تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مستی برای شراب گران قیمت (فصل پانزدهم)


مهیار در سکوت به رو به رو زل زده بود .
نگاهم و از بیرون گرفتم و گفتم : چیزی شده ؟
به طرفم برگشت و همونطور بیحال گفت : نه . چطور مگه ؟
کمی به طرفش چرخیدم : اخه یه جوری هستی . مریض شدی ؟ نکنه سرما خوردی ؟
لبخندی زد : نه ... حالم خوبه .
-:پس چته ؟ امروز بیحالی . اتفاقی افتاده ؟ مشکلی پیش اومده ؟ از چی ناراحتی ؟ نکنه با پدرجون حرفت شده ؟ اره ؟
-:نه چیزی نیست . حوصله ندارم .
-:دلیلش چیه ؟ حتما دلیلی داره که حوصله نداری .
-:مرسده خوبم . نگران نباش .
-:چطور می تونم نگران نباشم ؟ مثل همیشه نیستی . بیحالی ... انگار فکرت مشغوله . نکنه ورشکست شدی .
مهیار زد زیر خنده : اینا چه فکریه می کنی .
-:تقصیر توئه . اگه بگی چی شده منم به این چیزا فکر نمی کنم . همش نگرانم که چه بلایی سرت اومده .
مهیار چند لحظه ای سکوت کرد و بالاخره گفت : ستاره ...
نفس حبس شده ام و بیرون دادم . ستاره . ستاره . چرا باید همیشه سایه یکی بالای زندگیم باشه ؟ مگه من چه گناهی کردم ؟
به سختی خودم و کنترل کردم و گفتم : ستاره چی ؟
-:رفته سراغ رامین .
-:خوب ...
-:همین دیگه . ازش خواسته کمکش کنه .
نفهمیدم چطور زمزمه کردم : رامین چی گفته ؟
-:رامین به من خیانت نمی کنه . اون بود که من و از اون حال نجات داد . هیچ وقت ستاره رو قاطی نمی کنه .
لبخندی روی لبم نشست . رامین برای این مسئله ازت ممنونم . جبران می کنم .
-:می خوای چیکار کنی ؟ باهاش حرف بزنی؟
-:نمی دونم دیگه باید چیکار کنم . از پسش بر نمیام . خیلی داره اذیت می کنه . اعصاب برام نذاشته .
-:بیخیال ... بهش اهمیت نده .
-:چی رو اهمیت ندم ؟
-:همین دیگه . بهش فکر نکن . به چیزای خوب فکر کن .
-:مثلا بچه .
تقریبا فریاد زدم : مهیارررررررررررر .
مهیار فرمان و ول کرد و دستاش و روی گوشاش گذاشت : چته بابا ؟ کر شدم . خوب نخواستیم .
-:تو چرا همش این موضوع رو وسط می کشی ؟
-:خوب دلم می خواد .
-:دلت نخواد .
مهیار به طرفم خم شد : تو بهش بگو نخواد .
نیشخندی زدم و خودم و به طرفش کشیدم و زیر گوشش زمزمه کردم : دلت نخواد .
مهیار به سرعت سرش و برگردوند تا صورتم و گاز بگیره که سرم و عقب کشیدم : هی هی ... می خوای من و گاز بگیری ؟
-: دلم می خواد ... ببین حرف گوش نمی کنه . میگه می خواد .
-:نخیر لازم نکرده بخواد . من و تو خودمون هنوز بچه ایم .
مهیار با چشای گرد گفت : جان ؟ دیگه بزرگتر از این می خوایم بشیم ؟ باید هم سن پدر بزرگامون بشیم تا بتونیم بچه دار شیم ؟
با سر تایید کردم : بله .
-:من می خوام عروسی بچم برقصم نه از تو گور واسش برم خواستگاری .
-:نترس تو با این عشق و حالی که می کنی کم ِ کمِش 120 تا رو رد می کنی . عروسی بچت که هیچ عروسی نوت و هم می بینی .
-:من می خوام مثل ادم برقصم نه اینکه برم رو ویبره .
-:نکنه می خوای برک دنس برقصی !
مهیار لب و لوچش و اویزون کرد : مگه چه اشکالی داره ؟ همه میگن چه پدری داره این عروس .
-:چه پدری داره این داماد ... انگار عروسی خودشه . بیچاره از خوشحالی رفته رو سِن پایین هم نمیاد .
-:مگه چیه ؟ ادم یه بچه که بیشتر نداره .
-:اره جون خودت . یعنی واسه تو یکی کافیه ؟
-:اره به جون رامین ... برای من همین الانش همون یکی کافیه .
سرم و تکون دادم : همین الان .
-:پس چی ؟ فکر کردی ادم با یه بچه می تونه زندگی کنه ؟ کمش باید 10 تایی باشن تا سر و صداشون تو خونه بپیچه .
در همون حال که می خندیدم گفتم : چه خوش اشتهایی .
-:من اصولا ادم قانعی هستم .
سرم و بالا پایین کردم : بله می دونم . خیلی قانعی .
با توقف ماشین در و باز کردم : دستت درد نکنه .
-:وظیفه هست .
پیاده شدم : اون که بله .
-:به مهسا سلام برسون .
-:بزرگیتون و می رسونم .
در و بستم و مهیار به سرعت پاش و روی گاز گذاشت و دور شد.
نگاهم و به ساختمون پیش روم دوختم . اینجا بهونه ازدواج من بود . ازدواج با کسی که احساس می کردم ازش متنفرم اما حالا چی ؟ حالا ؟ ازش متنفر نیستم . در عین حال گاهی براش دل می سوزونم . نگرانش میشم و از بودن در کنارش ارامشی نصیبم میشه که نمی تونم هیچ جای دیگه ای به دست بیارم .
لبخندی زدم و به طرف ساختمون به راه افتادم .

مهسا با دیدنم از جا بلند شد و گفت : به به بالاخره تشریف اوردین . چه عجب خانم دل کندین .
ابروهام و بالا دادم : سلام .
-:علیک سلام . تشریف بردن ؟
-:کی ؟
-:مهیار خان . دیگه بزنم به تخته انگار دور طلاق و خط کشیدین . این دو ، سه روزه می رسونتت . میاد دنبالت .
-:اشکالی داره ؟
-:نخیر . من چیزی نگفتم .
-:نباید بگی . مگه من از شما میپرسم با رامین خان تا ساعت 12 کجا تشریف داشتی ؟
مهسا یکدفعه دستاش و بهم کوبید : وای مرسده نمی دونی دیشب چی شد . بابا من و رامین و با هم دید ... رامین هم به بابا گفت می خواد بیاد خواستگاریم اگه اجازه بده . وای داشتم از خوشحالی ذوق مرگ میشدم . بابا هم بعد از اشنایی باهاش گفت پسر خوبیه . فکر کن . من و رامین . رامین گفته عروسمون و هم توی باغ می گیریم . اخه می دونی رامین عاشق باغه . منم به نظراتش احترام می زارم . اخه می دونی ادم که نمی تونه از همین اول کار با شوهرش مخالفت کنه . رامین سلیقه خوبی داره . اون دفعه که برام دستبند خریده بود دیدی که . دیدی چه خوش سلیقه هست . ادم شوهر خوش سلیقه ای مثل رامین داشته باشه دیگه غم نداره .
چشم غره ای بهش رفتم و در حالی که به طرف اتاق می رفتم گفتم : وای مهسا سرم رفت . یه نفس بکش ... خفه میشی به خدا . مبارکه به پای هم پیر بشین . بچه هاتون گنده منده بشن . حالا بفرما سر کارت .
مهسا غرغر کنان گفت : مثلا داشتم حرف میزدما .
-:بعدا مهسا جان . الان اونقدر ذوق زده ای که خودتم نمی دونی داری چی بلغور می کنی .
-:خیلی بی ادب شدی مرسده .
-:به کوری چشم تو . مگه جلوت و گرفتم تو هم بشو .
در و بستم و خودم و روی کاناپه ولو کردم .
نفس عمیقی کشیدم . چرا هر کسی دور و برم بود می رفت سراغ یکی از اطرافیان مهیار ؟ حالا اگه مجبور می شدم ازش جدا شم چه گلی باید به سرم می گرفتم ؟ خدایا خودم و سپردم به تو .
لحظه ای بعد چند ضربه به در خورد و اقا صادق با یه فنجان چای داغ وارد شد .
بلند شدم و همونطور که به طرف میزم می رفتم گفتم : حالتون چطوره ؟
فنجان و روی میز گذاشت : خدا خیرت بده بابا جان . خوبم .
لبخندی زدم : دیگه راپورت من و که به مهیار نمیدین ؟
-:وای پدر جان این چه حرفیه ؟ اقای مهندس یکمی فضولی کردن در مورد زندگیتون منم بهشون گفتم . میشد فهمید که دوستون داره .
لبخند تلخی روی لبم نشست : دستتون درد نکنه .
-:کاری نکردم دخترم . ادمای عاشق و باید به هم رسوند .
من چی میگم این چی میگه . داره برای خودش می بافه دیر بجنبم تنمم می کنه .
-:منظورم چای بود .
-:إ ؟ نوش جونت دخترم . با اجازت من برم .
-:خواهش می کنم بفرمایید .
با باز شدن در خودم و شوت کردم توی خونه . اونقدر خسته بودم که با سر جواب خدمتکار ها رو دادم .
-:بهتره زودتر بکشی کنار ...
این صدای مادر جون بود . چرا داد میزد ؟
با تعجب به طرف کسی که در و برام باز کرده بود برگشتم و گفتم : مادر جون داد می زنن ؟
-:مهمون دارن .
با تعجب و چشای گرد گفتم : کیه ؟
-:نمی دونم خانم .
سرم و به تایید تکون دادم و به طرف سالن رفتم . صدای مادر جون هم از اونجا میومد .
با دیدن ستاره که در برابر مادر جون ایستاده بود نزدیک بود شاخ در بیارم .
مادر جون گفت : مهیار دیگه مال تو نیست . اون الان زن و زندگی داره . به زودی بچه دار میشه . بهتره خودت و بکشی کنار . من هیچ وقت تو رو به عنوان عروس قبول نکردم .
ستاره تا گفت : مادر
مادر جون بین حرفش اومد : گفتم که بهتره برگردی همون جایی که بودی ... درسته اونا هیچکدوم حرفی نمیزنن اما من حواسم هست . ستاره پات و از زندگی مهیار بکش بیرون . مهیار هیچ وقت مال تو نبوده . مرسده به درد مهیار می خوره . اونا در خور هم دیگه هستن . تو هیچ وقت برای مهیار مناسب نبودی . برگرد همون جایی که این سالها بودی . کاری نکن بخوام خودم پات و از زندگیشون بکشم کنار .
مادرجون تا برگشت نگاهش به من افتاد . با دیدنم اول شکه شد اما به سرعت خودش و یافت و گفت : مرسده جان اینجایی ؟ بیا عزیزم .
با این حرف مادر جون ستاره به طرفم برگشت و نگاهی با خشم بهم انداخت .
سلام کردم و به طرف مادر جون رفتم . مادر جون دستاش و برای در اغوش کشیدنم باز کرد . منم تو اغوشش فرو رفتم .
زیر چشمی به ستاره نگاه می کردم .
مادر جون گفت : نگفته بودی میای ...
-:رفته بودم دادگاه . گفتم یه سر بهتون بزنم .
-:خوش اومدی . مهیار چطوره ؟
لبخندی به روش زدم : خیلی خوبه . سلام می رسوند .
-:ناهار پیش ما می مونی ؟
-:نه مهیار میاد دنبالم .
-:پسرم چه پرو شده . خودش که نمیاد حالا میاد تو رو هم ببره . برای ناهار می مونی .
به طرف ستاره برگشتم : حالتون چطوره ؟
با خشم گفت : شما بهتر از منین .
لبخندی به روش زدم . خودمم می دونستم لبخندم بیشتر شبیه زهر خنده اما نمی دونم چرا نتونستم اون لبخند و تحویلش ندم .
مادر جون گفت :بشین عزیزم.
لبخندی به روش زدم و به طرف کاناپه حرکت کردم .

مادر چشم غره ای به ستاره رفت و گفت : بهتره پات و بکشی کنار . می تونی بری .

ستاره با خشم به طرف در به راه افتاد .

مادر به طرفم برگشت و گفت : اومده بود اینجا ...
میون حرفش پریدم : دوست ندارم چیزی بدونم .

مادر سرش و به معنای فهمیدن تکون داد : هر طور راحتی عزیزم .

برای عوض کردن بحث گفتم : مادر جون میشه نظر مهسان و محمد و درباره سروش بپرسین ؟
مادر جون ریز خندید : پس بالاخره اعتراف کردن .
ابروهام و بالا دادم : می دونستین ؟
مادر جون سرش و به تایید تکون داد ...

روزها از پی هم می گذشتند ... همه چیز خیلی زود اتفاق افتاد . به کوتاهی یه چشم به هم زدن . ستاره بخاطر حرفای مادر جون تو کارخونه ابرو ریزی راه انداخت . مهیار مجبور شد ازش شکایت کنه و به شرطی رضایت داد که ستاره برای همیشه از ایران بره . بعد از رفتن ستاره ... سامیار بخاطر مراسم نامزدی سروش شش ماه بیشتر ماندگار شد . این اتفاق ها در کمتر از دوماه افتاد ... زمان به سرعت می گذشت تا اینکه ایستاد . امروز ، اینجا ...
در سالن و باز کرده بودم که صدای مبارک ... مبارک بلند شد تا از شوک بیرون بیام چراغ ها روشن شد و از جا پریدم . همه رو به روم بودن و دست می زدن اما من مثل مونگول ها بهشون خیره شده بودم . خودمم نمی دونستم چه مرگم شده . یه جوری بهشون زل زده بودم که طولی نکشید که نگاهشون نگران شد و به طرفم اومدن . مهیار قبل از من به خودش اومد و با گفتن : مرسده
منم به خودم اورد .
نگاهم و از مامان و بابا و سروش و بهار گذروندم تا رسیدم به بهداد و بعد هم مادر جون و پدر جون .و بالاخره روی مهیار ثابت موند . مهیار کاملا بهم نزدیک شده بود .وقتی چشای گرد شده من و دید رو به بقیه گفت : اینجا چه خبره ؟
بهداد دستاش و بهم کوبید : می دونستیم یادتون نمی مونه . ادم اولیش و اینطوری فراموش کنه وای به حال بقیش .
مادر جون لبخند به لب گفت : بچه هام این مدت اونقدر مشغولیت داشتن بایدم فراموش می کردن .
مشغولیت ؟ من و مهیار ؟ رفتار بد ستاره . بی ابرویی که توی کارخونه راه انداخته بود ؟ شکایت مهیار از ستاره ؟ یا مراسم نامزدی بهار و سروش ؟
نازنین یه کلاه تولد روی سرش گذاشته بود . اما من هنوزم نمی دونستم این کاغذ دیواری ها ... این اهنگ ! این جشن برای چیه !
بالاخره مهیار به حرف اومد : میشه به ما بگین اینجا چه خبره ؟
بابا به طرف مهیار اومد . دستش و روی شونه اون گذاشت و گفت : یعنی شما هنوز یادتون نیومده امروز سالگرد ازدواجتون بود ؟
مثل برق گرفته ها به سمت مهیار برگشتم : سالگرد ازدواج ؟ یه سال ؟ چه زود گذشت .
بهار گفت : دایی از شما بعیده ... حالا میگیم مثل همه ی مردا سالگرد ازدواجشون و فراموش می کنن اما شما که امروز تولدتون هست .
لبخندی روی لبم نشست . اما این لبخند بیشتر برای پنهان کردن دردی بود که توی وجودم پنهان شده بود . یه سال تموم شد ؟ حالا قرار بود چی بشه ؟ چه اتفاقی بیفته ؟ من و مهیار جدا شیم ؟ هر کس بره دنبال زندگیش ؟ همونطوری که قرار بود ؟
با صدای مامان به خودم اومدم . برای لحظه ای کوتاه نگاهمون در هم گره خورد و به سرعت نگاهش و دزدید . درست مثل تمام این مدت . تمام این مدتی که خودش و پنهون کرده بود . چرا مامان این مدت نگاهش و ازم می دزدید ؟ و من چرا روی رفتاراش حساس شده بودم .
سامیار کنار بهداد ایستاده بود و نگاهش و به زمین دوخته بود اما زیر چشمی نگاهم می کرد . بعد از اون بیشتر از سه ، چهار بار ندیده بودمش .
مادر جون دست من و مهیار و گرفت و به طرف کاناپه کشید .
وقتی روی کاناپه جای گرفتیم . نگاه کوتاهی به مهیار انداختم . اونم نگاهم میکرد . یه نگاه گذرا و بعد فرار . هر دومون با هم فرار کردیم از نگاهم هم .
نازنین خودش و بهم رسوند و گفت : مرسده جون ؟
دلم براش پر کشید . تو اغوشم گرفتمش و روی پاهام گذاشتمش : جونم عزیزم ؟ خوبی خوشکلم ؟
با سرش تایید کرد .
مهیار شکلاتی از جیبش بیرون کشید و به طرف نازنین گرفت : پس من چی ؟
نازنین خواست از اغوشم بیرون بیاد که گفتم : هی حسود ! نمی تونی ببینی بچه یه ساعت تو بغلم باشه ؟
مهیار همونطور که دستاش و برای در اغوش کشیدن نازنین باز می کرد گفت : بیا بغل عمو ...
نازنین ازم جدا شد و در اغوش مهیار فرو رفت .
با اشاره مهسان از جا بلند شدم و به طرفش رفتم .
مهسان چشمکی زد و گفت : مطمئنا یادتون نبود نه ؟
سرم و پایین انداختم که ادامه داد : من یه کادو گرفتم که بدی به مهیار.
با تعجب سر بلند کردم : کادو ؟
مهسان ریز خندید : بله کادو . بالاخره که چی ؟ باید یه چیزی بدی بهش یا نه ؟ امشب سالگرد ازدواجتونه . تولدش هم هست .
تولد مهیار ... کادوی سالگرد ازدواج . شاید این اخرین کادویی باشه که مهیار از من میگیره ... اون برای تولد من سنگ تموم گذاشته بود پس چرا من این کار و نکنم ؟
با خوشحالی که سعی می کردم پنهونش کنم بخاطر تصمیمی که گرفته بودم گفتم : مرسی مهسان جون . زحمت کشیدی .
مهسان در اغوشم کشید : این چه حرفیه عزیزم . من که کاری نکردم .
-:چه کاری مهمتر از این ؟ خیلی لطف کردی .
از هم جدا شدیم که مهسان جعبه کادو پیچ شده ای رو به طرفم گرفت :اینم کادو .
-:مرسی عزیزدلم .
-:الان یه سال از زمانی که با مهیار ازدواج کردی می گذره ! خوشبختی ؟
چشم روی هم گذاشتم : من در کنار مهیار خوشبخت بودم ؟ ناخوداگاه ذهنم به طرف ارامشی که در کنار مهیار داشتم پر کشید . اون ارامش یعنی خوشبختی ؟
زمزمه کردم : اره . خوشبختم .
خودمم نفهمیدم چرا این و گفتم . اما از گفتنش پشیمون نبودم .
مهسان با خوشحالی گفت : خوشحالم این حس و داری .
بهار به جمعمون پیوست : دارین در مورد چی حرف می زنین ؟
مهسان دستش و دور بازوش انداخت و اون و به طرف خودش کشید : زنداییت میگه در کنار مهیار خوشبخته . تو چی ؟
بهار سرش و پایین انداخت و گفت : منم خوشبختم .
بهداد دوربین به دست بالای سرمون ایستاده بود . گفت : زن دایی شما بین مامان و بابات بشین . دایی شما هم بالای سرشون وایسا .
دندونام و روی هم ساییدم . افکارم اونقدر به هم ریخته بود که خودمم نمی فهمیدم چه مرگمه .
بین مامان و بابا نشستم . بعد از این همه مدت یه فاصله نزدیک به بابا . این همه نزدیک .
نگاهی به مامان انداختم . لبخندی به روم زد .منم لبخند زدم . بابا دستش و روی شونه هام قرار داد .
ناخوداگاه به طرفش برگشتم و بهش نگاه کردم . بابا خم شد و بوسه ای روی پیشونیم زد . برای یک لحظه قلبم از حرکت ایستاد . نفسم حبس شد . بابا داری چیکار می کنی ؟ می خوای کنترلم و از دست بدم و دیوونه بازی در بیارم ؟
مامان دستم و توی دستش فشرد . اینا امشب چشون شده ؟ می خوا دیوونم کنن ؟ اخه چرا دارین این کارا رو می کنین ؟ مگه من همون مرسده قبلی نیستم ؟ مگه امشب چه افتاقی افتاده؟ اینا چرا اینطوری می کنن ؟

نگاهم به طرف سروش چرخید که داشت بهم نگاه می کرد .

فکر کنم تمام حس ناتوانی و عجزی که تو نگاهم بود و دید چون نگاهش جوری بود که فریاد می زد : مرسده می فهمم سخته .

اره سخت بود . سخت بود کاراشون و تحمل کنی . اونا داشتن وانمود می کردن . مثل تمام گذاشته ای که داشتیم . مثل همیشه در برابر خانواده مهیار می خواستم وانمود کنن دخترشون و خیلی دوست دارن . چرا ؟ بخاطر من یا خودشون ؟

مهیار دستاش و دو طرف کاناپه گذاشت . درست بالای سرم ایستاده بود . کمی خم شده بود و می تونستم نفس کشیدنش و احساس کنم .

بهداد با گفتن 1.2.3 عکس انداخت . فکر کنم تمام حسم به عکس هم منتقل شده بود .

به سرعت از جا پریدم و به طرف در خروجی رفتم .
خودم و توی دستشویی انداختم و به اینه خیره شدم .

مرسده چته ؟ داری چیکار می کنی ؟ باز که شروع کردی . تو که اینقدر ضعیف نبودی .
سعی کردم جوری فریاد بزنم که صدام در نیاد . وجودم فریاد زد : چمه ؟ دارم دیوونه میشم . از این دو رویی ها بدم میاد ... می بینی؟ از دست پدر و مادری که سعی می کنن بخاطر ابروشون خوب باشن بدم میاد . از مهیار بدم میاد . چرا خفه شده ؟ چرا چیزی نمیگه ؟ چرا یادم نبود امروز یه سال تموم میشه . چرا یادم نمونده بود امشب ... سالگرد ازدواج یعنی پایان قرار داد . مگه من نمی خواستم بعد از مهیار زندگی کنم ؟ الان اماده بودم ؟ برای زندگی اماده بودم ؟ من الان هیچی نداشتم . اگه مهیار بخواد فردا طلاقم بده چی ؟ اون وقت باید کجا برم ؟ چیکار کنم ؟ برگردم پیش پدر و مادر دو روم . یا برادری که ازش متنفرم ؟ برادری که چشم دیدن من و نداره . اصلا اون برای چی اومده ؟ مگه من بهش اجازه دادم که پا تو خونه من گذاشته ؟
بسه بسه . بس کن مرسده . تو می تونی ... تو با اینا زندگی کردی ... دوسشون داری .
ندارم ندارم .
دروغ میگی داری به خودت دروغ میگی ... تک تک اون ادمایی که توی اون سالن هستن و دوست داری .
حتی بدری ... دخترا ... محافظا ... از روزی که قدم توی این خونه گذاشتی با همشون زندگی کردی . از هر کدومشون خاطره ای داری . به خودت دروغ نگو . تو مرسده هستی . باید قوی باشی . مرسده سپهری . وکیل پایه یک دادگستری ... تو از حق مردم دفاع می کنی . باید خودت محکم باشی تا بتونی این کار و انجام بدی .
بلند شو مرسده . تو هنوز زنده ای و باید زندگی کنی . در کنار همین ادما . بلند شو ادامه بده .
نفس عمیقی کشیدم . صورتم و شستم و بالاخره بیرون اومدم .

مامان با یه کیک بزرگ وارد سالن شد . اون و روی میز پیش روی من و مهیار گذاشت .
نگاهی به کیک انداختم . روش پر از شمع بود . نگاهی به مادر جون انداختم و گفتم : پس واسه مهیار تولد گرفتین ... سر من چرا منت می زارین ؟
مهیار برگشت و چپ چپ نگاهم کرد .
شونه هام و بالا انداختم : خوب راست میگم .
مادر جون خندید . بهداد گفت : زندایی زن و شوهر که تولداشون فرق نمی کنه . الان تولد دایی که هست یعنی تولد خود شماست .
همه زدن زیر خنده .
مهیار زیر چشمی به کیک نگاه می کرد .
چاقوی کیک بری رو از توی سینی برداشتم و به طرفش گرفتم : ببرش که اینطوری زیر چشمی نگاش نکنی .
مهیار تا خواست به طرفم برگرده . سرم و نزدیک تر بردم و جوری که کسی نشنوه گفتم : نی نی کوچولوی من اونطوری به این کیک خیره نشو ... گاگالی لی نیست .
مهیار سر بلند کرد و با تعجب نگاهم کرد .
بیخیال رو برگردوندم و مشغول صحبت با مامان و مهسان که سمت راستم بودن شدم .
با صدای مهیار از بحث جدا شدم : من می خوام کیک تولدم و مرسده ببره .
با تعجب و چنان سرعتی به طرفش برگشتم فکر کنم بر عکس سرعت نور شد و زمان به عقب برگشت .
مهیار با ابروهای بالا رفته نگاهم می کرد . نگاه متعجبم و دید اما چاقو رو به دستم داد و کیک و جلوتر کشید .
نگاهی به همه انداختم که با خوشحالی به ما خیره شده بودن . پرو پرو بدون اینکه بخوام مهیار خودش این کار و بکنه کیک و جلوتر کشیدم و اماده شیرجه رفتن توی کیک بودم که بهداد گفت : صبر کنین فیلم بگیریم .
در همون حال استپ کرده بودم تا بهداد دوربین و اماده کنه . دستام بالای سرم دور چاقو قفل شده بودن . بهداد اماده شد و گفت : خوب زندایی برو بریم .
دوباره دستام و دور چاقو محکم تر کردم و اماده بودم . یک و دو سه ای گفتم و نگاهم و به شکل قلبی که روی کیک بود دوختم .
زیر چشمی نگاهی به مهیار انداختم . یه دستش پشت سر من بود و کمی به طرفم متمایل شده بود . لب و لوچه ام و کج و کوله کردم و چاقو رو پایین اوردم . اما قبل از اینکه به کیک برسه دوباره بالا کشیدمش . همه زدن زیر خنده .
محمد به حرف اومد : مرسده ببر دیگه . کشتیمون .
لبخندی به روش زدم : اخه اون موقع نمی چسبه .
-:ما با سیمان می چسبونیم زن دایی شما ببر .
نگاهی گذرا به بهداد انداختم :سیمانا خراب شدن دیگه مثل قبل نمی چسبونن .
صدای خنده ها توی گوشم بود .
سروش به حرف اومد : با دوقلوی رازی می چسبونیم .
متفکر نگاهش کردم و بعد از چند لحظه گفتم : این یکی بد نیست . باشه بریم که داشته باشیم .
تا خواستم چاقو رو روی کیک بزارم داغ شدم و چاقو از دستم افتاد .
با تعجب به طرف مهیار برگشتم .
لبخند به لب داشت . صدای هورای بقیه رو نمی شنیدم . نگاهم تو چشمای مهیار بود . جز مهیار چیزی نمی دیدم . صدا ها رو می شنیدم اما داشتن ضعیف تر می شدن .
مهیار لبخندش پررنگ تر شد .
با صدای بهداد به خودم اومدم : دوباره ... دوباره .
نازنین و بهار هم همراهیش می کردن : دوباره دوباره .
صورتم گر گرفت .

تا مهیار به طرفم خم شد خودم و عقب کشیدم و کنترلم و از دست دادم و عقب عقب افتادم روی زمین اما قبل از اینکه سرم توی کیک فرو بره مهیار گرفتم و به طرف خودش کشید . شوت شدم توی بغلش ...
همه زده بودن زیر خنده . این اتفاقات کمتر از یک دقیقه طول کشید و من بعد از اون بوسه ای که مهیار روی گونه ام گذاشت حالا توی بغلش بودم . از همه خجالت می کشیدم . سرخ شده بودم .
اولین قدم و مامان به طرفم برداشت و با گفتن :خوبی مرسده ؟
تمام انرژیم و جمع کردم و از اغوش مهیار بیرون اومدم .
مادر جون هم کنارم ایستاد و دستم و توی دستش گرفت : خوبی ؟
با سر تایید کردم .
پدرجون گفت : وا ... چرا همه رفتین سراغ مرسده ؟ معلومه حالش خوبه . چرا بد باشه ؟ اون که زمین نخورد . افرین پسرم داری راه میفتی .
بازم همه خندیدن . اینا چرا امشب اینطوری شده بودن ؟ چرا این کارا رو می کردن ؟ نگاهی به سامیار انداختم . بین سروش و بهداد نشسته بود . دقیقا پیش روی من ... بالاخره خندید . چرا تو صورتش یه شادی موج می زد ؟ این چش بود ؟ اه لعنتی برای چی اومدی اینجا ؟
مهیار چرا بوسیدم ؟ می خواد چیکار کنه ؟ دیوونه شده ؟ زده به سرش ؟ داره باهام چیکار می کنه ؟ می خواد اخرین لحظه هایی که باهمیم خوش باشه ؟ داره اخرین استفادش و می کنه ؟
سامیار سر برگردوند و نگاهمون توی هم گره خورد . لبخندی زد اما من ؟ دلیلی برای لبخند زدن نداشتم . با چشمکی که بهم زد به سرعت سر برگردوندم . همه داشتن راجع به این موضوع بحث می کردن . برای اینکه موضوع رو عوض کنم .چاقو ر
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 99- رمان مستی برای شراب گران قیمت , رمان مستي براي شراب گران قيمت - رمانکده گلها 27 , رمان ایرانی و عاشقانه مستی برای شراب گران قیمت؟!؟ | shahtut کاربر ... , دنیای رمان - رمان مستي براي شراب گران قيمت shahtut , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , مرداد 1392 - دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 40. رمان هیچ وقت اعتراف نکن , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/22 تاریخ
کد :52746

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا