تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مستی برای شراب گران قیمت (فصل پنجم)


رو به روی پژمان نشستم و تو صورتش خیره شدم .
اونقدرا هم تغییر نکرده بود هنوزم به همون خوشتیپی و خوش قیافگی قبل بود . اما من تغییر کرده بودم حالا یه زن شوهر دار بودم . هنوزم همون احساس قبل و بهش داشتم ؟ نمی دونم .
پژمان گفت : چی می خوری ؟ ب
عد از سفارش غذا ...
پژمان دستاش و زیر چونش گذاشت و به میز تکیه داد و گفت : عوض نشدی .
-:تو هم همینطور .
-:اما تیپ و کلاست رفته بالاتر .
-:باید این کار و می کردم . برای مشتری بهتر باید خودتم بهتر باشی .
-:درسته اما تو از همون اولم مثل ما نبودی تو بچه پولدار بودی ... اما همیشه سعی می کردی یکی از ما باشی . -:اشتباه می کنی من سعی نمی کردم منم مثل شما بودم .
گارسون بهمون نزدیک شد و غذا ها رو روی میز چید .
پژمان تعارف کرد شروع کنم .
مشغول شده بودیم که گفتم : چه عجب بعد از این مدت طولانی یاد من افتادی .
-:من همیشه به یادت بودم . اما من و تو با هم نمی ساختیم . اخرین پرونده که بردی فهمیدم اگه یه بار دیگه ببازم دیوونه میشم .
با نیشخند گفتم : اون پرونده ؟ پرونده جالبی بود .
-:بله اگه منم برنده می شدم حالا می گفتم پرونده جالبی بود .
خندیدم و گفتم : از اولشم معلوم بود برد با منه .
-:نخیر خانم وکیل شواهد موجود نشون می داد برنده منم . اما نمی دونم تو دادگاه اخر اون زن و از کجا پیدا کردی ... اگه اون به عنوان شاهد قدم جلو نمیذاشت من برنده می شدم .
-: اون زن از اولم تو پرونده بود فقط موکل شما زبونش و بسته بود .
-:بگذریم . چیکارا می کنی ؟ تیکه ای از ماکارونی سالاد و تو دهان گذاشتم .
-: کار می کنیم . میریم دادگاه ... میریم جستجو ... همین چیزا .
پژمان سرش و تکون داد و گفت : تو خیلی پیشررفت کردی بر عکس من که عقب رفتم
-:اونقدرا هم که میگی عقب نیستی .
با سر تایید کرد و گفت : شنیدم ازدواج کردی .
ابروهام و بالا کشیدم و گفتم : از کجا فهمیدی ؟
-:حتی عروسیتم دعوتم نکردی .
-: همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد .
-:تو اینترنت دیدم عکساتون و . با ثروتمند ترین مرد ایرانی ... مالک کارخانجات خودرو سازی ایران باید فکرش و می کردم تو هم دختر یکی از بزرگترین تاجرای فرش هستی .
-:من بخاطر پولش باهاش ازدواج نکردم .
لب و لوچش و اویزون کرد و گفت : می دونم . تو هیچ وقت دنبال پول نبودی . قبول دارم ... من بهتر از خودت می شناسمت .
-:خوبه ... دوست ندارم در موردم اینطور فکر کنی .
-:من هیچ وقت در موردت این فکر و نکردم . وقتی دیدم باهاش ازدواج کردی چند لحظه باور نکردم . فکرشم نمی کردم تو با همچین کسی ازدواج کنی خیلی غیر منتظره بود .
-:خوب .
-:همین . دوست داشتم باور کنم از ازدواجم ناراحت شده . یعنی ناراحت بود ؟ امکان داشت ؟ از کجا باید مطمئن باشم ؟ چرا باید باور کنم ؟
-:از اینکه عروسی نیومدی ناراحتی ؟
-:هنوزم همونطوری هستی ... نه از اینکه یکی از بهترین دوستانم بدون اینکه بدونم ازدواج کرده ناراحتم و من باید خبر عروسیش تو اینترنت بخونم . اونم چون با یه مرد پولدار ازدواج کرده . وگرنه قرار نبود بازم خبر دار شم .
-:فکر نمی کردم اونقدری برات مهم باشه که بخوای بدونی .
-:چرا ؟ مگه ما دوست نبودیم ؟
-:ما بیشتر همکار بودیم .
-:اما من تو رو دوست خودم می دونستم .
-:منم همینطور .
-:پس همکار نمی شدیم . دوست بودیم .
-:متاسفم ...
لبخندی زد و گفت : خوب دوست عزیز نظرت در مورد یه کار مشترک چیه ؟
نگاهش کردم : کار مشترک ؟
-:البته ... اینبار نمی خوام رو به روم بایستی می خوام کنارم بایستی و کمکم کنی .
سرم و کج کردم و گفتم : خوشحال میشم از اینکار .
-:باشه ... من تمام مدارک و کامل می کنم و برات می یارم تا اطلاعات لازم در مورد پرونده رو بدست بیاری . -:عالیه . طرف مقابلمون ؟
-:باور نمی کنی کیه ... حدس بزن .
-: نمی دونم کی می تونه باشه ؟
-:جناب صدر بزرگ
-:صدر ؟
انچنان با صدای بلند گفتم صدر که همه برگشتن به طرفمون . پژمان مدام تکرار می کرد چه خبرته ؟ اروم ... -:می خوای در برابر صدر بایستیم ؟
-:البته ... چرا که نه ؟ ما می تونیم . ما از پسش برمیایم .
بعد از ناهار پژمان اصرار کردم برسونتم خونه .
منم از خدا خواسته قبول کردم .
روزای فرد ماشینم و نمی تونستم بیارم بیرون . پژمان یه 206 مشکی داشت ... از ماشینش خوشم میومد ... باحال بود ... بابا اجازه نداد 206 بگیرم .
پژمان جلوی خونه مهیار توقف کرد ... پیاده شدم .
اونم پیاده شد و گفت : خونه قشنگیه .
-:بیا تو ...
-:ممنون ... می ترسم اگه بیام نتونم از دیدن خونت دست بکشم . از اینجا معلومه داخلش حرف نداره .
-:باهات موافقم . اما تو ادم ترسویی نبودی .
-:الان می ترسم . شاید بعدا .
خندم گرفته بود ... پژمان چی می خواست ؟ اون لحظه دلم می خواست می تونستم ذهن پژمان و بخونم .
لبخندی به روم زد و گفت : به چی فکر می کنی ؟
-:چیز خاصی نیست ... پس نمیای تو ...
-:نه ممنون . باید برم . باهات تماس می گیرم .
دوباره سوار ماشین شد ... قدمی به عقب برداشتم ... ماشین به حرکت در اومد و بعد از زدن دوسه تا بوق از دید ناپدید شد .
-:خوش گذشت ؟
صدای مهیار بود.
به عقب برگشتم .در چند سانتیم ایستاده بود

به عقب برگشتم در چند سانتیم ایستاده بود .
سلام کردم .
با سر جواب داد و گفت : کی بود ؟
بدون اینکه جواب بدم گفتم : کی اومدی ؟
سرش و به سمت چپ متمایل کرد و گفت : من اول پرسیدم .
-:همکارمه .
با سر تایید کرد و گفت : تازه اومدم .
به طرف در رفت .
گفتم : ماشینت .
-:یکم بالاتر پیاده شدم . یه کاری پیش اومد بهداد باید می رفت .
-:بخاطر مامان اینا .
-:اره .
به طرف در رفت .
-:بیا دیر میشه .
به دنبالش وارد شدم .
با هم به طرف ساختمون رفتیم . جلوتر از من راه می رفت ... مثل جوجه ها افتاده بودم دنبالش .
لیلا در و باز کرد و سلام کرد .
هر ددوتا با هم جواب دادیم ... مهیار مستقیم به طرف اتاقمون رفت .
بدری از در سمت راست بیرون اومد و سلام کرد .
-:سلام بدری خانم. . .
-:خانم جان مادرتون تماس گرفته بودن ... گفتن دیر نکنین .
-:باشه .
از پله ها بالا رفتم . از بالای پله ها خم شدم و تقریبا با صدای بلند از لیلا که مشغول گردگیری سالن پایین بود پرسیدم : لیلا اتاق سروش اماده هست ؟
-:بله خانم جان .
-:خوبه .
وارد اتاق شدم . کت فوکول روی کاناپه بود .
صدای اب از حموم میومد .
شونه ای بالا انداختم و به طرف اتاقمون رفتم .
از کمد یه مانتو زرشکی که کمرش و استیناش توی ارنج چین خورده بود برداشتم .با شلوار جین مشکی و یه روسرس مشکی که گلهای ریز زرشکی داشت .
قبل از اینکه فوکول از حمام بیرون بیاد اماده شدم و نشستم جلوی اینه .
مشغول ارایش بودم که در باز شد و فوکول با یه شلوار سرمه ای و یه تیشرت ابی وارد شد .... حوله سفید روی سرش بود .
یه رژ زرشکی برداشتم و روی لبام کشیدم . عاشق رژ بودم ... از لوازم ارایش و هر چیزی که به ارایش مربوط می شد لذت می بردم . تو اوج بدبختیا اگه میرفتم سراغ لوازم ارایش اروم میشدم .
نگاهم به مهیار افتاد که از اینه بهم خیره شده بود .
پرسشگرانه نگاهش کردم و گفتم : چی شده ؟
-:پاشو لباسات و عوض کن .
-:چرا ؟
-:چون من می خوام .
-:اونوقت شما چیکاره این ؟
-:خوشم نمیاد از این پاشو عوضش کن .
-:من باهاش راحتم .
-:اما من نیستم .
-:به من ربطی نداره .
-:مرسده پاش و لباسات و عوض کن .
-:نمی خوام . به تو مربوط نیست من چی میپوشم چی نمی پوشم ... اگه اینطور باشه منم از کت و شلواری که می پوشی بدم میاد فوکول .
با خشم به طرف کمد رفت و بازم یه دست از کت و شلواراش و بیرون کشید .
بیخیال مشغول شدم . برام اهمیتی نداشت .
از اتاق بیرون رفت و در و هم کوبید .
ارایشم که تموم شد . کیفم و برداشتم از اتاق بیرون رفتم .
رو به روی بدری ایستادم و گفتم : اتاق سروش و اماده کنین ... شب که میاد اینجا کم و کسری نباشه ... به دخترا هم بگو در حضور سروش رعایت کنن ... دلم نمی خواد مشکلی پیش بیاد حواست باشه .
-:خانم جان اونا دخترای خوبی هستن .
-:من می دونم اما برادرم و خوب میشناسم بدری خانم ... دوست ندارم هیچ مشکلی باشه .
-:فهمیدم خانم .
-:تو همیشه همینقدر معتقدی ؟
به طرف مهیار برگشتم .
بالای پله ها ایستاده بود .
چپ چپ نگاهش کردم . بدری با گفتن با اجازه تنهامون گذاشت .
مهیار پایین اومد و در همون حال گفت : چرا برادرت و محروم می کنی ؟
با خشم به طرفش برگشتم .
-:برادر من بیرون از این خونه به انداز کافی ازادی داره من نمی خوام دیگه اینجا رو به گند بکشه .
-:خیلی خودت و حرص میدی .
-:به تو ربطی نداره ... برادر منه ... دوست ندارم از این غلطا بکنه . بهتره حواست باشه از این حرفا پیش خودش نزنی تا پرو بشه .
-:به من چه ... هرکاری دلت می خواد بکن .
-:خوبه ... دخالت نکن .
از ساختمون بیرون رفت و در همون حال گفت : اگه نمی خوای جا بمونی راه بیفت .
پسره پرو ... مثلا می خوای بگی بیام دنبالت ؟ خیلی ... ای خدا هی من می خوام بچه خوبی باشم این نمیزاره ... میگه بیا با من بجنگ .
توی ماشین که نشستم . فوکول به راه افتاد . در حال رانندگی هم مشغول ور رفتن با کراواتش بود .
اینه کوچیکم و از کیفم بیرون کشیدم و نگاهی به خودم انداختم . به چشمام یه خورده ریمل زده بودم و بالای چشمام هم یه خورده سایه مشکی . یه رژ گونه و رژ زرشکیم ... با اینکه عاشق لوازم ارایش بودم اما ترجیح می دادم ارایش صورتم در حد معقول باشه .
-:خسته نشدی از دیدن خودت ؟ اره خوشکلی .
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم : بهتر از تو هستم که چشم از اینه بر نمی داری .
اشاره ام به اینه ماشین و ور رفتنش با کراواتش بود .
-:تقصیر تو هست اگه نمی رفتی رو اعصابم الان این شکلی نمیشد .
به طرفش برگشتم : إإإ ؟ چرا چرت و پرت میگی . به من چه ؟ تو خودت می خواستی اعصابت بهم بریزه . دنبال بهونه می گشتی .
-:من دنبال بهونه بودم ؟
با سر تایید کردم .
ماشین و متوقف کرد .
در و باز کردم .
صدام کرد .
در حالی که پیاده میشدم به طرفش برگشتم .
یکدفعه احساس کردم زیر پام خالی شد . رفتم توی چاله .
پام درد گرفت ... صدای جیغم بلند شد .
عوضی ... می کشمت مهیار ... بیشعور . من و میندازی تو چاله .
بالای سرم ایستاد .
-:مرسده خوبی ؟
با چشمای نمناک که سعی می کردم خشمناک باشه بهش نگاه ککردم
-:خیلی بیشعوری ... من و می ندازی تو چاله .
بازو هام و گرفت و در حالی که سعی می کرد بلندم که گفت : من چیکار کنم ؟ من که نمی دونستم اینجا چاله هست .
دستام و از دستش بیرون کشیدم و به عقب هولش دادم .
-:اره جون خودت . برو اون ور . کمک تو رو نمی خوام .
پام بدجور پیچ خورده بود . به سختی بلند شدم اما نمی تونستم روی پام بایستم . به ماشین تکیه دادم .
-:مرسده تقصیر ...
وسط حرفش پریدم .
-:خفه شو فوکول ... خفه شو . نمی خوام صدات و بشنوم .
-:نه که صدای تو خیلی خوبه من می خوام هی هی بشنوم .
-:پرو .
صدای موبایل فوکول بلند شد .
گوشیش و بیرون کشید و مشغول شد .
خم شدم تا پام و بمالم شاید از دردش کم بشه .
-:بله نه اومدیم ... باشه چشم الان میایم . باشه .
گوشی و قطع کرد و گفت : مهسان بود گفت زود بیاین .
با سر به سمت ورودی فرودگاه اشاره کردم .
-:تو می تونی بری
به راه افتاد و گفت : باشه هر طور راحتی .
می کشمت مهیار ... گریم گرفته بود ... بیخیال راه افتاد رفت .
من کوتاه نمیام . خودم خواستم اینطور باشه . نباید کوتاه میومدم . حالش و می گرفتم . باید یه حال گیری اساسی رو ترتیب می دادم . یه حال گیری ر ح تیم ملی . باید فکر کنم . فکر کنم چطور می تونم با این پسر پرو بجنگم .
اشکام و که کم مونده بود سرازیر بشه رو پاک کردم و به راه افتادم . محکم قدم برداشتم . بدون توجه به اینکه درد پام خیلی اذیتم می کرد اما من کسی نبودم که کوتا بیام . باید محکم می بودم این چیزی بود که خودم خواستم ... خودم خواستم این راه و برم .
نزدیکی در ورودی که رسیدم متوجه فوکول شدم که گوشه ای ایستاده بود با دیدنم قدمی جلو اومد و گفت : مشکلاتمون بین خودمونه نه خانواده هامون . نباید بزاریم اونا بفهمن .
در کنار هم به طرف خانواده هامون رفتیم .با رفتن پدر و مادر هامون به امریکا یکم خیالمون راحت میشد .
چند قدمی تا رسیدن به مامان اینا فاصله داشتیم که درد شدیدی تو پام پیچید ... ناخوداگاه دستم و به بازوی فوکول گرفتم .
به طرفم برگشت ...
-:چی شد ؟
اخمام تو هم بود . پام بد جور درد می کرد . خیلی اذیتم می کرد . . . سر بلند کردم نگاهم به طرف دو پسری که به ما خیره بودن افتاد . سعی کردم عادی باشم . به سختی و با تیه به مهیار تقریبا بلند شدم . دستش و دور شونم انداخت و در همون حال گفت :
بهم تکیه بده .
حرفی نزدم ... تقصیر همین بود من این شکلی شدم .
انگار ذهنم و خوند چون گفت : چرت و پرت نگو تقصیر من نبود .
-:من چیزی نگفتم .
مامان دستم و گرفت . از مهیار جدا شدم .
-:چی شده ؟
بعد از این حرف مامان همه این و تکرار کردن .
بجای من فوکول جواب داد : پاش پیچ خورده .
مهسان گفت : پس بهتره بشینی .... رو به فوکول ادامه داد: تو نمی دونی اگه با این وضع راه بره ممکنه پاش بشکنه ؟
-:تقصیر خودشه حرف گوش نمی کنه .
تو کی به من گفتی ؟ پسره بی شعور . می خواد من و ادم بده جلوه بده .
مهسان گفت : مرسده جان مواظب باش ... کار دست خودت میدیا .
بابا به طرفم اومد و دستم و گرفت و گفت : خوبی ؟
با چشمای گرد بهش خیره شدم . بابا این سوال و از من پرسید ؟ بابا ؟ اشک تو چشمام حلقه زد ...
دستم و از دست مهیار بیرون کشیدم و دست بابا رو بیشتر فشردم . بابا؟
دلم می خواست فریاد بزنم بابا ... بابا این تویی ؟ این تویی از من پرسیدی خوبی ؟
بابا هم دستم و فشرد .
فوکول گفت : نگران نباشین پدرجان چیزی نیست .
ای لعنت به تو فوکول که نمی زاری از این لحظه لذت ببرم . میپری وسط ...
صحنه احساسی من و بابام و بهم زدی .
بابا دستم و فشرد . انگار اونم حال من و داشت ... مثل اینکه می فهمید الان چه حسی دارم .
بیخیال فوکول شدم . تو خونه حسابش و می رسیدم . اما این لحظه نمی دونم شاید هیچ وقت تکرار نشه .
بابا گفت : مواظب دخترم باش .
فوکول گفت : حتما پدر جان نگران نباشین ... مواظبش هستم .
-:خیلی مواظبش باش .
اشکی از چشمم سرازیر شد . بابا اینقدر به مهیار اصرار می کرد مواظب من باشه .
زمزمه کردم : بابا ...
بابا به طرفم برگشت . دست ازادش و بالا اورد و اشکی که روی صورتم بود و پاک کرد .
نجوا کنان گفت : مواظب خودت باش . گریه نکن خیلی زود برمی گردیم .
با احساس دستی توی دستم به طرف مهیار برگشتم . دستم و گرفته بود .
از بابا جدا شدم . مامان هم به طرفم اومد . در اغوشم کشید و زیر گوشم گفت : دیوونه بازی در نیاری ... مواظب سروشم باش .
بله می دونم باید مواظب پسر عزیزدردونتون باشم .
اما اونقدر تو حس و حال رفتار بابا بودم که یادم رفت همیشه وقتی مامان اینطور برخورد می کرد ییه چیزی می گفتم . از اغوش مامان بیرون اومدم . مادر جون هم در اغوشم کشید و صورتم و بوسید .
پدر جون هم پیشونیم و بوسید .
دستم و از دست فوکول بیرون کشیدم . دستش که تو دستم بود احساس ازادی رو از دست می دادم .
بالاخره هر چهار نفرشون ازمون جدا شدن .
کمی از درد پام کاسته شده بود .
بابا ؟ بابا چش بود ؟ حالش خوب بود ؟ چرا نپرسیدم حالش چطوره ؟ بابا که هیچ وقت اینطوری برخورد نمی کرد . چش بود ؟
نگاهم همینطور به جای خالی بابا خیره مونده بود که فوکول لعنتی زیر گوشم گفت :
گریه نکن زودی برمی گردن کوچولو .
با خشم به طرفش برگشتم .اما اون لبخندی زد و ازم دور شد .

مهسان کنارم ایستاد و گفت : مرسده جان فردا شب مهمون ما هستین .
محمدم تایید کرد .
لبخندی زدم و نگاهی به فوکول کراواتی انداختم . دستش و میون موهاش کشید و با سر اشاره کرد نه .
شیطونه می گفت بگم باشه و فردا نازل شیم رو سر مهسان ... اما باید منطقی برخورد می کردم این یکی شوخی بردار نبود .
گفتم : مهیار فردا شب کار داری ؟
مهیار که مثلا مشغول صحبت با محمد بود به طرفم برگشت و گفت : چی عزیزم ؟
چی و مرض . چی و درد . تو که از صبح گوشات و تیز کرده بودی و انتن فرستاده بودی اینجا گوش می کردی من چی میگم .
لبام و گاز گرفتم تا پیش همه حالش و نگیرم .
-:میگم فردا شب کاری دداری ؟
-:اره عزیزم فردا شب قرار شام دارم .
عزیزم و درد . پسره پر رو چه عزیزم عزیزم می کنه .
رو به مهسان گفتم : شرمنده مهسان جان . ما یه روز دیگه مزاحم میشیم .
به جای مهسان بهداد گفت : زندایی شما بیاین . دایی هم فردا قرار شام داره ... خونه که نیست .
مهسان و بهار هم تایید کردم .
نگاهی به مهیار که مثلا مشغول صحبت با محمد بود اما تمام حواسش به ما بود انداختم و گفتم : اخه ...
بهار وسط حرفم اومد و گفت : اخه نداره زندایی بیاین چیزای خوب خوب دارم تا نشونتون بدم .
منم کنجکاو ...قبول کردم .
بهداد پرید وسط حرف مهیار و گفت : دایی ، شما فردا برو دنبال کارت زندایی میاد خونه ما .
مثلا تعجب کرده باشه گفت : برای چی ؟
مهسان گفت : من دعوتش کردم . شما هم اگه زنت و می خوای بعد از شام میای خونه ما . وگرنه می تونی تشریف ببری خونه .
با این حرف مهسان از جا پریدم : خونه نه .
همه زدن زیر خنده .
محمد گفت : چرا مرسده خانم ؟
-:اونجا مقعر حکومتی منه . پس نمی تونه تنهایی بره .
بهداد و بهار دستاشون و بهم کوبیدن و گفتن : ایول زندایی .
تازه یاد سروش افتادم . به اطراف برگشتم .
کمی بالاتر از ما ایستاده بود و مشغول صحبت با تلفن بود .
وای من فردا شب مهمونی دعوت بودم و سروش تو خونه تنها می موند .
مهسان گفت : نگران سروش نباش . بچه ها قبل از ما دعوتش کردن .
ناخوداگاه لبخندی روی لبم نشست به طرف مهسان برگشتم :
مثل اینکه با بچه ها خیلی جفت و جور شده .
مهسان با سر تایید کرد .
به طرف سروش رفتم . پشتش به من بود و ندید که دارم نزدیکش می شم .
چند قدمیش ایستادم و به حرفاش گوش کردم
:باشه ... نمی دونم ... نه فردا شب کار دارم . نه نمیشه .
-:...
-: ببینم چی میشه . کار دارم .
-:...
-:باشه . خداحافظ .
تلفن و که قطع کرد . بازوش و گرفتم
-: با کی حرف می زدی ؟
از جا پرید .
-:مرسده تو هنوز ادم نشدی ؟ این چه وضعشه ؟ ترسیدم .
به تلفن اشاره کردم : با کی حرف می زدی ؟
-:با هیچکس .
ابروهام و بالادادم و گفتم : جدی ؟ باشه . حالا چی می خواست هی نه میاوردی ؟
-:می خواست فردا شب باهم شام بخوریم !!!
-:وتو رد کردی .
سرش و به علامت بله تکون داد .
سرم و کمی به سمت راست متمایل کردم : ودلیلش ؟
-:فردا شب بهداد دعوتم کرده برای شام .
پوزخندی زدم : بله اطلاع دارم . بهتره دور بهار و خط بکشی .
با چشمای گرد گفت : چی ؟
-:گفتم به بهار کاری نداشته باش ... وای به حالت اگه بفهمم به بهار حتی فکر می کنی . حتی اگه یه لحظه فکرشک بکنی چشات و از کاسه در میارم ... فهمیدی سروش ؟
-:مرسده حرص نخور من به دوست خودم خیانت نمی کنم . بهار با تو برای من هیچ فرقی نداره .
-:امیدوارم همینطور باشه .
-:مطمئن باش .
-:بریم دیر شد .
-:مرسده تو از اینکه من اومدم خونتون ناراحتی ؟
-:نه ... اگه بخوای مسخره بازی در نیاری خیلی هم خوشحال میشم . مگه من جز تو کسی رو دارم ؟
یکدفعه صورتم و بوسید و گفت : خواهری خودمی .
نگاهی به گوشی فوکول که روی میز تکون می خورد انداختم .
این بار چهارم یا پنجم بود زنگ می زد اما اون بیخیال توی اتاق کارش مشغول بود .
شونه ای بالا انداختم و نگاهم و به صفحه تلویزیون دوختم . سریال مورد علاقم و پخش می کرد .
کوسن و توی بغلم گرفته بودم . بلوز و شلوار راحتی تنم بود . عادت نداشتم لباسای باز بپوشم . بیشتر از همه دلم نمی خواست این کار و پیش فوکول انجام بدم . ترجیح می دادم لباسام همون بلوز استین بلند و شلوارشش باشه . همونی که مامان از بچگیم برای خریدنشون غر غر می کرد اما وقتی قهر و گریه هام و می دید همون بلوز و شلوار و با تهدید این که جلوی کسی جز خودشون نپوشم برام می خرید .
برای بار هفتم که زنگ زد کنجکاوی رفت تو نخم . پیامهای بازرگانی پخش می شد ... با خیال راحت رفتم سراغ گوشی . . . نگاهی به اطراف انداختم . خبری نبود .
گوشی و از روی میز برداشتم و نگاهم و به صفحه دوختم . اسم بهناز روی گوشی بود . پوزخندی روی لبم نشست .
دستم به طرف دکمه سبز رنگ رفت ... اما پشیمون شدم . نباید دخالت می کردم به من ربطی نداشت . نداشت ؟ اون جزوی از پرونده بود ... چیکار باید می کردم ؟
بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم بالاخره دستم رفت روی دکمه سبز و فشارش دادم . گوشی و به گوشم چسبوندم و منتظر شدم .
صدای بهناز بلند شد ....
-:مهیار ؟ عزیزم ؟
همونطور سکوت کرده بودم .
-:چرا جواب نمیدی عزیزم ؟
سکوت کردم . یعنی باهاش در ارتباط بود ؟ پس برای چی ازش شکایت کرده بود ؟ چرا می خواستن این بازی مسخره رو ادامه بدن ؟ چه نقشه ای پشت این جریان بود ؟
-:چی میگه ؟
با این حرف از جا پریدم . با پریدنم شونم خورد به چانه مهیار که سرش و تقریبا اورده بود روی شونه ی من .
گوشی که از دستم افتاده بود و داغون شده بود .
مهیار از جا پرید ... صدای اخ اخش بالا رفت .
بد جور بهم خیره شده بود .
منم هاج و واج بهش خیره شده بودم .
مهیار بالا پایین می پرید و دستش و روی دهانش گذاشته بود .
منتظر بودم ببینم چی شده !
لحظاتی بعد مهیار کمی اروم گرفت و گفت : چته تو ؟ گوشیم و جواب میدی ؟ حالا هم زدی درب و داغونم کردی ؟
-:ببخشید ندیدم .
-:چی رو می خواستی ببینی ؟ تو با چه حقی به گوشی من دست می زنی ؟
-: بهناز بود .
-:بود که بود ! به تو چه ؟
-:چند باری زنگ زد ...
-:به جهنم می زاشتی بزنه . من بهت اجازه ندادم به گوشی من دست بزنی . این چیزا شخصیه ...
هنوز نفهمیدی باید به وسایل شخصی دست زد ؟
فوکول بی ریخت ... داری دست پیش میگیری که پس نیفتی ؟
اینطوری نمیشه ... باید دست به کار می شدم .
-:تو با اون در ارتباطی ؟
-:به تو مربوط نیست .
قدمی به طرف گوشیش برداشت . گوشی رو از روی زمین برداشته و گفت : ببین چیکار کردی ؟
نگاهم به صفحه تلویزیون افتاد .
سریال و شروع کرده بود . به طرف کاناپه رفتم روش ولو شدم و چشم به صفحه تلویزیون دوختم .
تو همین حین تلویزیون خاموش شد . به طرف مهیار که کنترل تو دستش بود برگشتم .
-:چته ؟ چرا خاموش کردی ؟
-:دلم می خواد .
-:می خوام ببینم .
-:لازم نکرده ببینی ... دیگه حق نداری به وسایل شخصی من دست بزنی .
-:یعنی این تلویزیونم از لوازم شخصی شماست .
با سر تایید کرد .
اینبار با حرص از جا بلند شدم : کی گفته ؟
در برابرم ایستاد : من گفتم .
سرم و به معنی فهمیدن تکون دادم : که تو گفتی . تو چیکاره ای ؟
-: صاحب این خونه ام .
پوزخندی زدم : یعنی می خواستی بگی اینجا خونه تو هست ؟ باشه بچسب به خونت .
به طرف اتاق خواب به راه افتادم .
همون مانتویی که صبح پوشیده بودم و پوشیدم . شلوار لی مشکیم و هم پوشیدم .
کیفم و برداشتم و از اتاق زدم بیرون . تازه یاد گوشیم و لپ تاپم افتادم برگشتم تو اتاق اونا رو هم برداشتم و زدم بیرون .
تو سالن نبود . بیخیال از پله ها پایین رفتم .
در همین حین شهره از پله ها طبقه پایین بالا اومد و با دیدنم سلام کرد .
با سر جواب دادم و گفتم :
برچسب ها: دنیای رمان - رمان مستي براي شراب گران قيمت shahtut , رمان ایرانی و عاشقانه مستی برای شراب گران قیمت؟!؟ | shahtut کاربر ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 99- رمان مستی برای شراب گران قیمت , رمان مستي براي شراب گران قيمت - رمانکده گلها 27 , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , مرداد 1392 - دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , عاشقان رمان | ASHEGHANE ROMAN « تايپ رمان،كلوپ رمان:تایپ رمان ... ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/22 تاریخ
کد :52756

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا