تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان همه زنهای من (فصل اول)



آترین* محکم دستش را روی میز کوبید و با خشم تقریبا فریاد زد: چی دارین برای خودتون میگین؟ خودتون متوجه هستین از من چی میخوایین؟ من و رمینا تا آخر این ماه میخواییم عروسی کنیم و حالا میگین من بیام و دختر دوست شما رو بگیرم ؟؟ مسخره است پس عشق خودم چی میشه؟
فریدون بدون اینکه تغییری در حالت نشستنش بدهد سری تکان داد و آرام جواب داد: آترین جان، پسرم من خیلی منطقی باهات صحبت کردم, شرایط موجود رو برات توضیح دادم ، بهت گفتم که اون دختر تنها ست و هیچکس رو نداره ... وظیفه انسانی میگه که....آترین که دیگر کنترلی روی خودش نداشت میان صحبتهای پدرش آمد و با خشم بیشتری گفت: به من چه؟ مگه من لَ لِه بچه های مردمم.. به من چه که اون تو چه وضعیه... به شما چه ربطی داره..فریدون بازهم با همان خونسردی قبل گفت: بذار حرفم تموم بشه تا به همه جوابهات برسی, ببین ... نمیدونم چطور دقیق برات توضیح بدم ، اما من به پدر آهو مدیونم ، جونم رو ، زندگی ام رو ، اصلا هرچی که دارم رو از اون دارم ... حالا که اون نیست و به رحمت خدا رفته من خودم رو مسئول میدونم که از تنها دخترش مراقبت کنم... باور کن اگه پای این بیماری لعنتی وسط نبود و من مطمئن بودم که بهار سال دیگه رو میبینم هرگز این پیشنهاد رو بهت نمیکردم.آترین پوزخندی زدو به طعنه گفت: آره ..! لابد اون وقت خودت عقدش میکردی.. ها؟ پیوند خوبی هم میشد عروس 15-16 ساله و داماد 60 ساله... زن بابامون از خواهر خودمونم کوچیکتر میشد....فریدون که دیگر نمیتوانست خود دار باشد نگاه تندی به پسر جوانش انداخت و در حالیکه با دو انگشت گوشه چشمانش را فشار میداد خیلی قاطع گفت: تمومش کن!آترین مکثی کرد ، حال پدرش چندان خوب نبود ، هفته پیش از بیمارستان مرخص شده بود و دکترش پیشنهاد داده بود که تنهایش نگذارند و به نوعی برایشان روشن کرده بود که فریدون روزهای پایانی عمرش را میگذراند.چقدر پدرش را دوست داشت ؟نمیدانست تا قبل از اینکه ماجرای بیماری اش جدی شود و زمین گیرش کند هیچوقت به این نکته فکر نکرده بود... او و علاقه به فریدون !کمی برایش سخت بود ... ولی حالا، اوضاع فرق میکرد ، پدرش با مرگ فاصله چندانی نداشت و هر کس دیگری هم جای او بود از حالا حسرت روزهایی را میخورد که از دست رفته بود و حتی یادش نمی آمد که چطور رفته است!!-ببین آترین ، آهو دختر قشنگی ، مطمئنم اگه ببینش تو هم ازش خوشت میاد ، اصلا منکه نمیگم از عشقت بزن ، منکه نمیگم رمینا رو ول کن ، نه اونم باشه ... با رمینا ازدواج کن، کی از اون بهتر؟ دخترِ خانوم و خانواده دار داری هم که هست ... من هم راضی ام اما ازت خواهش میکنم که به آخرین خواسته منهم فکر کن....آهو به جز من کسی رو نداره... آترین خودش را روی صندلی انداخت و با لحنی مستاصل و لرزان گفت: باباش مرده ، ننه نداره .. فَک و فامیل نداره؟ از زیر بوته که عمل نیومده!فریدون به زحمت آثار خشمی که روی چهره اش ظاهر شده بودند را پاک کرد و گفت: مادر داره ، اما ایران نیست, مادرش یک زن ایرلندی الاصل بود که 10 سال قبل از سعید جداشد و برگشت کشورش... تو که همه اینها رو میدونی! سعید رو هم که خودت میشناختی , کسی رو نداشت! ... فقط من بودم , برای همین آهو رو سپرد بهم!آترین لحظه ای سکوت کرد ، در بد موقعیتی گیر افتاده بود یک طرف پدرش بود و طرف دیگر رمینا!هر دو را دوست داشت ، یعنی فکر میکرد که دوست دارد .رمینا که عشق اول و آخرش بود و پدرش هم که ....چه تصمیم سختی .یک لحظه به رمینا می اندیشد و لحظه ای دیگر به پدرش.احساس خفگی میکرد ...دنبال راه فرار بود...فریدون که متوجه وخامت اوضاع روحی پسرش بود , مهربانانه دست روی دستان مشت شده آترین گذاشت و آرام گفت: باور کن این تنها راهی بود که به ذهنم رسید .آترین با تلخی دستش را از زیر دست پدر بیرون کشید و گفت: تو همیشه راحت ترین راه ها رو انتخاب میکنی ... اصلا چرا این پیشنها د رو به من میکنی ؟ چرا به آرسام نگفتی؟ تو که همیشه میگفتی اون پسر بزرگته و مایه افتخارته ... حالا هم به همون بگو یک بار دیگه مایه افتخارت بشه .. چطوره ؟ها ؟فریدون چینی به ابروان کم پشتش داد و گفت: آرسام؟ من چطور میتونم یک دختر 16 ساله رو به آرسام بسپرم! اون از پس زندگی خودش و زن حامله اش هم برنمیاد حالا من بیام یک بار دیگه هم روی زندگی در حال پاشیدن اون بذارم؟آترین به طعنه گفت: آره دیگه ... همیشه فقط به اون فکر کردی ... اصلا به جهنم که زندگی من ممکنه با وجود این دختر بره رو هوا ، به جهنم که رمینا اگه بفهمه من زن دارم ولم میکنه و همه چی رو بهم میزنه.. مهم اینکه زندگی آرسام خوب باشه .آره!فریدون کلافه نفسش را بیرون داد و رویش را برگرداند.و لحظه ای بعد صدایش خشک و بی روح در فضای اتاق طنین انداز شد: کاش این درد لعنتی نبود ...کاش اینجوری محتاج اولاد نمیشدم.آترین با حرص میخواست بگوید کاش قبل از پدر آهو تو می مردی اما همان لحظه چشمش به عکس مادرش افتاد.مادرش در قاب چوبی به رویش میخندید و با نگاهی آرام بخش او را به سکوت دعوت میکرد.نگاه پدر و پسر در یک لحظه روی تصویر ماهرخ افتاده بود ، هر دو همزمان آه کشیدند .و هر کدام در فکر اینکه اگر ماهرخ می بود هیچ کدام از این مشکلات پیش نمی آمد!==================================پاورقی::*آترین: نامی اصیل و ایرانی در زمان سلسه هخامنشیان.( نام پسر اوپدرم در زمان داریوش بزرگ)*آرسام: نام پسر عموی داریوش بزرگ .از نامهای قدیم ایرانی.*****..*********************..***************" یک هفته بعد "-عروس خانم وکیلم؟آهو گیج و نگران, نگاه شوریده اش را به فریدون دوخت.مستاصل شده بود ونمیدانست دارد چه میکند... انگار بالای چاهی ایستاده بود و هیچ راهی نداشت جز پریدن!عاقد داشت برای بار سوم خطبه را تکرار میکرد, راه درست چه بود؟-برای بار سوم عرض میکنم , عروس خانم وکیلم؟زیر چشمی نگاهی به پسر جوان کنار دستش انداخت , مثل شمر ذی الجوشن اخم کرده بود و چهره در هم کشیده بود .بار دیگر به فریدون چشم دوخت , چاره دیگری نداشت ... فریدون به او قول داده بود که پسرش را توجیه کرده , حتی قول داده بود که اسم آترین را وارد شناسنامه اش نمی کند .. فقط یک ازدواج سوری برای اینکه خیال پیر مرد راحت باشد و بتواند در روزهای پایانی عمرش راحت تر با بیماری دست و پنجه نرم کند.او قسم خورده بود که مادرش را برایش پیدا میکند, حتی قول داده بود که خودش او را پیش مادرش خواهد فرستاد, فقط یک شرط گذاشته بود آنهم این بود...!چه شرط احمقانه ای... چه شرط دلهره آوری!زندگی با پسرش؟آخر مگر میشد؟آهو از خود میپرسید چاره دیگری دارد ؟اما خودش هم خوب میدانست که ندارد ... او فعلا هیچ اخیتاری در پیش برد زندگیش نداشت... البته فعلا!با این افکار خودش را دلداری میداد... فعلا... فعلا...فعلا یعنی چقدر؟یک ماه؟دو ماه؟شش ماه؟یک سال؟قطعا از دو سال بیشتر نمیشد؟دوسال دیگر او 18 ساله بود , دختری که به سن قانونی میرسید بی سایه ای بالای سر , بدون نامی مزاحم در شناسنامه اش.فقط کافی بود صبر کند ... خانه پُرَش دو سال ...بعد همه چیز تمام میشد.. او می ماند و آزادی و همه پولهای پدر و شاید آغوش مادر.راه همین بود... پریدن در چاه!پس به زحمت از میان لبهای به هم چسبیده اش گفت: ب...بله!جعیت دست زدند و عاقد صلواتی فرستاد اما آترین اخم کرد, تنها امیدش این بود که دخترک زیر بار نرفته باشد و همه چیز را به هم بزند اما گویی حساب و کتابهایش اشتباه از آب در آمده بود.با یاد آوری اینکه صبح چطور با هزار دروغ و دغل رمینا را سرکار گذاشته نفسش را محکم بیرون داد و با پای چپش محکم روی زمین ضرب گرفت, کی میشد این بازی احمقانه تمام شود؟-مبارک باشه داداشی.سرش را بالا برد و به چهره آذر خیره شد , زهر خنده ای تحویل خواهرش داد و دوباره رویش را برگرداند طرف راهرو دفتر خانه!کاش میشد همین الان فرار میکرد...کاش میشد ... کاش!فریدون خم شد و صورت در هم فرو رفته پسر جوانش را بوسید و زیر گوشش با لحن و پوزش خواهانه ای گفت: امانت برادرم رو به تو سپردم.. مراقبش باش آترین!آترین دلخور و آزرده تنها نگاه پدرش را جواب داد , حس اینکه حرف بزند هم نداشت...!فریدون به سمت آهو برگشت درحالیکه روی او را هم میبوسید گفت: مبارک باشه دخترم.بعد از جیب کتش پاکتی در آورد روی میز مقابل آندو گذاشت و گفت: این هم هدیه من و پدر خدا بیامرزت برای این روز.آترین گردن کج کرد و به پاکت روی میز با نگاهی سراسر تمسخر خیره شد و فریدون ادامه داد: سند یک خونه چهار واحدی تو خیابون نسترنه, من و سعید با هم این خونه رو خریده بودیم , گذاشته بودیمش برای روز مبادا .. و امروز.. امیدوارم که ... یعنی میخوام بگم که.... هر دوتون رو خیلی دوست دارم و برام عزیزین, سندش رو هم به نام هر دوتون زدم...نگاه خیسش را بین آهو و آترین گرداند و آرام گفت: مراقب همدیگه باشین!آهو بغض کرده سری تکان داد و بریده بریده گفت: عمو... فقط ... فقط قولی که دادین یادتون نره.فریدون به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بود سر آهو را در آغوش گرفت و سعی کرد به دخترک آرامش دهد اما خود با حسی آزار دهنده دست به گریبان شده بود و مدام از خود میپرسد کاری که کردم درست بود؟؟خودش هم نمیدانست!!اما از آترین مطمن بود , میدانست که امانت بهترین دوستش را به خوب کسی سپرده.آترین , پسر خوبی بود, آیا شوهر خوبی هم میشد آنهم با وجود رمینا؟!**..**مراسم کوتاهشان که تمام شد , آترین دیگر معطل نکرد و از دفترخانه خارج شد .پایین پله های دفتر خانه روزبه در پراید تصادفی اش منتظرش بود و او چون زندانی که هر آن بیم این دارد که زندان بان از آزادی اش پشیمان شود خود را به ماشین رساند و گفت: راه بیفت .روزبه با خنده خم شد تا رویش را ببوسد و همزمان گفت: پس کو عروس خانوم ؟سکوت آترین را که دید با لودگی ادامه داد: مگه پول علف خرسه؟ دادم کلی گل بزنن به ماشینم!بعد با دست به چند شاخه گلی که خودش پشت برف پاک کن ها زده بود اشاره کرد و خندید.آترین با لحنی عصبی حرفش را دوباره تکرار کرد: بهت دارم میگم راه بنداز این لگن رو، روزبه.-شادوماد بد اخلاق! ... در همان حین استارت زد و دنده را جاانداخت و ادامه داد: به قول شاعر که میگه: آسمون رو بنگری گوشش اینو نوشتن , هر کی یارش خوشگله آخ جاش تو بهشته ... آخ جاش تو بهشته! بهشت نوش جونت آترین جووووون!و آترین با پوزخندی تلخ و دردناک داشت به جهنمی که از آن روز در زندگیش وارد شده بود می اندیشید.گوشی اش در جیب کتش لرزید , به صفحه نمایشگر خیره شد , برایش پیام آمده بود از طرف ... رمینا!!!**..**آهو باز هم از آذر و فریدون تشکر کرد و تا پایئن پله های خانه جدیدش آنها را بدرقه کرد.وقتی بالاخره آنها رفتند آهی کشید و آهسته آهسته پله ها را بالا رفت و وارد خانه اهدایی شد .خانه ای که از طرف پدرخودش و پدر همسرش هدیه گرفته بود... هدیه ازدواجش بود.پدر همسر ... ازدواج!چه کلمات نامنوسی... چه افکار خنده داری!یعنی او الان یک تازه عروس بود؟یعنی این خانه ... حتی به افکارش اجازه نداد جلوتر بروند... نه نمیخواست به هیچ چیزی که مربوط به زناشویی و ازدواج میشد بیندیشد او فقط به آترین محرم شده بود همین و بس!خودش را روی مبل آلبالویی رنگ راحتی هال انداخت و به فضای خانه جدیدیش چشم دوخت.خانه ای که از آن روز باید با آترین در آن میزیست!اما چطور ؟اصلا میشد؟نگاهش روی ساعت شماطه ای روی دیوار خشکید که زمان 11 شب را نشان میداد...کمی نگران بود, یعنی آترین الان کجا بود؟؟؟چشمانش را به زور از هم باز کرد و با دیدن فضای نا آشنای اتاق خواب برای چند لحظه گیج به اطراف چشم دوخت .چند ثانیه ای طول کشید تا ذهن به خواب رفته اش به کار افتاد و او به یاد آورد که کجاست و از دیروز چه اتفاقی در زندگیش رخ داده !هر چند دوست نداشت به این مسئله بیندیشد اما ذهن دخترانه اش از او قوی تر بود و دست به کار شده بود, آنقدر سریع که یکوقت به خودش آمد و دید که ذهن خلاقش خودش و آترین و چندین فرزند قد و نیم قد هم کنارشان ساخته است!!فحشی به آترین داد و از تختخواب پایئن آمد , اگر آن پسر از خود راضی گنده دماغ دیروز آنطور رفتار نمیکرد او حتی برای ثاینه ای هم ذهنش را درگیر آنالیز رفتارهای غیر طبیعی اش نمیکرد!وجدانش با حیرت پرسید : واقعا؟حوصله جواب دادن به وجدانش را نداشت, برای همین دستش را در هوا تکان داد و گفت : برو بابا!بعد فورا یاد دیشب افتاد که چطور تا نیمه های شب چشم انتظار شوهر ناخواسته اش بوده! فورا در ذهنش اصلاح کرد چشم انتظار نه! دل نگران!نه نه دلنگران هم نه , کنجکاو!نه نه کنجکاو هم نه, همینطوری محض سرگرمی!نه نه......از کلنجار رفتن با ذهن و و جدانش خسته شد برای همین بلند داد زد: میخوام سر به تنش نباشه پسره اکبیری , الهی رفته باشه که دیگه برنگرده!و وارد نشیمن شد که نگاهش در یک لحظه در یک جفت چشم رقصان شکلاتی رنگ گره خورد!آنقدر شوکه شده بود که تا 5 ثانیه حتی نتوانست پلک بزند و تازه بعد از ثانیه هفتم بود که هینی بلند کشید و با سرعتی برق آسا خود را به اتاق خواب رساند و در را پشت سرش بست!او آنجا چه میکرد؟؟؟کی آمده بود؟نگاهش به تصویر خود در آینه قدی اتاق خواب افتاد, تی شرت مشکی چسبی به تن داشت که رویش قلب قرمز بزرگی کشیده شده بود و پائینش نوشته شده بود kiss meحس کرد گونه هایش گل انداختند ... دیگر رویش نیمشد به نشیمن برگردد , دیشب که منتظر آن پسرک گنده دماغ بود به خود قول داده بود که مثل او باشد , به همان گندی حتی شاید هم بدتر...اما فعلا که در اولین دیدار خراب کرده بود.تقه ای به در خورد و آهو وحشت کرد.یعنی خودش بود؟آمده بود چکار؟!دوباره نگاهش به نوشته روی پیراهن در آینه افتاد و فحشی نثار آترین کرد!-میشه این در رو باز کنی؟آهو دلش میخواست از همان جا فریاد بزند برو به جهنم . نه نمیشه!اما این کار را نکرد چرایش را هم خودش نمیدانست! شاید ته ته دلش خیلی هم بدش نمی آمد که آترین با قصدی شبیه نوشته روی پیراهن آمده باشد!!!از پشت در کنار رفت و برای اینکه ظاهر را حفظ کند مانتو مدرسه اش را از کمد درآورد و در حینی که آن را به تن میکرد گفت: میتونین تشریف بیارین داخل!خودش هم ا ز لحن رسمی اش خنده اش گرفت .آترین دوباره تقه ای به در زد و بعد وارد شد.آهو با مانتویی صدری رنگ وسط اتاق خواب ایستاده بود و سعی داشت موهایش را در کلپیسی جمع کند .آترین همانجا در چارچوب ایستاد و نگاهی به دخترک انداخت.قد متوسطی داشت حدودا شاید 168-165..خیلی کوتاه نبود اما آترین از دخترهای قد بلند خوشش می آمد , به قول روزبه شاسی بلند!رمینا هم قد بلند بود...یک هیچ به نفع رمینا!آهو موهایش را جمع کرد و همانطور که مقنعه اش را به سر میکشید گفت: کاری داشتین آقای محرابی؟آترین از افکارش بیرون آمد و گفت: بله... کار مهمی هم باهاتون دارم .. دیشب باید میگفتم اما با نامزدم شام بیرون بودم و نمیتونستم زود بیام.آهو مات نگاهش کرد, چه گفته بود؟ نامزدش؟مگر نامزد داشت؟پس او چه بود؟اما فورا یادش آمد که او هیچ نیست! او حتی اسمی هم در شناسنامه اش ندارد... حواس پرت شده اش را جمع کرد و به ادامه جمله آترین گوش سپرد.-از قدیم گفتن جنگ اول به از صلح آخر, یکبار میگم و دیگه هم هیچ وقت تو این اتاق مزاحمت نمیشم... یعنی بهتر بگم تو این چهار دیواری!... من و رمینا نامزدم رو میگم تا آخر این ماه عروسی میکنیم , به خواسته اجباری بابام باید دست زنم رو بگیرم و بیارم تو همین خونه , البته تو طبقه سوم, همونطوری که خودت هم خوب میدونی این ازدواج فقط یک صیغه محرمیت بود برای اینکه ....آترین ماند چه بگوید ... خودش هم نمیدانست برای چه ؟به راستی برای چه؟انگار برای اولین بار یادش آمده بود که فکر کند برای چه؟خب اگر قرار بود که از این دختر مراقبت کند چه لزومی داشت که عقدش کند؟!!نگاهش را به بالا سر داد و در چشمان روشن دخترکی که مقابلش ایستاده بود دوخت, حق با پدرش بود آهو دختر قشنگی بود.چشمانش رنگی شبیه قهوه ای و سبز یا زرد خردلی بود... درست نمی توانست تشخیص دهد , شاید چون نور خورشید مستقیم افتاده بود روی صورتش!اما چشمان خوش رنگی بود شاید اگر سایه می شد میتوانست بگوید عسلی یا سبز تیره!لب دهن کوچکش را روی هم فشار میداد و سعی داشت خود را خونسرد نشان دهد یا شاید هم بی تفاوت...آترین خواست جمله اش را اصلاح کند که آهو خود پیش قدم شد , قدمی جلو آمد و فاصله میانشان را کمتر کرد و با صدایی دخترانه تقریبا جیغ زد : ببین من هیچ صنمی با شما ندارم, به هر دلیلی هم که دوتایی گفتیم قبلتُ به من ربط نداره, همونطور که مثل قبل کارهای من به شما ربط نداره ... اینم بگم که یک وقت هوا برت نداره, شما خیلی هم آش دهن سوزی نیستی که بخوام نقشه بکشم تا از نامزدت بدزدمت.... میخوای زنت رو بیاری تو این خونه صاحب اختیاری, دو واحد از این خراب شده مال خودته ... اصلا به من چه, برو دست زنت رو بگیر از همین الان بیارش, هر وقت هم خواستی بگو من فروشنده ام , دو واحد خودم رو میگم , چون موندنی نیستم, مادرم که پیدا بشه ( دستش را در هوا به شکل هواپیما در آورد و از مقابل صورتش رد کرد ) پریدم ! ما رو بخیر و شما رو به سلامت....حرف دیگه ای مونده ؟آترین یخ زده بود, داشت با خودش فکر میکرد که چرا اسم این دختر را گذاشته اند آهو..!!!آهو چند لحظه صبر کرد اما خبری نشد برای همین رویش را برگرداند و کتابهایش را با حرص در کوله اش ریخت , انقدر عصبانی بود که نمی فهمید همه کتابهای مربوطه و نامربوط را دارد در کیف میریزد .... کاش زودتر آن مزاحم گورش را گم میکرد و میرفت.ذهنش پرسید : کجا بره ؟زیرلب غرید : هر جهنم دره ای که تا حالا بوده.همان لحظه صدای آترین را از پشت سر شنید: خوشحالم که همدیگه رو درک میکنیم ...راستی...مکثی کرد و بعد با لحنی که آهو به خوبی تمسخر را در آن حس میکرد گفت: امروز جمعه است!دستان آهو در جا از کار افتاد!چند دقیقه بعد هم صدای بهم خوردن در خانه کات داد , نمایش تمام شده بود اما او گند زده بود!!***...*************...***************آترین با احتیاط از روی جوی آب رد شد و در حالیکه به بستنی که دردست داشت لیس میزد برای رمینا دست تکان داد.رمینا مثل همیشه کولاک کرده بود, با ان تیپ اسپرت دخترانه اش دلش را مثل همین بستنی ها آب انداخته بود.آترین چند قدم فاصله مانده را هم طی کرد وقبل از اینکه خودش را روی نیمکتی که رمینا نشسته بود بیندازد بستنی ها را پشت سرش پنهان کرد و گفت : چپ یا راست؟رمینا مکثی کرد و گفت: راست!لبخندی شیطانی روی لبهای آترین نشست: مطمئن؟-وای تو رو خدا آترین, باز اون دهنی رو ندی به من!آترین سرخوشانه خندید و گفت: زن هم بود زنهای قدیم! دهنی شوهرت رو دوست نداری؟!رمینا ایشی کرد و جواب داد: تو چی دهنی زنت رو دوست نداری؟آترین دستانش را جلو آورد و گفت: بستگی داره کدومشون باشه.ولی خیلی زود فهمید گند زده و برای اینکه حواس رمینا را پرت کند بستنی دست نخورده را به سمت او گرفت و ادامه داد: ایندفعه ارفاق میکنم, چپی درست بود.رمینا با احتیاط بستنی را از انتها گرفت و در حالیکه دور تا دورش را وارسی میکرد تا احیانا رودست نخورده باشد گفت: کشته مرده این اخلاقتم.آترین لبخند زنان گفت: من الان متحول شدم ... دهنیش کن بده تا تهش رو میخورم.رمینا سری تکان داد و بعد از مکثی کوتاه گفت : دیشب که نگفتی , نمیخوای الان بگی چت بود ؟آترین مانده بود خودش را نفرین کند یا آهو را , شاید هم پدرش یا سعید خدا بیامرز !قشنگ ترین روزهایش را به گند کشانیده بودند...تا می آمد بخندد و در کنار رمینا به عرش برسد یاد آهو می افتادو با مغز میخورد زمین!!غرق فکر به بستنی اش لیس زد و گفت: یک مشکل کاری بود , حل میشه ...-خدا کنه... تو رو خدا سعی کن زودتر حل بشه ... این روزها اعصابم خیلی بهم ریخته است ... استرس دارم ناجور! آترین همه تازه عروسها روزهای آخر اینقدر استرس دارن؟ انگار قلبم اومده تو دهنم هر روز سینه ام تیر میکشه...آترین جرات نداشت به چشمهای رمینا نگاه کند و دائم سعی داشت نگاهش را از او بدزد .اگر رمینا می فهمید ؟اگر رمینا می فهمید ؟؟مدام این سوال را از خودش میپرسد, اگر رمینا می فهمید چه میشد؟؟؟همانطور که با بستنی در حال آب شدنش بازی بازی میکرد گفت: از ذوق زیادیه... قلبت نمیتونه اینهمه خوشبختی که داره به روش لبخند میزنه رو هضم کنه!رمینا با حرص آرنجش را در پهلو آترین فرو کرد و گفت: نچایی یکوقت!آترین زیر چشمی نگاهی به رمینا انداخت : تو مراقبمی...-آخ یعنی الان دلم میخواد همین بستنی رو بزنم تو صورتت.آترین با لودگی جواب داد: اگه دوربین داشتیم یادگاری خوبی میشد.رمینا بی آنکه لحظه ای فکر کند تمام بستنی اش را به صورت آترین کوبید و لبخند زنان گفت: لنز دوربین موبایلم معرکه است!آذر فلشش را به پورت لپ تاپ زد و با ذوق گفت: آهو بیا عکسهای دیروز رو ببین!آهو تلوزیون را خاموش کرد و گردن کج کرد تا به عکسهای عروسی مسخره اش نگاهی بیندازد.خنده دار بود در تمامی عکس ها آترین ابرو هایش را در هم گره زده بود و نگاهش به زمین زیر پایش بود, وضع آهو هم بهتر از او نبود اما لاقل تک و توک عکسی پیدا میشد که در آن لبخندی نیمه جان بر لب داشته باشد.-اینو نگاه کن, چه ملوس افتادین... وای چه بهم میایین.آهو به عکسی که آذر نشان میداد چشم دوخت... خودش بود و آترین درست بعد از خواندن صیغه. هر دو روی صندلی های دفترخانه نشسته بودند و تقریبا پشت به پشت هم داده بودند. یادش آمد که در تمام آن نیم ساعت آترین حتی یکبار هم به او نگاه نکرده بود.د رعکس هم رویش را از او برگردانده بود درست همانکاری که خودش هم کرده بود.از نگاه هردویشان در عکس یک جور خشم نامحسوس موج میزد.. صدای آذر را باز هم نزدیک گوشش شنید:-انگار دوتاییتون با هم هماهنگ کرده باشین , یک جور ژست گرفتینا.آهو بی اختیار به چهره آترین چشم دوخت, در عکس نشسته بود اما اگر می ایستاد قد بلندی داشت احتمالا به190 میرسید شاید یکی دو سانت این طرف آن طرف... فرقی نداشت, بهر حال او تا سینه اش بود. موهای مجعد مشکی که جلویشان را کمی به بالا حالت داده بود و اینطوری پیشانی بلندش را بهتر نشان میداد , صورتی کشیده و چانه ای مردانه که زیر ته ریش پنهان شده بود.ودر نهایت همان چشمان شکلاتی رنگی که صبح دیده بود...اما آن رنگ گرم و زیبا در عکس , سیاه افتاده بودند و آهو را از صاحبشان می ترساند...زیر لب نام او را زمزمه کرد :آترین .و بعد انگار یاد چیزی افتاده باشد سر بلند کرد و رو به آذر گفت: راستی چرا اسم آترین اینه؟آذر روی عکس بعدی که یک عکس دسته جمعی از خودش و آرسام و پدر و تازه عروس و داماد بود زوم کرد و جواب داد: از یک استاد تاریخ که حرفش تو میراث فرهنگی حرف اوله چه توقعی جز این داری؟ بابا عاشق اسمهای اصیل ایرانیه, مخصوصا اسمهای دوره هخامنشی... اصلا هر چی مربوط به سلسله هخامنشی بشه خوراکشه.آهو فکر میکرد گذاشتن چنین اسمی احمقانه است و آذر ادامه داد: بابا روی اسم های ما خیلی حساسه... من که نبودم اونموقعها اما مامان بزرگم میگه که سر گذاشتن اسم آترین تو اداره ثبت و احوال کلی بالا و پایئن رفته و یک جورایی تن همه آدمهای عصر هخامنش رو تو گور لرزونده از بس اسم و رسم این بدبختها رو برای رئیس رئوسا گفت
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 100- رمان همه زنهای من , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - 70-همه زن های من (جلد اول) , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - 67-رمان نقطه پایان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان - رمان همسر اجاره ای , رمان خوانها , رمان خانه , رمان میرم جای من اینجا نیست ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/21 تاریخ
کد :52182

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا