تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مستی برای شراب گران قیمت (فصل هشتم)


کلافه رو به روی مهیار نشستم .
بیخیال به کتابی که دستش بود چشم دوخته بود .
با عصبانیتی که سعی می کردم کنترلش کنم گفتم : بیا بریم دیگه .
بدون اینکه نگاهش و از کتاب برداره گفت : من نمیام .
-:باید بیای .
لعنتی من می خوام حال اون پژمان و بگیرم وگرنه اینقدر منت کشی نمی کردم . اونم منت این فوکول و .
-:مهیار تو رو خدا بریم .
کتاب و از جلوی چشماش دور کرد ، چند دقیقه ای خیره نگاهم کرد و بالاخره گفت : مرسده شدی مثل بچه ها .
من شدم مثل بچه ها ؟ بهم برخورد . من و ببین منت کی رو می کشیدم . این یارو هی میره رو اعصاب من . می زنم لهش می کنم .
بلند شدم و به طرف اتاق خواب به راه افتادم . در همون حال که از کنار میز می گذشتم موبایلم و برداشتم .
وارد اتاق شدم و تقریبا در و کوبیدم .
بلوز و شلوار گل گلیم و پوشیدم . جلوی اینه ایستادم . کش سر موهام و باز کردم و روی میز پرت کردم .
نگاهی به سرتا پای خودم انداختم و با دهن کجی به خودم به طرف تخت رفتم و روش ولو شدم . هوا سرد شده بود . با اینکه اتاق گرم بود اما من سردم بود این عادت همیشگیم بود از اول مهر تا زمستون تموم شه هر چقدر هم اتاق گرم میشد من بازم سردم بود .
بلند شدم و این بار زیر پتو خزیدم . سر بلند کردم و موهام و زیر بالش مرتب کردم و بازم رفتم زیر پتو .
چرا می خواستم تو عروسی پژمان شرکت کنم ؟ چون می خواستم خودم و با مهیار بهش نشون بدم ؟
البته که نه! می خواستم همسری که پژمان انتخاب کرده رو ببینم . چرا می خواستم این کار و بکنم ؟ برام مهم بود پژمان با کی ازدواج می کنه ؟ اون دختر خوشکله ؟ حتما خوشکل خواهد بود . پژمان از دخترای خوشکل خوشش میومد . اما گفت من و دوست داره . چرا الان گفت ؟ زودتر می گفت من با مهیار ازدواج نمی کردم . حتما این کار و نمی کردم ؟ من حاضر بودم با پژمان که علاوه بر مخارج زندگی خودمون مخارج خانوادش و هم قرار بود بده ازدواج کنم ؟
با باز شدن در به سمت دیوار برگشتم و خودم و کاملا زیر پتو پنهان کردم .
صدای خاموش شدن چراغ ها رو شنیدم . سعی کردم تکون نخورم .
با سر و صدایی کاغذ فهمیدم داره پرونده های که روی میز بود و برمی داره .
لحظه ای بعد تخت تکون خورد .
طولی نکشید که پتو بلند شد . پاهام و روی اون قسمتی که مال خودم بود گذاشتم تا بلند نشه . اما تا به خودم بجنبم با پتو کشیدتم توی اغوشش .
دست و پا زدم . می خواستم از دستش خلاص بشم .
اما اون پتو رو ممحکم دورم بست . دیگه نمی تونستم تکون بخورم .
پتو رو از سرم باز کرد . موهای مثل سیخ رفتن هوا .
موهام و با دستش به عقب فرستاد و سرش و توی چند سانتی صورتم نگه داشت .
گفت : مثل بچه ها قهر می کنی .
صورتم و برگردوندم . نمی خواستم ببینمش . سعی کردم اروم دستم و بکشم بیرون و هلش بدم . اگه می تونستم با یه ضربه هلش بدم میوفتاد زمین و من کلی حال می کردم .
دستش و روی گونه راستم گذاشت و سرم و برگردوند .
-:نی نی کوچولو من خوشم نمیاد قهر کنی . قهر می کنی زشت میشی .
زبونم و براش در اوردم و دوباره صورتم و به جهت مخالف برگردوندم .
-:وای چه زبونی هم داری .
دستم و داشتم از زیر پتو بیرون می کشیدم . چیزی نمونده بود . درست لحظه اخر دستش و گذاشت رو دستم .
سرش و تکون داد : از دست من نمی تونی فرار کنی .
-:ولم کن .
-:نمی کنم . مرسده من چرا باید بیام عروسی اون پسره ؟
-:دیگه لازم نکرده بیای .
-:عروسی دلت می خواد ؟
-:نخیر . لازم نکرده خودم میرم .
-:تو حق نداری بری .
-:به تو ربطی نداره . وقتی نمیای تنهایی میرم .
-:بهت میگم حق نداری بری عروسی اون پسره . من دلم نمی خواد توی اون عروسی شرکت کنی .
-:واسه من مهم نیست تو چی دلت می خواد چی نمی خواد .
-:جدی ؟ کاری نکن توی خونه زندانیت کنم .
-:هیچ کاری نمی تونی بکنی . حق نداری من و زندانی کنی .
-:می خوای امتحان کنیم ؟ من کاملا می تونم این کار و بکنم .
-:مطمئن نباش که منم بیکار بشینم .
مطمئن بودم کاری که میگه رو انجام میده و چیزی هم جلوش و نمی گیره .
گفتم : چرا نمی خوای بیای عروسی پژمان ؟
-:چرا باید برم عروسی مردی که زنم دوسش داره ؟
با چشمای گرد شده نگاهش کردم . مدتی طول کشید تا به خودم بیام . مهیار چی گفت ؟ کسی که من دوسش دارم ؟
قبل از اینکه چیزی بگم گفت : ما به این عروسی میریم .
تازه داشتم از اون شوک بیرون میومدم .
گفت : اما باید زود برگردیم .
اما من به این فکر نمی کردم به حرف مهیار فکر می کردم . اونم فهمید من پژمان و دوست دارم ؟ پس چرا قبلا حرفی نزد ؟ چرا سکوت کرد ؟
الان در موردم چی فکر می کنه ؟
محکم در اغوشم کشید و گفت : بخواب .
مهیار می دونست ؟ از کی ؟ مگه چیکار کردم که بفهمه ؟ من کاری نکردم . من حرفی نزدم . مهیار نباید می فهمید . لعنت به تو پژمان . احساس می کنم دیگه مثل قبل دوسش ندارم . همه ی این اتفاقات تقصیر پژمان بود . اره تقصیر اون بود . نمی تونم ببخشمش . پژمان زندگیم و نابود کرد . اون خودخواه بود . خودخواه .
تمام روز ارایشگاه بودم . می خواستم عالی به نظر بیام . می خواستم خوشکل باشم .
به کت و شلوار خریده بودم به رنگ مشکی . مشکی بهم میومد . نمی دونما چرا . . . اما بهم میومد .
به ارایشگر سپردم ازم یه دلقک نسازه به جاش یه ارایش شیک روی صورتم انجام بده . به لطف معروفیتی که به وسیله مهیار بدست اورده بودم این جور جاها بد جور تحویلم می گرفتن مخصوصا اینکه ارایشگرم همون ارایشگری بود که برای عروسی در خدمتش بودیم . بیچاره بخاطر انعامی که اون روز گرفته بود همه تلاشش و می کرد . وقتی جلوی اینه ایستادم خوب به نظر میومدم . خیلی بهتر از اونی که انتظار داشتم . هیچ وقت نمی خواستم خودم و عالی ببینم . من عالی نبودم من فقط یه دختر بودم . البته الان باید بگم یه زن بودم . یه زن که قیافه خوشکلی نداشت اما یه مخ خوشکل داشت . اره مگه من چم بود ؟ فقط خوشکل نبودم . همین کافی بود .خودم و که راضی می کرد . من مرسده سپهری وکیل پایه یک دادگستری از خودم کاملا راضی بودم .الان تو لحظه ای که جلوی اینه اتاق خواب بزرگم ایستادم کاملا از خودم راضی هستم . اولش می خواستم یه پیراهن مجلسی بگیرم اما خوب نتونستم من اصول خودم و داشتم . شاید مجبور می شدم موهای سرم و باز بزارم اما دلم نمی خواست اندامم و هم به نمایش بزارم . البته هیچ فکر نمی کردم خانواده پژمان اینطوری باشن . فکر می کردم خانواده پژمان یه خانواده مذهبی هستن و توقع داشتم عروسی خانم ها و اقایون جدا باشه .
مهیار با حوله وارد اتاق شد . لباسایی که براش انتخاب کرده بودم و روی تخت گذاشته بودم . مهیار همونطور که موهاش و خشک می کرد روی راحتی نشست و گفت : کراواتم بده .
بدون اینکه نگاهم و از اینه بردارم گفتم : نمی خواد یه امشب و کراوات و بی خیال شو .
-:نمیشه که من بدون کراوات نمی تونم کت و شلوار بپوشم .
-:لازم نیست داری میری عروسی نمی خوای که بری جلسه . در ضمن اگه بخوای می تونم به جاش پستونک بدم ...
از اینه نگاهش می کردم . دیدم که دستش خشک شد .
لبم و گاز گرفتم و به سرعت گفتم : زود باش دیگه دیر میشه .
یکمی در همون حالت موند و بعد بلند شد و مشغول لباس پوشیدن شد . فکر کنم خیلی خراب کاری کردم اینجا جاش نبود . نباید دهان باز می کردم اما چه شود که زمان به عقب بر نمی گرده . همیشه دلم می خواست یه چیزی داشتم و می تونستم زمان و به عقب برگردونم و اشتباهاتم و جبران کنم . مطمئن بودم تا یک هفته با این خراب کاریم در گیر خواهم بود . همیشه همینطور بود یه چیزی می گفتم و بعد از اینکه گفته بودم کلی حرص و جوش می خوردم که ای کاش لال می شدم . اما حیف هیچ وقت نمی تونستم جلوی این زبون وا مونده ام و بگیرم .
مهیار مشغول لباس پوشیدن شد .منم همچنان نگاهم به اینه بود .
رژ لبم و تجدید کردم و نگاهی به مهیار که داشت دکمه های پیراهنش و می بست انداختم . قبل از اینکه اخرین دکمه ای که نزدیک یقه اش بود و ببنده گفتم : نمی خواد اون و ببندی .
قدمی به طرفش برداشتم . جلوش ایستادم . چه کنم دیلاق بود دیگه قدش خیلی بلند بود . نه یادم رفت بیشتر شبیه نردبون داروخونه ها بود .
یقه پراهنش و مرتب کردم .
شده بودم یه زن تمام عیار بدون اینکه بخوام داشتم نقش یه زن واقعی رو برای همسرم بازی می کردم . کت و از روی تخت برداشتم و بعد از بررسی کردنش به دست مهیار دادم . کت و پوشید . دوباره جلوش ایستادم . یکی دیگه ای دکمه های پیراهن سفیدش و باز کردم .
کت و شلوارش خیلی شیک بود و از اون یه مرد عالی ساخته بود ... دیروز کلی جون کندم تا مهیار و راضی کنم بریم خرید . حالا قرار شد یه روز دوباره با هم بریم خرید .
از این کت و شلوار خیلی خوشم اومد . جدیدترین مد روز بود . کلا می خواستم به پژمان بفهمونم خوشبختم . کت و شلوار خودم خیلی گرون بود . هیچ وقت برای خرید لباس بر عکس مامان پول زیادی خرج نمی کردم . نمی دونم چرا من اینقدر خسیس بودم !!!
مامانم همیشه ازم شاکی بود . اما من خیلی خسیس بودم . البته نه همیشه اما از اینکه مثل مامان بگردم دنبال همون لباسی که از همه گرونتر بود خوشم نمیومد . ترجیح می دادم به جای اینکار لباسی رو بخرم که ازش خوشم میومد . البته این کت و شلوارم استثنا نبود من اول پسندیدمش و بعد فهمیدم قیمتش بالاست اما نوش جونم خیلی بهم میومد . . .
وای یه ساعت دیگه جلوی مهیار بایستم دیوونه میشم میره باید یه سال دیگه به جای رفتن به یه خونه جدید باید می رفتم تیمارستان .
البته اگه تا اون موقع راهی تیمارستان نمی شدم .
تازه متوجه شم مهیار بهم زل زده . ابروهام و بالا دادم : خوب شدم ؟
لب و لوچش و کج کرد و بعد از یه نگاه دقیق که مثلا داشت اتم کشف می کرد گفت : بد نیست .
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم : از تو خیلی بهترم .
-:می دونم .
نگاهی به لباساش انداختم مرتب بود . ادکلنی که می خواستم و از روی میز برداشتم و به دستش دادم .
جلوی اینه ایستاد .
منم مشغول پوشیدن پالتوم شدم .هوا سرد شده بود . پالتوم و پارسال خریده بودم اما رنگ مشکیش خیلی ناز بود . مدلشم دوست داشتم .
شال مشکیم و روی سرم انداختم و با برداشتن کیفم از اتاق بیرون رفتم .
لحظه ای بعد صدای بسته شدن در اتاق و مهیار که در کنارم از پله ها پایین می رفت .
چشمام و برای لحظه ای کوتاه روی هم گذاشتم .
بازم اون حس ارامش .
نگاهم و از شیشه به بیرون دوخته بودم . سنگینی نگاه خیلی ها رو روی خودمون حس می کردم . پیاده شدن از یه ماشین میلیاردی ... قدم برداشتن در کنار یه مرد ثروتمند . می دیدم چطور بهمون خیره شدن و از این نگاهشون لذت می بردم . همیشه وقتی می دیدم نگاه خیلیا روی ادمای خوشکل ثابت می مونه اونقدر عذاب می کشیدم که کاش منم خوشکل بودم . از اینکه هیچ وقت کسی حتی به زبون نیاورد منم اونقدرا بد نیستم .
صدای مهیار توی گوشم پیچید : خوشحالی ؟
دستم و دور بازوش انداختم .
به طرفم برگشت . بدون اینکه حتی یه لبخند بزنه دوباره نگاهش و به رو به رو دوخت .
اره خوشحال بودم . از اینکه نگاه دیگران روی من بود خوشحال بودم . از اینکه این همه ادم من و نگاه می کردن لذت می بردم . من همیشه طالب این موقعیت بودم . و حالا چیزی که می خواستم و داشتم . الان به تنها چیزی که فکر نمی کردم دامادی پژمان بود . نمی خواستم فکر کنم کسی که قراره امشب داماد این مجلس باشه کسیه که تمام این سالها دوسش داشتم . دوسش داشتم و می خواستم با من باشه . اما حالا با این خوشحالی دارم میرم توی عروسیش شرکت کنم . واقعا خوشحالم ؟
دوباره نگاهم روی ادمایی که به ما نگاه می کردن چرخید .
مهیار قدمی برداشت و منم به همراهش قدم برداشتم . با هم وارد سالن شدیم . پالتوم و در اوردم و توی دستم گرفتم . مهیار هم همین کار و تکرار کرد .
با هم به طرف یکی از میزها رفتیم و نشستیم . سر میز کسی جز ما دو نفر نبود . صدای ملایم اهنگ پخش می شد . مهمونا به ما نگاه می کردن . در حالی که سعی می کردن وانمود کنن به ما نگاه نمیکنن .
مهیار سرش و نزدیک گوشم اورد و گفت : اینا چرا اینطوری نگامون می کنن ؟
شونه هام و بالا انداختم .
مهیارم دیگه حرفی نزد ... همینطور به در و دیوار نگاه می کردیم که صدای اهنگ بالا رفت و چند تا هرکول ریختن وسط ... گنده و بی ریخت بودن . من همیشه می گفتم مهیار زشته اما با دیدن اینا می تونم بگم مهیار زیباترینه . همشون هیکل های بزرگ و درشت و کج و کوله داشتن . مثل اینکه تو پوستشون زیادی گوشت ریختن و اونقدر گوشتا رو زیاد ریختن کج و کوله شدن . قیافشونم که بی ریخت تر از هیکلشون بود .
لبم و به دندون گرفتم تا نخندم . اما با شروع اهنگ و حرکاتی که اینا انجام میدادن منفجر شدم . خودم و پشت مهیار کشیدم تا کسی خنده ام و نبینه . سرم و روی شونه مهیار گذاشته بودم و زیر چشمی اونا رو نگاه می کردم . یکی که از بقیه بزرگتر و پیرتر به نظر میومد و سیبیلای بلند داشت . می خواست اونا رو ببافه . وای از شونه کردن اونا چندشم شد . خیلی چاق بود و اندامش کج و کوله تر .... پاهاش و روی زمین می کوبید . مثل خمیر شیرینی که می خواستی ورزش بدی و هی می کوبیدیش رو تخته . وقتی به زمین می خورد روی زمین پهن می شد و دوباره می کندیش و کارت و تکرار می کرد .
نگاهم روی مردی که کنار اون جلو و عقب می کرد افتاد . ترجیح دادم از این یکی بگذرم . اما هر چی خواستم ازش چشم بردارم نشد . باید حتما یه چیزی می گفتم . تازه داشتم موشکافیش می کردم که با صربه ای که مهیار تو شکمم زد به خودم اومدم . ضربه بدی زده بود . همونطور که اخمام تو هم بود تقریبا داد زدم :چته ؟
تازه متوجه پسری که به سینی جلومون ایستاده بود شدم .
باز کار خرابی کرده بودم .
اهی کشیدم و سرم و پایین انداختم .
مهیار یه لیوان از سینی برداشت و گفت : ممنون کافیه .
نگاهی به لیوانی که توی دستش بود انداختم . مثل مونگولا می گم لیوان خوب گیلاسه دیگه . اخه تو خونه ما کسی از این زهرماری ها کوفت نمی کرد .
نگاهی به مهیار انداختم که به لیوان خیره شده بود .
سرم و به طرف دیگه ای برگردوندم و گفتم : می خوای بخوری ؟
خیلی کوتاه جواب داد : اره .
اره و درد . اره و مرض . مگه تو نمی خوای بری خونه . پس با این گیلاس می خوای چه غلطی بکنی ؟
-:مگه تو نمی خوای رانندگی کنی ؟
-:با این یه گیلاس هیچی نمیشه .
پوزخندی زدم : جدی ؟ من جونم و از توی جوی پیدا نکردم که بدم دست یه ادم مست که از قضا اونم تو باشی .
-:مگه من چمه ؟
-:می خوام به دست هر کسی بمیرم جز تو .
-:اما من خیلی دلم می خواد مردن تو رو ببینم .
پسره پرو . خجالتم نمی کشه . می خواد مردن من و ببینه .
-:بپا نچایی ، من تا تو رو زیر خاک نکنم قصد مردن ندارم .
در همین حین صدای یکی بلند شد که خبر ورود عروس و داماد و می داد .
از صندلی کنده شدم .
مهیار هم بلند شد و کنارم ایستاد . تازه متوجه گیلاس شدم که روی میز قرار داشت . اروم با پام به میز ضربه زدم . نشونه گرفتم که دقیق اون قسمت به حرکت در بیاد و بیفته پایین . اگه با همون زاویه ای که من حساب کرده بودم می ریخت ... دقیقا شلوار مهیار و نشونه می گرفت و اون کت و شلوار به روزش می رفت قاطی لباسای خوش رنگ .
یه ضربه دیگه زدم . میز کمی تکون خورد لیوان کمی ول خورد و دوباره سرجاش ایستاد نگاهی به مهیار انداختم .به در ورودی خیره شده بود . پام و کمی زیر میز کشیدم و یه ضربه دیگه زدم . اینبار میز کاملا تکون خورد ...
گیلاس هم با میز به حرکت در اومد . نگاهم روی میز بود زمان متوقف شده بود . گیلاس درست به همون سمتی که می خواستم کج شد قبل از اینکه به میز برسه یه دستی دور گیلاس قرار گرفت .
چشمام و بستم .

چشم باز کردم . مهیار یه نگاه وحشتناک بهم انداخت . در همین حین صدای سوت و دست بلند شد به طرف صدا برگشتم . پژمان در کنار یه دختر که حسابی خوشکل بود وارد شد . دست دختر دور بازوش بود . لباس عروس سفیدش توی ذوق می زد . پژمان با اون موهای مشکی . که به کلی ژل شیکشون کرده بود . این یکی رو خوب می دونستم پژمان همیشه از ژل استفاده می کرد . این و یه بار که با هم رفته بودیم اردو فهمیدم . یکی از پسرا ژل خواست و دوستش گفت از پژمان بگیره اون حتما خواهد داشت و حدسش اشتباه نبود .
مهیار دستش و روی شونه ام انداخت و من و عقب تر کشید . تقریبا تو اغوشش بودم . سر بر گردوندم و بهش خیره شدم . برگشت و لبخندی به روم زد و پیشونیم و بوسید . ناخوداگاه لبخندی روی لبم نشست . چشمام و روی هم گذاشتم دوباره به عروس و داماد نگاه می کردم که توی سیاهی چشمای پژمان گم شدم . توی نگاهش یه چیزی بود اما نتونستم درک کنم . احساس بدی بهم دست داد . من اینجا چیکار می کردم ؟ تو چشمای پژمان دنبال چی بودم ؟ چی میخواستم پیدا کنم ؟ اون دنبال چی بود ؟ گرمی دست مهیار که روی شونه ام بود . داغ شدم . این حرارت از دست مهیار بود . نه بدن من بود که سرد می شد . سردتر از لحظه ی پیش .
با برگرشتن سر پژمان به طرف عروس منم سرم و به طرف عروس برگردوندم . اون صورت گرد و با نمکش با ارایش شیک تر شده بود ... البته میتونستم مطمئن باشم بدون ارایش هم قشنگ خواهد بود . چشمای ارایش شده اش . چشماش ابی بود البته شایدم لنز گذاشته بود چه می دونم اما خیلی بهش میومد . اما بچه به نظر میومد به احتمال زیاد 21یا 22 سال داشت .
نمی دونم چی زیر گوش پژمان گفت که اونم خندید . مرض می خنده . بی ادب .... چه معنی داره عروس و داماد هر و کر راه بندازن ؟
به طرف مهیار برگشتم . خیره من بود .
لبخندی زدم و گفتم : بریم ؟
مهیار چشاش و نازک کرد و گفت :برای چی ؟تازه عروس وداماد اومدن .
چی بهش می گفتم ... حسودیم شده ؟ یا اگه چند لحظه بیشتر بمونم پوست پژمان و درسته می کنم ؟ لعنت بهت پژمان . لعنت به تو مهیار . . . نمی دونم اصلا لعنت به من . لعنت به من که مثل بختک افتادم رو زندگی .
گفتم : الان سریال و شروع می کنه .
مهیار نگاهی بهم انداخت که مثلا خر خودتی . اما گفت : کوچولویی ... بریم .
باز این رفت رو اون فاز ... من هی می خوام دختر خوبی باشم . با این مهیار کاری نداشته باشم باز این اذیت می کنه بی خودی به من میگه بیا ازار بده . نه که من بچه خوبیم . از صبح تصمیم نداشتم لیوان و خالی کنم روی لباساش . اما باید یه اخطاری در مورد این لغت بهش می دادم . دیگه زیادی داشت ازش استفاده می کرد .
مهیار روی صندلی نشست و دستم و کشید تا روی صندلیم بشینم .
لحظه ای بعد پژمان به همراه خانمش به طرفمون اومد . رو به رومون ایستاد و گفت : سلام .
مهیار باهاش دست داد و منم سرم و تکون دادم . عروس دستش و به طرف دراز کرد
نگاهی به پژمان انداختم و ناچارن دستش و فشردم .
و زمزمه کردم :خوشبخت بشین .
پژمان گفت : معرفی می کنم ایشون همسرم روژان و رو به من و مهیار هم گفت : خانم سپهری از همکاران و ایشونم همسرشون اقای کیان مهر .
دختر خیلی گرم بهمون خوش امد گفت . منم فقط بهش لبخند زدم . اما به جای من مهیار کلی بهشون تبریک گفت و ازشون تشکر کرد که لطف کردن و ما رو هم دعوت کردن .
تازه متوجه پژمان شدم که بهم خیره شده بود و این روژان و مهیار بودن که حرف می زدن . پوزخندی روی لبم نشست . خودم و به مهیار نزدیک تر کردم و نگاهم و به روژان دوختم . ناخوداگاه نفرتی از روژان تو وجود شعله کشید . شاید چون همسر پژمان بود . شاید اگه زن اون نبود می تونستیم دوستای خوبی برای هم باشیم . اما احساسم به پژمان هم نفرت بود . نفرت از پژمان .
بالاخره روژان از صحبت با مهیار دل کند و به همراه پژمان ازمون دور شدن .
مهیار با لبخندی همراهیشون کرد و در همون حال گفت : دختر خیلی خوبیه .
سعی کردم حسادتی که با این حرف تو وجودم بود و پنهان کنم .
مهیار دوباره گفت : لازم نبود به اون دختر بفهمونی شوهرش و دوست داشتی .
با خشم به طرف مهیار برگشتم . بی خیال گیلاس و برداشت و نگاهش و به حاضرینی که مشغول رقص بودن دوخت .
در تمام طول راه هر دوتا سکوت کرده بودیم . هیچ کدوم حرفی نمی زدیم . من نمی خواستم حرف بزنم و اونم حرف نزد اما نمی دونم حواسش کجا بود . چند باری نزدیک بود تصادف کنیم . اما هر بار لحظه اخر نجات پیدا می کردیم . توی هیچ کدوم حرفی نزدم ترجیح می دادم ساکت باشم و نظاره گر ... برام مهم نبود بمیرم یا زنده باشم . البته چرا مهم بود می خواستم زندگی کنم اما خوب در اون حال زیاد برام اهمیت نداشت .
جلوی ساختمون توقف کرد ، پیاده شدم اما مهیار هنوز پشت فرمان نشسته بود . خم شدم و از شیشه باز گفتم : پرا پیاده نمیشی ؟
-:تو برو من باید برم جایی .
-:کجا ؟
-:یه جایی میرم و میام .
خواستم بگم می دونم میای ... بالاخره که بر می گردی تو خونت . اما الان کجا داری میری ؟
اما قبل از اینکه حرفی بزنم اون ماشین و به حرکت در اورد و از محوطه بیرون رفت .
سرم و تکون دادم و به طرف پله ها به راه افتادم . صدای داد و فریاد از سالن پایین میومد .
لیلا در و باز کرد و خوش امد گفت .
پرسیدم کی تو سالن پایینه .
-:سروش خان و بهداد خان هستن خانم جان .
تازه متوجه بدری شدم که داشت با سینی شربت پایین می رفت .
با دیدنم ایستاد و سلام کرد .
جواب دادم و پرسیدم : تو چرا می بری ؟
بدری به لیلا اشاره کرد تنهامون بزاره .
به محض بیرون رفتن لیلا گفت : اونا دو تا پسر جوونن خانم جان . نخواستم دخترا برن اونجا .
لبخندیی بهش زدم : کار خیلی خوبی می کنی بدری . حواست به سروش باشه .
-:حواسم هست خانم جان .
خیلی خوبه می تونی بری . سینی رو هم من می برم . برو استراحت کن .
-:نه خانم جان خودم می برم .
-:میبرم بدری برو استراحت کن باید به این پسرا تذکر بدم یکم ارومتر داد و فریاد کنن .
-:پس منم باهاتون میام خانم جان .
با بدری رفتیم توی سالنی که سروش و بهداد بودن .
هر دو تا روی کاناپه ای که جلوی تلویزیون بود ولو شده و با داد و فریاد فیلم اکشن تماشا می کردن .
سلام کردم هر دوتا بدون اینکه نگاهشون و از صفحه تلویزیون بردارن جواب دادن .
با تاسف به طرفشون رفتم .
کنترل و از دست بهداد بیرون کشیدم . فیلم و متوقف کردم .
هر دوتا به طرفم برگشتن .
در حالی که سعی می کردم جدی به نظر بیام گفتم : سلام عرض شد اقایون .
هر دوتا باهم گفتن سلام .
سروش گفت : مرسده چیکار کردی؟ داشتیم نگاه می کردیم .بزن بده . خواهش می کنم .
-:شرط داره .
ابروهام و بالا دادم و چشمک زدم .
بدری سینی رو روی میز گذاشت و گفت : با اجازتون.
بدری که بیرون رفت .
بهداد از جا پرید و گفت : چه شرطی زن دایی ؟
-:صداتون در نمیاد . اینجا به جز شما چندین نفر دیگه هم زندگی می کنن . اگه قرار باشه سر و صدا کنین ... دیگه نباید فیلم ببینین .
بهداد دوباره نشست و گفت : باشه زندایی بزن .
سرم و تکون دادم : از این قولها نه . قول درست و حسابی
بالاخره ازشون قول گرفتم و راهی اتاقمون شدم . به محض ورود تلویزیون و روشن کردم چیزی تا شروع سریال نمونده بود . همونطور که فیلم میدیدم لباسام و هم عوض کردم و بالاخره روی کاناپه ولو شدم .
این قسمت سریال برادر بزرگتر سعی می کرد به برادر کوچیکتر که در حال م
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 99- رمان مستی برای شراب گران قیمت , رمان مستي براي شراب گران قيمت - رمانکده گلها 27 , رمان ایرانی و عاشقانه مستی برای شراب گران قیمت؟!؟ | shahtut کاربر ... , دنیای رمان - رمان مستي براي شراب گران قيمت shahtut , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , مرداد 1392 - دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , عاشقان رمان | ASHEGHANE ROMAN « تايپ رمان،كلوپ رمان:تایپ رمان ... ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/22 تاریخ
کد :52753

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا