تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مستی برای شراب گران قیمت (فصل اول)


شده یه روز یه تصمیمی بگیری ... بهش عمل کنی و بعد بفهمی اوه چه اشتباه بزرگی کردی ...

با عصبانیتی که سعی می کردم کنترلش کنم گفتم : اقای سلطانی من فقط دوماه وقت می خوام.
اقای سلطانی بدون اینکه سر بلند کنه خودش و با کاغذای روی میزش سر گرم کرد...
اینبار بلند تر گفتم : اقای سلطانی ؟
سر بلند کرد و با جدیت گفت : خانم محترم...من به شما ده روز مهلت دادم.
-:اخه اقای سلطانی توی ده روز من چطور می تونم 120 میلیون جور کنم ؟
-:بیشتر از این کاری ازم بر نمیاد...شما همون موقع که چک می کشیدین باید فکر این روزم می کردین.شما گفتین چکاتون به موقع پاس میشه...حالا اون زمان تعیین شده رسیده..شما هم باید تصویه حساب کنین.
کل کل کردن با این مرد چیزی جز حرص خوردن بیشتر برام نداشت ... مرتیکه شکم گنده فقط به فکر شکمشه ...
ولی اگه این مردک چکا رو می داد دست شرخر ... اون وقت ... اون وقت من ... وکیل پایه یک دادگستری ... مرسده سپهری میفتم پشت میله های زندان ...
سعی کردم به خودم مسلط باشم.از دفتر سلطانی زدم بیرون ...
زیر لب داشتم سلطانی رو نفرین می کردم ... به طرف زانتیای مشکیم که اون طرف خیابون پارک شده بود رفتم.
هنوز پام و توی خیابون نذاشته بودم که با صدای بوق ماشینی سر بر گردوندم و احساس کردم یه چیزی به پاهام خورد و به سمت دیگه هلم داد.روی زمین افتادم.اشهدم و خوندم.انگار رفته بودم زیر ماشین.خدارو شکر کردم...انگار حرف دلم و شنیده بود و داشت از شر این بدهی گنده خلاصم می کرد.
چشم باز کردم دیدم نخیر صحیح و سالم روی زمینم.
به سرعت از جا بلند شدم و با خشم به طرف راننده مرسدس بنز مشکی که از پشت شیشه دودی قابل دیدن نبود برگشتم و گفتم : انگار بجای شیشه ها چشات و دودی کردی ... کوری ؟نمی بینی ؟ ریز نیستم که هیکل به این گندگی رو با اون چشای دودیت هم نتونی ببینی ...
صدای بوق ماشینای پشتی بلند شد...با خشم به یکی از این ماشینا که از کنارمون می گذشت بر گشتم و گفتم : هوی ؟چته ؟ جاده به این بزرگی بیا برو دیگه ؟ هی دستت و گذاشتی روی اون بوق لعنتی ...کرمون کردی ...
ماشین که یادم نموند چی بود از کنارم گذشت...اما بنز همونطور ایستاده بود...
بدبختیم کم بود اینم یکی دیگه.داشت زیرم می گرفت تو این هیری ویری چلاق ملاقم بشم ... نفس عمیقی کشیدم.
به طرفش برگشتم و گفتم : اگه دک و پزتون کم نمیشه بیاین پایین...ببینین سالمم یا زدین لت و پارم کردین ؟
در عقب باز شد و دوتا پا با کفشای ورنی براق روی زمین قرار گرفت...
شلوار طوسیش هم پیدا شده بود.جورابای سفیدش برق می زد.اتوی شلوارش هندونه رو قاچ می کرد.
پیاده شد.سر که بلند کردم هنگ کردم.بابا این که فوکول کراواتی خودمون بود...
همون لبخند مسخره همیشگی روی لبش هک بود...دلم می خواست اون چشای بی ریختش و از کاسه در بیارم تا اونطور نگام نکنه...
در همین حین در سمت راننده هم باز شد و یه مرد سی و پنج وشش ساله پیاده شد .
قیافه ی بدی نداشت جز اون موهای بی ریخت فشنش .
به طرف فوکل کراواتی برگشتم .
نزدیکم شد و گفت : حالتون خوبه ؟
حرف زدنشم مثل همیشه سنگین و رنگین بود.انگار می ترسید بیش از اندازه حرف بزنه.
لبخندی که بیشتر به فحش شباهت داشت تحویلش دادم و گفتم : بد نیستم. به مردی که راننده ماشین بود اشاره کردم و گفتم : بهتره راننده هاتون و عوض کنین انگار کورن.جایی رو نمی بینن.
لبخندی زد. بابا ما نخوایم شما لبخند بزنی کی رو باید ببینیم.لبخند که می زنه فکر می کنم صد تا فحش می خوره تو صورتم...با زنگ گوشیم به خودم اومدم.
گوشی و از کیفم بیرون کشیدم.
صدای مهسا توی گوشی پیچید :کجایی مرسده ؟ اقای مرتضوی تشریف اوردن
-:بگو نیم ساعته می رسم.من که گفته بودم امروز دیر بیاد...واسه چی نازل شده اونجا ؟ بگو دادگاه بوده...داره میاد...
-:دادگاه داشتی ؟
-:تو بگو...به بقیش چیکار داری ؟
-:خیلی خب عصبانی نشو...خداحافظ.
بدون خداحافظی گوشی و قطع کردم.
صدای فوکول کراواتی بلند شد : دادگاه بودین ؟
نیشخندی بهش زدم : اره بودم.با اجازتون الان کلی بدبختی ریخته سرم باید برم.
بهم نگاه کرد...خدایا راست میگنا مار از پونه بدش میاد جلوی خونش سبز میشه...منم از این یارو هر چی متنفرتر میشدم بیشتر میدیمش...
داداش تنهامون بزار من اشتباه کردم...کم مونده بود بگم : داداش تقصیر این راننده کور تو نبود من کور بودم خوردم به ماشینت...ماشین نازنازیت چیزیش نشد ؟
گفت : خانم سپهری می خواین برسونیمتون بیمارستان ؟
-:نه..ممنونم.فعلا اونقدر کار ریخته سرم که هوس بیمارستان رفتن نکنم.با اجازتون اقای کیان مهر...
اگه همون روز اول اون همه پول برای اینکه وکیلت بشم گیرم نمیومد خیلی وقت پیش هر چی توی این دلم تلنبار شده بود نثارت کرده بودم.هی خدا...پول...پول...از کجا پیدا کنم ؟
نفهمیدم چطوری دست به سرش کردم و سوار ماشینم شدم.

ماشین و توی پارکینگ پارک می کنم و با خستگی از پله ها بالا می رم.در سفید ورودی سالن و باز کرده و وارد راه رو میشم.کفشام و توی جا کفشی می زارم.دمپایی های ابی رنگم و به پا می کنم و از سه تا پله باقی مونده هم بالا می رم.در اصلی سالن و باز می کنم.صدای تلویزیون توی خونه پیچیده.
نگاهی به سالن بزرگی که پیش رومه می اندازم.رو به روم پنجره های بلندی که از سقف تا کف زمین کشیده شدن قرار دارن.جلوشون یه میز بزرگ غذاخوری قرار داره.
سمت چپم اشپزخونه بزرگ مامان قرار داره که برای وارد شدن باید از هفت خوان رستم بگذری...منم برای همین ترجیح میدم پا توی اون منطقه نزارم.سمت راستم یه سرویس کاملا کرم و قهوه ای روشن کنارشم یه سرویس مبل که جلوی تی وی قرار دارن و بابا طبق معمول جلوش ولو شده...
به سمت چپ می چرخم و از کنار اشپزخونه می گذرم و به طرف اتاقم که ته این راهرو قرار داره میرم.روی در اتاقم یه دسته گل صورتی اویزونه.کادوی یکی از دوستای دانشگاهم بود از همون موقع هم اونجا اویزون مونده.بهش دست نزدم...
در و باز می کنم و خودم و توی اتاقم رها می کنم.تنها جایی که گاهی توش یه ارامش نسبی نصیبم میشه....
رو به روی در ورودی سیستم کامپیوترم قرار داره...کنارشم کتابخونه و میز تحریرم.
سمت راستم پنجره هست و تختم جلوی پنجره چسبیده به دیوار...رنگ رو تختیم سبزه.کلا اتاقم سبز و سفیده...ترجیح میدم به جای رنگای صورتی و بنفش و این حرفا از رنگایی مثل سبز و ابی استفاده کنم.
مانتوی شکلاتیم که تنم بوده رو در میارم و روی تخت می اندازم.
کلافه روی تخت می شینم.باید چیکار کنم ؟ فقط ده روز ، می تونم این مدت کوتاه همچین پولی فراهم کنم ؟ خدایا خودت بخیر کن...به هر چیزی فکر می کنم از خودکشی تا دزدی اما اونقدر احمق نیستم برم سراغ بابا و ازش بخوام این پول و بهم قرض بده...یعنی بابا اگه می خواست اینکار و بکنه همون وقتی که می خواستم دفتر بگیرم این کار و می کرد منم الان توی هچل به این بزرگی نمی افتادم.
با ضربه هایی که به در خورد به خودم اومدم.مامان وارد اتاق شد و گفت : سلام.
سلام کرد و گفتم : خوبی مامان ؟
-:خسته نباشی.ممنون مادر.
-:مرسی.سلامت باشی...
-:شام می خوری ؟
-:شما خوردین ؟
-:اره پدرت گشنه بود خوردیم.
-:شما برو استراحت کن.خودم میرم یه چیزی می خورم.
می دونستم مامان نمی زاره پا توی اشپزخونش بزارم.همونطور که پیش بینی می کردم مامان گفت :
الان اماده می کنم.اینجا می خوری یا میای بیرون ؟
-:دارم میام مامان.
-:زود لباسات و عوض کن بیا.
باشه ای گفتم و مامان از اتاقم بیرون رفت.
رو به روی اینه ایستادم.نگاهی به صورتم انداختم.امروز اونقدر حرص و جوش خورده بودم پوستم چروک شده بود. دستی به صورتم کشیدم.شال کرمی که سرم بود و باز کردم و روی میز جلوی اینه انداختم.دستم و بین موهای پر پشت و لخت مشکیم فرو کردم و تکون دادم.بلندی موهام تا کمرم می رسید...
ابروهام همرنگ چشمام و موهام بودن...بینی خوش فرمی داشتم اما به نظر خودم اصلا به صورتم نمیومد.
اما لبام خیلی شیک بود .خودمم عاشق لبام بودم.به قول بچه ها جذاب بودن...
موهام و بالای سرم جمع کردم و با زدن یه گل سر مشکی به پایینشون همرو مهار کردم و از اتاق زدم بیرون.
قبل از اینکه سر میز بشینم.دست و صورتم و شستم و به طرف میز غذاخوری وسط سالن رفتم.
با صدای بلند سلام کردم تا بابا متوجه حضورم بشه.بدون اینکه نگاهش و از صفحه تی وی که فوتبال پخش می کرد برداره گفت :سلام دختر بابا.چطور متوری ؟مثل موتوری ؟
-:نه.عین ماشین پنچر شده ام.اما انگار شما بهتری...
مامان بشقاب زرشک پلو رو جلوم گذاشت و گفت : من و بابات هشت روز دیگه می ریم پیش سامیار...
انگار با یه تبر کوبیدن فرق سرم.با تعجب به مامان چشم دوختم
-:یعنی چی ؟
-:سه چهار سالی هست وقت نکردیم بریم پیش سامیار حالا من و پدرت تصمیم گرفتیم بریم شیش ماهی پیش سامیار بمونیم.اونم خیلی دلتنگی می کرد.
-:پس من اینجا چیکار کنم ؟
مامان روی یکی از مبلا نشست و گفت : سروش که هست.
با غر غر گفتم : بله.اون وقت این اقا سروش کجا تشریف دارن ؟ یا دنبال ولگردین یا رفیق بازی...مادر من شما می خوای دختر جوونت و توی خونه به این بزرگی تنها بزاری ؟اونم شیش ماه.؟چطور دلت میاد ؟ بابا به فکر منم باشین.
ای خدا...من چه غلطی بکنم ؟ همین و کم داشتم...داره از همه جای دنیا برام می باره...اونم چه بارشی ...اون از بدهی به اون بزرگی ...اینم از پدر و مادرمون...خدا سومیش و بخیر کنه...
-:سروش قول داده این مدت سر به راه باشه.بچم جوونه داره تفریح می کنه.
بله.فقط پسراتون بچه های شمان.منم اینجا نخودم...دیده نمیشم.مگه تقصیر منه دخترم ؟ منم بچتونم یا نه ؟
اما بازم مثل همه ی این بیست و پنج سالی که از خدا عمر گرفتم.خفه خون گرفتم و مهر سکوت بر لب زدم...یعنی این غرور لعنتی اجازه نمی داد بگم بابا منم هستم.یه نگاهی هم به من بندازین.
اما به جای همه اینا گفتم : باشه...خوش بگذره.به اقا سروشم بگین لازم نیست از کار و زندگیشون بزنن.من خودم می تونم از پس خودم بر بیام.
مامان از خدا خواسته لبخندی زد و گفت : افرین دخترم.بچه که نیستی...خودت وکیلی باید بتونی مواظب خودت باشی.دیگه نباید کسی حواسش به تو باشه.مواظب سروشم باش...
ببین تو رو خدا از صبح من و به سروش می سپردن حالا بر عکس شده بود.
سرم و به معنای فهمیدن تکون دادم تا مامان زودتر این بازی مسخره رو تموم کنه.
خودم و روی مبل رها کردم و نگاهم و به بابا دوختم.یه چیزی بدجور قلقلکم می داد از بابا بخوام این پول و بهم بده.نخیر اون چیکار برای من انجام داده ؟ همیشه همه چیز برای پسراش بوده.نه برای من...
بابا نگاهی بهم انداخت و گفت : چیزی شده ؟
-:هان ؟
-:چرا اونطوری زل زدی به من.
-:اخه می خوام برای این شیش ماه صورتتون یادم باشه.
بابا با تعجب بهم نگاه کرد...حتما فکر می کنه این حرف و من زدم ؟
صدای زنگ گوشیم بلندشد.نگاهی به در بسته اتاقم که صداش از اونجا میومد انداختم...الان باید پاشم برم اونجا ؟ نگاهی به مسیری که باید طی می کردم انداختم.نزدیک ده قدم می شد...صدای مامان در اومد : مرسده نمی خوای این گوشیت و جواب بدی ؟
اه.لعنتی...حالا که من تازه داشتم توی جای نرم و راحتم ارامش پیدا می کردم صدات در میاد.
با خشم بلند شدم.از بین مبل و میز که می گذشتم پام به میز خورد.اخ بلندی گفتم و چشمام و بستم.
پام و بلند کردم و توی دستم گرفتم.لنگان لنگان به طرف اتاقم به راه افتادم.مامان با تاسف سری تکون داد و گفت : چیزیت که نشد ؟
گوشی همچنان زنگ می خورد این کدوم خری بود ؟ نگاهی به ساعت انداختم.از 10 گذشته بود.
وارد اتاقم شدم نرسیده به تخت خودم و روش ولو کردم.با افتادنم روی تخت احساس کردم قفسه سینم گرفت اما بیخیال گوشیم و از روی پاتختی برداشتم.
بدون اینکه نگاهی به شماره بندازم جواب دادم : بله ؟
-:سلام خانم سپهری.
این که فکول کراواتی بود...چه عجب
روی تخت نشستم و پاهام و اویزون کردم.
-:سلام
-:حالتون چطوره ؟
دارم شاخ در میارم ؟ دستم و روی سرم کشیدم . این مرتیکه چش شده ؟ زده به سرش ؟
-:خانم سپهری ؟
-:بله .بله . ممنون .
-:نگرانتون شدم . اخه بعد از ظهر انگار حالتون خوب نبود .
-:نه ... یعنی ...
بابا تو رو سنه نه ؟ این پسره زده به سرش ؟ این که همیشه هر وقت کارم داشته باشه بهم زنگ می زنه . اخه تا حالا چند بار زیرت گرفته زنگ نزده که حالا تعجب کردی ؟
-:اگه کمکی از دست من بر میاد بگین...
این پسره جدی خل و چل شده...اخه من از توئه بی ریخت چه انتظاری می تونم داشته باشم ؟ انگار اون دماغ گندش الان جلوی چشم بود.
-:شما لطف می کنین اقای کیان مهر... خودم می تونم از پس مشکلاتم بر بیام .
-:هر جور راحتین . امری نیست ؟
می خواستم بگم نخیر جز این که شما کمتر فضولی کنید بهتره اما خفه خون گرفتم و گفتم : ممنونم.شبتون بخیر
اونم با گفتن شب بخیر گوشی و قطع کرد...
زندگی من و تو رو خدا...یکی الان من و با این حال و روز ببینه بهم می خنده... این همه روز خدا من باید امروز با این تصادف کنم ؟
چطور بود برم دنبال یه نزول خوار ؟ خوب بعد از دو سه ماه بر می گردوندم.اگه نتونم بر گردونم ؟اون از این یارو سلطانی هم بدتر خواهد شد...کلافه به طرف میز رفتم.دفتر چه حساب بانکیم و بیرون کشیدم . حدود 54 تایی توش بود اما بقیش ؟ خدایا خودت کمکم کن ...
لباسام و عوض کردم و یه بلوز شلوار گل گلی که گلای سبز و صورتی داشت و موقع خواب می پوشیدم و به تن کردم.
رفتم سراغ تلویزیون الان سریال مورد علاقم پخش می شد.بابا جلوی تلویزیون خواب رفته بود.
لبخند شیطنت امیزی زدم.کنترل و از دستش اروم بیرون کشیدم و به طرف مبل رفتم.روش ولو شدم و کانال عوض کردم.
بابا چشم باز کرد و گفت : داشتم فوتبال می دیدم.
نگاهی به قیافه خواب الود بابا انداختم : تموم شد شما برو بخواب.
بابا تلو خوران بلند شد و گفت : هنوز نیمه اول تازه تموم شده بود...
لبخندی زدم و چشم به صفحه تی وی دوختم.
وسط فیلم پیام های بازرگانی پخش شد.کانال و عوض کردم...یه صحنه فیلم بود که دزدی می رفتن...
بد فکری نبودا...برم از یه طلا فروشی دزدی کنم...اما تنهایی که نمی شد باید یه شریک جرم پیدا می کردم.
اما بعد اون طلاها رو نمی تونستم اب کنم...بجاش می تونستم از بانک دزدی کنم...شریک جرمم لازم نبود...پول نقدم میومد دستم...
با باز شدن در سر بلند کردم و به اونجا چشم دوختم.
سروش با یه تیپ جدید با موهای فشن شدش و اون شلوار لی که منتظر بودم از تنش بیفته ... با اون تی شرت مشکی مسخرش که روش عکس نمی دونم چی چی بود...من هر طور نگام می کردم نمی تونستم کشف کنم چه عکسی روی تیشرت سروشه....
با تاسف سری تکون دادم.
سروش با دیدنم به طرفم اومد و گفت : احوال مرسده خانم ؟
-:خسته شدی از الواتی ؟
-:پیش دوستام بودم.
-:بله می دونم.
سروش به طرفم اومد.کنارم نشست و در حالی که سعی می کرد در اغوشم بکشه گفت : حرص نخور ابجی چی شده ؟
سروش تنها کسی بود که می تونستم باهاش راحت باشم.یا بهتر بگم تنها کسی بود که بهم توجه می کرد.
سرم و روی شونش گذاشتم و گفتم : دیر اومدی...
-:اره...ببخشید...یادم نبود تو امروز زود میای خونه...
چپ چپ نگاهش کردم-:یعنی بخاطر من زود میای ؟
-:پس چیکار کنم ؟ توقع نداری که...
صداش و پایین تر اورد و طوری که فقط من بشنوم گفت : با این پدر و مادر پیرم گپ بزنم.
گوشش و گرفتم و در حالی که می کشیدم گفتم : هوی جوجه اونا پدر و مادرتن...در ضمن خیلی هم دوست دارن.
-:ابجی خانم اینجا دهات نیستا...هی هوی می کنی...من تا بیام این و به تو بفهمونم پیر شدم.
کانال و عوض کردم و گفتم : فعلا خفه شو میی خوام فیلم ببینم.
از پشت میز بلند شدم و به طرف پنجره قدی رفتم.به شیشه تکیه دادم و به دفترم خیره شدم.دفتری که برای به دست اوردنش این بدهی کلون به بار اومد.اتاقم بزرگ و به شکل مربع بود...در ورودی به شکل چرمی که دکمه های بزرگی روش بود تزئین شده بود و وسط اتاق هم یه سرویس به رنگ در چیده بودم.روی میز یه گلدون کرمی بزرگ بود پر از گلهای رز قرمز...سمت چپ در ورودی یه کتابخونه گذاشته بودم که تمام کتابای دانشگاهی و حقوقیم و توی اون جا داده بودم.
دو سه تا کمدم از کنار هم رو به روی همون گذاشته بودیم که توش پرونده های موکلام و توش جمع می کردم...
در کل عاشق دفترم بوودم.شیک و مدرن...به نظر خودمم بخاطر همین دفتر شیک موکلای خوبی نصیبم می شد.
به طرف پنجره برگشتم و به خیابون زیر پام چشم دوختم...یه خیابون بزرگ و پر رفت وامد یکی از بهترین خیابونای تهران...
یه مرسدس بنز اون طرف خیابون توقف کرد.دقیق تر شدم...
همون پسر راننده از ماشین پیاده شد.
در همین زمان در عقب هم باز شد و فوکول کراواتی با کت و شلوار براق و گرون قیمتش پیاده شد...کت و شلوار مشکیش از همین جا هم برق می زد...چه برسه از نزدیک.
پسر راننده دوباره توی ماشین نشست و اون به طرف دفترم به راه افتاد.
لبخندی تلخ بر لب اوردم.نگاهم همینطور روی راننده ی اون ثابت مونده بود.همین ماشین اقای کیان مهر بزرگ برای بدهی بزگ من کافی بود فقط لازم بود این و بده به من ...
کیان مهر ؟ چرا همچین فکری کردم؟
زنگ تلفن روی میز به صدا در اومد.روی صندلی نشستم و تلفن و برداشتم.صدای مهسا بلند شد : خانم سپهری اقای کیان مهر تشریف اوردن.
-:بله.راهنماییشون کنین.
تلفن و گذاشتم و دستی به شال زرشکیم کشیدم.بلند شدم و مانتوم و مرتب کردم ... صاف روی صندلی نشستم.
چند ضربه به در خورد با گفتن بفرمایید در باز شد.جناب کیان مهر خیلی اروم و مرتب قدم توی اتاقم گذاشتن.
کت و شلوارش مشکی نبود بلکه سرمه ای بود.عجب اشتباهی کرده بودم.
سلام کرد.بلند شدم و بعد از احوالپرسی دعوت به نشستن کردم.
به طرف یکی از مبلا رفت و خیلی شیک روی اون نشست.به طرفش رفتم و رو به روش نشستم.
نگاهش و بهم دوخت...موهای سیاهش و به سمت عقب شونه زده بود...قیافه اش به نظرم اصلا قابل تحمل نبود...نمی دونم این دختره برای چی این همه چسبیده بود بهش و دست از سرش بر نمی داشت....
من که فکر می کردم یه بچه سوسول مامانیه...نگاهی به کراوات سرمه ایش انداختم.مثل همیشه...صاف و بدون کوچکترین چین...
فکر کنم هر روز صبح مامانش این کراواتش و گره می زنه و این از ترس اینکه یه وقت ان گره یکم شلتر بشه و نتونه درست ببنده اینطور مواظبشه.
از افکار خودم خندم گرفت.زبونم و به دندون گرفتم .
گفت : حالتون چطوره ؟
-:ممنونم.
-:اومدم اینجا تا بدونم اوضاع پرونده چطور پیش میره ؟
-:دادگاه بعدی اخرین دادگاه خواهد بود ... من خیلی تلاش کردم این ماجراها پخش نشه.
-:بله.من همچنان سپاسگذار این لطف شما خواهم بود.
چند ضربه به در خورد و اقا صادق با دو فنجان قهوه وارد شد.
فنجان قهوه رو روی میز گذاشت...عادت داشت همیشه قهوه تلخ بخوره ... اولین باری که اومد این و از اقا صادق خواست و از اون پس هر وقت میاد اینجا اقا صادق براش قهوه مخصوص اماده می کنه.نمی دونم چیکار کرده اقا صادق این همه بهش محبت می کنه...پیرمردی که با هر کسی راه نمیاد...لبخندی به روی اقاصادق پاشید و گفت : دستتون درد نکنه.من همیشه مزاحمتون میشم.
-:نه.اختیار داری پسرم.
بااجازه ای گفت و از اتاق بیرون رفت.
سربلند کردم تا نگاهش کنم که نگاهمون در هم گره خورد با اون چشای گندش خیره شده بود بهم.دلم می خواست زبونم و در بیارم واسش اما مطابق اصول یه دختر با ادب ایرانی نگاهم و دزدیدم و فنجان و از روی میز برداشتم.
پسره عوضی ، کاش می تونستم اون چشاش و از کاسه در بیارم.من این چند روزه چرا اینقدر هوس اینکار به سرم می زنه ؟
گفت : واسه جلسه بعد دادگاه چی اماده کردین ؟
فنجان و روی میز گذاشتم در حالی که سعی می کردم نگاهم به صورتش نیفته گفتم : من تحقیقات وسیعی انجام دادم.نتایج ازمایش دستکاری شده اگه ما بتونیم کسی که باهاش همکاری کرده رو پیدا کنیم یا بتونیم دوباره ازش ازمایش بگیریم می تونیم ثابت کنیم شما بی گناهین.
فنجانش و به دست گرفت و گفت : امیدوارم این پرونده زودتر تموم بشه.هیچ دلم نمی خواد بیشتر از این ادامه پیدا کنه.
دلم می خواست بگم پسره ی عوضی وقتی داشتی کیف و حالت و می کردی باید فکر این روزم می کردی اما بازم به خاطر شرایط خفه خون گرفتم و گفتم : من تمام تلاشم و می کنم.
دست توی جیب کتش برد و یه پاکت سفید با گلهای سبز بیرون اورد و روی میز گذاشت.
-:شما خیلی به من لطف می کنین خانم سپهری.با اجازه.
با گفتن این حرف بلند شد و بعد از کمی تشکر تا دم در خروجی همراهیش کردم.از اتاق که بیرون رفت در و بستم و به طرف میز هجوم بردم.
پاکت و برداشتم.نگاهی به موجودیه داخل پاکت انداختم.اخه پسر خوب کار من با یکی دو میلیون که راه نمی افته.
کلافه روی مبل ولو شدم.
فقط 6روز دیگه مونده بود.باید می نشستم و منتظر زندان رفتن می شدم.

مهسا لیوان ابی رنگ پر از چایش رو میان دستهاش گرفت و گفت : تنها راه حلی که می مونه
با سرعت از جا پریدم : چی ؟
مهسا سرفه ای کرد و خیلی اروم به طرف میزش به راه افتاد.چپ چپ نگاهش می کردم.
به میز که رسید خود رو بالا کشید و روی میز نشست و در همان حال گفت : شوهر کنی...
کلافه خودم و روی مبل انداختم : مهسا خوبی ؟ تو این هیری ویری شوهر می خوام چیکار...
-:خره منظورم شوهر پولداره.
-:شوهر پولدار ؟
-:اره..ببین تو الان جز اینکه با یه مردی ازدواج کنی که پولش از پارو بالا میره راه حل دیگه ای نداری...
-:تو شیش روز شوهر پولدار از کجا گیر بیارم ؟
-:گشتن لازم نیست.همینجا دم دستته.
-:کو ؟ میشه این ادم پولدار و به منم معرفی کنی !
-:چشات و بیشتر باز کن می بینی.
چشام و در حالی که سعی می کردم بیش از اندازه باز کنم گفتم : کو ؟ من نمی بینم.
-:خله.منظورم پولدارترین ادمیه که توی این دفتر قدم می زاره.
-:منظورت کیه ؟
-:اقای کیان مهر کبیر
با این حرف مهسا از جا پریدم.
-:مگه زده به سرم ؟ من نمی تونم این پسره ی فوکول کراواتی سوسول و دو مین تحمل کنم حالا بیام زنش بشم ؟
-:اوه.اوه.باید افتخار کنی زنش بشی...نمی بینی این دختره هنوز هیچی نشده چه جار و جنجالی راه انداخته تا زنش بشه.
-:من مثل اون دختره نیستم.
-:بله.شما بهتر از اونی برای همینم میگم به دردت می خوره.این یارو پولش از پارو بالا میره.بدهی تو هم براش مثل اب خوردنه.پس برو سراغش
-:نه.نمی تونم من حتی نمی تونم تو صورتش نگاه کنم.
-:واسه چی می خوای توی صورتش نگاه کنی ؟
-:وا...حرفا می زنیا مهسا اگه شوهرم بشه باید نگاش کنم.
-:نخیر لازم نیست نگاش کنی...تو زنش شدی اون و کجا می خوای پیدا کنی ؟ اون هر روز صبح زود میره سر کار.اینطور که معلومه سرشم خیلی شلوغه...توهم که بیشتر وقتت بیرون از خونه ای شبا یه نیم ساعت می خواین هم و ببینین که می تونی زود بپری توی تخت و بگیری بخوابی...اینطوری ریخت و قیافشم نمی بینی.
-:نه نمیشه.برچسب ها: دنیای رمان - رمان مستي براي شراب گران قيمت shahtut , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 99- رمان مستی برای شراب گران قیمت , رمان ایرانی و عاشقانه مستی برای شراب گران قیمت؟!؟ | shahtut کاربر ... , رمان مخصوص موبایل مستی برای شراب گران قیمت | shahtut کاربر انجمن ... , رمان مستي براي شراب گران قيمت - رمانکده گلها 27 , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , مرداد 1392 - دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/22 تاریخ
کد :52760

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا