تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مستی برای شراب گران قیمت (فصل چهاردهم)


خانم شمس رو به روم ایستاد : حالا چیکار کنیم ؟
-:باید تا جلسه بعد دنبال شاهد باشیم .
با ناراحتی گفت : شاهد از کجا پیدا کنم ؟
چند لحظه ای سکوت کردم و یکدفعه گفتم : مگه نگفتی پدر و مادر شوهرت زنده ان ...
با سر تایید کرد : پس باید راضیشون کنیم . باید راضی بشن علیه پسرشون شهادت بدن .
-:فکر نمی کنم این کار و بکنن ...
-:مگه نمی گی راضی نبودن طلاق بگیری ؟ مگه نمیگی بچت و دوست دارن پس راضی میشن .
-اگه راضی نشدن چی ؟
وای خدای من چرا بعضی از زنا منتظرن یکی براشون یه کاری کنه ؟ چرا خودشون نمی خوان رو پای خودشون بایستن ؟ چرا دلشون می خواد یکی باشه که همیشه پشتشون باشه ؟ لعنتی از زنای ضعیف متنفرم .
در حالی که سعی می کردم لحنم و کنترل کنم گفتم : خانم شمس شما برو سراغشون ... تلاشت و بکن ... اگه درست نشد یه فکر دیگه می کنیم . مگه بچت و نمی خوای پس تلاش کن ... همینطوری که نمیشه .
شمس سرش و پایین انداخت : باشه خانم میرم سراغشون .
لبخندی روی لبم نشست . نگاهی به ساعتم انداختم . نزدیک یک بود ... گفتم : پس من برم .
شمس دست شو به طرفم دراز کرد .
دستش و به گرمی فشردم و گفتم : برسونمتون .
-:نه خانم . باید برم جایی . با اجازتون
سرم و تکون دادم . به طرف خیابون رفت و منتظر تاکسی ایستاد .
خودم و به ماشین رسوندم .
سعید منتظرم بود . با دیدنم به طرف ماشین رفت و در عقب و باز کرد : بفرمایید خانم .
روی صندلی عقب نشستم : ممنون .
سعید که پشت فرمان نشست گفت : کجا برم خانم ؟
-:مهیار امروز می رفت کارخونه ؟
-:بله خانم .
نگاهم و از پنجره به بیرون دوختم : پس برو کارخونه .
بله ای گفت و به راه افتاد .
سرمو به صندلی تکیه دادم و چشمام و روی هم گذاشتم .
توی این مدتی که می گذشت تنها سروش و دیده بودم . تنها کسی که بهم فکر می کرد . سه روزی خونمون موند و بعد رفت . با کمک بهداد یه شرکت تاسیس کرده بودن و یه خونه هم همون نزدیک گرفته بودن ... بیشتر اوقات اونجا بودن . دیگه کمتر می تونستی پیداشون کنی .... بهارم که از اونا بدتر مثل کنه چسبیده بود به اونا ... برای شام دعوتشون کرده بودم . قرار بود پنج نفری بریم بیرون .
دلم برای نازنین خیلی تنگ شده بود . احساس می کردم منم یه جورایی شبیه اونم .
سامیار هیچ تماسی باهام نگرفت . معلوم بود حرفاش همه دروغ بود ... پشیمونی وجود نداشت ... منم نمی خواستم ببخشمش .
نمی تونستم به این راحتی فراموش کنم ... اونم مثل سروش بود برام اما مثل اون باهام رفتار نکرد . سروش برام مثل برادر بود ... برادری که به داشتنش افتخار می کردم . اما سامیار چی ؟ شاید مادرامون یکی نبود اما ما پدر یکسانی داشتیم . اما اون باهام بدتر از یه برادر ناتنی رفتار کرد .
خیلی بدتر از این حرفا بود ... مادرم چی ؟ چی بهم گفت ؟ گفت تنهام نمی زاره ؟ گفت من دخترشم ؟ چرا تو این مدت یه سراغی از دخترش نگرفته ؟ هی مرسده ! چه فکری می کنی ؟ مادر وقعیت رهات کرده ... چرا باید نامادریت تو رو دختر خودش بدونه ؟
سعید ماشین و پشت چراغ قرمز متوقف کرد .
نگاهی به دختر گل فروش انداختم . رزهای قرمز توی دستش بد جور تو چشم میزد .
شیشه رو پایین کشیدم و بهش اشاره کردم .
به طرفم اومد . نگاهی به دسته گلاش انداختم و گفتم : چنده ؟
-:1500
همش چند ؟
نگاهی به گلها انداخت ... یه پنجاهی از کیفم بیرون کشیدم و به طرف گرفتم .
دسته گلا رو از دستش بیرون کشیدم . نگاهش هنوزم به پولی که توی دستش بود ، خیره مونده بود .
با حرکت ماشین صداش کردم : مواظب خودت باش .
لبخندی به روم زد و برام دست تکون داد .
خندیدم و سرم و میون گلها فرو کردم .
بوی گلها بهم ارامش داد . اما این ارامش به اندازه ارامشی که در کنار مهیار داشتم خوب نبود .
نگاهم و به گلها دوختم . سعید ماشین و وارد محوطه کارخونه کرد و به طرف ساختمون اصلی رفت .
نگاهم و از دسته گلا گرفتم و به بیرون دوختم .
یکی از مهندسا بهمون نزدیک شد . با توقف ماشین سعید پیاده شد و با اون مشغول احوالپرسی شد ...
قبل از اینکه دستم به دستگیره در برسه سعید خودش و رسوند و در و باز کرد . ازش تشکر کرده و پیاده شدم .
مهندس بهم نزدیک شد : سلام خانم .
لبخندی زد : سلام .
-:خیلی خوش اومدین . اقای مهندس توی دفتر طبقه بالا هستن ... بفرمایید از این طرف .
نگاهی به سعید انداختم : میای یا می مونی ؟
-:هر چی شما بگین .
-:هرجور خودت راحتی .
-:می مونم خانم .
سرم و به تایید تکون دادم و همراه مهندس از سعید دور شدیم و به طرف ساختمون به راه افتادیم .
از طبقه پایین گذشتیم و به طرف پله هایی که به اسانسور ختم می شدن رفتیم .
با باز شدن در قامت مهیار و سه تا از مهندسانی که کنارش بودن پدیدار شد .
مهیار سلام کرد .
نگاهم و از نگاهش گرفتم : سلام .
-:نگفتی میای اینجا ...
-:سرت شلوغه ؟
-:البته که نه ...
از اسانسور بیرون اومد .
مهندس گفت : اقا مهندس اگه اجازه بدین من مرخص شم .
مهیار با سر تایید کرد و مهندس به سرعت ازمون دور شد ...
نگاهی به سه تا مردی که همراهش بودن انداختم .
یکی از مهندسا گفت : خانم کیان مهر من محتشم هستم .
سرم و به علامت فهمیدن تکون دادم . یه مرد تقریبا 50 ساله بود ... قد بلندی نداشت اما لاغر بود ... من همیشه فکر می کردم همه ی قد کوتاها چاق و زشتن .
مرد بعدی خودش و سعدی معرفی کرد ... یاد سعدی افتادم . یعنی این با این تیپش با اون سعدی فامیله ؟ شایدم نوه ... نتیجش باشه . یه مرد قد بلند و درشت هیکل ... حدود 40 ساله ...
نفر بعد یه مرد میانسال بود ... فکر کنم نزدیک 60 تا رو داشت ... خودش و هاشمی معرفی کرد .
بالاخره ماجرای معرفی تموم شد .
مهیار دستش و روی شونم گذاشت و گفت : می خوای بری دفتر یا با من میای ؟
متفکر گفتم : بیام ؟
سرش و تکون داد : هر جور راحتی . و رو به مهندسا گفت : بریم.
با هم از ساختمون خارج شدیم و به طرف ساختمون کارخونه رفتیم .
همه بهمون نگاه می کردن .
ساختمون کارخونه خیلی بزرگ بود ... بوی رنگ و سوختن و این چیزا که دیگه افتضاح توی ذوق میزد .
مهیار به طرف میز بزرگی که با فاصله از در ورودی قرار داشت رفت و رو به سعدی گفت : طرحا رو بیار .
کمرتر از چند دقیقه کلی طرح روی میز پخش شد و مهیار همش و بررسی می کرد و نظر می داد .
منم عین منگولا بهشون نگاه می کردم .
مهیار بالاخره بعد از نیم ساعت حرف زدن خسته شد .
به طرفم برگشت : ناهار خوردی ؟
با لب و لوچه ی اویزون گفتم : نه !
مهیار نفسش و پر صدا بیرون داد : پس بریم یه چیزی بخوریم .
با هم از ساختمون بیرون رفتیم .
مهیار با دیدن سعید که جلوی ساختمون بود صداش کرد : سلام اقا .
-:سلام . سعید بدو دو تا ناهار برای ما بگیر و بیا .
-:چی بگیرم اقا ؟
مهیار بهم نگاه کرد : من امروز هوس جوجه کردم .
مهیار سرش و به تایید تکون داد و به سعید نگاه کرد : شنیدی که .
سعید با گفتن چشم ازمون دور شد .
دستم و توی دستش گرفت : دادگاه بودی ؟
اه بلندی کشیدم : اره .
-:چیه اه و ناله می کنی ؟
-:نه بابا اه و نالم کجا بود ... فقط یه پرونده ای بود که بدجور عصبانیم کرده .
-:این همه حرص می خوری اخر سر میفتی می میریا .
چشم غره ای بهش رفتم : یه دور از جونی ... دردی ... سکته ای .
خندید : سکته کنی که می مونی رو دستم همون بهتر بمیری .
با اون یکی دستم یکی خوابوندم تو سرش که صداش در اومد : ابروم رفتا .
-:من تا تو رو تو قبر نزارم نمی میرم .
-:این و که می دونم .
منشی با دیدنمون بلند شد و سلام کرد .
لبخندی به روش زدم و حالش و پرسیدم .
مهیار در اتاقش و باز کرد و عقب ایستاد . وارد اتاق شدم مهیار هم به دنبالم اومد .
روی سرویس مبلی که نزدیک در بود نشستم . مهیار هم رو به روم نشست : چه خبرا ؟
سرم و تکون دادم :هیچی ... اهان بچه ها رو برای شام دعوت کردم .
-:می دونم اخبار رسیده .
با ناراحتی گفتم : کدومش راپورت داد ؟
خندید : بهار .
-:ای ... بزار من این بهار و ببینم !
با ضربه ای که به در خورد هر دو به در خیره شدیم .
نمی دونم چرا دلشوره داشتم ... یه جورایی بود .
با بفرمایید مهیار در باز شد و قامت سعید پدیدار شد .
به طرفمون اومد . غذاها رو روی میز گذاشت و گفت : امری نیست ؟
هر دو تشکر کردیم .
سعید که از اتاق خارج شد . به غذا حمله کردم . وای بد جور گشنمه ام شده بود .
مهیار چند لحظه ای ایستاد و بعد اون هم مشغول شد .
پا به پای من می خورد . خوشم میومد پایه بود . یه کاری ازش می خواستی بچه بازی در نمی اورد .
مهیار لیوانی روی میز گذاشت و نوشابه ریخت : بخور ...
لیوان و برداشتم و نگاهش کردم .
سربلند کرد : چیه ؟
شونه هام و بالا انداختم : هیچی .
دوباره مشغول شد : وقتی با تو غذا می خورم اشتهام باز میشه .
با تعجب لیوان و روی میز گذاشتم : چرا ؟
چشمکی بهم زد : خوب می خوری . ادم و از اشتها نمیندازی .
خندیدم و مشغول شدم .
مهیار بلند شد و به طرف تلویزیون رفت و روشنش کرد .
با شوق گفتم : ایول من عاشق اینم وقتی غذا می خورم تلویزیون ببینم .
به طرفم برگشت : جدی ؟
با سر تایید کردم .
-:زودتر می گفتی یه فکری هم واسه خونه می کردیم .
-:دیر نشده ها ...
خندید : بله چشم ... تا شب ترتیبش و میدم .
سرم و خم کرد : ممنون اقا !
به طرفم اومد . غذاش و برداشت و کنارم روی دسته مبل نشست .
تیکه ای جوجه جدا کرد و به طرفم گرفت .
بدون اینکه نگاهش کنم سرم و به طرفش بردم تا دهن باز کردم مهیار چنگال و عقب کشید .
برگشتم و چپ چپ نگاهش کردم .
خندید . گذاشت دهنم و گفت : اونطوری نگاه نکن خودم و خیس می کنم .
قهقهه زدم .
چشم غره ای بهم رفت : چیه ؟ نمی دونی وقتی اونطوری نگاه می کنی چه دراکولایی میشی .
خندیدم : یعنی از دراکولا می ترسی ؟
-:از دراکولایی مثل تو اره .
خم شدم و لیوان اب و برداشتم و دهان بردم .
یه ذره که تهش موند ... نگاهی به مهیار انداختم . بیخیال نگاهش به صفحه تلویزیون بود و مشغول خوردن .
لب پایینم و به دندون گرفتم و اب و پاشیدم به صورتش .
اجا پرید و چنگالش افتاد زمین.
زدم زیر خنده .
همونطور که سرش و پایین گرفته بود تا اب بریزه زمین نگاهم کرد : اینطوریاست ؟
سرم و به طرفین تکون دادم : چجوریاست ؟
قدمی به طرفم برداشت که از جا پریدم و ازش دور شدم .
مهیار نگاهم کرد : مرسده بیا اینجا ...
سرم و به علامت نه تکون دادم .
مهیار قدمی به طرفم برداشت : با زبون خوش می گم بیا اینجا .
سرم و بالا انداختم : نمیام . نمیام .
-:بچه میگم بیا اینجا .
-:نمیخوام .
-:بگیرمت بد می بینیا ...
-:نمی خوام .
مهیار به طرفم اومد که در رفتم و خودم و پشت میز رسوندم
-:مرسده میگم بیا اینجا .
-:که خیسم کنی ؟
-:کاریت ندارم بیا اینجا ...
ابروهام و بالا انداختم .
مهیار به طرفم حمله کرد و قبل از اینکه از پشت میز بیرون برم گرفتتم .
از پشت بغلم کرده بود . دست و پا زدم : ولم کن .
سرش و اورد دم گوشم : روی من اب می پاشی ؟
سرم و عقب کشیدم : ولم کن مهیار ...
نفسهاش که به صورتم می خورد ... احساس می کردم بدنم مور مور میشه .
مهیار سرش روی شونه ام بود . دستام و محکم گرفته بود و به طرف میز کشید ... نگاهم روی لیوان پر از ابی که روش بود ثابت مونده بود .
هر کاری برای خلاصی از دستش می کردم .
چند قدمی به طرف میز مونده پام و دور پاش حلقه می کردم که پاش و عصب کشید : می خوای من و بزنی زمین ؟
لعنتی تیرم خطا رفت .
-:مهیار ول کن ... دیگه نمی ریزم .
دیگه به میز رسیده بودیم . مهیار خم شد و لیوان اب و از روی میز برداشت .
چشمام و بستم و اخرین وصیتم و کردم .
سرم و به سمت راست کشید . دیگه امیدی نداشتم . مهیار اب و می ریخت روی صورتم ... همیشه از اینکار بدم میومد . از خیسی صورتم ....
با قرار گرفتن لبهاش روی لبام چشم باز کردم .
با چشای گرد نگاهش می کردم . اما چشمای اون بسته بود .
دستام که هر دوتاش توی یه دستش بود و ازاد کرد و به طرف خودش برگردوندتم . یه دستش هنوز لیوان اب بود .
سرم و روس شونش خم کردم .
-:مهیار ...
از جا پریدیم . هر دوتا از هم جدا شدیم و به طرف زنی که جلوی در ایستاده بود برگشتیم .
من هنوزم توی بغلش بودم .
منشی پشت سرش بود و با لبخند به ما نگاه می کرد . زن با خشم بهمون نگاه می کرد .
نگاهی به مهیار انداختم و دوباره به اون زن دوختم .
منشی گفت : ببخشید من سعی کردم جلوشون و بگیرم .
نگاهی بهش انداختم . به سختی سعی میکرد جلوی خندش و بگیره .
مهیار زمزمه کرد :ستاره ...
مهیار کمی ازم فاصله گرفت و خم شد و لیوان اب و روی میز گذاشت .رو به منشی گفت : شما می تونین برین خانم . لطفا درم پشت سرتون ببندین .
نگاهم همجنان روی ستاره می چرخید ... قیافه ی خوبی داشت .... اون چشای سبزش خیلی تو چشم بود . ابروهایی که اونقدر مداد کشیده بود از همین جا هم میشد فهمید ابروهای خودش نیست ... موهای رنگ کردش که از زیر شال به رنگ طلایی تو چشم میزد . شال سفیدش با اون مانتوی قرمز رنگ ... همیشه از ترکیب قرمز و سفید برای لباس بیزار بودم . برای لباس فقط قرمز و مشکی .
نگاهی به کفشای سفیدش انداختم . رژ لب قرمزشم با مانتوش ست بود .
با بسته شدن در مهیار صاف کنارم ایستاد و کمی سرش و به طرف من خم کرد و رو به ستاره گفت : خوبی ؟
ستاره با خشم نگاهم می کرد . حتی مهیار وقتی این و پرسید نگاهم ستاره روی من بود .
مهیار ادامه داد : معرفی می کنم مرسده همسر و ایشونم ستاره ... مرسده جان من در مورد ستاره بهت گفتم یادت هست ؟
نگاهی به مهیار انداختم . نمی دونم تو چشاش چی بود ... اما اون من و به عنوان همسرش معرفی کرد . اون خیلی رک در برابر عشقش اعتراف کرد من زنشم . چیکار باید بکنم ؟
از مهیار دور شدم و اولین قدم و با تردید به طرف ستاره برداشتم . اولین قدم اغاز قدم های بعدی بود .
رو به روی ستاره ایستادم و دستم و به طرفش دراز کردم : مهیار خیلی ازتون تعریف کرده بود ... خوشحالم که می بینمتون .
ستاره با همون خشم بدون اینکه دستم و بگیره گفت : از من تعریف کرده بود ؟
لبخندی زدم : البته ... اون همه چیز و در مورد شما گفته .
پوزخندی زد .
سرم و خم کرد : از اشنایی باهاتون خوشحال شدم .
دستم و کشیدم و به طرف مهیار برگشتم . تو چشاش یه جور خوشحالی بود . بخاطر رفتار من ؟ یا بخاطر حضور ستاره اما به طرفش رفتم . از کنارش گذشتم و به طرف میزش رفتم و کیفم و برداشتم و به طرف مهیار چرخیدم : عزیزم من دیگه میرم .
مهیار به طرفم اومد : نمی مونی با هم بریم ؟
بدون اینکه به ستاره توجه کنم گفتم : باید برم دفتر ... عصری میرم خونه تو هم زود بیا .
مهیار سرش و تکون داد : لازم نیست ... میام دنبالت .
مهیار به طرف میزش رفت و گوشیش رو برداشت و شماره گرفت : سعید خانم دارن میرن .
گوشی رو قطع کرد .
به طرفش رفتم . مهیار به ستاره نگاه می کرد . بدون اینکه نگاهش کنم روی پنجه پاهام بلند شدم و بوسه ای روی لباش زدم .
مهیار هم به سرعت دستش و دور کمرم انداخت و بوسه ام و جواب داد .
لبخندی روی لبم نشست . تو دلم جشن گرفتم . یه جشن بزرگ ... مهیار به اون توجهی نکرد ... یا می خواست اون و عصبانی کنه ؟ هیچ کدوم مهم نیست . مهم اینه مهیار الان تور منه . این خیلی مهمه . مهمه که مهیار و کنارم دارم .
ازش فاصله گرفتم و به طرف ستاره رفتم ، با لبخند گنده گفتم : با اجازتون من میرم . خیلی خوشحال شدم .
از اتاق بیرون زدم . منشی به سرعت از جا بلند شد ... یه لبخند گنده زد ... دختره چشم چرون ... شیطونه میگه یه چیزی بگما بهش ... عجــــــــــــــب
در و بستم و به در تکیه دادم و گوشام و تیز کردم .
منشی ریز می خندید .
چشم غره ای بهش رفتم و انگشت اشاره ام و روی دهانم گذاشتم . ساکت شد و چیزی نگفت .
-:برای چی اومدی اینجا ؟
-:واقعا زنت بود ؟
-:ندیدی ؟ زن بود .
-:اما تو دوسش نداری .
-:جدی ؟ از کجا فهمیدی ؟ مطمئن باش بیشتر از تو دوسش دارم .
-:تو اون و دوست نداری ... تو فقط من و می خوای .
-:نمی خوام اشتباه می کردم ... قبلا بچه بودم . نباید بهت اعتماد می کردم .
-:مهیار من مجبور شدم برم ...
-:برام مهم نیست . برو ستاره ... برو بیرون . دیگه نمی خوام ببینمت .
-:مهیار زنت و طلاق بده . من خوشبختت می کنم .
صدایی از مهیار در نیومد .
بعد از چند لحظه که به اندازه صدا سال گذشت گفت : نه .
خیلی محکم و جدی . من لحن مهیار و خوب میشناختم . اون گفت :نه .
این برام کافی بود تا به طرف منشی برم : این که بین خودمون می مونه ؟
لبخندی به روم زد : البته خانم .
-:خوبه ... هر وقت اومد اینجا خبرم کن .
کارتم و از جیب کوپیک کیفم بیرون کشیدم و روی میزش گذاشتم : یادت نره .
چشمکی بهش زدم : تابعد .
قبل از اینکه از دفتر خارج بشم گفتم : از خجالتت در میام .
خندید .
خوشحال و با یه دل نگرانی که از حضور ستاره داشتم به طرف اسانسور رفتم . خودمم نمی دونم چه مرگم بود اینکه مهیار با وجود ستاره بهم توجه کرد یا از اینکه ستاره اینجا بود و می تونست مهیار و از چنگم در بیاره . اما در هر حال من عقب نمی کشم .

مهیار کنارم نشست و رو به بهداد که کنار من نشسته بود گفت : دیگه رفتی حاجی حاجی مکه . سراغ ما رو نمی گیری .
نگاهی به سروش و بهار که کنار هم نشسته بودن و مشغول صحبت بودن انداختم .
چقدر به هم میومدن ... هر دو تا خوشحال بودن . تا حالا سروش و اونطور خوشحال ندیده بودم . یه جوری ذوق کرده بود که منم به وجد می اومدم .
با صدای بهداد که زندایی زندایی می کرد به طرفش برگشتم و از بهار و سروش غافل شدم .
نگاهم و به بهداد دوختم .
بهداد اشاره ای به مهیار کرد و گفت : زندایی به این دایی ما چی داده زبونش کوتاه تر شده ؟
نگاهی به مهیار انداختم که اروم مشغول خوردن بود .
-:اینجوریش و نگاه نکن بهداد امروز خسته شده و گرنه تو زبون درازی کم نمیاره .
مهیار سر بلند کرد : بله بهداد خان اگه شما هم خیس اب می شدین همینطوری خسته اینجا میشستی .
بهداد خندید : پس زندایی خیستون کرده
با این حرف شروع کردم به تعریف کردن با این سانسور که مهیار نتونست من و بگیره .
بهداد کلی به مهیار خندید و مسخرش کرد .
نگاهم و به مهیار دوختم ، دستم و زیر چونم گذاشتم ... اگه مهیار بخواد برگرده پیش ستاره ؟ اگه بخواد زودتر طلاقم بده ؟ اگه مهیار من و نخواد ؟ اصلا دوسش دارم ؟ شاید بهش عادت کردم . حاضرم مهیار و برای همیشه کنارم تحمل کنم ؟ می خوام برای همیشه با مهیار باشم ؟ دلم می خواد اون پدر بچه هام باشه ؟
مهیار ؟! چقدر زود گذشت یکسال ... و من چه راحت از کنارش گذشتم . من دیگه مرسده یه سال پیش نبودم . حالا یه زن بودم ... و با طلاق گرفتن از مهیار ... حضور ستاره چی ؟ ستاره اومده دنبال عشقش ... بالاخره اون عشق مهیاره . من چی ؟ تو این مدت چقدر بهم نزدیک شدیم ؟ به اندازه یه زن و شوهر عاشق به هم نزدیک شدیم ؟
با صدای مهیار به خودم اومدم .
سرش و کمی خم کرد : خوبی ؟
لبخندی به روش زدم .
بهداد چنگال و برداشت : زن دایی امروز یه جوری هستی .
با تعجب نگاهش کردم : چی ؟
-:امروز سر حال نیستی زن دایی . چی شده ؟
لبخندی به روش زدم : چیزی نیست .
مهیار زیر گوشم گفت : فکر کنم یه عروسی افتادیم . اینا دو تا بد جور رفتن تو نخ هم ... ما رو هم فراموش کردن .
بهداد که دقیقا به حرفای ما گوش می داد گفت : اینجا رو ببینین .
از پشت میز بلند شد و به طرف سروش و بهار رفت . پشت سرشون قرار گرفت و خودش بین اون دو تا کشید : کمک نمی خواین ؟
هر دو تا از جا پریدن ... جوری که صندلی سروش تکون خورد و قاشق هم از دست بهار سر خورد .
من و مهیار زدیم زیر خنده .
سروش بهار نگاهی به ما و نگاهی به بهداد انداختن .
سروش بلند شد : چته تو ؟
بهداد ازشون دور شد و سر جاش برگشت ، همونطور که می خندید گفت : گفتم اگه ما اضافی هستیم پاشیم بریم بیرون .
من و مهیار همچنان می خندیدیم .
مهیار صندلیش و عقب کشید و بلند شد : من الان بر می گردم .
-:می کشمت بهداد کم مونده بود زهرم بترکه . من به جهنم خواهرت ترسید .
من همچنان می خندیدم .
بهداد گفت : چیه ؟ اصلا به تو چه ؟ خواهر خودمه .
نگاهم و از اونا گرفتم و به مهیار که پشت شیشه مشغول حرف زدن با موبایلش بود دوختم .
دلم لرزید ... یعنی ستاره پشت خط بود ؟
با برگشتن مهیار نگاهمون توی هم مچ شد .
لبخندی به روم زد .
منم لبخندی روی لبم نشست . انگار اب سرد و ریختن روی اتیش دلم .
من حتی به اون لبخنداش هم راضی بودم .

مهیار کنارم نشست .
نگاهم روی دستش که داشت گوشی رو توی جیبش می زاشت ثابت مونده بود .
اروم زمزمه کردم :ستاره بود ؟
چنان به طرفم برگشت که عقب کشیدم : اون چرا باید به من زنگ بزنه ؟
نگاهم و به غذام دوختم : من چه بدونم . گفتم شاید می خواد باهات حرف بزنه .
مهیار خودش و به طرفم کشید : اونم بخواد من نمی خوام . ستاره برای من مرده .
لبخندی روی لبم نشست ... مهیار کاش بدونی چقدر از این حرفت خوشحالم .
نگاهی به بشقاب سالادش انداختم : سالاد می خوری ؟
مهیار رو به بهداد گفت : کم اونا رو دید بزن پاش و این بشقاب ها رو پر کن بر دار بیار .
بهداد نگاهش و از دخترایی که با قاصله چند میز از ما نشسته بودن گرفت و گفت : من چرا برم ؟
به گارسون اشاره کرد و در همون حال گفت : زندایی به نظرت اونی که شال سفید داره خوب تیکه ای نیست ؟
با این حرفش برگشتم و به دخترا نگاه کردم .
دختر خوشکلی بود .
لبخندی زدم : برای چی بهداد ؟ دوستی یا ازدواج ؟
بهداد لبخندش و جمع کرد : خدا به دادت برسه زندایی . من زن نمی خوام واسه دوستی .
به طرفش برگشتم : مگه تو نمی خوای زن بگیری ؟
بهداد سفارشات و به گارسون داد و گفت : نه . من تا قبل از سی سالگی زن نمی گیرم .
با تعجب گفتم : چرا ؟
بهداد اشاره ای به مهیار کرد : چون بچه حلال زاده ام . باید به داییم بره و راه اون و ادامه بدم دیگه .
هر سه تا زدیم زیر خنده .
بهار و سروش که مشغول حرف زدن بودن به طرفمون برگشتن : چرا می خندین ؟
مهیار همونطور که مشغول خوردن میشد گفت : وای اگه می خواستین دوتایی حرف بزنین چرا اومدین ؟ باهم می رفتین دیگه . اصلا پاشین برین سر یه میز دیگه بشینین .
بهار گفت : دایی ...
مهیار کلافه نگاهش و از غذاش گرفت : دایی و مرگ ... چه مرگته بچه ؟ سروش به تو هم گفته باشم اگه بهار و می خوای باید زودتر بیای خواستگاری .
-: اما دایی ما همدیگرو نمیشناسیم .
-:مگه قراره بشناسین ؟
بهداد گفت : خود دایی جان چندین ماه به زندایی خوش گذرونده حالا به ما که میرسه رگ غیرتش باد می کنه .
زدم زیر خنده
مهیار چشم غره ای به بهداد رفت : ما تمام روابطمون کاری بود .
بهداد ابروهاش و بالا کشید و با صدای شادی گفت : نه بابا ... یعنی باور کنیم همون روزی که از زندایی خوشت اومده رفتی خواستگاریش .
مهیار با سر تایید کرد : باید باور کنی چون دقیقا همین طوره .
با نزدیک شدن گارسون بحث خاتمه یافت .
بهار ادامه داد : سروش الان هیچی نداره .
مهیار تیکه ای گوشت در دهن گذاشت : پس منم فردا شوهرت میدم .
سروش کلافه گفت : مهیار ؟
مهیار سر بلند کرد : خوب راست میگم دیگه ... نکنه نمی خواین باهم ازدواج کنین ؟
سروش به صندلی تکیه داد : البته که می خوایم .
-:پس زودتر ه
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 99- رمان مستی برای شراب گران قیمت , رمان ایرانی و عاشقانه مستی برای شراب گران قیمت؟!؟ | shahtut کاربر ... , دنیای رمان - رمان مستي براي شراب گران قيمت shahtut , رمان مستي براي شراب گران قيمت - رمانکده گلها 27 , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , مرداد 1392 - دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 40. رمان هیچ وقت اعتراف نکن , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/22 تاریخ
کد :52747

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا