تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مستی برای شراب گران قیمت (فصل سیزدهم)


به راه افتادم . دیگه برام مهم نبود . من همینم که هستم . مگه من مرسده نیستم ؟ مگه من کسی نبودم که تا حالا با بی تفاوتی اونا زندگی کردم ؟ پس چرا اینقدر داغونم ؟
پس چرا دارم دیوونه میشم ؟ نه مرسده تو باید رو پات بایستی . چیزی نشده . چرا باید شکست بخوری ؟تو خیلی وقته از اونا بریدی ؟ مگه همیشه تنها نبودی ؟ حالا هم تنهایی ... باید ادامه بدی .
سامیار خوب می دونست داره چیکار می کنه . اون پشیمون نبود . پشیمونی تو چشاش نبود . مامانم همینطور . یه حرفایی زد . فقط همین . نه چیز دیگه ای . اونا تو رو نمی خوان . بابا چی ؟ اون چی ؟ حتی جلو نیومد تا بدونه چم شده . برام مهم نیست . هیچی برام مهم نیست . من فقط خودمم و خودم .
به طرف ماشین رفتم و پشت فرمان نشستم . فقط یه مدت باید مهیار و تحمل می کردم . بعد از مهیار میرم دنبال زندگی خودم . هیچی هم برام مهم نیست . چیکار می کنم و قراره چیکار کنم برام مهم نیست .
برام مهم نیست اونا چیکار کردن . من می تونم بدون اونا زندگی کنم . همونطور که تا حالا زندگی کردم .

************
اولین قدم و توی خونه گذاشته بودم که بدری پیش روم ظاهر شد : سلام خانم جان .
-:سلام بدری خانم .
به طرف پله ها می رفتم که گفت : سروش خان اینجا هستن .
با تعجب برگشتم طرفش :سروش ؟
-:بله خانم جان .
-:اقا چی ؟
-:ایشون دارن با وکیلشون تو اتاق کار بحث می کنن .
-:می دونه سروش اینجاست ؟
-:بله خانم جان . سروش خان همراه اقا اومدن .
-:من میرم پیش سروش .
-:رامین خان هم اینجا هستن .
به به . همه جمعشون جمعه . چی شده ؟ رامین که معلومه مثل همه ی شبای این دوماه اومده دنبال مهیار . وکیل برای چی اومده ؟ حتما مهیار فهمیده موضوع چیه می خواد طلاقم بده . چه بهتر . سروش هم اومده دنبال ماشینش .
به طرف سالن غذاخوری رفتم .
-:شام داریم بدری خانم ؟
-:بله خانم جان .
-:برام بیار گشنمه .
-:بفرمایید میز و چیدم خانم جان . هیچ کس غذا نخورده .
اینبار دیگه چشام داشت از کاسه در میومد .
-:چرا ؟
-:اقا گفتن تا شما نیومدی شام نمی خورن .
-:باشه پس برو صداشون کن .
-:بله خانم جان .
به طرف سالن غذاخوری رفتم .
سروش و رامین روی کاناپه جلوی تلویزیون نشسته بودن . رامین چشمش به فوتبالی که از تلویزیون پخش میشد بود اما سروش تو حال و هوای دیگه ای بود .
به طرفشون رفتم و سلام کردم .
سروش با دیدنم از جا پرید .
رامین هم بلند شد : سلام .
سرم و تکون دادم : خوبی رامین ؟
-:ممنون . تو چطوری ؟
-:ممنون .
نگاهی به سروش انداختم بهم خیره شده بود : چیه ؟ من و ندیدی ؟
رامین نگاهش به صفحه تلویزیون بود .
گفتم : بشین برنامت و ببین رامین .
رامین به سرعت جلوی تلویزیون ولو شد .
سروش همچنان بهم خیره بود . به طرفش رفتم و سوئیچش که همچنان دستم بود و به طرفش گرفتم : ببخشید دیر شد .
سروش یکدفعه در اغوشم کشید . سرم و روی شونش گذاشت : خوشحالم حالت خوبه .
-:سروش خفه شدم .
-:بره بمیره سامیار مهم نیست اصلا . نمی خوام خودت و بخاطر اون اذیت کنی . ولش کن این چند مدتی که خارج ازایران بود خل و چل تر شده .
-:سروش من ....
-:وقتی داد زدی یاد گذشته ها افتادم . همیشه همینطوری بیرونش می کردی اما از اتاق خودت نه از اتاق خودش . شیطون تر شدیا .
اشک تو چشمام حلقه زد . نگاهی به رامین انداختم بی تفاوت به مانیتور تلویزیون خیره شده بود .
-:سروش بریم بالا .
دست سروش و گرفتم و از سالن خارج شدم .
سروش کنارم نشست و گفت : خوبی ؟
-:اره .
نمی دونم چرا نگاهم و ازش می دزدیدم .
-:متاسفم مرسده . من هیچ کاری نمی تونم بکنم .
با تعجب نگاهش کردم
-:اون طور نگام نکن . اگه می فهمیدم سامیار می خواد همه چیز و بهت بگه خودم می کشتمش . من بهش گفته بودم حق نداره هیچی بهت بگه .
-:تو می دونی ؟
-:معلومه که می دونم . سامیار همون موقع ها که رفت بهم گفت .
-:تو بهم نگفتی .
-:چرا باید بهت می گفتم ؟
سروش خودش و جلوتر کشید و تو چشمام خیره شد : عزیزم . مگه فرقی هم می کرد ؟ تو خواهر منی . هیچ فرقی با قبل نداری . مادر من بزرگت کرده پس خواهر منی . مهم نیست کی تو رو به دنیا اورده .
اشکام سرازیر شد : هیچ وقت به سروش فکر نکردم . امروز اصلا سروش و در نظر نگرفتم اما اون مثل همه نبود . اون همیشه کنارم بود . همیشه حواسش بهم بود . با این که کوچکتر بود اما همیشه همراهیم کرد . همه جا .
سروش در اغوشم کشید : عزیزدلم گریه نکن . دیگه هیچی مهم نیست . تو زندگی خوبی داری . شوهری داری که در همه حال کنارته . اینا مهمه .
لبخند تلخی روی لبم نشست : من حتی اونقدری براش مهم نیستم که بخواد بدونه حالم خوبه یا نه .
سروش دستم و دستش گرفته بود : خواهری من همیشه پشتتم . تنهات نمی زارم . خیالت راحت باشه . نباید برات مهم باشه چه اتفاقی افتاده . مگه تا حالا مهم بوده که از این به بعد هم باشه . بهشون گفتم نباید چیزی می گفتن . اما اون حرف گوش نمی کنن .
خوشحالم که سروش و دارم . حتی اگه با همین حرفاش بخواد کنارم باشه . درسته سروش نمی تونه کاری انجام بده اما همین که کنارمه برام خیلی مهمه . اون به حرفام گوش میده مثل همیشه .
چند ضربه به در خورد و در باز شد . به سرعت از سروش جدا شدم .
مهیار وارد اتاق شد و با دیدنم گفت : اومدی ؟
رو به سروش ادامه داد : این خواهرت که باز داره گریه می کنه . من نمی دونم این چقدر اشک داره تو مشکش که هی میریزه .
سروش دستم و محکم تر فشرد و گفت : خواهر من در همه حال نازه .
-:بر منکرش لعنت . پاشین بریم شام بخوریم .
سروش بلند شد : پاشو خواهری . لباسات و عوض کن ، بریم شام بخوریم .
-:لباسام و عوض می کنم و میام . شما برین .
سروش به راه افتاد :پس من رفتم .
سروش که بیرون رفت مهیار قدمی به طرفم برداشت و گفت : خوبی ؟
با سر تایید کردم .
-:اگه خواستی من می تونم به حرفات گوش کنم . اگه کمکی از دستم بر میاد بگو .
سرم و به علامت نه تکون دادم .
چی بگم ؟ مادرم چی ؟ پدر و مادرم چیکارم کردن ؟ چرا یه جوری حرف میزنه که من احساس کنم می دونه .
قبل از اینکه از اتاق بیرون بره گفتم : می دونی نه ؟
به طرفم برگشت . تو چشمام خیره شد و با سرتایید کرد .
-:بهت گفتن ؟
-:من قبل از عروسیمون فهمیدم .
با چشای گرد شده گفتم : قبل از ازدواج ؟
با سر تایید کرد : پدرت گفت ، فکر می کرد این مسائله شاید روی تصمیم من تاثیر بزاره . زود باش بیا شام بخوریم .
دوباره به طرف در می رفت که گفتم : چرا بهم نگفتی ؟
-:اگه دست من بود ترجیح می دادم به همین فکر کنی که خانوادت دوست ندارن تا این و بدونی . ترجیح می دادم هیچ وقت نفهمی .
-:چرا ؟
-:اینطوری بهتره . اینطوری بهتر می تونی روی احساساتت تمرکز کنی .
-:الان چی ؟ به نظرت ؟
به طرفم برگشت : مرسده تو از اونی که فکر می کردم محکم تری . فکر نمی کردم اینطوری در برابرش مقاومت کنی . وقتی از خونه زدی بیرون نمی دونستم دلیل رفتنت اینه . اما بهت حق میدم . منم بودم همین کار و می کردم .
قبل از اینکه چیز دیگه ای بگم بیرون رفت . من موندم و من . اینجا فقط منم . منم و سرنوشت .

چشم باز کردم . خبری از مهیار نبود . مثل چند شب گذشته نبود . هنوز برنگشته بود . روزای اول که می رفت شبا تا ساعت 3 می اومد . اما حالا دیگه رفته بود و امدنی در کار نبود .
کمی جا به جا شدم و سرم و تو ی بالش فرو کردم . نگاهی به ساعت انداختم . از 11 گذشته بود . خبر مرگم دیشب سه تا ارامبخش خوردم تا راحت بخوابم . اما مثل اینکه این ارامبخشا خیلی قوی بودن کارم و ساختن .
سرم و بالا اوردم و با حرص روی بالش کوبیدم . خودم نمی دونم چه مرگم بود . داشتم دیوونه میشدم . می خواستم اروم باشم . اول صبحی مرض گرفته بودم . با خودم درگیر بودم . از اینکه این همه سال با این دروغ زندگی کردم از خودم بیزار بودم . بابا ... پوزخندی روی لبم نشست .
به طرف گوشی موبایلم برگشتم و از روی میز برش داشتم و شماره بابا رو گرفتم . فکر کنم یه چند وقتی میشد شماره موبایلش و نگرفته بودم .
بعد از سه بوق جواب داد : بله ؟
-:میشه با هم حرف بزنیم ؟
-:مرسده تویی .
-:هوم . میشه ببینمت .
-:عصری بیا خونه .
-:می خوام تنهایی حرف بزنیم .
-:باشه پس بیا ناهار و باهم بخوریم .
-:نه .
-:منتظرت هستم . ساعت 1 بیا شرکت .
-:باشه میام .
-:خیلی خوبه . می بینمت دخترم .
دخترم ؟ نمی دونم چرا دوست ندارم بابا این و بگه .
گوشی رو قطع کردم .
دوباره روی تخت افتادم و گوشی رو پرت کردم روی تخت .
چند دقیقه گذشت . خود به خود سر درد گرفته بودم . داشتم دیوونه می شدم .
از جا کنده شدم و به طرف حموم به راه افتادم . این بهترین راه حل بود . یه دوش اب گرم .
زیر اب گرم ایستادم و به زندگی گندی که داشتم فکر کردم .
بابا . نامادری . برادرام . سامیار ... یعنی پشیمونه ؟ اما این احساس و ندارم . اون پشیمون نیست . اون اصلا توی رفتارش پشیمونی موج نمی زد .
مادرم ؟ مادر واقعی من الان کجاست ؟ چرا ترکم کرده ؟ چطور حاضر شده از بچش جدا شه ؟

***************

به طرف منشی رفتم و گفتم : اقای سپهری هستن ؟
منشی نگاهی بهم انداخت و گفت : بله .
-:می تونم ببنمشون ؟
-:وقت قبلی دارین ؟
-:بهشون اطلاع بدین خودشون خبر دارن .
-:بگم کی ؟
-:مرسده سپهری !
از جاش بلند شد : نسبتی با اقای رئیس دارین ؟
پوزخندی بهش زدم . داشت می رفت روی اعصابم . همیشه همینطور بود هر وقت حال و حوصله کسی رو نداشتم همه بیشتر بهم گیر می دادن .
-:دخترشون هستم .
شکه شدنش و دیدم : همین الان .
تلفن و برداشت و اعلام کرد که اونجام .
لحظه ای بعد قامتش جلوی در پدیدار شد .
بلند شدم .
لبخندی به روم زد ، از جلوی در کنار کشید تا وارد بشم .
بلند شدم و به طرفش رفتم . جوری از کنارش عبور کردم که برخوردی باهاش نداشته باشم . روی مبلی که پیش روم بود نشستم .
صداش و شنیدم که سفارش قهوه داد و با بستن در به طرفم اومد و رو به روم نشست : خوبی ؟
لبخند تلخی زدم : از زحمت هایی که شما برام کشیدین الان عالی هستم .
-:مرسده ...
قبل از اینکه جملش و ادامه بده گفتم : فقط می خوام بدونم مادرم کجاست . برام چیز دیگه ای مهم نیست . می خوام بدونم چرا اوردینم اینجا . اون گفت مادر من توی یه شهر دیگه زندگی می کرده . الان اینجا چیکار می کنم ؟
بابا به مبل تکیه داد و گفت :
وقتی برای کار به اون شهر رفتم فکر نمی کردم عاشق بشم .
من با سمیه ازدواج کرده بودم اما دوسش نداشتم . اون دختر دوست مامانم بود و منم با اجبار اونا راضی به ازدواج شدم اما مادرت ... اون توی شرکت داییش کار می کرد . کسی که من باهاش معامله کردم داییش بود .
خیلی زود بهش علاقه مند شدم . اون خیلی خوشکلتر از سمیه بود . یه دختر خوشکل و خوش اندام . ... من یه مرد بودم عشق و تجربه نکرده بودم .
پوزخندی زدم . چند ضربه به در خورد و یه مرد میانسال با سینی وارد شد . یه فنجان در برابر من و یکی هم در برابر اون گذاشت و از در بیرون رفت .
ادامه داد : مادرت ، دختر بلند پروازی بود . وقتی بهش گفتم عاشقش شدم پیشنهاد داد با هم ازدواج کنیم . بهش گفتم که زن دارم و یه پسر . اما برای مادرت فرقی نمی کرد . گفت حاضر زن صیغه ای باشه . براش یه خونه خریدم . یه زمینم براش خریدم و به نامش کردم . یه صیغه یه ساله خوندیم و اون شد زنم .
برای اومدن به تهران زیاد عجله نداشتم . با مادرت اونقدر خوش بودم که خودمم یادم رفته بود زن و بچه ای دارم . اصلا یادشون نمی افتادم . مادرت خیلی خوب بود . می تونم بگم اون مدتی که با مادرت زندگی کردم بهترین روزای زندگیم بود . کاش می شد دوباره اون روزا رو تجربه کنم .
مادرت خیلی زود فهمید بارداره .
یه ماه به پایان صیغمون مونده بود که تو به دنیا اومدی .
اون روزا سمیه هر شب زنگ می زد و گریه زاری می کرد . نمی دونم از کجا اما فهمیده بود زن گرفتم .
تو که به دنیا اومدی خیلی خوشحال بودم . تو ثمره عشقم بودی . دیگه کاملا فراموش کردم سامیاری وجود داره . فراموش کردم کسی به اسم سمیه هست فقط به سارا و تو فکر می کردم .
یه ماه خیلی زود گذشت . وقت خواستم سارا رو به عقد دائم خودم در بیارم اون زد زیر همه چیز گفت نمی خواد دیگه زنم باشه . نمی خواد با من باشه . دیوونه شدم . هر کاری کردم . به پاش افتادم اما سارا نمی خواست زنم باشه . سه روز بعد از تموم شدن زمان صیغمون با یه مرد دیگه از ایران رفت . من موندم و بچه ای که از عشق اون داشتم . یه مدتی تنهایی زندگی کردم . اما نتونستم .
سمیه که زنگ زد برگشتم . بیشتر از اون موندن جایز نبود . تو رو برداشتم و برگشتم . سمیه از دیدنت دیوونه شد . تا یه مدت سراغت نمی اومد اما بالاخره باهات راه اومد .
میدیدم بهت زیاد محبت نمی کنه اما از نبود مادر بهتر بود . سمیه زن خوبی بود . با همه بدیام بازم باهام ساخت . این خیلی خوب بود اما من نتونستم از یه طرف نمی تونستم زیاد بهت محبت کنم چون می ترسیدم سمیه و بچه ها حسودیشون بشه . از طرفی هم نمی تونستم فراموش کنم مادرت کسی بود که بی رحمانه ترکم کرد . من نتونستم اونطور که باید برات پدری کنم . اما سعی کردم برات یه خانواده درست کنم .
بلند شدم . چیزی که باید می فهمیدم و فهمیدم . اشکی برای ریختن ، حرفی برای زدن ، هیچی نداشتم . نمی خواستم وایسم و حرفاش و گوش کنم . نمی خواستم صبر کنم تا از خودش دفاع کنه . اون من و به جرم مادرم مجازات کرده بود . به من بد کرده بود ... نباید من تاوان اشتباهاتش و می دادم .
بلند شد : کجا میری ؟
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم : چیزی که باید می شنیدم و شنیدم . دیگه باید برم .
-:مرسده ...
بی توجه به سمت در خروجی رفتم .
صدام کرد : دخترم .
من دخترت نیستم بابا . تو برای اینکه خودت عذاب نکشی من و به اینجا کشوندی . من برای تو هیچم بابا . هیچ ... فراموشم کن . فراموش کن کسی مثل من هست . فراموش کن دختری داشتی .
اولین قدم و که از اتاقش بیرون گذاشتم احساس کردم ازاد شدم . اره من این ازادی رو می خواستم . اما ....
بدری لیوان اب و همراه قرص ها روی میز گذاشت و گفت : بخورین خانم جان .
به لیوان اب و قرص ها حمله ور شدم : دستت درد نکنه بدری خانم .
-:شام بیارم خانم جان ؟
-:نه بدری خانم .
مهیار وارد شد و سلام کرد .
با سر جواب دادم ، نگاهی بهم انداخت : چیزی شده ؟
-:نه خوبم .
بدری پرسید : اقا جان شما بیارم ؟
مهیار کنارم نشست : نه بدری خانم .
نگاه خیرش و بهم دوخت : سرت درد می کنه ؟
سرم و به علامت اره تکون دادم .
بدری با اجازه ای گفت و بیرون رفت : رفتی پیش بابات ؟
اه بلندی کشیدم : کی از شر این محافظا راحت میشم تا راپرت من و به تو ندن ؟
ریز خندید : خیلی دلت می خواد از شرشون خلاص شی ؟ اگه تصمیم داری فقط از شر اونا خلاص بشی می تونی بهشون تذکر بدی فقط به تو وفادار باشن . اما اگه می خوای از شر من خلاص شی اون دیگه ماجراش جداست .
لبخندی زدم : این فکر خوبیه . باید فکر کنم ببینم می خوام کدومش و انتخاب کنم .
-:خیلی خوب ... تصمیم گرفتی حتما خبرم کن .
با سر تایید کردم .
بدری وارد شد و گفت : خانم جان بهترین ؟
-:نه بدری جان همون حالتم .
در همین حین صدای زنگ گوشیش بلند شد :سلام رامین . خوبی ؟
بدری گفت : اقا جان خانم حالشون زیاد خوب نیست . بهتره ببرینشون دکتر .
مهیار بی توجه بلند شد و همونطور که به طرف در خروجی می رفت گفت : باشه باشه . من الان میام .
اه بلندی کشیدم . لبخند تلخی روی لبم نشست : مهیار دیگه مهیار نبود . من برای مهیار مرده بودم .
مهیار از سالن بیرون رفت . لحظه ای بعد صدای روشن شدن ماشینش به گوش رسید .
احساس کردم دلم داره پیچ می خوره . به سرعت بلند شدم و به طرف سرویسی که میان دو تا سالن بود دویدم .
صدای بدری بلند شد که دنبالم میومد : خوبین خانم جان ؟
دیگه هیچی تو این شکمم نموند . بدتر این بود که با این حال حالت تهوع ام هنوزم وجود داشت .
دلم می خواست بزنم زیر گریه . سر درد شدیدی داشتم .
بدری به در ضربه میزد : خانم جان ؟
اب سرد و باز کردم و سر و بردم زیرش .
دیگه صدای بدری رو نمی شنیدم . فقط اب سرد بود که از روی صورتم می گذشت .
بالاخره یه لرز خفیفی توی تنم احساس کردم . سرم و بیرون اوردم . اب از موهام می چکید .
نگاهی به اینه گرد و بزرگ رو به روم انداختم . رنگم پریده بود .
بدری صدام میزد . اب و بستم و حوله رو برداشتم و روی سرم انداختم . به طرف در رفتم و بازش کردم : ای وای خانم جان چیکار کردین ؟
سرم گیج می رفت .
نمی تونستم سر پا بایستم .
دستم و از روی سرم برداشتم و به چهارچوب در تکیه دادم ، بدری به سرعت بازوم و گرفت : خانم جان خوبین ؟
با سر تایید کردم .
-:بهتره بریم دکتر خانم جان .
-:لازم نیست بدری خانم .
-:چرا لازمه خانم جان . حالتون خیلی بده .
-:نه بدری جان . خوبم .
اما خودمم به حرفی که میزدم شک داشتم . خوب نبودم . افتضاح بودم . بی تفاوتی مهیار حالم و بدتر کرده بود . به کی دلم و خوش می کردم ؟ شوهرم دوسم نداشت . خانوادم ازم بیزار بودن . چرا ؟ خدایا چرا همه ی اینا سر من میومد ؟
سرم گیج می رفت . مهیار رفت ؟ بی تفاوت از کنارم گذشت ؟ براش مهم نبود حالم بده ؟
چشمام سیاهی می رفت . کم کم هیچی نمی دیدم . همه چیز تار میشد . صدای بدری. .. یه جوری بود . خش داشت ... مثل رادیو کهنه که ...

بدری خانم شما ب ... ره ..
-:نه اقا جان . من هستم تا ...... جانم تموم بشه .
-:اخه اینطوری که خیلی اذیت میشین .
-:این چه حرفیه اقا جان ؟
احساس می کردم بدنم سنگینه . صداها کم کم داشت واضح تر میشد .
چشم باز کردم .
سروش درست رو به روم بود . لبخندی به روم زد : بیدار شدی ؟
چشمام و دوباره روی هم گذاشتم و اینبار دقیق تر بهش خیره شدم .
لبام خشک شده بود .
نگاهی به بدری که با فاصله از سروش ایستاده بود انداختم .
سروش لبخندی زد و گفت : دیگه داره تموم میشه . خوبی ؟
چشمام و روی هم گذاشتم .
بدری گفت : خانم جان شما که من و کشتین . تلفن اقا خاموش بود . مجبور شدم زنگ بزنم به سروش خان .
سروش پرسید : مهیار کجاست ؟
نگاهی به بدری انداختم . چشماش و اروم روی هم گذاشت . پس بدری حرفی نزده بود . خدا رو شکر که سروش نفهمیده بود چه زندگی دارم و مهیار خیلی وقته شبا خونه پیداش نمیشه .
زمزمه کردم : نمی دونم .
سروش سرش و به تاسف تکون داد : یعنی چی نمی دونی ؟ معلوم نیست کجا گذاشته رفته . به جای اینکه الان اینجا باشه .
بدری گفت : سرم داره تموم میشه . من برم به پرستار بگم بیاد ...
ازمون که دور شد . سروش بهم نزدیک تر شد : داری با خودت چیکار می کنی ؟ ضعف کردی ... امروز پیش بابا بودی ؟ اخه دختر خوب این همه فشار و چطوری تحمل می کنی ؟ داری چیکار می کنی با خودت ؟
چشم روی هم گذاشتم . چه می دونی سروش ... می فهمی چه دردی می کشم ؟ من این همه سال به جرم نکرده مجازات شدم .
-:هوی خانم کم نخوابیدیا ... پاشو راه بیفت ... ما رو هم از کار و زندگی انداختی .
با صدا ارومی گفتم : من راحتم .
سروش ابروهاش و بالا کشید : جدی ؟ من ناراحتم . پاشو ببینم .
بدری با پرستاری بهمون نزدیک شد .
پرستار زن میانسالی بود : خوبی عزیزم ؟
لبخندی به روش زدم .
سروش گفت : زبونت و موش خورده ؟
دستی میون موهاش کشید : البته زبون تو رو گربه باید بخوره . موش بخوره تو گلوش گیر می کنه .
پرستار خندید : چرا ؟
سروش با لودگی گفت : اخه نمی دونی خانم پرستار چه زبونی داره .
بدری گفت : اقا اذیتشون نکنین .
سروش به طرف بدری برگشت : بدری جون داشتیم ؟ من که به همه ی حرفات گوش دادم . من که بچه ی خوبی بودم ! حالا طرفداری اینی ؟ ای نامرد .
خندیدم : سروش .
سروش بدون اینکه نگام کنه گفت : این یعنی اینکه خفه شم .
پرستار گفت : شوهرت خیلی شیطونه .
خندم گرفت .
سروش به سرعت گفت : خدا مرگم بده . این زن من باشه من سکته رو در جا میزنم خانم پرستار . تازه یه ساله شوهرش دادم از شرش خلاص شدم .
نگاهی به پرستار انداختم : برادرمه .
پرستار فقط لبخندی زد ...
از روی تخت بلند شدم ، کمی سر گیجه داشتم اما خیلی بهتر بودم .
سروش کیسه ای پیش روم گرفت : هی خانم من نوکرت نیستما . بگیرش ...
بدری کیسه دارو ها رو از دست سروش بیرون کشید .
سروش به طرف بدری اومد تا کیسه رو از دستش بگیره : وای بدری جون شما چرا ؟ من خواستم این دختر بگیره تنبل نشه . با این اوضاعی که شما دارین تنبلش می کنین دو روزه چاق میشه ها ...
چپ چپ نگاهش کردم : من کی چاق شدم ؟
سروش بهم خیره شد : می خوای عکسای دبیرستانت و بیارم ببینیم کی چاقه ؟
وارد راهنمایی که شدم خیلی چاق شده بودم ، بدترین دوران عمرم بود . هر چی می خوردم چاق میشدم .
چشم غره ای بهش رفتم که به بدری نگاه کرد : بدری جون این طوری نگاه کرد یعنی اگه عکسا رو نشونت بدم پوست کلم و می کنه .
نالیدم : سرم رفت سروش ...
-:بله ... بله ... یعنی راه بیفت .
سروش چند قدمی پیش افتاد و گفت : ماشین و میارم جلوی ساختمون .
بسرعت ازمون دور شد .
بدری گفت : خوبین خانم جان ؟
-:بله بدری خانم خوبم ...
می خواستم بپرسم از مهیار خبری داری ؟ اما سکوت کردم .


روی تخت دراز کشیدم .
بدری لیوان شیر و جلوم گرفت : بخورین خانم جان .
-:مرسی بدری خانم .
-:نوش جان .
نگاهی به ساعت انداختم نزدیک 3 بود ...
بدری در حالی که از اتاق بیرون میرفت گفت : خانم جان بهتره بخوابین .
-:سروش خوابید ؟
-:بله خانم جان ... خیلی خسته بودن .
لبخندی به روش زدم : ممنون بدری خانم . شما هم برو بخواب ...
بدری گوشاش و تیز کرد : اقا اومد خانم جان .
لبخندی روی لبم نشست ، بالاخره اومد .
بدری به طرفم اومد . لیوان خالی شیر و که سر کشیده بودم بهش دادم .
در همین حین صدای باز شدن در اتاق به گوش رسید و لحظه ای بعد در اتاق خواب هم باز شد قامت مهیار جلوی در پدیدار شد .
لبخندم و فرو خوردم .
مهیار با تعجب به بدری نگاه کرد .
بدری سلام کرد .
مهیار جواب داد و پرسید : چی شده ؟
-:حال خانم جان بد شد مجبور شدیم ببریمشون درمونگاه .
مهیار بهم نگاه می کرد که به سرعت سرم و برگردوندم و به اینه پیش روم دوختم .
مهیار به طرفم اومد .
بدری با گفتن با اجازه از اتاق بیرون رفت .
مهیار به طرفش برگشت ، قبل ازاینکه در و ببنده گفت : بدری خانم ...
-: بله اقا جان ؟
-:دستتون درد نکنه .شب بخیر.
بدری لبخندی زد . شب بخیری گفت و رفت .
با بسته شدن در مهیار روی تخت نشست ... رو به روم نشسته بود . اما فاصله خیلی کمی باهام داشت .
-:خوبی مرسده ؟
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم : اره خوبم .
می دونستم که نمی خوام الان دعوا کنم . فقط می خواستم ناز کنم . خوب چیه مگه ؟ منم دلم می خواد ناز کنم . اه ...
-:چرا نگفتی حالت این همه بده ؟ با سعید رفتین ؟
-:با سروش رفتیم .
-:تو که گفتی خوبی ...
-:مثلا بدری که گفت موندی ؟ که با گفتن من بمونی ؟ کار هر شبت شده . نمی دونم این رامین خونه زندگی نداره هر شب با توئه ؟ هر شب باهاش میری .... معلوم نیست کجا میری ... چیکار می کنی .
مهیار بلند شد : متاسفم ... زیاده روی کردم .
دوباره برگشت سر جاش نشست .
-:خوبه یادت افتاد باید عذر خواهی کنی .
دستش و زیر چونم گذاشت و سرم و برگردوند طرف خودش : مرسده متاسفم .
می خواستم بپرسم کجا میره
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 99- رمان مستی برای شراب گران قیمت , رمان ایرانی و عاشقانه مستی برای شراب گران قیمت؟!؟ | shahtut کاربر ... , دنیای رمان - رمان مستي براي شراب گران قيمت shahtut , رمان مستي براي شراب گران قيمت - رمانکده گلها 27 , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , مرداد 1392 - دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 29. رمان پارلا , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/22 تاریخ
کد :52748

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا