حالا باید چیکار کنم؟!اینجا یک مگس هم نداره که بپرونم.آه اصلا اینجا هیچی پیدا نمیشه...نه پی اس تویی نه بازی کامپیوتری نه هیچی....
رفتم سراغ کمد لباسای فرزاد...انصافآ عجب لباسای شیک و پیکی داشت....داشتم همینطوری فوضولی میکردم که یهو یه فکری به ذهنم رسید...
آره خودشه...من، جونم می خاره برای همین چیزا....
همون طور که قول دادم باید براش یه شب فراموش نشدنی درست کنم...
تا ظهر همین طوری می چرخیدم و به امشب و برنامه هاش که قراره بیاد ماندنی بشه فکر میکردم...
چون ناهار نمیومد منم زنگ زدم پیتزا برام بیارن....
تا ساعت 5 بعد ازظهر کارامو کردم و از خونه زدم بیرون...
رفتم ارایشگاه نزدیک خونه مون...می خوام حسابی به خودم صلح و صفا بدم...
بعد از 2 ساعت کار که دیگه جونم به لب رسیده بود از بس که ساکت یه جا نشستم،تموم شد...ارایشگره گفت:پاشو خودت رو تو ایینه ببین چی شدی...ماه شدی...تو دلم گفتم خب اینو نگی چی می خوای بگی...
پاشدم خودمو تو ایینه دیدم...با صدای بلند سوتی کشیدم و گفتم:حسابی فرزاد کش شدم ها!!!خانم ارایشگر دمتون هات(hot)چه کردین با ما...
ارایشگره که از لحن صحبت کردنم خنده اش گرفته بود گفت:عزیزم شما خودت خوشگلی من فقط یکم ارایش کردم و موهات رو سشوار دادم.حالا نگفتی بالاخره می خواستی کجا بری؟تولدی عروسی جایی میری؟
میگن به بچه رو بدی پرو میشه حکایت همین خانم ارایشگره س....
من:نـــــــه!
ابروهاشو درهم کرد و با حالت کنجکاوی گفت:پس کجا میری؟
می خواستم بگم اخه به تو چه خاله زنک...خودت باعث شدی بگم...با عشوه گفتم:می خوام امشب برای شوهرم شب بیاد ماندنی درست کنم...
اول چشماش گرد شد و باورش نمی شد که همچین حرفی زدم ولی بعد سریع خودشو جمع و جور کرد و رفت پشت میزش برای تسویه حساب...
حتما داشت به خودش میگفت حیا هم که بود ماله جوونای قدیم بود جوونای امروزی که همچی رو قورت دادن...شایدم داشت به خودش میگفت خوش به حاله شوهره عجب زنه باحالی داره!
رفتم خونه...با سرعت لباسامو عوض کردم و یک بار دیگه خودمو تو ایینه دید زدم...عجب جیگری شدم ها!خودم نمی تونم از خودم دل بکنم تا چه برسه به اون بی جنبه!فکر کنم درسته قورتم بده دیگه!
الان فقط یک کار مونده که نکردم...کشوی دراورمو باز کردم و یکی از باز ترین و در عین حال قشنگ ترین لباس خوابمو پوشیدم...میگم این فری از کجا میدونست که یه روز این لباس خوابا به دردم می خوره؟!!!
هیکلم تو اون لباس خواب با اون ارایش سر و صورت حرف نداشت...
توی حال رو کاناپه نشستم و یه دور دیگه با دقت نقشمو مرور کردم...
اقا فری بدو بیا که دارم برات...دلم لک زده برای اون نگاهای قشنگت عشقم...
و بلند زدم زیر خنده...
نمیدونم چرا اینقدر از کنف کردن فرزاد خوشم میومد به هر حال دلم میخواست کارهاشو تلافی کنم من همیشه تو زندگی دنبال شاهزاده رویاهام بودم از همون بچگی ....یادمه تو بچگی عاشق یکی ازپسرای تو کوچمون شده بودم که پاهای دراز و زانوهای کثیفی داشت و دستش یه بند تو دماغش بود اخه همیشه موهامو میکشید ولی اون نشونه عشق نبود چون خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو بکنم با دخترخالش عروسی کرد و اخرین باری که دیدمش دیگه دستش تو دماغش نبود ولی اینو به بچش ارث داده بود و بچه ای که تو بغلش بود دستش تو دماغش بود بعد هم عاشق پسر سوپر مارکت سرکوچمون شدم اون موقع فکر نمیکردم 23 سال اختلاف سن زیاد باشه چون فقط 10 سالم بود ولی فهمیدم اون همون موقعش هم زن داشته پس چرا همش لپ منو میکشید و میگفت :چی میخوای خوشگل خانوم ....و اون موقع چون میترسیدم بخاطر من به زنش خیانت کنه دیگه مغازش نرفتم و مجبور بودم برم سر چهار راه تا واسه مامانم پنیر پاستوریزه بخرم .....هیشکی اون موقع ها عاشقم نبود ولی من فک میکردم از کلیدساز و واکسی تا اصغر اقا قصاب عاشقمن و تو بچگی فکر میکردم بزرگ شدم به کدومشون جواب بله رو بدم اه چه رویای شیرینی بود ولی الان چشم بهم نزده شدم زن فرزاد اونم کی فرزاد ....که مامان بزرگم همیشه بزور موهای منو از توی دستش درمیاورد ودندونهای منو هم بزور از توی گردن اون درمیاورد در ضمن فرزاد وقتی بزرگ شد توی فامیل یه دوست دختر داشت به اسم مهشید ...که الان خارج بود یعنی بخاطر شغل باباش رفته بود خارج و اون دوتا مجبور شدن از هم جدا شن و من هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی شاهزاده رویاییم فرزاد ازکار دربیاد چون اوناییکه عاشق من میشدن باید مثل خودم یکم از نظر عقلی مشکل داشته باشن یا حداقل تاس یا شکم گنده یا فین فینو و اخ و تفی باشن که با خل و چلی من بسازن در همین افکار شناور بودم که صدای در اومد و فرزاد خسته و کوفته اومد توی خونه و طبق معمول کتشو نتو همون محل همیشگی پرت کرد حتی منو نگاه هم نکرد برام عجیب بود مطمن بودم منو دیده ولی اصلا بروی خودش نیورد میخواستم به مرز جنون بکشونمش و بعد شب به هوای مریضی بابام بزارم برم خونه مامانم اینا ولی اون اصلا به من محل نذاشت که من حسابی کیف کنم :سلام
روی مبل دراز کشید و بهم نگاه کرد:نمیدونستم شما هم نیازهای چیز داری؟
شونهامو بالا انداختم و گفتم :من ؟معلومه که نه اینا رو پوشیدم ببینم اکه بزرگ یا کوچیکن بفروشم به دوستم
:اره جون خودت الان داری میمیری که من بیام سمتت ولی زرشک ....زرشک
:زرشک قیافته نکبت
_مودب باش ...شام بیار بخورم عوض وراجی ...دیشبو نگاه نکن خر شدم از امروز اونجور که لیاقتته رفتار میکنم باهات تو گند کارو دراوردی....به جایی رسوندی که قصد جون منو کردی
:نه خیرم من قصد جون تو رو نداشتم فقط گفتم کمی ادبت کنه
:حیف که زنی .....شامو وردار بیام
:شامی در کار نیست من خودم ظهر از گرسنگی زنگ زدم برام غذا بیارن بعدشم نوکر بابات عمت
حوصله کل کل نداشتم خودمم گرسنم بود برای همین رفتم سمت اشپزخونه و دو تا همبرگر حاضری انداختم توی ماهیتابه اومد توی اشپزخو نه به اپن تکیه داد .و حریصانه زیر چشمی نگاهم میکرد اخمامو تو هم کشیدم و بهش زل زدم :مشکلی داری؟
:اره....لباسه قشنگه ....داشتم سلیقه مامانمو نگاه میکردم که توی هیکل لاغر تو چقدر زشت شده :همه حتما باید مثل خواهر مادر تو بد هیکل باشن؟
چیزی نگفت و ارومد اومد سمتم و به لباس دست زد :چه جنسی داره لامصب
به پشت دست زدم روی دستش :به من دست نزن ....اقای زرشک
:میتونم امشبو سرت منت بذارم و با تو باشم ....البته اصلا اصراری نیست
:لازم نکرده ...غذاتو کوفت کن بعدشم برو تو اتاقت بخواب
:خوش میگذره ها
:نمیخوام....غرور منو پایمال کردی
:مگه تو غرورم داری ؟ببین اگه امروز اومدی پیش من بخوابی اومدی وگرنه بجون خودت دیگه محل سگ بهت نمیذارم
میخواستم زبون درازی کنم که چشمم به قرص مسهلی افتاد که روی اپن کنار ستون بود یاد اونروز افتادم که میخواست این بلا رو سر من بیاره چرا من سر خودش نیارم برای همین رویه امو عوض کردم و با عشوه گفتم :قول میدی دیگه غروزمو نشکنی ؟
گل از گلش شکفت و جلوم با فاصله ی کمی وایساد :معلومه عزیزم تو با من راه بیا من با تو دو مارتون میام
دستمو و شونش گذاشتم و گفتم :مرسی
خیلی زود باور بود اگه نصایح اون مادر کار شکنش نبود هیچ وقت نقشه های من خنثی نمیشد دستشو دور کمرم انداخت و خودشو بهم چسبوند :میخواستم بهت بگم خیلی ناز شدی ....ولی یاد دیشب افتادم...
ازخجالت داشتم اب میشدم و خیس عرق شده بودم میخواستم خودمو کنار بکشم که مانع شد :کجا خوشگل من ؟
:میخواستم بگم سر قبر تو ولی لبخند اجباری زدم و گفتم :غذا بپزم
:من دیگه اشتهانم کور شد بریم بخوابیم
اوضاع داشت قرمز میشد نباید میذاشتم به این جا ختم بشه برای همین گفتم :نه دیگه نشد تو برو تو پذیرایی اخبار ببین منم غذا رو میارم ..
لبخند زد و ازم جدا شد همین که رفت برنج پریروز رو از توی یخچال اوردم بیرون و قرص های مسهل رو با هاونگ حسابی کوبیدم و توی گوشت همبرگر ریختم و کمی هم روی برنج که رنگش عوض نشه ....بعد هم برنجو گرم کردم و با یه تزیین خوشگل بردم سر سفره عمرا شک میکرد ...خیلی خوشحال اومد سر میز و برام غذا کشید اما این وسط یه اتفاق بد افتاد نمیدونم کدوم همبرگر الوده بود چون غذا رو کشیده بود من قاطی کرده بودم وای خدا جون چرا گذاشتم غذا رو بکشه اگه اون همبرگر میفتاد توی ظرف من کارم ساخته بهش نگاه کردم و وایسادم که بخوره با شک تردید به من نگاه کرد و گفت:تو نمیخوری؟
:نه من سیرم
:ا خودت گفتی گرسنمه خوب من که گفتم سیرم الان دارم به هوای تو غذا میخورم
:نه الان سیر شدم
چشمکی زد و گفت :نکنه میخوای چیز خورم کنی؟
:ا ببین اعتماد بین ما اینجوری کم رنگ میشه ها ....
"شوخی کردم ...
با اشتها اولین لقمه رو توی دهنش گذاشت خیلی با مکث غذا میخورد میخواستم ببینم اگه حالش بد نشد من غذا نخورم نیم ساعت گذشت که قرص ها اثر کرد و قیافه فرزاد کج و کوله شد و بعد تند ÷رید تو دستشویی خیالم راحت شد و شرو ع کردم به غذا خوردن از دستشویی که اومد پشت چشم نازک کردم و مژه هامو با عشوه بهم زدم :عزیزم چیزی شده ؟
:نه یکم ....هیچی گلا بروتون حالم خوب نیست
:اه چرا ؟شاید سرکار غذا مسموم بوده :با قیافه درهم گفت :حتما ....
هنوز جملش کامل نشده بود کمه دوباره بدو بدو رفت سمت اشپزخونه اروم اروم میخندیدم تا من غذام تموم شد چهار پنج بار رفت دستشویی من هم با خیال راححت غذا رو خوردم و داشتم بشقاب دوم رو میکشبدم که روی مبل ولو شد:پیشنهاد میکنم زیاد نخوری
با این حرفش مشکوک شدم :چرا ؟
:هیچی گفتم معده درد میگیری
:نه من اشتهام زیاده
بشقاب دوم که تموم شد احساس کردم دلم درد میکنه ....همه چی علامت سوال بود چرا من اینجوری شدم اروم رفتم دستشویی و برگشتم عجیب بود من هم دچار وضعیتی شده بودم که فرزاد؟چطور ممکنه هم من هم فرزاد ...نکنه حامله ام ؟زدم تتو سر خودم چقدر من خنگ بودم اخه زن باردار اسهال نمیگیره حال تهوع میگیره بعدشم من که .....از فکر خودم زدم زیر خنده ولی خندم خیلی زود به گربه مبدل شد توی دستشویی بودم که فرزاد در دستشویی رو زد :عزیزم کمک نمیخوای
:نه ...
:چاه مکن بهر کسی اول خودت دوم کسی ....شنیدی این ضرب المثلو ؟
میخوایتسم بگم نه فقط تو شنیدی در توالتو باز کردم و با رنگ پریدگی به فرزاد نگاه کردمن :فرزاد منظورت چیه
:هیچی ....تو امتحانو رد شدی ...فکر کردی من نمیفهمم تو اون مغز سیمانیت چی میگذره
:فرزاد ...
:فرزادو مرگ .... دیگه گول قیافه و زبونتو نمیخورم ....از فردا همون شوهری میشم که تو لیاقشو داری ....خاک بر سر من ساده کنن
:فری...وایسا...اخ
:فری عمته اسم منو درست بگو ...برو تو اون توالات انقدر پس بده که از بو گند خودت بمیری ....خیال کردی من نفهمیدم چجوری شرورانه به اون قرص نگاه میکردی؟اون بسته قرصو خودم گذاشتم اونجا ....این خونه مال منه ...خودت هم روش
:فرزاد تو رو خدا کمکم کن ....
:تنها کمکی که میتونم بکم اینه که بهت بخندم....حالا هم تو و اون مکان مقددس رو تنها میذارم که به کارت برسی
............................. خسته و افسرده شده بودم دیگه حوصله کل کل رو هم نداشتم اخلاق فرزاد هم روز به روز داشت بدتر و بدتر میشد ولی من محل نمیذاشتم و سعی میکردم یه وعده نهار و شامو بهش بدم که ساکت شه اونروز با هزار ترفند قیمه رو گذاشتم روی گاز و از منزل خارج شدم با تینا دوست دوران دبیرستانم قرار داشتم و میخواستم به خودم خوش بگذرونم تینا ط
برچسب ها: دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 5. رمان دخترک سرکش , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 98- رمان دختر سرکش , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , ღ آســـوده رمــان ღ , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , دختران زمینی پسران آسمانی (17) - سرای رمان , یــه لقــمه رمــان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/23 تاریخ
کد :53333

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا