تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دختر سرکش (فصل ششم)


دیگه از همه دنیا ناامیدبودم.درست یک هفته بعد ارمین زنگ زدو گفت درخواست رو تنظیم کرده و فردا میره واسه تحویلش اقدام کنه.تو اون مدت همش خونه شهره بودم شهره انصافا مثل یه خواهر ازم نگهداری میکرد.ارمین هم که فقط ازازدواج حرف میزد و اینشم حسابی کلافم کرده بود اما چون بهش نیاز داشتم نمیتونستم حرفی بزنم.یه روز عصرکه داشتم تی وی میدیدم ارمین اومد خونه منم تا دیدمش بهش گفتم:کی وقت داداگاه میشه؟-:علیک سلام خانومم!
-:ببخشید سلام خب کی؟
-:ایشالله یه ماه دیگه مال خودم میشی
-:راست میگی؟
-:اره بابا تا دو سه روز دیگه هم احضاریه فرزاد میرسه دستش حالا مژدگونی منو بده
با خودم گفتم چه مژدگونی؟دارم با دست خودم شوهرمو از دست میدم ولی گفتم:ممنون
حس میکردم قلبم داره کنده میشه درسته ما باهم رابطه نداشتیم ولی من بازم دوستش داشتم مخصوصا روزای اخر چقدر مهربون شده بود شاید اینجوری به خونه میرسیدم اما فرزادو از دست میدادم اصلا به درک فرزاد خر کیه خونه رو بچسب!میدونم دیوونه شدم دارم چرت میگم ولی یعنی فرزاد اندازه خونه به اون بزرگی ارزش داره؟!
تو اون مدت هنوز نتونسته بودم فیلمو نگاه کنم یعنی راستش دلشو نداشتم فقط یه دونه از روش برای ارمین زدم ارمین هم اصلا از فیلم حرفی نمیزد.یه شب شهره دیگه از دستم کلافه شده بود باعصبانیت گفت:چه مرگته دختر؟برو گمشو که از بوی گندت حالم بهم خورد
راست میگفت من تو این مدت فقط 3بار حموم کرده بودم ولی بازم جوابشو ندادم.دو باره داد زد:گمشو تو حموم که حالم بهم خورد بعدشم با هم میریم عشف وحال
تودلم گفتم راست میگه بذار برم حال کنم تمرگیدم تو خونه که چی بشه؟بلند شدم لباس ورداشتم رفتم تو حموم کلی اواز خوندم دلم که خالی شد اومدم بیرون خوشگل کردم با شهره بریم بیرون ارمین هم همرامون اومد هر وقت دستمو میگرفت حس بدی بهم دست داد یعنی راستش هیچوقت اون حسی رو که تو اغوش فرزاد بودمو نداشتم اصلا بیخیال بابا به شهره گفتم:شهره بریم شهر بازی؟
ولی شهره راضی نمیشد اینقدر اصرار کردم تا قبول کرد اون شب خیلی حال کردم اخرشم گفتم گور بابای فرزاد دنیا رو بچسب.روز بعدش میخواستم برم خرید شهره هم که سرگرم bfجدیدش بود حاضر شدم رفتم خیابون تاکسی گرفتم برم شهرک غرب خرید وقتی همه ی خریدامو کردو رفتم پارک هوا بخورم ولی خب رو هوا یه بستنی هم خوردم خیلی تو اون هوا میچسبید کلا بستنی تو هوای سرد بیشتر میچسبه داشتم راه میرفتم که حس کردم صدای ارمین میاد کنجکاو شدم ببینم چه خبره که دیدم رمین داره با یه دختر می حرفه دختره پشتش به من بود اما من حس کردم مهشیده!
خیلی خر شدم همه رو مهشید میبینم من که فرزادو دوست داشتم از دستش دادم ارمین دیگه کیه؟بذار هر غلطی میخواد بکنه ولی بازم ته دلم میگفت اون زنه مهشیدبود خب اخه مهشید چیکار ارمین داره؟اصلا به جهنم مغز فندقی من کی به این چیزا فکر کرده؟بذار بستنیمو بخورم وقتی رفتم خونه دیدم دوست پسر شهره داره میره مردک پررو همش خونه شهره جل میشه خجالتم خوب چیزیه؟اصلا به من چه مگه من فضولم؟
شهره که دید دوباره سر حال شدم خیلی خوشحال شدم اومد بغلم کنه که دیدم بوی ادکلن هزار تومنی همون مردکو میده بهش گفتم:اوف اوف برو اونور که خفه شدم
-:گمشو احمق منو باش که دارم به تو محبت میکنم
دیدم بی چاره حق داره فقط اون به دادم رسیده
-:ببخشید ولی خب خیلی بوی گندیه اخه از چیه این پسره خوشت میاد؟
که یهو با بالش زد دنبالم منم فرار کردم انقدر دوییدم که دیگه اصلا نا نداشتم باهم شروع کردیم غذا پختن اونم چه غذایی دوتا ادم بااستعداد داشتن کوکو میپختن خیلی بد شکل شد اخر کار یادمون افتاد که تخم مرغ نداره ولی خب مزش بد نبود خوردیمش ورفتیم بخوابیم من دوییدم رفتم رو شهره اونم شروع کرد جیغ جیغ کردن ولی من ادمی نبودم که از رو برم اخرشم اون بیچاره رو زمین خوابید.
صبح که بیدار شدم دیدم شهره هنوز خوابه اومدم برم پایین که دیدم ارمین خونه هست داره با موبایلش میحرفه منم که کلا ادم فضولی نیستم رفتم گوشمو چسبوندم به در که دیدم ارمین میگه باشه مهشید الانه که بیدار شن

بازم مهشید این دفعه دیگه این فضولی ولن نمیکرد وایسادم ببینم چی میگن؟فقط شنیدم بعدش گفت فردا فیلم حاضره بعدشم که خدافظی کرد تازه یادم اومد چی تنمه یه لباس قرمز گشاد موهامم که خودم ازش وحشت میکردم صدای پاشوکه شنیدم دوییدم تو اتاق لباس مناسب پوشیدم رفتم پایین که دیدم ارمین داره میره سلام و احوال پرسی کردیم واقعادلم میخواست بدونم با مهشید چی کارداره ولی باید صبر میکردم رفتم بالا شهره رو بیدارکنم باهم بریم بیرون ولی شهره با اون نره غول قرار داشت منم بیخیال بیرون رفتن شدم نشستم موبایل بازی کردن یه دو ساعتی که گذشت موبایلو گذاشتم کنار دراز کشیدم دیدم تا روز دادگاه بیست و پنج روز مونده رو چندتا برگه از یک تا بیست و پنجو نوشتم چسبوندم به دیوار اینکارو از فیلما یاد گرفته بودم خوب که فکرکردم دیدم دلم خیلی واسه فرزاد تنگیده حتی واسه دعواهامون خودمم نمیدونستم چی میخوام هم خدارومیخواستم هم خرمارو هم میخواستم فرزاد مال من باشه هم خونه دیدم جدی جدی خیلی دلم براش تنگ شده میخواستم برم بیرون تا از فکرو خیال راحت شم پاشدم یه مانتو ساده با یه شلوار وشال مشکی پوشیدم اومدم موهامو بریزم تو صورتم که یادم افتاد فرزاد اصلا از این مدل خوشش نمیومد هر کاری کردم دلم نیومد موهامو بریزم تو صورتم موهامو زدم بالا و اومدم ژایین بازم این مردک جل اینجا بود واقعا که شهره با این سلیقش گل کاشته شهره که دید من دارم میرم بیرون اومد تو اتاقم منم تا دیدم تنهاست شروع کردم-:شهره اخه ادم تر از این مردک پیدا نکردی؟
-:مگه چشه دلتم بخواد؟
-:میشه بگی چیه این مردک خپل گنده جل رو باید بخوام؟
-:حالا یکم چاقه چه اشکالی داره؟
معلوم بود شهره کم اورده منم دیگه ادامه ندادم دیدم خیلی گناه داره.شهره اومد بغلم کنه که دو باره بوی اون ادکلن مسخره هزار تومنی رو حس کردم
-:شهره یه چیزی بگم پاچه نمیگیری؟
-:بنال
-:این چه وضع حرف زدنه؟اها واسه این مردک یه ادکلن بخر حال ادمو بهم میزنه
دیدم دوباره داره حمله میکنه با دو اومدم بیرون از دم در هم براش یه پشمک زدم زبونمو هم در اوردم و اومدم بیرون نمیدونستم کجا برم داشتم به ارمین و مهشید فکر میکردم که اخرشم این مغز فندقیم به هیچ نتیجه ای نرسید ولی فضولی هم ولم نمیکرد سرمو که بالا اوردم دیدم در خونه قبلیمون هستم اخه خونه شهره اینا به خونه ما یعنی خونه فرزاد خیلی نزدیک بود ترسیدم منو ببینه رفتم پشت درخت یزرگ سر کوچه قایم شدم هوا هم که ماشالله گرم بود داشتم خفه میشدم یه نیم ساعت بعدش که از دیدن فرزاد نا امید شدم فهمیدم هم دست شوییم میاد هم گشنمه میخواستم بازم صبر کنم که دیدم خیلی شدیده رفتم سمت پارک تو راه که اینقدر عجله داشتم برم دستشویی نتونستم فکر کنم وقتی رسیدم دم در پارک یه نفس راحت کشیدم رفتم سمت دستشویی که دیدم یه کیلومتر صف هم اونجا هست خشکم زده بد تا من تو این صف به دستشویی برسم که همه ی شلوارم خیس شده یهو یه فکری به مغزم رسید خودمو زدم به مریضی که اون پیرزنه که اول صف بود دلش به حالم سوخت و اجازه داد من برم تو وای که راحت شدم خدا این دستشویی رو از ادم نگیره عجب جای مفیدی هستش اومدم بیرون با کلی تشکر از این پیرزنه بعدشم رفتم بوفه پارک یه ساندویچ توپ خوردم رو صندلی نشسته بودم که دیدم فرزاد دم در پارکه هم خوشحال بودم که بالا خره دیدمش هم ترسیدم که منو نبینه با دو رفتم پشت درخت خیلی تعجب کرده بودم که چرا با مهشید اویزون نیست که یاد ارمین افتادم بازم این مغز خنگ من میخواست معادله حل کنه بیخیالش شدم فرزاد ربع ساعت بعدش رفت بعد از رفتنش فهمیدم که چقدر دلم براش تنگیده دیگه به خونه خیلی فکر نمیکردم همش دلم پیش فرزاد بود حالا جدی جدی فهمیدم عاشقش شدم با دو اومدم بیرون که حداقل از پشت ببینمش ه باکله رفتم تو شکم یه نفر سرمو که اوردم بالا دیدم یه مرد گنده هست از ترس داشتم میلرزیدم که با گفتن یه ببخشید فلنگو بستم حتی کمکش هم نکردم میوه هاشو جمع کنه یه ده متری با فرزاد فاصله داشتم چقدر دلم میخواست یه لگد به پاش یزنم تا متوجهم بشه ولی خودمو کنترل کردم تا دم در خونه با فرزاد رفتم بعدشم برگشتم سمت خونه شهره اینا نزدیک خونه فرزاد یه اتلیه بود یکم بیشتر باهاش فاصله نداشتم که دید مهشید وارمین دارن از توش میان بیرون دوباره این فوضولی اومد توم رفتم دنبالشون میخواستم ببینم کجا میرن که شنیدم ارمین به مهشید گفت فردا ساعت ده برو اتلیه
مهشید هم با عشوه بهش گفت باشه چشم فردا میگیرمش بهن ظرت خوب شده؟
-:اگه تو گند نزده باشی و طبیعی درست شده باشه هیچکس شک نمیکنه
-:یعنی تو به من شک داری؟من کارمو خوب انجام دادم
-:ببینیم وتعریف کنیم خب برو دیگه
مونده بودم دارن در باره چی حرف میزنن چه فیلمی رو مهشید درست کرده که حتما هم باید طبیعی باشه؟مغزم داشت سوت میکشید امروز خیلی کاراگاه بازی در اورده بودم مغز منم که کار نمیکنه خب بی خیال فردا ساعت ده میام اینجا ببینم چه خبره
هوا خیلی سرد بود منم وا قعا سردم بود رفتم تو بستنی فروشی دو تا بستنی بزرگ خوردم وای که چقدر چسبید کیف کردم امدم بیرون تاخونه رو تقریبا با دو رفتموقتی رسیدم برای اولین بار دیدم اون نره غوله تو خونه نیست بعد از خوردن اون دو تابستنی بازم گشنم بود من دیگه چه ادمیم نمیدونم چرا چاق نمیشم؟به درک ولش کن برم یه چیزی سر هم بکنم رفتم تو که دیدم شهره قرمه سبزی پخته از تعجب چشمام چهار تا شده بود با دیدن قورمه سبزی یاد فرزاد افتادم دوباره دلم براش تنگید تصمیم گرفتم به جای فرزاد هم بخورم 2تا بشقاب پر خوردم رفتم تو رخت خواب واقعا که امروز چه روزی بود پر از ماجرا حال کردم
صبح برای اولین بار ساعت9پاشدم خرکی یه صبحانه خوردم وبا دو رفتم سمت اتلیه ربع ساعتی زود رسیده بودم ده دقیقه بعد مهشید رفت تو و بایه پاکت برگشت فضولی داشت خفم میکرد رفتم تو مغازه از مرده بپرسم اون فیلم چی بوده

تارفتم تو مغازه چشمام از تعجب چهار تاشد خانومی که روبروم تو اتلیه وایساده بود یکی از دوستای قدیمیم به اسم میترا بود ما از چهارم ابتدایی با هم دوست بودیم ولی از وقتی که رفت امریکا دیگه ازش خبری نداشتم حدود دو دقیقه ما ها توبهت بودیم ولی من چون اصولا احساساتی نیستم زود به خودم اومدم و با کیفم دو نا زدم تو سرش اونم که بیچاره به خودش بیاد بعدشم یه لگد جانانه زدم تو زانوش اونم بیچاره مونده بود توکار من بعدش باخنده گفت:سارا تو هنوزم خنگی اخه این چه وضع سلام کردنه مثلا کلی وقته ندیدمت خجالت بکش دختر
دیدم بیچاره حق داره راست میگه خیلی بد رفتار کردم منم که کلا استاد ماسمالی کردنم
-:میترا وضع زندگیت خوبه؟
-:ای میگذره بد نیست تو از خودت بگو
منم که عقده دلم سر باز کرده بود این مدت هم با کسی حرف نزده بودم میترا هم ادم قابل اعتمادی بود یا به عبارت خودمونی دهن لق نبود شروع کردم به گفتن همه چی رو گفتم از وضع بد مالیمون از اینکه صاحب خونه داشت جوابمون میکرد از شرط خانوم جون برای بخشیدن اون خونه از اجبارا و تحقیرای بابام از وضع خوب بابای فرزاد از ازدواجمون همه چی رو گفتم از شیطنتا نقشه کشیدنا از مهشید ارمین شهره سفر ارمین به خارج در خواست طلاق همه چی سه ساعت که نگاه کردم دیدم یه ساعت تمومه دارم میحرفم وقت ناهار هم بود منم واقعا گشنه بودم اما خب از بس که من کمرو هستم چیزی نگفتم
-:سارا باورم نمیشه تو یه سال اینهمه ماجرا تو زندگیت بوجود اومده باشه
-:خودمم باورم نمیشه حالا بیخیال بیا بریم ناهار بخوریم
میترای بیچاره هم که فکر میکرد پول غذارو من حساب میکنم حسابی خر کیف شده بود و تند قبول کرد منم کم نذاشتم بردمش بهترین رستورانی که اون دورو برا پیدا میشد خودم هم کباب برگ سفارش دادم از بچگی عاشق کباب برگ بودم اونم که دید میشه خوب سفارش داد استیک سفارش داد وقتی غذامونو خوردیم سرمو کردم توکیفم که مثلا میخوام پول غذا رو حساب کنم که یهو زدم تو سر خودم و گفتم اخ که کیف پولمو جا گذاشتم میترای بدبخت هم هاج و واج داشت نگام میکرد اخرشم مجبور شد خودش پولو حساب کنه انصافا هم زیاد شد اما به من چه من چرک کف دستامو دوست دارم الکی هم خرجشون نمیکنم تو راه برگش به اتلیه حسابی سر کیف بودم هم یه غذای مفتی گیرم اومده بود و کلی هم با خودم حال میکردم داشتم اهنگ جدید سلنا رو میخوندم که از یهو فرزادو دیدم قلبم گرفت فکر کنم اونم منو دیده بود چون اونم خشکش زده بود ولی من زودتر به خودم اومدمو با دو رفتم سمت اتلیه درو پشت سرم بستم داشتم سکته میکردم از پشت شیشه فرزادو نگاه کردم دیدم بعد از چند دقیقه رفت حتما منو ندیده بود خیلی جالب بود اینبارم اون میمون جل همراش نبود میترا هم که دیگه حالا همه چی رو میدونست گفت
-:دختر خب چرا بر نمیگردی پیشش؟
-:میترا تو نمیفهمی اون غرور منو له کرد جلوی چشم من که مثلا زن قانونیش بودم یه زن صیغه ای رو اورد و همش قربون صدقش میرفت بعدشم فکر کرد با یه ادکلن میتونه دل منو بدست بیاره
میترا هم دید دارم راست میگم خودم هم از حرفای خودم تعجب کرده بودم منو از این حرفای با کلاس زدن؟!بیخیال بابا بهش فکر نکن حالا چی میشه اگه منم یه بار تریپ دکتر مهندسی حرف بزنم؟بذار حال کنم.خلاصه بعد از خداحافظی رفتم سمت خونه شهره اینا وقتی رسیدم خونه دیدم هیچکس خونه نیست یه یادداشت هم رو در یخچال بود که نوشته بود:با بابک رفتیم بیرون شام هم میگیرم میارم شهره خوب میدونست پیغاماشو کجا بنویسه چون من نیومده میپریدم سمت یخچال یه بستنی برداشتم رفتم جلو تی وی ولی فکرم سمت فرزاد وامروز میچرخید یه جورایی مطمئن بودم منو دیده ولی نمیدونم چرا نیومد سمتم؟خاک بر سر خنگم کنن یادم رفت ما جرای فیلمو از میترابپرسم واقعا که...حالا بیخیال چه عجله ای هست فردا میپرسم سرگرم کاری که به حساب خودم اسمش فکر کردن بود بودم که صدای درو شنید با خیال اینکه شهره با اون مردک اومده منم بیخیال نشستم ولی دیم ارمین اومد تو اونم تنهای تنها اونقدرا عقل تو کلم بود که بفهمم نباید با اون تو خونه تنها باشم بهخ اطر همین هم با دو رفتم تو اتاقم ارمین هم از پایین میگفت صبر کن بابا کارت دارم ولی من صبر نکردم رفتم تو اتاقم با گوشیم ور رفتم که دیدم اینجوری هم حوصلم سر میره که یهو دیدم یه صدا میاد خیلی کنجکاو بودم از لای در یواشکی پایینو نگاهیدم که دیدم ارمین داره یه فیلم عروسی نگاه میکنه یه لحظه چشمم به عروس افتاد دیدم چقدر شبیه منه فقط قیافش زنونه هست سریع درو بستم دراز کشیدم رو تختم هر چی فکر کردم مخم به جایی قد نداد گفتم اخه من که عروسی نکردم حتما زنه خیلی شبیه منه روم هم نمیشد از ارمین چیزی بپرسم گفتم بیخیال بابا
صبح حدودا ساعت 10 از خواب بلند شدم هرچی فکر کردم یادم نمی اومد دیشب کی خوابیدم یه جسم سنگین رو روی شکمم حس میکردم سمت چپمو که نگاه کردم دیدم پای شهره روم افتاده تازه یادم افتاد که دیشب یادم رفته درو ببندم به زور لنگای شهره رو جمع کردم اومدم پایین دست صورتمو شستم و یه صبحونه خوردم رفتم لباس بپوشم برم بیرون که یهو رو میز چشمم به یه حلقه فیلم افتاد حتما فیلم همون عروسی بود وقتی مطمئن شدم کسی نیست فیلمو برداشتو گزاشتم پیش فیلمی که مه شید بهم داده بود بعدم یه برگه از تقویممو کندم درست22روز مونده بود زدم بیرون تابرم اتلیه تو راه هم یه جفت جوراب برای میترا کادو گرفتم ترخداسلیقه رو حال کنین خب اخه جوراب انصافا چیز به درد بخوریه خلاصه با همون جوراب کادو شده رفتم اتلیه بعد از سلام واحوال پرسی یادم اومد تو خونه دستشویی نرفتم پریدم تو دستشویی و یه تخلیه بار صورت دادم واومدم بیرون یاد کادو افتادم اونو دادمش به میترا میترا هم بعد از کلی ناز کردن قبولش کرد وبازشکرد داشتم میپکیدم از خنده اونم با تعجب داشت به جوراب گل گلیش نگاه میکر
-:خاک تو سرت سارا خیلی بیشعوری این چیه دیگه؟
-:ا نمیدونی چیه؟تو دهات ما بهش میگن جوراب اونم از نوع گل گلیش
-:خاک بر سر میدونم چرا اینو برای من اوردی واقعا که خیلی احمقی
-:نظر لطفته بازم بگو تعارف نکنیا عوض تشکرته؟برای تشکر بابت ناهار دیروزه دیگه
-:برو. گمشو
منم مثلا قهر کردم رفتم زیر میز نشستم که از شانس توپ من همون موقع ارمین اومد و گفت:خانوم اون فیلم گم شده میشه یه دونه دیگه برام بزنین ؟
منم دیگه بیرون نیومدم ارمین هم بعد از دادن پول رفت منم دوباره یادم اومد بپرسم ماجرا چیه؟میترا هم گفت فقط میدو نه که یه فیلم عروسی هست ولی میتونه از همکارش بپرسه منم از خدا خواسته بهش گفتم خب بپرس دیگه به جاش منم برات یه جوراب دیگه میخرم اونم یه لگد زد تو پام تازه یادم اومد هنوز زیر میزم بلند شدم میترا هم زینگ زد و یه ربع ساعت بعد قطعش کرد

در حالیکه واقعا حس میکردم قلبم اومده تو حلقم داشتم به فک میترا نگاه میکردم که همینجوری در حال جنبیدن بودیه حسی بهم میگفت اون فیلم عروسی به زندگیم ربط داره تا میترا گوشی رو گذاشت بهش گفتم میترا ترخدا زود بگو اون بیچاره هم که دید دارم میلرزم شوخی رو گذاشت کنارو شروع کرد به گفتن:
سارا جان نمیدونم چی بگم این همکار ما میگفت این خانوم واقا حدود یک هفته پیش اومدن اینجا و یه حلقه فیلم با دو تا عکس به من دادن که ظاهرا یکی از عکسا عکس همون مرد بود بعدشم ازم خواستن که یکی از فیلمای عروسی رو که تو اتلیه داشتیم با عکس اون دو تا دو باره پرکنیم و البته خیلی هم اصرار داشت طبیعی باشه میگفت نمیخوام کسی شک کنه یه مبلغ خیلی زیاد هم بهم دستمزد داد گفت دوباره هم میده منم فیلمو قبول کردم اما ظاهرا همونجوری که شنیدی فیلم گم شده و اون اقا دوباره فیلمو میخواد
خدایا چی میشنیدم؟یعنی ارمین داشت فیلم عروسی با منو حاضر میکرد؟شایدم من خیالاتی شدم اخه چرا؟خب میذاشت بعد از طلاقم مگه چیزی ازش کم میشد؟کلافه بودم به میترا گفتم:میترا به نظرم اون یکی عکس هم مال من بوده
-:مال تو؟اخه چرا مگه تو نگفتی که بهش قول ازدواج دادی؟
-:چرا ولی یه جای کار میلنگه اخه اون روز که تو خونه تنها بودم ارمین اومد تو منم رفتم تو اتاق اما بعدش از کنجکاوی اومدم بیرون ببینم چه خبره که دیدم داره فیلم عروسی نگاه میکنه منم کنجکاو شدم که یه لحظه عروسو دیدم خیلی خیلی شبیه خودم بود ولی قیافش زنونه تر میزد منم فیلمو برداشتم ولی هنوز وقت نکردم ببینمش
-:خب چرا زودتر به من نگفتی دختر؟یعنی ممکنه؟ولی خب اخه چرا یعنی چه دلیلی داره؟
0:نمیدونم نمیدونم میترا میشه یه کاری برام بکنی؟
ـ:بگو ببینم چی میخوای
-:میشه به این همکارت زنگ بزنی ازش خواهش کنی که بیاد منو ببینه چون اون عکسارو دیده شاید خودم باشم که البته یه حسی بهم میگه حتما خودمم ولی حالا بازم برای احتیاط میپرسی؟ممنون
-:باشه بذار بهش زنگ بزنم ببینم چی میگه
میترا دو باره شماره گرفت منم تو مدت حرف زدنش داشتم فکر میکردم اخه ارمین برای چی میخواد یه فیلم عروسی دروغی حاضر میکرد؟اونم با کی بامن چرا مهشید باهاش همکاری میکرد یعنی مهشید دیگه فرزادو نمیخواد؟اخ فرزاد بازم یادش افتادم دلم خیلی براش تنگ شده کاش جرئت داشتم برم ببینمش ولی نمیشه ازش میترسم تو همین افکار بودم که تلفن میترا تموم شد گفت که اون هم کارش گگفته الان برای یه مراسم دانشجویی رفته اصفهان تا پ.نزده روز دیگه بر میگرده
وای خدا پونذده روز یعنی فقط چهار روز مونده به وقت طلاق من دیگه مغزم قد نمیداد از میترا خواستم کمکم کنه
-:منم نمیدونم چی بگم اما میخوای یه کاری بکن برو فیلمو بیار تا با هم ببینیمش شاید یه چیزی دستگیرمون شد دیدم راست میگه اگه باهم ببینیمش بهتره رفتم سمت خونه تو راه همش داشتم به کار ارمین فکر میکردم چرا به خودم نگفته بود چرا مهشید باید میدونست ولی من نه؟تو عمرم باورم نمیشد که یه بار اینقدر جدی فکر کنم ولی حالا مونده بودم به خونه که رسیدم رفتم اشپزخونه دیدم شهره لباسارو ریخته ماشین لباسشویی الانم رو مبل توحال ولو شده بود منم یه لیوان اب برداشتم رفتم بالا یادم اومد فیلمو گذاشته بودم تو جیب لباس خوابم رفتم که برش دارم که دیدم شهره لباس خوابمو انداخته تو ماشین لباسشویی ای خدا یعنی بدتر از این هم میشه؟فقط همون فیلمو داشتم که اونم از دستم رفته بود خدایا مگه من چیکار کردم
میدونستم که شهره هیچوقت جیب لباسارو نگاه نمیکنه یهو اشکام اومدن تو چشمم شاید اولین باری بود که واقعا داشتم از ته دل زار میزدم من هیچکسو نداشتم این از ارمین که نمیدونم داره چه غلطی میکنه اونم از فرزاد که تا عاشقش شدم ولم کرد به خدا داشتم نابود میشدم بعد از اینکه یه دل سیر گریه کردم بلند شدم رفتم پایین دیدم شهره هنوز رو مبل افتاده بی حوصله یه لقمه نون پنیر برداشتم رفتم به میترا زنگ زدم همه ماجرا رو براش گفتم اون بیچاره هم به خاطر من ناراحت شده بود دیگه هیچی دم دستم نبود فقط تونستم دو تا مسکن بردارم برم تو رخت خواب
تا ده روز اوضاع من همین بود یعنی نه میترا تونسته بود خبری گیر بیاره منم تو این مدت حتی یه بارم درست و حسابی ارمینو ندیده بودم شهره میگفت خیلی عجیبه که ارمین تا چند روز اونجا نیومده به کل بهم ریخته بودم دیگه حس و حال هیچ کاریو نداشتم فقط یه بار حس کردم وقتی از خواب بیدار شدم صدای مهشیدو شنیدم که داشت خداحافظی میکرد یعنی مهشید اینقدر با ارمین رفیق شده بود که ارمین اونو خونه اورده بود؟نمیدونم میترا هم میگفت تا همکارش نیاد نمیتونن فیلمو به ارمین تحویل بدن حداقل میدونستم کاری نمیتونه بکنه چند روز بعدم میترا گفت مهشید اومده یه حلقه فیلم دیگه واسه رایت داده یعنی اون بیچاره که نمیدونست مهشید کیه واسه همین هم از روش کپی نکرده بود اما من وقتی از مهشید براش حرفیدم گفت حتما همونه حالا دیگه مطمئن شدم این دوتا دارن یه غلطایی میکنن

امروز صبح که از خواب بلند شدم بادیدن تقویمم جا خوردم یعنی فقط هشت روز دیگه من و فرزاد پیوندمونو میشکنیم؟اخه چرا خدا اگه میخواستی جدا شیم چرا گذاشتی روزای اخر این قدر مهربون شه؟چرا گذاشتی عاشقش بشم؟چرا....
از این همه چرا خسته شده بودم میدونستم میتونم برم خون
برچسب ها: دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 5. رمان دخترک سرکش , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 98- رمان دختر سرکش , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , ღ آســـوده رمــان ღ , ღ آســـوده رمــان ღ - رمان سیگار شکلاتی<هما پور اصفهانی>(در حال نوشتن) , ღ آســـوده رمــان ღ - رمان جدال پر تمنا<هما پور اصفهانی>(کامل) , دختران زمینی پسران آسمانی (17) - سرای رمان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/22 تاریخ
کد :52763

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا