تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مستی برای شراب گران قیمت (فصل یازدهم)


ازش جدا شدم ...
نگاه خیرش و توی چشمام دوخت .
نفس عمیقی کشیدم ...
سرش و از روی پاهام بلند کردم ...
به سرعت نشست : چی شد ؟
نگاهم و دزدیدم : پام خواب رفت .
دستش و به طرف پام می اورد که با فریاد گفتم : دست نزن .
با تعجب نگاهم کرد . اما سرم و پایین انداختم
-: چیزی شده مرسده ؟
-:نه . یعنی ؟ من میرم یکم هوا بخورم .
از روی تخت پایین پریدم .
مچ دستم و گرفت : چی شده ؟
-:چیزی نیست .
-:یکدفعه چت شد ؟
درد ... چم می خواستی بشه ؟ اشتباه کردم . ارامشی که ازت می گرفتم باعث شد فراموش کنم چه بلایی سرم اوردی .
-:گفتم که چیزیم نیست .
سعی می کرد تو صورتم نگاه کنه : مطمئنی ؟ اخه چت شد یکدفعه ؟
دستم و از دستش بیرون کشیدم : باید هوا بخورم .
به سرعت خودم و از اتاق بیرون انداختم .
مستقیم رفتم به طررف پنجره و بازش کردم . هوای سرد خورد تو صورتم . از سرما به خودم لرزیدم . نفس عمیقی کشیدم .
با حلقه شدن چیزی دورم سر بلند کردم . مهیار محکم تر توی اغوشش فشردم .
سعی کردم از اغوشش بیرون بیام .
دستاش و محکم به هم قفل کرد .
-:مهیار ولم کن .
-:سرما می خوری .
-:مهم نیست .
-:چت شد یکدفعه ؟
-:گفتم که چیزی نیست .
-:می خوای باور کنم ؟ بخاطر بهنازه نه ؟ من نتونستم به قولی که داده بودم عمل کنم .
-:مهم نیست . مهم نیست .
تو هم یکی هستی مثل بقیه . من اشتباه کردم که می خواستم از تو یه تکیه گاه بسازم برای خودم .
-:من فقط به خودم فکر کردم . اون لحظه می خواستم فقط ابروم حفظ شه . نمی خواستم اینطوری همه چیز بر ملا بشه .
-:متاسفم که بخاطر من اینطوری شد .
-:تقصیر تو نبود . تقصیر خودم بود . خودم خواستم اینطوری بشه . باید از اول فکر می کردم بهناز به این اسونی دست بر نمی داره .
-:من نباید ازت کمک می خواستم .
-:این من بودم که کمک خواستم . من خواستم به تو تکیه کنم .
-:اشتباه کردی . من اونی نبودم که تو می خواستی .
-:اشتباه نکردم .
-:چرا اشتباه کردی . اشتباه کردی اومدی سراغ من . باید می رفتی سراغ یکی که بتونه باهات بسازه . من اونی نبودم که برای اینکار باید انتخاب می کردی .
-:مرسده من تو رو به همین اسونی انتخاب نکردم . خیلی وقت بود می شناختمت .
-:من وکیل تو بودم . این ازدواج همه ی این مشکلات و ایجاد کرد. اگه باهم نبودیم حالا اینطور ابروت به خطر نمی افتاد .
-:مهم نیست . دیگه نباید بهش فکر کنیم .
اما من فکر می کنم .تمام زندگیم فکر می کنم . منی که اینقدر محتاط بودم چرا دوبار بهت اعتماد کردم ؟ چرا دوبار روی حرفات حساب کردم ؟ چرا فکر کردم تو همونی هستی که می تونم بهش تکیه کنم ؟
من و بیشتر به خودش فشرد و سرش و روی شونم گذاشت و گفت: مرسده...
به خیابونی که از پنجره دیده میشد چشم دوختم.
-: مرسده... من هر چی بیشتر میگذره... از اینکه زندگیم و واسه یه سال باهات شریک شدم...
دیگه ادامه نداد.
-:اوهوم...
-:چطور بگم؛ از ازدواج با تو اصلا پشیمون نیستم.
یهو یه جوری شدم. انگار که... انگار که یه لحظه قلبم یخ زد...
دستش و از رو کمرم برداشت و دستم و که آویزون بود گرفت.
-:دستات چرا انقدر داغه...؟!
چطور می تونست داغ باشه!؟ من احساس می کردم قلبم یخ زده؛ اونوقت...
جوابی ندادم. با مهربونی صدام کرد:
-:مرسده! تو روی دیگه زنا رو بهم نشون دادی! اینکه زنا چقدر محکم و قوین... اینکه خودشون می تونن تکیه گاه باشن... تو تکیه گاه منی!!
با تعجب گفتم: تکیه گاه؟!
با شادی گفت: آره!! تو تنها کسی هستی که درکم می کنی... درباره کارم ازم توضیح نمی خوای، می ذاری خودم توضیح بدم...
من و به طرف خودش برگردوند. تو چشام خیره شد و با تحکم گفت: هیچ وقت خودت و با زنای دیگه مقایسه نکن!
نگاه پرسشگرم و تو چشاش ریختم. منظورش چی بود؟
ادامه داد: تو خیلی از اونا بهتری! تو با عشوه و ناز و ادا سعی نمی کنی دیگران و جلب کنی! تو نشون میدی چیزی که دیگران دربارت فکر می کنن برات اهمیت نداره... تو به خاطر چیزای بی ارزش غرورت و زیر پا نمی ذاری!
چیزای جدیدی می شنیدم. اولین بار بود که یکی اینطوری ازم تعریف میکرد... خوب که فکر میکنم میبینم بعضی چیزایی که میگه درسته... اولین بار بود که یکی اینطور دقیق درباره شخصیتم حرف میزد.
درحالیکه با دستم که توی دستش بود بازی میکرد، لبخندی زد و گفت: مثل خودم، غرورت برات ارزش داره... تو یه جور هستی که محاله کس بشناستت و ازت خوشش نیاد...
بوسه ای روی گونم گذاشت و گفت: تو سریع تصمیم نمیگیری... وقتی که درباره گیتی فهمیدی... هر زنی بود اگه شوهرش شب خونه نمیومد و صبحش یه زن به گوشیش زنگ میزد و میگفت که دیشب بهش خوش گذشته، به جز پاک کردن شماره، قشقرقی به پا میکرد که نگو و نپرس... اما تو حتی به روی خودتم نیاوردی...
کاملا معلوم بود که همه چی رو از سر تا پیاز می دونه. وقتی گیتی زنگ زد واقعا خواب بود یا خودش و به خواب زده بود... هنوزم رو این مساله درگیرم...
با دست آزادش موهام و نوازش کرد و گفت: یا وقتیکه فهمیدی رامین همه چی رو درباره تو و پژمان میدونه... هر کی بود همونجا مراسم و به هم میزد و هی پرید خرخرم و می جوید...
از ماجرای خرخره خندم گرفت.
-:نخند! واسم اتفاق افتاده که میگم...
-:پس ماجرای زندگی دیگرانم گذاشتی کف دست آقا رامین...
-:مرسدددددده!
"د" خیلی غلیظ گفت.
-:ناراحت نشو! رامین پسر رازداریه... تازه اگه اون همه چی و ندونه که نمی تونه کمکم کنه...
خوش به حال مهیار که رامین می خواد کمکش کنه...
من و محکم بغل کرد و گفت: می بخشیم...؟! دیگه انقدر سرد نباش... دلم واسه مرسده تنگ شده... می بخشیم؟
از خودش جدام کرد و تو چشام زل زد.
-: می بخشیم؟
سرم و به علامت مثبت تکون دادم. لبخندی زد و دوباره بغلم کرد.
نفساش و روی گردنم حس می کردم. لبخند بزرگی زدم. بازم همون آرامش...
-:آنالیزم چطور بود؟
سرم و تکون دادم.
-:ضعیف بود... هنوز خیلی راهه تا بتونی من و بشناسی...
-:نظرت چیه برم آنالیزور بشم. آنالیزور تیم فوتبال... هوم!

مهیار رو به روم ایستاد و گفت :چطورم ؟
نگاهی به سرتا پاش انداختم . با اون شلوار جین ابی و بلوز ابی اسمانی و اون کاپشن سفید خیلی شیک شده بود . این همون فوکول بود ؟ فوکول کراواتی من ؟ ... مَـــــن؟؟؟ دیوونه شدم ؟ چرا دارم مهیار و متعلق به خودم می دونم ؟ مهیار که به من تعلق نداره . یعنی از یه سالی که به من تعلق داشت فقط شیش ماه دیگه مونده .
با صدای مهیار به خودم اومدم : چطوره ؟
لبخندی زدم : عالیه ...
مهیار کیان مهر ... کی فکر می کرد یه روزی من و اون بیایم اینجا برای فرار از شایعات ... وای چه حرفا که با مهسا پشت سرش نزدیم . اگه اون موقع یکی بهم می گفت قراره با کسی زندگی کنم ... قراره زن کسی بشم که یه زمانی تا بی نهایت ازش متنفر بودم و دلیل این نفرتم چی بود ؟ هیچی نبود جز همون رفتار بد خودش ... اون غرور لعنتیش ... اون خودخواهی که از روش می ریخت . دلیل نفرت من به مهیار همون رفتار خودخواهانه خودش بود ... احساس اینکه بخاطر خوش گذرونی با اون دختر بوده . احساس اینکه اون یه کثافت بود ... و حالا فهمیدم اشتباه کردم . اشتباه من قضاوت زود هنگامم بود .
اه بلندی کشیدم .
مهیار که رو به روی اینه ایستاده بود و خودش و برانداز می کرد به طرفم برگشت و گفت : چی شد ؟
نگاهم و به فروشنده دوختم که همونطور گوشه ای ایستاده بود و به ما نگاه می کرد دوختم : چیزی نیست .
-:مهیار گفت : سفید یه جورایی نمیشه با ابی ؟
نگاهم و به سرعت بهش دوختم ، به نظر من که سفید خیلی هم بهش میومد . سرم و به معنی نفی به طرفین تکون دادم . اون با سر تایید کرد .
این چش شده بود ؟ حالا که از تهران زده بود بیرون می خواست تیپ عوض کنه ؟ عَجَــــــــــــب .
رو به روی اینه ایستاده بود . دستاش و روی لباسا می کشید و این ور و اون ورش می کرد . قدش حدود 190 می شد . شاید یکمی کمتر ... منم با این قدم .
بالاخره از اینه دل کند و به طرف فروشنده رفت ... و مشغول حساب کردن شد . تصمیم نداشت اون لباسا رو از تنش در بیاره . لباسای قبلی رو به دست سعید داد و گفت : بزاره تو ماشین . با هم از مغازه بیرون اومدیم .
خندم گرفته بود ... الان با این تیپش بیشتر از همه تیپ من که کنارش قدم برمی داشتم تو ذوق میزد .
به طرف مانتو فروش قدم برداشت و گفت : نظرت چیه ؟
نگاهی به مانتو اسپرتی که رو به روم بود انداختم . هوم بد نبود . خوب من سلیقه ای تو انتخاب مانتو های اسپرت نداشتم . همیشه عادت کرده بودم یه مانتو شیک بخرم که خانمانه باشه ... یادمه وقتی دبیرستان می رفتم یه بار خواستم همچین لباسی بپوشم که مامان کلی لیچار بارم کرد .
مهیار دستم و گرفت و توی مغازه کشید .
فروشنده یه پسر جوون بود . نگاهی بهمون انداخت و سر تاپامون و برانداز کرد . سعید دست به سینه پشت سرمون ایستاد .
پسر گفت : بفرمایید می تونم کمکتون کنم ؟
مهیار ازش خواست از اون مانتو برامون بیاره .
پسر در حالی که این کار و می کرد از سعید پرسید : شما چی ؟
به جای سعید مهیار جواب داد : با ماست .
سعید لبخندی زد . پسر چند لحظه نگاهمون کرد و بعد به طرف مانتو ها رفت .
لحظه ای بعد با همون مانتو در برابرمون ایستاده بود .
مانتو رو گرفتم . مهیار کیفم و گرفت و به دست سعید داد .
به طرف اتاق پرو به راه افتادم .
مانتو رو پوشیدم و نگاهی به خودم انداختم . خیلی خوب شده بود . از اتاق بیرون اومدم . مهیار اشاره ای به شلوار هایی که روی پیشخوان بود کرد و گفت : ببین خوشت میاد ؟
به طرف شلوار جینا رفتم و یه شلوار اسپرت شیک انتخاب کردم .
مهیار شلوار و برداشت و نگاهی به مارکش انداخت . خندم گرفته بود به تنها چیزی که خیلی دقت می کرد همین جنس و مارک لباسا بود .
با سر تایید کرد .
رو به فروشنده گفتم یه شال سفید بهم بده . اونم به سرعت به دختری که اون طرف دور تر از ما ایستاده بود برگشت . لحظه ای بعد دختر با یه شال سفید پیش روم بود . یه شال هم انخاب کردم و به طرف اتاق پرو رفتم ....
حاضر و اماده بیرون اومدم . مهیار به دورم چرخید و رو به روم ایستاد . انگشت اشاره اش و به طرف دهانش برد و نوک انگشتش و توی دهنش فرو کرد . خندم گرفته بود . شده بود مثل بچه ها .
کم کم لبخندی زد و گفت : عالی شدی . انگشتای شصتش و در برابرم گرفت و ادامه داد : پرفکتِ پرفکت .
بازم مثل لباسای خودش لباسای قبلی من و به سعید داد و بعد از تصویه حساب بیرون اومدیم .
مهیار مستقیم به طرف یه مغازه که لباسای زمستونی داشت رفت .
دلم می خواست بدونم اینا برای چیه ... اما وقتی از خونه بیرون میومدیم ازم قول گرفته بود در این مورد چیزی نپرسم و همراهش باشم .
با خرید یه کاپشن پفی صورتی خنده دار شده بودم . اون مانتوی سفید رنگ ... شلوار جین ابی و این کاپشن پفی صورتی ... وقتی داشت با ذوق نگاهم می کرد گفتم : داری هیولا می سازی ؟
خندید و ابروهاش و بالا انداخت : دارم عروسک می سازم .
-:با این تیپ ؟
-:مگه چشه ؟ همین خوبه بهت میاد .
خندیدم و حرفی نزدم . کنجکاو بودم بدونم می خواد چیکار کنه .
تمام شب باهم حرف زدیم . بخشیدمش ... دلیلی نداشتم نبخشم . من عاشق نبودم تا دلم به سختی به دست بیاد ... مهیار یکی بود مثل بقیه . اگه نمی بخشیدم نمی تونستم ادامه بدم . من دنبال چی بودم ؟ دیگه از پژمان اسمی نمی اوردم . حتی اجازه نمی دادم توی فکرم باشه . من یه زن شوهر دار بودم و حق نداشتم به کسی جز شوهرم فکر کنم . این قانون زندگی بود . حتی برای این مدت من به مهیار تعهد داشتم . حتی اگه مهیار اونی نبود که فکر می کردم . حتی اگه مهیار قبلا عاشق کسی بود ... حتی اگه با پدرش مشکل داشت ... حتی اگه یه لیسانس تقلبی داشت ... با این همه الان شوهر من بود ... اره مهیار شوهرم بود و من هیچ حقی نداشتم بهش خیانت کنم .
-:داری به چی فکر می کنی ؟
کلاه کاپشن و روی سرم کشید ... خزهای سفیدش توی صورتم خورد . وای همیشه عاشق اینا بودم . خیلی باحالن ... اما دلم می خواست یه سفیدش و داشتم . یادم باشه بعدا حتما یکی بخرم ..
مهیار بی توجه گفت : نگفتی ؟
انگار که از یه دنیای دیگه بیرون بیام گفتم : هان ؟
-:داری به چی فکر می کنی ؟
تو چشماش خیره شدم . دستش هنوزم روی کلاه کاپشنم بود .
با شیطنت گفتم : دارم پازل زندگیت و کنار هم می چینم .
...با شیطنت گفتم : دارم پازل زندگیت و کنار هم می چینم .
مهیار ابروهاش و بالا کشید و با دهان باز بهم نگاه کرد .
خندیدم و سرم و پایین انداختم : دهانت و ببند ...
-:چرا پازل ؟
بدون اینکه سر بلند کنم گفتم : خوب تو از اول تعریف نمیکنی . من مجبورم این چیزایی که قطعه قطعه جمع می کنم و کنار هم بچینم و تو رو بسازم .
-:من یا زندگیم ؟
-:تو ... زندگیت یعنی تو .
مهیار خندید و به طرف فروشنده رفت .
بالاخره بعد از خرید کفش از سعید که به دستور مهیار قرار بود تنهامون بزاره جدا شدیم .
مهیار دستم و گرفت و به طرف خیابون به راه افتاد . نگاهی به ماشین انداختم . نگاهم و دنبال کرد
-:از سعید خوشت اومده یا ماشین ؟
-:هر دوتا .
تازه متوجه شدم چی گفتم ، به سرعت گفتم : کجا میریم ؟
-:میریم زندگی کنیم .
با تعجب نگاهش کردم که ادامه داد : می خوایم یه روز بدون محافظ با هم خوش بگذرونیم . نظرت چیه ؟
سرم و به علامت مثبت تکیه دادم : فکر خوبیه .
چشمکی زد و به طرف یه پیرمردی که ادکلن روی زمین ریخته بود و می فروخت رفت . منم به دنبالش کشیده می شدم .
پیرمرد با دیدنمون گفت : برای خانمت ادکلن بخر ...
مهیار روی زانوهاش خم شد و مشغول بو کردن ادکلانا شد .
مهیار پرسید : اینا اصل هستن ؟
-:هان پسرم ... چی فکر کردی ؟ جنسای من همشون اصلا .
مهیار بالاخره یه ادکلن که به شکل قلب بود و به طرفم گرفت و گفت : این و ببین ؟
ازش گرفتم و به بینیم نزدیک کردم . بوی خوش گل سرخ و حس کردم .
لبخندی زدم : خوبه .
-:خوشت میاد ؟
-:اره عالیه .
مهیار با دادن یه پنج تومنی به پیرمرد ازش خداحافظی کرد .
ادکلن هنوزم دستم بود
-:می بینی ؟ این ادکلن خیلی وقته تولید نمیشه ... یعنی اصلش تولید نمیشه اما اون یه جنس تقلبی رو به اسم اصل بهم فروخت .
-:همیشه همین طور بوده . حتی گاهی اون جنسی که به قیمت اصلش می خری تقلبی از اب در میاد .
-:متاسفانه همینطوره .
جلوی یه مغازه لباس فروشی ایستادم و نگاهم و به لباس شب هایی که پیش روم بودن دوختم . بین همشون یه لباس خواب شیک بدجور تو چشم میزد .
منی که عادت داشتم همیشه بلوز و شلوار بپوشم ... همیشه از این لباسا بدم میومد . اما حالا نمی دونم چرا دلم می خواست اون و داشته باشم ؟
اون لباس خواب سفید که گلهای ریز صورتی داشت ... بلندیش تا بالای زانو بود و اون کمربند سفیدش بهم ذوق و شوق میداد .
-:خوشت میاد ؟
به سرعت نگاهم و از شیشه گرفتم و بهش دوختم : هان ؟
-:خوشت میاد ؟
ازه خیلی خوشم اومده . دوسش دارم . اما خجالت می کشیدم این و بگم . اما چرا باید خجالت بکشم ؟ مگه اون شوهرم نیست ؟ مگه کسی نیست که از همه بهم نزدیک تره ؟
-:اره دوسش دارم .
سرش و خم کرد و نگاهش و بهم دوخت : می خوای از اون بلوز و شلوار گل گلی دست بکشی ؟
یه جورایی تنم می خارید اذیتش کنم : نه . فقط از این خوشم اومده .
خندشو فرو خورد و با سر گفت : باشه . پس بریم بخریم .
وارد مغازه شدیم .
از فروشنده که یه دختر جوون بود خواستم از اون لباس برام بیاره .
دختر جوون از همون لباس یکی به رنگی که تو ویترین دیده بودیم و یکی هم به رنگ مشکلی با همون گلها برامون اورد .
رنگ مشکیش خیلی شیک تر بود . انصافا ترکیب رنگا عالی بود .
مهیار عقب تر ایستاده بود و به لباسا نگاه می کرد .
به طرفش برگشتم : خوبه ؟
نگاهش و از لباسا گرفت : کدوم و میخوای ؟
-:هر دوتا خوبن ... نمی دونم کدوم و انتخاب کنم . تو چی میگی ؟
-:مشکی بیشتر بهت میاد .
منم مشکی رو بیشتر دوست دارم .
-:سفیدم خوبه ها .
-:خوب هر دوتاش و بردار . تو که می خوای ایزون کنی تو کمد چه فرقی می کنه ؟
ریز خندیدم و به دختر گفتم : هر دوتا رو می خوام .

مهیار تیکه ای جدا کرد و تو دهانش گذاشت . بوی کباب همه جا پیچیده بود . مجبورش کردم بیایم یه رستوران ساده ...
یه کبابی فروشی ساده . دلم می خواست امروزمون عادی عادی باشه .
خندم گرفته بود . مهیار تیکه ها رو با دقت می ذاشت دهانش و می گفت : به اینا نمیشه اعتماد کرد ها . شاید فاسد باشه .
ریز خندیدم : بابا بخور . همشون مثل همن . چرا فاسد باشه ؟ عجب !
مهیار خندید و گفت : اونطوری نگام نکن . اولین باریه میام همچین جایی .
-:معلومه .
-:خوب تقصیر خودم نیست . مامان هیچ وقت اجازه نداده همچین جاهایی پا بزارم .
-:حالا که اومدی اینم بخور تا مزش و فراموش نکنی .
تیکه ای برداشتم و به طرفش گرفتم . با تعجب نگام کرد . اشاره کردم بخوره . دهنش و باز کرد و منتظر بود بزارم تو دهانش . داشتیم مثل عاشق و معشوقا رفتار می کردیم . من چم شده بود ؟ من چمه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چه اشکالی داره ؟ مهیارم دوست داری ... نه دوسش ندارم . ... داری به خودت دروغ میگی ... نه این حقیقته ... من فقط بهش عادت کردم .
مهیار نگاهش روی روزنامه ای که روی میز پهن شده بود افتاد
-:مرسده این و گوش کن ...
از افکارم جدا شدم و به مهیار گوش سپردم
-:میگه مرده به زنش میگه : باز که پارچه خریدی ...
زنش میگه : می خوام برات دستمال بدوزم .
مرد میگه : دستمال با این سه متر پارچه ؟
زن میگه : اخه می خوام با بقیش هم برای خودم یه پیراهن بدوزم .
شلیک خندم به هوا رفت .
مهیار نگاهم کرد : چیه ؟
خودشم می خندید ...
-:یاد یکی از پرونده هام افتادم . زن به هر صورتی که بود از شوهرش پول می گرفت ... دلیلش چی بود ؟ اینکه مرد هیچی برای اینده پس انداز نمیکنه و اگه یه اتفاقی بیفته چه بلایی ممکنه سرشون بیاد .
مهیار نگاهم می کرد : جدی ؟
-:اره . یادش بخیر پرونده جالبی بود .
-:جدا شدن ؟
-:نه بابا مرد اخر سر گفت : حق با زنمه ... من هیچی برای اینده ندارم . اگه بمیرم هیچی به زن و بچم نمیرسه . با کلی دوندگی مشلشون حل شد .
-:عجب .
بعد از ناهار از رستوران بیرون اومدیم .
مهیار قبل از اینکه اولین قدم و برداریم گفت : این یکی از بهترین ناهار های عمرم بود .
-:برای منم همینطور .
رو به روی رستوران یه پارک بود . وارد پارک شدیم ...
-:شب به مامان اینا زنگ بزنیم بگیم اومدیم مسافرت نگران میشن .
با سر تایید کردم و ناخوادگاه اه بلندی کشیدم : دلت براشون تنگ شده ؟
لبخند تلخی زدم : نه اونقدرا .
-:اما من دلم برای مامان تنگ شده .
با خنده به طرفش برگشتم : واسه مامانت ؟ اخی نازی .
-:مسخرم می کنی ؟ خوب من مامانم و خیلی دوست دارم .
-:من که چیزی نگفتم . خوش به حالت .
مادر جون واقعا دوست داشتنی بود . چند باری ارزو کرده بودم مامانم مثل اون بود .
مهیار روی نیمکتی نشست خرید هامون و هم کنارش گذاشت .
کنارش نشستم .
مهیار نگاهش و به رو به رو دوخت . همیشه دلم می خواست یه بار با یکی بیام پارک .
-:با خانوادت نمی اومدی ؟
-:نه . خوب مامان زیاد اهل این چیزا نیست . تو چی اومدی ؟
-:نه . پارک نیومدم . منم مثل تو همیشه تنهایی می اومدم .
-:اما من تنهایی هم نیومدم !
-:چرا ؟
-:نمی دونم . نمی دونم . شاید منتظر بودم با یکی بیام .
-:با کی ؟
نگام کرد : با تو .
ابروهام و گره کردم
-:مگه چی میشه ؟ خوب تو زنمی !!! دلم می خواست با زن و بچم بیام .
با زن و بچه ؟ فقط جای یه بچه خالیه با این اوضاعمون .
ناخوادگاه این و به زبون اوردم .


مگه اوضاعمون چشه ؟
با چشای گرد شده نگاهش کردم : چی ؟
-:خوب مگه ما مشکلمون چیه ؟
-:مهیار ؟ !!!
وای چرا اینطوره صداش کردم ؟
ادامه دادم : مهیار منظورت چیه ؟ ما مشکلی نداریم ؟ این همه مشکل داریم . من و تو بچه می خوایم چیکار ؟ یادت رفته من زن قراردادیتم ؟
مهیار بیخیال به نیمکت تکیه داد : این و که تو سند ازدواج ننوشتن ... بچه ی ما هم لازم نیست بدونه پدر و مادرش قرار داد داشتن . می تونیم مثل هر پدر و مادر دیگه ای بعد از یه مدت از هم جدا شیم .
-:مزخرف نگو . شیش ماه بیشتر به اخر قراردادمون نمونده . بچه هم نمی تونه تو این شیش ماه به دنیا بیاد .
-:یه چند ماه این ور و اون ور فرق زیادی نمی کنه .
داشتم دیوونه میشدم . این مهیار چش شده بود ؟ چرا داشت چرت و پرت می گفت ؟
اه بلند بالایی کشیدم : من نمی خوام مادرشم .
-:چرا ؟ چون از خانواده خودت محبت ندیدی ؟
به سرعت به طرفش برگشتم . صدای شکستن مهره های گردنم بلند شد .
لبخندی زد . دستش و بلند کرد و پشت سرم روی نیمکت گذاشت و کف دستش و یه شونه ام تکیه داد : اونطوری نگام نکن . من خیلی چیزا در مورد زندگیت می دونم .
-:از کجا ؟ چرا ؟
یه حالت متفکر به خودش گرفت : اقا صادق گفته !
با چشای گرد گفتم : اقا صادق ؟
-:مرسده اینطوری بخوای به کسی نگاه کنی سکته رو در جا می زنه . اره اقا صادق ... خیلی وقته برای من کار می کنه . منم تو رو از اونجا شناختم . اقا صادق کسیه که در مورد زندگی تو بهم گفت .
-:پس اقا صادق همه چیز و بهت گفته . اون بوده که همه چیز و گذاشته کف دستت .
ریز خندید . دستش و که روی شونه ام بود به طرف خودش کشید و منم به خودش نزدیک تر کرد و گفت : عصبانی نشو . اقا صادق خیلی در موردت حرف میزد . اون از قرار داد بین ما خبر نداره . فکر می کنه همه چیز واقعیه .
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم : جدی ؟ چرا بهش نگفتی ؟
-:چرا باید بگم ؟ دلش خوشه برای من زن پیدا کرده .
-:نه بابا . نچایی .
-:نمی چاام . پاشو بریم هوا سرد شد .
-:خیلی پرویی .
-:چاکرم . بریم کجا ؟
-:من چه می دونم ؟ من که اینجا رو نمیشناسم .
-:نه که من خیلی می شناسم ! بازم می خوای خرید کنی ؟
-:تو چی ؟
علاوه بر لباس خواب ، من چند تا لباس و دو تا عروسک و چند تا وسیله خریدم . مهیار هم یه شلوار و جوراب و از این چیزا خرید .
خندم گرفته بود . اولین باری بود مهیار همچین چیزی می خرید . یعنی عادت نداشت زیاد جوراب بپوشه . بیشتر اوقات از پوشیدن جوراب درمی رفت . منم که کاری به کارش نداشتم .
مهیار اولین قدم و برداشت و گفت : چرا با خانوادت مشکل داری ؟
شونه هام و بالا انداختم : نمی دونم . من با اونا مشکلی ندارم این اونا هستن که با من مشکل دارن . من هیچ وقت با اونا مشکلی نداشتم . این اونا بودن که من و نخواستن . این اونا بودن که حضور من و رد کردن . تنها دلیلی که تونستم پیدا کنم این بود که شاید بچه اونا نباشم . اما هیچ دلیلی نمی بینم که پدر و مادرم بخوان من و به فرزندی قبول کنن . گاهی هم به این فکر کردم چون دخترم باهام اینطوری برخورد کردن .
چشامام پر از اشک شده بود . تا حالا برای هیچ کس از چیزی که تو تمام این سالها از ذهنم گذشته بود حرف نزده بودم اما حالا داشتم برای مهیار می گفتم .
-:نمی دونم چی باید بگم .
-:چیزی نگو . همین که به حرفام گوش میدی کافیه .
-:تنها کاریه که از دستم بر میاد .
نگاه تشکر امیزی بهش انداختم . واقعا ازش ممنون بودم . از تمام حرفایی که در موردم میزد . کنار مهیار احساس می کنم بی خود نیستم . احساس می کنم حضورم بی فایده نیست . همین برای من کافیه .همین که اینجا در کنار اونم برام به اندازه یه دنیا ارزشمند
برچسب ها: رمان مستي براي شراب گران قيمت - رمانکده گلها 27 , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 99- رمان مستی برای شراب گران قیمت , رمان ایرانی و عاشقانه مستی برای شراب گران قیمت؟!؟ | shahtut کاربر ... , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , دنیای رمان , عاشقان رمان | ASHEGHANE ROMAN « تايپ رمان،كلوپ رمان:تایپ رمان ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/22 تاریخ
کد :52750

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا