تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مستی برای شراب گران قیمت (فصل دوازدهم)


دسته کلید و توی دستام تکون دادم ...
سه ماه ... سه ماه از اون سفر پر فراز و نشیب می گذشت . اما این کلید هنوزم تو دستای من بود . سه ماه با تمام بی تفاوتی هاش گذشت . من و مهیار کنار هم زندگی می کنیم . روی یه تخت می خوابیم . با هم غذا می خوریم . با هم میریم پیش خانواده هامون . با هم از مهمون هامون پذیرایی می کنیم . اما ...
اما همه ی این کار ها رو در کمال بی تفاوتی انجام میدیم . خیلی راحت با بی تفاوتی با هم حرف می زنیم . کنار خانواده هامون از کلمه عزیزم ... یه کلمه سرد که هیچ احساسی ازش سر چشمه نمی گیره استفاده می کنیم .
نمی دونم چرا مهیار اون خونه توی مهاباد و خرید اما من از این که خریدش خوشحالم . حتی الان که کلیدش توی دستامه خوشحالم . من اونجا رو دوست دارم حتی اگه بدترین خاطرات زندگیم و به نمایش گذاشته باشه . دیگه اون مرسده قبلی نیستم . اروم شدم . در ارامش... انگار پخته تر شدم . اما خودم باور نمی کنم . پژمان داره از زنش جدا میشه اما حتی این خبر هم نتونست به من حسی بده . انگار مثل یه مولکه . وقتی زنش اومد سراغم تا وکالتش و قبول کنم باور نمی کردم . باور نمی کردم بخوان به این زودی زندگیشون و به پایان برسونن اما این اتفاق داشت می افتاد .
حتی احساس نکردم کسی که داره این ازادی رو به دست میاره کسیه که یه زمانی عاشقش بودم . انگار حرفی که مهیار بهم زد باعث شد به خودم ثابت کنم پژمان برام اهمیتی نداره . وقتی اون شب گفت دنبال معشوقه ام هستم احساسم به پژمان کشته شد . حالا می فهمم من هیچ وقت عاشق پژمان نبودم . من با پژمان به عشق فکر نمی کردم . احساسم به پژمان یه تلقین بود . برای اثبات افکار خودم این پرونده رو قبول کردم . در طولش درک کردم واقعا علاقه ای به پژمان نداشتم . اما احساسم به مهیار ؟ نمی دونم شاید یه عادته . عادتی که همین حالا دارم از کنارش می گذرم .
با صدای موبایلم به خودم اومدم .
گوشی جدیدی گرفته بودم . صدای سامیار توی گوشی پیچید : سلام خواهر جون .
هنوزم نمی تونستم باهاش ارتباط بر قرار کنم . هنوزم ازش فرار می کردم . بیچاره چهار روزه دنبالمه تا باهاش ناهار بخورم . اما مگه من می تونم ؟ می تونم تمام این مدت و فراموش کنم .
برخلاف این که خیلی زود ارتباط برقرار می کنم اما اصلا با سامیار راحت نیستم . چرا دروغ بگم ؟ دارم ازش فرار می کنم . نمی تونم ... خیلی تلاش کردم . حتی یه بار باهاش قرار گذاشتم اما نتونستم برم ... تا دم کافی شاپ رفتم و برگشتم . با یه دروغ از اونجا فرار کردم . نمی تونستم برم . نمی تونستم فراموش کنم .
خیلی عوض شده . بزرگ شده . گنده شده . اما هنوزم در برابر من همون سامیاری هست که اذیتم می کرد . نمی دونم به کجا می رسم . اما الان اینجام .
-:مرسی هستی؟
-:اره . بفرمایید .
-:امروز می تونیم هم و ببینیم ؟
-:نه . امروز درگیرم . شب خونه مامان اینا می بینمت دیگه .
-:اره . می خواستم یکم باهم تنها باشیم . اون شوهرت مگه از کنارت جم می خوره ؟ همش چسبیده بهت . می ترسه بدزدمت . امروز نمیشه ؟
-:باید برم دادگاه . وقت ندارم . متاسفم .
-:اشکالی نداره . یه وقت دیگه ... مزاحم نمیشم به کارت برس نازم .
-:خداحافظ .
-:مراقب خودت باش .
-:ممنون . بای .
گوشی و به سرعت قطع کردم .
پرونده پیش روم و بستم و بلند شدم . خدا رو شکر پرونده مهیار برای همیشه تموم شد . رامین با دادن کلی پول بهناز و راضی کرد از شکایتش صرف نظر کنه . اینطور که معلوم بود بچه سه روز قبل از اینکه بیاد دفتر من سقط شده بوده . یعنی من اصلا مقصر نبودم . رامین همه گفته اگه توی دادگاه این و ثابت کنه ازش شکایت می کنه .و بهناز بعد از گرفتن پول کنار کشیده .
خیالم راحت بود که قاتل نیستم .
کیفم و برداشتم و از اتاق زدم بیرون . مهسا طبق معمول داشت با رامین فک می زد .
سرم و براش تکون دادم و از دفتر خارج شدم .


پشت فرمان نشستم . نفس عمیقی کشیدم و استارت زدم .
قبل از اینکه ماشین و به حرکت در بیارم گوشیم و چک کردم . یه پیام جدید از مهیار ...
خیلی وقت بود حرف زدنامون به همین پیامک ها تبدیل شده بود .
-:سلام . من ساعت 7 خونه ام .
فقط همین . نگاهی به ساعت انداختم . یه ساعتی وقت داشتم خودم و برسونم خونه و اماده شم .
با فرستادن باشه گوشی رو روی صندلی انداختم و ماشین و روشن کردم .
ماشین از جا کنده شد و به راه افتاد .
اه بلندی کشیدم . خسته شدم از این زندگی تکراری ... خسته شدم از این زندگی ، سه ماه تمام بدون هیچ اتفاقی گذشته . به این اسونی از کنارش گذشتم . حالا به اینجا رسیدم . باید چیکار کنم ؟ من چرا اینجام ؟ چیکار باید بکنم ؟ فقط سه ماه دیگه مونده . اما نه من مرسده قبلی ام نه مهیار اون ادم قبلی . مهیاری که سر ساعت میومد خونه حالا بیشتر شبا خونه نمیاد . نگرانشم . اما نمی تونم حرفی بزنم .
خیلی راحت از هم دور شدیم . خیلی راحت به همه چیز پایان دادیم .
پشت چراغ قرمز توقف کردم ، دستم و دراز کردم و فلش و به ضبط زدم . لحظه ای بعد صدای اهنگ توی ماشین پخش شد .

مثل دیوونه هاست حالم .
هزار فکر و خیال دارم .
همش کارم شده گریه .
همه شبهام و بیدارم .
تو می گفتی خداحافظ .
منم از زندگیت رفتم .
نمی دونم تو اون لحظه .
چرا چیزی نمی گفتم .
من تنها بدون تو دارم از غصه می پوسم .
تو نیستی و شبا تا صبح همه عکسات و می بوسم .
تو تازه رفتی از اینجا .
هنوز عطرت تو این خونه هست .
شب و روزم شده مستی ببین خونه ی میخونه هست .

دارم چیکار می کنم با خودم ؟ با زندگیم ؟ این تکرار ! این بی تفاوتی ... چقدر اسون می تونم از کنارشون بگذرم ؟ مگه من مرسده نیستم ؟ پس چرا این همه ارومم ؟

هنوزم تا که هنوزه ، من باهاتم .
عاشق لحظه دیدار نگاتم .
توی کوچه دنبال یه رد پاتم .
اگه برگردی می بینی من باهاتم .

با باز شدن در وارد حیاط شدم .

من تنها بدون تو دارم از غصه می پوسم .
تو نیستی و شبا تا صبح همه عکسات و می بوسم .
تو تازه رفتی از ایننجا .
هنوز عطرت تو این خونه هست .
شب و روزم شده مستی ببین خونه ی میخونه هست .

ماشین و جلوی ساختمون متوقف کردم ، صبر کردم تا اهنگ به پایان برسه . ماشین و خاموش کردم و پیاده شدم .
بدری خانم پیش روم ایستاد : سلام خانم جان .
-:سلام بدری خانم . خوبین ؟
-:ممنون خانم جان .
-:اقا اومده ؟
-:نه خانم جان . هنوز نیومدن .
-:باشه . کسی تماس نگرفت ؟
-:خانم جان پدرتون تماس گرفتن . بهار خانم هم تماس گرفتن .
با سرتایید کردم و باشه ای زیر لب گفتم ، اما حتی خودمم نشنیدم .
به طرف اتاقمون به راه افتادم . خیلی وقت بود دکوراسیون اتاق خواب و عوض کرده بودیم . اتاق بیرونی هنوزم به همون شکل بود اما اتاق خواب و وقتی از مهاباد اومدیم عوض شده بود . البته به خواسته خودم بود . حالا دیگه از دیدن سقف فرار نمی کردم . حالا از اینکه نگاهم به اون سقف بالای سرم بیفته هراسی نداشتم .
وارد اتاق شدم و مستقیم به طرف کمد رفتم تا لباسی که برای شب باید بپوشم و انتخاب کنم .
لباسام و عوض می کردم که در باز شد و مهیار وارد اتاق شد .
سلام کردم .
لبخندی زد : سلام .
-:خسته نباشی .
-:ممنون . تو هم همینطور . الان اماده میشم .
به طرف کمد رفتم و کت و شلوارش و بیرون اوردم و روی تخت گذاشتم .
تشکر کرد و مشغول پوشیدن شد .
روی تخت نشستم و مشغول جمع کردن وسایل کیفم شدم .
لحظه ای بعد حاضر و اماده رو به روم ایستاد و گفت : خوبه ؟
نگاهی به سر تا پاش انداختم : اره . عالیه .
بلند شدم و رو به روش ایستادم . پاهام و بلند کردم و دستام و به طرف یقه اش بردم که خم شد تا راحت تر باشم . یقه لباسش و مرتب کردم و عقب کشیدم . تشکر کرد .
یه پیراهن مشکی به تن داشتم . با استین های بلند که تا پایین ارنجم می رسیدن .
مانتو مشکیم و از کمد بیرون اوردم و به تن کردم .
بالاخره اماده در برابر مهیار ایستادم .
مهیار لبخندی زد و به طرف در رفت . در و باز کرد و کنار کشید . با بیرون اومدنم اونم از اتاق بیرون اومد و در و بست . با هم از پله ها پایین رفتیم .
همون ماشین خوشکلش جلوی در بهمون چشمک میزد . سعید در و برامون باز کرد و سوار شدیم .
مهیار اروم گفت : لازم نیست دنبالمون بیای .
سعید سرش و به معنای فهمیدن تکون داد .
ماشین به حرکت در اومد .
مهیار دست برد و ضبط و روشن کرد . صدای اهنگ توی ماشین پیچید ، همون اهنگی که من الان داشتم میومدم گوش میدادم . چرا امروز مهیار این اهنگ و گوش می کرد. بابا تفاهم . من نمی دونم این همه تفاهم ما از کجا نازل میشه ؟
نگاهم و از پنجره به بیرون دوختم . هر دو تا سکوت کرده بودیم . هیچ کدوم هم نمی خواستیم این سکوت و بشکنیم . برخلاف همیشه توی این مدت همیشه وقتی با هم بودیم چیزی جز سکوت نصیبمون نمیشد .
تمام دیشب درگیر پرونده ی جدیدم بودم و نتونسته بودم بخوابم . خیلی خوابم میومد . کم کم چشمام روی هم افتاد و خوابم برد .

**********
با گرمای ملایمی که به صورتم می خورد چشم باز کردم . نگاهم به خیابون افتاد . همه در حال رفت و امد بودن . تقصیری هم نداشتن . نزدیک عید بود و همه در حال جنب و جوش . نمی دونم مردم این همه جنب و جوش و از کجا می اوردن ؟ من که علاقه ای به عید نداشتم . که چی ؟ یه سال پیرتر میشیم حالا واسه اون جشنم می گیریم ؟ همیشه از عید بدم میومد . دلیلی نداشت خوشم بیاد . عید بود دیگه . یه عید تکراری . هر سال با همون شکل قبلی . مامان و بابا می رفتن مسافرت . حالا اگه اتفاقی می افتاد من و سروش هم باهاشون می رفتیم . در غیر این صورت می رفتیم خونه خاله . اونم که خدا رو شکر فقط یه زبون نیش داشت مثل مار . برعکس سروش که از بودن تو خونه اونا خوشحال میشد من کلی حرص و جوش می خوردم و بالاخره با پایان تعطیلات و برگشت مامان و بابا با یه اعصاب داغون تشریف می اوردم خونه .
نگاهی به خیابونی انداختم که همین چند دقیقه پیش از اونجا گذشتیم . مهیار فرمون و چرخوند و همون مسیری که اومده بودیم و در پیش گرفت .
سرم و به حرکت در اوردم و به طرفش برگشتم : چرا داری بر می گردی ؟
نگاه کوتاهی بهم انداخت : بیدار شدی ؟
با سر تایید کردم .
نگاهی به ساعت انداختم . ساعت نزدیک 9 بود . یعنی من تا حالا خوابیده بودم ؟ چرا مهیار نرفته خونه ؟ فاصله خونه ی ما اینقدرا نبود .
-:چرا نرفتیم خونه ؟
مهیار دستش و کنار پنجره گذاشت و سرش و به اون تکیه داد : خوابیده بودی .
یعنی مهیار بخاطر من نرفته خونه ؟ تا من بخوابم ؟ وای دلم می خواست بپرم و مثل بچه ها بوسش کنم اما به یه تشکر اکتفا کردم .
مهیار به سرعت ماشین افزود و به طرف خونه ی مامان اینا حرکت کرد
مهیار ماشین و جلوی خونمون متوقف کرد و پیاده شد. قبل از اینکه در و باز کنم مثل همیشه در و باز کرد و منتظر شد پیاده شم . از ماشین پایین اومدم .قبل از اینکه ماشین و قفل کنه دسته گلی که روی صندلی عقب بود و برداشت و به طرفم گرفت . از این کاراش فوق العاده خوشم میومد . هیچ وقت دست خالی نمیومد . همیشه یه چیزی داشت . یه جورایی سر بلندم می کرد پیش خانواده . از اینکه سامیار توی خونه بود یکمی ناراحت بود . دلم نمی خواست زیاد باهاش برخورد داشته باشم . ناخوداگاه ازش دوری می کردم .
مهیار کنارم ایستاد و گفت : بریم ؟
با سر تایید کردم . نگاهی بهش انداختم . کت و شلوار کرمیش خیلی بهش میومد . خیلی وقت بود دستش و نگرفته بودم . دلم می خواست بهش نزدیک بشم . نمی خواستم ازش دور باشم . قدمی به طرفش برداشتم . مهیار زنگ در و فشرد . قبل از اینکه وارد بشیم نگاهم روی دستش که به صورت خمیده جلوش نگه داشته بود خیره موند . بدون فکر دیگه ای دستم و تو بازوش انداختم و خودم و بهش نزدیک تر کردم . چند لحظه ای از حرکت ایستاد و بعد دست دیگش و گذاشت روی دستم .
لبخندی روی لبم نشست . دسته گل و بیشتر به خودم فشردم .
در باز شد و اولین قدم و با هم توی خونه گذاشتیم . خداییش تفاهم از این بالاتر ؟ قدمهامون هم یکیه . نگاهی به خونمون انداختم . چقدر برام خاطره داشت .
بالای پله ها وسایلم و روی زمین می ریختم و خاله بازی می کردم . سامیار هیچ وقت باهام بازی نکرد اما سروش ؟ چقدر دلم برای داداشیم تنگ شده بود . دو روزی میشد خبری ازش نداشتم .
خیلی وقت بود حس و حال سر به سر گذاشتنش و نداشتم .
با هم از پله ها بالا رفتیم . بابا و مامان جلوی در منتظرمون بودن . با هر دومون رو بوسی کردن و مامان کلی برای دسته گل تشکر کرد .
مانتوم و در اوردم و رو به مهیار گفتم : کتت و نمیدی ؟
مهیار که داشت روی صندلی می نشست بلند شد و کت و در اورد و به دستم داد و زیر لب گفت : ممنون .
لبخندی به روش زدم . اونم همینطور .
بابا گفت : دخترم بزرگ شده . دیگه حواسش جمعه جمعه .
لبخندی زدم . سروش از اتاقش بیرون اومد : به به ببین کی اومده . میگما از این طرفا ؟ چی جا گذاشتی اومدی این ورا ؟
به طرفم اومد و دستاش و دور کمرم حلقه کرد و از روی زمین بلندم کرد و بوسیدم.
مهیار بلند شد و گفت : می ندازیش ؟
سروش روی زمین گذاشتم و به طرف مهیار رفت با اونم دست داد و گفت : نترس نمی خورمش .
مهیار روی صندلی نشست : اگه خوردی چی ؟
سروش ازش فاصله گرفت : واه واه . چه خسیس شده . بلا به دور .
گوشش و گرفتم و در حالی که دنبال خودم می کشیدم و به طرف اتاقم می بردم گفتم : زیاد حرف نزن بیا ببینم .
مهیار با بابا مشغول صحبت شد . مامان به طرف اشپزخونه رفت . اما می تونستم سنگینی نگاهش و روی خودم و سروش احساس کنم .
سروش داد و فریاد نمی کرد . گوشش و محکم تر کشیدم ، اما بازم ساکت بود .
گوشش و ول کردم و کمی خم شدم و تو صورتش خیره شدم . سروش کاملا دو لا شده بود .
-:سروش خوبی ؟
سر بلند کرد و نگاهم کرد : معلومه که خوبم .
-:پس چرا داد نمی زنی ؟
سروش ریز خندید : نقطه ضعفت و پیدا کردم دیگه .
چشم غره ای بهش رفتم . وارد اتاق شدم . سروش هم به دنبالم اومد . لباسامون و روی تخت گذاشتم
سروش روی تخت دراز کشید و چهار طاق به سقف خیره شد .
-:سروش رو تخت من نشین .
بدون اینکه نگاهش و از سقف بگیره گفت : تخت تو نیست که .
-:نخیرم تخت خودمه .
نچ نچ کرد : تخت تو تو خونتونه . این دیگه تخت خودمه . هر وقت بخوام میام روش می خوابم .
به طرفش رفتم . خودم و بالا کشیدم و روی پاهاش نشستم . سریع پاهاش و جمع کرد : تو هنوز ادم نشدی ؟
-:ادم بشم که تو تنها می مونی .
-:تو ادم شو . من جفت خودم و پیدا می کنم .
-:می ترسم نتونی پیدا کنی .
-:اگه پیدا کنم دست از سرم بر می داری ؟
-:یعنی پاشم دیگه .
سروش سر بلند کرد و نگاهی به صورتم انداخت : حالا اشکال نداره این دفعه بشین .
چشمکی نثارم کرد .
لبخندی زدم .
لحظهای بعد با داد گفت : پاشو پام شکست .
یه جوری فریاد زد که از جا پریدم و با کله خودم زمین .
شروع کرد به خندیدن .
بلند شدم و یکی خوابوندم تو سرش : هوی . مگه دهاته اینطوری داد می زنی ؟
دستش و جای ضربه گذاشت و تکون داد : این و به خودت بگو . هوی چیه ؟ راستی مرسده این مهیار چیکار کرده ؟ خیلی با ادب شدی !
روم و ازش برگردوندم : خفه شو .
به سرعت از اتاق بیرون زدم که در همین حین سامیار هم از اتاق بیرون اومد .



به سرعت از اتاق بیرون زدم که در همین حین سامیار هم از اتاق سمت راست بیرون امد .
با صدایی که خودمم به سختی می شنیدم سلام کردم و اولین قدم و ازش برداشتم تا دور بشم که مچ دستم و گرفت : مرسده ...
ایستادم .اما به طرفش هم برنگشتم .
-:بیا حرف بزنیم .
-:من حرفی برای زدن ندارم .
-:اما من دارم . باید گوش بدی . من همه چیز و بهت میگم .
-:چی می خوای بگی ؟ برام مهم نیست .
-:نمی خوای بدونی دلیل بد رفتاری هام چی بود ؟
به طرفش برگشتم . اشک تو چشمام حلقه زده بود : نه من نمی خوام بدونم دلیل بد رفتاری هات چی بود . من برام مهم نیست که سیم داغ و چسبوندی به بازوم . من برام مهم نیست که موهام و توی خواب کوتاه کردی . من برام مهم نیست کفشام و گره زدی تا وسط کوچه بخورم زمین . برام مهم نیست به پسرای توی کوچه گفته بودی می تونن من و بزنن . برام مهم نیست که مسخره دوستات میشدم . من فقط برام یه چیز مهمه این همه سال چرا یادم نکردی ؟ سامیار من با همه این بلاهایی که سرم اوردی دوست داشتم برادر .
می تونستم اشک و ببینم که تو چشماش جمع شده بود . همون طور که دستم توی دستش بود به طرف اتاق کشیدم .
سعی می کردم صدام بالا نره : ولم کن . نمی خوام بیام .
-:اما تو باید گوش کنی .
-:نمی خوام بشنوم .
وارد اتاق شدیم . سامیار به سرعت در و قفل کرد و گفت : مرسده تو رو خدا بشین .
ناخوداگاه اروم گرفتم . به طرف تختش رفتم و نشستم .
صندلی رو عقب کشید و جلوم گذاشت و نشست .
چند لحظه ای بهم خیره شد .
از جا بلند شدم : اگه حرفی نداری من برم .
-:بشین مرسی .
سامیار به صندلی تکیه داد . سر جام نشستم . نمی دونم چرا یه احساس بدی داشتم . یه جورایی دلشوره ... چه مرگم شده بود ؟ چرا اینطوری شدم ؟ مگه قراره چی بشه ؟ اب دهانم و قورت دادم .
سامیار شروع کرد به حرف زدن . نگاهش به من نبود ... نگاهش و دنبال کردم و به تابلوی روی تختش رسیدم . عکسی از خودش و مامان و بابا .
من هیچ وقت همچین عکسی نداشتم . هیچ وقت نتونستم همراه مامان و بابا سه تایی عکس بگیریم ؟ چرا ؟ مگه من بچشون نبودم ؟
-:این حرفایی که می خوام بهت بزنم خیلی سخته اما باید بدونی . فکر می کنم این حقته که بدونی . بابا و مامان هم همینطور فکر می کنن . مرسده من واقعا متاسفم که اینقدر بد بودم . من لیاقت ندارم دوسم داشته باشی .
نگاهم و از عکس گرفتم و به صورتش دوختم . سامیار کاملا شبیه مامان بود . با نمک و شیک . قیافه خوبی داشت . به من نمی رسید . تو خوشکلی نمی گما . تو بد قیافه ای . خوب خوشکل بود دیگه .
-:اولین باری که دیدمت توی اون بلوز و شلوار صورتی خیلی با نمک بودی .
بابا دستم و گرفت و پیش خودش که تو تو بغلش بودی نشوند و گفت : این از این به بعد خواهرته .
نگاهش کردم . شوق دیدن تو کاری کرده بود فراموش کنم بابا رو چند ماهه ندیدم .
با نمک بودی . با اون چشات بهم نگاه می کردی . پستونکی تو دهنت بود و با ملچ و ملوچ تکون میدادی . بهت دست زدم اما با ترس .
بابا گفت : اسمت مرسده هست اما من دلم می خواست مرسی صدات کنم .
حدود یه ساعت باهات سرگرم بودم و وقتی خوابیدی تازه فهمیدم مامان نیست .
رفتم تو اتاقشون . مامان روی تختش نشسته بود و گریه می کرد . رفتم بغلش اما اون با دیدنم بدتر شروع کرد به گریه کردن .
مامان اون روز تا شب گریه کرد . اخر شب بابا رفت تو اتاقش اما من پیش تو موندم . خلی با نمک بودی . دوست داشتم . دلم می خواست همش ببوسمت . از کنارت تکون نخوردم تو هم خیلی اروم خوابیده بودی .
بالاخره بابا و مامان از اتاق بیرون اومدن . مامان حتی بهت نگاه هم نکرد . رفت توی اتاقت و یه جایی درست کرد تا بخوابی .
بابا بغلت کرد و گذاشت سر جات .
روز بعدش بابا برای اتاقت کلی وسایل خرید اما مامان حتی از نزدیکی اتاقت هم رد نمیشد . بابا برات پرستار گرفت . یکی که حواسش بهت باشه .
اما من همش دور و برت بودم . خوب دلم می خواست باهات بازی کنم .
سامیار سکوت کرد .
احساس می کردم دستام می لرزه . منتظر ادامش بودم . منتظر بودم سامیار ادامه بده . بگه من چرا باید از مادر دور می موندم . قبل از اینکه حرفی بزنم سامیار ادامه داد :
اما مامان ازت دوری می کرد . نمی دونم دلیلش چی بود ؟ بچه بودم . نمی فهمیدم . بابا دیگه نرفت . همش پیشمون بود . مامانم کم کم اخلاقش خوب شده بود . اما هنوزم به تو نزدیک نمیشد . پرستارت یه روز نیومد . تو هم کلی سر و صدا راه انداختی . تا اینکه مامان اومد سراغت . منم گریه می کردم با تو . مامان اولش کتک زد و خودشم گریه کرد . اما چند لحظه بعد بغلت کرد و یه کاری کرد اروم بشی . اما تمام مدت گریه می کردی .
مامان زیر لب یه چیزایی می گفت اما من نمی فهمیدم .
یه مدت اینطوری گذشت تا اینکه سروش به دنیا اومد . مامان خیلی بهتر شده بود دیگه اونطور مثل قبل باهات سرد نبود . یعنی بودا اما سعی می کرد باهات خوب باشه .
احساس می کردم سرم گیج میره . سامیار چی داشت می گفت .
-:تا اینکه یه روز مامان و بابا دعوا کردن اخه تو کم مونده بود بمیری . از پله ها افتادی پایین . همون زخمی که روی سرت هست هم بخاطر اونه .
مامان کلی داد و فریاد راه انداخت . اخر سر هم رفت تو اتاقش . رفتم پیشش ... بغلم کرده بود و گریه می کرد .
بهم گفت : تو خواهرم نیستی ... مامان تو اون نیست . گفت : مامان تو بابا رو از ما گرفته . تو خوب نیستی . من نباید دوست داشته باشم .
از اون روز به بعد نتونستم دوست داشته باشم . یعنی دوست داشتم اما دلم می خواست اذیتت کنم . اشتباه می کردم که فکر می کردم دوست ندارم . دوست داشتم اما از اذیت کردنت هم خوشم میومد .
بابا که بغلت می کرد ناراحت میشدم . دلم نمی خواست بابا دوست داشته باشه .
بزرگتر که شدم فهمیدم بابا وقتی برای تجارت رفته بوده یکی از شهرها با یه دختری ازدواج می کنه و تو بچه اون زنی ...
مرسده من در حقت بدی کردم . خیلی اذیتت کردم . اون روز که تو مهمونی جای اون سیم داغی که به بدنت زده بودم و دیدم دیوونه شدم . من باهات این کارا رو کرده بودم . متاسفم مرسده . متاسفم خواهری که در حقت بدی کردم . وقتی رفتم هنوزم نمی تونستم فراموش کنم که نباید دوست داشته باشم . اما دلم برات تنگ میشد مرسی . دلم برای خواهر کوچولویی که بچه پدرم بود تنگ میشد . اما نمی تونستم باهات حرف بزنم .
وقتی مامان اینا اومدن و گفتن ازدواج کردی دلم به درد اومد . من چه برادری بودم که حتی نمی دونستم خواهرم ازدواج کرده .
اون روز دلم می خواست بهت زنگ بزنم . بهت تبریک بگم .
بگم خوشحالم که یکی هست که دوست داشته باشه . یکی هست که اذیتت نکنه . سروش گاهی می گفت مامان بهت بی تفاوته . از کنارت خیلی راحت می گذره اما من می دونستم مادرم هر چقدر تلاش می کنه نمی تونه بیش از این بهت نزدیک بشه . تو دختر هووش بودی مرسده . درکش می کنی مگه نه ؟
خودم و عقب کشیدم و پاهام و تو اغوشم جمع کردم و سرم و روشون گذاشتم ، من مادری رو مادر صدا کردم که هیچ وقت نتونسته بود دوسم داشته باشه . به برادری دلتنگی می کردم که نمی تونست همراهم باشه . خدایا...
اشکام سرازیر شده بود . بدون اینکه پاکشون کنم سرم و روی پاهام گذاشتم و با صدا زدم زیر گریه .
سامیار ادامه داد : مهیار و که دیدم فهمیدم خیلی دوست داره . اون بهت نزدیکه . خوشحالم حالا کسی رو داری که می تونی بهش تکیه کنی .
همون طور گریه می کردم : بابا ... چرا من ؟ مادرم ؟ مادر .... مادر من کجاست ؟ چرا این همه سال نفهمیدم ؟ بابا ، من که بچش بودم چرا اون ازم دوری کرد ؟ چرا ازم فاصله می گرفت ؟ چرا من و نمی خواست ؟ چون به خاطر مادر من به زنش خیانت کرده بود ، من و نمی خواست ؟ چرا ردم می کرد ؟ چرا یه بار دست محبت روی سرم نکشید ؟
اگه سامیار نمی گفت تا کی می خواستن ازم پنهون کنن ؟
حالا معنی گریه های گاه و بی گاه مامان و می فهمیدم . مامان ؟
زیر لب تکرار کردم : مامان ؟ مامان ....
اون از من متنف
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 99- رمان مستی برای شراب گران قیمت , رمان ایرانی و عاشقانه مستی برای شراب گران قیمت؟!؟ | shahtut کاربر ... , رمان مستي براي شراب گران قيمت - رمانکده گلها 27 , دنیای رمان - رمان مستي براي شراب گران قيمت shahtut , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , مرداد 1392 - دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 40. رمان هیچ وقت اعتراف نکن , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/22 تاریخ
کد :52749

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا