تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مستی برای شراب گران قیمت (فصل سوم)


تازه سرم خلوت شده بود ... خانم حسینی یکی از موکلای قدیمیم بود ... زن خوبی بود ... با شوهرش مشکل داشت و جدا شد ... روانپزشک بود ... همسرشم پزشک بود اما نتونستن با هم زندگی کنن ... ازدواج فامیلی و به اجبار خانواده...بالاخره از هم جدا شدن ... اما هنوزم سر بعضی مسائل باهم مشکل داشتن ...
کیفم و برداشتم و از اتاق بیرون زدم . مهسا روی صندلی جا به جا شد و گفت : تموم شد .
لبخندی به روش زدم و گفتم : اره .
-:شنبه که میای دیگه خانم کیان مهری .
-:اه..حالم و نگیر مهسا . امروز رو فرمم .
-:من که چیزی نگفتم. سعی کن باهاش کنار بیای .
-:چرت نگو من و اون فوکول کراواتی با هم نمی تونیم بسازیم... به خون هم تشنه ایم.
مهسا با نیش باز گفت : عشق و نفرت دو روی یک سکه هستن .
-: اخه برای ما نفرتم نیست بیزاریه ... ما از هم بیزاریم.
مهسا خندید و گفت : من می دونم شما بالاخره اره...
-:اره و درد به کارت برس... من رفتم ... فردا یادت نره بیایا ...
-:مرسده لباس گرفتی ؟
-:قرار بود همه چیز و بهداد مرتب کنه ... من از هیچی خبر ندارم .
مهسا بلند شد و گفت : خل و چل لباس عروسی وباید خودت بگیری ... بیا برو عقل نداری ... کی اون مدرک وکالت و به تو داده خدا می دونه ...
از دفتر بیرون زدم .قبل از اینکه در و ببندم گفتم : یه خری مثل تو.
صداش بلند شد اما نفهمیدم چی گفت .
از ساختمون که بیرون رفتم نگاهم روی بنز فوکول خشک شد ... لعنتی یه روز نبینمش روزم شب نمیشه...کی گفته من باید ریخت این و هر روز تحمل کنم ؟ در سمت راننده باز شد ...با دیدن بهداد لبخند رو لبم نشست
به طرفم اومد و کمی در برابرم خم شد و گفت : احوال زندایی ؟ خسته نباشید.
-:توهم همینطور ... چه خبرا ؟
-:زندایی مزاحم شدم ببرمتون جایی ... امشب باید وقتتون و بدین به من .
-:چرا ؟
به طرف ماشین رفت و در سمت عقب و باز کرد و گفت : اخه قراره کارای باقی مونده رو با هم تموم کنیم.
به طرف ماشین رفتم.قبل از اینکه سوار شم گفتم : ماشینم ؟
به دایی جان خبر می دم بگه بیان ببرنش ...
لبخندی زدم و نشستم ... بهداد در و بست و خودش پشت فرمون نشست ...
نمی دونم چرا این همه از بهداد خوشم میومد....درست برخلاف فوکول کراواتی که ازش بیزار بودم .
باهاش راحت بودم.
ماشین که حرکت کرد گفتم : بهداد کجا میریم ؟
-:جایی که اول میریم متاسفانه مخفیه زندایی نمی تونم تا رسیدن بگم ... اما اخر شب قراره بریم خونه مادرجون ... امشب هم با مامان و بابا و دوقلوی من اشنا میشین .
با تعجب گفتم : مگه تو تنها نیستی ؟
-:نه زن دایی من یه هم سلولی دارم به اسم بهار...اتیش پاره هست
-:یعنی تو بچه خوبی هستی ...
صورتش و جمع کرد و گفت : به من میاد بچه بدی باشم زن دایی ؟
خندیدم و گفتم : نه.
-:ایول زندایی خودم
جلوی یه ساختمون ماشین و متوقف کرد .
پیاده شد و در سمت منم باز کرد .
پیاده شدم و نگاهی به سساختمون انداختم و گفتم : اینجا کجاست ؟
-:اومدیم یه چیزایی بخریم .
-:اون وقت چی ؟
جلوتر رفت و گفت : ای ای زندایی ازمن نمی تونی حرف بکشی.
در ساختمون و باز کرد و وارد شدیم...با اسانسور بالا رفتیم ... بهداد زنگ در و فشرد ... لحظاتی بعد در باز شد و یه دختر جوون جلومون پدیدار شد ... ارایش غلیظی داشت ... دعوت کرد وارد بشیم...بهداد عقب ایستاد تا اول من وارد شم .
تموم خونه پر بود از لباسای عروس . برگشتم و به بهداد نگاه کردم که گفت : خوب این یکی رو نتونستم انتخاب کنم .
خندم گرفته بود این پسر شیطون و دوست داشتنی بود . درست برعکس داییش .
لحظاتی بعد یه خانم میانسال با بلوز و شلوار ابی وارد شد .
بهداد به طرفش برگشت و سلام کرد .منم سلام کردم.
زن با لبخند پاسخ داد و گگفت : حالتون چطوره بهداد خان ؟ به طرفم برگشت و گفت : شما باید عروس مهیار خان باشین
بهداد دستهاش و بهم کوبید و گفت : درسته خانم نجد .
لبخندی بهم زد. به طرفم اومد و گفت : من زهره نجد هستم . از اشنایی باهات خیلی خوشحال شدم.
دستشو به گرمی فشردم و گفتم : مرسده سپهری .
-:خوشوقتم عزیزم ... می تونی بین لباسا هر کدوم و دوست داری انتخاب کنی .
بهداد به رفت کاناپه سفید رنگ رفت و در حالی که می نشست گفت : زهره خانم سفارش ما اماده هست ؟
زهره خانم با لبخند به طرفش برگشت و گفت : اره اماده هست .
نگاهم روی لباسا افتاد...هر کدوم خوشکل تر از اون یکی بود . واقعا توی انتخاب مونده بودم ... دنبال یه چیز بهتر بودم چیزی که بین اون همه لباس شیک نظرم و جلب کنه .
اونقدر گشتم اما چیزی بین اون همه لباسس پیدا نکردم .دور دوم که به زهره خانم و بهداد نزدیک شدم .بهداد نیم خیز شد و گفت : بشین زندایی از بین اینا هیچ کدوم و نپسندیدی نه ؟
با سر تایید کردم که زهره خانم بلند شد و گفت : پس مثل اون سلیقش تکه ... الان بر می گردم.
با تعجب پرسیدم : کی ؟
بهداد جوابی نداد .
زهره خانم با یه جعبه بزرگ برگشت .
جعبه رو روی میز گذاشت و گفت : فکر کنم این یکی رو بپسندی
در جعبه رو باز کرد . یه لباس سفید سفید با ملیله دوزی طلایی تو حاشیه هاش و قسمتهای پایین دامن بیرون اورد
دهانم باز مونده بود و چهار چشمی نگاش می کردم .
لباس فوق العاده خوشکل بود ...
زهره خانم لباس و به طرفم گرفت و گفت : امتحانش کن ...
بهداد روی مبل جا به جا شد و گفت : خوشتون میاد ؟
فقط تونستم بگم : عالیه
زهره خانم گفت : نگفتم سلیقشون یکیه ...
باید می پرسیدم سلیقه کی ؟ اما حواسم اونقدر پی لباس بود که در سکوت به لباس خیره شده بودم .
زهره خانم به طرف اتاقی اشاره کرد و گفت : می تونی اونجا بپوشی ... بچه ها کمکت می کنن .
لباس و برداشتم و به طرف اتاق به راه افتادم .
درست همون چیزی که فکر می کردم بود . کاملا اندازه ... اگه یکی نمی دونست فکر می کرد این لباس و برای تن من دوختن .
با کمک همون دختری که در و برامون باز کرده بود لباس و پوشیدم ... اگه کمکش نبود عمرا می تونستم از پسش بر بیام .
در برابر سه اینه ی قدی که تقریبا رو به روی هم قرار گرفته بودن ایستادم و به خودم خیره شدم .
کمر باریک . گردن کشیده و موهای بلندم . اونا رو بالای سرم جمع کردم . دامن لباس اندامم و زیباتر کرده بود ...
زیبا بود ؟ بچه ها همیشه می گفتن اندام خوبی داری ...
حالا که دقت می کنم اندامم بد نبود نسبت به چهره ام خیلی بهتر بود ...
کاش منم می تونستم زیبا باشم ... اما نبودم ... مگه قیافه ام چش بود ؟ من همینطوریم خوشکلم ... از سر فوکول کراواتی زیادم دماغ من گنده هست اما نه به گندگی مال اون ...
دختر بیخیال گفت : خوشتون میاد ؟
با سر تایید کردم که گفت : این سفارشی بود اما نمی دونم خانم نجد چرا دادنش به شما ؟
با تعجب گفتم : جدی ؟
با سر تایید کرد .
در همین حین در باز شد و خانم نجد وارد اتاق شد . به طرفش برگشتم .
لبخند زیبایی زد و گفت : وای چه خوشکل شدی .
لبخندی به روش زدم و گفتم : شما لطف دارین .
به طرفم اومد . در حالی که دامنم و مرتب می کرد گفت : نه عزیزم واقعا بهت میاد .
دختر گفت : اما خانم نجد این لباس سفارشی نبود ؟
-:نه عزیزم .من این لباس و به سفارش خانواده کیان مهر اماده کردم .
کیان مهر ؟ یعنی مادر جون این و سفارش داده بود ؟ واقعا خوش سلیقه هست ... دستش درد نکنه .
زهره خانم دستم و گرفت و در حالی که به سمت بیرون از اتاق می کشید گفت : بیا ببینم .
سعی کردم دستم و از دستش بیرون بکشم و در همون حال گفتم : خانم نجد من نمی خوام بهداد من و با این لباس ببینه .
زهره خانم بیخیال دستم و فشرد و بدون اینکه لحظه ای مکث کنه گفت : بیا مگه چه اشکالی داره ؟ در ضمن اون به عنوان یه مرد بهتر می تونه نظر بده .
-:اما ...
قبل از اینکه جمله ام تموم بشه . از اتاق بیرون رفته بودیم و درست رو به روی بهداد قرار داشتم
اما به جای بهداد چشمم به فوکول کراواتی افتاد که داشت یکی از ژورنال های روی میز و تماشا می کرد .
زهره خانم گفت : مهیار خان نمی خواین عروستون و ببینین ؟
با این حرف زهره خانم مهیار سر بلند کرد و بهم خیره شد .
از خجالت می خواستم اب بشم برم زیر زمین زنیکه بی حیا برای چی من و اوردی پیش این پسره .
سرم دو متر رفت تو یقم ... مگه یقه داشت ؟ پیراهنم دکلته بود و ننصف بیشتر نیم تنم بیرون بود .
حتی نفهمیدم نگام می کنه یا نه ...
چشام و بستم که صدای زهره خانم بلند شد
-:چطوره مهیار خان ؟
صداش بلند شد : ممنون زهره خانم عالیه .
کوفت ...مرض...درد ....عالیه ... چی عالیه ؟ دختر ندیده ... چشات و درویش کن ... از کجا معلوم اصلا نگام می کرد ؟
دلم می خواست همون لحظه خفش کنم .
باز این زهره دهنش و باز کرد ... نمی دونم این زنه حیا سرش می شد یا نه ؟ حیا رو بوسیده بود گذاشته بود کنار .
گفت : کدومش مهیار خان ؟ لباس یا عروس ؟
کاش می شد این زنه رو بردارم بکوبونم به دیوار این زنه چرا اینطور بی ادب بود ؟ چرا حالیش نمیشد ...
من خاک تو سرم کنم مثلا این یارو نامحرم بود ... اولین باری بود اینقدر خجالت می کشیدم ... اولین باری بود یه مرد اینطور بهم خیره شده بود ... اصلا خیره شده بود ؟ از کجا معلوم مرسده ؟ تو که نمی بینی ؟ چشات که بسته هست ....
صدای مهیار نفسم و تو سینه حبس کرد ..
-: لباس که عالیه اما ...
یه حسی می گفت این یه چیزی می خواد بگه که کفر منو دربیاره. واسه همین بی خیال هر چی خجالت شدم و سرمو بلند کردم و چپ چپ نگاش کردم. مردک بی چشو و رو زل زده بود بهم. نیششم تا بنا گوش باز بود. حیف که این زهره خانم اونجا بود وگرنه یه جوری حالشو می گرفتم.
خانم نجد همونطور با یه لبخند مسخره منتظر جواب فوکول بود. منم چپ چپ داشتم فوکول و نگاه می کردم. اما فوکول با همون لبخند مسخرش داشت بهم می فهموند که می خواد حالم و بگیره.
یهو یه چیزی به ذهنم رسید با نگاه بهش فهموندم که ابروی خودت میره اگه دست از پا خطا کنی!
جاتون خالی خیلی خوب جواب داد. فوکول لبخند شو بزرگتر کرد و گفت: عروس ما عالیتره!
بهداد رفته بود و من بازم نشستم تو ماشین میلیاردی فوکول ...
ماشین جوش ادم و می گرفت ... ناخوداگاه حواسم از فوکول پرت می شد ... فقط به ماشین و سرعتش که در کمتر از چند ثانیه بالا می رفت و یا خیلی زود از ماشینهای دیگه سبقت می گرفت و عبور می کرد دیدنی بود ...
جلوی یه در سفید رنگ توقف کرد ...
چند بوق زد.نگاهی به اطراف انداختم تا دوسه کیلومتری خبری از در ورودی جدیدی نبود .
در همین حین در باز شد . یه مرد میانسال جلوی در پدیدار شد . با سر سلام کرد و مشغول باز کردن در شد .
نگاهم روی چراغهایی که یه راه طولانی رو روشن کرده بودن و با باز شدن در نمایان می شدن ثابت مونده بود .
ماشین به حرکت در اومد و از جاده ای که با چراغهای بلند با کاسه های سفیدی که نور روشنشون کرده بود گذشت و جلوی یه ساختمون بزرگ سفید رنگ توقف کرد .
همینطور زل زده بودم به ساختمون و فضای باغ .
با باز شدن در به خودم اومدم . فوکول در و برام باز کرده بود و منتظر ایستاده بود . پیاده شدم و سعی کردم نگاه متعجبم و از فوکول دور نگه دارم . تازه متوجه ماشین بابا شدم .
فوکول کنارم ایستاد و گفت : از این طرف.
با هم به طرف ساختمون قدم برداشتیم . در کنار هم .
قدمهامون با هم برابر بود ... جلوی ساختمون مادر جون رو به رومون قرار گرفت .
دراغوشم کشید و بعد از احوالپرسی کلی خوش امد گفت .
دستم و توی دستش فشرد و با هم وارد خونه شدیم . خونه که چه عرض کنم بیشتر شبیه قصر بود . از راهرویی که با وسایل میلیونی تزئین شده بود گذشتیم ... فکرشم نمی کردم این همه اوضاعشون توپ باشه ...
بابای من با اون ثروتش در برابر اینا جوجه هم نبود ...
یعنی خاک تو سرت مرسده که حالیت نیست . داری چه غلطی می کنی .
اخه تحقیق نکرده کاری نکرده نفهمیده این پسره چیکاره هست ... چیکار می کنه ؟ چقدر پول داره ... واسه چی یهو قبول می کنی زنش بشی ؟ میگما صدای مامان و بابا در نمیاد ... مامان این همه دوسش داره بخاطر همین بوده دیگه .
وارد سالن شدیم . نگاهم روی پرده هایی که از سقف تا کف کشیده شده بودند و رنگ طلاایی اشان مثل طلا برق می زد .
همه جای خونه از گچ بری های تزئینی بود و تاخوداگاه زیبایی خاصی به وجود اورده بود .
اگه کسی نبود دو دستی می کوبیدم تو سرم . خر تر از من پیدا نمی شد ... این یارو چرا قبول کرد ؟ با این پولش روی هر کی دست می گذاشت نه نمی شنید حالا اومده بود سراغ من ؟ چرا ؟
همه بلند شدند . به خودم اومدم و سلام کردم .فوکولم سلام کرد . پدر جون که نزدیک بود به طرفم اومد و بازم پیشونیم و بوسید . یه خانم سی و چند ساله هم به طرفم اومد و گفت : من مهسان هستم .
مهسان کی بود ؟ در اغوشم کشید .
ادامه داد : من باید سر این مهیار و قطع کنم بدون اینکه به من بگه زن می گیره .
لبخندی زدم .
اینبار فوکول گفت : ابجی تقصیر من نیست . شما سرت خیلی شلوغه .
یه دختر جوونم بهمون نزدیک شد .
پس خواهرش بود ...
دختر دست مهسان و گرفت و گفت : مامان بزار منم زن دایی رو ببینم .
مهسان عقب کشید ...
صدای بهداد بلند شد : زن دایی هم سلولیه منه ها.
خندیدم و در حالی که دختر ودر اغوش می کشیدم گفتم : بهار درسته ؟
بهار ازم جدا شد و گفت : باز این بهداد همه چیز ولو داده .
لبخندی زدم .مهسان دستم گرفت وگفت : بیا با کسی که اشنا نشدی هم اشنا شو .
به طرف مردی که کنار بابا نشسته بود برگشتم .
مرد بلند شد و گفت : حالتون چطوره ؟
لبخندی زدم و گفتم : ممنونم .
مهسان گفت : این شوهرم محمده ...
با سر تایید کردم و گفتم : خوشبختم .
کمی خم شد و گفت: امیدوارم خوشبخت شین ... مهیار پسر خیلی خوبیه .
-:بله می دونم .
نگاهم به فوکول افتاد که بهم خیره شده بود .
چشم غره ای بهش رفتم .
بعد از اشنایی روی مبل کنار مامان می نشستم که مادر جون دستم و گرفت و گفت : بشین پیش شوهرت ....
شوهرم ؟ وای یعنی من باید از این به بعد ریخت این بی ریخت و هر روز به اسم شوهر تحمل کنم ؟
اخه مرسده مخت تاب برداشته ؟ شوهر....عجب شوهری ....
باید به حرفشون گوش می کردم مگه می تونستم گوش نکنم ؟ به طرف فوکول رفتم و روی مبل کنارش نشستم .
ناخوداگاه نگاهم به مامان افتاد که لبخندی به روم زد ... یعنی مامانم مخش ضرب دیده ...
اولین باری بود بهم لبخند می زد ... پول فوکول چشای همشون و گرفته .
وقتی همه مشغول صحبت شدن وقت کردم اطراف و دید بزنم ....لوستر بزرگی که بالای سرمون بود ...
خیلی بزرگتر از لوسترای خونه ما بود .
مبل های اشرافی ...
دستی روی برجشتگی های مبلی که روش نشسته بودم کشیدم
کنه کاریاش فوق العاده زیبا بودن ...
تازه متوجه خدمتکارایی که مشغول پذیرایی بودن شدم .

بهار کنارم نشست و گفت : زن دایی ؟
با لبخند نگاهش کردم ... درست مثل بهداد بود .... همون چشای درشت و موهای خرمایی ...
ادامه داد : با دایی چطور اشنا شدین ؟
-: داییت موکلم بود ...
-:الان نیست ؟
ابروم و بالا دادم و گفتم : چرا هست .
-: دایی همیشه اب زیر کاه بوده .
صدای فوکول ما رو از بحثمون جدا کرد .
گفت : هی بهار غیبت من و نکن .
چشم غره ای نثارش کردم چه خودخواه ! کی با تو بود ؟
گفتم : کی گفته در مورد شما حرف می زدیم ؟
همه خندیدن ...
بهار گفت : دایی یکی پیدا شد رو دست شما بلند شه .
فوکول چشمکی بهش زد که از نگاهم دور نماند ... گفت : اینجوریا هم نیست دایی جان .
سروش و بهداد مشغول صحبت بودند و بد جور با هم جفت و جور شده بودند...
مامان حرفش با مادرجون و مهسان راه میومد .
بابا که با پدر جون و اقا محمد بحث تجارت و سیاست می کردن ... ای خدا من نمی دونم اینا کی می خواستن دست از سر این سیاست بیچاره بردارن ... گاهی دلم برای سیاست می سوخت ...
وای خدا مرگم بده پاک دیوونه شدم ... یه جوری دارم چرت و پرت می بافم انگار سیاست ادمه .
این وسط فقط فوکول کراواتی بود که چهار تا گوش دیگه هم قرض گرفته بود و داشت به حرفای من و بهار گوش می کرد .
شیطونه میگه برم اون کراواتش و انقدر بکشم که خفه شه عروسیش و با تولدش و مرگش یکی کنم . وای چه کیفی میده همش یه روز

فوکول کراواتی رو به روم قرار گرفت ... یه جوری بهم خیره شده بود ...
منم پرو پرو چشم دوختم تو چشمش ... کتو شلوار سفید خیلی بهش میومد...کوفت به قیافش نه ها به خودش ... هی یه چیزی کشفیدم اونم چه کشفی امروز یه عینک خوشکلم چسبونده بود به اون چشای باباقوریش ... اما از حق نگذریم عینک خیلی قیافش و بهتر می کرد ... یادم باشه یه روز اگه پرو نشه بگم همیشه عینک بزنه ... با عینک قابل تحمل تره .
سر برگردوندم و نگاهی به اطراف انداختم ... همه به ما چشم دوخته بودن . ای لعنتیا ... نمیشه یه لحظه برگردین اون ور من می خوام یه کاری انجام بدم . فوکول پیراهن سبز پوشیده بود به کت و شلوار سفیدش خیلی میومد . اخه د لعنتی ادم روز عروسیش پیراهن سبز می پوشه ؟ کراواتشم مثل همیشه محکم بسته بود . من بالاخره این و با این کراواتاش خفه می کنم ... حالا ببین .
پرووو.پسره چشم چرون ... همینطوری زل زده بهم .دوباره نگاهی به اطراف انداختم فیلمبردارا مشغول هماهنگیه دوربیناشون بودن . یکی کافی نبود ؟ دوتا دوتا اوردی پولت و به رخ من بکشی ؟
نگاهم به ارایشگر افتاد که در حال صحبت با مهسان بود ... این بهترین فرصت بود برگشتم و به فوکول چشم دوختم اینبار نگاهش داشت تمام بدنم و بر انداز می کرد . از بالا به پایین و از پایین به بالا ... نگاهش به کمرم رسیده بود ... منتظر موندم تا به صورتم برسه .همین که نگاهش به صورتم رسید زبونم و دومتر اوردم بیرون .
با چشمای گرد بهم خیره شد .از پشت عینکم چشای گرد شدش افتضاح تو چشم می زد .
فیلمبردار جوون تر به طرفمون برگشتت و گفت : اقا داماد لطفا عروس و ببوسین ؟
هر دو به طرفش برگشتیم .
چه غلطا ...چندش ... این دستش به دستم می خوره من بدنم مور مور میشه چه برسه به اینکه بخواد ببوستم .
قدمی به طرفم برداشت . فاصله بینمون کم شده بود . باز من داشتم جو گیر میشدما . اما صاف ایستادم و بهش چشم دوختم .
سرش و خم کرد و درست دم گوشم اورد
زمزمه کرد : واسه من زبون درازی می کنی ؟ خودت خواستی ...
بوسه ای کوتاه روی گونم زد .
مثلا می خواد چیکار کنه ... ؟ کاری از دستش بر نمیاد که .
به سرعت ازم جدا شد . دسته گل سفید رز و به طرفم گرفت . لبخندی زدم و ناخوداگاه دسته گل و به طرف صورتم بردم و صورتم و توش فرو کردم .بوی عطر می داد اما بوی عطر خیلی اشنا بود ...
سعی کردم به یاد بیارم اما چیزی یادم نیومد .
با دستور فیلمبردار شنل و روی سرم انداختن . خاک به سرم من هنوز زن این نبودما اینطوری جلوش وایستاده بودم .
از سالن بیرون اومدیم . بوگاتی خوشکلش و گل زده بود ... اونم گلای رز سفید . ماه شده بود ماشین .... ادم دلش می خواست ببوستش بر عکس صاحبش ... اه . اه
فوکول به طرف ماشین رفت و در و باز کرد . با یه دستم دسته گل و گرفته بودم و با یه دستمم مواظب شنل بودم تا نیفته ... حالا با این دامن گنده چطوری باید می نشستم تو ماشین ؟
فوکول کنارم ایستاد و گفت : بده من دسته گل و ...
از خوشحالی می خواستم بال در بیارم ... چی از این بهتر دسته گل و به دستش دادم .
کمی خم شد تا لباس و جمع کنه ... دامن لباس و جمع کرد و بازوم و گرفت و به داخل ماشین شوتم کرد . در و که می بست گفت : دست و پا چلفتی .
تا خواستم حرفی بزنم در بسته شد .
به سرعت سوار شد و دسته گل و توی اغوشم رها کرد .
دست گل و برداشتم تا بکوبم تو سرش که نگاهم به فیلم بردارا افتاد ...
فیلم بردارا کاش نبودین تا من حساب این یارو رو برسم .
ماشین و به حرکت در اورد . چند تا بوق زد . لحظه ای طول نکشیده بود که صدای بلند اهنگ بالا رفت ... نگاهم روی استریو ماشین ثابت موند .
چشم غره ای به فوکول رفتم ... گوشام داشت کر می شد ... این چرا اهنگ و با این صدای بلند باز کرده بود .
گفتم : بهت نمیاد اینطوری اهنگ گوش بدی ؟
به طرفم برگشت و گفت : چی ؟
یه جوری داد زد کم مونده بود گوشام کر شه .
ضربه ای به اون موهای ژل زدش زدم و گفتم : مگه کرم داد می زنی ؟
جای ضربه ای که با بندای انگشتم به سرش زده بودم و نوازش کرد و گفت : مریضی ؟
با سر تایید کردم .
سری به تاسف تکون داد ...
گفتم : با یه مریض می تونی زندگی کنی ؟
سعی کردم بلند تر از خودش داد بزنم .
اونم بلند تر داد زد : من از تو مریض ترم .
خندم گرفته بود . این یارو کم نمیاورد ... همه جوره جلوم وایستاده بود .
ماشین از شهر بیرون رفت .
گفتم : عروسی کجاست ؟
با نیشخند گفت : ای عروسی که نمی دونی عروسیت کجاست .
وقتی نگاه چپ چپم و دید گفت : ویلای خودم لواسان .
-:اونوقت قراره اونجا زندگی کنیم ؟
نچ نچی کرد و گفت : نه .
-: پس کجا ؟
-:جایی که جهازت اونجاست .
یعنی می خوای من بپرسم ... اشتباه گرفتی یارو
-:اهان . عالیه .
برگشت و نگام کرد ... خندم گرفته بود .
دیدی داداش من از تو زرنگترم . من و نمی تونی رنگ کنی .
وارد یه باغ بزرگ شد ... همه جای باغ و چراغ کشیده بودن ... یه ساختمون سفید که بخاطر چراغایی که اطراف و داخلش روشن بود برق می زد ... پله هایی که از دور دیده می شد ....
صدای بلند اهنگ ماشین مانع از شنیدن صدای بیرون بود ... اما از حرکتهای جوونای توی باغ می شد سر و صدای بیرون و حدس زد .
نزدیک ساختمون توقف کرد . در کمتر از چند دقیقه فیلمبردار ها در دو طرف ماشین قرار گرفتن و مشغول فیلم برداری از ساختمون شدن ... ساختمون سفید به وسیله یه راه پله کج طبقه اول و به ایوان وصل می کرد .
تمام ایوان پر از شمع بود که روشنایی سنگای سفید کف ساختمون و زیباتر کرده بود .دسته گلایی به نرده های راه پله بسته شده بود .
چراغهایی که بین درختا و بوته ها روشن بود زیبایی خاصی ساخته بود . قسمت وسط ساختمون به وسیله 4تا ستون که از طبقه دوم تا کف ایوان کشیده شده بود از دو طرف ساختمونجدا می شد .
قسمتهای بعدی هم به وسیله ستون های دیگری بهم متصل شده بودن ...
به طرف فوکول برگشتم بهم خیره شده بود .
پرسید : چطوره ؟
بیخیال گفتم : بدک نیست .
ای حال کردم چشات در اد ... خیلی هم دلت بخواد اما اینجا فوق العاده بود واقعا زیبا شده بود .... یعنی این ساختمون برای این فوکول بود ؟ ای بمیری من و بگو برای اون 150 تایی که خرج کرده بود احساس گناه می کردم این که با این پولاش 150 میلیون چیزی نبود واسش .
یکدفعه فوکول در و باز کرد و پیاده شد . تازه متوجه فیلمبردار شدم که با اشاره با فوکول حرف می زد. .. هوی زنه چته چرا چشمی حرف می زنی راست میگی بلند بگو منم بشنوم .
به طرفم اومد و در و باز کرد ... خم شد و دسته گل و از روی دامنم برداشت . یکدفعه دست برد و شنلم و یکم جلوتر کشید . اخه به تو چه من می خوام این عقب باشه ...
عقب کشید و منتظر شد پیاده بشم .
دامن و کمی بالا کشیدم و پایین رفتم . دامنم خیلی بزرگ بود ...
پاهام که به زمین رسید احساس خوبی بهم دست داد . احساس کردم دامنم بالا رفت .برگشتم فوکول خم شده بود و دامن و مرتب می کرد .از این کارش خیلی خوشم اومد توی جمع خیلی رعایت می کرد .
بعد از بستن در ماشین کنارم اومد و دستم و توی دستش گرفت . دسته گل هنوزم دستش بود .منم بی خیال بودم ... همیشه از اینکه چیزی دستم باشه بدم میومد از خدا خواسته گذاشتم دسته گل دستش باشه .
با
برچسب ها: دنیای رمان - رمان مستي براي شراب گران قيمت shahtut , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 99- رمان مستی برای شراب گران قیمت , رمان ایرانی و عاشقانه مستی برای شراب گران قیمت؟!؟ | shahtut کاربر ... , رمان مخصوص موبایل مستی برای شراب گران قیمت | shahtut کاربر انجمن ... , رمان مستي براي شراب گران قيمت - رمانکده گلها 27 , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , مرداد 1392 - دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/22 تاریخ
کد :52758

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا