تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مستی برای شراب گران قیمت (فصل ششم)


مشغول صحبت با یکی از موکلا بودم که گوشیم به صدا در اومد . رفتم سراغش ...
با دیدن شماره پژمان نگاهی به موکلم انداختم و گوشی و جواب دادم
-:سلام خانم وکیل .
-:سلام . حالت چطوره ؟
-:من خوبم .تو چطوری ؟
-: مرسی .
-:کجایی ؟ باید ببینمت .
-:من دفترم .
-:خیلی خوبه میام دنبالت . یه ساعت دیگه می بینمت .
-:باشه منتظرم .
-:فعلا خداحافظ .
بعد از قطع گوشی یاد محافظایی که فوکول برام گذاشته بود افتادم .
اونا رو باید چیکار می کردم .
تمام یک ساعت مثل صد سال برام گذشت اما همش با درگیری ذهنی .
بالاخره مهسا خبر داد پژمان اومده .
از اینکه اومده بود هم خوشحال بودم هم ناراحت .
یه جورایی از اینکه می دیدمش خوشحال بودم . از دیشب فهمیدم هنوزم دوسش دارم . اما در مورد اینجا بودنش احساس گناه می کردم . من یه زن شوهر دار بودم و می خواستم مردی رو ببینم که می دونستم دوسش دارم .
چند ضربه به در خورد و پژمان وارد شد .
بلند شدم . اونم با لبخند سلام کرد .
سلام کردم .دعوت کردم بشینه ...
تا اومدن چای در مورد چیزای عادی صحبت کردیم .
تمام مدت سعی می کردم با پژمان کاملا عادی باشم . دلم نمی خواست به همسرم خیانت کنم . حتی اگه اون قرار بود برای یه سال همسرم باشه بازم به قول خودش هنوز زنش بودم .
بالاخره پژمان شروع کرد :
رمضانی از زندان فرار کرده .
با چشمای گرد شده گفتم : نه !!!
پژمان با سرتایید کرد و گفت : باید خیلی مواظب باشیم . اون قسم خورده همه ی ما رو بکشه الان که ازاد شده حتما بلایی سرمون خواهد اورد .
سرم و به نشونه تاسف تکون دادم و گفتم : بیچاره زنش . وقتی سراغ ما اومده حتما سراغ اونم میره .
-:خوشبختانه زنش رفته مسافرت و سه چهار روز دیگه برمی گرده و در این مدت رمضانی بهش دسترسی نداره .
-:شاید اونجا بره سراغش .
-:نمی تونه اخه کسی نمی دونه زنش کجا رفته .
-:مثل اینکه می دونسته رمضانی می خواد فرار کنه .
-:نه ... این مکان نداره . زنش رفته حج .
-:اوه .
لبخندی زدم و ادامه دادم : خوشبحالش .
پژمان با لبخند گفت : انگار تو هم خیلی دلت می خواد بری .
-:کیه که دلش نخواد .
-:من نتونستم تو رو بشناسم .
لبخندی زدم و گفتم : پس هنوز تا برگشت زن رمضانی وقت داریم . امیدوارم تا اون روز دستگیر بشه .
-:منم همینطور . دنبالش هستن به زودی دستگیر میشه .
-:زن رمضانی کی برمی گرده ؟
-:اونطور که می گفتن 7روز دیگه برمی گرده .
هفت روز دیگه میشه چندم ؟ میشه هشتم .
پژمان گفت : محافظات خیلی هوات و دارن .
از افکارم بیرون اومدم و گفتم : هان ؟ اره درسته .
-:خوب معلومه وقتی پول باشه همه ی اینا هم هستن ... شوهرت خیلی دوست داره .
خندم گرفت اما پنهونش کردم : اره خیلی دوسم داره به خونم تشنه هست .
مهیار دوسم داشته باشه . وای اون روز باید برم بمیرم .
لبم و به دندون گرفتم .
مهیار ؟ واقعا چرا قبول کرد با هام عروسی کنه ؟ هنوزم نتونستم جواب این یکی رو پیدا کنم .
نامه رو از بدری گرفتم و با تعجب به پاکت خیره شدم .
از پله ها بالا رفتم .
صدای بدری رو شنیدم که گفت : خانم جان شام و اماده کنم ؟
-:بله بدری خانم دستت درد نکنه . خیلی گشنمه . اقا کجاست ؟
-:فکر کنم تو اتاق کارشون باشن خانم جان .
سرم و به علامت تایید تکون دادم و بالا رفتم . با بازوم در و باز کردم . اخه با دو دستم پاکت و محکم گرفته بودم انگار می خواستن ازم بگیرنش .
وارد اتاق شدم با پا در و بستم و روی کاناپه ولو شدم .
کیفم و روی مبل انداختم و پاکت و گرفتم .
بالاخره بازش کردم .
هر لحظه عصبانی تر میشدم . باورم نمی شد . چشمام رفته رفته گرد تر می شد و تعجبم بیشتر . بیشتر و بیشتر .
هم اشکم د راومده بود و هم عصبانی بودم . نمی دونم اشکام از عصبانیت بود یا ناراحتی .اما ذلم می خواست فریاد بزنم . دلم می خواست عصبانیتم و روی یه چیزی خالی کنم . باورم نمی شد بهناز از من شکایت کرده باشه اونم بخاطر چی ؟ سقط جنین ... لعنتی . لعنتی . صدام بالاتر رفت ، لعنتی ، لعنتی ، لعنتی .
-:چی شده ؟
سر بلند کردم و نگاهم روی فوکول ثابت موند . با چشمای گرد به من خیره شده بود . اون اینجا چیکار می کرد ... همش تقصیر این بود . از عصبانیت دندون و روی هم میساییدم .
نگاهم همچنان روی نامه برگشت .
کاغذ و از دستم کشید و گفت : چیه ؟
-:بهناز ازم شکایت کرده .
با خنده تمسخر امیز گفت : شوخی می کنی ؟
از جا بلند شدم و گفتم : شوخی دارم باهات ؟
-: برای چی ؟
-:کاغذ که توی دستته . می تونی ببینیش .
مشغول خوندن شد . منم به طرف اتاق خواب به راه افتادم .
صدام کرد : مرسده ؟!!!
بدون اینکه به طرفش برگردم ایستادم .
ادامه داد : تو به شکمش ضربه زدی ؟
-:مگه خل و چلم ؟ من فقط از سرش گرفتم تا مثل وحشیا بهم نپره .
-:پس برای چی گریه می کنی ؟
-:چجوری باید ثابت کنم من نزدم ؟
-:من و مهسا اونجا بودیم .
-:مهسا خانم !!!
-:خوب من و مهسا خانم بودیم و شهادت میدیم .
پوزخندی زدم : جدی ؟ اونوقت می خوای چی بگی ؟ بگی تو پدر همون بچه ای هستی که سقط شده !!! و دقیقا وجود این بچه رو انکار می کردی و بخاطر همین مادر بچه ازت شکایت کرده بود ... و تو به هر دری زدی تا از شر این بچه خلاص بشی . اون وقت کسی که متهم شده به قتل این بچه از قضا نامادریش هست .
تازه به خودم اومدم و دیدم اشکام همینطور سرازیر شده .
با استین اشکام و پاک می کردم که مهیار صورتم و گرفت و با دستمالی که از جیبش در اورد اشکام و پاک کرد و گفت : گریه نکن .... من نمی زارم این دختره اذیتت کنه .
سرم و روی سینش گذاشت و گفت : اون ارزش گریه هات و نداره . اون یه هرزه هست .
چرا سعی نمی کنم ازش دور بشم .چرا ازش دور نمیشدم . چرا نمیزدم تو گوشش ؟
چون شوهرم بود ؟ اره شوهرم بود . کسی بود که با وجود اینکه بهم به چشم یه عروسک نگاه می کرد اما بازم دست حمایتش و احساس می کردم . کاری می کرد بدونم اون هست و تنها نیستم . همین که می دونستم تنها نیستم ... تنهام نمیزاره .اون تنهام نزاشته بود .
همین برای الان کافی بود برای الان همین که می دونستم حامیمه کافی بود .
ناخوداگاه دستام و دورش حلقه کردم و سرم و بیشتر توی اغوشش فرو بردم .
دیگه نمی ترسیدم . من کاری نکرده بودم . مطمئن بودم کاری نکردم . مطئنم مهیار بود ... بود و ثابت می کرد من بی گناهم .
می خواستم بگم ممنونم اما زبونم سنگین شده بود . انگار نمی تونستم حرف بزنم . نمی تونستم لبام و از هم جدا کنم .
فقط می خوام این ارامشی که الان هست و داشته باشم ... هر چقدر کوتاه هم باشه من این ارامش و می خوام .
بهش احتیاج دارم .
نگاهی به ساعت انداختم . نزدیک دو بود . روی مبل جا به جا شدم و دوباره نگاهی به ساعت انداختم . انگار این ساعت نمی خواست تکون بخوره .
بدری اومد تو سالن و گفت : خانم جان نمی خواین بخوابین ؟
-:نیومد ؟
-:نه خانم جان . نگران نباشین کم کم پیداشون میشه .
-:شده تا حالا اینطور دیر بیاد ؟
-:نه خانم جان ... اقا همیشه سر موق میان خونه ... مگر اینکه برن سفر .
اب دهانم و قورت دادم . اصلا من چرا نگرانش بودم ؟ به من چه سرش چه بلایی میاد ؟ اما با تمام این حرفا نمی تونم بی تفاوت باشم . به من چه مهیار ساعت دو نصف شب خونه نیومده .
اه . . . این بدری هم همینطور اویزون من شده .
-:بدری خانم شما برو بخواب من بیدارم .
-:وای خانم جان من شما رو تنها بزارم ؟ حرفشم نزن خانم جان ... منم نگرانم .
گوشیم و برداشتم و دوباره شماره مهیار و گرفتم .
بازم خاموش بود . اخه پسره خل و چل .... اینبار دیگه تنش می خاره من اون کراواتش و بگیرم و ازش اویزون بشم . وقتی ازش اویزون شدم دیگه کارش تمومه . همش بکشم . با حرص چشمام و روی هم فشردم .
از اینکه از کراوات فوکول مثل یه طناب اویزون بشم خیلی جالب اومد به نظرم . مثلا مهیار قدش خیلی بلند بود دیلاق می شد ... منم قد کوتاه بعد با هم دست به یقه بشیم . از کراواتش بگیرم و اویزون بشم . هر لحظه هم این کراوات کشیده تر میشه . بعد فوکول نمی دونه من و از کراواتش جدا کنه یا دستش و به گردنش بگیره تا خفه نشه .
از فکر خودم نیمچه لبخندی روی لبم نشست . فوکول حتما در اون حالت خیلی جالب می شد .
سر بلند کردم و نگاهی به ساعت انداختم . یه ربع به سه ... اما بازم خبری از مهیار نبود .
تازه متوجه شدم بدری تو اتاق نیست .
بلند شدم و در طول سالن قدم می زدم . از صدای برخورد کفشام با پارکت ها حس بدی بهم دست می داد مثل اینکه پارکت ها از هم جدا شده بودن و داشتن روی مغز من روی هم چیده می شدن .
در باز شد و بدری با یه لیوان چای وارد شد و گفت : خانم جان براتون چای اوردم .
نگاهی به لیوان انداختم .قدمی به طرفش برداشتم و فنجان و ازش گرفتم .
دوباره برگشت و روی صندلی نشست .
نگاهی به لیوان انداختم و به راه افتادم بار سوم یا چهارم بود طول سالن و می رفتم و برمی گشتم که بدری گفت : خانم جان چرا هی میرین و میاین بشینین الان پیداشون میشه .
بدون توجه به بدری ادامه دادم . می رفتم و میومد ... نگاهم گاهی به دمپایی هام بود و گاهی به لیوان چای و گاهی هم به ساعت .... لعنی هر وقت می خواستی حرکت کنه جونش در میومد وقتی هم می خواستی بمونه به سرعت جت در می رفت .
نگاهم همینطور به ساعت بود و قدم برمی داشتم . یکدفعه احساس کردم دارم تعادلم و از دست می دم تا به خودم بیام با کله خوردم زمین و لیوان چای هم ریخت روم .
صورتم بد جور به زمین خورد ... صدای اخ و ناله ام رفت هوا .
بدری خودش و بهم رسوند و از زمین جدام کرد :
وای خانم جان . همش میگم اروم باشین ...ببینین با خودتون چیکار کردین ، حالا من جواب اقا رو چی بدم .
همونطور که ناله می کردم گفتم : اقا بره بمیره اگه اومده بود که من به این روز نمی افتادم ... معلوم نیست کدوم گوری رفته عشق و حالش و می کنه .
بدری به صورتش چنگ انداخت : خانم جان زبونت و گاز بگیر . اقا اینطوریا هم نیست .
-:چی چی میگی بدری خانم ...من خودم خوب میشناسمش .
بدری بازوم و گرفت و گفت : خیس شدین خانم جان .
نگاهی به لیوان انداختم . همونطور سالم کنارم افتاده بود .
پام و که خیلی درد می کرد گرفتم و همونطور که بلند میشدم یه ضربه هم به لیوان زدم که تقریبا یک متری قل خورد .
بدری کمکم کرد روی مبل بشینم و در همون حال گفت : الان سرما می خورین خانم جان لباساتون خیس شده کاملا . برم کولر و خاموش کنم تا سرما نخوردین .
-:برو هر کاری می کنی بکن . این لیوانم بردار ببر .
-:چشم خانم جان . خیلی درد می کنه ؟ برم پماد چیزی بیارم بمالیم رو دست و پاتون .
-:نه بدری خانم نمی خواد .
-:چرا خانم جان برم ساسیلات بیارم بزنیم رو دست و پاتون تا دردش کمتر بشه .
قبل از اینکه من چیزی بگم گفت : وای نه ساسیلات که واسه درد استخوان بود خانم جان . برم پماد بیارم .
-:نمی خواد بدری خانم . لازم نیست . فقط بیا این لیوان و بردار . شالم و باز کردم و به طرفش گرفتم . از بالا هم یه روسری یا شال برام بیار .
-:چشم خانم جان .
با بیرون رفتن بدری بازوم و گرفتم و محکم می مالیدمش شاید دردش کمتر بشه .
در همین حین صدای باز شدن در اصلی به گوش رسید . بلند شدم . دمپایی هام هر کدوم یه سمتی پرت شده بود .
دمپایی هام و به پا کردم و به طرف پنجره رفتم . پرده رو کنار زدم . ماشین فوکول به طرف ساختمون میومد .
به طرف در خروجی به راه افتادم . همین که از در ساختمون بیرون رفتم . فوکول هم ماشین و جلوی ساختمون متوقف کرد .
به طرفش رفتم .
فوکول پیاده شد .
به یک قدمیش که رسیدم دستم و بالا بردم و یکی زدم تو صورتش .
همونطور نگاهم می کرد .
وقتی چشمای گرد شدش و دیدم فریاد زدم : کدوم گوری بودی ؟ اون گوشی چند میلیونی و برای چی می خری وقتی قراره خاموش باشه ؟ داشتی چه غلطی می کردی ؟ فکر کردی یکی سراغت و میگیره من باید چی بگم ؟ بگم من که زنشم نمی دونم شوهرم ساعت 3 شب کدوم گوریه ؟ داره چه غلطی می کنه ؟
دستش و روی دهانم گذاشت و در اغوشم کشید .
سعی کردم خودم و از اغوشش بیرون بکشم اما دستاش خیلی محکم دورم حلقه شده بود .
لحظه ای بعد حلقه دستاش و شل تر کرد . کمی ازش فاصصله گرفتم . . .
به صورتش خیره شدم . اونم به صورتم خیره شده بود .
تو چشماش اشک بود . چش شده بود . شایدم من اینطور احساس می کردم . احساس می کردم گریه کرده .
تو همین افکار بودم که گرمی لباش و روی لبام احساس کردم . خیلی اروم لبام و می بوسید . لحظه ای بعد صورتم خیس شد . ناخوداگاه دستام و بالا بردم و روی صورتش کشیدم . اشکاش سرازیر بود . وقتی دستام و روی صورتش کشیدم حلقه دستاش دورم محکم تر شد .
اینبار نمی تونستم شایدم نمی خواستم ازش جدا بشم . بخاطر گریه اش بود یا هر چیزه دیگه ای ؟ اما اون لحظه می خواستم همراهیش کنم .
با صدای در سالن از هم جدا شدیم .تازه متوجه بدری شدیم . مهیار سرش و روی شونم گذاشت . ازش کمی فاصله گرفتم .
مهیار تقریبا پشتم پنهون شده بود .
بدری گفت : اومدین اقا جان ؟ نمی دونین خانم جان چقدر نگرانتون بود . بفرما خانم جان شالتون و اوردم . پاتون خوب شد ؟
تازه یاد درد بازوم و پام افتادم .
مهیار زمزمه کرد : پات چی شده ؟
:خوردم زمین .
ازم فاصله گرفت و نگاهی به سرتا پام انداخت .
به طرف بدری به راه افتادم اما بخاطر پام لنگ می زدم . مهیار هم دنبالم اومد .
تازه متوجه شدم کتش تنش نیست .
شالم و از بدری گرفتم .
بدری گفت : اقا جان نمی دونین خانم جان چند بار باهاتون تماس گرفتن ... اگه نیم ساعت دیگه هم نمیومدین حتما به بیمارستانها هم زنگ می زدن .
مهیار بهم خیره شده بود .
چشم ازش دزدیدم و به طرف پله ها راه افتادم . در همون حال گفتم : شب بخیر بدری خانم .
دو سه تا پله اول و بالا رفته بودم که صدای مهیار به گوش رسید که به بدری شب بخیر گفت .
بعد هم صدای بسته شدن در .
پله بعدی رو بالا می رفتم که از زمین کنده شدم . به طرف مهیار برگشتم . بلندم کرد و گفت : با این پات فردا هم نمی رسی .
-:بزارم زمین . حوصله ندارم .
-:یعنی چی ؟ نگرانم بودی ؟
-:خوب دیدی خیر باشه . واسه چی باید نگرانت باشم ؟ خیر سرم برای بدری نقش بازی می کردم .
-:می دونم من از این شانسا ندارم کسی نگرانم بشه .
چیزی نگفتم . خوبه خودش می دونست ماجرا چیه .
-:لباسات چرا خیسه ؟
به بالای پله ها رسیده بودیم . در و با بازوش باز کرد و با پاش هم در و بست .
مستقیم به طرف اتاق خواب رفت .
گفتم : بزارم زمین خودم می تونم بقیه رو برم .
در اتاق خواب و هم باز کرد ... دوباره در و با پا بست .
روی تخت گذاشتم و کنارم نشست .
خیلی کنجکاو بودم بدونم چرا گریه می کرد .
پرسیدم : چرا گریه می کردی ؟
روی تخت دراز کشید و گفت : برای چی می خوای بدونی ؟
بلند شدم و گفتم : راست میگی به من مربوط نیست .
هنوز قدمی برنداشته بودم که به عقب کشیده شدم . دست مهیار دور کمرم حلقه شده بود . با کشیده شدنم تعادلم و از دست دادم و افتادم روش .
اونم که نیم خیز شده بود با من روی تخت افتاد .
چرخی زد و در حالی که دستش و دو طرفم قرار می داد گفت : رفته بودم قزوین .
سرش و روی سینم گذاشت .
سعی کردم بلندش کنم .
ادامه داد : موقع برگشتن تصادف کردم و زدم به یه بچه .
با این حرفش از حرکت باز ایستادم و زمزمه کرددم : مرد ؟
-:لباسات خیلی خیسه اذیت می کنه . چیکار می کردی ؟ دوش گرفتی ؟
بدون توجه به سوالش پرسیدم : مرد ؟
سر بلند کرد تو چشمام خیره شد و گفت : امشب می زاری شوهرت باشم ؟
نفسم حبس شد . مهیار چی می خواست ؟ مگه تا حالا نبود ؟ می دونستم چی می خواد .
وقتی سکوتم و دید گفت : خا خیلی کمکم کرد . تا لحظه اخر هزار بار مردم و زنده شدم تا وقتی دکتر گفت : حالش خوبه .
اشکاش باز سرازیر شد . فکر نمی کردم اینطور ادم احساساتی باشه . دستم و از بین بازوش بیرون کشیدم و اشکاش و پاک کردم . دستم و از روی صورتش برداشت و بوسه ای روش زد .
همونطور که تو چشمام خیره بود لبام و بوسید .
چی می خواستم ؟ می خواستم ازم دور بشه ؟ می خواستم همینطور یه همسر قلابی باشه ؟ یا می خواستم اجازه بدم این یه سال مثل یه زندگی عادی برامون باشه ؟
تمام این یک ماه از جلوی چشمام گذشت . یک ماه بودن با مهیار ... اولین باری که بوسیدتم . اشکاش که روی صورتم حرکت می کرد . در هر حال اون شوهرم بود . شوهری که با وجود اون قول و قرار مسخرمون وظایفش و مثل یه شوهر انجام داده بود .
می خواستم این یه سال مثل همه برام یه زندگی عادی باشه . حتی اگه مهیار همسر ایده الم نبود حتی اگه کسی نبود که دوسش داشتم اما هنوزم همسرم بود . خودم خواسته بودم باهاش باشم .

چشم باز کردم . نگاهم روی صورت مهیار ثابت موند . دستم و که روی سینش بود بلند کردم . دستا اونم دورم حلقه شده بود .
خودم و از اغوشش بیرون کشیدم .
نیم خیز شده و به صورتش خیره شدم . . .
تازه متوجه زخم روی پشیونیش شدم . دستم و اروم پیش بردم و روی زخم کشیدم . با حرکت چشماش دستم و پس کشیدم و ملافه رو بیشتر به خودم پیچیدم .
مهیار غلطی زد و دوباره خوابید .
نگاهی به ساعت انداختم ... نزدیک 7 بود ... امروز کار خاص نداشتم .
نیم خیز شدم و از روی زمین پیراهنم و برداشتم و از جیبش موبایلم و بیرون کشیدم .
برای مهسا اس ام اس دادم تمام برنامه های امروز و کنسل کنه . می خواستم برم خرید ... بد جور هوس گردش کرده بودم . امروز اصلا حال و حوصله کار کردن نداشتم .
بعد از فرستادن اس ام اس دوباره دراز کشیدم ، خیلی خسته بودم . لحظاتی بعد به خواب رفتم .
با احساس حرکت چیزی روی بدنم چشم باز کردم . چشمم به مهیار افتاد که داشت پتو رو روم می کشید .
با دیدن چشمای بازم لبخندی زد .
سلام کردم .
همونطور با لبخند سلام داد و گفت : سرما می خوری .
نگاهی به پتو انداختم . تا زیر گلوم بالا کشیده بود . وقتی نگاهم و به پتو دید گفت : بهتره یه دوش اب گرم بگیری . پایین منتظرت می مونم .
نگاهم و به طرفش برگردوندم و گفتم : سرکار نمی ری ؟
-:می خوام برم بیمارستان .
-:منم باهات میام .
با تعجب گفت : با من میای ؟
-:اره ... نمی خوای بییام ؟
-:معلومه که می خوام .
-:با هم میریم . منتظرم باش .
لبخندی زد ... خوشحالی رو تو چشماش می دیدم .
از اتاق بیرون رفت . به سرعت از جا کنده شدم . لباسام و که روی زمین بود جمع کردم و به طرف حموم به راه افتادم .
وان و پر از اب گرم کردم و دراز کشیدم . اب گرم احساس خوبی بهم می داد . یاد دیشب افتادم . من و مهیار !
سرم و تکون دادم تا از اون افکار بیرون بیام ترجیح می دادم خودم و به دست حوادث زندگی بسپارم تا اینکه بخوام بهش فکر کنم . این اتفاق افتاده بود و راه برگشتی هم نبود . در هر حالت من همسر مهیار بودم .
ده دقیقه ای توی حموم بودم و بعد بیرون اومدم . موهام و خشک کردم و یه مانتو مشکی و سفید که چند وقت پیش روز تولدم خریده بودم و با یه شلوار مشکی و شال سفید به سر بستم .
جلوی اینه نشستم و مثل همیشه مشغول ارایش ملایم شدم . با اینکه از همه چیز استفاده می کردم اما همیشه ارایش ملایم و ساده ای روی صورتم بود .
با زدن رژ مسی و پاک کردن ملایمش با دستمال از پشت میز بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم .
مهیار روی کاناپه نشسته بود و منتظرم بود .
با ورودم بلند شد و به طرف میز به راه افتاد . منم دنبالش رفتم . پشت میز نشستیم . مثل همیشه خودش صندلی رو عقب کشید .
بدری وارد شد و بعد از سلام و احوالپرسی مشغول اماده کردن صبحانه شد .
می خواستم در مورد بچه بپرسم اما صبر کردم تا بدری از سالن بیرون بره .
-:اسمش چیه ؟
-:نازنین
اونم به همون چیزی که من فکر می کردم فکر می کرد به این سرعت جواب داد .
-:چند سالشه ؟
-:ده سال .
-:پدر و مادرش چی ؟
سرش و پایین انداخت و گفت : کسی رو نداره فکر کنم از دست فروشا بود ... وسط خیابون دسته گل می فروخت .
خدای من ... نمی تونستم چیزی بگم . همیشه به حال همچین بچه هایی دل می سوزوندم . همیشه وقتی کنار خیابون می دیدمشون احساس بدی بهم دست می داد .
سر بلند کردم و متوجه اشکای مهیار شدم .
با تعجب بهش نگاه می کردم برای چی گریه می کرد ؟
-:چرا گریه می کنی ؟
-:من این همه ثروت دارم و اون بچه ها اونطور زندگی می کنن . تا حالا به این بچه ها فکر نکرده بودم .
ابرو هام وبالا دادم . مهیار به خاطر اون بچه گریه می کرد ؟
-:مرسده نمی دونی چقدر نازه . دشب وقتی صورت خون الودش و روی تخت بیمارستان دیدم یه حس خوبی بهم دست داد .فکر نمی کردم اینقدر خوشکل باشه . اصلا نفهمیدم چطوری اومد جلوی ماشین . نمی خواستم بزنم بهش . ندیدمش .
-:پلیس اومد ؟
-:اره . مشکلی نبود . نگران بچه بودم . همش دعا می کردم زنده بمونه .
نگاهی به ساعت انداختم و گفتم : بریم دیر شد ... بریم ببینیم این نازنین خانم که این همه از خوشکلیش می گی چه شکلیه . از کجا فهمیدی اسمش نازنینه ؟
-:دوستاش به این اسم صداش می کردن .
از پشت میز بلند شدم و گفتم : پاش و بریم .
بدون اینکه لیوانی اب پرتقالش که همیشه تا تهش می خورد و تموم کنه بلند شد و گفت : بریم .
با هم به طرف ماشین به راه افتادیم .

بالاخره مهیار اومد . وقتی دید از روی صندلی جا به جا نشدم کنارم نشست و گفت : خیلی منتظر شدی ؟
با سر تایید کردم .
نفس عمیقی کشید و گفت : بریم . انتقالش دادن به بخش .
بلند شدم .اونم بلند شد و کنارم ایستاد . نگاهی به اطراف انداختم . همه در حال رفت وامد بودن . مهیار به راه افتاد منم دنبالش .
وارد اسانسور شدیم . تو همین حین دو تا مرد مانسال هم سوار شدن .
به دنبالشون یه زن و مرد هم سوار شدن . یکی از مرد ها به طرف من اومد و درست کنارم ایستاد . من وسط بودم مهیار سمت راستم و اون مرد سمت چپم .
یکدفعه با احساس چیزی پشتم از جا پریدم . به لحظه به مرد نگاه کردم که بهم نگاه می کرد . در همین حین به طرف مهیار کشده شدم . تازه متوجه دست مهیار شدم که دور کمرم حلقه شده بود . از مرد فاصله گرفتم . تازه متوجه غر غر های مهیار شدم .
گوشام و تیز کردم تا بشنوم چی میگه اما هر چی دقیق تر گوش کردم کم تر فهمیدم چی میگه .
اسانسور توقف کرد . مهیار همونطور ایستاده بود . وقتی اسانسور خالی شد ما هم بیرون اومدیم . همونطور که دستم تو دستش بود به راه افتاد . منم به دنبالش می رفتم . بدون هیچ اعتراضی .
در اتاقی رو باز کرد و وارد شد منم به دنبالش وارد شدم . از همون لحظه ورود چشمم روی دخترک ، نه بهتره بگم فرشته ای که روی تخت خوابیده بود جلب شد .
واقعا خوشکل و تو دل برو بود .
به طرفش قدم برداشتم که با کشیده شدن دستم ناخوداگاه چرخیدم . تازه یادم افتاد دستم تو دست مهیار بود . اونم که خیلی محکم می گرفت . وقتی نگاه خیرم و دید دستم و ول کرد . به سرعت به طرف دخترک رفتم .
ابروهای کمونی . لبهای کوچیک . بینی خوش فرم . چقدر ناز بود .
ناخوداگاه زمزمه کردم : خیلی نازه .
-:اره .
تازه به طرف مهیار برگشتم . کنارم ایستاده بود .
-:چقدر اسیب دیده ؟
-:پاش شکسته .
روی پیشونی باند پیچی شدش دست کشیدم .
-:بی هوشه ؟
-:نه خوابه . دکتر گفت درد داشت مسکن تزریق کردن . به زودی به هوش میاد .
-:چشماش چه رنگیه ؟
-:نمی
برچسب ها: دنیای رمان - رمان مستي براي شراب گران قيمت shahtut , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 99- رمان مستی برای شراب گران قیمت , رمان مستي براي شراب گران قيمت - رمانکده گلها 27 , رمان ایرانی و عاشقانه مستی برای شراب گران قیمت؟!؟ | shahtut کاربر ... , رمان مخصوص موبایل مستی برای شراب گران قیمت | shahtut کاربر انجمن ... , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , مرداد 1392 - دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/22 تاریخ
کد :52755

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا