تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مستی برای شراب گران قیمت (فصل دوم)


رو به روی مامان نشستم و گفتم : مامان یادته بهم گفتی اگه من ازدواج کنم شما خیالت راحت میشه ؟
مامان سرش و از مجله بالا اورد و گفت : نه یادم نیست.
نبایدم یادت باشه.کی همچین حرفی زده بودی ؟ مامان زود ازدواج کرده بود تو 16سالگی...خیلی هم اوایل ازدواجش عذاب کشیده بود . برای همین همیشه مخالف ازدواج قبل از سی سالگی بود...همیشه هم بدون در نظر گرفتن نظرم خواستگارا رو رد می کرد.منم خیالم راحت و برام مهم نبود...
باز گفتم : مامان ؟
مامان بازم نگام کرد و گفت : بله ؟
یه لحظه از چیزی که می خواستم بگم پشیمون شدم.
اما گفتم : اقای کیان مهر و می شناسین ؟
مامان یه ابروش و بالا داد و گفت : کیه ؟
-:یکی از موکلامه...
-:خوب ؟
-:دیگه هیچی ادم خیلی خوبیه.پولداره...اصل و نسب داره...خیلی پولداره.
مامان با تعجب نگاهم کرد و گفت : که چی ؟
-:خوب همین دیگه پولداره.
مامان با دهان باز نگاهم می کرد گفت :خوب باشه...مثلا چی می خواد بشه ؟
بلند شدم و در حالی که راه اتاقم و در پیش گرفته بودم گفتم : هیچی...
-:قصدت از این حرفا چیه ؟
در اتاق و باز کردم.وارد اتاق شدم.قبل از اینکه در و ببندم. طوری که مامان بشنوه گفتم : امشب با خانواده ساعت 8 میان اینجا.
در و بستم و روی تخت نشستم.نفس راحتی کشیدم.چقدر سخت بود...
لحظه ای از نشستنم نگذشته بود که در با صدای بلند باز شد و به دیوار خورد.مامان با یه حالت خشمناک گفت : یعنی چی ؟واسه چی میان ؟
شونه هام و بالا انداختم و گفتم : واسه امر خیر
مامان به طرفم اومد و گفت : چی داری میگی مرسده ؟
بی خیال به چشماش خیره شدم و گفتم : چی باید بگم ؟ می خواد بیاد در مورد یه چیزایی حرف بزنه.
-:نکنه می خواد بیاد خواستگاریت.
بلند شدم و در همون حال که به طرف کمدم می رفتم : براوو مامانی بالاخره گرفتی.
مامان چپ چپ نگام کرد و گفت : چرا الان داری می گی ؟من تا اومدنشون چیکار باید بکنم ؟
-:شما فقط بابا رو راضی کن.
-:مگه می خوای بهش جواب مثبت بدی ؟
با سر تایید کردم.
کم کم داشت شاخ هایی که رو سر مامان در میومد و می دیدم.
مامان نقریبا از جا پرید و گفت : تو هنوز 26 سالته.
-:خوب که چی مادر من ؟ بالاخره که باید ازدواج کنم.
-:تو حالیت نیست.بچه ای...ازدواج واسه تو زوده.
-:خوب با هم بزرگ میشیم.
-:مگه چند سالشه ؟
-:چه می دونم 30.32فکر کنم.
-:توهیچی ازش نمی دونی و می خوای زنش بشی ؟
-:من خیلی چیزا در موردش می دونم.اینکه صاحب یه کارخونه بزرگ ماشین سازیه...که توی کل کشور شعبه داره. وضع مالیش توپه توپه...از راننده شخصی بگیر تا چند تا کلفت و این حرفا...از اوناست که ناهار و این ور می خوره و برای شام تشریف می بره اون ور ...
-:همین ؟ تو خودش و می شناسی یا جیبش و ؟
-:مامان الان امار مردا به جیبشونه.این با این سنش این همه بر و بیا داره پس لابد خوبه.
-:من نمی تونم بابات و راضی کنم خودت باید باهاش حرف بزنی.
خودم و واسش لوس کردم و گفتم : مامان ؟
مامان چشم غره ای بهم رفت : خوبه خوبه ... جمع کن... تازه بچه شدی این چه مدلشه ؟
زد تو ذوقم...ولی منم کم نیاوردم و گفتم : یعنی من برم بشینم جلوی بابا بگم می خواد واسم خواستگار بیاد؟
با این حرفم نگاه مامان به طرف ساعت کشیده شد و گفت : خاک به سرم ساعت سه هست من کی همه چیز و اماده کنم ؟
لبخند رضایت بخشی زدم ، با اینکه مامان نمی خواست ازدواج کنم ولی بالاخره اونم یه زنه نمی خواد پیش دیگران کم بیاره.

*********

وارد اشپزخونه شدم و رو به مامان گفتم : چطور شدم ؟
نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت : خوب شدی...
اه بلندی کشیدم . حسرت به دل موندم یه بار مامان منم مثل بقیه مامان ها بهم بگه خوشکل شدم...درسته من زیاد قیافه ی خوشکلی نداشتم اما اونقدرا هم زشت نبودم...
سروش وارد اشپزخونه شد...نگاهی بهم انداخت و سوت زد و گفت : ابجی خانم می خوای اقا داماد و بکشی ؟
-:واسه چی ؟
-:اینطور که تو شیک کردی...من همین الان حاضرم باهات عروسی کنم
ضربه ای به سرش زدم و گفتم : مگه دیوونه ام زن تو بشم...
از اشپزخونه بیرون اومدم...سروشم به دنبالم میومد...
بابا با قوطی شیرینی وارد خونه شد.
هر دو به استقبالش رفتیم.
سلام کردیم و کنارش ایستادیم.بابا با لبخند نگاهی بهم انداخت و گفت : اوه...دختر بابا دیگه می خوای بری ؟
راهم و به طرف اتاقم کج کردم و در همون حال گفتم : شما دارین میرین منم باید یه فکری واسه خودم بکنم دیگه.
صدایی نیومد.برگشتم و نگاهی به تصویر خودم توی اینه انداختم.
اونقدرا هم بد نشده بودم.
با کت و شلوار کرم رنگ عالی هم بودم.
شال کرم رنگ و از روی تخت برداشتم و امتحانش کردم.
در برابر اون فوکول کراواتی با اون دماغ گندش من خیلی بهتر بودم... با یاداوری این موضوع انگار داغ دلم تازه شد...با ناراحتی روی تختم نشستم
من از این مردک بدم میومد اون وقت می خواستم زنش بشم ؟
اوه راستی پژمان ...
گوشیم و برداشتم و شماره پژمان و گرفتم.
گوشی و که جواب داد به سرعت گفتم : سلام اقای مظفر.
صدای پژمان بلند شد : سلام خانم سپهری...حالتون چطوره ؟
-:بد نیستم.شما خوبین ؟ اقای مظفر تماس گرفتم ازتون عذر خواهی کنم امروز نمی تونم در خدمتتون باشم.
-:می تونم دلیلش و بپرسم ؟
چی بگم ؟
-:یه مشکلی پیش اومده باید به اون رسیدگی کنم.
-:اگه کمکی از دستم بر میاد بگین...
اره جون خودت...چه کمکی مثلا می خوای بکنی...می خوای به جای من با این فوکول کراواتی عروسی کنی ؟ یه لحظه فوکول کراواتی رو در کنار پژمان تصور کردم...از تصور خودم خندم گرفت...
مخصوصا اینکه پژمان لباس عروس بپوشه...چی میشد...
با دسته گل عروس کنار فوکول کراواتی ایستاده باشه...
اه بلندی کشیدم.سعی کردم این افکار و از ذهنم بریزم بیرون . اما مگه می شد ؟ همش اضطراب نگرانی ؟ تو عمرم این همه دلشوره نداشتم.می خواستم چیکار کنم ؟ دودستی خودم و تقدیمش کنم ؟
اون چرا قبول کرد ؟
اصلا از کجا فهمید ؟ داشت سوء استفاده می کرد ؟ چطور می خواستم بهش اعتماد کنم ؟
یه معادله چند مجهولی... من همون زمون مدرسه هم ریاضیم ضعیف بود حالا چه برسه به معادله چند مجهولی زندگی...
اه...ریاضی ریاضی ریاضی....اون اعداد مسخره...مزخرف....
اصلا فوکول کراواتی لوس و بچه ننه...چه ربطی به ریاضی داره ؟ اون دماغ پنجیش...با اون چشای صفر انگلیسی ...
در همین حین زنگ در به صدا در اومد.هراسان از جا پریدم.وقتش شده بود ... بد بختی داشت شروع می شد...
بلند شدم و به طرف اینه رفتم.دستی به لباسام کشیدم و نگاهی هم به ارایشم انداختم . احساس می کردم خط چشمایی که کشیدم زیاد خوب نشده...
مامان صدام کرد.
از اتاق بیرون رفتم.رفتم جلوی در وایستادم.
مامان چپ چپ نگاهم کرد و گفت : بیا برو تو اشپزخونه.
-:مامان نمی خوام چایی بیارم.
مامان به صورتش چنگ انداخت و گفت : می خوای ابروم و به باد بدی ؟
یه لحظه دیگه اونجا وایمیستادم مامان از وسط نصفم می کرد.
در یه چشم به هم زدن خودم و توی اشپزخونه انداختم.تنها زمانی که اجازه داشتم پا تو منطقه ممنوعه مامان بزارم زمانی بود که برام خواستگار میومد.
سر و صدا بلند شد.صدای فوکول کراواتی رو از همین جا هم می تونستم تشخیص بدم.
به طرف در رفتم و سرم و اروم بیرون بردم تا ببینم اوضاع از چه قراره ؟
یه اقای قد بلند مثل فوکول کراواتی با کت و شلوار طوسی و یه خانم شیک پوش با مانتوی کاکائویی...
این فوکول کراواتی کجا بود ؟
مرد با بابا دست داد و خانمه هم با مامان احوالپرسی کردن...
مامان از همه دعوت به نشستن کرد...سروشم با همه احوالپرسی کرد...
نگاهی به اطاق انداختم تا فوکول کراواتی رو پیدا کنم.
نگاهم به دوتا پا با جورابای سفید و شلوار کرم افتاد.از همونجا اروم اروم سر بلند کردم و تا به سرش برسم.
سربلند کردم.یهو خشکم زد.با دوتا چشای گندش و اون لبخند مسخرش بهم خیره شده بود.
خودم و عقب کشیدم و با دو دست توی سرم کوبیدم.خاک تو سرت مرسده...خل و چل.... داشتی چه غلطی می کردی ؟
نیومده اینطور ضایع بازی در اوردی پیشش...ای بمیری مرسده...ای چشات کور بشه...اب می شدی می رفتی زیر زمین بهتر بود تا اونطور پیش فوکول کراواتی ضایع می شدی...
همین طور به خودم فحش می دادم و به بخت خودم لعنت می فرستادم که سروش وارد شد...
به طرفم اومد و گفت : داری چیکار می کنی ؟
نگاهی به اطراف انداختم...روی صندلی نشسته بودم و داشتم با خودم حرف می زدم.چرت و پرت می گفتم.
نگاهی به سروش انداختم و گفتم : چی میگی ؟
سروش روی صندلی کنارم نشست و گفت : راست بگو واسه چی می خوای با این یارو ازدواج کنی ؟
روی صندلی جا به جا شدم و گفتم : دوسش دارم.
سروش یه طوری نگام کرد : یعنی خر خودتی...
گفت : من تورو نشناسم باید برم بمیرم.این پسره اونی نیست که تو ازش خوشت بیاد...تو به پسرایی که قیافه خوبی دارن میگی ای بدک نیست انتظار داشته باشم که از این یارو خوشت بیاد ؟
نمی دونم چرا اما فکر کردم باید زبون سروش و ببندم.گفتم : شاید قیافه خوبی نداشته باشه اما چیزای دیگه ای داره که با ارزش تره.
ایول بابا از کی تا حالا پول اونقدر برام مهم شده بود ؟ خوب معلومه از وقتی اون چکای لعنتی رو کشیدم .
سروش بلند شد و در حالی که بیرون می رفت گفت : امیدوارم همونطور باشه.
بازم اون صحنه ضایع شدنم اومد جلوی چشم و بازم درگیری با خودم.
که مامان صدام کرد...
بلند شدم و به سرعت فنجانهایی که مامان روی میز گذاشته بود و پر از چای کردم...
نگاهی به سینی انداختم.این چندمین بار بود اینکار و انجام می دادم ؟ نمی دونم چندمی بود اما خیلیا به خاطر شرایط خونوادگی میومدن سراغم.خبر نداشتن اینجا من فقط یه اسم داشتم.نه بیشتر در برابر پسرای خاندان سپهری من به عنوان دختر جایگاهی نداشتم.پسرایی که همشون خارج از کشور تحصیل می کردن و بهترینا براشون فراهم بود...
سینی و برداشتم و به طرف سالن به راه افتادم. وارد سالن که شدم سلام کردم.عادت داشتم همیشه با صدای بلند حرف بزنم.سروش می گفت اونقدر تو دادگاه با صدای بلند حرف زدم بخاطر همین ناخوداگاه صدام بلند شده.
الانم سلام کردم اما فکر کنم کسی نشنیداخه اروم گفتم.اما همه به طرفم برگشتن و پاسخ دادن.
فوکول کراواتی صاف روی صندلی نشسته بود.
به طرف باباش که با کت و شلوار طوسی کنار بابا نشسته بود رفتم و سینی رو جلوشون گرفتم.
یه نگاه خشک بهم انداخت که اصلا نفهمیدم چه حالتی داره.
بابا هم چای برداشت.به طرف مادرش رفتم.اونم دسته کمی از پدرش نداشت.
بعد از مامان به طرف فوکول کراواتی و سروش که کنار هم نشسته بودن رفتم.
سینی رو تقریبا وسطشون گرفته بودم.
مامانش پرسید : مرسده جان چند سال دارن ؟
حواسم رفت پی مادرش و اصلا نفهمیدم چی به چیه و این فوکول کراواتی داره چای برمی داره.تازه دستش به سینی رسیده بود که سینی رو به طرف سروش برگردوندم.دستش رو هوا خشک شد.
همه شروع کردن به خندیدن.
فوکول کراواتی داشت با دهان باز نگاهم می کرد.


رو به روش نشستم و گفتم : بله ؟
روی تختم نشست و نگاهی به اطراف انداخت و گفت : بهت نمیاد ...
با سردرگمی گفتم : چی ؟
-:این اتاق...
با این حرفش نگاهم به دور تا دور اتاق چرخید
گفت : دیدی ؟
اه دماغ گنده ؟ چته ؟ چرا چرت و پرت میگی ؟ می خوای من و ضایع کنی ؟ بیشعور...وای خاک به سرم چقدر بی ادب شدم ... چشای مامانم روشن...
گفتم : من حق طلاق می خوام...
سرش و تکون داد و گفت : خانم وکیل اون موقع چی دست من و می گیره ؟
بیخیال گفتم : من نمی تونم بیگدار به اب بزنم.
-:فکر کردی من می تونم ؟
-:مهریم و می بخشم.
-:اونوقت چطور باید بهت اعتماد کنم ؟ شاید نبخشی...
-:امضای دفتری میدم.
متفکر گفت :باید فکر کنم.
بعد ادامه داد : اتاقامون باید جدا باشه.
بهم خیلی بر خورد این یارو چی فکر کرده ؟ شیطونه میگه پاشم با مشت بزنم توی اون چشای گندش...یا نه بزنم توی اون دماغش بره بچسبه به سقف...
نگاه کن تو رو خدا داره با چشاش من و می خوره...زبون براش در بیارم...وای نه خاک تو سرت مرسده ابروی خودت و می بری...
گفتم : همین که زیر یه سقف تحملت می کنم از سرتم زیاده.
صدای ساییده شدن دندوناش روی همو شنیدم.چپ چپ نگاهم کرد و گفت : منم همچین عاشق چش و ابروت نیستم خانم سپهری.
حرصم گرفت.پسره احمق.نه که خودت خیلی خوشکلی ؟
-:اقای کیان مهر
فوکول کراواتی...
ادامه دادم : بیاین از بحث دور نشیم...این ازدواج چه نفعی برای شما داره ؟
نیشخندی زد و گفت : خانم سپهری شما به مشکلات خودت برس کاری به من نداشته باش...
با تمسخر گفتم : من بدون اینکه بدونم چه نفعی واسه طرفم داره معامله نمی کنم.
-:شما وکیلین یا تاجر ؟
-:جواب سوالم و ندادین....
بلند شد.یه جوری بلند شد که ترسیدم و ناخوداگاه عقب کشیدم.
لبخند مسخره ای زد و به طرفم اومد.
بازم می خواست همون بازی توی دفتر و تکرار کنه ؟ نخیر این تو بمیری از اونا نیست...اینبار صاف ایستادم و منتظر شدم جلوتر بیاد...
پسره پرو بازم به طرفم اومد...
رو به روم ایستاد و توی یه حرکت مچ دستم و گرفت...کشید ...
برای اینکه دستم درد نگیره بلند شدم.
با سرعت به طرف در رفت و منم به دنبالش کشید...در و باز کرد و در استانه در وایستاد...
منم کنارش خودش نگه داشت...جمعیت سالن به ما چشم دوخته بودن.
سعی کردم دستم و از تو دستش بیرون بکشم... ولی نامرد یه جوری چسبیده بود نمی شد ...
با صداش به صورتش خیره شدم....
لبخندی زد و گفت : ما به توافق رسیدیم.
چشای همه از کاسه در اومد...می دونستم الان با خودشون چه فکری می کنن...
الان میگن این دوتا حرفاشون و خیلی وقت پیش زدن که حالا تو پنج دقیقه به تفاهم رسیدن.
بابا از جا بلند شد و گفت : به این زودی ؟
باباش کنار بابا ایستاد و گفت : من و خانم چندین ساله با هم زندگی می کنیم به تفاهم نرسیدیم.شما چطوری تو پنج دقیقه...
فوکول کراواتی میون حرفش دوید و گفت : پدر وقتی یه هفته ای قراره عروسی کنیم پنج دقیقه ای هم به تفاهم می رسیم.
مامان از جا بلند شد و گفت : یک هفته ای ؟
سری تکون دادم و گفتم : من و ....
زبونم گیر کرد...حالا تو این هیری ویری چطوری یادم بیاد اسم این فوکول کراواتی چی بود ؟
چند قدمی جلوتر رفت و منم به دنبال خودش کشید....
در همون حال گفت : من و مرسده چون سرمون خیلی شلوغه تصمیم گرفتیم تا دو روز اینده ازدواج کنیم....
مامان گفت : بدون مقدمات ؟
مامانش بلند شد و گفت :مگه میشه ؟
فوکول کرواتی با اون لبخند مسخرش گفت : یه عروسی جمع و جور می گیریم.
بابا که کم کم داشت دو تا شاخ رو سرش می رویید گفت: ولی جهیزیه ی مرسده هنوز کامل نیست...
بابای فوکول کراواتی در کمال خونسردی رو به بابا گفت: جهیزیه لازم نیست.
خوب معلومه لازم نیست. با این همه دک و پز بیا به جهیزیه من چشم داشته باش...
مامان فوکول کراواتی که اصلا عین خیالشم نبود گفت: پس جواب شما مثبته. مهریه چی؟
انگار از خداش بود که پسر ننرش ازدواج کنه. حالا با کیش اهمیت نداشت. مامان باباش جوری رفتار می کردن انگار می دونستن که قضیه از کجا اب می خوره...
بابا شونه هاش و بالا انداخت و گفت: والا چی بگم؟
مامانش گفت: به تعداد سال تولد مرسده جون سکه تمام بها چطوره؟
باباش ادامه داد: البته نظر شما مهمتره... اگه به نظرتون کمه...
بابا با خونسردی در حالیکه به مامان نگاه می کرد تا ببینه حرفایی که می زنه بر خلاف نظرات مامان نیست گفت: به نظر ما هم خوبه...
مامانم فققط سری به علامت مثبت تکون داد.
اخه تو خونه ی ما این مامان بود که حرف اخر و می زد... بابا با یه دختر کم سن و سال ازدواج کرده بود و دلش نمی خواست زن خوشگل شو ناراحت کنه واسه همین هر چی مامان میگه بی چون و چرا قبول می کنه...
چه خانواده ی عجیبی داشت این فوکول کراواتی... مثل خودش... حالا من بدبخت می خواستم عروس این خانواده بشم...
مامان و بابای منم بیچاره ها نمی دونستن کی به کیه...
مامان که کم کم داشت راه می افتاد گفت: ولی ما که تا دو روز دیگه مسافریم...
بابای فوکول کراواتی خیلی مودب گفت: بچه ها یکم عجله کردن ولی ما هم باید یکم کوتاه بیایم. اگه بچه ها این طور می خوان خب اگه حمل بر بی ادبی نشه میتونین سفرتونو عقب بندازین...
ایول از باباش خوشم اومد... خیلی مودب و با کلاس بود...
قرار شد مهریه ام 2000تا سکه باشه...اخه فوکول کراواتی واسش افت داشت مهریه زنش کم باشه...
چون تمام یک هفته وقت من و فوکول کراواتی پر بود...بنابراین قرار شد تمام تدارکات و راننده فوکول کراواتی بر عهده بگیره...
دیشب تا صبح بیدار بودم و به مراسم خواستگاریم فکر می کردم...اگه یه فیلم ازش می ساختن فکر کنم جایزه بهترین فیلم طنز و می برد...الان که فکر می کنم خندم می گیره...بابا امروز صبح برنامه سفر و به دو هفته بعد موکول کرد و این یکی خیلی خوب بود...اینطوری خیالم راحت تر شده بود...
بد ترین لحظه وقتی بود که فوکول کراواتی بیخیال جلوی همه گفت : من نمی خوام دوران نامزدی داشته باشیم عقد و عروسی رو یه جا می گیریم...نمی تونم از مرسده دور باشم...
وای اون لحظه اب جوش می شدم می ریختم زمین یا بخار می شدم می رفتم هوا خیلی بهتر بود...پسره بی شعور خجالتم نمی کشه...پیش 4تا ادم لب گور نشسته از علاقه حرف می زنه...با دست راستم روی سرم کوبیدم...ای بمیری مرسده با این شوهر کردنت...این عتیقه رو از کجا پیدا کردی ؟
پاشدم به طرف کشوی پرونده ها رفتم.پرونده فوکول کراواتی رو بیرون کشیدم...دیشب اونقدر حواسم پرت بود اصلا نفهمیدم اسم این فوکول کراواتی بدبخت چیه ... چند باری صداش کردن ها اما من حواسم نبود...بد بخت...بدبخت تویی مرسده که داری زن این خروس شبیه مرغ میشی...وای وای دیشب چه مردی هم شده بود...لوس...ننر...
پرونده رو باز کردم.
مهیار کیان مهر...یه لحظه چشام از کاسه در اومد...از چیزی که میدیدم هنگ کردم...نگاهم روی تاریخ تولدش ثابت مونده بود...ای خاک تو سرت مرسده...ای بمیری... ای بی عرضه ...اخه اگه تو عرضه داشتی این فوکول کراواتی اینطور خرت نمی کرد ازت سواری بگیره...
باورم نمیشد....درست اخر هفته...روز عروسیمون تولدش بود...این یارو داشت چه غلطی می کرد...می خواست پز بده که عروسیش و تولدش تو یه روزه ؟
من چقدر خر بودم...وای مرسده خسته نشدی از فحش دادن به خودت...پاشو یه کاری کن...چیکار می تونم بکنم ؟
زنگ گوشی روی میز بلند شد. پرونده رو توی کشو انداختم و به طرف تلفن رفتم.
صدای مهسا تو گوشی پیچید : اقای تمدن اینجا هستن...
-:باشه.بفرستش تو اتاق
روی صندلیم نشستم و سعی کردم اروم باشم.
لحظاتی بعد چند ضربه به در خورد
تمدن با اون شکمه گندش و کت و شلوار شیکش وارد شد...
بلند شدم و بعد از احوالپرسی دعوت به نشستن کردم.
تمدن روی مبل نشست و گفت : خانم سپهری من مهریه بده نیستم.
لبخندی زدم و گفتم : اما خانمتون هم حق دارن اقای تمدن...
-:چه حقی ؟ بعد از سی سال زندگی تازه زده به سرش طلاق بگیره.
بیچاره زنش...خواستم بگم باز اون سی سال تحملت کرده...من بودم همون اول طلاق می گرفتم...
بیچاره زنه...تو این سی سال هر بلایی خواسته سرش اورده حالا هم می خواد زنه رو طلاق بده با منشیش عروسی کنه...هوس زن جوون کرده...
باید وقت قلف می کردم...باید کاری می کردم نقشه ای که با زنش کشیده بودیم عملی بشه برای اینکار هم باید تا می تونستم وقت تلف می کردم...
مرد بی غیرت با داشتن عروس و داماد و نوه تازه یادش افتاده زن بگیره...
خجالتم خوب چیزیه...
در همین حین زنگ گوشی بلند شد...
با یه عذر خواهی به طرف تلفن رفتم...با برداشتن تلفن صدای فوکول کراواتی بلند شد...
-:مرسده ببین این چی میگه ؟
نه سلامی نه علیکی...
خل و چل..
صدای یه پسری تو گوشی پیچید : سلام زن دایی.
جان ؟ زن دایی کیه ؟
-:بله ؟
-:اوه زندایی حتما دایی از من چیزی بهتون نگفته...ای دایی نامرد...زن دایی من همون راننده ای هستم که کم مونده بود اون روز بهتون بزنم...بخشین واقعا...این دایی هیچی نمیگه...شما انتقام من و ازش بگیرین...
وای یعنی چی ؟
-:یعنی تو خواهر زادشی ؟
-:بله.ای دایی بد نگفته بود ؟ حتما مثل همیشه گفته رانندش هستم.
گفته بود ؟ نگفته بود از وقتی این پسره اومد من فکر کردم رانندش و عوض کرده و همیشه می گفتم رانندت.
-:زن دایی اول اینکه دوست دارین عروسی توی باغ باشه یا تالار ؟
-:فرقی می کنه ؟
-:خوب شما عروسین گفتم نظرتون و بپرسم.
صدای فوکول کراواتی تو گوشی پیچید که گفت : تالار...
چندش فکر کردی می زارم این عروسی خوش بگذره بهت ؟ نخیر کوفتت می کنم....
واسه همین گفتم : باغ...
صداش بلند شد : ایول زن دایی...همون باغ بهتره...این دایی سلیقه نداره...حالا نمی دونم زندایی باحالی مثل شما رو چطور پیدا کرده...
خواستم بگم اره جون خودش ...
راستی اسم این چی بود ؟ خواستم بپرسم اما دیدم خیلی ضایع هست....
انگار فهمید تو دلم چی میگذره گفت : من بهداد هستم.21 سال دارم ...دانشجوام اما مامان چون فکر می کنه من بچه خوبی نیستم من و فرستاده زیر دست این دایی جان تا شاید ادم بشم.
بابا این دیگه کی بود...
نگاهم تازه به تمدن افتاد.سر و تهش و با بهداد هم اوردم و رفتم سراغ تمدن...
تازه از دست مهسا خلاص شده بودم.وای خدا دارم می میرم از خستگی...امروز بعد از کلی سر و کله زدن با تمدن که تمام انرژیم و ازم گرفت دیگه جونی برای ادامه نداشتم...تازه دادگاه هم داشتم...خدا می دونه این تمدن با این سنش این همه انرژی رو از کجا میاره...
پیری شکم گنده .... بیچاره زنش...وای یادم باشه فردا صبح به زنش یه زنگ بزنم...تا یادم نرفته....
از در دفتر که بیرون اومدم رو به روم ماشین فوکول کراواتی رو دیدم.
خواستم بی توجه بهش رد بشم و خودم و به ندیدن زدم.راهم و به طرف ماشینم کج کردم.
به طرف ماشین که می رفتم صدای باز شدن در ماشین و شنیدم . یه لحظه قدم هام کند شد اما به سرعت خودم و جمع و جور کردم و قدم بعدی رو برداشتم که صدام کرد : خانم سپهری ؟
ایستادم و با تعجب به طرفش برگشتم و نگاهش کردم.
در همین حین در ماشین باز شد و راننده...یا نه بهداد پیاده شد و در حالی که به در تکیه می داد گفت : سلام زن دایی.
لبخندی زدم و نگاهم به فوکول کراواتی افتاد که به بهداد چشم غره می رفت.
به طرف فوکول کراواتی رفتم و پرسیدم : اینجا چیکار می کنین ؟
بجای فوکول کراواتی بهداد گفت : زن دایی من نمی دونستم باید برای مراسم چه طرحی انتخاب کنم. دایی هم گفتن سر شما شلوغه اما بالاخره راضی شدن هم شما رو تا خونه برسونیم و هم در مورد طرح باغ و این چیزا نظر بدین...
نگاهی به فوکول کراواتی انداختم و گفتم : اما من ماشین دارم.
بازم بهداد گفت : این که کاری نداره...من اینجا مزاحمم...شما و دایی با ماشین خودتون بیاین منم با این ماشین میام منزل شما که دایی و برگردونم خونه...شما هم در طول راه می تونید در مورد طرح ها نظرتون و به دایی بگین من بعد ازش می پرسم.
این پسره می خواست هر طوری هس
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 99- رمان مستی برای شراب گران قیمت , رمان ایرانی و عاشقانه مستی برای شراب گران قیمت؟!؟ | shahtut کاربر ... , رمان مخصوص موبایل مستی برای شراب گران قیمت | shahtut کاربر انجمن ... , دنیای رمان - رمان مستي براي شراب گران قيمت shahtut , رمان مستي براي شراب گران قيمت - رمانکده گلها 27 , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , مرداد 1392 - دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/22 تاریخ
کد :52759

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا