تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان همه زنهای من (فصل دوم)


آهو به جمعیت دخترانی که برای دادن تست بازیگری در دفتر فیلم سازی به انتظار نشسته بودند نگاهی کرد و دستان یخ کرده اش را بهم سائید.
صبح که از خانه بیرون می آمد اصلا فکرنمیکرد که با چنین صحنه ای روبه رو شود، وقتی دیشب ارشیا با او تماس گرفت و گفت باید کاگردان هم او را ببیند خیال میکرد یک دیدار کوتاه و فورمالیته است اما حالا... با دیدن این جمعیت از دختران رنگارنگ همه امیدش به یاس مبدل شده بود.-خانم ریاحی؟با شنیدن فامیل اش از دیوار سنگی سرد جداشد و به سمت زنی که پشت میز نشسته بود رفت و گفت: ب.. بله؟زن چند لاخ موی بلوندش را از روی پیشانی کنار زد و با لحن کش داری گفت: بفرمائید داخل!آهو حس کرد قلبش از جا کنده شد ، چند بار تند تند نفسش را بیرون داد و به سمت در چوبی انتهای سالن رفت.تقه ای به در زد، صدایی اجازه ورود داد و او در لحظه آخر زیر لب بسم الله گفت و وارد اتاق شد.اتاق فضای وسیعی داشت و نور دل نوازی از پنجره های قدی اش به داخل نفوذ میکرد، این مساله باعث آرامشش شد، همیشه در اتاق های تاریک و گرفته استرس میگرفت!-بفرمائید بنشیند .مردی میانسال با موهای جو گندمی و عنیکی بی فریم به او اشاره کرد و آهو روی صندلی مقابلش قرار گرفت و باز هم به ارزیابی اتاق پرداخت.گوشه اتاق با یک دوربین و میز چوبی بزرگی اشغال شده بود و سمت چپ تعداد زیادی صندلی به چشم میخورد ، کنار در گلدان بزرگی از یک گل آپارتمانی قرار داشت، به نظر همه چیز خوب می آمد و به آهو احساس آرامش میداد.مرد سرش را از روی کاغذهای مقابلش بلند کرد و در حالیکه ابروهایش را در هم گره میزد گفت: خب... خانم ریاحی!درسته؟-بله.-بنده جعفری هستم، کارگردان این پروژه، آقای خرسند براتون چیزی از این پروژه گفتن؟آهو ساق پاهایش را دور هم پیچاند و گفت: نه...-اشکالی نداره... من براتون توضیح میدم... ایشون هم تا چند دقیقه دیگه پیداشون میشن.همان لحظه تقه ای به در خورد و ارشیا در آستانه در ظاهر شد.آهو با دیدنش نفس راحتی کشید و خندید، دیدن یک آشنا ، هرچند آشنایی یک روزه برایش قوت قلب مسحوب میشد.ارشیا با دیدن آهو لبخند گرمی زد و گفت: خوش اومدین خانم ریاحی.بعد به سمت جعفری آمد : کار رو شروع کردین؟جعفری: نه منتظر شما بودیم... آقای خرسند برای خانم ریاحی از پروژه چیزی نگفتین؟ارشیا: نه راستش، گفتم اول ایشون بیان شما ببیندیشون بعدا اگه صلاح دونستین باهم براشون شرح میدیم.جعفری چرخی به صندلی اش داد و دو کف دستش را به هم چسباند: خب! پس بریم سر کارمون، آماده ای دخترم؟آهو اول نگاهی به ارشیا کرد بعد مردد سری تکان داد.-بفرمائید اون قسمت.آهو به سمتی که دوربین قرار داشت رفت و روی تک صندلی مقابل دوربین نشست.جعفری و ارشیا هم مقابلش پشت دوربین قرار گرفتند : خب حالا میخوام برام این صحنه ای که میگم رو بازی کنی ، خوب؟آهو آب دهانش را قورت داد و سعی کرد اعتماد به نفسش را بیدار کند: باشه.**************************نازی پیراهن مشکی که دستش بود را روی مبل پرت کرد و رو به آرسام گفت: اَه... اینم تنم نمیشه!آرسام غرق در فکر جوابی نداد .نازی دوباره در کمدش به دنبال لباس گشت و در همان حال گفت: فایده نداره، عصر نباید بری مطب، هیچی ندارم برای روز عروسی!..... آرسام باز هم جوابی نداد، نازی سارافن زرشکی از بین لباسهایش بیرون کشید و جلوی آینه مقابل خودش گرفت و گفت: شنیدی چی گفتم؟.... سامی؟! هی آرسام با توام!آرسام از جا پرید و گیج گفت: ها... چیه؟ چی شده؟!نازی دستی به کمرش زد و گفت: یک ساعته دارم با دیوار حرف میزنم؟ معلومه کجایی ؟آرسام دستی به پیشانی کشید و گفت: همین جام. چی شد بالاخره لباس داری یا نه؟!-نخیر! آقا تازه میگه لیلی زن بود یا مرد! پس من چی داشتم میگفتم.آرسام: چی؟نازی ابروهایش را در هم گره زد و گفت: راستش رو بگو حواست کجاست؟-دوباره سه پیچ نشو نازی!-آها! که اینطور... جوابت اینه دیگه آره!آرسام کلافه نفسش را فوت کرد و زیر لب گفت: باز شروع کرد!-چی گفتی؟ جرات داری بلند بگو تا جوابش رو هم بشنوی!آرسام دستهایش را بالای سرش بالا برد و گفت: تسلیم، بگم غلط کردم خوبه راضی میشی؟ تو با این حالت هم دست برنمیداری؟ من به جهنم، لااقل فکر اون بچه باش! حرص خوردن برای جنین خوب نیست!نازی روی مبل روبه روی شوهرش نشست و با لحن ارام تری گفت: نمیخواد برای اینکه مدام به من یادآوری کنی چه کاره ای هی اون مدرک ناپلئونی ات رو به رخم بکشی ، حالا میگی تو فکر چی بودی یانه؟آرسام دوباره در خودش فرو رفت و ارام گفت: آترین!نازی شانه ای بالا انداخت و بی خیال به سارافنش نگاه کرد و فکرکرد که حتما باید برای عروسی لباس مناسبی تهیه کند .او عروس بزرگ خانواده محرابی بود و نباید در آن مجلس کم بیاورد، فقط بدیش این بود که آترین بد موقع داشت مجلسش را میگرفت، او با این هیکل به هم ریخته چطور میخواست بدرخشد؟!آرسام هم غرق در افکار خود داشت به زندگی عجیب و غریب برادرش فکر میکرد ، خوب میفهمید که آترین در شرایط خوبی نیست.دلش میخواست به او کمک کند اما چه کاری میتوانست بکند؟!********.*****************.*****************(9روز بعد)آترین غلتی زد و دستش را زیر سرش گذاشت و به صفحه موبالیش خیره شد ، رمینا اس داده بود: فقط 1 روز دیگه مونده!آترین هم جواب داده بود: شمارش معکوس تا صفر ادامه داره.حالا منتظر بود رمینا جواب دهد، چند ثانیه بعد نوای آرام گوشی اش سکوت اتاق خواب را شکست، رمینا جواب داده بود: صفر یعنی هیچ! ما تازه میخواییم شروع کنیم.آترین تند تایپ کرد: ریاضی ات ضعیفه خانم ،هیچ یعنی بی نهایت!رمنیا در اس ام اس بعدی آرم خنده ای گذاشته بود و نوشته بود : ما خوشبخت میشیم؟آترین لحظه ای مکث کرد، به جایی رسیده بود که قبل از او خیلی های دیگر آنجا بودند، مثل آرسام، مثل نازی، مثل خیلی های دیگر!آترین فکرمیکرد که با رمینا خوشبخت میشود اما نمیدانست که همه گذشته گان قبل از او هم که روزی در این نقطه ایستاده بودند همین فکر را کرده اند یا نه؟آرسام زمانی عاشق نازی بود اما حالا چه؟از زمان دعواو قهر آخرشان کمتر از 6 ماه میگذشت، او در رویاهایش حتی دلش نمیخواست با رمینا بحثی داشته باشد چه رسد به دعواو قهر!او میخواست خوشبخت باشد همانطور که روزی آرسام و نازی و خیلی های دیگر خواسته بودند اما ...اما قضیه اذیتش میکرد!و علامت سوال بزرگی در ذهنش خاموش و روشن میشد که چرا؟!چرا آرسام با آن عشق کذایی خوشبخت نشده بود؟چرا خیلی های دیگر که در اطرافش دیده بود خوشبخت نشده بودند؟صدای موبایلش دوباره سکوت اتاق را شکست و آترین از افکارش بیرون آمد.رمینا نوشته بود: کجا رفتی؟ برگرد گم میشی، بعد من بی شوهر چی کار کنم؟آترین لبخندی زد و تصمیم گرفت افکار مسومش را دور بریزد ، چرا میبایست خودش را برای چیزی که نیامده بود ناراحت میکرد، رمینا ، نازی نبود !او هم آرسام نبود!سریع برای رمینا تایپ کرد: من دیگه بی تو اون دنیا هم نمیرم. جواب سوال قبلی ات :: مگه ما الان خوشبخت نیستیم؟رمینا: مگه قرار نشد 100 سال و 10 روز دیگه بهش فکر کنی؟چرا هستیم.آترین جواب داد: خب 10 روزش گذشت، دیگه کم کم باید بهش فکر کنیم.رمینا: ای الهی مار 6 سر اون زبونت رو بزنه.آترین خندید و جواب داد: مرسی! چقدر تو به من لطف داری! حالا کدوم سرش؟-قابلی نداشت، بذار فکر کنم، سر اول رفته سربازی! سر دوم و سوم ماموریت دارن، چهارمی خوبه؟آترین نفس عمیقی کشید و لبخندی ظریف بر لب نشناند:چه حیف من اولی رو دوست داشتم... حالا کی خدمتش تموم میشه؟چند دقیقه گذشت و رمینا جواب نداد، آترین دوباره پیام قبلش را فرستاد اما باز هم از رمینا جوابی نیامد.لبخندش پر رنگتر شد و در حالیکه آه بلندی میکشید زیر لب گفت: خوابت برد!گوشی اش را روی میز کنار تخت گذاشت و داشت آماده میشد بخوابد که تقه آرامی به در اتاقش خورد و بعد صدای دلنواز فریدون که او را صدا میزد.آترین مثل جت از جا جست و به سمت در رفت.فریدون با رنگ و رویی پریده پشت در اتاق او ایستاده بود.-بله بابا؟فریدون پاکتی که در دست داشت را لوله کرد و گفت: خوابت نمی آد؟ میشه چند دقیقه با هم صحبت کنیم؟آترین: حتما.پشت سر آترین وارد اتاق شد و به تخت اشاره کرد : بشین بابا ، حرفهام ممکنه طول بکشه.آترین روی تخت ، مقابل پدرش نشست ، نور ملایمی از هال وارد اتاق میشد و روی صورت رنگ پریده فریدون سایه می انداخت.آترین فکر کرد پدرش هر روز نسبت به روز قبل شکسته تر میشود.این مرد ، همان مرد 2 هفته قبل نبود...دیگر خبری از آن پیشانی صاف و نگاه نافذی که از او میشناخت نبود!با یادآوری این حقیقت که شاید تا چند ماه دیگر پدری نداشته باشد قلبش در سینه مچاله شد. خیلی دیر فهمیده بود که فریدون را دوست دارد!خیلی دیر!!-حواست به منه؟آترین از فکر بیرون آمد و صاف نشست: بله بابا. بگین چی کارم دارین.فریدون لبخند مهربانی زد و در حالی که نگاهش دور تا دور اتاق پسر کوچکترش را میکاوید گفت: خیلی وقت بود نیومده بودم تو اتاقت.بعد نگاهش روی عکس ماهرخ افتاد و آهی کشید : مادرت زن مهربونی بود.آترین برگشت و به عکس ماهرخی بروی پاتختی خیره شد ، ترجیح داد حرفی نزند.-مادرت با اینکه زن تحصیل کرده ای نبود اما درک بالایی داشت... وقتی میخواستم داماد بشم مادرم تو درو همسایه برام هزار تا دختر رو نشون کرده بود ، اما من دلم میخواست با یک دختر تحصیل کرده و همه چی تموم ازواج کنم... هرچی رفتیم خواستگاری یک عیب و ایرادی روی دخترهای مردم گذاشتم و گفتم هیچکدوم رو نمیخوام.تا اینکه زن عمو فرهادت به مادرم آدرس یک خانواده رو تو همسایگی خودشون داد، یک مادر دختر تنها،ماهرخ!فریدون نفس بلندی کشید و با لحن آرامی ادامه داد: وقتی مامانم اسم این خانواده رو آورد ، یک دعوای حسابی راه انداختم و کلی سر و صدا کردم که یعنی چی هی من رو میبری این خونه و اون خونه، دخترهای رنگ و وارنگ رونشونم میدی که چی بشه؟ چرا نمیذاری چیزی که خودم دلم میخواد رو انتخاب کنم.مامانمم که زن ساده ای بود باهام شرط کرد که این دفعه آخره که میاد خواستگاری، گفت این دفعه هم بخاطر آبرویی که جاریش وسط گذاشته بیام و بعد دیگه کاری به کارم نداره تا خودم دست یکی رو بگیرم و بیارم.منم شرط رو قبول کردم ، پیش خودم گفتم میرم دختره رو یک نظر میبینم و یک ایرادی توش پیدا میکنم و از شر این خواستگاری های تموم نشدنی راحت میشم.اما.... (فریدون نرم خندید و ادامه داد) : اما رفتن همان و پسندیدن مادرت همان!آترین: چرا تا حالا برام تعریف نکرده بودین؟فریدون: نمیدونم... الان هم نمیخواستم بگم ، یهو عکسش رو دیدم و زبونم باز شد... میدونی آترین، ماهرخ هیچ کدوم از معیارهایی که من برای زن رویاهام تو ذهنم میخواستم نداشت... نه خیلی زیبا و شهلا بود و نه خانواده اش استخون دار و پولدار بودن ! یک مادر پیر داشت که برای همسایه ها خیاطی میکرد اما خودش ... خودش خانم بود، یک خانوم به تمام معنا! میدونم خیلی دیره برای گفتن این حرف اما بذار بگم شاید روزی به دردت بخوره، اون چیزی که باعث میشه زندگیت رنگ و بوی زندگی رو به خودش بگیره، زن قشنگ و تحصیلات دانشگاهی و پول ثروت باباش و این چیزها نیست، اون زنی میتونه به تو زندگی و آرامش رو هدیه بده که زن باشه و زنیت داشته باشه، بزرگ باشه و خانومی بلد باشه، یعنی درکت کنه، تو رو به چشم یک گاو شیرده نبینه که تا وقتی شیر میدی دوستت داشته باشه و هر وقت هم دیگه چیزی نداشته باشی که به پاش بریزی از چشمش بیفتی! متوجه حرفهام هستی پسرم؟آترین نیشخندی زد و گفت: بله بابا! اما من متوجه نمیشم این حرفها رو برای چی میگین؟ رمینا دختر خوبیه! شما خودتونم اینو قبول دارین.فریدون: معلومه که قبول دارم، من رمینا روهمه جوره تائید میکنم، الان هم خدا شاهده بی منظور این حرفها رو زدم، میدونی من وتو هیچ وقت نشد مثل پدر و پسر بشینیم و حرف بزنیم ، برام عقده شده بود که ادای باباها رو دربیارم و برای یک بار هم که شده بشینم و با پسرم حرف بزنیم و من نصیحتش کنم.آترین: آها.. خب ممنون از نصیحتتاتون، امیدوارم روزی به دردم بخوره.فریدون روی صندلی اش جابه جاشد و گفت: حتما میخوره .. اینها ماحصل یک عمره، حتما یک جایی از زندگیت به کار میاد، خب آخر شبه تو هم حتما خسته ای فردا کلی کار داری ، فقط یک کار دیگه هم باهات داشتم... من ... من به آهو قول داده بودم که مادرش رو پیدا میکنم ...تو این پاکت همه اون چیزهاییه که تا به امروز تونستم از مادرش گیر بیارم، میدونم توقع زیادیه اما باور کن دیگه توانی ندارم تا خودم دنبال کاراش رو بگیرم، اینکه میخوام ازت خواهش کنم تو به جای من مادرش رو پیدا کنی.آترین به پاکت کاهی رنگی که دست پدرش بود چشم دوخته بود و به این می اندیشید که پیدا شدن مادر آهو چه منفعتی برای او خواهد داشت؟ذهنش با یک دو دو تای ساده جواب را مقابلش گذاشت، این خیلی خوب بود، پیدا شدن مادر آهو مساوی بود با بیرون رفتن همیشگی آهو از زندگیش!این خوب بود..نه نه عالی بود... او هم همین را میخواست.لبخندی زد و پاکت را از دست فریدون گرفت: خیالت راحت بابا ، مطمن باش که خودم این کار رو به نحو احسنت انجام میدم.فریدون سری تکان داد و با آرامشی که در صدایش موج میزد گفت: خدا آخر و عاقبتت رو به خیر کنه که این آخر عمری خیال من رو از همه چی راحت کردی... با وجود تو دیگه هیچ نگرانی ندارم، میدونم که آذر و آهو رو به خوب کسی میسپرم ... آترین به حرفهای پدرش گوش میداد و از درون با عذاب وجدانی که داشت سرو کله میزد.او در چه فکری بود و فریدون در چه خیالاتی!!!-من دیگه میرم پسرم، تو هم بخواب، فردا روز تویه.آترین لبخند بی رمقی به روی پدرش پاشید و او را تا در بدرقه کرد، در لحظه آخر فریدون برگشت و با چهره ای که سخت در هم فرو رفته بود گفت: فردا،... آهو... میخوام بگم که حواست بهش باشه... حتما براش خیلی سخت خواهد بود.آترین پوست لبش را محکم کند و در حالیکه با حرص سری تکان میداد گفت: هستم بابا.. هستم.فریدون خندید و از اتاق بیرون رفت.آترین در اتاق را بست و به پشت در تکیه داد... از فردا زندگی مشترکش با رمینا در آن خانه اهدایی شروع میشد.. یعنی آهو راز دار خوبی می بود؟؟به این نتیجه رسید که باید هر چه زودتر از شر این دختر راحت شود و چه راهی بهتر از این پاکتی که حالا روی تختش افتاده بود؟صدای آرام گوشی اش فضای اتاق را در برگرفت، از در جدا شد و به سمت موبایلش رفت، رمینا اس داده بود: آترین ببخش هنوز بیداری؟ جواب داد: آره . چرا نمیخوابی تو؟رمینا: مگه خوابم میبره؟ به خدا بگو زودتر فردا رو بیاره من دیگه طاقت ندارم.آترین همه افکار تلخی که در سر داشت را بیرون کرد و لبخند زد و جواب داد: فردا میاد، چشمات رو بذار رو هم و تا 100 بشمر ....خودش هم پلکهایش را روی هم فشرد و شروع به شمردن کرد، اما هنوز به 12 نرسیده بود که اندیشه آمدن فردا او را ترساند!از فردا او و رمینا و آهو دریک خانه بودند!در یک خانه!!!نور چراغ های عقب ماشین آترین چشم نازی را آزرد، چهره ای در هم کشید و غرغر کنان رویش را به سمت آرسام برگرداند و گفت: چه نوری داره، کور شدم.آرسام لبخند محوی زد و گفت: یاد شب عروسی خودمون افتادم، یادش بخیر.-چی چیش یادش بخیر، خیلی شب خوبی بود؟ یادت نمی آد دوستهای بی جنبه برادر عزیزت چیکار میکردن تو خیابون؟ من نمیدونم اون قوم مغول امشب کدوم گوری بودن؟طرح لبخند محوی که روی چهره آرسام بود خیلی زود محو شد و در جواب برای نازی تنها آه کشید.-این عروسیشون چرا این مدلی بود؟آرسام پنجره سمت خودش را پایئن داد و گفت: خانواده رمینا معتقدند، آترین به احترام اونها زنونه و مردونه رو جدا کرد.-من نمیدونم این آترین رقاص چطور رفته دنبال دختر مذهبی؟آرسام در خیال خود جواب داد: اتفاقا اون خوب کسی رو انتخاب کرد، مثل من خام یک چشم و ابرو نشد.نازی همچنان داشت حرف میزد و غیبت افرادی که در عروسی دیده بود را میکرد و آرسام گویی هیچ صدایی را نمیشوند تنها به جلوی رویش خیره شده بود.جائیکه ماشین برادر کوچکش نو عروس خود را به خانه میبرد.خاطرات خاک گرفته شب عروسی خودش و نازی را به یاد آورد.آن شب خیال میکرد خوشبخت ترین مرد روی زمین است اما این خیال پوچ فقط یک شب عمر کرده بود!**********.**************************.-آترین اینها تا کی میخوان همینطوری دنبالمون بیان؟آترین ا ز آینه به پشت سرش نگاهی انداخت و بعد با لحنی شیطنت آمیز جواب داد: دوست داری بپیچونمشون.رمینا مثل آترین خندید و با صدای خفه ای گفت: آره.. آره.. آره.-پس محکم بشین که رفتیم.آترین پایش را روی پدال گاز فشرد و به سرعت وارد کوچه باریکی در کنار خیابان شد و از آن کوچه به کوچه دیگر رفت.درعرض چند دقیقه چراغ تمام ماشینهای پشت سرشان محو شد.هر دو در حالیکه بلند بلند میخندیدند به روی هم نگاه کردند.-تو آخرشی آترین... به خدا آخرشی.آترین: تو هم اولشی... بچه هامون هم وسطش.. خوبه؟رمینا لبخندش را جمع و جور کرد و با حس و حالی دخترانه گفت: باورم نمیشه که امشب تموم شد.-من که گفتم تا 100 بشمر حله!-زودتر از اونی که فکر میکردم رفت، یعنی دیگه مثل امشب تو زندگیمون تکرار نمیشه؟آترین دوباره شیطنت آمیز خندید و گفت: تو رو که نمیدونم اما من هنوز 3 بار دیگه میتونم این شب رو تجربه کنم.رمینا چند لحظه مات نگاهش کرد تا معنی جمله اش را درک کند ، بعد با آرنجش محکم به بازوی آترین کوبید و گفت: تو جرات داری یک بار دیگه این حرفت رو تکرار کن!آترین بلندتر خندید و ادامه داد: تازه اینکه چیزی نیست ، جد ا از این 3 شب ، n به توان n تا هم میتونم موقتی تجربه کنم!رمینا لبخند معنی داری زد و جواب داد: بَه بَه میبینم همه قوانین رو هم خوب بلدی! ببینم عزیزم اینم میدونی که باید با اجازه زن اولت باشه؟آترین همانطور که میخندید و سری تکان داد و گفت: اوهوم.-خب خدا روشکر که من زن اولتم !بعد رویش را برگرداند و به شب زیبایی که به رویش چشمک میزد خیره شد.اما همه حس و حال خوب آترین با این جمله رمینا به هم ریخته بود.رمینا زن اول او نبود!****.آترین همانطور که به رمینا کمک میکرد تا دنباله لباسش را جمع کند در ورودی را باز کرد و گفت: اینم از آشیونه ما دوتا.رمینا به سختی از دو پله اول بالا رفت و گفت: کاش ما طبقه اول بودیم ، چطوری اینهمه پله رو با این پاشنه ها برم بالا؟آترین نگاهی به پاشنه های بلند کفش رمینا انداخت ، در حالیکه دستش را دور کمر او حلقه میکرد زیر گوشش گفت: میخوای مدل فیلم های خارجی تا تو خونه بغلت کنم؟رمینا برای چندمین بار در طول آن شب محکم به بازوی آترین کوبید و گفت: دیگه نباید بذارم از اینجور فیلم ها نگاه کنی! آترین قهقه زد: چیه؟ نگران اینی که چشم و گوشم باز شده باشه؟ رمینا باز هم چند پله دیگر را بالا رفت و در میان نفس نفس زدن هایش گفت: نه اونو که میدونم ماشاالله هزار ماشاالله شما نخونده ملایی، نگران یک چیز دیگه ام.آترین نگاهش را از در چوبی واحد آهو برداشت و غرق در فکر گفت: چی؟-نخود چی! آترین؟ واقعا میخوای همینطوری منو نگاه کنی ، خب یک کاری بکن! نمیتونم با این لباس و این کفش ها اینهمه پله رو بالا بیام!-منکه گفتم بذار بغلت کنم!رمینا لبهای رژ زده اش را روی هم فشرد و با صدای لرزانی گفت: فقط همین یک بار هااا!آترین سعی کرد خنده اش را قورت دهد اما کار راحتی نبود، همانطور که دستش را زیر پای رمینا می انداخت زیر گوشش به حالت سوالی گفت: فقط همین یک بار؟؟؟ باشـــــــــــــــــه!********************..*...******************************************.آهو ناباورانه به قرار دادی که امضا کرده بود خیره شد.باور کردنی نبود، حالا او رسما بازیگر شده بود.رویای بازیگر شدن از خیلی قبل تر ها در ذهن کوچکش نقش بسته بود.از وقتی که دختر خردسالی بود و آرزوی نوازش دستی مادرانه را در سر می پروراند... آن روزها یک گوشه مینشست و همه راه هایی که به ذهن کودکانه اش می آمد تا بتواند مادرش را پیدا کند بررسی میکرد.در نهایت به این راه رسیده بود.میخواست بازیگر شود، یک بازیگر بزرگ و مطرح ، بعد در یک فیلم سینمایی بازی کند و آن فیلم پخش جهانی میشد و آنوقت مادرش حتما این فیلم را میدید و همدیگر را پیدا میکردند.حالا با یاد آوری افکار کودکانه خنده اش میگرفت!چه خیالاتی که در سر نپرورانده بود!-خانوم ریاحی؟آهو از فکر بیرون آمد و به ارشیا که با نگاه جستجو گرش به او خیره شده بود ،نگاه کرد : بله؟ارشیا: این فیلم نامه است، لطفا بیائین تو این اتاق داریم با بچه ها دور خوانی میکنیم.-چشم ،ببخشید فقط یک سوال، منم میتونم یک نسخه از این فیلم نامه رو داشته باشم؟ارشیا: حتما، فقط ما الان تو مرحله پیش تولید هستیم، ممکنه تا مرحله تولید فیلم نامه یک سری تغییرات کنه ،فعلا با بچه ها دور خوانی میکنیم تا کلید خوردن کار.-آها.. متوجه شدم.زن جوانی که منشی دفتر جعفری بود به سمت آنها آمد و با لحنی سراسر ناز رو به ارشیا گفت: صبح بخیر آقای خرسند، عذر میخوام شما آقای محرابی رو ندیدن؟آهو برگشت و به زن خیره شد، روسری حریر مشکی به سر داشت و مانتوی کوتاهش بیشتر شبیه یک پیراهن مردانه بود تا مانتو!ارشیا نگاهی به دور و برش انداخت و گفت: امروز ندیدمش!همان لحظه یکی از پرسنل که مرد جوانی بود بلند خندید و گفت: جناب خرسند مگه دیشب دومادی آترین دعوت نبودی؟آهو با شنیدن نامی که فقط یک بار در عمرش شنیده بود مثل برق گرفته ها برگشت و به آن مرد خیره شد!نمیفهمید که آترین چه ربطی به این قضیه و این مکان دارد؟صدای آذر در گوشش پیچید وقتی روز اول گفته بود که آترین کارگردانی خونده و الان دستیار دوم یک کارگردان تو یک پروژه سینمایی!یعنی باید باور میکرد که همکار شوهرش شده؟شوهر نه!به قول آترین برادر ، دوست یا هر کسی که او میپسندید!ارشیا اخمی مصنوعی به پیشانی انداخت و گفت: واقعا؟ بهم برخورد، هیچکی به من چیزی نگفته!منشی جعفری خوش را بین ارشیا و آهو انداخت : وای آقای خرسند جاتون خیلی خالی بود... آترین خیلی خواستنی شده بود باید میدیدنیش.آهو هم با این دختر جوان و طناز موافق بود ، آترین در حالت عادی هم از رمینا سر تر بود اما اینکه در شب دامادی و در مجلس عروسی تمام توجه این دختر به آترین بوده برایش کمی عجیب و غیر قابل فهم می آمد!حسادت زنانه اش برای اولین بار در وجودش خودنمایی میکرد .رمینا حق داشت ، اما این دختر!نه، هرگز!همان مرد جوانی که خبر دامادی آترین را به ارشیا داده بود جلو آمد و به شوخی گفت: چی بشه وقتی بین تهیه کننده و دستیار کارگردان شکرآب بشه!ارشیا خیلی طبیعی و ریلکس جواب داد: بین منو آترین هیچ مشکلی نیست، جو سازی نکنین.بعد رو به آهو کرد و ادامه داد: خانم ریاحی ؟ بریم؟آهو که تا آن لحظه ساکت ایستاده بود بار ضایت سری تکان داد و همراه ارشیا به سمت اتاق گوشه سالن رفت و در همان حال صدای ظریف آن دختر را هم شنید که رو به آن مرد میگفت: غلط نکنم یک چیزی بین این دوتا هست ، مگه میشه آترین دعوتش نکرده باشه؟ حتما یک چیزی این میون....صدای ارشیا مانع از شنیدن ادامه جمله زن شد: مشکلی از بابت زمان رفت و آمدتون ندارین که
برچسب ها: ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - 70-همه زن های من (جلد اول) , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - 67-رمان نقطه پایان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 100- رمان همه زنهای من , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان - رمان همسر اجاره ای , رمان میرم جای من اینجا نیست , رمان خوانها , رمان خانه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/21 تاریخ
کد :52181

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا