تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مستی برای شراب گران قیمت (فصل هفتم)


نگاهی به اطراف انداختم کجا بودم من ؟ نگاهم روی ساختمون ها چرخید . مغازه ی گل فروشی که بهم چشمک می زد . ناخوداگاه به طرفش کشده شدم . وارد مغازه که شدم بوی گلها و عطرملایمی به مشام رسید . نفس عمیقی کشیدم . به طرف نرگس هایی که بهم چشمک می زدن رفتم .شاخه ای بالا اوردم و بو کردم .
پسر جوونی بهم نزدیک شد
-:چیکار می تونم براتون بکنم خانم ؟
نگاهم دوباره روی نرگس ها افتاد . چن شاخه از زیباترین ها رو بیرون کشیدم . همه رو کنار هم قرار دادم .
یکدفعه به طرف پسر چرخیدم . گلها رو به طرفش گرفتم .
گفت : چطوری تزیینش کنم ؟
-:لازم نیست .همینطوری می خوامشون .
پسر با سر تایید کرد و به طرف پیشخوان رفت .
لحظاتی بعد با دسته گل نرگس از مغازه خارج شدم . به طرف خیابون رفتم و برای اولین تاکسی دست بلند کردم اما به سرعت از کنارم گذشت .
نگاهم روی گلها افتاد . دوباره بو کشیدم . ارامشی بهم می داد .
در همین حین یه تاکسی جلوی پام توقف کرد .
مسیر و گفتم و سوار شدم .
ماشین به راه افتاد . می خواستم فراموش کنم اونچه در این مدت بهم گذشته بود . باید فراموش می کردم . شماره مهسا رو گرفتم . لحظه ای طول کشید تا جواب بده .
-:بله ؟
-:سلام .
-:درد . کدوم جهنمی هستی ؟
-:بیرون .
-:خوش به حالت . گوشیت چرا خاموشه .
-:حوصله کسی رو نداشتم .
-:نگاه کن تو رو خدا پرو . بعد چهار ساعت زنگ زده تازه میگه حوصله کسی رو نداشتم . پاشو بیا سر کارت تا خودم ننشستم سر جات .
-:خیلی دلت می خواد بشین . البته می تونی این تصاحب و تا سه یا چهار روز ادامه بدی ... شایدم بیشتر .
-:می خوای چه غلطی بکنی مرسده ؟
-:هیچی . مهسا قرارهام و برای یک هفته لغو کن .
-:یعنی چی ؟
-:مهسا حوصله ندارم می خوام یه مدت تنها باشم .می خوام برم سفر .
-:زحمت می کشی. خسته نشی . پاشو جمع کن بیا سر کارت .این مسخره بازیا چیه راه انداختی ؟
-:مسخره بازی نیست . . . هفته دیگه بر می گردم .
-:باشه خره . من قرارهات و لغو می کنم اما نری گم و گور شیا باهام در تماس باش .
-:ببینم چی میشه .
قبل از اینکه چیز دیگه ای بگه گوشی رو قطع کردم .
ماشین جلوی خونه توقف کرد . حساب کردم و پیاده شدم .
ماشین که حرکت کرد یادم افتاد گلهام موند تو ماشین . با حسرت نگاهی به ماشین انداختم اما ماشین از جلوی چشمام ناپدید شده بود . با کشیدن اه بلندی زنگ در و زدم و وارد شدم .
با جواب دادن سلام همه بدون توقف خودم و به اتاقم رسوندم . مستقیم رفتم سراغ چمدون کوچیکم و مشغول جمع اوری شدم .
بعد از گذاشتن شارژگیرم نگاهی به اطراف انداختم تا چیزی رو فراموش نکنم که در باز شد به طرف در اتاق برگشتم . مهیار در استانه در ایستاده بود و با چشمان گرد شده به من نگاه می کرد .
قدمی به طرفم برداشت .
سلام کردم .
بدون اینکه جواب بده گفت :کجا میری ؟
-:همین اطراف .
-: این اطراف اسم نداره ؟
-:نه . می خوام تنها باشم .
تقریبا با صای بلندی که سعی می کرد ارامش داشته باشه گفت : برای چی ؟ چرا باید بری ؟ دلیلش چیه ؟
چمدون و بستم و از روی تخت بلندش کردم .
نمی خواستم حرفی بزنم . هر چقدر هم توضیح می دادم اون درکم نمی کرد . اما از همه اینا مهمتر اصلا حس حرف زدن نداشتم .
کیف لپ تاپمم از روی میز برداشتم . لپ تاپم و توش جا دادم و کنار گذاشتمش . مهیار هنوزم همونجا ایستاده بود و نگاهم می کرد . همونطور ثابت بدون حرکت.
بالاخره اماده رفتن شدم . چمدون و با کیفم برداشتم . کیفم و روی شونه انداختم . چمدون و بلند کردم و کیف لپتاپم به دست دیگه ام گرفتم . از کنار مهیار که رد می شدم دست روی شونم گذاشت . ایستادم اما به عقب برنگشتم .
-:کی برمی گردی ؟
-:نمی دونم .
-:نازنین چی ؟
-:اون پیش مهسان جاش امنه . اگه بخوام شاید برم دنبالش .
-:کجا میری ؟
-:نمی دونم .
-:به سروش چی می خوای بگی ؟
-:یه مدت می خوام تنها باشم .
دستش و که از شونم برداشت . به راه افتادم .
در اتاق و باز کردم . قبل از اینکه در و ببندم نگاهی بهش انداختم . ان لحظه صورتش جلوی چشمام . چرا اونطور نگام می کرد ؟ نگاهی که با همیشه فرق داشت . نمی تونستم درک کنم اما حسی که از اون نگاه تو وجودم زنده شد و تا حالا تجربه نکرده بودم .چمدون و زمین گذاشتم و به دنبال خودم کشیدم . از اتاق بیرون اومدم . تو سالن گرد نفس عمقی کشیدم . چرا داشتم می رفتم ؟ مگه اینجا خونه من نبود ؟
از پله ها که پایین می رفتم چمدون به پله ها گیر کرد و منم با خودش کشید و قبل از اینکه بتونم کاری بکنم به عقب کشیده شدم و تا به خودم بجنبم و دستم و به نرده بگیرم روی پله ها ولو شدم . کمرم خورد به تیزی پله ها و همینطور پاهام رو هوا موند و روی سه چهار تا پله سر خوردم . پله چهارم یا پنجم بودم که دستم و گرفتم به نرده اما با برخورد یه چیزی به دستم بازوم تیر کشید از درد دستم و ول کردم و بازم روی پله ها سر خوردم . به پایین پله ها که رسیدم با کله خوردم زمین . چند لحظه ای طول کشید تا بخودم بیام . همین که به خودم اومدم پاهام باز شده بود و سرم بین پاهام اومده بود و کمرم خم شده بود که یه چیزی به کمرم خورد .صاف نشستم و از درد جیغ کشیدم . مدت زیادی طول نکشید که بدری و لیلا بالای سرم رسیدن .
اشکام سرازیر شده بود . بدنم تیر می کشید . نفسم سنگین شده بود . چرا من ؟ مگه چه گناهی کرده بودم این همه بلا سرم میومد ؟
هر دوتا کمکم کردن بلند بشم .
اما کمرم تیر می کشید . تازه متوجه شدم چمدونم خورده بود به کمرم .
بلند شدم و روی اولین پله نشستم .
بدری و لیلی هی سوال پیچم می کردن
گفتم : لیلا از بالا کیفام و بیار .
لیلا از پله ها بالا رفت .
به بدری گفتم : بگو ماشینم و بیارن جلو در .
لحظه ای بعد لیلا با کیف لپ تاپ و کیفم برگشت .
گفتم هر دو رو به همراه چمدون بزاره تو ماشین .
بدری اومد و گفت : خانم جان حالتون خوبه ؟
-:اره خوبم . نگران نباش .ماشین و اوردی ؟
-:بله خانم جان ... بهتر شدین ؟ دردتون کمتر شد ؟ کاش بریم دکترا .
-:لازم نیست بدری .
-:خانم جان کجا می خواین برین ؟
-:یه ماموریت کاری پیش اومده چند روزی میرم و بر می گردم . اگه کسی تماس گرفت بگو با گوشیم تماس بگیرن .
-:بله خانم جان فهمیدم .
-:دستت درد نکنه .
دستم و به پله ها تکیه دادم و سعی کردم بلند بشم .
کمرم خیلی درد می کرد . دستمم همینطور اما باید ماشین و می بردم . نمی تونستم بدون ماشین برم .
به سختی بلند شدم .نگاهی به بالای پله ها انداختم . پوزخندی روی لبم نشست . حتی بیرون نیومد ببینه چه اتفاقی برام افتاده . خوب معلومه من براش اهمیتی نداشتم . حالا هم از شر اون بچه ای که بخاطرش با من ازدواج کرده بود خلاص شده بود . دیگه براش نباید مهم باشه سر من چه بلایی میاد !ان بازی تموم شده بود . این ازدواج مسخره تموم شد . من حالا باید ازاد می شدم .


از روی تخت نیم خیز شدم . هنوزم کمرم درد می کرد اما دردش نسبت به دیروز خیلی بهتر شده بود . تصمیم داشتم موقع برگشت یه دسته گل دیگه بخرم اما با زمین خوردنم همه چیز و فراموش کردم و فقط می خواستم خودم و برسونم و با خیال راحت یکم بخوابم . همین که رسیدم تو تا مسکن خوردم و با کمتر شدن دردم خوابم برد .
بلند شدم . هنوزم شلوار لی ام تنم بود . فقط مانتوم و در اورده بودم . نگاهی به بلوز استین کوتاهم انداختم . تازه یادم اومد دیروز پلیورم روی تخت جا مونده .
بلند شدم . پاهام و از تخت اویزون کردم و تکونش دادم . با اینکه تخت خونه مهیار بزرگتر بود . با اینکه بهتر از این تخت بود اما هیچ وقت نمی تونست جای این تخت و برام بگیره . این تخت یه چیز دیگه بود .
پاهام و اروم اروم تکون می دادم . همیشه از این کار لذت می بردم .
چند لحظه ای همونطور گذشت . بالاخره بلند شدم و می خواستم از اتاق بیرون برم که یادم افتاد در و قفل کردم . همیشه از تنها بودن توی خونه می ترسیدم .ادم ترسویی نبودم اما وقتی تمام شب و خونه تنها بودم به این فکر م کردم خوابم خیلی سنگینه و اگه یکی سرمم ببره من بیدار نمیشم .
در اتاقم و باز کردم و بیرون پریدم .
بعد از شستن دست و صورتم قدم در قلمرو مامان گذشتم . دلم براش تنگ شده بود . با اینکه اون دلش برای من تنگ نمی شد اما من نمی تونستم دلتنگش نباشم بالاخره مادرم بود . شاید اونم دلتنگم می شد و مثل من نمی خواست نشون بده .
با ان افکار لبخندی زدم . کتری رو پر از اب جوش کردم و گذاشتم روی گاز .
در یخچال و باز کردم . خالی بود .
کم به یخچال خالی خیره شدم و بالاخره ازش دل کندم . اخه یخچال خالی هم دید زدن داره ؟ باز ه چیزی توش بود حرص نمی خوردم اما خالی به چه دردی می خوره .
دست روی شکمم کشیدم . بد جور دلم ضعف می رفت . دیشبم شام نخورده بودم . به سرعت وارد عمل شدم و با کمر خمیده که سعی می کردم درستش کنم رفتم سراغ کابینتها . اولی که خدا رو شکر پر از لیوان و پارچ بود . اخه یکی نیست بگه چقدر تو مهمون خواهی داشت این همه لیوان جمع کردی اینجا ؟ کابینت دوم هم چیزی از اولی کم نداشت .
خداروشکر توی اخرین کابینت تونستم یه بسکوئیت نصفه پیدا کنم . اونقدر گشنه بودم اصلا به تاریخ تولید و انقضا توجه نکردم با دیدنش عین قحطی زده گان افریقا بهش حمله کردم . یکی رو درسته گذاشتم تو دهانم .
دومی هم همینطور . همونجا روی زمین نشستم و مشغول خوردن بودم که با صدای کتری اه ام بلند شد. به سختی بلند شدم و رفتم سراغ کتری و چای و دم کردم .
با خوردن بسکوئیت ها تشنه ام شده بود .
رفتم سراغ یخچال تنها چیزی که پیدا میشد یه پارچ اب سرد بود . دوتا لیوان اب خنک سر کشیدم .
لیوان و روی میز گذاشتم و بازم رفتم سراغ بسکوئیت ها . حتما باید می رفتم خرید . هیچ توی این خونه پیدا نمی شد . مامان که خیالش راحت شده بود سروش میاد خونه ما . کلا خونه رو جارو کرده بود . اخه یکی نبود بگه شاید من سروش و از خونه بیرون می کردم اون موقع کجا می خواست بمونه ؟ البته به توانایی های فرزنداش واقف بود نه من جرات داشتم سروش و بیرون کنم نه سروش ادمی بود که بعد از دعوا بیاد اینجا حتما می رفت سراغ یکی از دوست دخترهاش .
نمی دونم سروش چطوری اسم این دخترا رو قاطی نمی کرد . خودش گفت همزمان 4یا 5تا دوست دختر داره .
ای پدر اگه بدونی مال و اموالت در چه راهی خرج میشه .
البته سروش که سنی نداشت اگه مهیار بود که با دخترا می گشت دیگه از سروش چه انتظاری می رفت .
مهیار. ... پسره بی ادب ... دیروز اونطوری خوردم زمین اصلا سراغم نیومد نامرد .
ازش دلگیر شده بودم .
یاد اولین باری که دیدمش افتادم انگار جلوی چشممه .
مهسا گفت یه اقایی اومده و می خواد خارج از نوبت باهات حرف بزنه . من هنوزم نتونستم به مهسا بفهمونم تو منشی یه وکیلی نه دکتر که میگی خارج از نوبت .
بالاخره اقای کیان مهر تشریف اوردن توی اتاق . با ورودش به اتاق بوی عطر گرانبهاش توی اتاق پخش شد . . .
قد بلند و کشیده .
با کت و شلوار مشکی و کراوات . یه کیف سامسونت مشکی هم دستش بود . تیپش که حرف نداشت . با اینکه برای هیچکس کت و شلوار نمی خریدم اما مارک های مختلفش و خوب میشناختم . از همون لحظه ورود فهمیدم کت و شلوارش از بهترین هاست .
قیافه زیاد خوبی نداشت اما بدک هم نبود . قابل تحمل بود . فقط چیزی که بیشتر تو ذوق میزد دماغش بود .
دماغشم اونقدرها بد نبود اما به نظر من اصلا به صورتش نمیومد .البته این نظر شخصی من بود برعکس مهسا که فکر می کرد مهیار قیافه ی اونقدر بدی هم نداره و فقط خوشکل نیست .
روز اول رو به روم نشست و بعد از کلی حرف زدن و حاشیه رفتن . البته اونطور که معلوم بود از گفتن هراس داشت و سعی می کرد با حاشیه ها موضوع رو بپیچونه. شایدم می خواست توی ذهنش حلاجی کنه چطور باید شرح بده .
مهیار اینطور شروع کرد که من و یکی از دوستانش که قبلا به صورتی با من اشنا شده معرفی کرده .
مهیار ادامه داد مدتی قبل با دختری به نام بهناز اشنا شده و روابط کوتاهی با بهناز داشته . اما بهناز حال ادعا می کنه که فرزندی از اون داره .
اولش شکه شدم تا حالا همچین پرونده ای نداشتم . چند دقیقه ای طول کشید تا برای خودم موضوع رو حلاجی کنم . مهیار با پیشنهاد پولی که داد وسوسه ام کرد این پرونده رو به ست بگیرم . البته من به روی خودم نیاوردم که پیشنهادش و به خاطر پول قبول کردم بلکه سعی کردم طوری وانمود کنم که بخاطر کمک و اینکه احساس می کنم بیگناهه قبول می کنم . اما این وسط م دونستم اون اونطور هم که میگه بی گناه نیست . مطمئنا چیزی بین اونا بوده که بهناز اون ادعا رو داشته .
با صدای جوشیدن کتری به خودم اومدم و بلند شدم .


فنجان چای و جلوم گذاشتم و بهش چشم دوختم .
صدای مهیار توی گوشم پیچید : خوب خانم سپهری پرونده من و می پذیرین ؟ به نظرتون می تونم ثابت کنم پدر اون بچه من نیستم ؟
نگاهم و به صورتش دوختم . چرا باید باور می کردم این مرد پدر اون بچه نیست ؟ شاید می خواست از زیرش در بره ؟
-:می تونید با ازمایش دی ان ای به راحتی ثابت کنید !!!
می خواستم با این حرف ببینم واکنشش نسبت به حرفام چی خواهد بود .
اما اون در کمال خونسردی حرفم و تایید کرد و گفت : البته . اما اون دختر از من شکایت کرده و کار و به دادگاه کشونده منم می خوام تمام کار ها رو به دست یه وکیل بسپارم تا کار ها رو رو به راه کنه .
-:بله متوجه شدم .
یا حرفاش درست بود یا اینکه بازیگر ماهری بود . اما خیلی اروم و ریلکس بود . نمی دونم چرا نمی تونستم از حرکاتش از چشماش ... از رفتارش بفهمم راست میگه یا دروغ .
میگن ادمایی که دروغ می گن در حین دروغ گفتن چشماشون هی می چرخه . یا دستاشون و به حالت عثبی تکون میدن یا حرکاتی از این قبیل .اما مهیار خیلی ریلکس حرف می زد .
-:می تونید اطلاعات کاملتری از این دختر به من بدین ؟
-:البته . اسمش بهنازه . 24سال داره و توی یه خانواده متوسط به دنیا اومده . دوتا برادر و یه خواهر داره .
اگه اینطور ادامه می داد حتما یه بیوگرافی از الناز تقدیمم می کرد پس توی حرفش پریدم و گفتم :
از اشناییتون بگین .
-:من و بهناز خیلی اتفاقی باهم اشنا شدیم . توی یه مهمونی که یکی از دوستانم ترتیب داده بود . بهناز از دوستان یکی از دوستانم بود و در اونجا به هم معرف شدیم . اون دختر خوشکلیه . خیلی هم شیکه .
یه جورایی روی کلمه خوشکل و ششیک تاکید می کنه کفر من و در میاره . خوب خوشکل و شیک باشه که چی مثلا ؟ واسه من مهم نیست این معشوقه شما چه ریختیه .
ادامه داد : دیدار های ما با حضور این دوست در چند مکان مختلف بعد از اون مهمونی تکرار شد و ما بهم نزدیک تر شدیم .
-:چه مدت با هم بودین ؟
-:من و بهناز سه ماهه با هم هستیم .
خوش بحالت ... حالا میگه با هم هستیم . اون از تو شکایت کرده اون وقت تو هنوزم با اون هستی . گلی به جمالت ابروی هر چی مرده بردی .
این خونسردی رفتارش من و بیشتر ازار می داد . یعد از این موضوع سعی کردم اون روز از سرم بازش کنم . باید روش فکر می کردم یعنی اول قصد نداشتم قبول کنم اما وقتی اون پیشنهاد و داد با گفتن در موردش فکر می کنم و بعد از بررسی ها خدمتتون عرض می کنم راهیش کردم . چند لحظه ای از خروجش نگذشته بود که مهسا خودش و توی اتاق انداخت .
-:این یارو کی بود ؟ چی می خواست ؟ پرونده داره ؟ می خواد وکیلش بشی ؟ چیکاره هست ؟ اسمش چیه ؟ خیلی پولداره ؟ شمارش و داد ؟ کت و شلوارش و دیدی ؟معلومه از اون مایه داراست .
چپ چپ نگاهش کردم : ارومتر چه خبرته ؟ یکی ک بپرس تا جواب بدم .
مهسا با این حرفم نفس حبس شده اش و ازاد کرد و بعد از چند نفس عمیق گفت : این یارو کی بود ؟
-:اقای کیان مهر ...
-:چی می خواد ؟
-:یه نفر ازش شکایت کرده می خواد از خودش دفاع کنه .
-:واسه چی ؟
مهسا همینطور یه ریز سوال پرسید و منم همونطور جواب دادم .
با دردی که توی دلم پیچید از گذشته بیرون اومدم . خیلی دل درد داشتم . چم شده بود ؟

روی پله های جلوی ساختمون نشستم . پاهام و تو اغوشم جمع کردم و به در تکیه دادم . سرمم به در تکیه دادم و نگاهم و به اسمون دوختم . از یاداوری روزی که بهناز برای دعوا اومده بود ابروهام در هم رفت . نمی خواستم اون روز و یاداوری کنم اما برای اثبات بی گناهیم لازم بود . لازم بود همه چیز و دقیق به یاد بیارم . ستاره ها کنار هم می درخشیدند . همیشه از دیدن ستاره ها ذوق می کردم . کاش منم می تونستم برم اون بالا پیش اونا .
دلم برای ارامشی که در اغوش مهیار بدست می اوردم تنگ شده بود . دلم می خواست بازم کنارم بود و اجازه می داد مثل تمام این مدت سرم و روی بازوش بزارم و با ارامش بخوابم .وقتی تو اغوش اون می خوابیدم دیگه به این فکر نمی کردم بخاطر خواب سنگینم چه بلا هایی ممکنه سرم بیاد . با اینکه نمی خواستم مثل این سه روز اعتراف کنم اما باید قبول می کردم به مهیار عادت کردم . با اینکه از دستش دلخور بودم اما بازم اون امنیت و می خواستم .
با صدای زنگ گوشی چشم از اسمون برداشتم و به صفحه گوشیم خیره شدم . امروز پنجمین باری بود که زنگ میزد . باید جواب می دادم یا نه ؟ جوابش و بدم ؟ بدم یا ندم ؟ اره بدم ...
دستم به گوشی نرسیده قطع شد .
لبخندی روی لبم نشست .
سر بلند کردم : شما هم نمی خواین جواب بدم ؟
یکی از ستاره ها چشمک زد .
خندم شدت گرفت .
گوشی بازم جواب داد .
نگاهیی به اسمون انداختم . همون ستاره برق می زد . دست بردم جواب بدم که اشتباهی قطع شد .
ای خاک تو سرت مرسده .
چند لحظه صبر کردم تا دوباره زنگ بزنه اما نزد .
لحظه ای بعد اسمس اومد . خنده ام گرفته بود مهیار اسمس میزد .
-:داشتم می خوابیدم فکر کردم اگه یکی کنارم بود ...
نیمه تموم گذاشته بود .
نوشتم : چی می شد ؟
-:اینقدر سردم نمی شد .
-:یعنی اگه اون یه نفر کنارت بود سردت نمی شد ؟
ای نامرد بخاطر سرما اومده سراغ من . پسره بی ادب .
از بی ادب گفتن خودم خندم گرفت . یه جوری با غیظ گفتم بی ادب و اونقدر کشیدمش تا کلمات تموم شد .
زنگ اس ام اس که بلند شد .
گوشی رو بر می گردوندم که بالا و پایین افتاد . بالا و پایین . دستمم نمی گرفت گوشی رو بگیرم . بالاخره بعد از چند بار بالا و پایین پریدن گوشی درست گرفتمش تو دستم .
به سرعت بازش کردم .
-:اگه اون کنارم بود سردم نمیشد چون می خواستم اون و گرم کنم .
لبخندی روی لبم نشست . لبم و به دندون گرفتم . پسره خل و چل .
درست عن بچه ها حرف می زد . ناسلامتی سی سالش بود اما اگه یک الان این اسمس ها رو می خوند فکر می کرد یه بچه اینا رو نوشته .
نوشتم : خوشبحالش که گرم شدن اون از گرم شدن خودت مهمتره .
اس ام اس و فرستادم . منم دسته کمی از اون نداشتم . شدیم بودم مثل این دخترهای چهارده پونزده ساله که می خوان با این حرفا اون چیزی که منتظرش هستن و از زیر زبون دوست پسرشون بکشن .
-:اما اون نمی خواد من پیشش باشم . میشه بهش بگی بیاد پیشم ؟
-:میگه از دستت دلخوره .
-:می دونم . اخه بچه بدی بودم . بهش بگو ببخشتم .
-:چیکارش کردی ؟
-:تنهاش گذاشتم . قول داده بودم کنارش باشم امانبودم .
-:بزار بهش بگم ببینم می بخشه ؟
لحظه ای طول نکشید که دوباره اسمس اومد : می بخشه ؟
-:خیلی از دستت ناراحته .
-:می دونم . اگه ناراحت نبود تنهام نمی ذاشت .
خودش می دونست از اینکه در برابر بهناز سکوت کرد چقدر ناراحت شدم . خودش می دونست از اینکه اونطور که قول داده بود حمایتم نکرد . اگه از روز اول تنهام می ذاشت این همه ناراحت نمی شدم .
در همین حین بازم اس ام اس اومد .
به سرعت بازش کردم . دوتا اس ام اس پشت سر هم می فرستاد ؟
اما با دیدن شماره پژمان چشمام چهارتا شد .
-:ساکنان دریا بعد از مدتی صدای امواج را نمی شنوند ، چه تلخ است قصه عادت .
در همین حین اس ام اس بعدی رسید
-:می بخشه ؟
-:باید فکر کنه .
-:چقدر وقت می خواد تا فکر کنه ؟
-:نمی دونم .
دیگه حوصله اس ام اس های مهیارم نداشتم . اس ام اس پژمان و دوباره باز کردم .
چندین و چند بار خوندم .

نگاهی به اطراف انداختم . با دیدن پژمان قدمی به طرفش برداشتم .پشت یه میز دو نفره نشسته بود .
بهش که نزدیک شدم تازه متوجهم شد .
بلند شد و سلام کرد .
جوابش و دادم .
تعارف کرد بشینم . همون کاری که همیشه می کرد بر خلاف مهیار که حتی توی خونه خودمون صندلی رو عقب می کشید . در همین حین گارسون بهم نزدیک شد .
صندلی رو عقب کشید تا بشینم .
ازش تشکر کردم و انعام خوبی بهش دادم . ازم تشکر کرد .
پژمان همینطور به رفتارم خیره بود وقتی گارسون ازمون دور شد گفت : لازم نبود بهش انعام بدی .
-:احترامی که می زاره ارزش داره .
دیگه حرفی نز منم ادامه ندادم . نخواستم بگم این وظیفه تو بود که اون انجام داد .
دوباره همون پسر بهمون نزدیک شد و بعد از گرفتن سفارشات ازمون دور شد .
نگاهم و به پژمان دوختم و گفتم : چرا می خواستی من و ببینی ؟
-:باید باهات حرف می زدم .
-:خوب می شنوم .
از پری شب تا حالا هی التماس می کرد برم ببینمش . می گفت کار واجب داره .
-:چرا نمی خوای روی پرونده صدر کار کنی ؟
-:دلالیل خاص خودم و دارم .
-:یعنی نمی خوای کمکم کنی ؟
-:نه .
-:مرسده خیل عوض شدی .
نگاهم و به زن و مردی میز سمت چپ ما نشسته بودن و خیلی عاشقانه باهم حرف می زدن دوختم .
-:همه عوض میشن .
-:اما نه به اندازه تو این ازدواج خیلی تغییرت داده .
-:درسته .
-:کاش یکم زودتر جنبیده بودم .
-:برای چی ؟
-:من دوست داشتم اما دیر فهمیدم .
با این حرف پژمان به سرعت به طرفش برگشتم .... گوشام اشتباه شنید ؟ ... سرش به جایی خورده ؟ ... چرا داره چرت و پرت میگه ؟... پژمان خل شده . این پسره عقلش سر جاش نیست ... چرا الان میگه ؟ ... گفت دوسم داره ؟ ... پژمان هم من و دوست داره ؟ ... این خیلی خوبه ... منم دوسش دارم . وای خدا جون ... دارم به ارزوم می رسم .هیچ وقت فکر نمی کردم این کلمات و از زبون پژمان بشنوم .
تا اومدم دهان باز کنم
گفت : فکر نمی کردم اینقدر همسرت و دوست داشته باشی . اما اشتباه می کردم . اون روز که پشت تلفن باهاش حرف می زدی فهمیدم چقدر دوسش داری . مرسده سپهری کسی که اجازه نمی داد پسرا پاشون و فراتر از یه برخورد عادی بزاره اینطور فریاد می زد عاشقه . خوشحالم عاشق همسرت هستی . ... راستش اون شب تصمیم گرفتم این عشق و ازش بگیرم . تو رو متعلق به خودم می دونستم . تو مال من بودی از روزی که قبول کردم دوست دارم تو رو متعلق به خودم می دونستم و اون شب فهمیدم اون خیلی زرنگتر از من بوده و تو رو ازم گرفته . خیلی راحت تو رو از دست داده بودم . می خواستم تو رو داشته باشم اما اون لحظه که صدات و شنیده بودم پشت سر هم تکرار می شد . من نمی خوام ناراحتی تو رو ببینم . مرسده امیدوارم خوشبخت باشی . دوست دارم دوستی ما همیشه ادامه داشته باشه . نمی خوام داشتن یه دوست مثل تو رو از خودم بگیرم .
همینطور بهش خیره بودم . می خواستم بگم من دوست دارم . منظورش چی بود ؟ من کی گفتم عاشقم ؟ یادم نمیاد . جدی من کی همچین حرفی زده بودم ؟ چرا الان نمیگم پژمان و دوست دارم ؟ چرا حرفی نمی زنم ؟ چرا لال شدم ؟ چرا زبونم نمی خواد حرف
برچسب ها: دنیای رمان - رمان مستي براي شراب گران قيمت shahtut , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 99- رمان مستی برای شراب گران قیمت , رمان مستي براي شراب گران قيمت - رمانکده گلها 27 , رمان ایرانی و عاشقانه مستی برای شراب گران قیمت؟!؟ | shahtut کاربر ... , رمان مخصوص موبایل مستی برای شراب گران قیمت | shahtut کاربر انجمن ... , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , مرداد 1392 - دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/22 تاریخ
کد :52754

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا