تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مستی برای شراب گران قیمت (فصل چهارم)


بالای پله ها یه سالن کوچیک گر بود که دو تا در رو به روی هم قرار داشتن .
درایی به رنگ زرشکی ... دیوار ها هم ننقش و نگار های طلاییشون و حفظ کرده بودن . وسط سالن کوچیک یه نرده به صورت گرد قرار داشت .
یه لوستر کوچیکم از وسطش اویزون بود و تا نصف نزده ها رسیده بود ... چراغهای روشن خیلی تو چشم می زد .
فوکول به طرف در سمت راست به راه افتاد ... در و باز کرد .
منم به دنبالش وارد شدم .یه اتاق بزرگ پیش روم بود ...
البته بیشتر از اتاق شبیه سالن پذیرایی بود ...
یه سالن بزرگ به رنگ زرشکی و سفیدچهار تا ستون خیلی شیک و بزرگ با سنگاهی کمرنگ صورتی ...
دوتا گلدون بزرگ پر از گلهای خوشرنگ ... کنار دو تا ستون دری که وارد شده بودیم .
یه سرویس پخش نزدیک همون در ...
چهار تا در دیگه ... به زنگ سفید و زرشکی ... خیلی شیک و زیبا بودن ...
میز ناهارخوری سفید و زرشکی ... یه سرویس راحتی زرشکی هم وسط سالن قرار داشت ...
فوکول کتش و در اورد و روی یکی از همون راحتیا پرت کرد ...
کراواتشم شل تر کرد و همون جا انداخت .
یه چرخی تو اتاق زدم ... به طرف دری که رو به روم بود رفتم .
در و باز کردم یه اتاق خواب طلایی پیش روم بود .
یه تخت دو نفره ... یه تابلوی بزرگم بالاش اویزون بود .
دو تا پا تختی هم در دو طرف تخت قرار داشت .
پرده ها خیلی شیک و شل و ول بودن اما همینم به زیباییش می افزود .
به سرعت در و بستم و به طرف در بعدی به راه افتادم دو تا در نزدیک هم بودن ...
یکیش سرویس یهداشتی بود و در بعدی هم به یه سالن باز می شد . . .
برگشتم رو به روی فوکول ایستادم ... کراواتش و در اورده بود ... اولین باری بود که بدون کراوات و کت می دیدمش .
گفتم : اوه دیگه فوکول نیستی ...
وقتی چشای گردش و دیدم تازه فهمیدم چی گفتم ... خاک تو سرت مرسده .
با دستم کوبیدم روی دهانم ...
بلند شد و گفت : یعنی چی ؟
به چشماش خیره شدم : هیچی ...
سرش و کمی خم کرد : فوکول یعنی چی ؟
-:هیچی ...
برگشتم .... پشتم بهش بود ...
باید کجا می رفتم ؟ یکیش اتاق بود . دومی سالن و سومی هم سرویس بهداشتی .
رو به روم ایستاد و گفت : منظورت چی بود ؟
-:هیچی ...
بازوم و گرفت و به طرف خودش کشید : از کی تا حالا اینطور صدام می کنی ؟
هان ؟ بمیری مرسده ... فهمید ... پروو .... ابروم رفت ...
با صدای بلند تر جدی تری گفت : از کی ؟
یه جوری محکم گفت که نتونستم دروغ بگم ...
زمزمه کردم : اولین باری که رفتیم دادگاه .
خندید ... با صدای بلند . اونقدر بلند که فکر کردم صداش الان تمام خونه رو بر می داره .
با نگرانی نگاهش کردم .بدجور خودم و لو دادم .
یکدفعه ساکت شد و تو چشام خیره شد .
-:مرسده ؟
-:هان ؟
سعی می کرد خنده ای که روی صورتش نشسته بود و پنهون کنه .
لبش و گاز گرفت و گفت : تو نمی تونی به جای هان بگی بله !
با سر جواب منفی دادم .
نیشخندی زد و گفت : تو یه سرگرمی خیلی خوبی برای من .
هان ؟ این یارو چی می گفت ؟
ادامه داد : مطمئنم می تونم تو این یه سال کلی تفریح کنم .
دستام و بالا اوردم و بین خودمون قرار دادم و تو یه حرکت خودم و از دستاش بیرون کشیدم و گفتم : اشتباه گرفتی من اسباب بازی تو نیستم .
با خنده نگاهم می کرد .
این پسره چطور تونسته بود همچین فکری کنه ....
بدجور عصبانیم کرده بود .
وقتی دیدم هنوزم می خنده ... به طرفش رفتم . کف دستام و روی سینش گذاشتم و به عقب هلش دادم .
بدون اینکه از جاش تکون بخوره بهم خیره شد .
چپ چپ نگاهش کردم و نالیدم .
-:ازت بدم میاد .
سکوت کرد ...
ادامه دادم : از اینکه جلوم باشی ... از اینکه مسخرم کنی ... از تمام اینا متنفرم .... نمی خوام صدات و بشنوم نمی خوام کنارت باشم .
قدمی به طرفم برداشت . فقط تونستم گرمی لبهاش و روی لبهام احساس کنم .

با خشم ازش جدا شدم . تو چشام خیره شد ... پرو ... خیلی بی ادب شده بود ... قرار دادمون یادش رفته بود .
دستم و بالا بردم و یکی کوبوندم تو صورتش ....
حرکتی نکرد و فقط تو چشمام خیره شده بود ... پسره اشغال .
با صدای فریاد گفتم : اخرین باری باشه که به من دست می زنی .
با خشم به طرف اتاق خواب رفتم .
جلوی اینه قدی ایستادم و به خودم خیره شدم . دستم کشیده شد به طرف لبام ...
عقب عقب رفتم و با ناراحتی روی تخت نشستم ... من چی فکر می کردم و چی شد ... چی می خواستم ... بهش اعتماد داشتم ...فکر کردم با همه بدیاش ادم قابل اعتمادیه .
مرسده اشتباه کردی ... این از تو بعید بود ... اشتباه بزرگی انجام دادی .... نباید قبول می کردی .
خدایا یه سال چطور باید باهاش بسازم ؟
لباسام ... بلند شدم و به طرف کمد رفتم .
لباسام مرتب توی کمد چیده شده بود . یه بلوز و شلوار گل گلیم و برداشتم و انداختم روی تخت .
کمد و بستم و به طرف تخت رفتم . هر کاری کردم نتونستم پیراهنم و در بیارم .
دیگه گریم گرفته بود . اشکام سرازیر شد . من چرا اینقدر بد بختم . ... این لباس لعنتی چی بود گرفتم ؟ چرا فکر اینجاش و نکردم ؟ خسته شدم خدایا ...
در همین حین در باز شد .
به طرف در برگشتم . فوکول جلوی در وایستاده بود ...
قدمی به جلو گذاشت و گفت : گریه می کنی ؟ ببخشید ، من قصد نداشتم ناراحتت کنم .
بازم جلوتر اومد ... یه قدمیم ایستاد و گفت : ببخشید ... واقعا میگم متاسفم ... من اشتباه کردم .
اشکام و با دستم پاک کردم : تقصیر منم بود بد رفتار کردم . متاسفم نباید اینکار و می کردم ... من نمی خواستم اینطور بشه .
کنارم روی تخت نشست : مرسده جان ... ما از اول اشتباه کردیم ... نباید بدون شناخت هم این بازی رو شروع می کردیم . این اصلا منطقی نبود من بخاطر کمک بهت ازت همچین در خواستی کردم .
می دونم چرا قبول کردی ... اقاصادق باغبون اینجاست ... اتفاقا اولین بار اون من و معرفی کرد بیام پیش تو برای حل مشکلم ... چند وقت پیشم به طور اتفاقی فهمیدم از لحاظ مالی مشکل داری .
البته شنیده بودم از لحاظ خانوادگی مشکل مالی نداری و فکر کردم خانوادت این مشکل و حل می کنن اما بعد فهمیدم تو با خانوادت مشکل داری و از اونا نخواستی این پول و ... راستش منم برای رفع مشکلاتم باید ازدواج می کردم .اما این بین دنبال کسی بودم که بعد از یه مدت ازم جدا شه . اون موقع بود که تو رو برای این کار انتخاب کردم . متاسفم این کار و کردم ... تصمیم اشتباهی گرفتم و این اصلا مناسب نبود . باعث ازار و اذیت هر دومون شدم .
-:منم لجبازی کردم . تو بهم لطف کردی بدهیم و دادی . فکر کنم راه حل بهتری بود اگه غرورم و می شکستم و می رفتم سراغ بابا . بالاخره یه مدت نیش و کنایه می زدن و خسته می شدن .
-: دیگه لازم نیست بهش فکر کنی . الان فقط یه سال باید با هم زندگی کنیم .... این یه سالم چشم رو هم بزاری تموم شده .اما بیا این یه سال مثل دو تا دوست باشیم . باهم کنار بیایم .
-:هنوزم نمی خوای بگی چه مشکلی داری ؟
-: نه ... بزار این پیش خودم بمونه .
شونه هام و بالا انداختم .
لبخندی زد و روی تخت دراز کشید .
با تعجب نگاهش کردم .
اما اون بیخیال روی تخت دراز کشیده بود .
گفتم : مهیار تو نمی خوای بری اتاق خودت ؟
دستهاش و کنارش روی تخت گذاشت . به اونا تکیه داد و خودش و بالا کشید و گفت : همون فوکول بهتره . به دلم نشست .
با تعجب نگاهش کردم . گفت : من دوست دارم همونطوری صدام کنی ... اما وقتی تنهاییما ... پیش کسی صدا نکنی ابرومون میره .
خنددم گرفت ... اونم چه خنده ای ... با صدای بلند زدم زیر خنده .
بلند شد دستش و روی دهانم گذاشت : چه خبرته دختر ... ابرومون رفت .
با زحمت دستش و از روی دهانم برداشتم و گفتم : خفم کردی ...
-:خوب نخند .
-:جدی خوشت میاد ؟
-:خوشمم نیاد تو تو دلت این و میگی پس به روم بگو تا ریا نشه .
بازم خندم گرفته بود اما اینبار خودم دست روی دهانم گذاشتم تا صدام زیاد بلند نشه .
وای یادم رفت ... اتاق خواب .
به طرفش برگشتم : اتاق تو کجاست ؟
یه نگاه عاقل اندر صحیف بهم انداخت و گفت : دختر خوب بین این همه ادم تو این خونه من چطوری برم یه اتاق واسه خودم بردارم ؟ می خوای بی ابرو شیم ؟
روی تخت دراز کشید و گفت : تازه اینجا اتاق منه ... تو اشغالش کردی .
-:پس من کجا بخوابم ؟
-:همین جا ...
تقریبا با فریاد گفتم : چی ؟
-:من که کاریت ندارم ... همین جا بخواب ... اولا زنمی ... دوما من قول میدم کاریت نداشته باشم پس خیالت راحت . می تونی روی همین تخت بخوابی . فقط من سمت چپ می خوابم .
-:نخیر من سمت چپ می خوابم .
-:د نه د ... سمت چپ مال منه .
-:نخیر مال منه .
-:اینجا اتاق منه پس منم انتخاب می کنم .
-:من اینجا مهمونم ، پس من مقدمترم .
-:یعنی یه سال من باید سمت راست بخوابم ؟
با سر تایید کردم .
نفس عمیقی کشید و گفت : باشه ... پس فقط یه سال من اینجا می خوابم .
-:خیلی خوبه ... ممنون .
بلند شد به طرف کمد رفت ... از بین لباساش یه تیشرت و شلوار بیرون کشید .
یاد افکار خودم افتادم که فکر می کردم همیشه با کت و شلوار می خوابه ... از اتاق بیرون رفت .
نگاهی به لباسم انداختم . باید از شرش خلاص می شدم .بد جور اذیتم می کرد . خسته شده بودم .
یکم با لباس کشتی گرفتم اما از پسش برنیومدم . بلند شدم تا برم پیش بدری خانم شاید اون بتونه کمکم کنه .
وای نه ... خدا مرگم بده ابروم که به کلی می رفت . چی بهش بگم ؟ بگم بدری خانم من با مهیار به خاطر یه قرار داد ازدواج کردم شما بیا این زیپ لباس من و باز کن .
یه چیزی سرهم می کردم دیگه ... می گفتم مهیار نتونست .
نه نمی شد .
خم شدم و کفشام و در اوردم و انداختم زیر تخت . یادم باشه فردا برشون دارم .
پاهام و جمع کردم تو اغوشم و سرم و گذاشتم روشون . در باز شد اما من سر بلند نکردم نگاهش کنم . احساس کردم تخت تکون خورد یه کمی از زیر بازوم نگاهش کردم .سمت راست تخت دراز کشیده بود .
چند لحظه ای گذشت ، فکر کردم خوابیده . که گفت : نمی خوای بخوابی ؟
سر برگردوندم و نگاهش کردم : چشماش و بسته بود و بازوش و روی پیشونیش گذاشته بود .
گفتم : نخوابیدی ؟
-: می تونم بخوابم ؟ تا کی می خوای اونجا بشینی ؟
بعد از این حرف چشماش و باز کرد و بهم نگاه کرد .
اشاره ای به لباسای روی تخت کرد و گفت : پاشو لباسات و عوض کن بیا بخواب .
سرم و بالا انداختم و نچ کردم .
نیم خیز شد و گفت : اونوقت چرا ؟
با شرمندگی گفتم : نمی تونم .
نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت : اهان ...
خودش و جلوتر کشید ... دقیقا کنارم اومد .عقب تر رفتم .
دوباره خودش و جلو کشید و باز هم من عقب رفتم .
با خنده گفت : کجا میری بابا ؟ کاریت ندارم .
-:چی میخوای ؟
-:می خوام کمکت کنم . تا کی می خوای با این لباس ور بری .
ایول ذهن ادما رو می خوند .
دستش و به طرفم دراز کرد . سردی دستش که روی بازوم گذاشت و احساس کردم .
برم گردوند و زیپ لباسم و کمی پایین کشید .
گفت : بقیشم یکم بکشی باز میشه ... من میرم بیرون تو لباسات و عوض کن .
بعد هم بلند شد و از اتاق بیرون رفت .
لباسام و عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم .بلوز و شلوارم با نمک بودن .
چشم باز کردم . خمیازه ای کشیدم و نگاهی به اطراف انداختم . خوشبختانه اینبار نگاهم به سقف اتاق نیوفتاد .
تمام صحبت های مهیار ... فوکول ؟ نه دیگه دلم نمی خواست بهش بگم فوکول ... دیشب خیلی روم تاثیر گذاشت ... فکر نمی کردم همچین ادمی باشه ... یه جورایی حرفاش منطقی بود . پتو رو کنار زدم و بلند شدم .
به طرف سرویس به راه افتادم . دست و صورتم و شستم و بعد از پوشیدن لباسام از اتاق بیرون رفتم . یه نگاهی به در رو به رو انداختم . بد جور دلم می خواست به اونجا هم سرک بکشم اما ساعت نزدیک 10 بود و بد جور دیرم شده بود .
بالاخره دید زدن خونه رو به بعد موکول کردم و از پله ها سرازیر شدم . پایین پله ها به بدری خانم برخوردم . سلام کردم .
-:سلام خانم جان . حالتون چطوره ؟ خوبین ؟
وا مگه چم بود ؟ تازه یادم افتاد دیشب عروسیم بوده .
لبخندی به روش زدم : ممنون بدری خانم . شما خوبین ؟
-:ممنونم خانم جان . صبحانه حاضر کردم بفرمایید .
به دری که دیروز دیده بودم اشاره کرد .
به طرف در رفتیم . در همین حین نگاهم روی راه پله ای که به طرف پایین می رفت افتاد .
-:بدری خانم اینجا کجا میره ؟
-:میره استخر و سالن پذیرایی پایین .
سرم و به معنای فهمیدن تکون دادم . بدری خانم در و باز کرد و کنار ایستاد تا وارد بشم .
قدم توی یه سالن بزرگ گذاشتم .
یه میز بزرگ غذاخوری توی سالن بود و کنارشم دو سه تا کناپه با فاصله زیادی قرار داشت .
میز برای صبحانه چیده شده بود . به طرف میز رفتم . دو تا دختر وارد شدن و سلام کردن .
لبخندی به روشون زدم و سلام کردم .
یکی از دخترها به سرعت صندلی رو عقب کشید . روی صندلی نشستم .
بدری به لیوان اب پرتقال جلوم گذاشت .
گفتم : مرسی بدری خانم من اب پرتقال دوست ندارم .
-:باید بخورین خانم جان ... اقا دستور دادن امروز کاملا بهتون برسیم .
اقا ... لا اله ... هی من می خوام دختر خوبی باشم . این یارو نمی زاره ...
با دستورای بدری خانم یه لیوان اب پرتقال ... یه لیوان شیر ... و کلی کره مربا و نون پنیر خوردم ... وقتی از سرمیز بلند می شدم فکر کردم دیگه دارم می ترکم ... صد کیلویی وزن اضافه کرده بودم .
تازه نگاهم به ساعت افتاد ... وای بدبخت شدم . ساعت 11 شد ...
بلند شدم که در همین حین گوشیم به صدا در اومد . گوشیم و از توی کیفم بیرون کشیدم .
-:بله ؟
صدای مهیار تو گوشی پیچید
-:سلام عروس خانم .
-:علیک سلام ...
-:صبحانه میل کردین ؟
-:بله از لطف شما نشستم پای میز به اندازه یه غول خوردم . اما اونقدر درگیر خوردن بودم که دیرم شده .
-:خودت و نگران نکن .
-:یعنی چی ؟ دیرم شده .
همین طور که باهاش حرف می زدم کیفم و برداشتم و از همون جایی که اومده بودم راهی شدم برم که گفت :
زحمت نکش دوستی امروز برات مرخصی رد کردم .
صاف ایستادم .
فقط تونستم زمزمه کنم : چی ؟
-:امروز تماس گرفتم با مهسا خانم که نمیری سر کار ... پس امروز بمون استراحت کن .
از این کارش یه دنیا ممنون بودم . واقعا خستگی دیروز هنوز تو تنم بود .
گفت : نباید فضولی می کردم اما صبح معلوم بود خیلی خسته ای ...
از اینکه درکم کرده بود خیلی خوشم اومد . مثل اینکه ذهنم و می خوند .
گفتم : مرسی مهیار خان .
خندید و گفت : نه دیگه ... کی اونجاست ؟
نگاهی به اطراف انداختم و گفتم : هیچکس .
-:پس باید بگی مرسی فوکول .
خندم گرفت .
-:باشه .
-:خوب ...کاری نداری من باید برم . راستی شام مامانت دعوتمون کرده .
-:مامان من ؟
-:بله . من ساعت 6 میام خونه . اماده باش با هم میریم .
-:باشه . پس تاهار نمیای ؟
-:نه شرمنده من ناهارو کارخونه می خورم .
-:یعنی تنهایی ناهار بخورم ؟
-:می تونی بیای کارخونه .
یه لحظه فکر کردم . بد نبودا ...
گفتم : باشه میام با همم حرف می زنیم .
-:پس منتظرتم . به حسن اقا بگو خودش میارتت اینجا .
-:حسن اقا کیه ؟
-: راننده هست . منتظرتما .
-:باشه . ساعت 1 اونجام .
-:می بینمت ...
بعد از قطع گوشی به طرف سالن به راه افتادم . می خواستم قبل از هر چیزی خونه رو متراژ کنم . چی بهتر از این ؟
تصمیم گرفته بودم با مهیار بسازم ... اونم بخاطر شرایط خودش این کار و کرده بود . همون طور که من خواسته بودم . چی بهتر از اینکه از این یه سال استفاده کنم ؟

بالاخره از دیدن خونه فارق شدم ... البته با تمام تلاشم فقط تونستم طبقه دوم و دید بزنم چون با تماس مهسا خودم و به اتاقمون رسوندم . مهسا گفت : یه سر به ایمیلم بزنم .
خدارو شکر تو اتاقمون روی میز یه لپتاپ دیده بودم . بدری خانمم گفت : تو تمام خونه اینترنت داریم .
با خیال راخت پشت میز بزرگی که تو اتاقمون بود نشستم و رفتم تو ایمیلم .
تا باز بشه جون به لب شدم .
از چیزایی که مهسا برام فرستاده بود هنگیدم.
چشام چهار تا شد .
همینطور به صفحه خیره شده بودم . عکسای دیشب بود من و مهیار در کنار هم .
رفتم صفحه اول
:
ازدواج کارخانه دار بزرگ ایرانی با وکیل پایه یک دادگستری .
مهیار کیان مهر وارث کارخانه جات خودرو سازی کیان مهر با مرسده سپهری وکیل پایه یک دادگستری طی مراسمی که در باغ کیان مهر در لواسان برگزار شد ازدواج کرد
بر اساس گزارشات مهیار کیان مهر یکی از موکلان مرسده سپهری بوده و اشنایی ان دو بیش از شش ماه می باشد.

ایول بابا سرعت عملشون اینا از خود ما بهتر از کار و زندگیمون خبر دارن .
یکدفعه چیزی رفت تو سرم ...
برگشتم و دوباره شروع کردم به خوندن .
ازدواج کارخانه دار بزرگ ایرانی با وکیل پایه یک دادگستری.
مهیار کیان مهر وارث کارخانه جات خودرو سازی کیان مهر ...
وارث کارحخانه جات خودرو سازی کیان مهر ...
یعنی مهیار صاحب کارخونه خودرو سازی بود ؟
صاحب کارخونه خودرو سازی ؟

یه صفحه جدید باز کردم و تو گوگل نوشتم ...
کارخانه کیان مهر .
از صفحه ای که پیش روم باز شد بیشتر تعجب کردم .
کارخانه خودرو سازی .
کارخانه طراحی قطعات .
...
وای خدای من ...
اون با این ثروت ؟ اومده بود سراغ من ؟ چرا ؟
بهتر از من می تونست گیرش بیاد .
چرا من ؟
مهیار دوسم نداشت این و مطمئن بودم .دلیلی نداشت دوسم داشته باشه .
شاید اون قیافه خیلی خوبی نداشت اما اونقدرا هم بد نبود .
درسته اون درگیر پرونده ای بود که شاکی به خاطر حامله بودن ازش شکایت کرده بود و ادعا می کرد بچه ... فرزند مهیاره .
با این همه دلیل خاصی نداشت بیاد سراغ من ...
منی که فقط بخاطر پول باهاش ازدواج کردم و فقط برای یه سال ...
چرا باید این کار و می کرد ؟
هر چقدر بهش فکر می کردم بیشتر به بن بست می رسیدم .
خسته تر می شدم .
گیج تر می شدم .
با برخورد چند ضربه به در به خودم اومدم .
-:بفرمایید .
در باز شد و بدری وارد اتاق شد .
-:خانم جان حسن اقا اماده هست ... منظرتونن
-:ممنونم بدری خانم .
نگاهم روی بدری ثابت موند ... یه زن تقریبا 57 ساله . . .
تقریبا چاق و کوتاه قد .
اما مهربون ... امروز احساس کردم چقدر مهربونه .
گفتم : بدری خانم شما چند وقته اینجا کار می کنین ؟
لبخندی زد و گفت : خانم جان من از وقتی اقا به دنیا اومدن تو خونه کیان مهر بزرگ کار می کردم .
وقتی اقا تصمیم گرفتن یه خونه برای خودشون بسازن از همون موقع خانم بزرگ دستور دادن من باید هر جا اقا میرن اونجا باشم .
-:پس خیلی خوب میشناسیش .
-:بله خانم جان اقا رو من خودم بزرگ کردم .
باید به بدری نزدیک تر می شدم برای شناخت مهیار لازم بود .
گفتم : الان اماده میشم برای رفتن .
د حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت : باشه خانم جان .
با خروج بدری دوباره نشستم پای کامپیوتر باید اطلاعات بیشتری در مورد مهیار پیدا می کردم .
اما چیزی جز اطلاعات کارخونه و سهامهای میلیاردی و قرارداد های بین المللی و ... دستگیرم نشد .
بالاخره بلند شدم و لباس پوشیدم .
یه شال سفید روی سرم انداختم و با یه مانتو مشکی یکمم ارایش کردم .البته دیگه از لوازم ارایش خودم خبری نبود .اما میز ارایشم پر بود از مارکهای مختلف لوازم ارایشی .
بعد از یه ارایش مختصر که برای یه خانم وکیل کسر شان نباشه از اتاق بیرون زدم .
ارایش و دوست داشتم اما همیشه برای خودم حد و مرزی قائل بودم . سعی می کردم در حد متوسط باشه .
با اینکه ارایش باعث می شد قیافه بهتری پیدا کنم اما من ترجیح می دادم به جای قیافه بهتر روح بهتری داشته باشم .
البته زیاد به احکام و اینجور پیزا پایبند نبودم بیشتر به شخصیت و تفکرات خودم اهمیت می دادم .
افکار و عقایدم برام خیلی مهم بودن .
جلوی ساختمون یه bmw منتظرم بود که یه مرد میانسال هم بهش تکیه داده بود با دیدنم به طرفم اومد
سلام کرد و خودش و معرفی کرد .
بعد هم در ماشین و باز کرد .
روی صندلی عقب جای گرفتم .
اونم پشت فرمان نشست و به راه افتاد .
منشی با احترام دو متر در برابرم خم شده بود . در و باز کرد و گفت : بفرمایید خانم .
از در قهوی ای رنگ گذشتم و وارد اتاق شدم . ته اتاق یه میز بزرگ قرار داشت .
فوکول بازم با کراوات و کت و شلوار مشکی پشت میز نشسته بود .
با دیدنم سرش و بالا اورد و گفت : خوش اومدی .
لبخندی زدم و گفتم : با داشتن همچین کارخونه بزرگی اما کارمندای خوبی نداری .
بلند شد و گفت : چطور مگه ؟
-:همشون با سر رفته بودن تو کامپیوترا ... راستی چرا نگفتی قراره عکسامون همه جا پخش بشه .
با تعجب گفت : کدوم عکسا .
-:نگو که خبر نداری عکسای دیشب تو اینترنت پخش شده .
با صای تقریبا بلندی گفت : چی ؟ تو از کجا می دونی ؟
-:فکر کردی قراره با خبر نشم ؟ صبح تو اینترنت می گشتم پیداشون کردم .
-:باور کن من نمی دونم .رفت سراغ لپتابش و مشغول شد .
منم بیخیال وایستاده بودم و نگاهش می کردم . رفته رفته اخماش تو هم می رفت .
یکدفعه به سرعت به طرف تلفن برگشت و با گرفتن یه شماره گفت : به سیدی بگین بیاد کار واجب دارم .
صداش خیلی تند و خشن شده بود .
بلند شد و کلافه دست تو موهاش کشید .
گفتم : حالا می خوای چیکار کنی ؟
رو به روم ایستاد و گفت : باید همشون و جمع کنیم . نمی تونیم بزاریم اینجا باشن .
چند ضربه به در خورد و یه مرد میانسال وارد شد .
بلند شدم .
مرد به صورت احترام کمی خم شد .
-:از دیدنتون خوشحالم خانم کیان مهر .
خانم کیان مهر ؟ اهان من و میگه ...
-:منم همینطور .
بعد به طرف مهیار برگشت .
کلافه رو به روش ایستاد و گفت : سیدی مگه من نگفتم نمی خوام هیچ عکسی از تالار بیرون بره ؟
-:مگه اتفاقی افتاده قربان ؟
-:چی می خواستی بشه ... تمام عکسامون تو اینترنت پخش شده .
-:این امکان نداره .
-:فعلا که اتفاق افتاده ... بیا برو جمع و جورش کن ... نمی خوام بیشتر از این عکسا تو اینترنت باشه .
سیدی چشم چشمی کرد و بعد از کلی چاپلوسی از اتاق بیرون رفت .
روی کاناپه نشست و گفت : اعصاب ادم و خورد می کنن .
-:حالا می تونن جمعشون کنن ؟
-:اره می تونن ... اومدی اینجا ناهار بخوریم . جی می خوری ؟
-:من می تونم انتخاب کنم ؟
نیشخندی زد و گفت : این یکی حق انتخاب داری ... می تونی انتخاب کنی ...
-:من هوس چلوکباب کردم .
بلند شد و به طرف تلفن رفت .
-:فکر بدی نیست ...
بعد از سفارش برگشت و رو به روم نشست .
-:چه خبرا ؟
-:خبری نیست ... اومدم اینجا با هم حرف بزنیم .
سرش و به معنای مثبت تکیه داد و گفت : البته . . . چی می خوای بگی ؟
-:یعنی تو حرفی برای گفتن نداری ؟
-:نه .
چقدرم محکم .
-:چرا با من ازدواج کردی ؟
ابروهاش و بالا کشید و گفت : باید بگم ؟
همونطور ابروهام و بالا دادم و گفتم : برای دونستنش اومدم اینجا .
-:چون تو مثل بقیه نیستی .
-:نمی فهمم .
شونه هاش و بالا انداخت و گفت : تو بخاطر ثروتم باهام ازدواج کردی .
با تعجب گفتم : یعنی بقیه عاشقت بودن ؟
-:خودشون که اینطور می گفتن .
چه بد... خودخواه ... شیطونه میگه برم بزنم تو صورتش اون عینک خوشکلش بره تو چشاشا ...
اما انصافا عینکش خیلی ناز بود . یادم باشه یه بار کش برم ... حتما به منم میاد .
-:سوال بعدی !!!
-:این سوالم و جواب ندادی بریم سراغ بعدی .
-:من جوابم و دادم .
-:اما من قانع نشدم .
-:مشکل خودته . گفتم می تونی از این یه سالی که با من زندگی می کنی استفاده مفید بکنی یا اینکه با فکرای چرت و پرت خودت و حرص بدی .
این هی میره رو اعصاب من ها ... من هی میگم اروم باشم این پروو تر میشه .
-:
برچسب ها: دنیای رمان - رمان مستي براي شراب گران قيمت shahtut , رمان ایرانی و عاشقانه مستی برای شراب گران قیمت؟!؟ | shahtut کاربر ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 99- رمان مستی برای شراب گران قیمت , رمان مستي براي شراب گران قيمت - رمانکده گلها 27 , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , مرداد 1392 - دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , عاشقان رمان | ASHEGHANE ROMAN « تايپ رمان،كلوپ رمان:تایپ رمان ... ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/22 تاریخ
کد :52757

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا