تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مستی برای شراب گران قیمت (فصل نهم)





 

 

وای وای ...
مهسا اونقدر حرف زد که دیگه داشتم دیوونه میشدم . ظهر هم نتونستم غذا بخورم . غذا یه جوری بود مثل همیشه نبود بعد از غذا فهمیدم رستوران همیشگی بسته بوده و اقا صادق غذا ها رو از جای دیگه ای تهیه کرده .
نگاهی به کفشای پاشه بلندم انداختم . عجب غلطی کردم امروز اینا رو پوشیدم . باز این وجدان لعنتی بیدار شد و گفت : مگه دست خودت بود که میگی غلط کردی پوشیدی ؟ کفشات اون یکیا خراب شده ... باز خسیس بازی در اوردی دو جفت کفش واسه خودت نمی خری . این همه ات و اشغال می خری کفش نمی خری .
برای اینکه زودتر از دستش خلاص شم فکر کردم : حق با اونه و باید برم کفش بخرم . چی بهتر از اینکه از همین جا برم .
پام و روی پله اخر گذاشتم و از همون جا چشم غره ای به در بسته اسانسور انداختم که خدا رو شکر از سیصد و شصت و پنج روز سال سیصد روزش خراب بود رفتم و بالاخره به پله ها خاتمه دادم .
به طرف در خروجی به راه افتادم . پاهام کاملا از کار افتاده بود . دو متری بلندیش بود .
مثل بی سوادا حرف می زدم . که چی دو متر یا ده سانت چه فرقی داره بالاخره که خیلی بلنده .
با دیدن ماشین مهیار لبخندی روی لبم نشست . اما چشم غره ای بهش رفتم و بدون توجه بهش به طرف ماشین خودم می رفتم که صدام کرد . چند لحظه ای ایستادم تا دوباره صدام کنه . پرو اونم صدام نکرد . درد ... یه بار دیگه بگو مرسده تا برگردم . اما لال مونی گرفته بود . منم قدم دیگه ای به طرف ماشین برداشتم . هچ صدایی نیومد .
قدم دوم و برداشتم بازم صدا نیومد . لال شده بود ؟ چه دردی گرفته بود زبونش و موش خورده بود ؟ چرا صدا نمی کنه ؟ نفس عمیقی کشیدم و قدم بعدی رو برداشتم که با بوق ماشینی از جا پریدم . تازه متوجه ماشینی که از کنارم رد شد شدم . تا خواستم دهان باز کنم یاد مهیار افتادم . مثل دخترای خوب سرم و انداختم پایین و به طرف ماشین رفتم .
دستم و به طرف در ماشین نرسیده یکی کنارم بوق زد برگشتم و با دیدن مهیار ابروهام و بالا دادم .
در ماشین و باز کرد و گفت : بیا بالا .
-:ماشین ؟
-:به یکی از بچه ها گفتم بیان بیارنش خونه . بیا بالا .
ریموت و ماشین و زدم و سوار شدم و در همون حال که سر جام جا به جا میشدم گفتم : سوئیچ دسته منه .
ابروهاش و بالا داد و گفت : مثل قبل بوکسرش می کنن .
به کمربندم اشاره کرد . در حالی که می بستمش گفتم : بیچاره ماشینم .
-:فدای سرم .
چشم غره ای بهش رفتم : از کجا می دونی ماشینم بیشتر از تو نمی ارزه ؟
بدون اینکه نگام کنه گفت : می دونم .
-:اشتباه می کنی ...
-:نمی کنم .
-:می کنی ...
-:نمی کنم . مطمئنم .
-:منم مطمئنم تو داری اشتباه می کنی .
به طرفم برگشت . تو چشمام خیره شد و گفت : اشتباه نمی کنم .
-:صد در صد اشتباه می کنی .
-:صد در صد مطئنم من مهمترم .
به ماشینی که از کنارمون رد می شد و داشت اون بیرون خودش و می کشت اشاره کردم و گفتم : با توئه .
مهیار به طرف مردی که از کنارمون با یه مزدا رد می شد و اونجا خود کشی می کرد تا یه چیزی بگه برگشت .
شیشه رو پایین کشید .
صدای مرد به گوش رسید که گفت : اقا حواست کجاست ؟ اون خانم و می تونی بعدا هم ببینی حواست به رانندگیت باشه جز خودت چند نفر دیگه رو بدبخت می کنی .
مهیار حرفی نزد . سرش و تکون داد و شیشه رو بالا داد ... حرفای مرد نیمه کاره موند .
نگاهش کردم . چند لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت : داشت چرت و پرت می گفت .
داشتیم از شهر خارج میشدیم .
گفتم : کجا میریم ؟
-:میریم ویلا. . .
پرسشگرانه پرسیدم : ویلا ؟
-:اره .
-:برای چی ؟ همونی که عروسی گرفتیم ؟
لبخندی زد و با نگاه کوتاهی گفت : اره همون .
-:برای چی اونوقت ؟
-:خوب می خوایم یکم خوش بگذرونیم .
-:مثلا من و تو توی ویلا چطوری می تونیم خوش بگذرونیم ؟
نیشخندی زد و گفت : می تونیم کلی دعوا کنیم .
با پرویی گفتم : فکر خوبیه . پس اگه موهات و کندم تقصیر خودته . برنامه خودت بوده .
خندید ... دستی به موهاش کشید و گفت : قبوله .
نگاهم و از پنجره به بیرون دوختم و حرفی نزدم . اونم سکوت کرد . دلم برای اونجا تنگ شده بود . برای زیبایی هاش ... برای اون شب ...
اون شمع های داخل اب ... اون گلها ...
چقدر زیبا بودن .
با توقف ماشین به خودم اومدم و از اون شب جدا شدم .
مهیار پیاده شد . در و باز کرد . قدم توی حیاطی گذاشتم که برعکس اون شب حالا درختاش برگهاشون ریخته بود . پاهام به جای زمین با برگها برخورد کرد .
مهیار در ماشین و بست دستم و گرفت و در حالی که به دنبال خودش می کشید زمزمه کرد : عاشق این صدای شکستنشونم .
به دنبالش رفتم .
استخر خالی بود . خبری از گلها نبود .
از پله ها بالا رفتیم .قبل از اینکه مهیار در و باز کنه دستم و فشرد .
در و باز کرد و عقب کشید .
بدون اینکه نگاهش کنم در و هل دادم و قدم توی سالن گذاشتم . بوی عطر گل همه جا رو پر کرده بود ...
پام به چیزی برخورد کرد .
چشمم رو بادکنک هایی که کف سالن پخش شده بودن ثابت موند .
از هر رنگی بودن . پر بود . باید برای رد شدن کنار می زدیشون .
به طرف مهیار برگشتم .
در و بست و گفت : تولدت مبارک ...
با سر و صدایی که بلند شد نگاهم و از مهیار گرفتم و به طرف سر و صدا برگشتم .با دیدن مهسان و بچه ها ... مهسا و رامین تعجبم و پنهون کردم .
بهداد و بهار و سروش سر و صدا می کردن و شعر تولدت مبارک می خوندن .
دست مهیار که دستم و گرفت . مهیار برای من تولد گرفته بود . اولین تولدم . من تا حالا تولد نداشتم . حالا مهیار برام تولد گرفته بود . اونم این تولد . بغض گلوم و می فشرد . دلم می خواست از خوشحالی بزنم زیر گریه ... مهیار چرا این کار و کرد ؟ در تمام این سالها به این فکر نکردم کسی برام تولد بگیره . با اینکه عاشق این بودم منم یه بار تولد داشته باشم اما همیشه سعی کردم به خودم تلقین کنم که از جشن تولد متنفرم . من تولد می خواستم .
قبل از اینکه به خودم بیام تو اغوش مهسان فرو رفتم . بعد از اون همه بوسیدنم و بهم تبریک گفتن .
نازنین دستم و گرفته بود و با سر و صدا می گفت : مرسده جون تولدت مبارک ...
بهار و مهسا دستم و گرفتن و گفتن : بیا بریم لباست و عوض کن .
مهسان دست مهیار و گرفت و گفت : تو هم بهتره اون کت و شلوار و از تنت در بیاری ... یه امشب کت و شلوار نپوشی بهتره .
خندم گرفت . مهسان حرف دل من و زد .
قبل از اینکه چیزی بگیم . مهسان هر دومون و انداخت توی اتاق ...
اولین باری بود وارد اون اتاق میشدم . تمام اتاق به رنگ سفید و قهوه ای تیره بود . یه تخت قهوه ای که با سرویس سفید رنگی پوشونده شده بود و به شکل هلالی بود و مثل اتاق سقف داشت نگاه کردم . نگاهی هم به اینه بعضی شکل گوشه اتاق انداختم . یه سرویس مبل راحتی سفید سمت چپ ... یه کمد بزرگ سفیدرنگ ...
یه صندلی راحتی قهوه ای و چند تا تابلو که به دیوار اویزون بودن . اگه ذوق تولد نداشتم کلی اتاق و دید می زدم و ذوق می کردم اما حالا تمام شور و اشتیاقم برای تولدم بود ... مهیار به طرف کمد رفت ...
درش و باز کرد . همونجا ایستاده بودم و بهش خیره شده بودم . یه پیراهن طلایی رنگ بیرون کشید و به طرفم گرفت .
نگاهی به پیراهن انداختم و گفتم : من نمی تونم این و بپوشم .
نگاهی به پیراهم انداخت و گفت : از بین لباسایی که انتخاب کرده بودن این پوشیده ترینشون بود که انتخاب کردم . می دونستم می خوای لباسات چطوری باشه . اما این اخرین انتخاب بود . این از همشون بهتر بود .
لبخندی زدم . از اینکه درکم می کرد خوشم اومد . برعکس دیگرون نمی خواست عقایدم و زیر سوال ببره . اون درک می کرد و یعی نمی کرد اونا رو عوض کنه یا نظراتش و بهم تحمیل کنه . از این کارش خیلی خوشم اومد . لباس و گرفتم و نگاهی بهش انداختم . پیراهنی طلایی که بالا تنش ساتن بود و پایین تنش گیپور ... نه زیادی ساده بود و نه زیادی پر زرق و برق .... البته به نظر خودم زیادی تو چشم می زد ... هم رنگش هم مدلش ...
همونطور که مشغول بررسی لباس بودم مهیار اشاره ای به لباس کرد و گفت : بپوشش دیر شد .
نگاهی به مهیار انداختم . داشت از توی کمد چیزی بر می داشت . لحظه ای بعد یه شلوار جین مشکی با یه تی شرت کرم بیرون اورد و گفت : نظرت چیه ؟
نگاهی به شلوار انداختم و گفتم : کاش سفید بود ....
دوباره توی کمد فرو رفت و لحظه ای بعد با یه شلوار سفید رنگ توی دستش گفت : حالا بهتر شد ؟
با سر تایید کردم .
لبخندی زد و مشغول پوشیدن شد .
منم همینطور ...
دقایقی بعد جلوی اینه ایستادم و به خودم نگاه کردم . لباس درست اندازم بود . گفتم : لباسا ...
قبل از اینکه کلمه دیگه ای به زبون بیارم گفت : لباسا رو بهار انتخاب کرده بود ... البته تعدادشون زیااد بود ... منم این و انتخاب کردم .
دستی به لباسم کشیدم و گفتم : ممنونم .
پشت سرم قرار گرفت و گفت : کاری نکردم .
تی شرت بهش خیلی میومد . چون رنگ پوستش تیره بود خیلی شیک شده بود .
ناخوداگاه روی پنجه ی پاهام بلند شدم و بوسه ای روی گونش زدم .
اونم به تلافی لبام و بوسید .
ازش جدا شدم بدون اینکه نگاهش کنم به طرف اینه قدم برداشتم . نگاه دقیق تری به صورتم انداختم
کاش لوازم ارایشم همراهم بود تا یکم به این صورت رنگ می دادم . خیلی بد به نظر میومدم .
-:لوازم ارایش تو کشوی میز هست .
به طرفش برگشتم . اشاره ای به میز قهوه ای کنار کمد کرد .
به طرف میز قدم برداشتم با باز کردن کشو چشمم به کلی لوازم ارایش افتاد .
چند تاش و بیرون اوردم همه تازه بودن . حتی یه بارم استفاده نشده بودن .
با خوشحالی وسایل مورد نیازم و برداشتم و به طرف اینه برگشتم . مهیار روی تخت نشست و بهم خیره شد .
هسان با یه کیک بزرگ وارد شد و گفت : دیگه وقت بریدن کیکه .
دوست داشتم مزه کیک تولدم و بچشم . اولین کیک تولدم . چرا مامان هیچ وقت برای من تولد نگرفت ؟ چرا من همیشه در حسرت این تولد سوختم ؟ بازم این بغض لعنتی ...
نگاهی به مهیار انداختم ... مهیار ؟!! مهیار برای اولین بار برای من جشن گرفت !!! یعنی مهیار همیشه همین کار و انجام می ده ؟ برای همه ی زن های دور و برش جشن تولد می گیره ؟ بخاطر این جشن تولد می تونم فراموش کنم بهم خیانت کرده ؟ می تونم فراموش کنم باهام چیکار کرده ؟ مهیار !!!
با قرار گرفتن کیک روی میز پیش روم به خودم اومدم .
نگاهی به شمع های روی اون انداختم . تعدادشون زیاد بود . همیشه ریاضیم ضعف بود بی خیال شمردن شمع ها شدم .
صدای مهسا توی گوشم پیچید ارزو کن ...
ارزو کنم ؟ ارزو ؟ چه ارزویی دارم ؟ تا حالا ارزو کرده بودم ؟ من همیشه حسرت خورده بودم . حسرت خوشبختی دیگرون و حالا باید ارزو کنم ؟ چه ارزویی دارم ؟ مگه ارزوهای بچگیم بر اورده شدن ؟ بچه که بودم ارزو می کردم مامانم مثل همه مامانا برام لالایی بگه . بابام بغلم کنه . سامیار ؟ ! ازش چی یادمه ؟ هیچی ؟ اصلا گاهی فراموش می کنم جز سروش برادر دیگه ای هم دارم . از وقتی رفته چند بار باهاش حرف زدم ؟ فقط اولین باری که رفته بود . اره یه ماه بعد از رفتنش ... من چندین سال بود اون و فراموش کرده بودم . فراموش کردم برادر بزرگتری هم وجود داره . همیشه وقتی زنگ می زد با مامان و بابا حرف می زد ... گاهی هم با سروش ... تا اونجا که خبر داشتم با سروش چت می کردن اما من ؟ نمی دونم اون سراغم و می گرفت یا نه اما من خیلی زود یادم رفت سامیار برادرم بود .
نفس عمیقی کشیدم .ارزو ؟ نگاهی به مهیار که رو به روم نشسته بود انداختم . نگاهم از اون گذشت و به نازنین رسید ... خیلی زود تونست توی دلم جا باز کنه . مهسان ؟ چقدر دوسش داشتم ... مثل یه خواهر بزرگتر هوام و داشت ... بهار رفیق خوبی بود ... سرروش داداش کوچولوی پر دردسرم . لبخندی روی لبم نشست . رامین از روز اول کینه بدی بهش احساس کردم ...
اقا محمد مثل برادر بزرگم بود ازش خیلی خوشم میومد .
بهداد چقدر این پسر عزیز بود برام . و بالاخره مهسا ... از وقتی یادم بود کنارم بوده ... مهسا دختر خوبی بود ... درکم می کرد البته نه زیاد اما سعی می کرد درکم کنه . حتی برای اینکه پیشم باشه تصمیم گرفت بیاد توی دفتر منشی باشه ...بهش نیاز نداشت اما به خاطر من اومد . این برام با ارزش بود .
و بالاخره دوباره برگشتم روی مهیار ... این مدت ... من با اون زندگی کردم . کسی که فکر می کردم زشت ترین ادم روی دنیاست ... خیلی غافلگیرم کرد ...
اما هنوزم نمی دونم چی می خوام ... دنبال چی هستم ؟ هنوزم نمی دونم ارزوم چیه ؟
نفس عمیقی کشیدم . نگاهم و روی مهیار ثابت کردم . قبل از اینکه زبون باز کنم چشم روی هم گذاشتم . خدایا خودم و میسپارم دست تو ... خودت بگو چی باید بخوام ؟
نمی دونم چرا اما دلم خواست از ارزو کنم مهیار بهم خیانت نکرده باشه . این من باشم که اشتباه می کنم .
چشم باز کردم .... مهیار هنوزم رو به روم بود نگاهم تو نگاهش گره خورد ...
هی مهیار خان اونطوری نگام نکن . اگه مطمئن بودم بهم خیانت کردی چشات و از کاسه در می اوردم . حیف که نمی دونم واقعا بهم خیانت کردی یا نه . مهسا چاقو رو به طرفم گرفت و گفت : زود باش دیگه مردیم از گشنگی ...
رامین گفت : اره مرسده زود باش ... تا کی می خوایم این کیک و از دور نگاه کنیم ؟
یه چشم غره ای نثارش کردم .
ای دلم می خواست حال این و بگیرم . دلم می خواست سرش و بکوبم به دیوار .
نگاهی به همه انداختم و گفتم : اول رقص بد کیک ... تا نرقصین من این کیک و نمی برم .
صدای داد و فریاد بلند شد . مهیار خندید و گفت : پاشین برقصین ...
بهداد به طرفش رفت دستش و گرفت و از جا بلندش کرد و گفت : این شامل خودتون هم میشه خان دایی .
مهیار نگاهی بهم انداخت و گفت : من ترجیح میدم بشینم .
بهداد نگاهم کرد و گفت : یعنی می خواین زندایی تنها بمونه ؟
لبخندی زدم و گفتم : من تنها نمی مونم . امشب تولدمه می خوام رقصیدن بقیه رو ببینم . ترجیح میدم اینجا بشینم و مواظب کیک باشم که ناخونک نزنن .
بهداد گفت : همه ساکت کسی به این کیک دست نمیزنه .
همه خندیدن .
بهداد اشاره ای به مهیار کرد و گفت : دیگه بهونه ای ندارین ... باید برین برقصین .
مهیار قدمی به طرفم برداشت و گفت : افتخار میدی ؟
قبل از اینکه در و ببنده صداش کردم .
به طرفم برگشت و نگاهم کرد ...
چند لحظه نگاهش کردم ... از چیزی که می خواستم بپرسم مطمئن نبودم . اما دلم و به دریا زدم و گفتم : در و ببند .
در و بست و بازم نگاهم کرد .
بهش اشاره کردم نزدیکم بشینه ... بهم نزدیک شد و کنارم نشست .
لبخندی زدم و خودم و بهش نزدیک تر کردم و گفتم : بدری خانم ؟
نگاهم کرد و گفت : بله خانم جان ؟
سرم و کمی خم کردم و گفتم : می خوام یه چیزایی بدونم .
-:چی خانم جان ؟
-:در مورد مهیار ...
با تعجب گفت : یعنی چی خانم جان ؟
نگاهم و به تلویزیون دوختم و گفتم : می دونی بدری خانم مهیار با اینکه شوهرمه اما زیاد از زندگی گذشتش چیزی نمیگه . من حق دارم به عنوان زنش ، شریک زندگیش بیشتر بشناسمش ...
-:چرا از خودشون نمی خوای خانم جان ؟
-:گفتم که خودش چیزی نمی گه .
-:اما خانم جان ...
قبل از اینکه ادامه بده پریدم توی حرفش و گفتم : ببین بدری خانم شما مثل مادرمی ... در حقم مادری کن ... من می خوام شوهرم و بهتر بشناسم ... مطمئنم شما که براش مثل مادر میمونی خیلی خوب اون و می شناسی .
-:چی می خواین بدونین خانم جان ؟
-:نمی دونم هر چیزی که مربوط به مهیار بشه .
-:خانم جان ...
دستای بدری رو توی دستام گرفتم و گفتم : خواهش می کنم بدری خانم . من می خوام همیشه کنارش باشم باید بتونم درکش کنم .
-:خانم جان اقا خیلی اذیت شدن ... شاید برای همینه که نمی خوان گذشته رو یاداوری کنن .
چهره در هم کشیدم و گفتم : چرا ؟
-:اقا از همون بچگی می خواستن دکتر بشن . همه چیز تا وقتی که اقا درسشون و تموم کنن ... منظورم قبل از اینکه وارد دانشگاه بشن خیلی خوب پیش می رفت ...
اقا خیلی خوشحال بودن ... همیشه سر و صداشون توی خونه می پیچید ... همه چیز خیلی خوب پیش می رفت . مشکلی وجود نداشت . تا اینکه وقتی اقا می خواستن امتحان بدن ... منظورم همون امتحان ورودی به دانشگاهه .
-:کنکور ...
-:بله خانم جان ... اقا بزرگ گفتن حق ندارن دکتر بشن .
-:اقا خیلی تلاش کرد نظر پدرشون و تغییر بده اما حرف اقا بزرگ یه کلام بود ... اقا بزرگ می خواست اقا یه درسی بخونه که بتونه کارخونه ها رو اداره کنه . اقا بزرگ همیشه با دکتر شدن اقا مخالف بودن . اقا حتی یه سال از امتحان دادن فرار کرد اما بازم نتونست اقا بزرگ و راضی کنه تا اجازه بده دکتر شه ... کم کم اقا از اون همه هیجانی که داشت دست کشید ... دیگه مثل قبل سر و صداش توی خونه نبود سر و صدا نمی کرد . اروم بود ... بیشتر وقتش و بیرون از خونه و با دوستاش می گذروند . اقا بزرگم کلی ناراحت و عصبانی بود که چرا اقا درس نمی خونه . بالاخره اقا گفت می خواد ترک تحصیل کنه حالا که اجازه نمیدن پزشکی بخونه اونم دوست نداره ادامه تحصیل بده و به نظرش با همین مدرک هم می تونه کارخونه ها رو اداره کنه .
اقا بزرگ هم هر کاری کرد نتونست نظر اقا رو عوض کنه . حتی تهدیدش کرد که بهش هیچی از کارخونه ها و ارث و میراث نخواهد داد اما اقا براش مهم نبود . بیخیال گفت باشه .
اقا بزرگ مجبورش کرد بره تو کارخونه از صفر شروع کنه به کار کردن . اقا هم از همون صفر شروع کرد به کار ... اما خیلی زود پیشرفت کرد ... رسید به اون بالاها ...
همون سال یه شب اقابزرگ خبر داد اقا باید از فردا بره دانشگاه . اینطور که معلوم بود اقابزرگ اقا رو توی این دانشگاههای پولی ثبت نام کرده بود .
اقا دانشگاه نرفت . سر همین موضوع با اقا بزرگ دعوا کردن و نزدیک یه سال قهر بودن ... اما اینطور که خانم جان می گفت اقا بزرگ یه جورایی داره اقا رو نرفته می فرسته سر کلاس ... نفهمیدما منظورش چیه اما فکر کنم اقا بزرگ همین مدرک اقا رو با پول خریدن .
بدری سکوت کرد .
به سرعت گفتم : بعدش چی شد ؟
بدی نفس عمقی کشید و گفت : چشمت روز بد نبینه خانم جان ... تو همین اوضاع و احوال یه اتفاقی افتاد که اقا مریض شد ... از همین مریضی های سر و این حرفا ... از همینا که کم کم دیوونه میشن ... اقا دیگه دل به کار نمی داد بیشتر وقتش و توی اتاقش بود ... خودش و اونجا زندونی می کرد . بعد از یه مدت همه نگران اقا شدن ...
اقا بزرگ چند تا دکتر بردنش اما بهتر نشد ...
تا اینکه با اقا رامین اشنا شدن ... اقا رامین حال و هوای اقا رو عوض کردن ... دیگه اقا بیشتر وقتش با اقا رامین می گذشت . داشت می شد همون ادم قبلی اما ... دیگه مثل قبل زیاد سر و صدا نمی کرد . ارومتر شده بود . جز زمانی که با اقا رامین بود ... دیگه اقا زیاد خونه نمی اومد . بیشتر بیرون از خونه بود ... یا شبا دیر میومد . چند باری خودم دیدم داره با دخترا حرف می زنه . اقا اهل این حرفا نبود . همش زیر سر این اقا رامین بود . اما خانم کاریشون نداشتن می گفتن همین که حال اقا بهتره کافیه . منم با اینکه راضی نبودم اما از اقا رامین ممنون بودم که به اقا کمک می کرد . بعد یه مدت خانم تصمیم گرفت برای اقا زن بگیره . اما اقا گفت نمی خواد زن بگیره . بازم هر کاری کردن اقا راضی نشد که نشد .
اقا بزرگ از کار کشیدن کنار و کارای کارخونه ها رو به اقا سپردن . اما هنوزم با اقا لج بودن و حتی برای کارهای کارخونه ها هم به اقا اجازه ندادن زیاد دخالت کنه . اقا مثل غریبه ها برای اقا بزرگ کار می کنه .
تا اینکه اقا گفتن می خوان ازدواج کنن .
خانم و اقا بزرگ فکر می کردن اقا می خواد شوخی کنه اما بعد که فهمیدن اقا برای ازدواج جدیه کلی خوشحال شدن ... برای همینه شما رو خیلی دوست دارن . شما کسی بودین که اقا حاضر شد باهاش ازدواج کنه .
بدری سکوت کرد و گفت : خانم جان چقدر حرف زدم ...
بدری گفت به خاطر یه اتفاق ... یعنی چه اتفاقی ... هنوز این و به زبون نیاورده بودم که در باز شد و مهیار وارد اتاق شد .
با فشاری که به پهلوم وارد شد به خودم اومدم نگاهی به مهیار انداختم ...
بهم خیره شده بود ...
زمزمه کرد : کجایی ؟ از تولدت خوشت نیومده ؟
نگاهی به اطراف انداختم . همه مشغول رقص بودن ... بهار و سروش ... یه حس ارامش بهم دست داد ... مهسان و محمد ... نازنین و بهداد .خندم گرفت . بهداد یه جوری رفتار می کرد انگار نازنین یه دختر جوونه . و بالاخره رامین و مهسا ... با اینکه بخاطر کاری که برای مهیار کرده بود راضی شدم وارد جمع خانوادگیمون بشه اما دلم نمی خواست به مهسا نزدیک بشه .
مهیار بلندم کرد و در حالی که من و می کشید روی پاهاش گفت : خیلی وقته اینقدر بهم نزدیک نبودی .
سرم و روی شونش گذاشتم . درست مثل عروسیمون .
اروم زمزمه کردم :این به نفع هر دو مونه .
فکر نمی کردم بشنوه اما گفت : چرا ؟
باد می گفتم اینطوری از خیانتی که بهم میشه عذاب نمی کشم . خودم و مقصر می دونم و به خودم میگم چن نیازهای شوهرم و بر اورده نمی کنم حق داره بهم خیانت کنه اما اینطوری وقتی بهم خیانت می کنی احساس شکست می کنم . حتی اگه این شوهر برام یه شوهر قراردادی یک ساله باشه با این همه بازم عذاب می کشم . دلم نمی خواد شوهر با کسی جز خودم باشه اما حالا که هست بهتره من و نداشته باشه .
نیشگونم گرفت . بدنم سفت شد . همیشه از این کار بدم میومد . ازش فاصله گرفتم . چشم غره ای نثارش کردم و در حالی که با عصبانیت دندونام و روی هم می فشردم زمزمه کردم : چته ؟
-:جواب ندادی !!!
دوباره سرم و روی شونش گذاشتم و گفتم : من اینطور می خوام .
-: اما من نمی خوام .
مهم نیست تو چی می خوای خیلی وقته اون چیزی که تو می خوای برام مهم نیست . الان مهم اون چیزیه که من می خوام .
-:مهم نیست .
-:تو حق نداری جای من تصمیم بگیری .
-:من جای تو تصمیم نمی گیرم . جای ما تصمیم می گیرم .
-:ما یعنی من و تو .
-:اره ما یعنی من و تو ، و من نمی خوام این من و تو بیش از این بهم نزدیک بشن .
-:چرا باید این و بخوای .
-:چون دلم می خواد خفت کنم .
دوباره نیشگونم گرفت . از دردی که توی پهلوم پیچید چشمام و بستم . سرم روی شونش بود . دهانم و باز کردم و شونش و گاز گرفت . لباسش توی دهانم بود اما واسم مهم نبود . مهم دردی بود که از گاز من توی بدنش می پیچید .
از حرکت ایستاد . لبخندی روی لبم نشست . به کمرم فشار اورد . برام مهم نبود . معلوم بود دردش گرفته .
من و عقب کشید ...
چند لحظه ای نگاهمون توی هم گره خورد . مهیار دوباره شروه به حرکت کرد . هنوزم روی پاهاش ایستاده بودم .
خیلی اروم حرکت می کرد با ریتم اهنگ .
-:چرا این کار و کردی ؟
نگاهم و از نگاهش گرفتم و گفتم : تو هم نیشگونم گرفتی .
لبخندی زد و سکوت کرد .
دیگه حرفی نزد . منم بیخیال سر روی شونش گذاشتم . چرا وقتی اینجام یادم میره اون بهم خیانت کرده . وقتی رو به روش می ایستم همش به این فکر می کنم اون بهم خیانت کرده . احساس بدی بهم دست میده . اما حالا که تو بغلشم اصلا این احساس و ندارم . فقط این ارامش و می خوام . کاش می شد این ارامش تا اخر ادامه داشته باشه .
اخر ؟ کدوم اخر ؟ اخر قرار داد ؟ یا اخر زندگیت ؟ یا اخر دنیا ؟
خودمم نمی دونستم کدوم و می خوام . اما من نمی تونم اخر زندگی یا اخر دنیا رو بخوام . من قول دادم . اونم ای
برچسب ها: رمان مستي براي شراب گران قيمت - رمانکده گلها 27 , رمان ایرانی و عاشقانه مستی برای شراب گران قیمت؟!؟ | shahtut کاربر ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 99- رمان مستی برای شراب گران قیمت , دنیای رمان - رمان مستي براي شراب گران قيمت shahtut , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , مرداد 1392 - دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , عاشقان رمان | ASHEGHANE ROMAN « تايپ رمان،كلوپ رمان:تایپ رمان ... ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/22 تاریخ
کد :52752

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا