تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دختر سرکش (فصل هفتم)



بعد از اینکه همه چی رو تعریف کردم حس کردم قلبم داره میاد تو دهنم گفتم الآن میاد میزنه تو دهنم یا حداقل قاطی میکنه اما بازم با رفتارای پیش بینی نشدش شاخ منو در آورد(درست بود جملم؟!!!!!!!!!!) فرزاد خیلی راحت با این مسئله برخورد کرد یعنی وقتی من براش تعریف کردم -:جدی میگی سارا؟یعنی مهشید اینقدر باهوش بوده وما خبر نداشتیم؟ اولش فکر کردم داره مسخرم میکنه اما وقتی تو چشماش نگاه کردم دیدم کاملا جدی حرف میزنه ماتم برده بود انتظار هر چیزی رو داشتم جز این یکی اونم که انگار فهمیده بود خیلی تعجب کردم منو بغل کردو گفت -:میدونم خیلی تعجب کردی من حرفتو باور میکنم نمیخواد نگران باشی اما وای به حالت اگه یه روز بفهمم بهم دروغ گفتنی دمار از روز گارت در میارم یعنی میشه این حرفارو از ته دل زده باشه؟یعنی ممکنه خدا جون؟یعنی من همچین جواهری رو از دست داده بودم؟همین جوری داشتم با خودم کل مینداختم که دستشو دور کمرم حس کردم واقعا اروم بودم خیلی اروم... ـ؟؟:فرزاد واقعا باور کردی؟ -:نکنه کلکی تو کارته؟یعنی اینقدر مسئله پیچیدست؟ -:خب نه یعنی اره -:بالاخره اره یانه؟ -:خب حالا هر چی...یعنی اصلا بهم شک نداری؟ -:چرا خب یه کوچولو دارم که اونم فقط یه راه حل واسه از بین رفتنش هست چشماش خیلی شیطون شده بود -:چه راهی؟ -:اول قول بده کمکم کنی شکم از بین بره بعد... -:ا...فرزاد اذیت نکن دیگه -:باشه بابا میگم منو بیشتر کشید تو بغل خودشو گفت -:امشب با هم.... تازه معنی شیطنتی که تو چشماش موج میزد رو فهمیده بودم با اینکه مطمئن بودم شوخی کرده اعصابم دستش بهم ریخته بود به زور خودمو از حلقه دستاش کشیدم بیرون و با عصبانیت از اتاق رفتم بیرون بدون اینکه به اطرافم توجه کنم رفتم رو کاناپه رو مبل نشستم تو حال خودم بودم که باشنیدن صدای فرزین مثل سیخ از جام بلند شدم -:به به سلام دختر عموی خوشگل ما خوبی -:یا خوبم یا بد...باید به شماهم جواب پس بدم؟ -:اه اه اه...حالا چرا اینقدر بد اخلاقی؟داداش جونم بهت پا نداد؟ با حرص سرمو اندا ختم پایین دیگه تحملم داشت تموم میشد -:نمیخوا د خجالت شی خانوم کوچولوخودم دیدم با چه عصبانیتی از اتاق اومدی بیرون اگه میخواستی خب به خودم میگفتی... واقعا داشت تند میرفت اما حرفی واسه زدن نداشتم اعصابم بهم ریخته بود اونم یه ریز داشت فک میزد سرمو گرفته بودم تو دست که صدای فری(همون فرزاده ها...)روشنیدم ;} -:اخه به تو چه ربطی داره ها؟ -:دختر عمومه خیلی هم به من ربط داره نمیدونم چرا فرزاد از ازدواجمون به فرزین چیزی نمیگفت خودم هم تا حالا حرفی در این باره نزده بودم تو فکر بودم که یهو حواسم به حرفی که میزدن جلب شد -:اگه نمیتونی از یه همچین جیگری استفاده کنی بدش به من -:این قدر دوسش داری؟ -:اخه کدوم مردی از همچین دختری میگذره ها؟ -:باشه اقای خوش سلیقه ورش دار مال خودت... غروم شکست خورد شدم له شدم من ادم مغروری بودم تحمل این حرفو نداشتم نفهمیدم چرا اون حرفارو زدم اما کنترلم دیگه دست خودم نبود با عصبانیتی که ازم بعید بود رفتم تو اشپز خونه و گفتم -:خیلی بی غیرتی فرزاد خیلی زیاد...البته نه واسه همه ها واسه مهشید جونت خیلی غیرتت زیاده گفتم چرا مسئله ای که واسه مردا اینقدر مهمه واسه تو هیچی نبود بگو من واسه اقا ارزش ندارم مهم نیستم حتی اگر هم واست مهم نبودم باید حرمت زنو شوهری رو نگه میداشتی کاش لا اقل یکم ادعای غیرت کرده بودی فرزین همینجوری هاج و واج مارو نگاه میکرد باورش نمیشد من با فرزاد ازدواج کرده باشم با مردی که هرگز منو دوست نداشت... بعد از این حرفا نشستم کف زمینو شروع به گریه کردم اه حالم از خودم بهم میخورد اخه زن هم اینقدر لوس همیشه از دخترایی که اشکشون دم مشکشون بود بدم میومد(درست بود دیگه؟!)حلا خودم مثل همونا شده بودم راه به راه میزدم زیرگریه اعصابم واقعا داغون شده بود از یه طرف مرگ بابا از یه طرف کارای ارمین ازیه طرف بیغیرتی های مردی که مثلا قرار بود شوهرم باشه تو همین فکرا بودم که حس کردم یه نفر داره سرمو ناز میکنه سرمو بالا اوردمو با دین فرزاد دوباره از کوره در رفتم واقعا که چه رویی داشت سنگ پای قزوین هم بهش نمیرسید بعد از اون حرفا با چه رویی به طرف من اومده بود؟! با عصبانیت بلند شدم و رفتم طرف اتاق درو محکم بهم کوبیدمو نشستم روی تخت که در باز شد و فرزاد اومد تو ای خدا تو چقدر رو به این مرد دادی؟!رومو کردم اونطرفو با عصبانیت ناخونامو جویدم که حس کردم اومد رو تخت کنارم نشست باتندی سرمو برگردوندم طرفشو گفتم -:چیه؟چی از جونم میخوای همه ی حرفاتو شنیدم انگشتشو گذاشت رو لبم و دیگه نذاشت به حرفیدن ادامه بدم با حرص سرمو بالا گرفتم خیلی سعی کردم حرف نزنم اما نشد تا خواستم شروع کنم به حرف زدن یا به عبارتی هوار کشیدن اون زودتر شروع کردو گفت -:سارا تورو خدا دودقیقه رم نکن بذار حرف بزنم مردک نفهم به من میگه رم نکن خجالت هم خوب چیزیه -:میدونم همه ی حرفامو شنیدی اما گوش کن ببین چی میگم:من میخواستم امتحانت کنم خودتم خوب میدونی که حاضر نیستم صد سال سیاه و سفید هم که شده تو رو دست اون چغندر بسپارم از لقبی که به فرزین داده بود خندم گرفت ولی خودمو نگه داشتم که نخندم -:واسه اون به اصطلاح جناب عالی بی غیرتی هم باید بهت بگم که فکر نکن بیخیالت شدم دلم نمیخواست یه امروزو که باهم خوب بودیم خراب کنم اما تو خرابش کردی اخه دختر جون چرا یهو اون مغز فسقلیت قاطی میکنه؟ ;} دیم راست میگه ولی خب منم حق داشتم هرچی فکر کردم به نتیجه نرسیدم که چه حقی داشتم اما چون اصولا بنده همیشه واسه همه کارام یه حقی داشتم این بار هم دیگه... -:اما حالا که خودت روزمونو خراب کردی باید بهت بگم که فردا صبح راس ساعت نه با هم میریم اتلیه فیلمو ببینیم وای به حالت اگه یک کلمش دروغ باشه به خدا میکشمت نا خواسته خندیدم یه لبخند رو صورتم اومد که هرچی سعی کردم جمعش کنم نشد پس من براش مهم بودم دیدم راست میگه فرزاد عمرا حاضر نمیشد فرزین ومن... فرزاد با دیدن خندم یه لبخند شیطنت امیز زد وگفت: -:پس باید واسه دیدن خنده ی خانوم کوچولو اونو به مرگ تهدیدکنم؟ -:تو بیجا میکنی وبعدش بابالش کوبیدم رو سرش دو باره مثل صبح مهربون شده بود خیلی خسته بودم تو همون حال و هوا گفتم برو اونور کپه مرگتو بذار که منم میخوام بخوابم -:دختر تو واقعا خری..تو همچین حال نیمچه عاشقونه ای هم چرت وپرت میگی باشه من رفتم کپه مرگمو بذارم خیلی خسته بودم حوصله جواب دادن نداشتم خودمو انداختم رو تخت و به سرعت خوابم برد تو خواب ناز بودم که حس کردم شهاب سنگ به زمین خورده باترس پا شدم و داد زدم ای وای شهاب سنگ! یهویی جلوم فرزاد رو دیدم که داشت با صدای بلند میخندید تازه فهمیدم چی شده پس اون منو تکون میداد یه نگاه به ساعت کردم دیدم تازه 7هست گفتم -:چه مرگته اول صبحی از راه به دردم کردی برو میخوام بخوابم -:نمیشه پاشو باد بریم اتلیه پاشو حاضر شو -:باشه بابا حالا میریم بذار یکم دیگه بخوابیم نگتاش جدی شد و با جدیت گفت -:مگه نمیگم پاشو؟زود باش حساب کار دستم اومد رفتم پایین یکم اب به دست و صورتم زدم صبحونه هم خوردم رفتم بالا دیدم فرزاد حاضر نشسته -:فری جون بدو برو بیرون میخوام لباس عوض کنم -:فری جونو زهر مار فری جونو درد کاری بدو دیگه و بایه عصبانیت خنده دار از اتاق رفت بیرون یه لباس ساده پوشیدمو اومدم بیرون دستام بد جوری یخ کرده بود واقعا استرس داشتم اگه باور نمیکرد چی؟اون فیلم خیلی طبیعی بود خیلی میترسیدم تا رفتم بیرون مامان و عمو و زن عمو و...اینارو دیدم که دارن میرن بیرون مثل اینکه خرید داشتن از قیافم معلوم بود استرس دارم اخر هم فرزاد گفت -:چته بابا؟پای چوبه دار که نمیریم بعد هم دستمو گرفت و یه لبخند ارامش بخش بهم زد یکم اروم شده بودم دو سه دقیق بعد به اتلیه رسیدیم با دیدن میترا پریدم بغلش و کلی با هم روبوسی کردیم که فرزاد چند تا سرفه مصنوعی کرد میترا هم که تازه متوجه فرزاد شده بود با خجالت باهاش سلام احوال پرسی کرد ;} -:چه خبر از این طرفا؟ -:هیچی بابا کارت داشتم اون همکارت هستش؟ تا اینو گفتم خودش اومد تو و با خنده سلام کرد -:نه نیستش یه تک پا رفت بیرونو برگرده یه لبخند زورکی زدم -:خب امرتونو بفرمایید -:راستش میخواستم اگه میشه اون فیلمو یه بار واسه منو شوهرم پخش کنید هر دو تاشون هاج و واج منو نگاه میکردن باورشون نمیشد خلاصه چند دقیقه بعد به همون اتاق مسخره رفتیم فرزاد رو صندلی نشست میترا اروم ازم پرسید -:عقلت پاره سنگ برداشته احمق؟اگه باور کنه چی؟ -:نمیدونم خودم هم نمیدونم خیلی استرس دارم اما همرچه بادا باد همکار میترا هم اومد و دوباره اون فیلم کذایی رو play کرد

بازم با دیدن اون فیلم مسخره حالم بد شد جرئت نداشتم به فرزاد نگاه کنم واقعا از عکس العملش میترسیدم با اینکه این چند روز چیزای عجیب غریب زیادی ازش دیده بودم اما عکس العملش بازم ترسناک بوددوساعت بعدش که فیلم تموم شد سرمو به زور بالا اوردم و به فرزاد نگاه کردم از نگاش نمیشد چیزی فهمید باسر بهم فهموند که زودتر خدا حافظی کن تابریم منم خداحافظی کردم وبعد از کلی تشکر و تعارف تیکه پاره کردن راه افتادیم سمت خونه
سوار ماشین که شدیم به فرزاد نگاه کردم عصبی بود البته خب انتظارشو هم داشتم ولی لال مونی گرفته بود حرف نمیزد به مسیری که داشتیم میرفتیم نگاه کردم راه خونه نبود ولی خب نفهمیدم کجا میره دیگه اعصابم قاطی کرده بود اخه چرا حرف نمیزد؟بالاخره طاقتم تموم شد
-:خب یه چیزی بگو دیگه
-:سارا خفه شو حوصله ندارم بذار فکرکنم
-:خودت خفه شو
تا اینو گفتم خیلی بدجور نگام کرد خدایی ترسید ولی طبق معمول از رو نرفتم
-:نمیخوای چیزی بگی؟
کنار اتوبان نگه داشت و گفت
-:مگه نمیگم ساکت شو؟یه امروزو رو اعصاب من راه نرو بذار فکر کنم
-:به جهنم میخوام صد سال سیاه حرف نزنی تا جونت دربیاد
دیگه جوابمو نداد منم بیخیالش شدم.رفتم تو فکر واقعا چرا از فرزاد خوشتیپی که همه دوسش داشتن خوشم نمیومد؟یعنی چرا همش دوست داشتم باهاش دعواکنم؟اگه واقعا مامان بابام مجبورم نکرده بودن ازدواج کنم من بازم با فری مزدوج میشدم(غلط املایی نگیرینا...)؟معلومه که نه اخه من ادمی نبودم که حرف زور بشنوم اما حالا همین فرزاد شوهر من بود
به نیمرخش نگاه کردم خدایی قیافه جذابی داشت اما خب من چون اصولا به هر چیزی که مطابق میلم نباشه گیر میدم بهش میگفتم بد ترکیب...بعد از ازدواج که کلا دعوا داشتیم اما بعد از اون مسافرت خارجش حس کردم یه جایی از قلبمو گرفته
هنوز هم نمیدونم با مهشید رابطه داره یا نه؟مهشی دیگه کیه بابا؟همزمان با ارمین و فرزاد واقعا نوبره وا...همینجوری داشتم به این چرندیات فکر میکردم که حس کردم ماشین وایساد سرمو بالا گرفتم و با تعجب به دور و اطرافم نگاه کردم خیلی اشنا بود
بعد از یکم فکر کردن فهمیدم خونه ی عمو ایناست خیلی وقت بود اونجا نرفته بودم
-:پاشو بیا پایین دیگه به چی اینجوری نگاه میکنی؟
-:به قیافه تو...خب مگه کوری دارم به گلا نگاه میکنم
خودم هم از چرت و پرتایی که میگفتم خندم گرفته بود اما دلم نمیخواست بفهمه دارم به خونه چند هزار متریشون نگاه میکنم دلم نمیخواست غرورم جلوش بشکنه
-:گل؟میشه دقیقا بگی کدوم گل؟
به اطرافم نگاه کردم اما تو اون کوچه به اون بزرگی حتی یه دونه گل هم پیدا نمیشد بازم خودمو نباختم و گفتم
-:داشتم تو اینه به روی گل خودم نگاه میکردم
فرزاد زد زیر خنده منم خندم گرفته بود اما با حرص گفتم
-:به چی میخندی ها؟
-:هیچی بابا هیچی
بازم با همون قیافه خندون به سمت خونه رفت منم از ماشین پیاده شدم و همراهش رفتم تو خونهخدا وکیلی خونه ی قشنگی داشتن با صفا بود بزرگ بود اما به سبک قدیمی
دلم نمیخواست فرزاد فکر کنه که خونه ی بزرگشون یا ماشیناشون برام مهمه من دوست داشتم اینارو داشته باشم اما هیچوقت حاضر نمیشدم خودمو به خاطر مال دنیا کوچیک کنم
-:کجا موندی تو؟زود بیا دیگه
-:اومدم بابا
داخل خونشون فرقی نکرده بود همون خونه درست مثل قدیما من نمیدونم فرزاد با داشتن همچین خونه ای چرا چشمش دنبال خونه خانم جون بود حالا بیخیال
بدون تعارف رو اولین مبل ولو شدم فرزاد هم اومد جلوم نشست و دوباره رفت تو فکر حسابی از دستش کفری شده بودم خب اخه مردک هرچی میخوای بگی بگو دیگه مثلا داره ناز میکنه
-:میگی یا نه؟
ـ:صبر داشته باش
-:بابا اگه عروس هم بودی تا حالا گلابتو اورده بودی و گل چیده بودی و(بقیه مراحلو نمیدونم)دیگه بالاخره الان کارات تموم شده بود و جوابتو داده بودی
بازم خندش گرفته بود
-:تا دو تا چرت وپرت دیگه هم نگفتی باید حرف بزنم
-:بگو دیگه وگرنه عروسه به مراحل بالای بیست و پنج سال میرسه ولی تو هنوز هیچی نگفتی؟
-:میشه اون مراحل بالای بیست وپنج رو هم برام بگی
-:گفتم بالای بیست و پنج واسه بچه ها مناسب نیست
-:کی به کی میگه بچه؟
-:بزرگی به عقل است حالا میگی یانه؟
قیافش رفت تو هم جدی شده بود شروع کرد به گفتن
-:من نمیدونم اون عروس کی بوده اما مثل اینکه یه نفر جای تو تورخت خواب بوده چون اون اقاهه میگفت فیلم این تیکه اماده نبوده خود ارمین بهش داده بوده
باورم نمیشد یعنی کی همچین کاری کرده؟
-:تو میدونی کی بوده؟
-:مگه فرقی هم میکنه؟
-:معلومه حالا بیخی بقیه حرفاتو بزن
-:باید یه حال اساسی از ارمین و اون دختره بگیریم باشه؟
ایول من عاشق صحنه های هیجانی بودم ولی بیشتر از اون دلم میخواست حال ارمین و اون دختره رو بگیرم دلم میخواست دلیلشونو بدونم من تا اخرین لحظه رو حرف خودم مونده بودمو با فرزاد رابطه نداشتم اونوقت...
-:قبوله؟
-:ایول فری جونم ایول بابا صحنه پلیسی
-:تو دیوونه ای دختر در ضمن فری هفت جد و ابادته
-:از نوع پدری...
-:تو میدونی اون دختره کی بود؟
-:اره میدونم
تعجب کردم اخه فرزاد واسه اولین بار اون فیلمو دیده بود ولی خب ازکجا میدونست؟تصمیم گرفتم خیلی به مغزم فشار نیارم
-:خب بگو کیه دیگه
-:مهشید
چی؟مهشید؟مگه میشه اون من بودم یعنی من نبودم صورت من بود یعنی...اه من نمیدونم ولی کلا چرا مهشید؟اصلا فرزاد از کجا فهمیده اون مهشیده؟
-:مهشید؟تو از کجا میدونی اون مهشیده؟
-:مهشید یهه خال مشکی رو بازوی چپش داره اون دختره هم همون جا خال داشت تازه هیکلش هم دقیقا مثل هیکل مهشید بود
-:تو از کجا میدونی روی بازوی مهشید خال هست؟
از سوال مسخره ی خودم خندم گرفت اونا به اندازه همه عمرشون باهم خوابیده بودن......

بعد از پرسیدن این سوال مسخره سرمو بالا گرفتم دیدم فرزاد سرشو انداخته پایین و قرمز شده یعنی خجالت کشیده؟فکر نکنم بابا به قیافه ی فرزاد این تریپ کارا نمیاد ولی خیلی کیف میده اگه بچم خجالتی باشه خیلی حال میده ها بعدا کلی میتونم بهش بخندم...بیخیال بابا حالا هرچی همین جور تو فکر بودم که دیدم فری نیستش خیلی تعجب کردم یعنی کجاست پاشدم رفتم دنبالش بگرد همه ی خونه رو گشتم دیدم نیست خیلی تعجب کردم یعنی اون کجاست؟رفتم تو باغ دنبالش بگردم که دیدم داره پشت درختا با گوشیش می حرفه خیلی کنجکاو شدم یعنی در اصل فوضولیم گل کرده بود
پاور چین پاورچین رفتم سمت درخت پشتش به من بود اروم رفتم اون جا وایسادم تو این کار مهارت داشتم چون تو مدرسه خیلی جاسوس بازی در اورده بودیم
فرزاد خیلی عصبانی بود واقعا ترسناک شده بود تو کل زندگی که باهاش داشتم همچین چهره عصبانی ازش ندیده بودم.رفتم نزدیک تر تا بفهمم چی داره میگه
-:مهشید امروز عصر بیا میخوام باهات حرف بزنم
-:تو که فوضول نبودی خانومی بیا سورپرایزه
-:باشه باشه پس فردا تو کافی شاپ همیشگی میبینمت
قلبم داشت وایمیساد نمیخواستم بقیه حرفاشو بشنوم به زور خودمو رسوندم به خونه سرم داشت میترکید به هر زحمتی که میشد خودمو رسوندم به اتاق فری و افتادم روتختش
یعنی همه ی حرفاش دروغ بود؟دروغ بود که میگفت با هم حال مهشید و ارمین رو میگیریم؟میخواست دل من رو خوش کنه ولی اخه چرا؟مگه من براش مهم هستم شایدم میخواست ادعای غیرتی رو که نداشت بکنه واقعا نمیدونم نامرد تا حالا به من نگفته بود خانومی...خیلی بهم برخورد ولی خب پس چرا اینقدر قیافش عصبانی بود؟خیلی عجیبه نه به اون قیافه عصبانی نه به اون حرفای عاشقونه
سرم خیلی درد میکرد بلند شدم رفتم پایین یه مسکن از تو کیفم بردارم کنجکاویم دوباره گل کرده بود خیلی دلم میخواست ببینمش رفتم پشت پنجره ای که رو به باغ بود هنوز داشت حرف میزد یعنی دل میداد و قلوه میگرفت نمیدونم چرا اینقدر سود شده بودم اونم نسبت به کی؟فرزاد...واقعا که
به زور یه قرص خوردمو دوباره رفتم تو اتاق ولو شدم جیک ثانیه(درست بود دیگه؟!!!!!!!!!!)بعد خوابم برد وقتی چشمامو باز کردم دیدم همه جا تاریکه یادم نمی اومد چرا اونجام چند ثانیه بعد اتافقای صبح و حرفای فری رو یادم اومد
باخودم گفتم بیخیال بابا مگه قبلا همینجوری نبود به من چه هر کاری میخواد بکنه اصلا لیاقتش همون مهشیده که همزمان با صد نفر هست
با اینکه میدونستم دارم به خودم هم دروغ میگم و اینا احساسای واقعیم نیستن ولی بازم سعی داشتم همین افکارو قبول کنم با بیتفاوتی ساختگی از اتاق اومدم بیرون و رفتم پایین یهو صدای فرزاد رو شنیدم که میگفت
-:به به عجب خانوم بالاخره از رخت خواب جداشدن
-:به تو چه؟دلم خواست بخوابم به خودم مربوطه
-:ا ا ا...نشد دیگه خانومی اینقدر بد دهن نباش دیگه
-:دلم میخواد باشم به خودم مربوطه حالا مگه چقدر خوابیدم؟دو سه ساعت خوابیدن که دیگه این حرفارو نداره
-:دو سه ساعت؟!
-:په نه په هشت ساعت
-:چقدر باهوش شدی تو البته یکم کم گفتی
-:فری چرت و پرت نگو حال ندارما
-:مگه نمیگم به من نگو فری؟!خودت چرت نگو یه نگاه به ساعت بنداز متوجه میشی
به ساعت نگاه کردم باورم نمیشد هشت ساعت و نیم خوابیده بودم ماشالله چه خواب سنگینی دارم من
-:حالا خوابیدم که خوابیدم چشم حسود کور
-:من غلط بکنم به توی...حسودی کنم
-:بی ادب
-:باشه بابا بیخیال ترخدا خب بگو کی نقشمونو شروع منیم؟
-:کدوم نقشه؟
-:به این زودی یادت رفت؟مگه قرار نبود حال ارمین و مهشید رو بگیریم؟
یاد حرفایی که امروز داشت به مهشید میزد افتادم واقعا که چه رویی داشت اینم مثل مهشید بود همزمان با دونفر(نچ نچ نچ...)توهمین فکرا بودم که با صدای فرزاد به خودم اومدم
-:اوی اوی کجایی تو؟
-:چی چی؟ها همین جام چی میگفتی؟
-:میگم شروع کنیم به نقشه کشیدن؟
-:فرزاد ببین من منصرف شدم یعنی دیگه بی خی شو
-:یعنی چی؟خودت ظهر قبول کردی مگه نکردی؟
-:چرا ولی خب پشیمون شدم
-:چرا؟!!!!!!!!دلت واسه ارمین میسوزه؟
واقعا که چه رویی داره این فکر کرده منم مثل خودشم رو رو برم ماشالله سنگ پای قزوینم جلوش لنگ میندازه
-:چون...چون...
اه بازم مثل همیشه خراب کردم به قول بچه ها نمیتونم دو دقیقه در این گاراژو ببندم
-:چون چی؟چرا مثل ادم حرف نمیزنی؟
دیدمبگم بهتره چون فرزاد هم مثل خودم سیریش بود
-:فرزاد واسه من فیلم بازی نکن خودم امروز همه ی حرفایی رو که به مهشید جونت زدی شنیدم
-:کدوم حرفا؟
دیدم داره میخنده داشت منو مسخره میکرد ای خدا ادم به پر رویی این نوبره
-:اوی چرا داری میخندی؟خودم شنیدم که بهش گفتی خانومی برات سور پرایز دارم فردا بیا همون پاتوق همیشگی و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه
-:فقط همین سه تا جمله رو شنیدی دیگه؟
-:نخیر همه رو شنیدم
-:دروغ نگو اگه همه رو شنیده بودی چرت و پرت نمیگفتی تو ندیدی چقدر عصبانی بودم؟
گیج شده بودم چی داشت میگفت؟راست میگه واقعا عصبانی بود اما خب شاید این قیافه رو به خودش گرفته تا دوباره منو سیاه کنه...نه بابا بهش نمیاد همچین مغزی داشته باشه تازه قیافش واقعا واقعی بود
-:اگه راست میگی بگو چرا اون حرفارو میزدی؟
-:باشه بابا میگم تا چهار تا چیز دیگه هم بارم نکردی
-:خب بگو دیگه
-:من به مهشید زنگیدم تا فردا بیاد ببینم میتونم بازم به خودم جلبش کنم یانه
-:بازم؟مگه شما با هم نبودین؟
-:اینقدر ویز ویز نکن تا بگم
-:باشه بابا بگو دیگه
-:بعد از اینکه توبری یعنی اون شبی که منو فرستادی خونه مهشید خیلی سعی اشت دلبری کنه اما من بهش رو ندادم زود زدم بیرون تو خیابونا چرخیدم اما وقتی برگشتم خونه تو نبودی واقعا کفری شده بودم از همون موقع هم با مهشید بهم زدم
ای خدا داشتم چی میشنیدم؟یعنی راست میگفت؟به چشماش نگاش کردم دروغ تو شون نبود البته اگر هم بود من نمیفهمیدم دیدم تو فیلما از چشمای همدیگه همه چیزو میخونن منم به حساب خودم داشتم همونکارو میکنم امیدوارم راست بگه پس مهشید میخواست با اون فیلم خالی و کمک به ارمین دو باره دل فرزادو به دست بیاره؟بابا این دیگه کی بود دو باره به فری نگاه کردم
-:چته مگه تا حالا منو ندیدی؟چرا اینقدر نگام میکنی؟
-:دارم نگاه میکنم ببینم مگه تو چی داری که مهشید اینقدر دنبالته
-:خیلی چیزا...
-:مثلا؟
چشماش برق زد
-:میخوای نشونت بدم؟
تازه فهمیدم منظورش چیه مردک وقیح بی حیا واقعا که
-:نخیر لازم نکرده حالا واقعا راست میگی؟
-:اره بابا حالا هم میخواستم دوباره بهش نزدیک شم تا نقشه بکشیم
از افکار بچه گونه خودم خندم گرفته بود بیچاره داشت راست میگفت ولی خب منم حق داشتم چه حقی نمیدونم اما بالاخره یه حقی داشتم
-:خب حالا اقای فیلسوف نقشه ی خاصی داری؟
-:پاشو برو یه چیزی سر هم کن که روده بزرگه داره کوچیکه رو میخوره بعدش هم با هم یه نقشه توپ واسه ل گیری میکشیم
پاشدم رفتم املت درست کنم ده دقیقه بعدش حاضرشد فرزاد هم اومد
-:خیلی زحمت کشیدی چرا اینقدر به خودت زحمت دادییییییییییییییییییی؟
-:زهر مار زود کوفت کن حرف هم نزن
یکم از غذارو که خوردم دیدممزه نمیده اخ خاک به سرم نمک نداره فرزاد هم اینو فهمیده بود
-:این چرا نمک نداره خانوم خونه؟!!!!!!!!!!!!!!!
-:کوفت..... الان میرم میارم
کلی نمک زدیم به غذا و خوردیمش بعدشم باهم رفتیم رو مبل و شروع کردیم به نقشه کشیدن واسه اون دوتا چغندر.

البته چه نقشه ای بود من که اصولا هیچ کاری نمیکردم فقط سر مبارک رو بالا و پایین میبردم واقعا من ادم زحمت کشی هستم فرزاد هم که انگار داشت نقشه ترور اوباما رو میکشید اینقدر ور ور کرد که همونجا خوابم برد تو عالم شیرین خواب و بیداری بودم که فری بلند گفت:سارااااااااااااااامنم مثل چی چی از جا پریدم واقعا نفهمیدم چی شده اما وقتی نگاه کردم دید
برچسب ها: دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 5. رمان دخترک سرکش , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 98- رمان دختر سرکش , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , ღ آســـوده رمــان ღ , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , دختران زمینی پسران آسمانی (17) - سرای رمان , رمان ایرانی | دانلود کتاب و رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/22 تاریخ
کد :52762

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا