تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مستی برای شراب گران قیمت (فصل شانزدهم)


روی کاناپه ولو شده بودم و پرونده ای که پیش روم بود و زیر و رو می کردم . یه پرونده جدید ... در مورد یه دختر نوزده ساله ... به اسم شقایق ... شقایق به جرم باج خواهی به محکوم شده بود ... اون عروس و دامادی که عکسشون و در دست داشت و تهدید کرده بود و در مقابل فیلم ها و عکس ها از اونا پنجاه میلیون خواسته بود . اما جالبتر اینکه اون پدر ثروتمندی داشت .
همین طور توی پرونده غرق شده بودم که در باز شد سر بلند کردم و نگاهم و به مهیار که وارد اتاق شده بود دوختم . لبخندی روی لبم نشست و سلام کردم . اونم سلام کردم . انگار حالش زیاد خوش نبود . کلافه میومد .
پرسیدم : خوبی ؟
نگاهش که به در اتاق خواب دوخته بود به طرفم دوخت و گفت : هان ؟ اره خوبم . تو خوبی ؟
-:منم خوبم . چیزی شده ؟
-:نه هیچی .
به طرف اتاق خواب می رفت که پرسیدم : بریم شام ؟
بدون اینکه بایسته گفت : اره تو برو منم میام .
بلند شدم . پرونده رو روی میز گذاشتم و از اتاق بیرون زدم .
مهیار هم وارد اتاق خواب شد ...
قبل از اینکه در و ببندم یاد گوشیم افتادم که روی میز مونده بود .
برگشتم تا گوشی رو بردارم که صدای موبایل مهیار بلند شد .
به سرعت جواب داد : معلوم هست کدوم گوری هستی ؟
-:...
-:همیشه همینطوری وقتی کار واجب باهات دارم غیبت می زنه . رامین بدبخت شدم .
-:...
-:برو به جهنم . خفه شو ... مرسده درخواست طلاق داده . . .
-:...
-:چه می دونم چه غلطی می خوام بکنم .
پس دادخواست به دستش رسیده بود .
-:رامین چرت و پرت نگو ... اگه مرسده رو طلاقش بدم دیگه بابا هیچی بهم نمیده .
نفسم و با حرف بیرون دادم . پوزخندی روی لبم نشست . مرسده خانم چه فکرا که نکردی .... اون هنوزم به فکر ثروتش هست .
-:بگم طلاقش نمیدم ؟
-:....
-:چرا خنگ بازی در میاری رامین . مرسده یه چک سفید داره .اگه طلاقش ندم که بیچاره تر میشم .
-:....
-:یه فکری بکن . دیگه فکرم به جایی نمیرسه .
-:...
-:من باید برم .
به سرعت از اتااق بیرون رفتم . از پله ها پایین دویدم و خودم و توی اشپزخونه انداختم .
بدری گفت : چی شده خانم جان ؟
همونطور که نفس نفس می زدم گفتم : هیچی ... می خواستم ببینم شام چی داریم .
-:گشنتونه خانم جان ؟
سعی کردم لبخند بزنم : اره بدری خانم .
-:َما بفرمایید من شام و الان میارم . بعد رو به دخترا گفت : دست بجنبونین .
دخترا چشمی گفتن و مشغول شدن .
از اشپزخونه بیرون زدم و به طرف سالن غذاخوری به راه افتادم . تا از در ورودی سالن اصلی بیرون رفتم مهیار هم از پله ها پایین می اومد گفت : کجا بودی ؟
-:اشپزخونه بودم .
-:چی داریم واسه شام ؟
چی داشتیم ؟ اونقدر حواسم پرت بود اصلا یادم رفت چی داریم . خدایا چی داشتیم ؟
تا زبون باز کردم گفتم : سوپریزه .
با چشای گرد شده نگاهم کرد : شام چطور سوپریز میشه ؟
-:به تو چه ؟ تو برو بشین سرجات وقتی اوردن بخور دیگه . فضولی هم نکن .
مهیار خندید : دیوونه .
زیر لب گفتم : به پای تو نمیرسم .
در سالن غذاخوری رو باز کرد و عقب ایستاد تا وارد شم . به دنبال من وارد شد و با دیدن میز گفت : به بدری جون باز گل کاشته .
-:تو این خونه این همه ادم هست تو فقط سلیقه بدری رو می بینی ؟
ابروهاش و بالا کشید : تو امروز چته ؟ چرا می زنی ؟
-:من کی زدم ؟
-:ببین داری می زنی دیگه . نکنه میز و تو چیدی ...
-:مگه من نوکرتم ؟
دستاش و بالا برد : من تسلیم .
دستش و جلوی دهنش تکون داد و مثلا زیپش و بست .
خندم گرفته بود اما لبم و به دندون گرفتم تا نخندم .
در تمام طول غذا خوردن مهیار سکوت کرده بود . منم لال شده بودم . تمام ذهنم مشغول بود ... برای هزارمین بار چیزایی که شنیده بودم و کنار هم قرار می دادم . محبت هایی که از مهیار میدیدم و با حرفایی که شنیده بودم مقایسه می کردم .
با کوبیده شدن لیوان رو میز از دنیای افکارم پرت شدم بیرون .
لیوان روی میز ای همیشگیش بود و دستهای مهیار دورش حلقه شده بود ، اما بیشترین فشار و به لیوان وارد می کرد . با تعجب سر بلند کردم و به چهره اش خیره شدم . به رو به رو چشم دوخته بود و در افکار خودش غرق بود .
این چش شد ؟ !
یکدفعه جو می گیرتش ؟!
زمزمه کردم مهیار
که نگاهش و بهم دوخت .
چند لحظه ای در سکوت گذشت .
بالاخره به حرف اومد : می خوای طلاق بگیری ؟
نگاهم و ازش دزدیدم : از اولم قرارمون همین بود .
-:یعنی ...
با تعجب گفتم : یعنی چی ؟
-: یعنی نمی خوای ادامه بدی ؟
-:دلیلی نمی بینم ادامه بدم .
-:منم دلیلی نمی بینم طلاقت بدم .
این چرا اینجوری شده ؟ یکدفعه واکنش نشون میده ؟ یکدفعه میرم روی کانال بعدی ؟ تا اونجا که می دونم سالم بودا . چه مرگش شده ؟
-:اما قراردادمون یک سال بود . این مدت هم که به تاخیر افتاد به خاطر کارام بود .
-:اما مشکل من حل نشده .
-:تو روز اول نگفتی تا وقتی که مشکلت حل بشه . گفتی تا یه سال .
مهیار از پشت میز بلند شد : من طلاقت نمیدم .
از جا کنده شدم . همونجا کنار صندلیم سر پا ایستادم و به مهیار که داشت به طرف در خروجی می رفت گفتم : یادت رفته یه چک پیش من داری ؟
-:یادم نرفته اما قرار ما حل مشکلاتمون بود . حالا که مشکل من حل نشده نمی تونی طلاق بگیری .
-:میگیرم خوبم می گیرم . به من چه ؟ روز اول می گفتی بیشتر از یه سال منم حرفی نداشتم . اما تو گفتی یه سال پس دلیلی نداره ادامه بدم .
قبل از اون خودم و به در رسوندم و بیرون زدم .
صداش و شنیدم : من طلاقت نمیدم .
زیر لب زمزمه کردم : ارزوی اون ثروت و به دلت می زارم . من قولی که بهت داده بودم و انجام دادم . دیگه کاری ندارم که بخوام انجام بدم .
مهیار خان همه چیز تموم شد . من و تو دیگه برای زندگی به درد هم نمی خوریم . ای مرسده چه فکرایی که نکردی ... فکر می کردی دوست داره . بر عکس اون چیزی که نشون میدادی خیلی زود بهش وابسته شدی . اون تو رو فقط برای هدفش می خواست .
از پله ها بالا رفتم .

*****
نگاهم و به در و دیوار خونه ام دوختم . همه چیز خیلی زود تموم شد . مهیار با همه جوش و خروشش بالاخره طلاقم داد . نمی دونم چش شده بود . چند روز اول که خیلی بالا پایین می پرید اما یکدفعه کوتاه اومد . قبول کرد طلاقم بده . و حالا رسیدیم به امروز ... تا چند لحظه ی دیگه راه میفتم به طرف محضر ...
فقط ازم پرسید کجا میرم و وقتی گفتم خونه گرفتم به سعید و چند نفر دستور داد هر چیزی لازم دارم برام فراهم کنن .
مگه نه اینکه این به معنی دوست داشتنه ؟ پس چرا اینطوریه ؟ چرا جوری رفتار می کنه احساس کنم دوسم داره و جوری رفتار می کنه احساس کنم یه وسیله ام برای رسیدن به خواسته هاش .
دیگه دارم دیوونه میشم ... نمی دونم به کجا باید برم و چیکار کنم .
مهیاری که بهش دل بستم اینطوری باهام رفتار می کنه . اما دیگه داره همه چیز تموم میشه . دیگه اخرشه . دیگه داریم می رسیم به اخر خط ...
هیچی به هیچ کس نگفتم حتی به مهسا ... نمی دونه که دارم طلاق می گیرم . هیچ کس نمیدونه جز بدری .
خیلی سعی کرد پشیمونم کنه . مطئنم همونطور که با من حرف زد با مهیار هم حرف زده اما نمی دونم چرا هر کی هیچی جز حرفای مهیار در مورد پول توی ذهنم نبود . فقط اونا بودن که هی تو ذهنم این ور و اون ور می شدن و نمی تونستم تصمیمی جز طلاق بگیرم .
مهیار درست جلوی محضر منتظرم بود . تنها اومده بود . نگاهی به اطراف انداختم تا شاید یکی از محافظای همیشگیش و ببینم اما خبری نبود . هیچ کس با مهیار نبود تک و تنها ... چرا ؟
مهیار که هر جا می رفت یکی رو با خودش می برد . مهیاری که برای هر کاری چند تا محافظ دنبال خودش راه می انداخت . حالا تنها بود .
ماشین و کنار ماشینش پارک کردم و پیاده شدم . با دیدنم به طرفم اومد . در ماشین و باز کرد و عقب ایستاد . سلام کردم و پیاده شدم .
لبخندی به روم زد . چرا احساس می کردم لبخندش غمگینه ؟
با بستن در ماشین دستش و به طرفم گرفت . نگاهم و به دستش دوختم و برای اخرین بار دستم و توی دستش گذاشتم . بازم اون حس ارامش . بازم اون ارامشی که برای به دست اوردنش حاضر بودم از هر چیزی بگذرم .
مهیار دستم و فشرد و گفت : حاضری ؟
نمی تونستم حرفی بزنم . زبونم توی دهنم نمی چرخید . سرم و به معنای بله تکون دادم .
همونطور که دستم توی دستش بود به طرف محضر به راه افتاد . در کنارش قدم بر می داشتم .
دوشادوشش ... در کنار مهیار ... شوهرم .
داشتم ازش جدا میشدم .
از این به بعد دیگه یه زن مطلقه بودم .
توی یه کشوری مثل اینجا . من یه زن مطلقه میشدم . هرچقدر هم خوب بودم بازم حرفایی پشت سرم می بود .
اما از همه ی اینا ارامشی بود که در کنار مهیار داشتم . من دیگه این ارامش و نخواهم داشت . به این اسونی ازش دل می کنم ؟
مهیار جلوی در ایستاد و منتظر موند وارد شم .
احساس می کردم تمام بدنم می لرزه . داشتم چیکار می کردم ؟ راه درستی رو پیش گرفته بودم ؟ کاش می تونستم به یکی بگم دردم چیه .
نگاهی به مهیار انداختم . نگاهش و به بیرون دوخته بود .
اولین قدم و برداشتم و توی محضر گذاشتم .
مهیار هم به دنبالم اومد . با هم از پله ها بالا رفتیم . هر قدمی که بالاتر می رفتم بر عکس انگار سقوط می کردم . به پایین ... به ته دره ای که داشتم می ساختم . نمی دونم چرا الان نمی تونستم اون چیزایی که مهیار در مورد ثروت می گفت و به یاد بیارم . الان تنها چیزی که می شنیدم حرفای مهیار بود ...
*تو اون ور بخواب ... یه سال تو یه سال من ....
*مرسده مواظب خودت باش
*مرسده من کنارتم .
چشم روی هم گذاشتم . چشماش جلوی چشمام بود .
اولین باری که با هم بودیم . چشای گریونش ...
کاش برمی گشتم به اون زمان ... مهیار بازم می گفت : امشب مال من باش ...
مهیار بگو که هر چی شنیدم دروغه
کاش الان چشم باز کنم و ببینم تو اغوشش هستم .
با صدای محضر دار چشم باز کردم و زیر لب سلام دادم .
محضر دار با تعجب به دست ما که توی هم قفل شده بود نگاه می کرد .
مهیار بدون اینکه دستم و ول کنه همه چیز و به محضر دار داد و کنار هم روی صندلی نشستیم .
محضردار عینکش و روی چشماش جا به جا کرد : به اجبار دارین طلاق می گیرین ؟
هر دو سر به زیر بودیم . با هر سر بلند کردیم و با چشای گرد شده به محضر دار خیره شدیم .
مهیار به حرف اومد : نه حاج اقا .
دلم نمی خواست اما اروم اروم دستم و از دستش بیرون کشیدم .
داشتم چییکار می کردم ؟ دلم می خواست فریاد بزنم نمی خوام مهیار. ... می خوام پیشت باشم . اما لال شدم .
ساکت نشستم .
هیچ حرفی نزدم . هیچی نگفتم تا سرنوشت اونطور که می خواستم پیش بره .
یکدفعه زنی وارد شد .
موهاش و کاملا بیرون ریخته بود . خواستم بگم خانم لازم نبود اون روسری رو هم به سرت ببندی اما ساکت شدم و نگاهی به مهیار انداختم .
بازم رفته بود تو خیالات خودش ... سرش پایین بود .
شرط می بندم اصلا نفهمید کسی اومده .
زن به طرف حاج اقا رفت و مشغول حرف زدن بود اما من تمام افکارم پیش مهیار بود . اصلا صداش و نمی شنیدم .
فقط می خواستم مهیار الان برگرده بهم بگه مرسده بریم خونه ؟ مرسده من طلاقت نمیدم .
برام مهم نبود . تو این لحظه مهم نبود مهیار من و برای ثروت می خواد یا برای خودم مهم این بود می خواست . من به مهیار عادت کرده بودم .
با صدای حاج اقا از افکارم بیرون اومدم .
-:بیاین دفتر و امضا کنین .
هر دوتا با هم از جا بلند شدیم .
قبل از اینکه که کاملا بایستم پام به صندلی که پام و دور پایش پیچونده بودم گیر کرد و کم مونده بود بخورم زمین که دستای مهیار دورم حلقه شد .
زمزمه کرد : خوبی عزیزم ؟
عزیزم ؟ عزیزم و درد مهیار ... به جای اینا بگو بیا بریم خونه . بگو مرسده طلاقت نمیدم .
داغ شدم بازم تو اغوش مهیار وبدم . خدا هم می خواست برای اخرین بار از اغوش مهیار بهره مند شم .
مهیار تو چشمم خیره شد و لحظه ای بعد نگاهش و گرفت .
از اغوشش بیرون اومدم .
باهم به طرف میز رفتیم . حاج اقا خودکار و به طرفمون گرفت .
برای گرفتنش مردد بودم . دستم خشک شده بود نمی تونستم بگیرمش .
مهیار کمی سرش و به طرفم برگردوند اما نگاهم نکرد . خودکار و گرفت و امضا کرد .
بالاخره نوبت من رسید . دیگه جای فرار نبود . خودکار و به طرفم گرفت . بدوون اینکه نگاهش کنم خودکار و گرفتم و مشغول شدم .
و بالاخره اخرین امضا و جدایی از مهیار ...

مهیار رو به روم ایستاد و گفت : بریم ناهار و با هم بخوریم ؟
مهیار خوبی ؟ من دیگه زن تو نیستم . وای ناهار و با مهیار ... با ذوق و شوقی که سعیی برای پنهون کردنش نکردم گفتم : بریم .
مهیار لبخند شادی زد و گفت : با ماشین من بریم میگم یکی از بچه ها ماشینت و ببره خونه .
خونه ؟ مهیار خوبی ؟
-:باشه بریم .
کیفم و روی شونه جا به جا کردم و به همراه مهیار به طرف ماشینش رفتیم .
مهیار در و باز کرد و منتظر شد . روی صندلی جلو نشستم . مهیار هم کنارم نشست و ماشین و روشن کرد .
صدای اهنگ توی ماشین پخش شد :


مثل دیوونه هاست حالم .
هزار فکر و خیال دارم .
همش کارم شده گریه .
همه شبهام و بیدارم .
تو می گفتی خداحافظ .
منم از زندگیت رفتم .
نمی دونم تو اون لحظه .
چرا چیزی نمی گفتم .
من تنها بدون تو دارم از غصه می پوسم .
تو نیستی و شبا تا صبح همه عکسات و می بوسم .
تو تازه رفتی از اینجا .
هنوز عطرت تو این خونه هست .
شب و روزم شده مستی ببین خونه ی میخونه هست .



نمی دونم مهیار چه علاقه ای به این اهنگ داشت اما منم دوسش داشتم .


هنوزم تا که هنوزه ، من باهاتم .
عاشق لحظه دیدار نگاتم .
توی کوچه دنبال یه رد پاتم .
اگه برگردی می بینی من باهاتم .


در طول راه ساکت بودیم .


من تنها بدون تو دارم از غصه می پوسم .
تو نیستی و شبا تا صبح همه عکسات و می بوسم .
تو تازه رفتی از ایننجا .
هنوز عطرت تو این خونه هست .
شب و روزم شده مستی ببین خونه ی میخونه هست .


توی حس بودم . این اهنگ چرا اینطوری بود ؟ تا حالا اینطور بهش دقت نکرده بودم . یه جوری بود انگار حرف دلم و می زد . اه بلندی کشیدم که مهیار گفت : چیه ؟
به طرفش برگشتم : هیچی .
لبخندی به روم زد : می خوای عوضش کنم ؟
-:چی رو ؟
به ضبط اشاره کرد . به سرعت گفتم : نه خوبه .
ماشین و جلوی یه رستوران شیک متوقف کرد و پیاده شد . در ماشین و باز کرد .
لبخندی به روش زدم و پیاده شدم .
مهیار چقدر خوب بود ! خاک تو سرت مرسده . مهیار به خاطر پول باهات ازدواج کرد اما برات چیزی کم نزاشت . اون همه جوره باهات خوب رفتار می کرد . اشتباه کردی مرسده نباید ازش جدا می شدی . حالا احساس می کردم باید برگردم . اما هیچ وقت نمی تونستم این و به زبون بیارم . لال شده بودم . کاش زمان به عقب بر می گشت .
اما هیچ وقت این اتفاق نیفتاده .
مهیار مثل همیشه با احترام در و باز کرد . صندلی رو عقب کشید .
روی صندلی نشستم . مهیار روی صندلی رو به روم نشست و دستاش و زیر چونه هایل کرد بهم خیره شد .
دستمالی از روی میز برداشتم و پرسیدم : چرا اینجوری نگاه می کنی ؟
شونهاش و بالا انداخت و مقل بچه ها لب و لوچش و غنچه کرد : همینجوری .
از قیافش خندم گرفته بود . چقدر بچه بود . نی نی کوچولوی خودم بود .
خودت ؟ مرسده اون دیگه مال تو نیست .
درسته مهیار دیگه مال من نبود .
نفسم و با حرص بیرون دادم .
گارسون بهمون نزدیک شد .
منو رو گرفتم و تشکر کردم .
مهیار منوی خودش و روی میز گذاشت و گفت : تو انتخاب کن .
مشغول انتخاب شدم . چشمم که به جوجه افتاد . یاد روزی که تو کارخونه بودم افتادم .
دلم می خواست یه جورایی اون روز و یاداور بشم . منو رو روی میز گذاشتم : نظرت در مورد جوجه چیه ؟
مهیار نگاهش و به چشمام دوخت . انگار اونم به همون چیزی فکر می کرد که من فکر می کردم .
چند لحظه بعد گفت : خوبه .
به گارسون اشاره کرد و سفارش داد .
نگاهم و بهش دوختم .
چطور می تونستم یه سالی که با مهیار بودم و فراموش کنم . مهیار با همه ی بدی هاش برام شیرین ترین لحظات بود . ارامشی که با در کنار اون بودن به دست می اوردم و هیچ وقت نمی تونستم فراموش کنم .
با دور شدن گارسون گفت : اوضاع کار چطوره ؟
-:خوبه . الان سه چهار تا پرونده توی دستم هست .
-:چه خبره ؟ می خوای خودکشی کنی ؟
-:نه . همینطوری پیش اومد ... جالب بودن . می خواستم تجربشون کنم .
اما خودمم می دونستم دارم دروغ میگم تجربه ای در کار نبود . در واقع می خواستم خودم و درگیر کار کنم . نمی خواستم بهش فکر می کنم . می خواستم ذهنم اونقدر درگیر بشم که یادم بره مهیاری وجود داره .
من دلم برای مهیار تنگ میشد .
دلم برای کل کل باهاش تنگ می شد . دلم برای دیوونه بازیامون تنگ میشد . دلم برای بوسه هاش تنگ می شد . دلم برای اغوش گرمش تنگ می شد . دلم برای صورت نازش تنگ میشد .
-:زیاد خودت و خسته نکن .
-:چشم . تو چی ؟
-:دارم میرم سفر ...
با تعجب پرسیدم : سفر ؟
با سر تایید کرد : می خوام از بابا جدا شم . دنبال کارا هستم تا یه کارخونه برای خودم راه بندازم . دارم میرم تا یه قرار داد امضا کنم .
مهیار ... مهیار برای چی ؟ مگه بخاطر ثروت بابات نبود ؟ پس داری چیکار می کنی ؟ گریم گرفته بود ... چرا این کارا رو می کرد .
بغضم و فرو خوردم و گفتم : کجا ؟
خیلی کوتاه زمزمه کرد : اتریش .
لعنتی لعنتی . داری ازم دور میشی ؟ می خوای همه جوره ازم دور شی ؟
از جا بلند شدم : میرم دستام و بشورم .
با سر تایید کرد .
نگاهم و از اینه گرفتم . دستام و زیر اب گرفتم و نگاهم و به دختری که رژ لبی به دست گرفته بود و روی لباش می مالید نگاه کردم . رژ لب مایع بود . اونقدر محکم روی لباش می کشید هر لحظه منتظر بودم لباش پاره شه .
تا نگاهم کرد . نگاهم و دزدیدم و به اینه دوختم . هی مرسده زود باش . مگه شستن دستها چقدر طول می کشه ؟ دستام و شستم و بعد از خشک کردن بیرون زدم . قبل از اینکه بیرون برم نگاهی به دختر انداختم . هنوزم مشغول نقاشی بود . سرم و تکون دادم و بیرون زدم .
میز چیده شده بود و مهیار نگاهش به بیرون بود . . .
به طرفش رفتم . روی صندلی که نشستم به خودش اومد : دیر کردی !
چیزی نگفتم و بهش خیره شدم . چنگال و برداشت و گفت : شروع کن .
مشغول شدم . اما اصلا اشتها نداشتم . بیشتر با غذا بازی می کردم تا بخورم .
یکدفعه مهیار دست از خوردن کشید و گفت : وای مرسده چرا نمی خوری منم از اشتها انداختی .
لبخندی زدم : اشتها ندارم .
مهیار چشم غره ای بهم رفت : یعنی چی اشتها نداری ؟ باید بخوری . زود باش ... من گشنمه .
اونقدر گفت و گفت که شروع کردم به خوردن . انگار اشتها پیدا کردم . هر دوتا به غذا حمله ور شده بودیم . چنان می خوردیم انگار تا حالا غذا ندیدیم .
یکدفعه سر بلند کردم تا ببینم کسی نگاهمون نمی کنه که دیدم نه همه مشغول هستن . با خیال راحت ادامه دادم . بالاخره تموم شد .
مهیار دستاش و بهم مالید : خسته نباشی .
-:تو هم همینطور .
هر دوتا زدیم زیر خنده .
عجب جکی شد ... مهیار از گارسون صورت حساب خواست .
برای اخرین بار بهش خیره شدم : کی میری ؟
-:امشب .
با تعجب گفتم : به این زودی ؟
مهیار سرش و پایین انداخت : اره .
-:چرا امشب ؟
-:باید زودتر کارا رو راست و ریس کنم .
نمی دونم چرا احساس میکردم داره یه جورایی دروغ میگه .
از رستوران بیرون زدیم . مهیار سوئیچ و به طرفم گرفت و گفت : تو رانندگی می کنی ؟
سوئیچ و از دستش بیرون کشیدم و پشت فرمان نشستم .
مهیار کنارم نشست و گفت : بزن بریم .
نگاهی به ساعت انداختم . پرسیدم : پروزات ساعت چنده ؟
مهیار نگاهش و از رو به رو گرفت و گفت :ساعت 1. نظرت چیه بریم پارک ؟
-:بریم پارک ؟
-:اره
وای مهیار امروز چرا اینطوری شدی ؟
-:بزن بریم .
اولین پارکی که به چشمم خورد نگه داشتم و پیاده شدیم .
با دیدن بشقاب پرنده با ذوق گفتم : مهیار بریم اونجا ؟
-------------

صدای داد و فریاد همه بلند شده بود . منم مثل بقیه . اما نمی دونم چرا نمی تونستم اونطور که باید داد بزنم . گاهی جیغ جیغ می کردم .
نگاهم و دو تا دورمون چرخوندم و به مهیار رسیدم که کنارم نشسته بود و بهم خیره شده بود . با بالا رفتنمون ناخوداگاه دستم و دور بازوش گرفتم . دستش وروی دستم گذاشت . بازم اون حس ارامش . دیگه اون ترس ... اون تو خالی شدن وجودم و احساس نمی کردم .
با توقفش دستم و از دستش بیرون کشیدم . سرم و پایین انداختم . اصلا به روی خودم نیاوردم که چی کار کردم .
مهیار بسته پفک بزرگی که گرفته بود و به طرفم گرفت و گفت : این خوبه ؟
خندیدم . از اون بزرگ ، بزرگا بود .
پفک و از دستش بیرون کشیدم : عالیه .
مهیار اشاره کرد : باز کن دیگه . منتظر چی هستی
پفک و باز کردم . مهیار روی نیمکت ولو شد و دستم و کشید .
کنارش افتادم .
پفک و از دستم بیرون کشید . یه دونه برداشت و جلوم گرفت .
چپ چپ نگاهش کردم : خودم دست داشتما .
لبخندی زد : حالا چی میشه این و بخوری ؟
-:چرا ؟
ابروهاش و بالا داد و متفکر گفت : می خوام بشمارم .
خندیدم . قبل از اینکه نگاهش واز نگاهم بگیره پفک و از دستش خوردم .
خندید : هی ... قبول نیست من حواسم نبود .
لبام و غنچه کردم : به من چه ؟
-:بچه پرو .
-:إإإ ؟ باز گفتی ؟
-:دلم می خواد .
پفک و از دستش بیرون کشیدم و دوتا دوتا گذاشتم تو دهنم .
مهیار با چشای گرد شده نگاهم می کرد .
سرم و تکون دادم : چیه ؟
مهیار دهنش و کج کرد : هیچی . به منم بدی بد نمیشه ها .
-:پاشو برو برای خودت بخر .
پفک و از دستم بیرون کشید : این و من خریدم .
پفک و گرفتم : اما واسه من خریدی .
بسته رو از دستم بیرون کشید : واسه تو نخریدم واسه هر دوتامون خریدم .
با صدای خنده سر بلند کردیم . دو تا پسر بودن که به ما خیره شده بودن و میخندیدن .
یکیشون گفت : هی اقا زیاد تلاش نکن . از پسشون بر نمیای .
واسشون دهن کجی کردم . مهیار خندید و گفت : می دونم .
مهیار ماشین و جلوی ساختمون مشکی رنگ متوقف کرد . کیفم و برداشتم . برای اخرین بار نگاه کوتاهی بهش انداختم . دستم به دستگیره در نرسیده گفت : مرسده ...
به سرعت به طرفش برگشتم . بهم خیره شده بود .
نگاهم و توی نگاهش دوختم : مواظب خودت باش . مشکلی بود به سعید زنگ بزن . هر چی خواستی بهش بگو . اگه اجازه می دادی یکی رو بزارم که مواظبت باشه خیلی بهتر بود .
نگاهم هنوز توی نگاهش بود . داشتم دنبال چی می گشتم ؟ محبت ؟ مگه می دونم چه شکلیه ؟ دنبال چی بود توی نگاهش ؟ مهیار نگرانم بود ؟
-:بالاخره باید یاد بگیرم تنها زندگی کنم .
اونم برای اینکه نگاهش و ازم بدزده کاری نمی کرد . همینطور بهم خیره شده بود : می دونم . برای همین زیاد اصرار نمی کنم . اما هر کار داشتی به سعید بگو . گفتم هر کاری داشتی انجام بده . سروش هم هست . اون از همه چیز خبر داره پس نگران نباش .
با تعجب گفتم : می دونه ؟
-:اره ... باید به یکی می گفتم . اگه برمی گشتی خونتون بهتر بود . اما درکت می کنه . این بهتره که سروش بدونه .
-:مهیار ...
حرفم و قطع کرد : شبا درا رو قفل کن. پنجره ها رو هم محکم ببند . باز نزاریا ... زود برو خونه . درسته روزا بلنده اما بهتره زود بری خونه .
شبا هم نزنه به سرت بری بیرون .
با هر حرفی که میزد . طپش قلبم بیشتر میشد . یه جوری میشدم . چه مرگم شد
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 99- رمان مستی برای شراب گران قیمت , دنیای رمان - رمان مستي براي شراب گران قيمت shahtut , رمان ایرانی و عاشقانه مستی برای شراب گران قیمت؟!؟ | shahtut کاربر ... , رمان مستي براي شراب گران قيمت - رمانکده گلها 27 , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , مرداد 1392 - دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 40. رمان هیچ وقت اعتراف نکن , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/22 تاریخ
کد :52745

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا