تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مستی برای شراب گران قیمت (فصل دهم)


روی تخت دراز کشیده بودم و داشتم با لپتاپ وب گردی می کردم که در باز شد . سر بلند کردم و نگاهی به مهیار که در استانه در ایستاده بود انداختم .
چشم غره ای بهش رفتم و همونطور که نگاهم و به صفحه می دوختم گفتم : اومدی وسایلت و ببری ؟
-:اینجا اتاق منم هست .
-:پس من از اینجا میرم .
-:میشه یه لحظه نگام کنی ؟
-:چرا باید نگات کنم ؟ مگه دیدنی هستی ؟ اونایی که باید ببینن دیدن ... دیگه لازم نیست من ببینمت .
-:می خوام باهات حرف بزنم .
بلند شدم . لپ تاپ و تا کردم و از روی تخت پایین پریدم . لپ تاپ و برداشتم و گرفتم تو اغوشم و در حالی که از اتاق بیرون می رفتم گفتم : من دیروز تمام حرفام و با تو زدم .
بدو از دستش در رفتم تا نتونه مثل همیشه دستم و بگیره و بکشه . اونقدر کشیده بود دستم ورم کرده بود . اینطوری پیش می رفت باید قطعش می کردم .
هنوز لازمش داشتم .
از پله ها سرازیر شدم . عین خیالمم نبود ... یعنی مهیاری که داشتم تو وجودم می ساختم واسم مرده بود . دیگه مهیاری وجود نداشت . بیخیال وارد سالن شدم . روی کاناپه دراز کشیدم . مهیار برای من دوباره شده بود همون فوکول کراواتی بی ریخت ... ازش بدم میومد . مثل قبل ... یه نظرم یه ادم خودخواه و چندش بود .
لپ تاپ و باز کردم و روی شکمم گذاشتم و مشغول دیدن فیلم شدم .
اونقدر تو فیلم غرق شدم که زمان و فراموش کردم .
چند ضربه به در خورد و بعد هم صدای بدری به گوش رسید که برای ناهار صدامون می کرد .
نگاهی انداختم . چیزی به پایان فیلم نمونده بود .
مهیار از اتاق بیرون اومد . حتی سر بلند نکردم . به طرف اومد . رو به روم ایستاد و گفت : ناهار نمی خوری ؟
فیلم و متوقف کردم و گفتم : چرا نباید بخورم ؟
-:گفتم شاید ...
وسط حرفش پریدم : شاید چی ؟ من با تو به هم زدم با شکمم که نه .
چشم غره ای بهم رفت .
چپ چپ نگاهش کردم ... فیلم و ادامه دادم .
مهیارم بی خیال روی کاناپه نشست .
بعد از پایان فیلم بلند شدم . بدون اینکه حتی زیر چشمی نگاهش کنم رفتم تو اتاق ... لباس پوشیدم ... خدمتکارای خونه کم بود حالا چند تا بادیگاردم نازل کرده بود تو خونه .
نمی دونم اینا اگه مثل همیشه بیرون خونه مراقب می شدن چیزی ازشون کم می شد . ؟
حاضر و اماده از اتاق بیرون رفتم .
مهیار یه تیشرت ابی و با شلوار جین ابی پوشیده بود . پای راستشم انداخته بود روی پای چپش .... خجالتم نمیکشه با یه غروری نشسته انگار چه گلی به سرم زده .
شونه هام و بالا انداختم و بیرون رفتم . روی پله چهار یا پنجمم بودم که صدای باز و بسته شدن در و شنیدم .
بیخیال به طرف سالن غذاخوری رفتم . وارد سالن که شدم کسی پشت میز نبود . دخترا مشغول چیدن بودن .
پرسیدم : سروش خونه نیست .
بدری که پشت سرم بود گفت : تازه یه ساعت پیش از خواب بیدار شدن اونم به زور بهداد خان . با ایشون رفتن .
ابروهام و بالا کشیدم و در حالی که پشت میز می نشستم گفتم : بهداد اومده بود ؟
-:بله خانم جان .
مهیار وارد شد . بدری سلام کرد .
مهیار خیلی اروم جوابش و داد و گفت : تلفن اینجا رو هم قطع کن .
بدری چشمی گفت .
مهیار همونطور که پشت میز می نشست با صدای بلند داد زد : سعید ...
لحظه ای بعد یکی از محافظاش که بیشتر اوقات همراهش بود وارد سالن شد .
با فاصله چند قدم دور از ما ایستاد ...
-:چه خبر ؟ هنوز اونجان ؟
-:بله اقا ... هنوز همونجان .
-:کنترل کن کسی وارد و خارج نشه . می دونی که کیا باید برن و بیان .
-:بله اقا .
-:تلفنا چی ؟
-:اونا رو هم قطع کردیم جز یکیش که مدام زنگ می خوره . چند نفرم می خوان باهاتون حرف بزنن .
مهیار لیوان ابی ریخت و در همون حال گفت : لازم نیست . با کسی حرف نمی زنم .
-:اقای کیان مهر هم تماس گرفتن ....
مهیار در حال نوشیدن اب بود که پرید تو گلوش ... خواستم بلند شم . اما بی خیال نشستم سر جام . چرا باید براش کاری انجام بدم ؟ به جهنم ، هر اتفاقی می خواد براش بیفته ، بیفته
مهیار بعد از سرفه های طولانی با صورت سرخ شده گفت : بابا چیکارم داشت ؟
سعید سرش و به زیر انداخت و گفت : گفتن بگم این چه وضعشه ؟
مهیار غرغر کنان گفت : فاکتور نگیر ... دقیقا چی گفت ؟
سعید خیلی رک گفت : گفتن داری اونجا چه غلطی می کنی ؟ این چه وضعشه ؟ همه جا رو به هم ریختی ؟ به درد هیچ کاری نمی خوری ... مفت خور .
مهیار تقریبا لیوان و روی میز کوبید .
لبام و گاز می گرفتم تا جلوی خندم و بگیرم . اما مطمئنا صورتم سرخ شده بود . چون نگاه غضبناکی بهم انداخت .
زیر لب به سعید گفت برو بیرون .
سعید که از اتاق بیرون رفت زدم زیر خنده .
با خشم نگاهم کرد و گفت : بخند . بخند . چیه ؟ خدا رو شکر اینجا نیست . وگرنه بیکار می شدم .
حتی سعی نکردم جلوی خندم و بگیرم . بیخیال خندیدم .
مهیار زیر لب غر می زد .
جلوی تلویزیون نشسته بودیم . اما هیچ کدوم توجهی به سریالی که پخش می شد نداشتیم . من تمام حواسم روی مهیار بود . اونم نمی دونم اما احساس می کردم ذهنش خیلی مشغوله . علاوه بر اون هر لحظه منتظره بودم اون چیزی که می خواست و به زبون بیاره . اما حرفی نمی زد .
دوباره نگاهم و از صفحه تلویزیون برداشتم و بهش دوختم .
باز داشت با انگشتاش روی پاش ضربه می زد . نوک زبونش بود . مثل دفعات قبل لب باز کرد . اما همون لحظه دهانش و بست و بازم از گفتن پشیمون شد .
لبم و به دندون گرفتم تا نخندم .
می خواست چی بگه ؟ چطوری می خواست توضیح بده .
دلم نمی خواست حرفی بزنه . برای حرف زدنش اصراری نداشتم . شنیدن صداش الان برای حالم تفاوتی نداشت . من داغون شدم . دیگه واسم مهم نیست مهیار می خواد چی کار کنه .
با زنگ تلفنم نگاهم و از روی تلویزیون برداشتم . همه تماس ها رو به جز تماس چند نفر خاموش کرده بودم .
شماره مهسا بود .
لبخندی روی لبم نشست . داشتم دق می کردم . از اینکه زنگ زده بود خیلی خوشحال شدم .
-:بگو ... کجایی ؟
مهسا تقریبا با فریاد گفت : همنشینی با من روت اثر گذاشته ؟ ادبت کو ؟ سلامت کو ؟
-:خوردم با یه لیوان اب .
-:نوش جونت . تنها تنها ؟ کوفتت بشه ... رو دل کنی ...
-:نترس قرص دارم .
-:رفتم یه سر جلوی دفتر !!! غوغاست ... پر خبرنگاره .
-:بزار زیر پاشون علف سبز بشه .
نگاهم روی مهیار افتاد . کنترل و به دست گرفته بود و صدای تلویزیون و کم می کرد . می خواست یه کاری کنه حرفای من و بشنوه .
صدام و پایین اوردم و گفتم : داری حال می کنی دیگه .
-:نه جون تو یه سر رفتم پیش بچه ها ...
یکدفعه با صدای بلندتر و شوق و ذوق ادامه داد : مرسده ندا یادته ...
-:کدوم ؟
-:همونی که به فلفل دوست بود دیگه ...
-:هان یادم اومد ...
ندا از همکلاسیامون بود که با یکی از پسرای دانشگاه که بهش می گفتن فلفل دوست بود ... هنوزم نفهمیدم چرا به اون می گفتن فلفل !!!
-:خوب چی شده ؟ داره ازدواج می کنه ؟
-:اون که خیلی وقته ازدواج کرده . یادت رفته ؟ یه سال بعد با فلفل ازدواج کرد .
ابروهام و بالا دادم : یعنی الان فلفل شوهرشه ؟
-:اره جون تو ... منم امروز که یادم افتاد کلی خندیدم . خیلی وقت بود یادم رفته بود .
-:خوب حالا چی شده ؟
-:فردا یه مهمونی گرفته که دور هم باشیم . تو رو هم دعوت کرده .
-:جدی ؟
پوزخندی زدم و ادامه دادم : چرا تا حالا یادش نبود ؟
مهسا ریز خندید : اخه اون موقع زن یه تیلیادر نبودی ... اما الان
وسط حرفش پریدم : من نمیام .
-:غلط می کنی ... خودم میام سراغت ... باید بیای .... حالا که موقعیتش پیش اومده بیا و بهشون نشون بده ازشون سر تری ... اونا همیشه بهت حسودی کردن .
دست بردم از زیر شال و موهام و تکون دادم .
ریز زمزمه کردم :بزار ببینم چی میشه . شاید بیام .
-:ایول به تو بچه حرف گوش کن ... احوال شوهر چطوره ؟ چند دست کتک خوردی ؟
-:نگو کبابم کرد ... فردا مهریم و می زارم اجرا ...
مهسا با حالت عصبی گفت : نه که مهریت خیلی زیاده واسه همون . خاک تو سرت کنم مهریه من باید به سن همسرم باشه ... یعنی برو بمیر.
ریز می خندیدم .
-:کوفت . نخند . من میرم اعصابم به هم ریخت . بعدا بهت زنگ می زنم .
بدون اینکه چیزی بگم گوشی رو قطع کردم .
مهیار کنترل و روی پاهاش گذاشت و سرش و به مبل تکیه داد .
عصبی نگاهش کردم .
بیخیال به رو به رو خیره شده بود .
با عصبانیت بهش گفتم : تو تا کی می خوای بخوری و بخوابی ؟ بابات راست میگه ها .
با خشم نگاهم کرد . از چشماش خون بیرون می زد .
-:پاش و برو کارخونه دیگه .
حالت بی تفاوتی به خودش گرفت و گفت : به لطف شما نمی تونم از خونه بیرون برم .
-:این همه هرکول دور خودت جمع کردی و بعد هم خودت و توی این خونه زندانی کردی ... به خودتم میگی مرد ؟
بلند شدم و به طرف در خروجی به راه افتادم . به هوای تازه نیاز داشتم .
می تونستم صدای نفسهای عمیقی که می کشید و بشنوم .

اولین قدم و بیرون نزاشته بودم که سعید در برابرم خم شد و بعد هم از کنارم گذشت و خودش و توی سالن انداخت .
با صدای بلند طوری که مهیار بشنوه گفت : رامین خان اینجا هستن .
نگاهم و از سعید گرفتم و به در ورودی دوختم . با دیدن رامین دندونام و روی هم فشردم .
باز این پسره پیداش شده بود .
از رفتن به حیاط منصرف شدم و برگشتم توی سالن و خودم و روی کاناپه ای که مهیار روش نشسته بود پرت کردم .
رامین وارد شد .
و بعد از سلام و احوالپرسی با مهیار ... کمی در برابر خم شد و گفت : احوال خانم قاتل ؟
چشم غره ای بهش رفتم و سرم و برگردوندم .
رامین خندید و رو به رومون نشست و گفت : شوخی کردم به دل نگیر ...
بدری با یه سینی چای وارد شد .
رامین در برابر بدری نیم خیز شد : احوال بدری جون ؟
بدری چشم غره ای بهش رفت و بلافاصله بعد از تعارف چایی از سالن بیرون رفت .
با اشاره مهیار سالن خالی شد .
رامین گفت : اینجا چه خبره ؟ به زور تونستم بیام تو .
مهیار کلافه گفت : می بینی که اینجا زندانی شدیم .
رامین فنجان و از روی میز برداشت و در حالی که تکیه میداد گفت : می خوای چیکار کنی ؟
-:صدر داره تلاش می کنه دادگاه و بکشه جلوتر ... اینطوری اگه ثابت کنیم مرسده بی گناهه این ماجراها هم می خوابه .
چه عجب یادت افتاد به فکر اینم باشی .
-:خانواده هاتون کی برمی گردن ؟
چشمام چهار تا شد ... این حتی می دونست مامان و بابای من با پدر و مادر اون رفتن سفر ... ای خدا این مهیار چرا این همه دهن لقه ؟
مهیار چای داغ و سر کشید و گفت : نگو بدبخت شدم ... بابا فهمیده . از صبح چند بار زنگ زده .
-:یعنی گاوت پنج قلو زاییده .
-:اگه نتونم زودتر اینا رو جمع و جور کنم پنج تا دیگه هم می زاره روش .
-:باید یه فکری کنیم .
نگاهی به صورت متفکر رامین انداختم . نگاهش به فنجان چای بود . اما حواسش اصلا اینجا نبود .
مهیار هم مثل من به اون خیره شده بود .
فنجان و برداشتم و خودم و عقب کشیدم .
لحظه ای بعد رامین خیلی اروم نگاهش و از فنجان گرفت و به ما دوخت : باید برین مسافرت . این موضوع رو من جمع و جورش می کنم .
مهیار ریلکس گفت : نه لازم نیست . تو چرا این کار و بکنی ؟
-:دیوونه باید تا بابات بیاد این گند و جمعش کنیم . اگه بیاد و ببینه بیچاره میشی که . هر چی رشته بودی پنبه میشه . شما دو تا برین مسافرت . برین یه جایی که دور شین از این موضوع ها ... من جمعش می کنم .
-:چطوری ؟
رامین چشمکی زد و گفت : اونش با من ... تو به اوناش چیکار داری ؟ تو دست زنت و بگیر و برو مسافرت .
نگاهم و به صفحه تلویزیون دوختم و گفتم : من نمیرم .
رامین گفت : چرا ؟
بیخیال گفتم : دلیلی نداره برم مسافرت . کلی هم کار دارم .
-:مرسده این موضوع اینطوری خیلی کش پیدا می کنه ... بهتره برین .
بلند شدم و از سالن بیرون زدم .
فکر کرده کیه که برای ما تصمیم می گیره . چه پرو ...
چرا باید با مهیار برم مسافرت ... معلوم نیست می خواد چه غلطی کنه .
وارد اتاق شدم و خودم و روی تخت انداختم .
می تونستم خودم برم .
نگاهی تو اینه به خودم انداختم . ارایشم پخش شده بود ...
سرم و به تاسف تکون دادم . برای کی نمیدونم ... احتمالا برای خودم . ابی به دست و صورتم زدم و از دستشویی زدم بیرون . اصلا دلم نمی خواست دستام و خشک کنم . همیشه عادت داشتم بزارم خودشون خشک شن ... مامانم صداش در میومد که خونه رو به گند می کشی . اما وقتی دستام و خشک می کردم احساس می کردم دوباره کثیف شده .
وارد اتاق خواب که شدم با دیدن بدری و دخترا که مشغول بودن به طرفشون رفتم و پرسیدم : دارین چی کار می کنین ؟
بدری گفت : خانم جان ، اقا گفتن وسایلتون و جمع کنیم می خواین برین سفر ...
با تعجب و خشم گفتم : سفر ؟ ؟ ؟
اونقدر این کلمه رو محکم و صریح گفتم که همه برگشتن و بهم خیره شدن .
بدری گفت : من نمی دونم خانم جان ... اقا دستور دادن .
اقا غلط کرده . اقا هر چی رئیسش دستور میده اجرا می کنه . من به این سفر لعنتی نمیرم . اگه مجبور شم توی اتاق زندانی شم به این سفر نمیرم .
در همین حین در باز شد و مهیار وارد اتاق شد ، با عصبانیت به طرفش برگشتم : داری چیکار می کنی ؟
مهیار به چمدون ها اشاره کرد و گفت : معلوم نیست ؟ باید از اینجا دور شیم .
-:کجا می خوای بری ؟ چون رامین خان دستور دادن این کار و می کنی ؟ چرا از صبح از این خبرا نبود ؟
مهیار به طرفم اومد . بازوم و گرفت و به دنبال خودش از اتاق خواب بیرون کشید . کشون کشون به طرف اتاق کارش برد .در و باز کرد و من و به اتاق انداخت و بعد هم خودش اومد تو . رو به روم ایستاد و گفت : ما باید بریم . این تنها راه اروم شدن این ماجراست .
-:من با تو بهشت هم نمیام .
-:الان باید بیای ... این دست تو نیست . ابروی من وسطه . کل کشور فهمیدن چه گندی بالا اومده . من تو رو انتخاب کردم تا صداش در نیاد . اما حالا داره گندش در میاد . باید جمعش کنیم .
-:به من ربطی نداره .
مهیار نگاهش و مستقیم تو نگاهم دوخت : فکر کردی برای چی باهات ازدواج کردم ؟ من به این اسونی از این ماجرا نمی گذرم . باید جمعش کنیم .
پوزخند زدم : اهان یادم رفته . شما بخاطر ابروتون با من ازدواج کردین . مثلا اگه من دیروز از اون هرزه عذرخواهی می کردم الان این اوضاع به وجود نمیومد .
مهیار کلافه دست بین موهاش کشید : این اتفاق بالاخره می افتاد . اما اگه دیروز در برابر حرفاش سکوت می کردی این بلا سرمون نمیومد . همه حرکاتمون نمی رفت تو روزنامه و اینترنت .
-:نمی دونستم باید در برابر کتک هاش سکوت کنم . من اگه می خواستم زیر بار زور برم این همه سال با خانوادم به راحتی می ساختم . من در برابر همه ایستادم تا کسی بهم زور نگه .
-:من اجازه نمی دادم اون بیشتر از این حرف بزنه .
شروع کردم به خندیدن : اره خیلی خوب نشون دادی به حرفایی که می زنی پایبندی ... تو همون ادمی بودی که گفتی ازم دفاع می کنی اما دوبار پیش اون زن بهم پشت کردی ... اگه دوسش داشتی می تونستی با همون بچه هم قبولش کنی دیگه نیازی به این همه خودکشی نبود .
-:من اون و دوست ندارم .
-:پس بهتره احترام خودت و حفظ کنی ...
به طرف در خروجی می رفتم که دستش دور کمرم حلقه شد ...
-:ولم کن .
-:باید به این سفر بریم .
-:من نمیام .
-:باید بریم .
-:می تونی تنهایی بری ... تا وقتی هم برگردی توی این اتاق می مونم اما سفر نمیام .
-:من تنهایی نمیرم .
-:مشکله خودته می تونی با بهناز بری .
مهیار تقریبا فریاد زد : اسم اون و نیار ...
نیمچه لبخندی زدم : مادر بچته .
مهیار با خشم به طرف خودش برگردوندتم : اون مادر بچه من نیست . خودتم خوب میدونی .
نگاهم و از نگاهش دزدیدم و گفتم : خوب اگه اون موقع حامله نمی بود الان شاید مادر بچت می شد .
-:این امکان نداره . من اجازه نمیدم همچین زنی مادر بچه ام باشه .
با پوزخند گفتم : معلومه .
با دست راستش فکم و گرفت و به طرف خودش برگردوند : این امکان نداره .بهتره اخرین بارت باشه اسم اون و میاری . اون یه کثافته . نمی خوام تو درباره اون حرف بزنی .
-:من از اون کثیف ترم .
با سیلی که توی گوشم خورد هنگ کردم . نفهمیدم کی دستش و بالا اورد و خوابوند توی گوشم .
اشک توی چشمام جمع شد . هیچ وقت فکر نمی کردم مهیار بخواد بزنه توی گوشم .
مهیار زد توی گوش من ...
من و به طرف خودش کشید و سرم و روی سینش گذاشت .
اشکام سرازیر بود .
حالا روی پیراهن لیمویی رنگش می ریخت و خیسش می کرد . اما برام مهم نبود .
دستاش و محکم دورم حلقه کرده بود :تو پاکی ... خیلی پاکی ... بشکنه دستم که روت بلند کردم . دیگه هیچ وقت این کلمه رو به زبون نیار ... اون برای نوکری تو هم لایق نیست .
اب بینیم و بالا کشیدم .
به رفتار خودم می خندیدم توی دلم . در برابر مهیار مثل بچه ها شده بودم . مثل بچه ها لجبازی می کردم .
الان که تو اغوششم ارومم . انگار از صبح دنبال همین بهونه بودم . دنبال بهونه ای بودم تا برم تو اغوشش ... تا اروم شم . اما مهیار نه یه بار دوبار دلم و شکسته بود ... اونطوری که خودش گفت کنارم نموند . من ازش نخواسته بودم . این حرف خودش بود . پس چرا تنهام گذاشت .
ازش فاصله گرفتم و به طرف پنجره رفتم ...
هنوزم اشکام سرازیر بود . از اینکه جلوی کسی گریه کنم بیزار بودم اما این چندمین بارم بود که پیش مهیار گریه می کردم .
در همین حین زنگ گوشیش بلند شد .
مهیار به سرعت جواب داد و با گفتن باشه به تماس پایان داد .
لحظه ای بعد با کنده شدن از زمین جیغم بلند شد . مهیار دستش و زیر پاهام و دسته دیگش و هم دور کمرم حلقه کرده و از زمین بلندم کرده بود .
چند لحظه ای طول کشید تا بتونم خودم و جمع و جور کنم و شروع کنم به دست و پا زدن .

با سر و صدا از اتاق کار بیرون رفتیم ....دست و پا می زدم . اما مهیار بیخیال قدم بر می داشت .
هر چی دست و پا زدم فرقی به حالم نکرد .
قبل از اینکه وارد سالن شیم گفت :بهتره اروم باشی
-:بزارم زمین .
با پرویی گفت : زمین از اینجا بهتره ؟
چپ چپ نگاهش کردم و مشتام و کوبیدم روی سینش ...
ریز خندید ... از اتاقمون بیرون رفت و از پله ها سرازیر شد . دستم و به طرف نرده ها دراز کردم اما قبل از اینکه دستم برسه مهیار عقب کشید .
دندونام و روی هم ساییدم :بزارم زمین .
-:نمی خوام .
-:ابرومون رفت . همه می بینن بزارم زمین .
-:ببینن ... زنمی . حرف زیادی بزنن می ندازمشون بیرون .
-:مهیار بزار زمین تو رو خدا .
مهیار بیخیال از پله ها پایین رفت . همه داشتن نگاهمون می کردن . بدری که پایین پله ها ایستاده بود و لبخندی هم روی لبش بود .
مهیار مستقیم از در خروجی بیرون رفت و وارد حیاط شد ...
به طرف ماشین هایی که پارک شده بودن رفت .
در یکیشون باز بود ... روی صندلی عقب گذاشتتم و خودشم کنارم نشست .
سعید و یکی از ادماش روی صندلی های جلو نشستن .
زیر گوش مهیار گفتم : من نمیام .
دستم و محکم تر فشرد و گفت : باید بیای . گفتم که دلم نمی خواد تنهایی برم مسافرت .
با اشاره مهیار ماشین ها به حرکت در اومدن . ساختمون و دور زدن و به طرف در پشتی حرکت کردن .
یکی دیگه منتظر بود و با رسیدن ما در و باز کردن . ماشینا سرعت گرفتن و از خونه خارج شدن .
توی یه چشم به هم زدن تو اتوبان بودیم .
دستم و از دست مهیار بیرون کشیدم و خودم و به طرف در هل دادم . هر چقدر که می تونستم ازش فاصله گرفتم .
بغض گلوم و می فشرد . مهیار من و به کاری که دوست نداشتم مجبور می کرد .
از این بدم میاد ...
اگه این سعید و فرهاد تو ماشین نبودن یکی می زدم تو کلش .
پسره بیشعور ... درک نمی کنه . فقط به فکر خودشه . نفس عمیقی کشیدم و بغضم و قورت دادم و نگاهی به عقب انداختم . برعکس همیشه که با فاصله ازمون حرکت می کردن حالا درست پشتمون بودن .
سرم و به شیشه تکیه دادم و چشم روی هم گذاشتم . الان تنها چیزی که ارومم می کرد خواب بود .
تازه چشمام سنگین شده بود که ماشین توی چاله افتاد و سرم خورد به شیشه ...
ناخوداگاه دستم به طرف سرم رفت .
هنوز چشم باز نکرده بودم . اگه بازشون می کردم دیگه نمی تونستم بخوابم .
با کشیده شدنم به طرف مهیار دستم و از سرم برداشتم .
من و کشید طرفش و سرم و گذاشت روی پاهاش ... بالش از این بهتر ؟ بهتر از اون شیشه بود که مغزم و از کار می انداخت ... با ارامش به خواب رفتم .
با تکون های ماشین از خواب بیدار شدم . اما مثل همیشه قبل از اینکه چشم باز کنم چند لحظه ای تو همون حال موندم .
دست مهیار که روی بازوم بود . چیزی که روم سنگینی می کرد .
اروم چشم باز کردم . هوا کاملا تاریک شده بود . یه پتو هم روم کشیده شده بود .
نگاهی به مهیار انداختم . سرش و به صندلی تکیه داده بود و چشماشم بسته بود .
بخاری ماشین هم روشن بود ... این و می تونستم از گرمایی که به صورتم می خورد احساس کنم . سعید و فرهاد مشغول صحبت بودن . حالا فرهاد بود که پشت فرمان نشسته بود .
با حرکتی که کردم مهیار چشم باز کرد و نگاهم کرد ... اروم زمزمه کرد : بیداری ؟
چشم روی هم گذاشتم .
-:بلند شو یه چیزی بخور ... اینطوری مریض میشی .
-:میل ندارم .
-:یعنی چی میل نداری ؟ ناهار هم نخوردی ... باید یه چیزی بخوری .
قبل از اینکه من چیزی بگم به فرهاد گفت : یه جای خوب برای غذا خوردن پیدا کن .
فرهاد با گفتن :بله قربان همه چیز و تموم کرد .
سرم و جا به جا کردم ... دستش هنوزم روی بازوم بود . پسش زدم و بلند شدم .
نگاهی به اطراف انداختم . همه جا پر از برف بود .
نگاهم و از شیشه رو به رو به جاده دوختم . باید می فهمیدم کجا داریم می ریم . با دیدن اسم مهاباد از جا پریدم ... ناخوداگاه به طرفش برگشتم : چرا مهاباد ؟
مهیار نگاهش و از بیرون گرفت و بهم دوخت : باید جای جالبی باشه .
-:فقط همین ؟
-:دلیل دیگه ای نداره . اونجا عالیه ... می تونیم برای چند روز فقط خرید کنیم .
-:از تو بعیده که بخوای فقط خرید کنی ...
یه لبخندی روی صورتش نشست که می خواست پنهانش کنه !!! :چرا ؟ مگه من نمی تونم از چیزی خوشم بیاد . من عاشق خرید کردنم .
-:نگفته بودی ...
بدون توجه به حرفم ادامه داد : مخصوصا ساعت ... عاشق ساعت های مختلفم . کلا با جواهرات میونه بهتری دارم .
سرم و به پشتی تکیه دادم ... هوا سوز داشت . با اینکه بخاری روشن بود اما احساس می کردم سرمای بیرون داره تو استخونام نفوذ می کنه . به شدت از سرما متنفرم . پتو رو روی پاهام مرتب می کنم : لوازم ارایش و ترجیح میدم .
-:می دونم .
با تعجب نگاهش کردم .
ادامه داد : وقتی هر شب با دقت تمام می چینیشون ... وقتی با ذوق و شوق میشینی جلوی اینه و بهشون نگاه می کنی ... اون شور و شوقی که داره نشون میده چقدر دوست داری .
تا حالا اینطوری دقت نکرده بودم . راست میگه هرشب در برابر اینه می شینم و با دقت تمام اونا رو می چینم مبادا یکی افتاده باشه . مبادا یکی کج شده باشه .
و بالاخره این دقت مهیار ... چرا تو این مدت توجه نکردم .
تو این مدت ؟ خیلی عوض شدم . دیگه اون ادم قبلی نیستم . شدم مثل بچه هایی که محبت گدایی می کنن . دارم محبت مهیار و گدایی می کنه . در برابر نا مهربونیاش لجبازی می کنم . مثل بچه ها قهر می کنم . فقط می خوام به من توجه داشته باشه . یه چیزی اون ته تها ... داره فریاد می زنه . مهیار و دوست داری ...
نه ... سرکوبش می کنم . مهیار برام فقط یه عادته همین . من فقط عاشق یه نفر بودم اونم پژمانه .
من فقط به اون اجازه دادم توی قلبم باشه نه کس دیگه ای .
اما مهیار چی ؟ ازت اجازه گرفت ؟
برچسب ها: رمان مستي براي شراب گران قيمت - رمانکده گلها 27 , رمان ایرانی و عاشقانه مستی برای شراب گران قیمت؟!؟ | shahtut کاربر ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 99- رمان مستی برای شراب گران قیمت , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , مرداد 1392 - دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , دنیای رمان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , عاشقان رمان | ASHEGHANE ROMAN « تايپ رمان،كلوپ رمان:تایپ رمان ... ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/22 تاریخ
کد :52751

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا