تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان همه زنهای من (ادامه ی فصل دوم)


-نه .. چه مشکلی.. دیگه صفر کیلومتر تر از من که پیدا نمیشه .. میشه؟
ارشیا مهربان خندید و همانطور که دستش را پشت سر آهو روی لبه فلزی تاب میگذاشت گفت: در بازیگری زیر خط فقره!
-بیچاره...
ارشیا تابی به صندلی تاب داد : یکم تنبیه براش لازمه.. زیادی دنیا به کامشه.. خوب نیست یک جوون اینهمه همه چی باب میلش باشه.
آهو نگاه کنجکاوی به ارشیا انداخت .
ارشیا: چیه؟
آهو: هیچی! یک جوری درباره اش حرف میزنین اخه!
-پاشو حالا ...
آهو به همراه ارشیا برخواست و به سمت خانه رفتند و ارشیا در همان حال شروع به توضیح دادن کرد.
با ورد به سالن آهو برای اولین بار هیاهوی یک گروه فیلم بردار را از نزدیک میدید!
باورش نمیشد یعنی میبایست جلوی این همه آدم حس میگرفت؟
ارشیا زیر گوشش زمزمه کرد: نگران نباش .. تنها کاری که باید بکنی اینکه اصلا دوربین رو نبینی .. در ضمن این فقط یک تمرین برای شوتینگِ... ما هنوز فیلم برداری رو شروع نکردیم!
-شوتینگ؟
-ببخش یادم نبود با اصطلاحات آشنا نیستی... شوتینگ مرحله شروع فیلم برداریِ...
-آها.. پس کوش؟
ارشیا: کی؟
آهو: همون که جای آقای نادری قرار شد بازی کنه.
ارشیا:ها.. آترین رو میگی؟ همینجاست ... رفته حس بگیره.
آهو با شنیدن نام آترین لبخند مرموزانه ای بر لب آورد.. پس بالاخره روزی که انتظارش را میکشید فرا رسیده بود.
تمام هفته منتظر بود تا با آترین مواجه شود و بعد به حماقت آن پسرک دیلاق بخندد!
حالا که نمیتوانست انتقام زخم حرفهای او را در خانه و جلوی رمینا بگیرد چه جایی بهتر از اینجا!
محل کارش... مقابل دوستان و همکارانش!
آهوبا اندیشیدن به این افکر حس کرد نیرویی تازه به جانش تزریق میشود...
دنیا و آدمهایش را به گوشه ای فرستاد تا بتواند خودش به تنهایی با آترین محرابی روبه روشود..
از امروز بازی به نفع او میشد...
*************************..
***************************.
***********************.


آترین استرس داشت... و هر چه به دیالوگهای نوشته شده مینگریست استرسش بیشتر هم میشد..
ارشیا بدجوری داشت حال گیری میکرد.. این رسم رفاقت نبود..
بهر حال انها زمانی دوستهای خوب و صمیمی بودند و حتی تا مرحله فامیل شدن هم پیش رفته بودند.
تقریبا چیزی نمانده بود که ارشیا داماد خانواده پدریش شود.
البته اگر فرانک ان حماقت ابلهانه را نمیکرد و ارشیا را از دست نمیداد.
اما همه چیز با بی عقلی فرانک بهم خورده بود، هم رابطه دوستی آنها و هم قرار خویشاوندی!
ا ز ان روز به ربعد رابطه آندو درست مثل چینی بند زده ای شده بود که با هر ضربه کوچی تا مرز از هم پاشیدن میرفت!
آترین دوباره به سناریو و جملات نوشته شده نگاهی انداخت و عصبی دور و برش را نگاه کرد.
با خودِ کار مشکلی نداشت اما وقتی به جعفری و آتش خمپاره هایی که هر بار به یکی از بازیگرانش اصابت میکرد ، می اندیشید حالش بد میشد.
هیچ دلش نمیخواست سپر بلای دیگران شود.
اصلا از خود گذشتن در مرامش نبود. برعکس رمینا،مطمئنا اگر او اینجا بود همه مشکلات را گردن میگرفت تا دیگران نفس راحتی بکشند.
آترین شیفته همین خصلتش شده بود.
اما ان لحظه وقت فکرکردن به رمینا و خصایص خوبش را نداشت.. فعلا باید برای رهایی از این آش پر روغن ارشیا دست به کار میشد.
همان لحظه رامین را از دور دید که درحال توضیح دادن به دستیارانش است، سناریو را زیر بغل زد و به سمتش رفت، بهرحال او برادر رمینا بود اگر یک درصد هم مثل هم بودند خواهشش را رد نمیکرد.
-رامین؟
رامین سر بلند کرد : ها؟ اِ تویی؟
-چطوری تو؟ کارها خوب پیش میره؟
رامین کاتری که دستش بود را لبه پنجره کنارش گذاشت و گفت: کارت رو بگو بی خود وقت من رو حروم نکن.
-دستت درد نکنه دیگه... اینه رسم فامیل داری!
رامین: من اینجا فامیلی نمیبینم.. ببینم از کی تا حالا دوماد جزو فامیل حساب میشه؟
آترین: خجالتم نده.. میدونم منو عین پسر خانواده خودتون میدونین.
رامین رو به دستیارش تشر زد: آهای چی کار داری میکنی؟ همش رو که بریدی! عاشقی پسر!؟
بعد رویش را به سمت آترین برگرداند و در حالیکه گوشه لبش را میخواراند ادامه داد:آترین جان خوابی عزیزم دیگه کم کم وقتشه که بیدار شی! در ضمن اگه دنبال اینی که منو سپر بلا کنی شرمنده اتم بنده خودم هزار تا کار دارم . یکهفته تا شوتینگ مونده هنوز دکور رو تموم نکردم ، جعفری هم که فعلا آتش فشانی شده.
-ای بابا پس فامیلی به چه دردی میخوره.
رامین کاترش را برداشت و در امتداد برش دستیارش برش کوتاهی وارد کرد و جواب داد: گمونم یک بار برات توضیح دادم که دوماد آدم فامیل محسوب نمیشه.
آترین دهان باز کرد که اعتراض کند اما همان موقع صدا ی جعفری بلند شد که او را میخواند.
رامین لبخند موذیانه ای زد وهمانطور که مشغول کارش بود گفت: خدا رحمتت کنه، هر شب جمعه برات فاتحه میخونم.
آترین دندان قروچه ای کرد و برای اینکه صدای جعفری از آن بلندتر نشود مثل بچه آدم راهش را به سمت محل تمرین کج کرد.
اما هنوز کامل به بچه های گروه نرسیده بود که با دیدن یک جفت چشم خردلی رنگ در جا خشکش زد!
از دو حالت خارج نبود .
اول یا خواب میدید و یا ...
باز هم خواب میدید!
گزینه دیگری نبود...
یعنی امکان نداشت که باشد..
اصلا چطور ممکن بود؟
آهو آنجا؟!
شاید اشتباه میکرد، آری گزینه دوم میتوانست این باشد.
حتما اشتباه میکند و آن دختر تنها شبیه کابوس شبانه روزش است.
با این فکر تکانی به خود داد و چند قدم دیگر هم جلو رفت، اما هر چه نزدیکتر میشد خطوط چهره آن دختر به نظرش آشنا تر می آمد ، مخصوصا این لبخند تمسخرآمیز را خوب میشناخت.
در تمام هفته گذشته هروقت با آهو مواجه شده بود این لبخند را هم دیده بود.
لبخندی که هزاران معنی داشت و در پس ظاهر ساده اش ، هراس را به دل او می انداخت.
-آماده ای ؟
آترین فقط توانست سری تکان دهد.
-خوبه، شروع میکنیم. خانم ریاحی شما چی ؟همه چی درسته؟
"ریاحی"
این یکی هم میتوانست تشابه باشد ..
یعنی میشد باشد؟
آهو با حرکتی ظریف و دخترانه چرخی دور خودش زد و جایی برای ایستادن پیدا کرد و گفت: بله.
بعد نگاه مسخ کننده اش را به آترین دوخت و با زبان نگاهش گفت: فکر اینجا رو نمیکردی نه!
آترین واقعا فکر اینجا را نکرده بود.
دیدار این کابوس در خانه اش کم بود که حالا میبایست در محیط کارش هم او را تحمل کند؟
جرقه ای در سرش روشن شد، جرقه ای به نام ارشیا.
هرآتشی که بود از گور این اسم بلند میشد.
ارشیا لیوان آب به دست وارد آشپزخانه شد و با دیدن او لبخندی زد و گفت: خسته به نظر میایی!
آهو بی رمق جواب داد: خستگی مال یک دقیقه ام.. نمیشه من همین جا بخوابم تا فردا صبح که باز میخواییم کار رو ادامه بدیم؟
خنده ارشیا پهن تر شد، کنارش روی صندلی دیگری نشست و گفت: ایده بدی نیست .. اما تا یک ایده به مرحله عمل برسه یکم زمان میبره.
آهو سری تکان داد و نجوا کرد: فهمیدم نمیخواد قضیه رو بپیچونی.
-سرویس هنوز نیومده، نگران برگشتنت نباش.
-نگران نیستم فقط خسته ام.. میخوام زودتر برم خونم و سرم رو بذارم روی بالشت.
ارشیا به قهقه خندید و حرفی نزد و آهو که خستگی از سر و رویش میبارید سرش را روی میز گذاشت و چشم هایش را بست.
ارشیا به سایه بلند مژه های آهو که روی گونه هایش افتاده بود خیره شد و در اعماق وجودش به دنبال حسی نسبت به این دختر که همسن خواهرش بود گشت.
درست نمیدانست در پی چه حسی است، عشق یا دوست داشتن؟
شاید هم نوعی حمایت یا محبت؟
نمیدانست... اما هرچه که بود عشق نبود!
چون مدتها پیش با عشق قهر کرده بود و دیگر نمیخواست اثری از آن حس سرکش و طغیان گر را در وجود خود بیابد.
از همه دخترها دوری میکرد ... از همه جز یک نفر!
آهو...
چرایش را هنوز خودش هم نفهمیده بود...
حتما بی ارتباط با حس گنگی که نسبت به این دخترِ تنها پیدا کرده بود ، نبود!
آهو در سکوت داشت به صدای نفس های ارشیا گوش میداد و پشت پلکهای بسته اش طرح چهره او را تصور میکرد که الان بالای سر او نشسته و به او خیره مانده.
دلش میخواست ارشیا حرف بزند و او با لالایی صدای زیبایش بخوابد...
پلکهایش داشت کم کم سنگین میشد که صدای قدم های محکمی را در نزدیکی اش شنید و بعد از چند لظحه ارشیا رو به مخاطبش گفت: به به سوپر استار ما چطوره؟ چیه تو هم اینقدر خسته ای که داری بیهوش میشی؟
صدای آترین سنگینی پلکهایش را از بین برد.
-آقای خرسند سعی نکن با این حرفها اعتماد به نفس هنری من رو زیر سوال ببری.
ارشیا خنده کنان: باریکلا ... تحت تاثیر قرار گرفتم، یادم بنداز سر پروژه بعدی حتما روت حساب کنم.
آترین صندلی بیرون کشید و نزدیک آهو نشست و گفت: معرفی نمیکنی؟
ارشیا برگشت و به نیم رخ آهو خیره شد و در حالیکه لبخندش عمق میگرفت گفت: آرومتر.. میبینی که خسته است.
آترین تن صدایش را پائین آورد: خوابیده؟
ارشیا همانطور که نگاهش هنوز روی نیم رخ آهو چرخ میخورد جواب داد: نمیدونم... گمون کنم.
آترین : بازیش خوب بود.
ارشیا: همکلاسیه شبنمه، اون برام پیدا ش کرد.....راستی وقت نشد بهت تبریک بگم، امیدوام که خوشبخت بشین.
آترین سرش را پائین انداخت و شرمنده گفت: واقعا از روت شرمنده ام اما دلم نمی خواست با دیدن عمو و فرانک آزارت بدم.
ارشیا با بی تفاوت ترین لحنی که در خود سراغ داشت جواب داد: بیخود خودت رو اذیت نکن، مساله ای نبوده که... راستی فرانک هنوز ازدواج نکرده؟
اترین: نه.. بعد اون اتفاق خیلی از رفتارش پشیمون شده ، ارشیا ... راستش... راستش ... چند وقت پیش بهم پیغام داد که بهت بگم ... بگم که....
ارشیا با کنجکاوی خود را جلو کشید و گفت: خب؟
آترین مردد بین گفتن و سکوت کردن مانده بود.
از طرف دیگر آهو که خود را به خواب زده بود از فضولی داشت می مرد و خدا خدا میکرد تا آترین زودتر دهان باز کند و او بفهمد چه ارتباطی بین آترین و ارشیا است و این فرانک که به احتمال زیاد دختر عمو آترین است چه پیغامی برای ارشیا داشته؟!
آترین همچنان با خود درگیر بود که نگاهش متوجه آهو شد . خیلی واضح بود که او خود را به خواب زده، این را از لرزش مدام مژه ها و پلک هایش فهمید.
لبخند مرموزی زد و با ابرو او را به ارشیا نشان داد و گفت: خیلی خسته به نظر میاد... کار که تموم شده چرا هنوز اینجاست؟
ارشیا نیم نگاهی به آهو انداخت و گفت: منتظر سرویس هستیم..
بعد یاد این افتاد که آترین و آهو دریک کوچه هستند ، گفت: کی میخوای بری خونه؟
آترین نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: یک ربع بیست دقیقه دیگه چطور؟
ارشیا: خونه خانم ریاحی تو کوچه شماست، اگه میتونی سر راهت اونم ببر گناه داره خسته است فردا باید بره مدرسه.
آترین پوزخندی زد و به زن نوجوانش خیره شد ، خواست بگوید خودم بهتر از تو میدونم اما زبانش را کنترل کرد.
فعلا وقت اطلاعات کسب کردن بود نه اطلاعات دادن، برای همین بی انکه خود را از تک و تا بیندازد پرسید: تو از کجا میدونی؟
ارشیا: اون هفته که اولین جلسه بود خودم رسوندمش ، دختر تعارفی هست ، با منم معذب بود، حالا نمیدونم چون تهیه کننده ام یا چیز دیگه ای... نمیخوام بهش اصرار کنم و براش سوتفاهم ایجاد کنم...
آترین درسکوت به توضیحات ارشیا گوش داد و تکه های پازلی که در ذهن از هفته قبل به یاد داشت را کنار هم گذاشت و تازه فهمید که چطور آن روز بدترین رفتار را با آهو کرد، به هوای اینکه او دختر پاک و نجیبی نیست!
خیال کرده بود چون ارشیا بخاطر کار فرانک از آنها کینه به دل دارد با آهو دست به یکی کرده و هر دو میخواهند زندگی او را بفرستند روی هوا!
تند رفته بود .. زیادی هم تند رفته بود!
آن روز حرفهای بدی به آهوزده بود...
آهو...
دختری که پدرش به او سپرده بود تا مثلا مراقبش باشد...
از خودش شرمنده شد ... دلش یکی از آن سیلی هایی که دو هفته پیش وحید زده بود را میخواست.
دوباره نگاهش را روی نیم رخ خسته آهو دوخت.
هر چند به آن دختر گفته بود به من جور دیگری فکر کن اما خودش هر کار کرده بود نتوانسته بود.
هرچه که بود آهو همسرش بود... محرمش بود.. سهمش بود!
-هی پسر کجایی؟ چی شد بالاخره میبریش؟
آترین از فکر بیرون آمد و سری به نشانه موافقت تکان داد و با شرمساری به وجدانش قول داد که رفتار تلخ این مدتش را جبران کند.
دیگر نمیخواست زن کوچکش از او رنجیده خاطر باشد.
وقتش رسیده بود که او هم مثل رمینا مهربان باشد!
*******************.
****************.....
**....**************
*********


آهو دستش را از پنجره نیمه باز بیرون آورد و خواست نور یکی از چراغ برق ها را در مشت بگیرد اما تیر چراغ با سرعت از مقابل دیدگانش دور شد و آهو با شوقی کودکانه چشم به تیر چراغ برق بعدی دوخت...
آترین از گوشه چشم حواسش به حرکات آهو بود.
از وقتی که سوار شده بود حرف نزده بود و تنها خود را با مناظر بیرون سرگرم کرده بود و این سکوت کمی برای آترین با آنهمه غرور سخت بود.
امیدوار بود آهو مثل همه زنهایی که میشناسد وقتی تنها شدند دعوا کند و صدایش را بالا ببرد یا حداقل با یاد آوری ان روز گریه کند و این میان او میتوانست با یک عذر خواهی و احتمالا یک نوازش سر وته قضیه را هم بیاورد .
اما همه نقشه هایش نقش برآب شده بود .آهو بی توجه به او انگار سوار یک ماشین غریبه شده باشد نشسته بود و خود را تا رسیدن به خانه سرگرم میکرد.
آترین آهی کشید و گفت: نمیخوای هیچی بگی؟
گفتن همین جمله هم برای او که اگر شاهرگش را میزدند محال بود سر صحبت را با یک دختر باز کند خیلی بود!
آهو بی آنکه رویش را برگرداند آهسته گفت: تو چی؟ تو نمیخوای چیزی بگی؟
-چی مثلا؟
آهو شانه ای بالا انداخت و بی تفاوت گفت: هرچی! چمیدونم.
-شام میخوری؟
آهو: همه آدمها روزی سه وعده غذا میخورن.
آترین: منظورم اینکه با من شام میخوری؟
آهو چند لحظه مکث کرد.. میخواست برگردد و به چهره آترین نگاه کند و از درون چشمهایش بخواند که چه خوابی برایش دیده اما به سختی مقاومت کرد و جلوی خود را گرفت.
آترین از سکوت استفاده کرد و ادامه داد: به نظرم یک معذرت خواهی بهت بدهکارم دوست من!
آهو پوزخندی زد و زیر لب با طعنه تکرار کرد: دوست!
-خب ما با هم دوستیم دیگه....
-بس کن خواهش میکنم...
آترین دست آزادش را با احیتاط روی پای آهو گذاشت و گفت: هی؟ قهری با من؟
آهو به دستان بلند و انگشتان قطور و مردانه آترین که روی پایش نشسته بود خیره شد.
این اولین بار بود که شوهرش به خوشی لمسش میکرد.
دفعه های قبل با دعوا و خشونت بود .
یعنی ممکن بود پشت این لحن آرام و پوزش خواهانه و این دستان نوازش گر خواسته ای نهفته باشد؟
آهو از اندیشیدن به این دست افکار بر خود لرزید ...
پایش را به سمت خود کشید و سعی کرد دست آترین را بردارد اما او سمج تر از این حرفها بود همان لحظه ماشین را نگه داشت و کامل به سمت او برگشت و گفت: بهم نگاه کن لطفا.
آهو محل نداد، ترسیده بود و نمیدانست باید چه عکس العملی نشان دهد.
آترین دستش را از روی پایش برداشت و او میخواست نفس راحتی بکشد که انگشتان گرم آترین روی گونه اش نشست .
بعد صدای بم و آرامش را کنار گوشش شنید که آهسته میگفت: خانم خوشگلها اینقدر نباید بد اخلاق باشن... منکه معذرت خواهی کردم ازت...
آهو وحشت زده برگشت و به آترین که تنها یک وجب با صورتش فاصله داشت خیره شد.
چشم های شیطان و شکلاتی رنگ آترین را نزدیک تر از هر زمانی به خود میدید و این باعث وحشتش میشد.
همیشه فکر میکرد ترس و وحشت باهم مترادف هستند اما حالا که در موقعیت قرار گرفته بود میدید که وحشت درجه ای بالاتر از ترسیدن است.
ترس برای یک ناشناخته است اما وحشت از چیزی است که شناختی و حالا میترسی اتفاق بیافتد.
آهو لب هایش را خیس کرد و خواست رویش را برگرداند که آترین دستش را روی شانه او محکم کرد و همانطور که خود را به سمت او میکشید گفت: میدونی دخترهای خوب وقتی شوهرشون ازشون معذرت خواهی میکنه و بهشون توجه میکنه باید مهربون بشن و شوهرشون رو ببخشن؟
آهو زیر لب گفت: شوهر؟؟
انگشت شصت آترین به آهستگی گوشه لب آهو را لمس کرد : من این مدت خیلی بد باهات تا کردم میدونم... باور کن تحت فشار بودم ... همش فکر میکردم میخوای میونه منو رمینا رو بهم بزنی... بعدش هم که ارشیا رو دم خونه دیدم قاطی کردم... ارشیا با خانواده من مشکل داره یا بهتر بگم خانواده من با اون مشکل دارن.
آهو در سکوت به شوهرش خیره شد.
شوهرش؟!
احمقانه بود.
شاید اگر هفته قبل این حرفها و این حرکات را از آترین میدید خام میشد و یک دل نه ، که صد دل عاشق این پسر خوش قیافه میشد اما حالا بعد از تقریبا دو هفته زندگی در کنار او و زن مهربانش تقریبا میتوانست بگوید که اگر آترین تنها مرد روی زمین باشد و تنها گزینه برای زندگی میشترک امکان ندارد حتی به او فکر کند.
اصلا او چطور میتوانست با آهو در ماشین بشیند و در یک خیابان خلوت نگه دارد برایش حرفهای محبت آمیز بزند و اینطور نوازشش کند!
آنها باهم قراری داشتند. قراری نانوشته که باید به آن متعهد می ماندند.
اگر آترین الان به این راحتی رمینا و عشقش را از یاد برده بود و به او توجه میکرد چه تضمینی وجود داشت که فردا دوباره فیلش یاد هندوستان نکند و آهو نشود تفیلی !
-بالاخره افتخار میدی با من شام بخوری؟
آهو تکانی به خود داد همانطور که خود را به در میچسباند رویش را برگرداند و به تلخی گفت: من خیلی خسته ام میشه زودتر بریم خونه؟
آترین ابتدا حرفی نزد ، نگاه عمیقی به نیم رخ برافروخته آهو انداخت و به این فکر کرد که چطور توانسته نسبت به این دختر باحیا لحظه ای گمان بد ببرد!
بعد با حسرت آهی کشید و پیش خود اعتراف کرد که این مدت به این دختر بی پناه بد کرده ، آنقدر که او حتی نمیخواهد با شوهرش شام بخورد!
برای اولین بار در آن مدت دلش میخواست نقش همسری را برای آهو بازی کند.
مثل یک بازی جدید قلقلکش میداد، برایش خیلی هیجان انگیز بود که همزمان بتواند شوهر دو نفر باشد!
این افکار لبخندیی محو بر لبش نشاند، همانطور که استارت میزد تا مسیرش را به سمت خانه ادامه دهد به خودش فکر میکرد ، به آهو و به رمینا!

*******************..
******..
*************.
*********************.
آهو زیر لب از آترین خداحافظی کرد و از ماشین پیاده شد .
آترین هم صبر کرد آهو ابتدا وارد ساختمان شود و بعد سلانه سلانه از پله ها بالا رفت ، 8 پله تا رمینا مانده بود ، 7 پله،6 تا...
هر پله ای که بالاتر میرفت وجدانش بیشتر آزارش میداد.
6 پله از آهو دور میشد و 6 پله به رمینا نزدیک !
عجب بازی را شروع کرده بود.
آهو خود را روی مبل انداخت و دستهای سردش را روی گونه های داغش گذاشت ، بعد با دست جایی که آترین لمس کرده بود را نوازش کرد.
نمیتوانست انکار کند که قلب کوچش نلرزیده، نمیتوانست بگوید احساسات بکر و دست نخورده اش مواج نشده.
در خودش به شدت میل گریستن را احساس میکرد اما نمیتونست خود را راضی کند.
حداقل باید یک دلیل می آورد تا بعد با وجدانی راحت مثل مادرمرده ها زار بزند اما مغزش همراهی نمیکرد و او را در برزخی سخت با فکر آترین تنها گذاشته بود.
در همین گیر و دار بود که صدای زنگ خانه بلند شد.
ابتدا ترسید ، باز هم یک ناشناخته!
یعنی چه کسی آن وقت شب با او کار داشت؟
نگاهش به ساعت افتاد نزدیک 10 و 45 بود...
لبهایش را تر کرد و به سمت آیفون رفت: کیه؟
لحظه ای بعد صدای لرزان ساناز را شناخت که التماس میکرد در را باز کند!ّ
ساناز تویی؟تو اینجا چیکارمیکنی؟
ساناز: محض رضای خدا باز کن دارم قندیل میبندم.
آهو فوری در را باز کرد و به سمت راه پله دوید هنوز هم باورش نشده بود دختری که زنگ در خانه اش را زده ساناز باشد!
در ساختمان باز شد و ساناز با چهره ای کبود و خسته وارد راه پله شد.
-چی شدی تو؟
آهو این جمله را بی اختیار بر زبان آورد .
ساناز به سختی از چند پله اول بالا آمد و خود را به آهو رساند: دارم میمیرم آهو.
آهو زیر بازو ساناز را گرفت و با هم به داخل خانه رفتند.
درحالیکه کمکش میکرد روی مبل بنشیند با نگرانی پرسید: چی به سرت اومده دختر؟ تصادف کردی؟
دندان های ساناز روی هم میخورد و صدای یکنواخت تق تق اشان دل آهو را ریش میکرد.
به سمت اتاق خواب دوید و اولین پتویی که به دستش رسید را برداشت و به هال برگشت. پتو را دور ساناز پیچاند و بعد رفت تا چای بگذارد .
ساناز لرز داشت و از سرما ناخن هایش کبودشده بودند.
آهو نگران و وحشت زده دور خودش درآشپزخانه میچرخید و دنبال چیزی میگشت که خودش هم نمیدانست چیست!
*****
یک ساعت بعد تقریبا از لرزش بدن ساناز کاسته شده بودو دیگر آن صدای تق تق اعصاب خورد کن روی اعصاب آهو راه نمیرفت.
آهو با یک لیوان نسکافه مقابل ساناز نشست و همانطور که لیوان را به دست او میداد بالحن خسته ای گفت:داشتی سکته ام میدادی ها!
ساناز لیوان را میان انگشتانش محکم نگه داشت ودماغش را بالا کشید .
آهو: نمیخوای بهم بگی چی شده؟
ساناز فخ فخ کنان سرش رابلند کرد و نگاه خیسش را به آهو دوخت: چی بگم؟ مگه بدبختی هم گفتن داره؟
آهو خودش را جلو تر کشید و تند گفت: تا اون روم رو بالا نیاوردی دهنت رو واکن و مثل بچه آدم حرف بزن ببینم چی شده!
چشمان ساناز پر از اشک شد : تو رو خدا اصرار نکن آهو ، حالم خوب نیست ، دو ساعت تموم پائین خونه ات از سرما سگ لرز زدم!
آهو با عصبانیت دهان باز کرد تا چیزی بگوید اما پشیمان شد و لبهایش در تلاشی بیهوده به هم خوردند.
چند ثانیه با حرص به ساناز خیره شد و بعد تصمیم گرفت فعلا بیخیال شود تاخود ساناز به حرف بیاید.
بهر حال اینجور که از اوضاع و احوال مشخص بود تا مدتی او انجا می ماند.
-من میخوام برم بخوابم ... اگه اینجا سردته بیا تو اتاق خواب ، اونجا گرم تره.
ساناز: نه .. همین جا خوبه ... فقط اگه میشه یک پتو دیگه بهم بده.
-باشه.
آهو بالشت و پتوی دیگر ی به ساناز داد و او را ترک کرد .
وقتی داشت روی تخت دراز میکشید تا بخوابد تمام ذهنش سوال شده بود .
سوالاتی غریب و آزار دهنده از آترین از ساناز و از ...ارشیا!
******************...
*********************..
****************...
*******************.

آهو لیوان چای را جلوی ساناز گذاشت و خودش تند تند لقمه کره مربایش را جوید و گفت: امروز قاضی زاده میخواد امتحان بگیره ، لای کتاب رو هم باز نکردم... خدا کنه بچه ها پایه باشن امتحانش رو کنسل کنیم.

ساناز پوزخندی زد و گفت: به شرطی که ابراهیمی خودشیرین دهنش رو گل بگیره میتونین.
آهو لقمه دیگری درست کرد و کتاب مقابلش را ورق زد : به خدا اگه بخواد باز خودش رو شیرین عسل کنه من میدونم باهاش... دختره لوس نُنُر.
ساناز چایی اش را هم زد و آه کشید..
-چقدر فوتش میکنی یخ کرد ، بخورش دیگه!
ساناز حرفی نزد و دوباره آه کشید.
آهو: اگه اینجوری میخوای وادارم کنی که ازت بپرسم زهی پندار باطل!
ساناز تلخ خندید و گفت: من که میدونم تو تا نفهمی نمیری! پس چرا برام قُپی میآیی؟

برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 100- رمان همه زنهای من , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (ادامه ی فصل دوم) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - 70-همه زن های من (جلد اول) , جلد دوم - ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - 67-رمان نقطه پایان , رمان خوانها , دوسـ ـتـداران رمـان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/21 تاریخ
کد :52180

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا